#جاسوس_ داعش
✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی
🔺قسمت دوم🔺
دستبند را که دیدم، احساس کردم یک سطل نگرانی و دلواپسی را رویم ریختند. چشم¬هایم را انداختم روی علف¬های خودرویی که داخل جوی خشک زیر پاهایم روییده بود و در گوش¬هایم را روی تمام بد و بیراه-هایی که می¬شنیدم، بستم .
صدای آژیرآمبولانس که آمد؛ پیرزن از هوش رفته بود.
صدای ذهنم مرتب به جمجمه¬ام می خورد:
- این چه کاری بود کردی؟ دیوانه! چند بار فرصتش پیش آمد و فرار نکردی؟ تو که مقصر نبودی؟ پیرزن خودش می لنگید؟ چرا خودت را توی مخمصه¬¬ای انداختی که...
صدای وجدانم، چشم هایم را بست و کارم را تأیید کرد:
- تو باید می ماندی؟ درست بود که مقصر نبودی، اما چطور دلت رضا می¬داد پیرزنی را به حال خودش رها کنی؟ یادت رفته، دفعۀ قبل که زن چادری، جلویت سبز شد و تو دیدی که نقش زمین شد و گاز موتورت را گرفتی، چه بلایی سرت آمد؟ به یادت نیست که دو ماه از عذاب وجدان خواب نرفتی و سر هفته¬اش تقاص کارت را پس دادی. یک نفر به پدربزگت زد و فرار کرد.
زیر چشمی از میان جمعیت گوشۀ چارقدش را موقعی که سوار آمبولانسش می کردند، دیدم. دیوار دلم به یک باره فرو ریخت و یک قطره اشک سر خورد روی گونه¬ام. یاد مادرم در ذهنم زنده شد. چارقدش عین مال مادرم بلند فسفری بود.
سربازی که تازه پشت لبش سبز شده بود، به سمت جلو هلم داد: سوار شو.
سوار ماشین پلیس شدم. خودش کنارم نشست. چیزی نگفت، اما ترحم در چشمانش موج می¬زد.
شقیقه¬هایم تیر می¬کشید. در بساط فکری¬ام چیزی پیدا نمی¬شد. ذکر از لب¬هایم نمی¬افتاد و چشم¬هایم به آمبولانس خیره شده بود. احساس می-کردم بمبی در درونم منجفر می¬شود و سلول¬هایم را از هم جدا می¬کند.
سرباز، دلداری¬ام داد:
- نگران نباش ان شاء¬الله خدا کمک می¬کند و به هوش می¬آید.
مهربانی و ترحم سرباز برایم تازگی داشت. سرم را به سمتش چرخاندم آهی از نهاد کشیدم و مردد گفتم: خدا کند!
دستش را روی شانه¬ام گذاشت: ناامید نباش.
چیزی نگفتم و دوباره به آمبولانس چشم دوختم.
توی آینۀ دستشویی بیمارستان که پیشانی¬ام را دیدم، سرم روی سینه¬ام افتاد و جیغ کوتاهی کشیدم. خون روی پیشانی¬ام، از چند لایه دستمال کاغذی و پارچه¬ای که صاحب مغازۀ میوه¬فروشی داده بود، عبور کرده و هنوز هم به کلی بند نیامده بود. دستمال کاغذی محکم روی زخم چسبیده بود.
صورتم در آیینه چند تکه شد و نفس¬هایم تندتر و پاهایم سنگین. سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی.
چشم دواندم. روی یکی از تخت¬های بیمارستان خوابیده بودم و سرباز محافظم، مثل داس رویم خم شده بود و لب هایش می¬خندید.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/revat12
سلام همراهان گرامی😊
از بین موضوعات زیر
کدام روایتها را شروع کنیم؟؟👇👇
۱_ تولدها ( روایت تولد کتابهایم و قصههای پشتتش)
۲ _ روایت خودنوشت بازگشت به وطن
۳_ روایت ورود به دانشگاه تهران
حرم امام رئوف
دعای ندبه
چایخانه حضرتی
در آستانه ماه مهمانی خدا
ترکیبی است که برای همه آرزومندم🤲😊
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪐حیوونا میفهمن و حرمت قرآن رو نگه میدارن
ولی بعضی آدما از حیوان هم پست ترن
اولئک كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ( اعراف _ ۱۷۹)
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونبهای
عشاق خداوند چیست؟؟