╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت اول | یه صبح معمولی
صبحهای بیمارستان یه حال و هوای عجیبی دارن...
از همون لحظهای که وارد راهرو میشی، صدای تند قدمهای پرستارا، بوق دستگاهها و بوی مواد ضدعفونیکننده بهت یادآوری میکنه که اینجا اصلاً قرار نیست یه روز معمولی باشه.
با این حال، اون روز برای من کاملاً معمولی شروع شد.
اسمم هانیه سادات کریمیه.
دانشجوی پزشکیام و این روزا دارم توی بیمارستان کارآموزی میکنم.
راستش رو بخواید، هنوزم بعضی صبحها وقتی روپوشم رو میپوشم با خودم میگم:
«واقعاً من دارم پزشکی میخونم؟!»
نگاهی به ساعت انداختم.
۶:۴۰ صبح.
ـ یا خدا... بازم دیر کردم!
پرونده رو محکمتر گرفتم و تندتر راه افتادم.
همون موقع صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
ـ هانیه!
برگشتم.
سارا بود؛ همگروهی و یکی از صمیمیترین دوستام.
نفسنفسزنان خودش رو بهم رسوند و گفت:
ـ باز تو زودتر از من رسیدی؟
خندیدم.
ـ من؟ زود؟ پنج دقیقه دیگه استاد میاد، اونوقت میفهمی زود رسیدم یا نه!
سارا خندید.
ـ تو اگه یه روز غر نزنی، من شک میکنم حالت خوبه!
شونههام رو بالا انداختم.
ـ خب... زندگی دانشجویی بدون غر زدن که معنی نداره!
هر دوتامون خندیدیم.
همهچی عادی بود.
یه صبح معمولی...
یه بیمارستان معمولی...
و من، هانیه سادات کریمی، هنوز هیچ خبری از اتفاقی که قراره چند ساعت بعد زندگیم رو زیر و رو کنه نداشتم.
ــــــــــــــــــــــــــــ
صدای یکی از پرستارا از ته راهرو بلند شد:
ـ کارآموز! یه بیمار اورژانسی آوردن!
لبخند از صورتم پرید.
پرونده رو بستم و سریع رفتم سمت اورژانس.
ـ وضعیتش چطوره؟
پرستار نفسزنان گفت:
ـ مرده، حدوداً سی و چند سالهست. بیهوشه. همراه هم نداره.
چند دقیقه بعد بیمار رو آوردن داخل اتاق.
کنار تخت ایستادم و شروع کردم علائم حیاتی رو چک کردن.
ـ فشار؟
ـ نود روی شصت.
ـ اکسیژن؟
ـ نود و دو درصد.
ابروهام رفت توی هم.
یه چیزی درست نبود.
مرد لباس معمولی داشت، ولی روی مچ دستش یه زخم قدیمی دیده میشد؛ شبیه جای سوختگی.
خم شدم تا چشمهاش رو بررسی کنم.
همون لحظه...
انگشتهاش تکون خورد.
سریع سرم رو بالا آوردم.
ـ آقا؟ صدای منو میشنوید؟
چشمهاش به سختی باز شد.
چند ثانیه با ترس نگاهم کرد.
بعد دستش رو آورد بالا و مچم رو گرفت.
ـ شما... دکتری؟
آروم گفتم:
ـ نه، من کارآموز پزشکیام. آروم باشید.
نفس عمیقی کشید.
صداش به زور شنیده میشد.
ـ اگه... کسی درباره من پرسید...
خم شدم که بهتر بشنوم.
ـ بله؟
با آخرین توانش زمزمه کرد:
ـ بگو... منو نمیشناسی.
چشمهاش دوباره بسته شد.
خشکم زد.
چند ثانیه فقط به صورتش زل زدم.
ـ چی...؟
پرستار با نگرانی گفت:
ـ هانیه؟
جواب ندادم.
آروم دست مرد رو گذاشتم روی تخت.
ولی یه حس بد ته دلم افتاده بود.
حسی که نمیتونستم توضیحش بدم.
اون مرد چرا منو انتخاب کرده بود؟
چرا باید به یه کارآموز همچین حرفی بزنه؟
و مهمتر از همه...
اون از چی میترسید؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت دوم | یه اتاق خالی
هنوز توی فکر حرفهای اون مرد بودم که صدای پرستار منو به خودم آورد.
ـ هانیه، برو استاد دنبالت میگرده.
نگاهم برای چند لحظه روی مرد موند.
آروم گفتم:
ـ باشه...
از اتاق بیرون اومدم.
ولی فقط چند دقیقه گذشته بود.
چند دقیقه...
شاید کمتر.
وقتی برگشتم، اولین چیزی که دیدم...
تخت خالی بود.
خشکم زد.
چند ثانیه به تخت خیره موندم.
ـ چی؟
دور و برم رو نگاه کردم.
هیچکس نبود.
پتو روی تخت افتاده بود، سرم هنوز کنار تخت آویزون بود و دستگاه مانیتور هم روشن بود.
ولی...
خود بیمار نبود.
با عجله رفتم سمت پرستار.
ـ ببخشید... اون بیماری که توی اتاق بود کجاست؟
پرستار با تعجب نگام کرد.
ـ کدوم بیمار؟
ـ همون آقایی که چند دقیقه پیش آوردنش! مرد حدوداً سی و چند ساله، بیهوش بود!
پرستار اخم کرد.
ـ هانیه، مطمئنی؟
ـ معلومه که مطمئنم!
ـ ولی این اتاق از اول خالی بوده.
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ چی داری میگی؟!
پرستار به تخت اشاره کرد.
ـ این تخت از صبح خالیه.
یه لحظه احساس کردم زمین زیر پام خالی شد.
ـ نه... امکان نداره.
سریع برگشتم سمت اتاق.
دست بردم سمت پرونده.
پرونده هم نبود.
حتی برگهای که چند دقیقه قبل دستم بود، ناپدید شده بود.
قلبم تندتر میزد.
زیر لب گفتم:
ـ مگه میشه...
همون لحظه سارا وارد اتاق شد.
ـ هانیه؟ چرا اینجایی؟
برگشتم سمتش.
ـ سارا، اون بیمار رو دیدی؟
ـ کدوم بیمار؟
ـ همین آقایی که آوردن اینجا!
چند ثانیه نگام کرد.
بعد آروم گفت:
ـ هانیه... امروز هیچ بیمار مردی اینجا نیاوردن.
خشکم زد.
ـ چی؟
سارا نزدیکتر اومد.
ـ حالت خوبه؟
جوابی ندادم.
نگاهم روی تخت خالی بود.
حرف اون مرد دوباره توی سرم پیچید:
«اگه کسی درباره من پرسید... بگو منو نمیشناسی.»
برای اولین بار، از خودم پرسیدم...
نکنه اون مرد اصلاً بیمار نبود؟
🌿🌸🌿
اما درست همون لحظه، صدای بوق کوتاهی از دستگاه کنار تخت بلند شد.
روی صفحه مانیتور، برای چند ثانیه یک عدد ظاهر شد.
۳۱۷
بعد صفحه دوباره خاموش شد.
به عدد خیره موندم.
نمیدونستم اون عدد یعنی چی...
اما یک چیز رو خوب میدونستم:
این ماجرا تازه شروع شده بود.
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت سوم | عدد ۳۱۷
چند ثانیه بود که فقط به صفحهی خاموش مانیتور خیره شده بودم.
۳۱۷
عدد هنوز توی ذهنم میچرخید.
سارا دستش رو جلوی صورتم تکون داد.
ـ هانیه؟
پلک زدم.
ـ هان؟
ـ خوبی؟
نگاهم رو از مانیتور گرفتم و بهش نگاه کردم.
ـ سارا... تو اون عدد رو دیدی؟
ـ کدوم عدد؟
ـ ۳۱۷.
اخماش رفت توی هم.
ـ چه عددی؟
با تعجب به مانیتور نگاه کردم.
ـ همین الان روی صفحه بود.
سارا شونهای بالا انداخت.
ـ شاید شمارهی دستگاه بوده.
سرم رو تکون دادم.
ـ نه... من مطمئنم.
دوباره به صفحه نگاه کردم.
هیچ چیزی نبود.
فقط صفحهی خاموش دستگاه.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
شاید واقعاً خسته بودم.
شاید فشار کارآموزی باعث شده بود چیزهایی ببینم که وجود نداشت.
با خودم گفتم:
«هانیه، زیادی فیلم میبینی!»
لبخند کمرنگی زدم.
اما درست وقتی میخواستم از اتاق خارج بشم، چشمم به کف زمین افتاد.
چیزی کنار پایهی تخت بود.
خم شدم و برداشتمش.
یک تکه کاغذ کوچک.
کاغذ رو باز کردم.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«به عدد ۳۱۷ اعتماد نکن.»
خشکم زد.
ـ سارا...
صدایم لرزید.
ـ چی شده؟
کاغذ رو به طرفش گرفتم.
سارا نوشته رو خوند.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با نگرانی گفت:
ـ این شوخی نیست...
سرم رو بالا آوردم.
ـ میدونم.
برای اولین بار، ترس واقعی رو توی چشمهای سارا دیدم.
کاغذ رو داخل جیب روپوشم گذاشتم.
ـ باید بفهمیم این یعنی چی.
سارا سریع دستم رو گرفت.
ـ نه هانیه.
ـ چرا؟
ـ چون اصلاً نمیدونیم با چی طرفیم.
نگاهش کردم.
ـ دقیقاً به همین دلیل باید بفهمم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای قدمهایی از پشت در شنیدیم.
هر دو ساکت شدیم.
قدمها نزدیکتر شدند.
یک سایه از پشت شیشهی مات در رد شد.
بعد ایستاد.
دستگیرهی در آرام پایین رفت...
من ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم.
در باز شد.
اما...
هیچکس پشت در نبود.
فقط راهروی خالی بیمارستان.
سارا با صدای آرومی گفت:
ـ هانیه...
ـ چی؟
به پشت سرم اشاره کرد.
ـ درِ پشتی اتاق...
برگشتم.
درِ کوچکی که تا آن لحظه اصلاً متوجهش نشده بودم، نیمهباز بود.
روی آن یک پلاک فلزی نصب شده بود:
۳۱۷
قلبم فرو ریخت.
همون عدد.
همون عددی که روی مانیتور دیده بودم.
همون عددی که روی کاغذ نوشته شده بود.
و حالا...
روی یک درِ قفلشده در بخش بیمارستان.
به سارا نگاه کردم.
ـ اینجا چی هست؟
سارا آهسته گفت:
ـ نمیدونم.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
اما قبل از اینکه در رو باز کنم، صدای مردی از پشت سرمون بلند شد:
ـ اون در رو باز نکنید.
هر دو با ترس برگشتیم.
مردی با لباس رسمی انتهای راهرو ایستاده بود.
و مستقیم به من نگاه میکرد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت چهارم | آقای مرموز
برگشتم سمت مردی که پشت سرمون ایستاده بود.
قدبلند بود و لباس رسمی تنش بود.
نگاهش مستقیم روی من بود.
ـ اون در رو باز نکنید.
چند ثانیه سکوت شد.
من فقط نگاهش کردم.
سارا آروم کنار گوشم گفت:
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ این آقاهه چرا جوری حرف میزنه انگار الان قراره از توی این در یه جن بیرون بیاد؟
با آرنج زدم به پهلوش.
ـ ساکت شو!
مرد ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ چیزی گفتید؟
سارا خیلی جدی گفت:
ـ خیر قربان. من اصولاً با افراد ناشناس وارد گفتوگو نمیشم.
بهش نگاه کردم.
ـ تو؟!
ـ خب... اصولاً!
مرد قدمی جلو اومد.
ـ این قسمت بیمارستان برای افراد غیرمجاز ممنوعه.
نگاهم رفت سمت پلاک روی در.
۳۱۷
ـ پس چرا اینجا همچین دری هست؟
مرد جواب نداد.
سارا دستش رو بالا آورد.
ـ ببخشید...
مرد نگاهش کرد.
ـ بله؟
ـ اگه غیرمجازه، چرا درش بازه؟
مرد چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد به سارا.
سارا لبخند پیروزمندانهای زد.
من زیر لب گفتم:
ـ سارا، خواهشاً...
ـ چی؟ سؤال علمی پرسیدم!
مرد اخم کرد.
ـ شما دو نفر باید به بخش برگردید.
من جدی پرسیدم:
ـ اون بیمار کجاست؟
مرد مکث کرد.
ـ کدوم بیمار؟
قلبم فرو ریخت.
ـ همون بیماری که چند دقیقه پیش توی این اتاق بود.
ـ شما اشتباه میکنید.
ـ من خودم بالای سرش بودم!
مرد با لحنی سرد گفت:
ـ بهتره درباره چیزی که ندیدید، صحبت نکنید.
چند لحظه سکوت کردم.
سارا آهسته گفت:
ـ هانیه...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ من فکر کنم این آقا از اوناس که وقتی بچه بوده، به جای قصه شب براش پرونده امنیتی میخوندن.
نزدیک بود خندهام بگیره، ولی خودم رو کنترل کردم.
مرد نگاهی به سارا انداخت.
سارا سریع گفت:
ـ البته... نظر شخصی بود.
مرد بدون توجه به حرفش، رو به من کرد.
ـ خانم کریمی، بهتره این موضوع رو فراموش کنید.
اسمم رو که گفت، تمام شوخی از سرم پرید.
ـ شما منو میشناسید؟
مرد جواب نداد.
فقط برگشت و از راهرو دور شد.
من و سارا چند ثانیه به رفتنش خیره موندیم.
بعد سارا آرام گفت:
ـ خب...
ـ چی؟
ـ من رسماً کنجکاو شدم.
نگاهش کردم.
ـ تو که گفتی میترسی!
ـ میترسم.
ـ پس چرا کنجکاوی؟
شونه بالا انداخت.
ـ آدم هم میترسه، هم فضوله. اینا با هم منافاتی ندارن!
با وجود همهی ترسی که داشتم، خندهام گرفت.
اما خندهام خیلی زود محو شد.
چون وقتی دوباره به درِ شمارهی ۳۱۷ نگاه کردم...
دیدم در کاملاً بسته شده.
و روی قفل الکترونیکی آن، یک چراغ قرمز روشن بود.
همون لحظه گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«بهت گفته بودم منو نمیشناسی.»
نفسم بند اومد.
گوشی از دستم نزدیک بود بیفته.
سارا صفحه رو دید.
این بار حتی خودش هم شوخی نکرد.
ـ هانیه...
آروم پرسید:
ـ این پیام رو کی فرستاده؟
به صفحه خیره موندم.
نمیدونستم.
اما یک چیز رو میدونستم...
اون مرد هنوز زنده بود.
و somehow...
منو پیدا کرده بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت پنجم | پیام ناشناس
چند ثانیه بود که فقط به صفحهی گوشی خیره شده بودم.
پیام هنوز جلوی چشمم بود:
«بهت گفته بودم منو نمیشناسی.»
دستهام یخ کرده بود.
سارا گوشی رو از دستم گرفت و پیام رو دوباره خوند.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ من یه پیشنهاد دارم.
ـ چی؟
گوشی رو گذاشت توی دستم.
ـ همین الان از این بیمارستان استعفا بده، برو یه نونوایی باز کنیم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ سارا!
ـ خب چی؟ حداقل اونجا نهایت خطری که تهدیدمون میکنه سوختن نونه!
با وجود استرسم، خندهام گرفت.
ـ تو واقعاً غیرقابل تحملی.
ـ ممنون، این تعریف بزرگی بود.
گوشی رو توی جیب روپوشم گذاشتم.
ـ باید بفهمم کی این پیام رو فرستاده.
سارا سریع گفت:
ـ منم باهاتم.
ـ تو که میخواستی بریم نونوایی!
ـ برنامه عوض شد. نونوایی بعد از حل پرونده.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیدیم.
این بار چند نفر بودن.
سارا آروم گفت:
ـ اوه...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ اینا قیافهشون اصلاً شبیه آدمایی نیست که اومدن فشار خونشون رو بگیرن.
سه مرد با لباس رسمی وارد راهرو شدن.
یکیشون جلوتر از بقیه حرکت میکرد.
قدبلند بود، موهای مرتب و چهرهای جدی داشت.
وقتی نزدیک ما رسید، ایستاد.
نگاهش برای چند لحظه روی من موند.
ـ خانم کریمی؟
با تردید گفتم:
ـ بله؟
ـ من سید محمدطاها موسوی هستم.
سارا خیلی آرام کنار گوشم گفت:
ـ اسمش هم خیلی جدیه...
با آرنج زدم بهش.
محمدطاها نگاهی کوتاه به سارا انداخت و دوباره رو به من کرد.
ـ باید چند سؤال ازتون بپرسم.
ابروهام رو بالا بردم.
ـ درباره چی؟
ـ درباره بیماری که امروز وارد این بیمارستان شد.
قلبم فرو ریخت.
پس اون هم دربارهی بیمار میدونست.
گفتم:
ـ شما از کجا میدونید؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
ـ چون اون بیمار، بیمار معمولی نبود.
سارا دستش رو بالا آورد.
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ بله؟
سارا خیلی جدی پرسید:
ـ ببخشید... یعنی مریضی که داشت، معمولی نبود یا خودش کلاً آدم معمولیای نبود؟
چند ثانیه سکوت شد.
من سرم رو پایین انداختم تا خندهام نگیره.
محمدطاها فقط نگاهش کرد.
ـ هر دو احتمال وجود داره.
سارا زیر لب گفت:
ـ عالی شد...
من رو به محمدطاها کردم.
ـ من فقط چند دقیقه بالای سرش بودم. قبل از اینکه بیهوش بشه، یه جمله بهم گفت.
ـ چه جملهای؟
مکث کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ گفت اگر کسی دربارهاش پرسید، بگم منو نمیشناسم.
چهره محمدطاها برای اولین بار تغییر کرد.
خیلی کوتاه.
اما من دیدمش.
ـ دقیقاً همین رو گفت؟
ـ بله.
ـ چیز دیگهای نگفت؟
ـ نه.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد پرسید:
ـ بهتون پیام هم داده؟
نفسم بند اومد.
ـ شما از پیام خبر دارید؟
محمدطاها جواب نداد.
فقط گفت:
ـ گوشیتون رو بدید.
گوشی رو محکمتر توی دستم گرفتم.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه این پیام، فقط یک هشدار نباشه.
سارا آهسته گفت:
ـ هانیه... من فکر کنم این همون قسمتیه که توی فیلمها موسیقی ترسناک شروع میشه.
این بار محمدطاها لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ نگران نباشید. هنوز موسیقی شروع نشده.
سارا با تعجب بهش نگاه کرد.
ـ شما هم شوخی بلدید؟!
محمدطاها دوباره جدی شد.
ـ متأسفانه خیلی کم.
من برای اولین بار، با وجود تمام ترسی که داشتم، لبخند زدم.
اما لبخندم خیلی زود از بین رفت.
چون محمدطاها صفحهی گوشی من رو دید...
و رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ این شماره...
آرام پرسید:
ـ این پیام دقیقاً چه ساعتی براتون ارسال شد؟
نگاهی به صفحه انداختم.
ـ حدود ده دقیقه پیش.
محمدطاها گوشی رو ازم نگرفت.
فقط به صفحه خیره موند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ غیرممکنه.
ـ چی غیرممکنه؟
سرش رو بالا آورد.
این بار نگاهش کاملاً جدی بود.
ـ چون صاحب این شماره...
مکث کرد.
ـ سه ماهه مرده.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت ششم | شمارهای که نباید وجود داشته باشد
چند ثانیه فقط به محمدطاها نگاه کردم.
ـ چی گفتید؟
محمدطاها نگاهش رو از گوشی گرفت.
ـ گفتم صاحب این شماره سه ماهه فوت کرده.
خندهی عصبیای کردم.
ـ ببخشید... ولی این اصلاً خندهدار نیست.
سارا که تا اون لحظه ساکت مونده بود، آروم گفت:
ـ منم موافقم. اگه قراره روح باشه، حداقل اول صبح نیاد سراغ ما. من هنوز صبحونه نخوردم.
با اخم نگاهش کردم.
ـ سارا!
ـ خب ترسیدم دیگه!
محمدطاها برای چند لحظه به سارا نگاه کرد و بعد دوباره رو به من گفت:
ـ من شوخی نمیکنم.
گوشی رو جلو آوردم.
ـ پس توضیح بدید چطور ممکنه کسی که سه ماهه مرده، الان برای من پیام بفرسته؟
ـ هنوز نمیدونم.
ـ پس چرا اینقدر مطمئنید؟
ـ چون این شماره رو خودم توی پرونده دیدم.
سکوت کردم.
یه حس سرد از پشت گردنم پایین اومد.
ـ پروندهی کی؟
محمدطاها جواب نداد.
سارا آهسته گفت:
ـ خب این قسمت داستانه که آدم دلش میخواد یکی بیاد بگه «دوربین مخفی بود» و ما هم بریم سر کلاس.
لبخند کوتاهی زدم، ولی محمدطاها همچنان جدی بود.
ـ خانم کریمی، شما باید یه چیز رو بدونید.
ـ چی؟
ـ از لحظهای که اون بیمار وارد این بیمارستان شد، شما هم وارد این پرونده شدید.
ابروهام بالا رفت.
ـ ولی من فقط یه کارآموزم!
ـ میدونم.
ـ پس چرا من؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هنوز جوابش رو پیدا نکردیم.
صدای آلارم یکی از دستگاهها از داخل بخش بلند شد.
همه برگشتیم.
یک پرستار با عجله وارد اتاق شد.
ـ آقای موسوی!
محمدطاها سریع رفت سمتش.
ـ چی شده؟
پرستار با اضطراب گفت:
ـ دوربینهای راهروی اورژانس...
مکث کرد.
ـ همهشون از کار افتادن.
محمدطاها اخم کرد.
ـ از چه زمانی؟
ـ دقیقاً از همون ساعتی که اون بیمار ناپدید شد.
نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
بعد گفت:
ـ کسی به سیستم دسترسی داشته؟
پرستار سرش رو تکون داد.
ـ نمیدونم.
سارا دستم رو گرفت.
آروم گفت:
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ من یه سؤال خیلی مهم دارم.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ امروز ناهار چی داریم؟
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ سارا، الان وقت ناهاره؟!
ـ خب آدم باید در شرایط بحرانی هم به آینده فکر کنه!
نزدیک بود بخندم.
اما ناگهان گوشیام دوباره لرزید.
هر سه ساکت شدیم.
صفحه رو روشن کردم.
یک پیام جدید.
فقط یک عکس.
عکسِ درِ اتاق ۳۱۷.
دستم لرزید.
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای بدونی چرا تو رو انتخاب کردم، امشب ساعت ۱۱:۳۰ بیا اینجا.»
و درست زیرش...
یک جملهی دیگر ظاهر شد:
«تنها بیا.»
محمدطاها گوشی رو از جلوی صورتم پایین آورد.
ـ شما امشب هیچجا نمیرید.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون کسی که این پیام رو فرستاده، دقیقاً میدونه شما کجایید.
سارا با جدیت گفت:
ـ من یه راهحل دارم.
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ چه راهحلی؟
سارا به من اشاره کرد.
ـ هانیه تنها نره.
بعد به خودش اشاره کرد.
ـ منم باهاش میام.
محمدطاها چند لحظه ساکت موند.
ـ نه.
سارا اخم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون گفته تنها بیاد.
سارا خیلی جدی جواب داد:
ـ خب من که آدم نیستم، من دوستشم!
چند ثانیه سکوت شد.
برای اولین بار، حتی محمدطاها هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
اما من هنوز به صفحهی گوشی خیره بودم.
ساعت ۱۱:۳۰ شب.
اتاق ۳۱۷.
و کسی که میگفت باید تنها بروم...
نمیدانستم چه چیزی پشت آن در انتظارم است.
اما یک چیز را خوب میدانستم.
این بار دیگر نمیتوانستم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت ششم | چیزی که نباید میدیدم
هنوز حرف محمدطاها توی سرم میچرخید.
«صاحب این شماره سه ماهه مرده.»
نمیدونستم چی باید بگم.
فقط به صفحهی گوشی خیره شده بودم.
سارا که کنارم ایستاده بود، آروم گفت:
ـ هانیه...
نگاهش کردم.
ـ چیه؟
قبل از اینکه چیزی بگه، سریع دستش رو کشیدم و گفتم:
ـ ببخشید، اما ما کلاس داریم.
سارا با تعجب نگاهم کرد.
ـ الان؟
ـ آره، الان!
اصلاً حوصله نداشتم بیشتر از اینجا بمونم.
محمدطاها چند لحظه نگاهم کرد.
ـ خانم کریمی...
ایستادم.
ـ بله؟
ـ این موضوع تموم نشده.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ میدونم.
بعد دست سارا رو گرفتم و از راهرو دور شدیم.
چند قدم که رفتیم، سارا آروم گفت:
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ تو هم فهمیدی این آقاهه خیلی مشکوکه؟
ـ سارا...
ـ خب پرسیدم دیگه.
نفس عمیقی کشیدم.
ـ آره. مشکوکه.
سارا چیزی نگفت.
من هم دیگه حرفی نزدم.
ولی ذهنم پر بود از سؤال.
اون بیمار کی بود؟
چرا ناپدید شد؟
چرا پروندهاش وجود نداشت؟
چرا محمدطاها اسم من رو میدونست؟
و مهمتر از همه...
چرا صاحب اون شماره باید سه ماه پیش مرده باشه؟
به ساعت نگاه کردم.
۷:۱۵ صبح.
هنوز کلاس شروع نشده بود.
و من فقط چند ساعت وقت داشتم تا بفهمم واقعاً چه اتفاقی افتاده.
اما چیزی که نمیدونستم این بود که...
از همان لحظه، یک نفر از فاصلهای دور، تمام مسیر رفتن من و سارا را زیر نظر داشت.
مردی که تلفنش را کنار گوشش گرفت و آرام گفت:
ـ هانیه کریمی از بخش خارج شد.
صدایی از آن طرف خط پرسید:
ـ موسوی چی؟
مرد مکث کرد.
ـ هنوز اونجاست.
ـ خوبه.
تماس قطع شد.
مرد برای چند لحظه به تصویر دوربین خیره ماند.
بعد لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ حالا نوبت مرحله دومه...
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت هفتم | کلاس
با سارا وارد کلاس شدیم.
سعی کردم تمام اتفاقات صبح رو از ذهنم بیرون کنم، ولی مگه میشد؟
دفترم رو باز کردم و سعی کردم به حرفهای استاد گوش بدم.
ـ هانیه...
صدای آروم سارا باعث شد سرم رو بلند کنم.
ـ چی؟
ـ تو از صبح تا الان حتی یه کلمه هم ننوشتی.
نگاهم به دفتر افتاد.
راست میگفت.
صفحه کاملاً سفید بود.
آروم گفتم:
ـ ذهنم درگیره.
سارا نگاه کوتاهی بهم انداخت.
ـ به اون بیمار؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ بیخیالش شو. شاید همهچی یه سوءتفاهم بوده.
نگاهش کردم.
ـ تو خودت باورش کردی؟
ـ نه.
ـ پس چرا میگی بیخیالش بشم؟
شونه بالا انداخت.
ـ چون دوست ندارم ببینم تو خودت رو وسط یه چیزی بندازی که ازش سر درنمیاریم.
حرفش درست بود.
من هم نمیخواستم درگیرش بشم.
اما مشکل اینجا بود که انگار این ماجرا قرار نبود منو رها کنه.
استاد شروع به توضیح دادن کرد.
سعی کردم حواسم رو جمع کنم.
چند دقیقه گذشت.
بعد گوشیام داخل کیف لرزید.
نگاهم به کیف افتاد.
اول بیخیال شدم.
اما دوباره لرزید.
این بار آهسته کیفم رو باز کردم.
یک پیام جدید بود.
شماره ناشناس.
صفحه رو باز کردم.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی با رفتن از بیمارستان، همهچیز تموم میشه؟»
قلبم فرو ریخت.
گوشی رو سریع خاموش کردم.
سارا متوجه صورتم شد.
ـ چی شده؟
سرم رو تکون دادم.
ـ هیچی.
ـ هانیه، رنگت پریده.
ـ گفتم هیچی.
چند لحظه نگام کرد، ولی چیزی نپرسید.
گوشی رو داخل کیف گذاشتم.
دیگه حتی جرئت نکردم صفحهش رو نگاه کنم.
اما چند دقیقه بعد، یک صدای اعلان کوتاه از داخل کیفم اومد.
این بار استاد هم متوجه شد.
ـ خانم کریمی، لطفاً گوشی رو کنار بذارید.
ـ ببخشید استاد.
سرم رو پایین انداختم.
ولی قبل از اینکه گوشی رو خاموش کنم، یک اعلان دیگه روی صفحه ظاهر شد.
«به دوستت اعتماد نکن.»
خشکم زد.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت سارا.
سارا داشت جزوه مینوشت.
آروم سرش رو بالا آورد.
نگاهمون به هم افتاد.
ـ چی شده؟
لبخند زدم.
ـ هیچی...
اما برای اولین بار، یک سؤال ترسناک توی ذهنم شکل گرفت:
اگر این آدمها واقعاً همهچیز رو درباره من میدونستن...
پس از کجا میدونستن سارا کنار منه؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت هشتم | مأموریت
از زبان محمدطاها
در ماشین نشسته بودم و به ساختمان بیمارستان نگاه میکردم.
دستهام رو روی فرمون گذاشته بودم و هنوز به حرفهای سرهنگ فکر میکردم.
ـ موسوی، این پرونده برای ما خیلی مهمه.
همون موقع پرسیده بودم:
ـ وظیفه من چیه؟
سرهنگ بدون مکث جواب داده بود:
ـ مراقبت از اون دختر.
ابروهام رو بالا برده بودم.
ـ هانیه کریمی؟
ـ بله.
ـ ولی چرا من؟
سرهنگ چند لحظه سکوت کرده بود.
ـ چون از لحظهای که اون بیمار وارد بیمارستان شده، هانیه وارد محدوده خطر شده.
نگاهم به ساختمان بیمارستان افتاده بود.
ـ یعنی باید بیستوچهارساعته مراقبش باشم؟
ـ تا وقتی که این پرونده بسته بشه.
نفس عمیقی کشیده بودم.
این مأموریت اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشتم.
اما دستور، دستور بود.
سرهنگ ادامه داده بود:
ـ یه مشکل دیگه هم داریم.
ـ چی؟
ـ برای اینکه بتونی بدون جلب توجه بهش نزدیک باشی، باید وارد بیمارستان بشی.
چند لحظه سکوت کرده بودم.
ـ به عنوان چی؟
سرهنگ خیلی خونسرد گفته بود:
ـ کارآموز پزشکی.
با ناباوری نگاهش کرده بودم.
ـ سرهنگ، من افسر امنیتیام!
ـ میدونم.
ـ من پزشکی نخوندم!
ـ لازم نیست پزشک واقعی باشی. دورههای لازم رو برات آماده کردیم. پروندهات هم تکمیل شده.
دست روی صورتم کشیده بودم.
ـ یعنی مجبورم کردید برم روپوش بپوشم؟
سرهنگ لبخند خیلی کوتاهی زده بود.
ـ دقیقاً.
---
حالا چند ساعت بعد، جلوی همان بیمارستان ایستاده بودم.
قرار بود به عنوان کارآموز پزشکی وارد بخش بشم.
و از همه مهمتر...
باید طوری رفتار میکردم که هانیه هیچوقت متوجه مأموریت واقعی من نشه.
وارد ساختمان شدم.
روپوش سفید تنم بود و کارت شناسایی روی سینهام قرار داشت.
نگاهی به راهرو انداختم.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه هانیه رو دیدم.
همون دختری که سرهنگ دربارهاش گفته بود.
آرام راه میرفت و با دوستش صحبت میکرد.
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد سریع نگاهم رو برگردوندم.
زیر لب گفتم:
ـ فقط مراقبت...
اما نمیدونستم این مأموریت قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم، طول بکشه.
گوشیام لرزید.
پیام سرهنگ بود:
«از امروز رسماً کارآموز بخش هستی. مراقب باش هانیه به هیچ چیز شک نکنه.»
گوشی رو داخل جیبم گذاشتم.
نگاهم دوباره به هانیه افتاد.
این بار...
یک چیز توی رفتارش توجهم رو جلب کرد.
هر چند قدم یک بار، پشت سرش رو نگاه میکرد.
انگار...
اون هم احساس کرده بود کسی دنبالش میکنه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت نهم | کنار هانیه
از زبان محمدطاها
سرهنگ گفته بود باید بدون جلب توجه وارد بخش بشم.
پس بهترین راه این بود که مثل یه کارآموز عادی رفتار کنم.
کارت شناسایی رو روی روپوشم مرتب کردم و وارد کلاس شدم.
استاد مشغول توضیح بود.
نگاهی به کلاس انداختم.
تقریباً همه صندلیها پر بود.
فقط یک صندلی خالی...
کنار هانیه.
چند قدم جلو رفتم و همونجا نشستم.
هانیه اول متوجه من نشد.
چند ثانیه بعد سرش رو برگردوند.
چشمهاش گرد شد.
آروم گفت:
ـ آقای موسوی؟
نگاهش کردم.
ـ بله؟
ـ اینجا چه کار دارید؟
نمیتونستم جلوی بقیه باهاش صحبت کنم.
سرم رو پایین انداختم و یک برگه از دفترم جدا کردم.
خودکارم رو برداشتم و روی برگه نوشتم:
«بعد از کلاس توضیح میدم.»
برگه رو به سمتش هل دادم.
هانیه چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.
بعد با تعجب سرش رو بالا آورد.
ـ یعنی چی؟
آروم گفتم:
ـ بعداً.
هانیه اخم کوچیکی کرد.
برگه رو برگردوند و زیر نوشته من نوشت:
«من از شما توضیح میخوام، آقای موسوی.»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
برگه رو گرفتم و نوشتم:
«اگر توضیح بدم، باور میکنی؟»
هانیه چند لحظه نگاهم کرد.
بعد نوشت:
«اول توضیح بده، بعد تصمیم میگیرم.»
برگه رو گرفتم.
برای چند ثانیه مکث کردم.
نمیتونستم حقیقت رو بهش بگم.
نه هنوز.
فقط یک جمله نوشتم:
«بهزودی متوجه میشی.»
هانیه با دیدن نوشته، اخم کرد.
آهسته برگه رو مچاله کرد و زیر لب گفت:
ـ خیلی مرموزید...
سعی کردم لبخندم رو پنهان کنم.
اما درست در همان لحظه، گوشی داخل جیبم لرزید.
پیام سرهنگ بود:
«مراقبت شروع شد. هیچ اشتباهی قابل قبول نیست.»
گوشی رو خاموش کردم.
نگاهم به هانیه افتاد.
اون دوباره مشغول نوشتن جزوه شده بود.
اما من خوب میدونستم...
این فقط یک صندلی کنار یک کارآموز نبود.
از امروز، من باید هر لحظه مراقب دختری میبودم که هنوز نمیدونست چرا زندگیاش وارد یک پرونده خطرناک شده.
و شاید...
خودش هم نمیدونست چه رازی پشت آن پرونده پنهان شده.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت دهم | یک سؤال ساده
از زبان هانیه
هنوز از اینکه محمدطاها کنارم نشسته بود، تعجب میکردم.
هر چند ثانیه یک بار نگاهم میرفت سمتش.
آخر سر طاقت نیاوردم و روی یه تکه کاغذ نوشتم:
«شما دقیقاً کی هستید؟»
برگه رو آروم سمتش سر دادم.
محمدطاها نوشته رو خوند.
چند ثانیه مکث کرد و جواب داد:
«فعلاً یه کارآموز مثل شما.»
زیر لب گفتم:
ـ کارآموز؟!
نگاهی بهش انداختم.
چیزی نگفت.
دوباره روی برگه نوشتم:
«پس چرا امروز توی بیمارستان درباره اون بیمار از من سؤال میکردید؟»
این بار جوابش خیلی کوتاه بود:
«چون مهمه.»
اخم کردم.
«برای کی؟»
خودکار رو برداشت.
چند ثانیه روی کاغذ نگهش داشت.
بعد فقط یک کلمه نوشت:
«همه.»
نگاهم روی کلمه موند.
این آدم واقعاً قرار بود اعصاب منو خرد کنه.
برگه رو برگردوندم و نوشتم:
«شما همیشه اینقدر مرموز جواب میدید؟»
این بار گوشه لبش کمی بالا رفت.
نوشت:
«فقط وقتی لازم باشه.»
قبل از اینکه جوابش رو بدم، استاد برگشت سمت ما.
ـ خانم کریمی، آقای موسوی، اگر کلاس براتون جذابه، بقیه هم دوست دارن بدونن چه چیزی اینقدر حواستون رو پرت کرده!
صورتم داغ شد.
ـ ببخشید استاد.
سریع سرم رو پایین انداختم.
سارا که دو ردیف جلوتر نشسته بود، برگشت و با دیدن محمدطاها کنارم، ابروهاش رو بالا انداخت.
بعد با لبهاش گفت:
«این دیگه کیه؟»
شونه بالا انداختم.
سارا دوباره برگشت سمت استاد.
کلاس ادامه پیدا کرد.
اما من دیگه نمیتونستم تمرکز کنم.
هم بیمار ناشناس توی ذهنم بود...
هم پیامهای عجیب...
هم اتاق ۳۱۷...
و حالا محمدطاها.
نگاهم ناخودآگاه به دستش افتاد.
روی مچ دستش یک خط باریک و قدیمی دیده میشد.
همون لحظه متوجه شد که دارم نگاهش میکنم.
آستینش رو پایین کشید.
آروم گفت:
ـ چیزی شده؟
سرم رو تکون دادم.
ـ نه.
اما قبل از اینکه دوباره به جزوه نگاه کنم، گوشیام لرزید.
این بار پیام از شماره ناشناس نبود.
یک شمارهی ثبتشده بود.
«اگر میخواهی جواب سؤالهایت را بگیری، بعد از کلاس به اتاق ۳۱۷ بیا.»
خشکم زد.
اتاق ۳۱۷...
همون اتاقی که از صبح حتی یک لحظه از ذهنم بیرون نرفته بود.
محمدطاها متوجه تغییر صورتم شد.
ـ چی شده؟
گوشی رو خاموش کردم.
ـ هیچی.
نگاهم کرد.
ـ خانم کریمی ،ین بار واقعاً «هیچی» نیست.
برای اولین بار اسمم رو اینقدر جدی از زبانش شنیدم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آهسته گفتم:
ـ یکی دوباره برام پیام فرستاده.
چهرهاش جدی شد.
ـ چی نوشته؟
گوشی رو به سمتش گرفتم.
پیام رو که دید، چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ تو بعد از کلاس هیچجا نمیری.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
جوابش کوتاه بود:
ـ چون این بار، ممکنه منتظرت باشن.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯
╭─────── 🌿🌸🌿 ───────╮
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
╰─────── 🌿🌸🌿 ───────╯
رمان «خط سرخ»
🩺 پارت یازدهم | بعد از کلاس
از زبان هانیه
زنگ پایان کلاس که خورد، همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
من اما همچنان به پیام روی گوشیم فکر میکردم.
اتاق ۳۱۷...
چرا هر بار اسم اون اتاق میاومد، یه حس بد توی دلم میافتاد؟
دفترم رو بستم و از جام بلند شدم.
محمدطاها هم همون لحظه ایستاد.
ـ کجا؟
نگاهش کردم.
ـ بخش.
ـ با من میای.
اخم کردم.
ـ چرا؟
ـ چون گفتم.
ـ آقای موسوی، من بچه نیستم که هر جا میرم یکی دنبالم بیاد.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ چون این موضوع دیگه فقط به خودت مربوط نیست.
قبل از اینکه جواب بدم، سارا خودش رو به ما رسوند.
ـ هانیه، بریم؟
نگاهی به محمدطاها انداخت.
ـ شما هم با ما میاید؟
محمدطاها خیلی جدی گفت:
ـ بله.
سارا سری تکون داد.
ـ خب حداقل سه نفریم. امنیت بیشتره.
لبخند کوچیکی زدم.
سهتایی از کلاس بیرون اومدیم.
راهرو شلوغ بود و صدای رفتوآمد آدمها میاومد.
چند قدم که رفتیم، متوجه شدم محمدطاها پشت سرمون نیست.
برگشتم.
ـ آقای موسوی؟
ایستاده بود و به انتهای راهرو نگاه میکرد.
ـ صبر کنید.
به جایی که نگاه میکرد خیره شدم.
ـ چی شده؟
جواب نداد.
چند ثانیه بعد به طرفمون اومد.
ـ چیزی نیست. برید.
سارا زیر لب گفت:
ـ این «چیزی نیست»هاش خیلی شبیه چیزیه که اتفاقاً یه چیزی هست.
نگاهش کردم.
ـ سارا...
ـ باشه، هیچی نگفتم.
به بخش رسیدیم.
محمدطاها جلوی در ایستاد.
ـ شما برید داخل.
ـ شما نمیاید؟
ـ یه تماس دارم.
نگاهش کردم.
ـ باشه.
من و سارا وارد بخش شدیم.
چند دقیقه بعد، مشغول مرتب کردن پروندهها بودم که سارا آروم گفت:
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ اون آقای موسوی رو دیدی؟
ـ نه.
ـ من از پنجره دیدمش.
سرم رو بالا آوردم.
ـ کجاست؟
سارا به بیرون اشاره کرد.
ـ اون پایین، کنار در خروجی.
به سمت پنجره رفتم.
محمدطاها کنار ماشین ایستاده بود و با تلفن صحبت میکرد.
اما ناگهان...
سرش رو بالا آورد.
مستقیم به پنجره نگاه کرد.
به من.
چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد.
بعد گوشی رو از گوشش پایین آورد.
در همان لحظه، گوشی من لرزید.
یک پیام جدید.
صفحه رو باز کردم.
فقط نوشته بود:
«بهش اعتماد نکن.»
نفسم حبس شد.
آروم برگشتم سمت پنجره.
محمدطاها دیگر آنجا نبود.
سارا کنارم ایستاد.
ـ هانیه؟
گوشی رو پایین آوردم.
ـ چیزی نیست.
اما خودم هم میدونستم این بار...
دیگه هیچ چیز عادی نیست.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
╰─❖─ «خط سرخ» ─❖─╯