هدایت شده از 🎶🎸𝘿𝙧𝙚𝙖𝙢 𝙈𝙪𝙨𝙞𝙘🎸🎶
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️✨میلاد رحمة للعالمین
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و امام صادق علیه السلام مبارک باد...✨
https://eitaa.com/joinchat/502989986Ce6c24931d7
هدایت شده از ☣ڪـافـہِ راבیـن✯✯
⏳امروز مهلت آخر انتخاب واحد....
سفارش شما باکمترین هزینه پذیرفته میشود👌
🆔@Evergreen_82
*
📕 قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر
گوهری
روزی طلبه جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس می خواند نزد شیخ بهایی آمد و گفت: من دیگر از درس خواندن خسته شده ام و می خواهم دنبال تجارت و کار و کاسبی بروم چون درس خواندن برای آدم، آب و نان نمی شود و کسی از طلبگی به جایی نمی رسد و به جز بی پولی و حسرت، عایدی ندارد.
شیخ گفت: بسیار خب! حالا که می روی حرفی نیست. فعلا این قطعه سنگ را بگیر و به نانوایی برو چند عدد نان بیاور با هم غذایی بخوریم و بعد هر کجا می خواهی برو، من مانع کسب و کار و تجارتت نمی شوم. جوان با حیرت و تردید، سنگ را گرفت و به نانوایی رفت و سنگ را به نانوا داد تا نان بگیرد ولی نانوا او را مسخره نمود و از مغازه بیرون کرد.
پسر جوان با ناراحتی پیش شیخ بهایی برگشت و گفت: مرا مسخره کرده ای؟ نانوا نان را نداد هیچ، جلوی مردم مرا مسخره کرد و به ریش من هم خندید. شیخ گفت: اشکالی ندارد. پس به بازار علوفه فروشان برو و بگو این سنگ خیلی با ارزش است سعی کن با آن قدری علوفه و کاه و جو برای اسب هایمان بخری. او دوباره به بازار رفت تا علوفه بخرد ولی آن ها نیز چیزی به او ندادند و به او خندیدند.
جوان که دیگر خیلی ناراحت شده بود نزد شیخ آمد و ماجرا را تعریف کرد. شیخ بهایی گفت: خیلی ناراحت نباش. حالا این سنگ را بردار و به بازار صرافان و زرگران ببر و به فلان دکان برو و بگو این سنگ را گرو بردار و در ازای آن، صد سکه به من قرض بده که اکنون نیاز دارم. طلبه جوان گفت: با این سنگ، نان و علوفه ندادند، چگونه زرگران بابت آن پول می دهند؟ شیخ گفت: امتحان آن که ضرر ندارد.
طلبه جوان با این که ناراحت بود، ولی با بی میلی و به احترام شیخ به بازار صرافان و جواهرفروشان رفت و به همان دکانی که شیخ گفته بود رفت و گفت: این سنگ را در مقابل سد سکه به امانت نزد تو می سپارم. مرد زرگر نگاهی به سنگ کرد و با تعجب، نگاهی به پسر جوان انداخت و به او گفت: قدری بنشین تا پولت را حاضر کنم. سپس شاگرد خود را صدا زد و در گوش او چیزی گفت و شاگرد از مغازه بیرون رفت.
پس از مدت کمی شاگرد با دو مامور به دکان بازگشت. ماموران پسرجوان را گرفتند و می خواستند او را با خود ببرد. او با تعجب گفت: مگر من چه کرده ام؟ مرد زرگر گفت: می دانی این سنگ چیست و چقدر می ارزد؟ پسر گفت: نه، مگر چقدر می ارزد؟ زرگر گفت: ارزش این گوهر، بیش از ده هزار سکه است. راستش را بگو، تو در تمام عمر خود حتی هزار سکه را یک جا ندیده ای، چنین سنگ گران قیمتی را از کجا آورده ای؟
پسر جوان که از تعجب زبانش بند آمده بود و فکر نمی کرد سنگی که به نانوا با آن نان هم نداده بود این مقدار ارزش هم داشته باشد با من و من و لکنت زبان گفت: به خدا من دزدی نکرده ام. من با شیخ بهایی نشسته بودم که او این سنگ را به من داد تا برای وام گرفتن به این جا بیاورم. اگر باور نمی کنید با من به مدرسه بیایید تا به نزد شیخ برویم.
ماموران پسر جوان را با ناباوری گرفتند و نزد شیخ بهایی آوردند. ماموران پس از ادای احترام به شیخ بهایی، قضیه مرد جوان را به او گفتند. او ماموران را مرخص کرد و گفت: آری این مرد راست می گوید. من این سنگ قیمتی را به او داده بودم تا گرو گذاشته، برایم قدری پول نقد بگیرد.
پس از رفتن ماموران، طلبه جوان با شگفتی و خنده گفت: ای شیخ! قضیه چیست؟ امروز با این سنگ، عجب بلاهایی سر من آمده است! مگر این سنگ چیست که با آن کاه و جو ندادند ولی مرد صراف بابت آن ده هزار سکه می پردازد.
شیخ بهایی گفت: مرد جوان! این سنگ قیمتی که می بینی، گوهر شب چراغ است و این گوهر کمیاب، در شب تاریک چون چراغ می درخشد و نور می دهد. همان طور که دیدی، قدر زر را زرگر می شناسد و قدر گوهر را گوهری می داند. نانوا و قصاب، تفاوت بین سنگ و گوهر را تشخیص نمی دهند و همگان ارزش آن را نمی دانند.
وضع ما هم همین طور است. ارزش علم و عالم را انسان های عاقل و فرزانه می دانند و هر بقال و عطاری نمی داند ارزش طلب علم و گوهر دانش چقدر است و فایده آن چیست. حال خود دانی خواهی پی تجارت برو و خواهی به تحصیل علم بپرداز. پسر جوان از این که می خواست از طلب علم دست بکشد، پشیمان شد و به آموزش علم ادامه داد تا به مقام استادی بزرگ رسید.
#داستان_کوتاه
#آموزنده
#کافه_کتاب
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
آدم هایی که هیچوقت حوصله ندارند
همانهایی هستند که
بیشتر از همه انتظار کشیدند …
✍ #ساموئل_بکت (نمایشنامه نویس ایرلندی)
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
انسان ، تنها کتابیست که خداوند،
آن را با دستهای خود نوشته است...
📙 سه دیدار با مردی که از فراسوی
باور ما میآمد
🖊 نادر ابراهیمی
#بریده_کتاب
#کافه_کتاب
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
🌸🌹🌸
📌 خوشبختی چیست؟
خانمی پیش دکتر رفت و گفت:
نمیدانم چرا افسردهام و خود را زنی
بدبخت میدانم.
دکتر گفت: باید پنج نفر از خوشبختترین
مردم شهر را بشناسی و از زبان آنها بشنوی
که خوشبختند.
زن رفت و پس از چند هفته برگشت،
اما اینبار اصلاً افسرده نبود!
به دکتر گفت: برای پیدا کردن آن پنج نفر،
به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم
خوشبخت ترینهایند رفتم، اما وقتی شرح
زندگیشان را شنیدم، فهمیدم که خودم از
همه خوشبخت ترم!
خوشبختی یک احساس است و لزوما با
ثروت به دست نمی آید.
شاید هم خوشبختی ، رضایت از زندگی
و سپاسگزاری برای داشته هاست،
نه افسوس برای نداشته ها. 👌🌸
#تلنگر
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe
.
📕خدا وقتی گریه میکنه که ...
زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان
نشسته بود و می گریست.
فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای
زن من از جانب خدا آمده ام؛
رحمت خدا برآن است که تنها یکی از
آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه
می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا
میخوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی
تو میتوانستی بینایی چشمان خود را از
خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمیکنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد.
او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت
های فرزندش را با عشق جشن میگرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار
دوست داشت.
روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر
نمیدونم چطور بهت بگم ولی زنم نمیتونه
با شما یه جا زندگی کنه... می خوام یه
خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من
میخوام برم خونهی سالمندان زندگی
کنم، آخه اونجا با هم سن و سالای خودم
زندگی میکنم و راحت ترم.
و زن از خانه بیرون آمد، کناری نشست و
مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن
دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان
شدهایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش
میکنم. آخه تو چی می دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند
شامل حال تو شده است و می توانی
آرزویی بکنی.
حال بگو؟ میدانم که بینایی چشمانت را
از خدا میخواهی، درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم
زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه
پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه
نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از
اشک هایش دو قطره در چشمان زن
ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشکهای فرشته را دید از
او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها
هم گریه می کنن؟
فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک
میریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!
فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق
آفرینش موجودی به نام مادر در حال
گریستن است. 🥺♥️
الهی سایه مادرای عزیزمون مستدام؛
و روح مادرای آسمونیمون غرق نور 🤲 💚
#داستان_کوتاه
#آموزنده
#کافه_کتاب
☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🌻@reserverCafe