422.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امید چای خوردن دوتاییمون پیش امام رضا(ع)🥹
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت شانزدهم | اولین سؤال
از زبان هانیه
ماشین در سکوت میان خیابانهای شهر حرکت میکرد.
نور چراغهای مغازهها روی شیشه ماشین میافتاد و یکییکی از کنارمان عبور میکرد.
هیچکدام حرفی نمیزدیم.
انگار هر دو درگیر فکرهای خودمان بودیم.
بالاخره سکوت را شکستم.
ـ آقای موسوی...
نگاهش از جاده جدا نشد.
ـ بله، خانم کریمی؟
ـ شما دقیقاً کی هستید؟
لبخند محوی گوشه لبش نشست.
ـ کارآموز بیمارستان.
با اخم نگاهش کردم.
ـ نه... منظورم این نیست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ بعضی سؤالها جوابشون زمان داره.
ـ یعنی نمیخواید جواب بدید؟
ـ فعلاً نه.
نفسی کشیدم و سرم را به شیشه تکیه دادم.
ـ امروز چند بار احساس کردم شما از اتفاقهایی خبر دارید که هیچکس دیگه خبر نداره.
او فقط گفت:
ـ وظیفهمه حواسم به اطراف باشه.
دیگر چیزی نپرسیدم.
چند دقیقه بعد، ماشین وارد خیابان خانهمان شد.
جلوی در توقف کرد.
ـ رسیدیم.
کمربندم را باز کردم.
ـ ممنون... اگر شما نبودید، نمیدونم امروز چی میشد.
برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد.
چشمانش آرام، اما جدی بود.
ـ خدا مراقب همهمونه... من فقط وظیفهم رو انجام دادم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ شب بخیر.
ـ شب شما هم بخیر، خانم کریمی.
از ماشین پیاده شدم.
چند قدم به سمت خانه رفتم.
ناخودآگاه برگشتم.
ماشین هنوز همانجا ایستاده بود.
وقتی مطمئن شد وارد حیاط شدم، آرام حرکت کرد و از کوچه خارج شد.
کلید را داخل قفل چرخاندم.
به محض اینکه وارد خانه شدم، مامان از آشپزخانه صدا زد:
ـ هانیه جان! رسیدی؟
ـ بله مامان.
چادرم را آویزان کردم و وارد آشپزخانه شدم.
بوی غذای تازه تمام خانه را پر کرده بود.
مامان با لبخند نگاهم کرد.
ـ خیلی خستهای، نه؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ امروز... روز عجیبی بود.
هنوز جملهام تمام نشده بود که گوشی داخل کیفم دوباره لرزید.
با تعجب آن را بیرون آوردم.
پیام از یک شماره ناشناس بود.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«فکر نکن همهچیز تمام شده... این فقط شروع ماجراست.»
رنگ از صورتم پرید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت هفدهم | تماس شبانه
از زبان هانیه
چند لحظه فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم.
دوباره همان شماره ناشناس...
همان حس سنگین...
قلبم تند میزد.
مامان که متوجه تغییر رنگ صورتم شده بود، پرسید:
ـ هانیه... چیزی شده؟
گوشی را آرام قفل کردم.
ـ نه مامان... فقط یکی اشتباه پیام داده.
نمیخواستم نگرانش کنم.
لبخندی زدم و سر سفره نشستم، اما حتی طعم غذا را هم حس نمیکردم.
تمام مدت، آن جمله توی ذهنم تکرار میشد:
«این فقط شروع ماجراست...»
بعد از شام، به اتاقم رفتم.
چادرم را تا کردم و روی صندلی گذاشتم.
هنوز مشغول فکر کردن بودم که گوشی زنگ خورد.
شماره ناشناس.
دستهایم برای لحظهای لرزید.
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
بالاخره تماس را پاسخ دادم.
ـ الو...
چند لحظه سکوت.
بعد صدای مردی که انگار دستگاهی روی صدایش انداخته بودند، شنیده شد.
ـ خانم هانیه کریمی؟
نفسم در سینه حبس شد.
ـ شما کی هستید؟
ـ به حرفهام خوب گوش کن...
دیگه به هیچکس اعتماد نکن.
حتی...
حتی به محمدطاها موسوی.
قبل از اینکه چیزی بگویم، تماس قطع شد.
همان لحظه دوباره گوشی لرزید.
این بار پیام از محمدطاها بود.
«لطفاً اگر شماره ناشناس با شما تماس گرفت، جواب ندید. فردا صبح قبل از شروع شیفت باید با شما صحبت کنم. موضوع مهمه.»
با تعجب به پیام نگاه کردم.
یعنی...
او از تماس چند ثانیه پیش خبر داشت؟
ناخودآگاه به پنجره اتاق نزدیک شدم.
پرده را کمی کنار زدم.
کوچه در سکوت فرو رفته بود.
اما چند خانه آنطرفتر...
یک خودروی مشکی با چراغهای خاموش کنار خیابان پارک شده بود.
راننده داخل ماشین نشسته بود و تکان نمیخورد.
احساس کردم کسی مراقب خانه ماست.
پرده را سریع بستم.
نفسم را آرام بیرون دادم.
فردا...
حتماً باید جواب همه این سؤالها را میگرفتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت هجدهم | صبحی که همهچیز را تغییر داد
از زبان هانیه
آن شب تا نزدیک سحر خوابم نبرد.
هر بار چشمهایم را میبستم، پیامهای ناشناس و آن تماس کوتاه جلوی چشمم میآمد.
بالاخره با صدای اذان صبح از جا بلند شدم.
نمازم را خواندم و از خدا فقط یک چیز خواستم...
آرامش.
بعد از آماده شدن، چادر مشکیام را سر کردم و از خانه بیرون زدم.
هوای صبح خنک و دلنشین بود.
اما دل من آرام نبود.
وقتی به بیمارستان رسیدم، سارا از دور با عجله به سمتم آمد.
ـ هانیه! دیشب حالت خوب بود؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ آره... فقط یه کم خسته بودم.
میدانستم اگر حقیقت را بگویم، تا آخر روز نگران میماند.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که محمدطاها از انتهای راهرو به طرفمان آمد.
برخلاف همیشه، چهرهاش جدیتر از قبل بود.
وقتی نزدیک شد، آرام گفت:
ـ خانم کریمی، چند دقیقه وقت دارید؟
سارا نگاهی بین ما انداخت و با لبخند گفت:
ـ من میرم بخش... شما بیاید.
بعد آرام دور شد.
من و محمدطاها کنار یکی از پنجرههای راهرو ایستادیم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد پاکت کوچکی از جیبش بیرون آورد.
ـ این برای شماست.
متعجب پرسیدم:
ـ این چیه؟
ـ بازش کنید.
پاکت را گرفتم.
داخلش همان برگهای بود که دیروز روی شیشه ماشین سفید نصب شده بود.
روی آن با خودکار قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود:
«نوبت تو هم میرسد...»
رنگ از صورتم پرید.
ـ این... برای منه؟
محمدطاها آه کوتاهی کشید.
ـ بله.
ـ چرا تا حالا نگفته بودید؟
ـ چون نمیخواستم قبل از مطمئن شدن، بیدلیل نگران بشید.
برای چند لحظه فقط به نوشته خیره ماندم.
بعد آرام پرسیدم:
ـ یعنی هنوز خطر تموم نشده؟
محمدطاها با لحنی محکم گفت:
ـ نه... اما از امروز شما تنها نخواهید بود.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای بلندگو در بیمارستان پیچید:
«کد آبی... اورژانس، بخش داخلی...»
هر دو همزمان به سمت بخش دویدیم.
اما هیچکدام نمیدانستیم بیماری که چند لحظه دیگر با او روبهرو میشویم...
ارتباط مستقیمی با تمام اتفاقات دو روز گذشته دارد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت نوزدهم | بیمار ناشناس
از زبان هانیه
من و محمدطاها تقریباً همزمان وارد بخش داخلی شدیم.
پزشکان و پرستارها دور تخت بیماری جمع شده بودند که تازه از اورژانس منتقل شده بود.
دکتر رضوی با صدای بلند گفت:
ـ فشارش افتاده! سریع سرم رو وصل کنید.
من دستکش پوشیدم و کنار تخت ایستادم.
صورت مرد زخمی بود و پیشانیاش باندپیچی شده بود.
هنوز به هوش نیامده بود.
سارا هم خودش را رساند.
ـ هانیه، علائم حیاتی رو چک کن.
ـ چشم.
دستگاه مانیتور را نگاه کردم.
ضربان قلب نامنظم بود، اما کمکم بهتر میشد.
همان لحظه بیمار با زحمت چشمهایش را باز کرد.
نگاهش بین افراد اتاق چرخید...
تا اینکه روی من ثابت ماند.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد با صدایی گرفته و بریده گفت:
ـ ...فرار... کن...
همه ساکت شدند.
دکتر رضوی خم شد و گفت:
ـ آقا، آروم باشید. الان نباید حرف بزنید.
اما مرد دوباره با همان سختی زمزمه کرد:
ـ هانیه... فرار... کن...
بدنم یخ کرد.
با ناباوری گفتم:
ـ شما... اسم منو از کجا میدونید؟
مرد خواست چیزی بگوید، اما ناگهان سرفه شدیدی کرد و دوباره بیهوش شد.
دستگاه مانیتور شروع به هشدار دادن کرد.
دکتر رضوی با صدای محکم گفت:
ـ همه کنار! اکسیژن!
چند دقیقه بعد وضعیت بیمار دوباره پایدار شد.
نفس راحتی کشیدم، اما ذهنم آشفته بود.
او از کجا اسم مرا میدانست؟
وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها کنار در ایستاده بود.
نگاهش جدیتر از همیشه بود.
آرام گفت:
ـ دیدید؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره... ولی من اون آقا رو اصلاً نمیشناسم.
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ مطمئنم.
ـ از چی؟
نگاهش را به راهروی خلوت دوخت.
ـ از اینکه این پرونده، خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردیم...
همان لحظه صدای زنگ گوشیاش بلند شد.
تماس را پاسخ داد.
فقط چند ثانیه گوش داد، اما رنگ چهرهاش تغییر کرد.
ـ چی؟!
سکوت...
بعد خیلی آرام گفت:
ـ فهمیدم... الان خودم میام.
تماس را قطع کرد.
با نگرانی پرسیدم:
ـ اتفاقی افتاده؟
نگاهم کرد و با لحنی آرام اما قاطع گفت:
ـ خانم کریمی... از این لحظه، لطفاً بدون اطلاع من از بیمارستان خارج نشید.
قلبم دوباره به تپش افتاد.
حس میکردم...
طوفان اصلی تازه در راه است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت بیستم | پرونده محرمانه
از زبان هانیه
نگاهم روی چهرهی محمدطاها ثابت مانده بود.
لحنش آنقدر جدی بود که دیگر نتوانستم چیزی بپرسم.
فقط آرام گفتم:
ـ باشه...
او سری تکان داد و با عجله از راهرو دور شد.
من هم به بخش برگشتم، اما تمرکزم روی کار نبود.
هر بار که از کنار تخت آن مرد ناشناس رد میشدم، آخرین جملهاش در ذهنم تکرار میشد:
«هانیه... فرار کن...»
---
حدود یک ساعت بعد، سارا کنارم آمد.
ـ هانیه، خوبی؟ از صبح خیلی ساکتی.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ فقط یکم خستهام.
سارا که قانع نشده بود، چیزی نگفت و مشغول مرتب کردن پروندهها شد.
همان لحظه محمدطاها دوباره وارد بخش شد.
این بار یک پوشهی آبیرنگ در دستش بود.
مستقیم به سمت من آمد.
ـ خانم کریمی، میشه چند دقیقه بیاید؟
به اتاق کوچکی در انتهای راهرو رفتیم.
در را بست، اما قفل نکرد.
پوشه را روی میز گذاشت.
ـ قبل از هر چیز، باید بدونید هر چیزی که الان میبینید، محرمانه است.
با تعجب گفتم:
ـ من که هیچ سمتی ندارم... چرا باید اینها رو ببینم؟
نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ چون اسم شما داخل این پرونده ثبت شده.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی؟
پوشه را باز کرد.
داخل آن چند عکس، گزارش و برگههای تایپشده بود.
در میان برگهها، عکسی توجهم را جلب کرد.
عکس دختری با چادر مشکی...
که از پشت گرفته شده بود.
چند لحظه طول کشید تا متوجه شوم...
آن دختر خودِ من بود.
با ناباوری زمزمه کردم:
ـ این عکس... کی گرفته؟
محمدطاها آرام گفت:
ـ حدود سه هفته پیش.
ـ ولی... من اصلاً خبر نداشتم!
ـ دقیقاً مشکل همینجاست.
نفسم سنگین شده بود.
ـ یعنی این مدت... یکی منو زیر نظر داشته؟
ـ بله.
برای چند ثانیه سکوت اتاق را فرا گرفت.
بعد محمدطاها ادامه داد:
ـ اما یک نکته عجیبتر هم هست.
ـ چی؟
یکی از برگهها را جلویم گذاشت.
روی آن فقط یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«هدف بعدی: هانیه کریمی»
دستم لرزید.
اما درست در همان لحظه...
صدای تقهای آرام از پشت در اتاق آمد.
محمدطاها سریع پوشه را بست.
هر دو به سمت در نگاه کردیم.
کسی آنطرف در ایستاده بود...
و انگار همهی حرفهای ما را شنیده بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت بیست و یکم | پشت در
از زبان هانیه
نگاهم به در اتاق قفل شده بود.
سکوت...
فقط صدای تپش قلبم را میشنیدم.
محمدطاها بدون اینکه حرفی بزند، آرام دستش را داخل جیب کتش برد و با اشاره از من خواست عقبتر بایستم.
چند قدم به عقب رفتم.
دوباره...
تق...
تق...
این بار محکمتر.
محمدطاها نزدیک در شد.
ـ کیه؟
چند ثانیه سکوت برقرار ماند.
بعد صدای مردی از پشت در آمد:
ـ دکتر امینی هستم... برای تحویل پرونده اومدم.
محمدطاها لحظهای مکث کرد.
اخمهایش در هم رفت.
آرام زیر لب گفت:
ـ دکتر امینی امروز شیفت نیست...
نگاهش را به من دوخت.
ـ هیچ صدایی نکن.
نفسم را در سینه حبس کردم.
در همان لحظه، سایهای از زیر در رد شد.
اما...
به جای اینکه دور شود، همانجا ایستاد.
چند ثانیه بعد، دستگیره آرام پایین رفت.
در قفل نبود.
محمدطاها سریع خودش را به در رساند و آن را محکم نگه داشت.
صدای مرد دوباره آمد؛ این بار آرامتر.
ـ در رو باز کنید... فقط چند دقیقه.
محمدطاها با لحنی جدی گفت:
ـ خودتون رو معرفی کنید.
هیچ پاسخی نیامد.
ناگهان دستگیره رها شد.
صدای قدمها در راهرو پیچید و بعد همهجا ساکت شد.
محمدطاها چند لحظه صبر کرد، سپس آرام در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.
او پاکت را برداشت و دوباره در را بست.
روی پاکت با ماژیک قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دیر رسیدید...»
محمدطاها پاکت را باز کرد.
داخل آن یک فلشمموری کوچک و یک عکس قرار داشت.
عکس را که دیدم، خون در رگهایم یخ زد.
این بار فقط من داخل تصویر نبودم...
کنارم سارا هم دیده میشد.
و در گوشهی پایین عکس، تاریخ همان روز ثبت شده بود.
یعنی...
کسی همین امروز، از چند قدمی ما عکس گرفته بود.
محمدطاها با صدایی آرام اما قاطع گفت:
ـ از این لحظه، شما دیگه تنها هیچ جا نمیرید.
چیزی نگذشته بود که صدای فریاد یکی از پرستارها در راهرو پیچید:
ـ نگهبانی! یکی از بیمارها فرار کرده!
من و محمدطاها با نگرانی به یکدیگر نگاه کردیم...
همان بیمار ناشناس...
دیگر روی تختش نبود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
رمان «خط سرخ»
🌙 پارت بیست و دوم | یک پیشنهاد عجیب
از زبان محمدطاها
چند دقیقهای بود که به عکس خیره شده بودم.
هانیه روبهرویم ایستاده بود و هنوز از اتفاقات چند دقیقهی قبل شوکه بود.
گوشیام را از جیبم بیرون آوردم و از اتاق فاصله گرفتم.
شمارهی پدرم را گرفتم.
بعد از چند بوق، صدایش از آن طرف خط آمد:
ـ بله؟
ـ فرمانده، منم.
لحنش با شنیدن صدای من جدی شد.
ـ محمدطاها؟ چی شده؟
نگاهی به راهرو انداختم و آرام گفتم:
ـ پروندهای که دربارهاش صحبت کرده بودیم، به هانیه کریمی مربوطه.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ بله. حتی امروز عکس جدیدی از خودش و دوستش گرفته شده. کسی داخل بیمارستان نفوذ کرده و اون بیمار ناشناس هم فرار کرده.
صدای پدرم تغییر کرد.
ـ هانیه الان کجاست؟
ـ داخل اتاقه. تحت نظر منه.
ـ خوب گوش کن محمدطاها...
مکث کرد.
ـ برای مدتی نباید تنها بمونه.
ـ میدونم.
ـ نه، فکر کنم هنوز متوجه منظورم نشدی.
صدایش جدیتر شد.
ـ باید یک راه قانونی و مطمئن پیدا کنیم که بتونی دائماً ازش مراقبت کنی.
ابروهایم در هم رفت.
ـ چه راهی؟
پدرم چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ ازدواج.
خشکم زد.
ـ ازدواج؟!
ـ صبر کن، منظورم ازدواج دائمی نیست.
ـ پس چی؟
ـ یک عقد موقت، با رضایت و اطلاع خانوادهها. فقط برای مدتی که خطر برطرف بشه.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد آرام گفتم:
ـ ولی این تصمیم کوچیکی نیست.
ـ میدونم.
ـ هانیه باید خودش بخواد. خانوادهاش هم باید در جریان باشن.
ـ دقیقاً.
صدایش آرامتر شد.
ـ من با خانوادهاش صحبت میکنم و شرایط رو توضیح میدم. تو هم اگر خودش و خانوادهاش قبول کردند، مسئولیت مراقبت ازش رو به عهده میگیری.
نفس عمیقی کشیدم.
ـ و بعد؟
ـ بعد از پایان مأموریت و برطرف شدن خطر، اگر هر دو طرف نخواستید ادامه بدید، عقد طبق شرایط خودش خاتمه پیدا میکنه.
نگاهم ناخودآگاه به سمت شیشهی اتاق رفت.
هانیه کنار پنجره ایستاده بود و هنوز نمیدانست چه حرفهایی درباره آیندهاش زده میشود.
پدرم گفت:
ـ محمدطاها، من نمیخوام بهش فشار بیاری. این دختر الان تحت فشاره. باید احساس امنیت کنه، نه اینکه فکر کنه قراره از یک اجبار وارد اجبار دیگهای بشه.
حرفش باعث شد سکوت کنم.
ـ فهمیدم.
ـ پس اول با خودش صحبت کن.
ـ چشم.
تماس قطع شد.
چند ثانیه همانجا ایستادم.
پیشنهاد پدرم عجیب بود...
اما با اتفاقاتی که افتاده بود، شاید تنها راهی بود که میتوانست امنیت هانیه را تضمین کند.
گوشی را داخل جیبم گذاشتم و به سمت اتاق برگشتم.
در را باز کردم.
هانیه سریع نگاهم کرد.
ـ کی بود؟
چند لحظه مکث کردم.
ـ پدرم.
ـ درباره چی؟
صندلی روبهرویش را کشیدم و نشستم.
ـ درباره شما.
نگاهش مضطرب شد.
ـ من؟
آرام سر تکان دادم.
ـ یه پیشنهادی داده... ولی قبل از اینکه چیزی بگم، باید بدونی تصمیم آخر با خودته.
هانیه با تردید پرسید:
ـ چه پیشنهادی؟
نگاهم را پایین انداختم.
برای اولین بار، گفتن این جمله برایم سخت شده بود.
ـ پیشنهاد کرده برای مدتی... عقد موقت کنیم.
چشمان هانیه از تعجب گرد شد.
ـ چی؟!
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
ادامه دادم:
ـ نه برای اجبار. نه برای اینکه اختیار ازت گرفته بشه. فقط برای حفاظت از تو. پدرم میگه با خانوادهات صحبت میکنه و اگر تو و خانوادهات قبول کردید، این کار انجام بشه.
هانیه چیزی نگفت.
فقط به زمین خیره شد.
و من برای اولین بار فهمیدم...
گاهی سختترین مأموریت، محافظت از کسی نیست.
سختترین بخشش اینه که چطور امنیتش رو تأمین کنی، بدون اینکه آزادی انتخابش رو ازش بگیری.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوسوم | تصمیمی برای امنیت
از زبان محمدطاها
هنوز چند دقیقه از حرفی که به هانیه زده بودم نگذشته بود که گوشیام زنگ خورد.
شمارهی پدرم بود.
جواب دادم.
ـ بله؟
صدای پدرم جدی بود:
ـ محمدطاها، با پدر هانیه صحبت کردم.
صاف روی صندلی نشستم.
ـ نتیجه؟
ـ متوجه شرایط شده. میدونه دخترش در خطره.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ گفت باشه... با یک شرط.
ـ چه شرطی؟
ـ فقط عقد موقت. تا وقتی خطر برطرف بشه. نه بیشتر.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
کنار پنجره ایستاده بود و از حالت چهرهام میخواست بفهمد چه اتفاقی افتاده.
پدرم گفت:
ـ پدرش میخواد خودش با هانیه صحبت کنه. من هم تأکید کردم که تصمیم نهایی باید با خود دختر باشه.
ـ درستش همینه.
تماس که تمام شد، چند ثانیه گوشی را در دستم نگه داشتم.
هانیه آرام پرسید:
ـ آقای موسوی؟
سرم را بلند کردم.
ـ خانم کریمی؟
ـ پدرم چی گفته؟
مکث کردم.
ـ با پدرم صحبت کرده.
رنگ صورتش کمی پرید.
ـ دربارهی عقد؟
آرام سر تکان دادم.
ـ بله.
هانیه چند قدم جلو آمد.
ـ یعنی... پدرم مجبورم میکنه؟
سریع جواب دادم:
ـ نه.
با تعجب نگاهم کرد.
ـ ولی گفتید موافقه.
ـ موافقه که اگر خودت قبول کردی، انجام بشه. اما من بهت گفتم و دوباره هم میگم؛ هیچکس حق نداره مجبورت کنه.
هانیه نگاهش را پایین انداخت.
ـ پس چرا پدرم اینقدر اصرار داره؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ چون جونت در خطره.
سرش را بالا آورد.
ـ میدونم.
ـ نه، خانم کریمی... فکر کنم هنوز عمق ماجرا رو نمیدونی.
لحنم جدیتر شد.
ـ کسی که وارد بیمارستان شده، اون بیمار ناشناس، عکسهایی که از شما گرفته شده... اینها اتفاقهای جدا از هم نیستن. یک نفر داره شما رو دنبال میکنه.
هانیه آرام گفت:
ـ یعنی ممکنه دوباره پیدام کنن؟
ـ بله.
چشمانش پر از نگرانی شد.
ـ پس پدرم میخواد با این عقد ازم مراقبت کنه؟
ـ احتمالاً. اما من نمیخوام امنیتت به قیمت از دست دادن اختیارت تموم بشه.
هانیه چند لحظه ساکت ماند.
ـ آقای موسوی...
ـ بله؟
ـ اگه قبول نکنم چی؟
بدون مکث گفتم:
ـ باز هم ازت محافظت میکنم.
متعجب نگاهم کرد.
ـ حتی اگه عقد نکنم؟
ـ حتی اگر عقد نکنی.
چشمانش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند.
ـ پس چرا این پیشنهاد مطرح شده؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
ـ چون بعضی وقتها آدمها وقتی میترسن، دنبال امنترین راه ممکن میگردن. پدرت هم پدرت هست... طبیعیـه که بخواد هر کاری از دستش برمیاد برای نجاتت انجام بده.
هانیه آهسته نشست.
گوشیاش زنگ خورد.
روی صفحه نوشته بود: بابا
چند ثانیه به صفحه خیره شد.
بعد تماس را جواب داد.
ـ بله بابا؟
صدای پدرش از آن طرف خط میآمد، اما من چیزی نمیشنیدم.
فقط تغییر حالت چهرهی هانیه را میدیدم.
اول متعجب شد.
بعد چشمهایش خیس شد.
ـ بابا... من نمیخوام شما رو ناراحت کنم.
مکث کرد.
ـ میدونم خطرناکه.
چند لحظه گوش داد.
اشک گوشهی چشمش جمع شد.
ـ ولی من میترسم.
صدایش آرامتر شد.
ـ نه از آقای موسوی... از اینکه همهچیز یهدفعه عوض بشه.
باز سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
ـ باشه بابا... بذار فکر کنم.
تماس که قطع شد، گوشی را روی میز گذاشت.
من چیزی نگفتم.
چند ثانیه بعد خودش گفت:
ـ پدرم گفت فقط میخواد زنده و سالم بمونم.
سرم را پایین انداختم.
ـ پدرته. نگرانه.
هانیه با صدای لرزان گفت:
ـ گفت اگه قبول کنم، خودش همهچیز رو با خانوادهی شما هماهنگ میکنه.
ـ تصمیم هنوز با توئه.
نگاهم کرد.
ـ آقای موسوی...
ـ بله، خانم کریمی؟
ـ اگه من قبول کنم... شما واقعاً فقط برای محافظت از من این کار رو میکنید؟
این بار مستقیم در چشمانش نگاه کردم.
ـ قول میدم تا وقتی خودت نخوای، هیچ چیزی از چارچوبی که توافق میکنیم فراتر نره.
هانیه نفس عمیقی کشید.
اما هنوز جواب نداد.
بیرون اتاق، صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
هر دو همزمان به سمت در برگشتیم.
قدمها ایستادند.
سپس صدای آرامی از پشت در آمد:
ـ آقای موسوی؟
دستم ناخودآگاه به سمت اسلحهام رفت.
هانیه رنگش پرید.
و من همان لحظه فهمیدم...
خطر، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم برگشته بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوچهارم | یک جواب سخت
از زبان محمدطاها
دستگیرهی در پایین رفت.
چند لحظه بعد مشخص شد یکی از نیروهای حراست پشت در ایستاده.
ـ آقای موسوی، ببخشید. فقط برای بررسی راهرو اومدم.
نگاهم را از او گرفتم و به هانیه نگاه کردم.
هنوز رنگش پریده بود.
وقتی مأمور رفت، دوباره سکوت اتاق را گرفت.
هانیه آرام گفت:
ـ آقای موسوی...
ـ بله؟
چند ثانیه مکث کرد.
ـ من قبول میکنم.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
ـ مطمئنی؟
آرام سر تکان داد.
ـ بله. فقط... به خاطر اینکه جونم در خطره.
ـ پس باید همهچیز با اطلاع خانوادهها و طبق قانون انجام بشه.
ـ میدونم.
در همان لحظه در اتاق باز شد و سارا وارد شد.
ـ هانیه؟!
هانیه سریع برگشت.
ـ سارا؟
سارا نگاهی به من انداخت، بعد به هانیه.
ـ شما دوتا چرا اینقدر جدی نشستید؟! من رفتم یه لیوان آب بیارم، برگشتم انگار جلسهی محاکمه تشکیل دادید!
هانیه لبخند کمرنگی زد.
ـ سارا... یه چیزی باید بهت بگم.
سارا نشست کنار او.
ـ چی شده؟
هانیه چند لحظه سکوت کرد.
من هم چیزی نگفتم.
سارا با تعجب بین ما نگاه کرد.
ـ چرا اینجوری نگام میکنید؟
هانیه بالاخره گفت:
ـ من و آقای موسوی قراره عقد موقت کنیم.
سارا خشکش زد.
ـ چیییی؟!
صدایش آنقدر بلند شد که هانیه سریع گفت:
ـ هیس!
سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت.
ـ عقد؟! شما دوتا؟!
نگاهش را به من دوخت.
ـ آقای موسوی، من پنج دقیقه نبودم! پنج دقیقه! شما تو این پنج دقیقه چه کار کردید؟!
برای اولین بار لبخندم گرفت.
ـ هیچ کاری.
سارا با ناباوری گفت:
ـ پس این «عقد» از کجا سبز شد؟!
هانیه آهسته توضیح داد:
ـ به خاطر اتفاقاتی که افتاده. جون من در خطره. پدرم هم در جریانه.
سارا کمکم شوخی از صورتش رفت.
ـ یعنی واقعاً خطر جدیه؟
هانیه سر تکان داد.
ـ آره.
سارا دست هانیه را گرفت.
ـ پس... من کنارتم.
هانیه با چشمان خیس لبخند زد.
سارا بعد از چند ثانیه دوباره به من نگاه کرد.
ـ فقط یه سؤال.
ـ بفرمایید.
ـ شما مطمئنید با هانیه خوب رفتار میکنید؟
نگاهش کردم.
ـ تا وقتی این مأموریت تموم بشه، امنیتش مسئولیت منه. اما دربارهی بقیهی مسائل هم تصمیم با خودشه.
سارا آرام گفت:
ـ خوبه.
بعد رو به هانیه کرد.
ـ ولی من هنوز شوکهام! من از عقد بهترین دوستم باید آخرین نفر بفهمم؟!
هانیه خندید.
ـ خودم هم چند دقیقهست فهمیدم!
سارا چشمهایش را گرد کرد.
ـ پس من و تو رسماً دو نفریم که از زندگی خودمون بیخبریم!
برای اولین بار بعد از ساعتها، فضای اتاق کمی سبک شد.
اما من میدانستم این آرامش موقتی است.
چون پشت تمام این حرفها، هنوز یک سؤال بزرگ وجود داشت:
چه کسی هانیه را تعقیب میکرد؟
و چرا حالا که هانیه قرار بود تحت حفاظت بیشتری قرار بگیرد، دوباره نشانهای از همان آدم پیدا شده بود؟
نگاهم به پنجره افتاد.
این پرونده تازه داشت خطرناکتر میشد...
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوپنجم | شاهد خاموش
از زبان محمدطاها
سارا هنوز کنار هانیه نشسته بود و آرام با او حرف میزد.
اما ذهن من جای دیگری بود.
آن صدای پشت در...
آن قدمها...
و مهمتر از همه، اتفاقاتی که در بیمارستان افتاده بود.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام از یکی از نیروها بود:
«آقای موسوی، لطفاً بیاید اتاق کنترل.»
بلند شدم.
سارا پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ نمیدونم. باید بررسی کنم.
هانیه سریع گفت:
ـ من هم میام.
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ شما همینجا بمونید.
سارا گفت:
ـ من پیشش میمونم.
ـ دقیقاً. در رو هم قفل کنید و تا وقتی خودم نیومدم، برای کسی باز نکنید.
سارا جدی سر تکان داد.
ـ باشه.
از اتاق خارج شدم.
چند دقیقه بعد وارد اتاق کنترل شدم.
یکی از نیروها فیلم دوربینهای راهرو را روی مانیتور باز کرده بود.
ـ این رو ببینید.
جلو رفتم.
تصویر چند ساعت قبل بود.
راهروی بیمارستان.
آدمهای مختلف رفتوآمد میکردند.
اما ناگهان تصویر متوقف شد.
ـ این شخص کیه؟
نیرو گفت:
ـ هنوز شناسایی نشده.
تصویر را بزرگ کرد.
مردی با لباس معمولی، کلاه و ماسک از کنار اتاق هانیه رد شده بود.
اما چیزی عجیب بود.
او اصلاً به اتاق نگاه نکرد.
فقط هنگام رد شدن، دستش را به دیوار کشید.
روی تصویر زوم کردم.
چیزی بین انگشتهایش بود.
ـ نگهش دار.
تصویر متوقف شد.
یک تکه کاغذ کوچک.
ـ بزرگنمایی کن.
چند ثانیه بعد نوشته مشخص شد.
فقط سه کلمه بود:
«این تازه شروعه.»
فکم را محکم کردم.
ـ دوربینهای خروجی رو هم بررسی کنید.
ـ چشم.
همان لحظه صدای بیسیم آمد:
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ یک مورد دیگه پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ دوربین پارکینگ. همون فرد، قبل از ورود به بیمارستان اونجا بوده.
نگاهم به صفحه برگشت.
ـ پلاک خودرو؟
ـ متأسفانه پوشانده شده.
ـ مسیر خروج؟
ـ داریم بررسی میکنیم.
بیسیم را پایین آوردم.
این دیگر یک تهدید ساده نبود.
کسی داشت عمداً به ما نزدیک میشد.
و بدتر از همه...
او میدانست هانیه کجاست.
سریع از اتاق کنترل بیرون آمدم.
به سمت اتاق هانیه رفتم.
در را باز کردم.
سارا و هانیه هر دو برگشتند.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ چی شده؟
چند لحظه مکث کردم.
نمیخواستم بترسانمش.
اما دروغ هم نمیتوانستم بگویم.
ـ یک پیام تهدیدآمیز پیدا کردیم.
سارا رنگش پرید.
ـ یعنی اون آدم هنوز اینجاست؟
ـ نمیدونیم.
هانیه آرام پرسید:
ـ نوشته چی؟
نگاهش کردم.
ـ «این تازه شروعه.»
سکوت افتاد.
هانیه دست سارا را محکم گرفت.
سارا زیر لب گفت:
ـ خدایا...
گوشی من دوباره زنگ خورد.
این بار پدرم بود.
جواب دادم.
ـ بله، فرمانده؟
صدایش جدی بود:
ـ محمدطاها، دربارهی عقد تصمیم گرفته شد؟
نگاهی به هانیه انداختم.
هانیه آرام سر تکان داد.
ـ بله.
ـ خانوادهاش موافقن؟
ـ بله.
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ پس امشب خانوادهها رو جمع میکنیم. اما قبلش یک چیز رو بدون...
ـ چی؟
صدایش پایین آمد.
ـ کسی که دنبال هانیهست، احتمالاً از تصمیم ما باخبر شده.
نگاهم به هانیه افتاد.
قلبم فرو ریخت.
ـ از کجا؟
پدرم فقط گفت:
ـ چون چند دقیقه پیش، یک نفر از شمارهای ناشناس با من تماس گرفته.
مکث کرد.
ـ و اسم تو رو میدونست.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...