eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
1.4هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
الهی..... اموختم.... 🤲🥀
هدایت شده از 
🔶 تنها گناهے ڪه قابل بخشش نیست 🔴 شـــرڪ اسـتــ 💠 و مشرک تا ابد در جهنم مے باشد. ⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩ 🔵 لات عزا و منا چه ڪسانے هستند؟ در روایت ها امده ڪه این سه شخص صالح و نیڪوڪار هستند ڪه به حجاج ڪمک میڪردند. ⚪️ و مشرڪین بـراے تقرب به الـلـہ آن ها را واسطه قرار میدهند. اگر از مشرڪین سوال ڪنید خالق و رازق چه ڪسے هست؟ 💟 جواب مے دهند : الــلــہ تنها جرمشان ⇦ واسطه ⇨ هست. ⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩⇩ ♡ الــلــہ مے فرماید: همانا ڪسانے ڪه بجز الـلــہ ✩ [هر ڪس میتواند باشد چه نبے چه امامان و چه صالحان] میخوانید بنـدگانے ماننـد شما هستند اگر راست میگویید انها را بخوانید تا شما را اجابت ڪنند (۱۹۴ اعراف) 🔴 وڪسانے ڪه به غیر الـلـہ میخوانید حتـے مالڪ پوست هستہ خرمــا هــم نیستند (۱۳فاطر) 🔴 اگر آن ها را بخوانید نمے شنوند و اگر هم بـه فرض محال بشنوند شما را اجابــت نمیڪنند و در قیامت به شرڪ شما ڪفر مے ورزند( ۱۴فاطر) 🔴 اموات و آن هایے ڪه در قبـر هستند نمیشنوند و پیامبر ﷺ نمے تواند آن ها را شنواگرداند (۲۲فاطر)
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت75 نشسته بودم کناروبه حرفهایشان گوش میدادم.به پدرم گفتم:""میشنوی چی میگن؟خوبه والا!من اینجاحی وحاضرم.یکی داره میگه طلاقش بده.یکی میگه طلاقش نمیدم!ماهم که این وسط کشک!"دوشنبه ازسرکارکه آمد،لباسهای نظامیش راهم آورده بود.گفت:"خانم!زحمت میکشی این اتیکت هارودربیاری؟چون داریم میریم سوریه نبایداتیکت های سپاه روی یقه وسینه ی لباس باشه.اگه داعشی هاازروی علایم ونشان هامتوجه بشن ماپاسدارهستیم دیگه به هیچ چی رحم نمیکنن،حتی به جنازه ی ما."لباسها راگرفتم وداخل اتاق رفتم.بابشکاف اتیکت ها رادرآوردم.چندبارهم اتوزدم که جای دوخت ها مشخص نباشد.اتیکت هاراروی اپن گذاشتم.گفتم:"این هااینجامی مونه.قول بده سالم برگردی،خودم دوباره اتیکت هاروبدوزم سرجاشون." لباس راازمن گرفت وگفت:"حسابی کاربلدشدی.بی زحمت این دکمه ی یقه ی لباس روهم کمی بالاتربدوز.لباس نظامی بایدکامل زیرگلوروبپوشونه."بانخ مشکی دکمه راکمی بالاتردوختم.وقتی دیدگفت:"چرابانخ مشکی دوختی؟بایدبانخ سبزمی دوختی."من هم گفتم:"حمیدجان!زیادسخت نگیر.این دکمه برای زیریقه است.می مونه زیرلباس.اصلامشخص نمیشه."شدیداروی آداب نظامی وبه خصوص روی لباس هایش حساس بودواحترام خاصی برای لباس پاسداری قایل بود. غروب برادرحمیدبرای خداحافظی آمد.باحسین آقادرباره ی سوریه ووضعیت نیروهایی که اعزام میشوندصحبت می کردند.حمیدبرای برادرش اناردان کرد،ولی حسین آقاچیزی نخورد.وقتی که رفت مشغول مرتب کردن خانه شدم.قراربودآن شب پدر،مادر،خواهرهاوآقاسعیدبرای خداحافظی به خانه ی مابیایند.میوه،موزوسیب گرفته بودیم.دیسی که میوه هارادرآن چیده بودم بزرگ بود،برای همین میوه هاکمترازتعدادمهمان هابه نظرمی آمد.حمیدهرباربادیدن دیس میوه هامیگفت:"خانومم!برم دو،سه کیلوموزبگیرم.کم میادمیوه ها."میگفتم:"نه خوبه.باورکن همین ها هم زیادمیاد.چون دیس بزرگه این طورنشون میده."چنددقیقه بعددوباره اصرارکرد.ازبس مهمان نوازبودنمی توانست نگران کم آمدن میوه هانباشد.آخرسرطاقت نیاورد.لباس هایش راپوشیدوگفت:"خانوم من ازبس استرس کشیدم دل دردگرفتم!میرم دوکیلوموزبگیرم." وقتی برگشت مانده بودم بااین همه موزچکارکنیم.دیس ازموزپرشده بود.حدسم درست بود.مهمان هاکه رفتند،کلی موززیادماند.به حمیدگفتم:"آخه مردمومن!توهم که دو،سه روزدیگه میری.بااین همه موزمیشه یه هییت راه انداخت."باوجوداینکه دیدچه قدر موززیادمانده،ولی کم نیاورد.گفت:"اشکال نداره عزیزم.عمدازیادگرفتم.بریزتوکیفت ببرخونه ی مادرت.عوض این روزایی که اونجاهستی،دوکیلوموزبراشون ببر!" ظرف هاراکه جابه جاکردم،نگاهم به اتیکت های روی اپن افتاد اتیکت اسم حمیدراکف دستم گذاشتم ونیم نگاهی به اوانداختم.باآرامش کارهایش راانجام میداد،ولی من اصلاحال خوشی نداشتم.سکوت شب ودردتنهایی روی دلم آوارشده بود.لحظه به لحظه احساس جداشدن ازحمیدآزارم میداد. آن شب استرس عجیبی گرفته بودم.چندبارازخواب پریدم ومستقیم سراغ لباسهارفتم.درتاریکی شب چشمهایم رامیبستم ودست میکشیدم تامطمین شوم اثری ازدوختها وجای خالی اتیکتهانمانده باشد.خودم راجای دشمن میگذاشتم که اگرروی لباس دست کشیدمتوجه دوخت اتیکت هامی شودیانه؟لباس رابومی کردم وآهسته اشک میریختم دلم آرام وقرارنداشت.زیرلب شروع کردم به قرآن خواندن وازخداخواستم مواظب حمیدم باشد. جنس تنهایی روزسه شنبه برایم خیلی غریب بود.طعم دلتنگی های غروب جمعه راداشت.دست ودلم به کارنمی رفت.فضای خانه راغم گرفته بود.تیک تیک ساعت تنهاصدایی بودکه به گوش میرسید.دوست داشتم عقربه های ساعت رابکشم تاساعت دوونیم که حمیدزودتربه خانه برگردد،ولی حتی آنهاهم بامن لج کرده بودندوتکان نمی خوردند.بااین که گفته بودشایددیرتربیاید،سفره ی غذاراپهن کردم.شاخه ی گل راوسط سفره گذاشتم.به یادروزهای اول زندگی که چه قدرزودسپری شد.نمی خواستم باورکنم که این آخرین روزهای بودن حمیداست.مدام چشم هایم را می بستم وبازمیکردم تاباورم بشودزندگی من همه چیزش سرجای خودش است،دلشوره هایم بی علت است،این ماموریت هم مثل همه ماموریت هایی که حمیدرفته بودچندروزی دلتنگی ودوری داردوبعدآن چیزی که می ماند خودحمیداست که به خانه برمی گردد.به خودم دلداری می دادم،ولی چنددقیقه بعدگویی کسی درون وجودم فریادمیزداین رفتن بی بازگشت است!دوست داشتم تاحمیدنیست یک دل سیرگریه کنم.اشکهایم تمامی نداشت. آن روزخیلی دیرآمد.تقریباشب بودکه رسید.لباسهای نظامی تنش بود؛همه هم گل مالی.برای آماده سازی قبل ازماموریت به رزمایش رفته بودند.تمام وسایل شخصی اش راازمحل کارآورده بود.انگارالهامی به اوشده باشد.این کارش سابقه نداشت.بااینکه تاقبل ازاین حتی دوره های چندماهه ی زیادی رفته بود،ولی این اولین باری بودکه تمام وسایلش راباخودش آورده بود. &ادامه دارد... ❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌ ♥️ @repelay 🍃♥️
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت74 چندماه قبل برای کاروان دانشجویی عتبات ثبت نام کرده بودیم.حمیدمیگفت:"سری قبل که تنهارفتم کربلانشدبرات چادرعروس بخرم.این سری باهم بریم باانتخاب خودت بخریم."اعتبار گذرنامه هایمان تمام شده بود.چندروزی درگیرارسال مدارک برای تمدیدگذرنامه شدیم.همه ی کارهاراانجام دادیم،ولی وام ماجورنشد.انگارقسمت این بودکه حمیدبا گذرنامه ای که برای زیارت برادرگرفته بودبه دفاع ازحرم خواهربرود. چهل روزی میشدکه سری اول اعزام شده بودند.شنبه این حرف رابه من زد.اعزامشان روزدوشنبه بود؛یعنی فقط دوروزبعد!هرچقدرمن دلم آشوب بودوحال خوبی نداشتم،حمیدپرازآرامش واطمینان بود جلوی آینه محاسنش راشانه کردوگفت:"بایدبالباس نظامی عکس داشته باشم.میرم عکاسی سرکوچه عکس بگیرم،زودبرمیگردم." ازخانه که بیرون رفت تازه ازبهت بیرون آمدم.شروع کردم به گریه کردن.هرچه کردم،حریف دلم نشدم.نبودن حمیدکابوسی بودکه حتی نمیتوانستم لحظه ای به آن فکرکنم.یک سرایمانم بود،یک سراحساسم.دم به دقیقه احساسم بغض سنگینی میشدروی گلویم که:"نذاربره!باهاش قهرکن.جلوش وایسا. لج بازی کن.چه معنی میده توهمچین شرایطی اول زندگی شوهرت بره شهیدبشه؟!"این فکرهامثل خوره به جانم افتاده بود.بغضم رامیخوردم.جلوی چشمم صحنه ی قیامت رامیدیدم که بادست خالی جلوی امیرالمومنین علیه السلام هستم.درحالی که دراین دنیاهیچ کاری نکرده ام،حتی مانع رفتن همسرم هم شده ام. بین زمین وآسمان بودم.بی اختیاراشک میریختم.حال وروزمان دیدنی بود؛یکی سرشارازبغض وگریه،یکی مملوازشوق وشعف. به چندنفرازدوستان وآشناهازنگ زدم تاشایدآنهابتوانندآرامم کنند،ولی نشد.حتی بعضی هاباحرفهایشان نمک روی زخمم پاشیدند فهمشان این بودکه چون حمیدمن رادوست ندارد،راضی شده برودسوریه!میگفتند:"جای توباشیم نمیذاریم بره.اگرتورودوست داشته باشه،میمونه!"نمیدانستندمن وحمیدواقعاعاشق هم هستیم.درست است که بیقراربودم ونمیتوانستم دلم راراضی کنم،بااین حال نمیخواستم جزءزن های نفرین شده ی تاریخ باشم که نگذاشتندشوهرشان به یاری حق برود نمیخواستم شرمنده ی حضرت زینب سلام ا...علیهاباشم. نیم ساعت نشدکه حمیدبرگشت.عکسهایش راباخوشحالی نشانم داد.آخرین عکسی بودکه داخل آتلیه گرفت؛سه درچهاربالباس نظامی عکس راکه دیدم به سختی جلوی خودم راگرفتم.دوست نداشتم اشکم راببیند.نمیخواستم دم رفتن دلش راخون کنم.سعی کردم باکشیدن نفس های عمیق جلوی این همه بغض واشکی که به پشت چشمهایم هجوم آورده بودرابگیرم برای حمیدوخوشحالی اش ازخودم گذشته بودم،ولی حفظ ظاهردرحالی که میدانی دلت خون وحالت واژگون است خیلی عذاب آوربود حمیدصورتم راکه دیدمتوجه شدگریه کرده ام.بادست مهربانش چانه ام رابالاآوردوپرسید:"عزیزم!گریه کردی؟قرارمااین بودکه توهمه جامن روهمراهی کنی.این گریه هاکارمن روسخت میکنه."گفتم:"چیزخاصی نیست.تلویزیون مستندشهدارونشون میداد.بادیدن اون صحنه ها اشکم دراومد."بعدهم لبخندی زدم وگفتم:"به انتخاب توراضی ام حمید.بروازپدرومادرت خداحافظی کن.چون دوماه نیستی،نمیشه بهشون نگیم."دستم راگرفت وگفت:"قول میدی آروم باشی وگریه نکنی؟من سعی میکنم نیم ساعته برگردم.جواب دادم:"نیازی نیست زودبرگردی.چندساعتی پیش پدرومادرت بمون." ساعت شش بودکه رفت.تاازخانه خارج شدخودم رادرآشپزخانه مشغول کردم.خیلی دیرآمد.ساعت یازده راهم ردکرده بودکه آمد.فهمیدم عمه خیلی ناراحتی کرده.تارسیدپرسیدم:"خداحافظی کردی؟عمه خیلی گریه کرد؟پدرت چی گفت؟"حمیدباآرامش خاصی گفت:"مادرم هیچی نگفت.فقط گریه کرد!"سری های قبل که ماموریت میرفت معمولابه پدرومادرش نمیگفتیم.شوکه شده بودند.اصلاباورشان نمیشدحمیدبخواهدبرودسوریه. یکشنبه دانشگاه نرفتم.حمیدکه ازسرکارآمدگفت:"بریم ازپدرومادرتوهم خداحافظی کنیم."جلوی درهنوزازموتورپیاده نشده بودیم که ازحفاظت پروازتماس گرفتندواطلاع دادندفعلاپروازلغوشده است.انگارپردرآورده بودم.حال بهتری داشتم.خانه ی مادرم توانستم راحت شام بخورم؛هرچندحمیدفقط باغذابازی میکرد.ازوقتی خبررااطلاع دادند،خیلی ناراحت شده بود. مادرم مثل من خوشحال بودوسربه سرحمیدمیگذاشت تاحمیدبه خاطرمحبتی که به من داردسفرش رابه عقب بیندازد.به شوخی به اومیگفت:"حمیدجان!حالاکه رفتنتون کنسل شده،ولی هروقت خواستی به سلامتی بری سوریه،دخترماروطلاق بده،بعدبرو!" حمیدکه حسابی ازخبرلغوشدن پروازپکرشده بودباحرف مادرم خندیدوگفت:"اولاکه رفتن مادیروزودداره،ولی سوخت وسوزنداره.دوماازکجامعلوم که من سالم برنگردم.بادمجون بم آفت نداره من مثل تازه دامادی هستم که عروسش روامانت میذاره میره جهاد." &ادامه دارد... ❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌ ♥️ @repelay 🍃♥️
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😍 مهربانم☀️🌈 🌕🌺سلامتی و ظهور تورا آرزو میکنم🌼🍃🌹
🌼بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ🌼 ✍حضرت محمد (ص): مومن شوخ و بامزه است و منافق اخمو و ترشرو است.
🍃🌸 ✅در زمان حضرت موسي خشكسالي پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسي رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن. موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .خداوند فرمود: موعد آن نرسيده است. موسي هم براي آهوان جواب رد آورد. تا اينكه يكي از آهوان داوطلب شد كه براي صحبت ومناجات بالاي كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران مي آيد وگرنه اميدي نيست. آهو به بالاي كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتي به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد ، شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال مي كنم و توكل مي نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست. تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد!... موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود.. 🍃 یادمون باشه در همه حال ناامید نشیم و توکل به خدا داشته باشیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! درراه با پروردگار سخن می گفت: ( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای ) در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت! او با ناراحتی گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز! آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ نشست تا گندمها را از زمین جمع کند درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند! ندا آمد که: 🌾تو مبین اندر درختی یا به چاه 🌾تو مرا بین که منم مفتاح راه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌ 🎞کلیپ سخنرانی حاج آقا دانشمند ✍موضوع: اثرات خودارضایی ونگاه کردن به فیلمهای مستهجن و تنها راه درمان آن 【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】
مى گويند آدمهاى خوب به بهشت ميروند اما من ميگويم ✨آدمهاى خوب هر كجا باشند آنجا بهشت است✨ ✨بهتر است خالق بهشت باشیم✨ به جای اینکه با نصیحت های بی مورد ، بخواهیم رابط آن باشی
📔 📕 این داستان: تعارف راستی در موقع بی پولی رفقای ملا از او مهمانی خواستند. ملا هر چه عذر کرد نپذیرفتند. بالاخره به اصرار، خود آنها روزی را معین کردند و ملا هم قبول کرد به شرط آنکه غذای حاضری بسازند. روز موعود برای چاشت نان و ماست و خرما و پنیر و انگور تهیه دیده بود و به دوستانش اصرار بی اندازه میکرد که خجالت نکشید این غذا متعلق به خود تان است، همانطور که در منزل میل میکنید اینجا هم بی تکلیف صرف نمائید. رفقا از تعارف ملا خیلی شاد گشتند و با کمال میل چاشت را صرف کرده و روزی را به خوشی گذرانیدند. ولی وقتی بیرون آمدن از منزل ملا، کفش و عبای خود را نیافتند. از ملا پرسیدند: آنها را کجا گذاشته اید؟ ملا گفت: نزد سمسار سرگذر. دوستان سوال کردند: برای چه؟ ملا جواب داد: مگر نه اینکه وقتی غذا میخوردید میگفتم مال خود تان است، دروغ نگفتم قیمت کفش و عبایتان بود. رفقا مجبور شدند پولی بین خود جمع کرده به ملا بدهند که برود کفش و عبایشان را از گرو بیرون آورد. ملا هم به آنها فهماند که اصرار بی موقع ضررش نصیب خود شخص خواهد گردید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌸🍃﷽🍃🌸 🔻سه خصلتِ مؤمن🔻 امام جواد (ع) فرمودند: ⚡️ اَلمُؤمِنُ یَحتاجُ إلی ثَلاثِ خِصالٍ: ☜ تَوفیقٍ مِنَ الله. ☜ وَ واعِظٍ مِن نَفسِه. ☜ وَ قَبُولٍ مِمَّن یَنصَحُه. 💢 نیازمند سه خصلت است: ☜ توفیق از سوی . ☜ از درونِ خود، ☜ ‌پذیرش از کسی که او را پند می‌دهد. 📚 تحف العقول، ص ۴۵۷. ✨✨✨✨✨ 1⃣ توفیق از سوی : 🔔 ‌باید تو هر کاری، تلاشش رو بکنه، زحمتش رو بکشه، امّا توکّلش به باشه و از توفیق بخواد...💯 👈 یعنی نتیجه رو بسپاره دستِ ، و به اطمینان کنه.😌 قرآن کریم می‌فرماید که، حرف پیغمبرها هم همین بوده: 🕋 قَالَ يَا قَوْمِ... إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ. (هود/۸۸) 💢 حضرت شعیب گفت: 💢 اى قومِ من... من قصدى جز اصلاحِ شما، تا آنجا كه در توانم باشد، ندارم، 💢 و در این راه از خدا میخواهم، 💢 و بر او كرده‌ام، 💢 و به سوى او باز مى‌گردم. 👌 یعنی تو هر کاری باید از توفیق خواست. ☝️ پس اوّل از همه و اعتماد به خدا، و کسبِ توفیق از اوست. 2⃣ از درونِ خود. ☺️ یا همون ، مثل یک چراغی💡 است که خوبیها رو به انسان نشون میده، ⚠️ و اگر خلافی از آدم سر زد، شخص رو سرزنش میکنه.❌ در روایات داریم که: 👈 "کسی که از درونِ خود، و پند دهنده‌ای نداشته باشد، ‌اندرزهای دیگران چندان سودی به او نمی‌رساند." 3⃣ پذیرش از کسی که او را پند می‌دهد: 👌 طبق این حدیث، سوّمین نیاز است. 👈 گوشِ شنوا👂 😊 آدمِ عاقل، از انتقادهای دلسوزانه و خیرخواهانه، با روی باز استقبال میکنه،😇 و هرگز از اینکه دیگران نصیحتش کنند ناراحت نمیشه.💯 📝 خلاصه بحث اینکه:👇 ✔ هم توکّلمون به باشه، و از او طلب کنیم... ‌ ✔ هم چراغِ رو در درونِ خودمون روشن نگه داریم... ✔ و هم دیگران رو به گوش جان بشنویم و بپذیریم...
📝داستان طوطی و حضرت سلیمان: 🦜مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند. روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.» حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد. حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت76 پرسیدم:"چرااین همه دیرکردی؟این هاچیه باخودت آوردی؟چه کاریه؟میری برمیگردی دیگه.چه نیازیه که همه چی روازمحل کارجمع کردی؟" وسایل راروی اپن،کناراتیکت هاگذاشت وگفت:"خانوم!مطمین باش دیگه به پادگان برنمیگردم. من زیادخواب نمی بینم،ولی یه خواب تکراری روچندین وچندباره که می بینم.خواب دیدم که دارم ازیه جایی دفاع میکنم.تمساح ها منودوره کردن وتکه تکه میکنن،ولی من تاآخرهمون جامی ایستم.حس میکنم تعبیراین خواب همون دفاع ازحرم حضرت زینب سلام ا...علیهاباشه." این راقبلاهم برایم تعریف کرده بود. چهره ی خسته وچشمان پرازشوقش تماشایی بود هرچه میگذشت این چشم هادست نیافتنی ترمیشد.گفتم:"خبری شده؟چشم هات دادمیزنه خیلی زودرفتنی هستی.ازاعزامتون چه خبر؟"نگاهش راازمن دزدیدوداخل اتاق رفت که لباس هایش راعوض کند.گفت:"بایدلباسهاموبشورم.احتمال زیادپنجشنبه اعزام میشیم." تااین راگفت:"دلم هری ریخت.بعدازلغوشدن پروازشان یکی،دوروزراحت نفس میکشیدم،ولی بازخبررفتنش بی تابم کرد. سیب زمینی هایی که پوست کنده بودم راداخل ظرفشویی ریختم وبه اتاق رفتم.لحظات سختی بود ازطرفی دوست داشتم حمیدباشدتابه اندازه ی تمام نبودن هایش نگاهش کنم وازطرفی دوست داشتم حمیدنباشدتادرخلوت وتنهایی به اندازه ی همه ی بودن هایش گریه کنم! به زورراضی اش کردم تالباس هاراخودم بشویم.باهرچنگی که به لباس هامیزدم،دلم بیشترآشوب میشد.دورازچشم حمیدکلی گریه کردم.شستن لباس هاکه تمام شد،جلوی بخاری پهنشان کردم تازودترخشک بشود بعدهم رفتم سراغ درست کردن غذا.سیب زمینی هاراداخل تابه ریختم.گویی باهرهم زدنی،تمام روح وروانم هم میخورد. حمیدهم مثل من وضعیت روحی مناسبی نداشت. چیزی نمیگفت،ولی همین سکوت دنیایی ازحرف داشت.راهش راانتخاب کرده بود،ولی مگرمیشداین دل عاشق راآرام کرد.ازهم دوری میکردیم،درحالی که هردومیدانستیم چقدراین جدایی سخت وطاقت فرساست.به چندنفری زنگ زدوحلالیت طلبید.این حلالیت گرفتن هاوعجله برای به سرانجام رساندن کارهای نیمه تمام خبرازسفری بی بازگشت میداد.هیچ مرهمی برای دل عاشقم پیدانمیکردم. چنددقیقه که گذشت به آشپزخانه آمدوروی چهارپایه نشست.بااین که مشغول آشپزی بودم،سنگینی نگاهش راحس میکردم.بغض کرده بودم.سعی میکردم گریه نکنم وخودم راعادی جلوه بدهم.تاکنارم ایستادونگاهش به نگاهم گره خورد،دیگرنتوانستم جلوی اشکهایم رابگیرم.باگریه ی من،اشک حمیدهم جاری شد. دستم راگرفت وباصدای لرزان پرازحزن ودلتنگی درحالی که اشکهایم راپاک میکرد،گفت:"فرزانه!دلم رولرزوندی،ولی ایمانم رونمیتوتی بلرزونی!" تااین جمله راگفت،تکانی خوردم.باخودم گفتم:"چه کارداری میکنی فرزانه؟توکه نمیخواستی اززن های نفرین شده ی روزگارباشی.پس چراحالاداری دل همسرت رومیلرزونی؟" نگاهم رابه نگاهش دوختم.به آرامی دستم راازدستش کشیدم وگفتم:"حمید!خیلی سخته.من بدون توروزم شب نمیشه،ولی نمیخوام یاری گرشیطان باشم. توروبه امام زمان میسپارم.دعامیکنم همه عاقبت به خیربشیم." لبخندروی لب هایش نشست.لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود.کاش میتوانستم این لبخندراقاب کنم وبه دیواربزنم وتاهمیشه نگاهش کنم تاایمانم ازسختی روزگارمتزلزل نشود.این حرفهاهم حمیدراآرام کردوهم وجودمتلاطم مرابه ساحل آرامش رساند. گفت:"یادت رفته توبهترین روززندگیمون برای شهادتم دعاکردی؟"پرسیدم:"روزهایی که پیش توبودم همه قشنگ بوده.کدوم روزمنظورته؟"گفت:"یادته سرسفره ی عقدبهت گفتم دعاکن آرزوی من برآورده بشه.من همون جاازخداخواستم زودترشهیدبشم.توهم ازخداخواستی دعای من هرچی که هست مستجاب بشه." شبیه کسی که سوارماشین زمان شده باشدذهنم به لحظات عقدمان پرکشید.روزی که حمیدشناسنامه اش راجاگذاشته بود.خیلی دیررسید،ولی حالاخیلی زودمیخواست برود!بایدخوشحال می بودم یاناراحت؟برای نبودنش پیش خودم دعاکرده بودم یابرای جدایی وآسمانی شدنش؟ شام راکه خوردیم،گفتم:"عزیزم!خسته ای.برودوش بگیر."درتمام دقایقی که حمیدمشغول حمام کردن بود،به جمله اش فکرمیکردم.جمله ای که من رازیروروکرده بود.باخدامعامله کردم.دیگرنمیخواستم دل کسی که قراراست برای دفاع ازحرم برودرابلرزانم.اراده کردم محکم ترباشم. حمیدباحوله ی آبی رنگ که کلاهش راهم گذاشته بودزیراپن نشست.طبق قراری که باخودم گذاشته بودم برایش برگه ی آ.چهارآوردم.گفتم:"آقا!شماکه معلوم نیست کی اعزام بشی.شایدهمین فردارفتی.الان سرحوصله چندخطی به عنوان وصیت نامه بنویس. &ادامه دارد... ❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌ ♥️ @repelay 🍃♥️
هدایت شده از 
مولای‌ مهربانم❤️🌿 من دلم روشن است روزى تــ❤️ـو از راه مى‌رسى و كوچه بوى عطر تو را مى‌گيرد🌿❤️ ديوارها گل مى‌دهند پنجره‌ها عاشق مى‌شوند و دنیا خوشبخت ...❤️🌿 یابن‌الحسن علیه السلام تا نیایی گره از کار بشر وا نشود❤️🌿
هدایت شده از 
غم‌مخور! زیرا پس از زرد شدن برگ‌ها، بهار‌ به پیشوازت خواهد آمد! و نترس؛ زیرا خدایے ڪه بر فراز ما است، بسے دانا و شنوا است. 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
‏یادت باشه بی دلیل نیومدی تو این عالم؛ ماموریت داری،فکر کن ببین ماموریتت چیه :)🌿!' 💌🌱
📚داستان کوتاه📚 ⚡️شأن و منزلت بسم الله⚡️ 🔘 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. 🔘 روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد . شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد. 🔘 وی بعد از این کاربه مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد. 🔘 زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید. 📚 خزینةالجواهر ص 612
🔴 💠 مردها دوست دارند بدانند که شغل و فعالیت روزانه‌ی آنها تاثیر مثبتی بر جای می‌گذارد و از با رضایتِ کاری است که آنها انرژی و اعتماد به نفس خود را به دست می‌آورند. 💠 وظیفه‌ی شما این است که هم در داخل و هم خارج از منزل، او را برای کاری که انجام می‌دهد و برای تلاشی که می‌کند تشویق کنید. 💠 این کار، مرد را در کار خود با انگیزه کرده و ابهت و اقتدار او را تقویت می‌کند. مطمئن باشید بازتابِ حفظ ابهت مرد، شیرین و لذت‌بخش است.
💎همدلی دلسوزی نیست- یعنی احساس غمخواری برای دیگری نیست. احساس کردن “همراهِ” دیگری است، حسِ این است که اگر آن فرد بودید چه احساسی داشتید- همدلی اقدامی حیرت‌آور و دلیرانه در دنیای خیال، و واقعیتِ مجازیِ غایی است. صعود در ذهنِ دیگری، به منظور آن است که از منظر او جهان را تجربه کنید. 📕 ذهن کامل نو ✍🏻
اشکی قَلیل دارم و اُمّیدِ مرحمت یُعطِی الکثیرِ ماهِ رجب را شنیده ام ... ‌
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت77 قرارشددردوبرگه ی جداازهم دووصیت نامه بنویسد،یکی عمومی برای دوستان،همکاران ومردمی که بعدامیخوانند،یکی هم خصوصی برای من،پدرومادرهایمان،برادرها،خواهرهاواقوام نزدیک. شروع کردبه نوشتن.دست به قلم خوبی داشت.چون تازه دوش گرفته بود،آب ازسروصورتش روی برگه هامیچکید. گفتم:"حمید!توروخداروان بنویس.زیادپیچیده اش نکن.خودمونی بنویس تاهمه بتونن راحت بخونن."سرش راازروی برگه هابلندکردوخندید. بعدهم به شوخی گفت:"اتفاقامیخوام آن قدرسخت بنویسم که روی توکم بشه!چون خیلی ادعای سوادمیکنی." وصیت نامه رابدون پاکنویس کردن خیلی روان وبدون غلط نوشت.یک صفحه ی کامل شد.دست نوشته اش رابه من دادوگفت:"بخون ببین چه جوریه؟" شروع کردم زیرلب خواندن:"باسلام وصلوات برمحمدوآل محمد(ص).اینجانب حمیدسیاهکالی مرادی فرزندحشمت ا..،لازم دیدم تاچندجمله ای راازباب درددل درچندسطرمکتوب نمایم.ابتدالازم است بگویم دفاع ازحرم حضرت زینب سلام ا...علیهارابرخودواجب میدانم وسعادت خودراخط مشی این خانواده دانسته وازخداوندمیخواهم تامرادراین راه ثابت قدم بدارد..." اشکم جاری شد.هرچه جلوترمیرفتم گریه ام بیشترمیشد."...امامن مینویسم تاهرآن کس که میخواندیامیشنودبداندشرمنده ام ازاین که یک جان بیشترندارم تادرراه ولی عصر(عج)ونایب برحقش امام خامنه ای(مدظله العالی)فداکنم..." اشکهایم راکه دیدگفت:"نشدخانوم!گریه نکن.بایدمحکم وبااقتداروصیت نامه روبخونی.حالابلندشوبایست.میخوام باصدای بلندبخونی.فکرکن بین جمعیت ایستادی داری وصیت نامه ی همسرشهیدمیخونی!" وادارم کردهمان شب باصدای بلندده باروصیت نامه اش رابخوانم.وقتی تمام شد،دفترشعرش راخواست.عاشورای همان سال یک شعرسروده بود.سه بیت ازهمان اشعارپایین برگه نوشت وبعدتاریخ زد:"نوزده آبان ماه94".زیرتاریخ هم جمله همیشگی"وکفی بالحلم ناصرا"رانوشت-وخداکفایت میکندبرای صابران-.همیشه وقتی اوضاع زندگی سخت میشدیاازچیزی ناراحت بودهمین جمله رامیگفت وآرام میگرفت. موقع نوشتن وصیت نامه ی خصوصی گفتم:"حمید!شایدمن مادرشده باشم.چند جمله ای برای بچه مون بنویس.اگراسمی هم مدنظرداری یادداشت کن."همیشه حرف بچه میشد،میگفت:"چون خودم دوقلوهستم،بچه های من دوقلومیشن.فرزانه سیب بخوردوقلوهامون خوشگل بشن."داخل وصیت نامه برای فرزندپسردوتااسم به نیت رسول ا...(ص)نوشت:"محمدحسام"و"محمداحسان". خیلی دوست داشت اگرپسردارشدیم مداحی یادبگیردوحافظ قرآن باشد.برای دخترهم نام"اسماء"راانتخاب کرده بود.میگفت دوست دارم روزقیامت دخترم رابه اسم کنیزفاطمه زهراسلام ا...علیهاصداکنند.همین اسم هارا داخل برگه جداگانه وسط قرآن روی طاقچه گذاشته بود.پشتش بادست خط خودش نوشته بود:"خدایافرزندی صالح،سالم،زیباوباهوش به من عطاکن." به خط آخرکه رسید،گفتم:"عزیزم!معمولاهمسران شهداگله دارن که نتونستن دل سیرهمسرشون روببینن.آخروصیت نامه بنویس که اگرشهیدشدی اجازه بدن نیم ساعت باپیکرتوتنهاباشم."خودم هم باورم نمیشدآن قدرقضیه جدی شده که حتی به این لحظه هم فکرمیکنم.درمخیله ام هم نمی گنجیدکه چطوراین حرفهارابه زبان آوردم انگارفرددیگری درکالبدم رفته بودوازجانب من سخن میگفت.تاکجاپیش رفته بودم که حتی به بعدازشهادتش هم فکرمیکردم. خواهشم راقبول کرد.آخروصیت نامه نوشت:"اجازه بدهیددقایقی همسرم کنارپیکرم تنهاباشد."وصیت نامه هاراوسط قرآن گذاشتم.بادلی پرازآشوب ودلهره گفتم:"اینهاامانت پیش من می مونه.ان شاءا... که صحیح وسالم برمیگردی وخودت ازهمین جا برمیداری." چهارشنبه صبح که سرکاررفت،کل روزمن بودم ووصیت نامه های حمید.خط به خط میخواندم وگریه میکردم.به انتهاکه میرسیدم دوباره ازاول شروع میکردم.تک تک جمله هایش برایم شبیه روضه بود.ازسرکارکه آمد،حس پرنده ای راداشت که میخواهدازقفس آزادبشود.گفت:"امروزبرگه ای دادن که بایدمحل دفن وکسی که خبرشهادت رواعلام میکنه مشخص میکردیم.نوشتم که وصیت نامه هام روسپردم به خانمم.محل دفن روهم اول نوشته بودم وادی السلام نجف! امابعدبه یادتوومادرم افتادم.فکرکردم که تاب دوری من روندارید.خط زدم نوشتم گلزارشهدای قزوین." نفس عمیقی کشیدم وباصدای خش داربه خاطر گریه های این چندروزگفتم:"خوب کردی،وگرنه من همه ی زندگی رومی فروختم،می اومدم نجف که پیش توباشم &ادامه دارد... ❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌ ♥️ @repelay 🍃♥️
هدایت شده از 
دل بیقرار نیست “ادا در می آوریم”😔 چشم انتظار نیست “ادا در می آوریم”😔 بر لب دعای ندبه… و دل غرق شهوت است این انتظار نیست “ادا در می آوریم”😔 آقا محب واقعی ات در میان ما یک از هزار نیست “ادا در می آوریم🍂
یک زنبور، ناگزیر است دو میلیون دفعه روی گل ها بنشیند تا بتواند یک لیوان عسل تولید کند. شما برای رسیدن به اهدافتان، حاضرید چند مرتبه تلاش کنید؟!
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
🌱[آزار دیگـــــران با بـوے بـد]🌱 🍃امام علی علیه السلام می فرمایند: 🚿‌{خودتان رابا آب ، ازبوے بدے که دیگران را آزار میدهد، پاک کنیدو این کار را پیوسته انجام دهید؛ چرا که خداوند ، از بنده آلوده ای که هرکس بآو بنشیند ، بینی اش رااز بوے بد او می گیرد ، نفرت دارد.}🖇 📚خصال ؛ صفحه 620 ؛ حدیث 10