کافه کتاب
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش..
شب که در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
فرخی یزدی
کافه کتاب
شب که در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم فرخی یزدی
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
(محمد علي بهمني)
کافه کتاب
میدمد صبح و کِلِّه بست سحاب الصَبوح الصَبوح یا اصحاب
برفت دوش خيالش ز چشم من چه کند
مقام بر لب دريا نميتواند کرد
عبيد زاکاني
کافه کتاب
دامن مکش به ناز که هجران کشیدهام نازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام
مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود
(حضرت حافظ)
کافه کتاب
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام
ماشبي دست برآريم ودعايي بکنيم
غم هجران تورا چاره زجايي بکنيم
حضرت حافظ
کافه کتاب
ماشبي دست برآريم ودعايي بکنيم غم هجران تورا چاره زجايي بکنيم حضرت حافظ
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
مولانا
کافه کتاب
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست مولانا
تويي که بر سرخوبان کشوري چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهنــــــــــدت باج
«حضرت حافظ »
کافه کتاب
تويي که بر سرخوبان کشوري چون تاج سزد اگر همه دلبران دهنــــــــــدت باج «حضرت حافظ »
جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را
خواهــم از جــان خـوش تری یابم که آن گویم تــو را
هلالی جغتایی
کافه کتاب
جان خوشست اما نمی خواهم که جان گویم تو را خواهــم از جــان خـوش تری یابم که آن گویم تــو را هلالی
آبشاري از کنار چتر من جريان گرفت
مرز هاي تازه ام از جنس باران مي شود
زهرا حاصلي