صفحه - 444_5834789440429493115.mp3
زمان:
حجم:
554K
📌 سوره : بقره
📖 صفحه : 44
ترجمه صفحه - 444_5854864641557007313.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
📌 ترجمه سوره : بقره
📖 صفحه : 44
الهی؛ دل هیچ کس را به چیزی که
قسمتش نیست عادت نده...
آمین 🙏🌺
شبتون بخیر🌙💫
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋
باید جای دنجی پیدا کرد و رها شد از قفس روزمرگی ها؛ باید نسخه تمام نگرانی ها را پیچید و پرت کرد آنسوی نخواستنها باید عمیق و آرام نفس کشید و زندگی کرد!
#انگیزشی
#حس_خوب
#کافه_کتاب
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋
✨#تیکه_کتاب
میخوام با این سطل آب، آتش جهنم رو
خاموش کنم و بعد با این مشعل،
دروازههای بهشت رو به آتش بکشم تا
مردم، خدا رو به امید بهشت و ترس از
جهنم دوست نداشته باشن و فقط
عاشقش باشن چون خداست...
📓 در جستجوی آلاسکا
✍ جان گرین
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋
📚 بهلول و عطار شیاد
آورده اند روزي بهلول از راهی می گذشت .
مردي را دید که غریب وار و سربه گریبان ناله مـی کنـد .
بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت :
آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی؟
آن مرد گفت : من مردي غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهررسیدم ، قصد حمام و چند روزي استراحت نمـودم و چـون مقـداري پـول و جـواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانت سپردم وپس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي دیوانه خطاب نمود.
بهلول گفت : غم مخور. من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت.
آنگاه نشانی عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً سخن مگو. اما به عطار بگـو امانـت مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت.
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهرهاي خراسـان را دارم و چـون مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل ۳۰ هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نـزد تـو بـه امانـت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشی واز پول آنها مسجدي بسازي .
عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به دیده منت . چه وقت امانت را می آوري ؟
بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساخت و مقداري خرده آهن و شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
مرد عطـار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شـد و در همـان وقـت مـرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود .
مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت :
کیسه امانت این شخص در انبار است، فوري بیاور و به این مرد بده.
شاگرد فـوري امانـت را آورد و بـه مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خیر براي بهلول نمود.
#داستان_کوتاه
#آموزنده
#کافه_کتاب
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋
.
یک روزهایی در زندگی هست
که هیچ اتفاق خاصی در آن ها نمی افتد؛
ما به این روزها میگوییم تکراری
گاهی هم گله میکنیم...
ولی حواسمان نیست که
ممکن بود اتفاق های بدی
در این روزها بیفتند...
خدای مهربانم،
شکر که روزهای تکراری
بی خطر و بی اتفاق بد میگذرند
شکر و هزاران بار شکرت 🤲🌷
#شکرگزاری
#مناجات
╭┈────────「🦋♥️🦋
@reserverCafe
╰──────➤ ⃟༺•❥࿐❥᭄ٖٜ
⍣╭────➺🦋
🦋خوشا دردی!که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش توباشی😍
تولدت مبارک عزیز دلم 😊🌹🌹
https://DigiPostal.ir/cfby40b