کافه کتاب
فرقی نمی کند اول هفته باشد، وسط هفته یا آخرش مثلا غروب جمعه باشد یا صبح شنبه یا بعد از ظهر سه شنبه!
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
کافه کتاب
در دایره وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست ...
تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم
چون بگذرد این سر که درین آب و گلست
در صبح وصال دولتش خندانیم
کافه کتاب
ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی
به ماه بگو،
آن دورها شب ها،
بر موهايت بوسه بزند!
من سپرده ام ستاره ها تا صبح
باران را به خانه ام بياورند
تا عطر گل سرخ هنوز هم تو را
در همسايگی چشم هايم عاشقم کند ...!
کافه کتاب
تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صب
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...
کافه کتاب
به ماه بگو، آن دورها شب ها، بر موهايت بوسه بزند! من سپرده ام ستاره ها تا صبح باران را به خانه ام بيا
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
کافه کتاب
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا به ابد سرمستم
کافه کتاب
تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم...