کافه کتاب
تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صب
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...
کافه کتاب
به ماه بگو، آن دورها شب ها، بر موهايت بوسه بزند! من سپرده ام ستاره ها تا صبح باران را به خانه ام بيا
در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
کافه کتاب
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت...
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا به ابد سرمستم
کافه کتاب
تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا
ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم...
کافه کتاب
ما ز بالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم...
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از منِ مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست