eitaa logo
کافه کتاب
2هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
657 ویدیو
409 فایل
🪩🫧ࡏـــــــــــߊ؋ۭۭۭۤۤﻬ ـکــتـ♪ـــاـبـــــــٰٰٖٖٖ͟ــ⸹ڪټـــــاﺑــــڅﯡاڼ♥️🫧 کتاب های روانشناسی، رمان ،تاریخی،ادبی و.. مشاعره، دل نوشته و هر چیزی که حال دلتون رو خوب کنه✨️ 🧚‍♀️همراهمون باشید ناشناسمون😉 https://eitaayar.ir/anonymous/Pq8N.Uo3vI
مشاهده در ایتا
دانلود
✨برای این مردم هرگز خودت را تغییر نده، ✨چون این ها هر روز تو را به یک شکل میخواهند، ✨شکل تصورات غلط شان که فکر میکنند تنها حقیقت درست جهان است. 📚 کتاب : سرزمین گوجه های سبز ✍️ اثر : هرتا مولر ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶
کتاب:پیش از آنکه قهوه ات سرد شود نویسنده:توشیکازو کاواگوچی مترجم:روشنک ضرابی کافه‌ای قدیمی در یکی از محلات کوچک توکیو، با تمام کافه‌های دنیا فرق دارد. این کافه‌ی منحصر به فرد قهوه‌ای ویژه سرو می‌کند که مشتریان با آن می‌توانند سفر در زمان را تجربه کنند. بازگشت به گذشته یکی از حسرت‌هایی‌ست که به نوعی همه‌ی انسان‌ها در دوره‌ای از زندگیشان تجربه می‌کنند؛ حالا در توکیو کافه‌ای وجود دارد که این رویا را محقق می‌کند، اما با قوانین خودش! ⚜ ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🐚❦𝓜𝓲𝓼𝓼⋆💎・❥
عین عاشقی 🌸همیشه فاصله ای هست 🌸 از جایی به بعد مسئله دیگر & دوست داشتن & نیست .یعنی آن چیزی که مارا در ابتدا نگران وجود یا عدم خود می کند :«دوستم داری ؟چقدر دوستم داری ؟ هنوزم دوستم داری؟» این ها سوالاتی اند فقط برای روزای نخست . دغدغهٔ دوست داشته شدن .، بی آنکه این دوست داشتن به کار آید . آیا فلانی با من وفادار است ؟ آیا اغلب به من فکر میکند؟ آیا بودن من سبب شادی اش میشود ؟ و سوالاتی از این دست زمان که میگذرد، قصه چیز دیگری میشود . حالا دیگر تو خانه ات را به سلیقهٔ خودت آراسته ای که همان دلیلی به خاطرش حاضر شدی بله را بگویی _ و داری در دریایی از روز مرگی دست و پا می زنی .قبض ها،سر رسیده ها ، قسط ها، برنامه ریزی برای آخر هفته و تعطیلات روز ها و شب ها از خود می‌پرسی :( آیا آمدن یک بچه می تواند زندگی مان را از ملال نجات دهد ؟) حالا مسئله ات این است که اون شب ها گرمش می‌شود و می‌خواهد پنجره را باز کند و تو سردت است و میخوای درجهٔ بخاری را بالا ببری .احمقانه است؟ بله ،همین طور است ؛ احمقانه و واقعی . حالا دیگر « دوستم داری » به یک نوستالژی دور دست می ماند که جایش کنار آلبوم و فیلم عروسی تان است . نوشتن لیست خریدی که روزای اول مثل یک بازی کودکانه بود که تهش شاید به عشق بازی پر پارکینگ خانه ختم میشد ، حالا روال خسته کننده ای است که هر دو مواظبید به دعوای جدیدی منجر نشود . جمله معروفی است که ««پیش از ازدواج چشمانتان را باز کنید و بعدش ببندید »»البته من منظور گویندهٔ این جمله را میفهمم اما می‌خواهم به تو هشدار بدهم که ظرافت نهفته در این جمله ، سخیف است . سخیف و خطرناک ، میخواهم به تو بگویم که جایی بنویسی و همیشه به یاد داشته باشی که همیشه باید 🌸چشم هایت باز باشد🌸 شاید روزای اول نه و شاید سال های اول نه. نه چون نباید بلکه چون میدانم که آدم همیشه دوست دارد بخشی از حقیقت را نبیند پس چیزی نزدیک به محال را از تو نمیخواهم .اما نمیشود همیشه نابینا ماند. شاید لازم باشد به جاهای دیگری نگاه کنی و چیز های دیگری را ببینی .ببینی که چگونه باید دوست داشتن را تبدیل به چیزای دیگری کرد که هم به کار زندگی بیاید، هم حداقلی از آن برایت باقی بماند حداقلی برای اینکه فراموش نکنی کسی بودی که دوست داشتن را بلد بوده و می پرستیده است. و برای دیدن ، این خروج از خود و تماشا کردن خود از بیرون ،باید مکان و زمانی داشته باشی که بتوانی بایستی ،مکث کنی،بچرخی و زاویهٔ دیدت را تغییر بدهی.باید جای این توقف و تغییر را در فضای خانه و ضرب آهنگ روز مرهٔ زندگی ات تعبیه کرده باشی ،برای روز مبادا آهنگ ساز ها وقتی می‌خواهند از ریتمی به ریتم دیگر بروند یا ملودی را تغییر بدهند، از پاساژ استفاده میکنند . یعنی که در میانهٔ قطعه، مثلاً از شش و هشت میروند به مارش. یا نتی از یک میزان ملودیک را میشکنند و با میزان بعدی همراه می‌کنند.یا اصلا چند میزان را در سکوت می گذارنند. البته مهارت،ظرافت و هنرمندی که چه بشود؟ که موسیقی به گوش ما شنیدنی تر برسد. که خسته مان نکند. که ملال برنینگیرد. در تماشای تئاتر ، گاهی لازم است که از فضای به فضای دیگر ،از صحنه ای به صحنه دیگر ، یا از فصلی به فصل دیگر برویم.تمهید کارگردان ، پاساژ است .با سکوت ، با نور ، با تاریکی با صدایی بیرون از صحنه. با اتفاقی متفاوت روی صحنه . با پایین آمدن پرده. با گفتن « ده دقیقه آنتراکت» و بیرون کردن تماشاچیان حتی که نفسی بکشند که خودشان را به باد بزنند .که وسط یک تراژدی ، با هم بخندید که کمی فکر کنند. بی بی های قصه گوی قدیم هم عاشق پاساژند .که مثلاً زاویه دید را تغییر بدهند .یا صحنه ای را عوض کنند .یا زمان را به عقب برگردانند .یا برای تعریف کردن بقیه قصه ، برود سراغ یک روای‌ دیگر. یا شنونده را شنونده را توی داستان شرکت بدهند . یا سکوت کنند و اشتیاق به وجود بیاورند .بگویند « بدو برو برای بی بی یه قند بیار تا بقیهٔ قصه رو برات بگم .» و از ذوق شنیدن باقی ماجرا قند توی دل مخاطبشان آب کنند. با وقفه در جریان عادی قصه ، یاد آوردی کننده یا چیزی هنوز باقی مانده که ارزش صبر و اشتیاق داشته باشد. چیزی باید جلو ترو را بگیرد و چند لحظه نگهت دارد که یادت بیفتد چیزی ارزشمند در جریان است. که ملال و عادت فریبت ندهد. یک بار هم نه، صد بار باید بگوییم که یادمان نرود : ما و رابطمان محتاجیم به توسل ویژه و خالصانه به جناب پاساژ . به وقفه . به رفتن . مخصوصا آنها که جدی تر میشوند . مخصوصاً تر وقتی که طول می‌کشند . حالا شما فرض کن رفاقت یا شراکت . یا هم خانگی .یا عاشقانگی . یا زناشویی .
بگذار اینجور بگویم: هر آدمی بابت یک «در» داشته باشد. یک در که هر وقت لازم شد، آن را ببندد.ببندد که هراس و دلواپسی و هیاهوی بیرون را پشت آن در بگذارد و‌برود توی خودش ، توی زندگی خودش که صدای زنگ های مختلف و فکر کارهای که نکرده و نگرانی آدم های دورویر و هزارو یک چیز دیگر رویش نیست . خودش هست و خودش که دلواپس هیچ چیز نیست. میتواند بخوابد . بنشیند، جست و خیز کند، فکر کند، فکر نکند، از ته دل بخندد، بغضش را بترکاند و های های گریه کند که به هیچ کس جواب ندهد که چرا. بمیرد و به هیچ‌کس بدهکار نباشد که چرا. بماند پشت درش، و درش را هیچ کس نه که باز نکند، لگد که هیچ ، تقه بزند .اصلا برود پشت درش، و درش را ببندد و فراموش شود. حتی دلواپس این نباشد که در یاد ها هست. یعنی که خاطرهٔ بودنش را هم از توی مغز و دل آدم ها جمع کند و با خودش ببرد پشت درش؛ که هیچ تکه ای از وجودش بیرون در جا نمانده باشد. هر آدمی🌸 درش🌸 را لازم دارد، که وقتی لازم شد ببنددش و برود . رفتن خوب است ، گاهی . نبودن . نمایشِ نبودن . خوب است آدم جای خالی اش را نشان بدهد . به همسرش ، به معشوقش ، به رفیقش ، به خانوادش ، حتی به خودش ، خوب است آدم به یاد بیاورد _ و به دیگران یاد آوری کند _ که وقتی نبود، زندگی چگونه بود. خوب است آدم سکونِ متعفنِ مردابِ عادت را بر هم بزند. خرقِ عادت . سنگ بزرگی بیندازد وسط روز مرگی و خواب مرداب وارش را پاره کند. آدم ها ، ««از جمله خودش، باید بدانند بودنش بهتر از نبودنش است »» باید یادشان بیاید. گاهی با یک سفر . با رفتنی کوتاه . حتی با قهر . گیرم که ترسناک به نظر برسد .««اگر نخواهد که من برگردم، چه کنم ؟»» بله، آدم این سوال را باید از خودش بکند . باید شجاعت رو به رو شدن با آیینه ای که تصویرش دیگر در آن نیست، داشته باشد اما بیایید این هم در گوشتان بگویم : رفتن ، نبودن ، نمایش نبودن ، نباید زیاد طول بکشد .نباید عادت شود . ▀▄▀▄▀▄ نباید گذاشت دل تنگی به حد نهایت برسد ▄▀▄▀▄▀ نباید گذاشت دل، به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید. آدم نباید آن قدر برود و دور شود که از مدار جاذبهٔ کسانی که دوسش دارند، خارج شود بگذارید در گوشتان بگویم : ◦•●◉✿ آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد. آدمی که یک بار تا سر حد مرگ دل تنگ شده باشد و زنده ماندن باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد. ✿◉●•◦ ارادتمند شما تیامیس🌹🌹🙏 ⚜ ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزمون روزقشنگےمیشه🌺 اگرهنر اینرا داشته باشم که قشنگ زندگی کنم🦋 زیباببینم،زیبا نفس بکشم زیباصبرکنم وجز زیبایی نبینیم چون اعتقادبه زیبایی‌خدا زندگی را زیبا میکند عصر بخیر💚 ⚜ ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مست آمدم ای پیر ک مستانه بمیرم💫 ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶
کتاب:میخواهم بمیرم‌ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم نویسنده:بک سهی مترجم:الهه علوی بک سهی در کتاب می‌خواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم، از دوران افسردگی‌اش می‌گوید و جلسات درمانی‌اش را برای پشت سر گذاشتن این مشکل، شرح می‌دهد. سهی با لحنی شوخ و صمیمانه اضطراب‌ها و مشکلات روانش را روایت می‌کند و می‌کوشد با مرور گفت‌وگوهای دونفره‌ای که با روان‌پزشکش داشته، هم به ریشه‌های این مسأله پی ببرد و هم نحوه‌ی کنترل آن‌ها را توضیح دهد. این کتاب از پرفروش‌ترین آثار کره‌ی جنوبی است ⚜ ✶🧚‍♀️⊶⊷❍💗 ❍⊶⊷🧚‍♀️✶ @reserverCafe @reserverCafe ✶🧚‍♂️⊶⊷❍ 💗❍⊶⊷🧚‍♂️✶