eitaa logo
کافه کتاب
2.1هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
669 ویدیو
416 فایل
🪩🫧ࡏـــــــــــߊ؋ۭۭۭۤۤﻬ ـکــتـ♪ـــاـبـــــــٰٰٖٖٖ͟ــ⸹ڪټـــــاﺑــــڅﯡاڼ♥️🫧 کتاب های روانشناسی، رمان ،تاریخی،ادبی و.. مشاعره، دل نوشته و هر چیزی که حال دلتون رو خوب کنه✨️ 🧚‍♀️همراهمون باشید ناشناسمون😉 https://eitaayar.ir/anonymous/Pq8N.Uo3vI
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 ملّاک طمع کار مرد ملّاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماه ها پیش شنیده بودند. زمین‌ها را می‌خرید، خانه‌ها را ویران می‌کرد و ساختمان‌هایی مدرن بر آنها بنا می‌کرد. پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بودند. نوعی حرص عجیب داشت؛ حرص برای زمین خواری. همه می دانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد. کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟ کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می رود و به نقطه اول باز می گردد. هر آنچه پیموده به او واگذار می شود. مرد ملاک گفت: مرا مسخره می کنی؟ کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم. مرد ملّاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع باز گردد، اما باز وسوسه می شد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود. غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد. زمانی که به کدخدا رسید، نمی توانست بایستد. زانو زد. حتی نمی توانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و پلک هایش بسته شد. نگاهش هنوز به دور دستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود... کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند... ╭┈────────「🦋♥️🦋          @reserverCafe ╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄‌ٖٜ ⍣╭────➺🦋
اغلب فکر می کنیم اینکه به یاد کسی هستیم منتی است بر گردن آن شخص! غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم این هنر اوست نه ما! به یاد ماندنی بودن بسیار مهمتر از به یاد بودن است. 🔸 از کتاب "تنهایی پرهیاهو" نوشته بهومیل هرابال ╭┈────────「🦋♥️🦋          @reserverCafe ╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄‌ٖٜ ⍣╭────➺🦋
من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی یا چه کردم که نِگَه باز به من می‌ نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ╭┈────────「🦋♥️🦋          @reserverCafe ╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄‌ٖٜ ⍣╭────➺🦋
خواب گران ریموند چند لر.pdf
حجم: 5.2M
📚کتاب :خواب گران 🖌 نویسنده :ریموند چندلر ╭┈────────「🦋♥️🦋          @reserverCafe ╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄‌ٖٜ ⍣╭────➺🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا