eitaa logo
آن سوی من (روایت‌های یک زن مهاجر)📝
323 دنبال‌کننده
7 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت‌نوشت معصومه(سادات) حلیمی 🔷️ محقق و نویسنده افغانستانی 📚 نویسنده ۳۵عنوان کتاب چاپ شده ادمین👇 @Yas1994 ✅️کپی مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کانال، جایز نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داعش ✍نویسنده: معصومه سادات حلیمی 🔺قسمت دوم🔺 دستبند را که دیدم، احساس کردم یک سطل نگرانی و دلواپسی را رویم ریختند. چشم¬هایم را انداختم روی علف¬های خودرویی که داخل جوی خشک زیر پاهایم روییده بود و در گوش¬هایم را روی تمام بد و بیراه-هایی که می¬شنیدم، بستم . صدای آژیرآمبولانس که آمد؛ پیرزن از هوش رفته بود. صدای ذهنم مرتب به جمجمه¬ام می خورد: - این چه کاری بود کردی؟ دیوانه! چند بار فرصتش پیش آمد و فرار نکردی؟ تو که مقصر نبودی؟ پیرزن خودش می لنگید؟ چرا خودت را توی مخمصه¬¬ای انداختی که... صدای وجدانم، چشم هایم را بست و کارم را تأیید کرد: - تو باید می ماندی؟ درست بود که مقصر نبودی، اما چطور دلت رضا می¬داد پیرزنی را به حال خودش رها کنی؟ یادت رفته، دفعۀ قبل که زن چادری، جلویت سبز شد و تو دیدی که نقش زمین شد و گاز موتورت را گرفتی، چه بلایی سرت آمد؟ به یادت نیست که دو ماه از عذاب وجدان خواب نرفتی و سر هفته¬اش تقاص کارت را پس دادی. یک نفر به پدربزگت زد و فرار کرد. زیر چشمی از میان جمعیت گوشۀ چارقدش را موقعی که سوار آمبولانسش می کردند، دیدم. دیوار دلم به یک باره فرو ریخت و یک قطره اشک سر خورد روی گونه¬ام. یاد مادرم در ذهنم زنده شد. چارقدش عین مال مادرم بلند فسفری بود. سربازی که تازه پشت لبش سبز شده بود، به سمت جلو هلم داد: سوار شو. سوار ماشین پلیس شدم. خودش کنارم نشست. چیزی نگفت، اما ترحم در چشمانش موج می¬زد. شقیقه¬هایم تیر می¬کشید. در بساط فکری¬ام چیزی پیدا نمی¬شد. ذکر از لب¬هایم نمی¬افتاد و چشم¬هایم به آمبولانس خیره شده بود. احساس می-کردم بمبی در درونم منجفر می¬شود و سلول¬هایم را از هم جدا می¬کند. سرباز، دلداری¬ام داد: - نگران نباش ان شاء¬الله خدا کمک می¬کند و به هوش می¬آید. مهربانی و ترحم سرباز برایم تازگی داشت. سرم را به سمتش چرخاندم آهی از نهاد کشیدم و مردد گفتم: خدا کند! دستش را روی شانه¬ام گذاشت: ناامید نباش. چیزی نگفتم و دوباره به آمبولانس چشم دوختم. توی آینۀ دستشویی بیمارستان که پیشانی¬ام را دیدم، سرم روی سینه¬ام افتاد و جیغ کوتاهی کشیدم. خون روی پیشانی¬ام، از چند لایه دستمال کاغذی و پارچه¬ای که صاحب مغازۀ میوه¬فروشی داده بود، عبور کرده و هنوز هم به کلی بند نیامده بود. دستمال کاغذی محکم روی زخم چسبیده بود. صورتم در آیینه چند تکه شد و نفس¬هایم تندتر و پاهایم سنگین. سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی. چشم دواندم. روی یکی از تخت¬های بیمارستان خوابیده بودم و سرباز محافظم، مثل داس رویم خم شده بود و لب هایش می¬خندید. ادامه دارد... https://eitaa.com/revat12
سلام همراهان گرامی😊 از بین موضوعات زیر کدام روایت‌ها را شروع کنیم؟؟👇👇 ۱_ تولدها ( روایت تولد کتاب‌هایم و قصه‌های پشتتش) ۲ _ روایت خودنوشت بازگشت به وطن ۳_ روایت ورود به دانشگاه تهران
حرم امام رئوف دعای ندبه چایخانه حضرتی در آستانه ماه مهمانی خدا ترکیبی است که برای همه آرزومندم🤲😊
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪐حیوونا میفهمن و حرمت قرآن رو نگه می‌دارن ولی بعضی آدما از حیوان هم پست ترن اولئک كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ  ( اعراف _ ۱۷۹)