eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
11 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت هفدهم | تماس شبانه از زبان هانیه چند لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره ماندم. دوباره همان شماره ناشناس... همان حس سنگین... قلبم تند می‌زد. مامان که متوجه تغییر رنگ صورتم شده بود، پرسید: ـ هانیه... چیزی شده؟ گوشی را آرام قفل کردم. ـ نه مامان... فقط یکی اشتباه پیام داده. نمی‌خواستم نگرانش کنم. لبخندی زدم و سر سفره نشستم، اما حتی طعم غذا را هم حس نمی‌کردم. تمام مدت، آن جمله توی ذهنم تکرار می‌شد: «این فقط شروع ماجراست...» بعد از شام، به اتاقم رفتم. چادرم را تا کردم و روی صندلی گذاشتم. هنوز مشغول فکر کردن بودم که گوشی زنگ خورد. شماره ناشناس. دست‌هایم برای لحظه‌ای لرزید. چند ثانیه به صفحه نگاه کردم. بالاخره تماس را پاسخ دادم. ـ الو... چند لحظه سکوت. بعد صدای مردی که انگار دستگاهی روی صدایش انداخته بودند، شنیده شد. ـ خانم هانیه کریمی؟ نفسم در سینه حبس شد. ـ شما کی هستید؟ ـ به حرف‌هام خوب گوش کن... دیگه به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی... حتی به محمدطاها موسوی. قبل از اینکه چیزی بگویم، تماس قطع شد. همان لحظه دوباره گوشی لرزید. این بار پیام از محمدطاها بود. «لطفاً اگر شماره ناشناس با شما تماس گرفت، جواب ندید. فردا صبح قبل از شروع شیفت باید با شما صحبت کنم. موضوع مهمه.» با تعجب به پیام نگاه کردم. یعنی... او از تماس چند ثانیه پیش خبر داشت؟ ناخودآگاه به پنجره اتاق نزدیک شدم. پرده را کمی کنار زدم. کوچه در سکوت فرو رفته بود. اما چند خانه آن‌طرف‌تر... یک خودروی مشکی با چراغ‌های خاموش کنار خیابان پارک شده بود. راننده داخل ماشین نشسته بود و تکان نمی‌خورد. احساس کردم کسی مراقب خانه ماست. پرده را سریع بستم. نفسم را آرام بیرون دادم. فردا... حتماً باید جواب همه این سؤال‌ها را می‌گرفتم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت هجدهم | صبحی که همه‌چیز را تغییر داد از زبان هانیه آن شب تا نزدیک سحر خوابم نبرد. هر بار چشم‌هایم را می‌بستم، پیام‌های ناشناس و آن تماس کوتاه جلوی چشمم می‌آمد. بالاخره با صدای اذان صبح از جا بلند شدم. نمازم را خواندم و از خدا فقط یک چیز خواستم... آرامش. بعد از آماده شدن، چادر مشکی‌ام را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هوای صبح خنک و دل‌نشین بود. اما دل من آرام نبود. وقتی به بیمارستان رسیدم، سارا از دور با عجله به سمتم آمد. ـ هانیه! دیشب حالت خوب بود؟ لبخند کم‌رنگی زدم. ـ آره... فقط یه کم خسته بودم. می‌دانستم اگر حقیقت را بگویم، تا آخر روز نگران می‌ماند. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که محمدطاها از انتهای راهرو به طرفمان آمد. برخلاف همیشه، چهره‌اش جدی‌تر از قبل بود. وقتی نزدیک شد، آرام گفت: ـ خانم کریمی، چند دقیقه وقت دارید؟ سارا نگاهی بین ما انداخت و با لبخند گفت: ـ من می‌رم بخش... شما بیاید. بعد آرام دور شد. من و محمدطاها کنار یکی از پنجره‌های راهرو ایستادیم. چند لحظه سکوت کرد. بعد پاکت کوچکی از جیبش بیرون آورد. ـ این برای شماست. متعجب پرسیدم: ـ این چیه؟ ـ بازش کنید. پاکت را گرفتم. داخلش همان برگه‌ای بود که دیروز روی شیشه ماشین سفید نصب شده بود. روی آن با خودکار قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود: «نوبت تو هم می‌رسد...» رنگ از صورتم پرید. ـ این... برای منه؟ محمدطاها آه کوتاهی کشید. ـ بله. ـ چرا تا حالا نگفته بودید؟ ـ چون نمی‌خواستم قبل از مطمئن شدن، بی‌دلیل نگران بشید. برای چند لحظه فقط به نوشته خیره ماندم. بعد آرام پرسیدم: ـ یعنی هنوز خطر تموم نشده؟ محمدطاها با لحنی محکم گفت: ـ نه... اما از امروز شما تنها نخواهید بود. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای بلندگو در بیمارستان پیچید: «کد آبی... اورژانس، بخش داخلی...» هر دو هم‌زمان به سمت بخش دویدیم. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستیم بیماری که چند لحظه دیگر با او روبه‌رو می‌شویم... ارتباط مستقیمی با تمام اتفاقات دو روز گذشته دارد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت نوزدهم | بیمار ناشناس از زبان هانیه من و محمدطاها تقریباً هم‌زمان وارد بخش داخلی شدیم. پزشکان و پرستارها دور تخت بیماری جمع شده بودند که تازه از اورژانس منتقل شده بود. دکتر رضوی با صدای بلند گفت: ـ فشارش افتاده! سریع سرم رو وصل کنید. من دستکش پوشیدم و کنار تخت ایستادم. صورت مرد زخمی بود و پیشانی‌اش باندپیچی شده بود. هنوز به هوش نیامده بود. سارا هم خودش را رساند. ـ هانیه، علائم حیاتی رو چک کن. ـ چشم. دستگا‌ه مانیتور را نگاه کردم. ضربان قلب نامنظم بود، اما کم‌کم بهتر می‌شد. همان لحظه بیمار با زحمت چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش بین افراد اتاق چرخید... تا اینکه روی من ثابت ماند. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد با صدایی گرفته و بریده گفت: ـ ...فرار... کن... همه ساکت شدند. دکتر رضوی خم شد و گفت: ـ آقا، آروم باشید. الان نباید حرف بزنید. اما مرد دوباره با همان سختی زمزمه کرد: ـ هانیه... فرار... کن... بدنم یخ کرد. با ناباوری گفتم: ـ شما... اسم منو از کجا می‌دونید؟ مرد خواست چیزی بگوید، اما ناگهان سرفه شدیدی کرد و دوباره بیهوش شد. دستگاه مانیتور شروع به هشدار دادن کرد. دکتر رضوی با صدای محکم گفت: ـ همه کنار! اکسیژن! چند دقیقه بعد وضعیت بیمار دوباره پایدار شد. نفس راحتی کشیدم، اما ذهنم آشفته بود. او از کجا اسم مرا می‌دانست؟ وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها کنار در ایستاده بود. نگاهش جدی‌تر از همیشه بود. آرام گفت: ـ دیدید؟ سرم را تکان دادم. ـ آره... ولی من اون آقا رو اصلاً نمی‌شناسم. محمدطاها چند لحظه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: ـ مطمئنم. ـ از چی؟ نگاهش را به راهروی خلوت دوخت. ـ از اینکه این پرونده، خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم... همان لحظه صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. تماس را پاسخ داد. فقط چند ثانیه گوش داد، اما رنگ چهره‌اش تغییر کرد. ـ چی؟! سکوت... بعد خیلی آرام گفت: ـ فهمیدم... الان خودم میام. تماس را قطع کرد. با نگرانی پرسیدم: ـ اتفاقی افتاده؟ نگاهم کرد و با لحنی آرام اما قاطع گفت: ـ خانم کریمی... از این لحظه، لطفاً بدون اطلاع من از بیمارستان خارج نشید. قلبم دوباره به تپش افتاد. حس می‌کردم... طوفان اصلی تازه در راه است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت بیستم | پرونده محرمانه از زبان هانیه نگاهم روی چهره‌ی محمدطاها ثابت مانده بود. لحنش آن‌قدر جدی بود که دیگر نتوانستم چیزی بپرسم. فقط آرام گفتم: ـ باشه... او سری تکان داد و با عجله از راهرو دور شد. من هم به بخش برگشتم، اما تمرکزم روی کار نبود. هر بار که از کنار تخت آن مرد ناشناس رد می‌شدم، آخرین جمله‌اش در ذهنم تکرار می‌شد: «هانیه... فرار کن...» --- حدود یک ساعت بعد، سارا کنارم آمد. ـ هانیه، خوبی؟ از صبح خیلی ساکتی. لبخند کم‌رنگی زدم. ـ فقط یکم خسته‌ام. سارا که قانع نشده بود، چیزی نگفت و مشغول مرتب کردن پرونده‌ها شد. همان لحظه محمدطاها دوباره وارد بخش شد. این بار یک پوشه‌ی آبی‌رنگ در دستش بود. مستقیم به سمت من آمد. ـ خانم کریمی، می‌شه چند دقیقه بیاید؟ به اتاق کوچکی در انتهای راهرو رفتیم. در را بست، اما قفل نکرد. پوشه را روی میز گذاشت. ـ قبل از هر چیز، باید بدونید هر چیزی که الان می‌بینید، محرمانه است. با تعجب گفتم: ـ من که هیچ سمتی ندارم... چرا باید این‌ها رو ببینم؟ نگاهی کوتاه به من انداخت. ـ چون اسم شما داخل این پرونده ثبت شده. قلبم فرو ریخت. ـ چی؟ پوشه را باز کرد. داخل آن چند عکس، گزارش و برگه‌های تایپ‌شده بود. در میان برگه‌ها، عکسی توجهم را جلب کرد. عکس دختری با چادر مشکی... که از پشت گرفته شده بود. چند لحظه طول کشید تا متوجه شوم... آن دختر خودِ من بود. با ناباوری زمزمه کردم: ـ این عکس... کی گرفته؟ محمدطاها آرام گفت: ـ حدود سه هفته پیش. ـ ولی... من اصلاً خبر نداشتم! ـ دقیقاً مشکل همینجاست. نفسم سنگین شده بود. ـ یعنی این مدت... یکی منو زیر نظر داشته؟ ـ بله. برای چند ثانیه سکوت اتاق را فرا گرفت. بعد محمدطاها ادامه داد: ـ اما یک نکته عجیب‌تر هم هست. ـ چی؟ یکی از برگه‌ها را جلویم گذاشت. روی آن فقط یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود: «هدف بعدی: هانیه کریمی» دستم لرزید. اما درست در همان لحظه... صدای تقه‌ای آرام از پشت در اتاق آمد. محمدطاها سریع پوشه را بست. هر دو به سمت در نگاه کردیم. کسی آن‌طرف در ایستاده بود... و انگار همه‌ی حرف‌های ما را شنیده بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت بیست و یکم | پشت در از زبان هانیه نگاهم به در اتاق قفل شده بود. سکوت... فقط صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. محمدطاها بدون اینکه حرفی بزند، آرام دستش را داخل جیب کتش برد و با اشاره از من خواست عقب‌تر بایستم. چند قدم به عقب رفتم. دوباره... تق... تق... این بار محکم‌تر. محمدطاها نزدیک در شد. ـ کیه؟ چند ثانیه سکوت برقرار ماند. بعد صدای مردی از پشت در آمد: ـ دکتر امینی هستم... برای تحویل پرونده اومدم. محمدطاها لحظه‌ای مکث کرد. اخم‌هایش در هم رفت. آرام زیر لب گفت: ـ دکتر امینی امروز شیفت نیست... نگاهش را به من دوخت. ـ هیچ صدایی نکن. نفسم را در سینه حبس کردم. در همان لحظه، سایه‌ای از زیر در رد شد. اما... به جای اینکه دور شود، همان‌جا ایستاد. چند ثانیه بعد، دستگیره آرام پایین رفت. در قفل نبود. محمدطاها سریع خودش را به در رساند و آن را محکم نگه داشت. صدای مرد دوباره آمد؛ این بار آرام‌تر. ـ در رو باز کنید... فقط چند دقیقه. محمدطاها با لحنی جدی گفت: ـ خودتون رو معرفی کنید. هیچ پاسخی نیامد. ناگهان دستگیره رها شد. صدای قدم‌ها در راهرو پیچید و بعد همه‌جا ساکت شد. محمدطاها چند لحظه صبر کرد، سپس آرام در را باز کرد. راهرو خالی بود. فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود. او پاکت را برداشت و دوباره در را بست. روی پاکت با ماژیک قرمز فقط یک جمله نوشته شده بود: «دیر رسیدید...» محمدطاها پاکت را باز کرد. داخل آن یک فلش‌مموری کوچک و یک عکس قرار داشت. عکس را که دیدم، خون در رگ‌هایم یخ زد. این بار فقط من داخل تصویر نبودم... کنارم سارا هم دیده می‌شد. و در گوشه‌ی پایین عکس، تاریخ همان روز ثبت شده بود. یعنی... کسی همین امروز، از چند قدمی ما عکس گرفته بود. محمدطاها با صدایی آرام اما قاطع گفت: ـ از این لحظه، شما دیگه تنها هیچ جا نمی‌رید. چیزی نگذشته بود که صدای فریاد یکی از پرستارها در راهرو پیچید: ـ نگهبانی! یکی از بیمارها فرار کرده! من و محمدطاها با نگرانی به یکدیگر نگاه کردیم... همان بیمار ناشناس... دیگر روی تختش نبود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت بیست و دوم | یک پیشنهاد عجیب از زبان محمدطاها چند دقیقه‌ای بود که به عکس خیره شده بودم. هانیه روبه‌رویم ایستاده بود و هنوز از اتفاقات چند دقیقه‌ی قبل شوکه بود. گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم و از اتاق فاصله گرفتم. شماره‌ی پدرم را گرفتم. بعد از چند بوق، صدایش از آن طرف خط آمد: ـ بله؟ ـ فرمانده، منم. لحنش با شنیدن صدای من جدی شد. ـ محمدطاها؟ چی شده؟ نگاهی به راهرو انداختم و آرام گفتم: ـ پرونده‌ای که درباره‌اش صحبت کرده بودیم، به هانیه کریمی مربوطه. چند ثانیه سکوت کرد. ـ مطمئنی؟ ـ بله. حتی امروز عکس جدیدی از خودش و دوستش گرفته شده. کسی داخل بیمارستان نفوذ کرده و اون بیمار ناشناس هم فرار کرده. صدای پدرم تغییر کرد. ـ هانیه الان کجاست؟ ـ داخل اتاقه. تحت نظر منه. ـ خوب گوش کن محمدطاها... مکث کرد. ـ برای مدتی نباید تنها بمونه. ـ می‌دونم. ـ نه، فکر کنم هنوز متوجه منظورم نشدی. صدایش جدی‌تر شد. ـ باید یک راه قانونی و مطمئن پیدا کنیم که بتونی دائماً ازش مراقبت کنی. ابروهایم در هم رفت. ـ چه راهی؟ پدرم چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: ـ ازدواج. خشکم زد. ـ ازدواج؟! ـ صبر کن، منظورم ازدواج دائمی نیست. ـ پس چی؟ ـ یک عقد موقت، با رضایت و اطلاع خانواده‌ها. فقط برای مدتی که خطر برطرف بشه. چند لحظه چیزی نگفتم. بعد آرام گفتم: ـ ولی این تصمیم کوچیکی نیست. ـ می‌دونم. ـ هانیه باید خودش بخواد. خانواده‌اش هم باید در جریان باشن. ـ دقیقاً. صدایش آرام‌تر شد. ـ من با خانواده‌اش صحبت می‌کنم و شرایط رو توضیح می‌دم. تو هم اگر خودش و خانواده‌اش قبول کردند، مسئولیت مراقبت ازش رو به عهده می‌گیری. نفس عمیقی کشیدم. ـ و بعد؟ ـ بعد از پایان مأموریت و برطرف شدن خطر، اگر هر دو طرف نخواستید ادامه بدید، عقد طبق شرایط خودش خاتمه پیدا می‌کنه. نگاهم ناخودآگاه به سمت شیشه‌ی اتاق رفت. هانیه کنار پنجره ایستاده بود و هنوز نمی‌دانست چه حرف‌هایی درباره آینده‌اش زده می‌شود. پدرم گفت: ـ محمدطاها، من نمی‌خوام بهش فشار بیاری. این دختر الان تحت فشاره. باید احساس امنیت کنه، نه اینکه فکر کنه قراره از یک اجبار وارد اجبار دیگه‌ای بشه. حرفش باعث شد سکوت کنم. ـ فهمیدم. ـ پس اول با خودش صحبت کن. ـ چشم. تماس قطع شد. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. پیشنهاد پدرم عجیب بود... اما با اتفاقاتی که افتاده بود، شاید تنها راهی بود که می‌توانست امنیت هانیه را تضمین کند. گوشی را داخل جیبم گذاشتم و به سمت اتاق برگشتم. در را باز کردم. هانیه سریع نگاهم کرد. ـ کی بود؟ چند لحظه مکث کردم. ـ پدرم. ـ درباره چی؟ صندلی روبه‌رویش را کشیدم و نشستم. ـ درباره شما. نگاهش مضطرب شد. ـ من؟ آرام سر تکان دادم. ـ یه پیشنهادی داده... ولی قبل از اینکه چیزی بگم، باید بدونی تصمیم آخر با خودته. هانیه با تردید پرسید: ـ چه پیشنهادی؟ نگاهم را پایین انداختم. برای اولین بار، گفتن این جمله برایم سخت شده بود. ـ پیشنهاد کرده برای مدتی... عقد موقت کنیم. چشمان هانیه از تعجب گرد شد. ـ چی؟! سکوت سنگینی بینمان افتاد. ادامه دادم: ـ نه برای اجبار. نه برای اینکه اختیار ازت گرفته بشه. فقط برای حفاظت از تو. پدرم می‌گه با خانواده‌ات صحبت می‌کنه و اگر تو و خانواده‌ات قبول کردید، این کار انجام بشه. هانیه چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. و من برای اولین بار فهمیدم... گاهی سخت‌ترین مأموریت، محافظت از کسی نیست. سخت‌ترین بخشش اینه که چطور امنیتش رو تأمین کنی، بدون اینکه آزادی انتخابش رو ازش بگیری. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وسوم | تصمیمی برای امنیت از زبان محمدطاها هنوز چند دقیقه از حرفی که به هانیه زده بودم نگذشته بود که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی پدرم بود. جواب دادم. ـ بله؟ صدای پدرم جدی بود: ـ محمدطاها، با پدر هانیه صحبت کردم. صاف روی صندلی نشستم. ـ نتیجه؟ ـ متوجه شرایط شده. می‌دونه دخترش در خطره. چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد: ـ گفت باشه... با یک شرط. ـ چه شرطی؟ ـ فقط عقد موقت. تا وقتی خطر برطرف بشه. نه بیشتر. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. کنار پنجره ایستاده بود و از حالت چهره‌ام می‌خواست بفهمد چه اتفاقی افتاده. پدرم گفت: ـ پدرش می‌خواد خودش با هانیه صحبت کنه. من هم تأکید کردم که تصمیم نهایی باید با خود دختر باشه. ـ درستش همینه. تماس که تمام شد، چند ثانیه گوشی را در دستم نگه داشتم. هانیه آرام پرسید: ـ آقای موسوی؟ سرم را بلند کردم. ـ خانم کریمی؟ ـ پدرم چی گفته؟ مکث کردم. ـ با پدرم صحبت کرده. رنگ صورتش کمی پرید. ـ درباره‌ی عقد؟ آرام سر تکان دادم. ـ بله. هانیه چند قدم جلو آمد. ـ یعنی... پدرم مجبورم می‌کنه؟ سریع جواب دادم: ـ نه. با تعجب نگاهم کرد. ـ ولی گفتید موافقه. ـ موافقه که اگر خودت قبول کردی، انجام بشه. اما من بهت گفتم و دوباره هم می‌گم؛ هیچ‌کس حق نداره مجبورت کنه. هانیه نگاهش را پایین انداخت. ـ پس چرا پدرم این‌قدر اصرار داره؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ چون جونت در خطره. سرش را بالا آورد. ـ می‌دونم. ـ نه، خانم کریمی... فکر کنم هنوز عمق ماجرا رو نمی‌دونی. لحنم جدی‌تر شد. ـ کسی که وارد بیمارستان شده، اون بیمار ناشناس، عکس‌هایی که از شما گرفته شده... این‌ها اتفاق‌های جدا از هم نیستن. یک نفر داره شما رو دنبال می‌کنه. هانیه آرام گفت: ـ یعنی ممکنه دوباره پیدام کنن؟ ـ بله. چشمانش پر از نگرانی شد. ـ پس پدرم می‌خواد با این عقد ازم مراقبت کنه؟ ـ احتمالاً. اما من نمی‌خوام امنیتت به قیمت از دست دادن اختیارت تموم بشه. هانیه چند لحظه ساکت ماند. ـ آقای موسوی... ـ بله؟ ـ اگه قبول نکنم چی؟ بدون مکث گفتم: ـ باز هم ازت محافظت می‌کنم. متعجب نگاهم کرد. ـ حتی اگه عقد نکنم؟ ـ حتی اگر عقد نکنی. چشمانش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت ماند. ـ پس چرا این پیشنهاد مطرح شده؟ لبخند خیلی کمرنگی زدم. ـ چون بعضی وقت‌ها آدم‌ها وقتی می‌ترسن، دنبال امن‌ترین راه ممکن می‌گردن. پدرت هم پدرت هست... طبیعی‌ـه که بخواد هر کاری از دستش برمیاد برای نجاتت انجام بده. هانیه آهسته نشست. گوشی‌اش زنگ خورد. روی صفحه نوشته بود: بابا چند ثانیه به صفحه خیره شد. بعد تماس را جواب داد. ـ بله بابا؟ صدای پدرش از آن طرف خط می‌آمد، اما من چیزی نمی‌شنیدم. فقط تغییر حالت چهره‌ی هانیه را می‌دیدم. اول متعجب شد. بعد چشم‌هایش خیس شد. ـ بابا... من نمی‌خوام شما رو ناراحت کنم. مکث کرد. ـ می‌دونم خطرناکه. چند لحظه گوش داد. اشک گوشه‌ی چشمش جمع شد. ـ ولی من می‌ترسم. صدایش آرام‌تر شد. ـ نه از آقای موسوی... از اینکه همه‌چیز یه‌دفعه عوض بشه. باز سکوت کرد. بعد خیلی آهسته گفت: ـ باشه بابا... بذار فکر کنم. تماس که قطع شد، گوشی را روی میز گذاشت. من چیزی نگفتم. چند ثانیه بعد خودش گفت: ـ پدرم گفت فقط می‌خواد زنده و سالم بمونم. سرم را پایین انداختم. ـ پدرته. نگرانه. هانیه با صدای لرزان گفت: ـ گفت اگه قبول کنم، خودش همه‌چیز رو با خانواده‌ی شما هماهنگ می‌کنه. ـ تصمیم هنوز با توئه. نگاهم کرد. ـ آقای موسوی... ـ بله، خانم کریمی؟ ـ اگه من قبول کنم... شما واقعاً فقط برای محافظت از من این کار رو می‌کنید؟ این بار مستقیم در چشمانش نگاه کردم. ـ قول می‌دم تا وقتی خودت نخوای، هیچ چیزی از چارچوبی که توافق می‌کنیم فراتر نره. هانیه نفس عمیقی کشید. اما هنوز جواب نداد. بیرون اتاق، صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید. هر دو هم‌زمان به سمت در برگشتیم. قدم‌ها ایستادند. سپس صدای آرامی از پشت در آمد: ـ آقای موسوی؟ دستم ناخودآگاه به سمت اسلحه‌ام رفت. هانیه رنگش پرید. و من همان لحظه فهمیدم... خطر، خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم برگشته بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وچهارم | یک جواب سخت از زبان محمدطاها دستگیره‌ی در پایین رفت. چند لحظه بعد مشخص شد یکی از نیروهای حراست پشت در ایستاده. ـ آقای موسوی، ببخشید. فقط برای بررسی راهرو اومدم. نگاهم را از او گرفتم و به هانیه نگاه کردم. هنوز رنگش پریده بود. وقتی مأمور رفت، دوباره سکوت اتاق را گرفت. هانیه آرام گفت: ـ آقای موسوی... ـ بله؟ چند ثانیه مکث کرد. ـ من قبول می‌کنم. برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. ـ مطمئنی؟ آرام سر تکان داد. ـ بله. فقط... به خاطر اینکه جونم در خطره. ـ پس باید همه‌چیز با اطلاع خانواده‌ها و طبق قانون انجام بشه. ـ می‌دونم. در همان لحظه در اتاق باز شد و سارا وارد شد. ـ هانیه؟! هانیه سریع برگشت. ـ سارا؟ سارا نگاهی به من انداخت، بعد به هانیه. ـ شما دوتا چرا این‌قدر جدی نشستید؟! من رفتم یه لیوان آب بیارم، برگشتم انگار جلسه‌ی محاکمه تشکیل دادید! هانیه لبخند کم‌رنگی زد. ـ سارا... یه چیزی باید بهت بگم. سارا نشست کنار او. ـ چی شده؟ هانیه چند لحظه سکوت کرد. من هم چیزی نگفتم. سارا با تعجب بین ما نگاه کرد. ـ چرا این‌جوری نگام می‌کنید؟ هانیه بالاخره گفت: ـ من و آقای موسوی قراره عقد موقت کنیم. سارا خشکش زد. ـ چیییی؟! صدایش آن‌قدر بلند شد که هانیه سریع گفت: ـ هیس! سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ عقد؟! شما دوتا؟! نگاهش را به من دوخت. ـ آقای موسوی، من پنج دقیقه نبودم! پنج دقیقه! شما تو این پنج دقیقه چه کار کردید؟! برای اولین بار لبخندم گرفت. ـ هیچ کاری. سارا با ناباوری گفت: ـ پس این «عقد» از کجا سبز شد؟! هانیه آهسته توضیح داد: ـ به خاطر اتفاقاتی که افتاده. جون من در خطره. پدرم هم در جریانه. سارا کم‌کم شوخی از صورتش رفت. ـ یعنی واقعاً خطر جدیه؟ هانیه سر تکان داد. ـ آره. سارا دست هانیه را گرفت. ـ پس... من کنارتم. هانیه با چشمان خیس لبخند زد. سارا بعد از چند ثانیه دوباره به من نگاه کرد. ـ فقط یه سؤال. ـ بفرمایید. ـ شما مطمئنید با هانیه خوب رفتار می‌کنید؟ نگاهش کردم. ـ تا وقتی این مأموریت تموم بشه، امنیتش مسئولیت منه. اما درباره‌ی بقیه‌ی مسائل هم تصمیم با خودشه. سارا آرام گفت: ـ خوبه. بعد رو به هانیه کرد. ـ ولی من هنوز شوکه‌ام! من از عقد بهترین دوستم باید آخرین نفر بفهمم؟! هانیه خندید. ـ خودم هم چند دقیقه‌ست فهمیدم! سارا چشم‌هایش را گرد کرد. ـ پس من و تو رسماً دو نفریم که از زندگی خودمون بی‌خبریم! برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، فضای اتاق کمی سبک شد. اما من می‌دانستم این آرامش موقتی است. چون پشت تمام این حرف‌ها، هنوز یک سؤال بزرگ وجود داشت: چه کسی هانیه را تعقیب می‌کرد؟ و چرا حالا که هانیه قرار بود تحت حفاظت بیشتری قرار بگیرد، دوباره نشانه‌ای از همان آدم پیدا شده بود؟ نگاهم به پنجره افتاد. این پرونده تازه داشت خطرناک‌تر می‌شد... 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وپنجم | شاهد خاموش از زبان محمدطاها سارا هنوز کنار هانیه نشسته بود و آرام با او حرف می‌زد. اما ذهن من جای دیگری بود. آن صدای پشت در... آن قدم‌ها... و مهم‌تر از همه، اتفاقاتی که در بیمارستان افتاده بود. گوشی‌ام دوباره لرزید. پیام از یکی از نیروها بود: «آقای موسوی، لطفاً بیاید اتاق کنترل.» بلند شدم. سارا پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ نمی‌دونم. باید بررسی کنم. هانیه سریع گفت: ـ من هم میام. ـ نه. نگاهش کردم. ـ شما همین‌جا بمونید. سارا گفت: ـ من پیشش می‌مونم. ـ دقیقاً. در رو هم قفل کنید و تا وقتی خودم نیومدم، برای کسی باز نکنید. سارا جدی سر تکان داد. ـ باشه. از اتاق خارج شدم. چند دقیقه بعد وارد اتاق کنترل شدم. یکی از نیروها فیلم دوربین‌های راهرو را روی مانیتور باز کرده بود. ـ این رو ببینید. جلو رفتم. تصویر چند ساعت قبل بود. راهروی بیمارستان. آدم‌های مختلف رفت‌وآمد می‌کردند. اما ناگهان تصویر متوقف شد. ـ این شخص کیه؟ نیرو گفت: ـ هنوز شناسایی نشده. تصویر را بزرگ کرد. مردی با لباس معمولی، کلاه و ماسک از کنار اتاق هانیه رد شده بود. اما چیزی عجیب بود. او اصلاً به اتاق نگاه نکرد. فقط هنگام رد شدن، دستش را به دیوار کشید. روی تصویر زوم کردم. چیزی بین انگشت‌هایش بود. ـ نگهش دار. تصویر متوقف شد. یک تکه کاغذ کوچک. ـ بزرگ‌نمایی کن. چند ثانیه بعد نوشته مشخص شد. فقط سه کلمه بود: «این تازه شروعه.» فکم را محکم کردم. ـ دوربین‌های خروجی رو هم بررسی کنید. ـ چشم. همان لحظه صدای بی‌سیم آمد: ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ یک مورد دیگه پیدا کردیم. ـ چی؟ ـ دوربین پارکینگ. همون فرد، قبل از ورود به بیمارستان اونجا بوده. نگاهم به صفحه برگشت. ـ پلاک خودرو؟ ـ متأسفانه پوشانده شده. ـ مسیر خروج؟ ـ داریم بررسی می‌کنیم. بی‌سیم را پایین آوردم. این دیگر یک تهدید ساده نبود. کسی داشت عمداً به ما نزدیک می‌شد. و بدتر از همه... او می‌دانست هانیه کجاست. سریع از اتاق کنترل بیرون آمدم. به سمت اتاق هانیه رفتم. در را باز کردم. سارا و هانیه هر دو برگشتند. هانیه با نگرانی پرسید: ـ چی شده؟ چند لحظه مکث کردم. نمی‌خواستم بترسانمش. اما دروغ هم نمی‌توانستم بگویم. ـ یک پیام تهدیدآمیز پیدا کردیم. سارا رنگش پرید. ـ یعنی اون آدم هنوز اینجاست؟ ـ نمی‌دونیم. هانیه آرام پرسید: ـ نوشته چی؟ نگاهش کردم. ـ «این تازه شروعه.» سکوت افتاد. هانیه دست سارا را محکم گرفت. سارا زیر لب گفت: ـ خدایا... گوشی من دوباره زنگ خورد. این بار پدرم بود. جواب دادم. ـ بله، فرمانده؟ صدایش جدی بود: ـ محمدطاها، درباره‌ی عقد تصمیم گرفته شد؟ نگاهی به هانیه انداختم. هانیه آرام سر تکان داد. ـ بله. ـ خانواده‌اش موافقن؟ ـ بله. پدرم چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ پس امشب خانواده‌ها رو جمع می‌کنیم. اما قبلش یک چیز رو بدون... ـ چی؟ صدایش پایین آمد. ـ کسی که دنبال هانیه‌ست، احتمالاً از تصمیم ما باخبر شده. نگاهم به هانیه افتاد. قلبم فرو ریخت. ـ از کجا؟ پدرم فقط گفت: ـ چون چند دقیقه پیش، یک نفر از شماره‌ای ناشناس با من تماس گرفته. مکث کرد. ـ و اسم تو رو می‌دونست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وهفتم | عجله برای یک عقد از زبان محمدطاها هنوز گوشی توی دستم بود که دوباره زنگ خورد. این بار پدرم بود. ـ بله، فرمانده؟ صدایش برخلاف همیشه جدی‌تر بود. ـ محمدطاها، وقت نداریم. اخم کردم. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی عقد باید خیلی سریع انجام بشه. چند لحظه ساکت ماندم. ـ چقدر سریع؟ ـ همین امشب اگر بشه. ابروهایم بالا رفت. ـ امشب؟! ـ بله. صدایش محکم بود. ـ هرچی بیشتر زمان بگذره، احتمال اینکه طرف مقابل متوجه برنامه‌مون بشه بیشتره. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. نمی‌خواستم بفهمد. آرام گفتم: ـ هانیه هنوز خبر نداره. ـ پس بهش بگو. خانواده‌ها هم در جریانن. اگر خودش موافقه، کار رو عقب نندازید. ـ چشم. تماس قطع شد. هنوز گوشی را پایین نیاورده بودم که سارا گفت: ـ آقای موسوی؟ نگاهش کردم. ـ بله؟ ـ از اون قیافه‌تون معلومه دوباره یه اتفاق عجیب افتاده. هانیه هم با نگرانی نگاهم کرد. گفتم: ـ پدرم گفت باید کارهای عقد سریع انجام بشه. سارا یک‌دفعه از جا بلند شد. ـ امشب؟! هانیه با تعجب گفت: ـ سارا! ـ خب منم شوکه شدم! بعد به من نگاه کرد. ـ آقای موسوی، شما برای یه مراسم عروسی هم این‌قدر سریع آماده می‌شید یا فقط برای عقد موقت رکورد جهانی می‌زنید؟! نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. هانیه هم با اخم ساختگی گفت: ـ سارا، جدی باش! ـ من کاملاً جدی‌ام! فقط مغزم هنوز در حال پردازشه! هانیه سرش را پایین انداخت. من گفتم: ـ نگران نباشید. قرار نیست هیچ کاری بدون هماهنگی شما انجام بشه. سارا دستش را بالا برد. ـ من یه سؤال مهم دارم. ـ بفرمایید. ـ برای عقد، شیرینی هم می‌دن؟ هانیه با ناباوری نگاهش کرد. ـ سارا! ـ خب خواهر من! آدم باید اولویت‌هاشو بدونه! خنده‌ام گرفت. حتی هانیه هم بالاخره لبخند زد. همین لبخند برایم کافی بود. حداقل برای چند دقیقه توانسته بودم ذهنش را از ترس دور کنم. اما چند دقیقه بعد، پدرم دوباره تماس گرفت. ـ محمدطاها؟ ـ بله. ـ خانواده‌ی هانیه راه افتادن. ـ خیلی خوب. ـ تو هم آماده باش. امشب باید همه‌چیز مشخص بشه. ـ چشم. تماس که قطع شد، به هانیه نگاه کردم. ـ خانواده‌تون دارن میان. هانیه نفس عمیقی کشید. ـ یعنی واقعاً امشب؟ ـ اگر هنوز مطمئنید که می‌خواید قبول کنید... بله. هانیه چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ می‌ترسم. برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. بعد گفتم: ـ ترسیدن اشکالی نداره. ـ پس چی کار کنم؟ ـ فقط عجله نکنید برای جواب دادن به چیزی که هنوز درباره‌اش مطمئن نیستید. هانیه نگاهم کرد. ـ ولی شما گفتید وقت نداریم. ـ برای محافظت از شما وقت نداریم. مکث کردم. ـ اما برای تصمیم گرفتن شما، باید به اندازه‌ی کافی وقت داشته باشید. سارا با لبخند گفت: ـ بالاخره یه نفر اینجا حرف حساب زد! هانیه آرام خندید. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم... همان لحظه، چند خیابان آن‌طرف‌تر، مردی داخل یک خودرو نشسته بود و به صفحه‌ی خاموش تلفنش نگاه می‌کرد. او فقط یک جمله گفت: ـ پس امشب... لبخند محوی زد. ـ امشب همه‌چیز شروع می‌شه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وششم | چیزهایی که نباید می‌دانست از زبان محمدطاها چند ثانیه گوشی را کنار گوشم نگه داشتم. ـ و اسم من رو می‌دونست؟ پدرم جواب داد: ـ بله. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. سارا کنار او نشسته بود و هنوز نگران به صورتم نگاه می‌کرد. آرام گفتم: ـ چی گفت؟ ـ چیز مهمی نگفت. فقط خواست بدونه پرونده دست چه کسیه. ابروهایم در هم رفت. ـ جوابش رو چی دادید؟ ـ چیزی نگفتم. نفس آرامی کشیدم. ـ خوبه. پدرم مکث کرد. ـ محمدطاها، فعلاً هیچ‌چیزی به هانیه نگو. نگاهم روی صورت هانیه ثابت ماند. ـ خودم هم همین تصمیم رو داشتم. تماس را قطع کردم. هانیه فوراً پرسید: ـ چی شده؟ گوشی را داخل جیبم گذاشتم. ـ چیز خاصی نیست. ـ ولی قیافتون می‌گه یه اتفاقی افتاده. سارا هم با نگرانی گفت: ـ منم همینو می‌گم. لبخند کوتاهی زدم. ـ فقط درباره‌ی هماهنگی‌های عقد بود. هانیه با تردید نگاهم کرد. می‌دانستم قانع نشده. اما فعلاً بهتر بود همین‌طور باشد. او نباید می‌فهمید مردی که دنبالش بود، حتی از تصمیم ما هم خبر پیدا کرده. نباید می‌فهمید کسی درباره‌ی او اطلاعات جمع کرده. و از همه مهم‌تر... نباید می‌فهمید پرونده خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که تصور می‌کند. چون اگر می‌فهمید، احتمال داشت بترسد. و ترس، دقیقاً همان چیزی بود که من نمی‌خواستم به او بدهم. هانیه آرام گفت: ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ شما چیزی رو از من پنهان می‌کنید؟ چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: ـ بعضی چیزها هست که فعلاً لازم نیست بدونید. نگاهش ناراحت شد. ـ چرا؟ ـ چون مسئولیت امنیت شما با منه. ـ ولی من حق دارم بدونم چه اتفاقی برای خودم افتاده. حق داشت. کاملاً حق داشت. اما جوابم فقط این بود: ـ وقتی مطمئن بشم دونستنش بهتون آسیب نمی‌زنه، خودم همه‌چیز رو توضیح می‌دم. هانیه چیزی نگفت. سارا دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. ـ هانیه، فعلاً بهش اعتماد کن. هانیه آهسته سر تکان داد. من به سمت پنجره رفتم. بیرون، محوطه‌ی بیمارستان آرام به نظر می‌رسید. اما من می‌دانستم پشت این آرامش، چیزی در حال شکل گرفتن است. کسی ما را زیر نظر داشت. کسی از پرونده خبر داشت. و حالا احتمالاً می‌دانست هانیه قرار است تحت حفاظت من قرار بگیرد. اما یک چیز را نمی‌دانست... من هنوز اسمش را نمی‌دانستم. و تا وقتی اسمش را پیدا نمی‌کردم، هانیه نباید چیزی می‌فهمید. گوشی‌ام دوباره لرزید. پیام جدیدی از یکی از نیروها بود: «رد خودرو پیدا شد.» چند ثانیه به پیام خیره ماندم. سپس صفحه را خاموش کردم. هانیه پرسید: ـ خبر خوبی بود؟ به سمتش برگشتم. ـ آره. دروغ نگفتم... اما همه‌ی حقیقت را هم نگفتم. ـ فقط گفتن ماشین یکی از مراجع‌ها پیدا شده. هانیه آرام لبخند زد. ـ پس مشکل حل میشه؟ نگاهش کردم. ـ امیدوارم. اما در ذهنم یک جمله مدام تکرار می‌شد: این تازه شروع ماجرا بود. و من هنوز نمی‌دانستم این بازی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند... 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وهشتم | مهمان‌های ناخوانده از زبان محمدطاها ساعت نزدیک هشت شب بود. پدرم گفته بود خانواده‌ی هانیه در راه‌اند و باید همه‌چیز همان شب مشخص شود. هانیه کنار پنجره نشسته بود و سارا مدام قدم می‌زد. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ یه سؤال خیلی مهم دارم. هانیه خسته گفت: ـ بپرس. ـ برای عقد... من باید لباس رسمی بپوشم؟ هانیه خندید. ـ تو که قرار نیست عقد کنی! ـ خب شاید شاهد لازم داشته باشن! ـ سارا! ـ چی؟ من دارم کمک می‌کنم! من که کمی دورتر ایستاده بودم، خنده‌ام گرفت. سارا رو به من کرد. ـ شما چرا می‌خندید؟ من تنها آدم منطقی این اتاقم! ـ معلومه. ـ دیدی هانیه؟ خودش هم تأیید کرد! هانیه زیر لب گفت: ـ خدا به داد من برسه... همان لحظه گوشی من زنگ خورد. پدرم بود. ـ بله؟ ـ محمدطاها، خانواده‌ی هانیه رسیدن. ـ الان؟ ـ بله. چند دقیقه دیگه می‌رسن اینجا. تماس قطع شد. نگاهی به هانیه کردم. ـ خانواده‌تون رسیدن. هانیه فوراً از جا بلند شد. ـ الان؟ ـ بله. سارا سریع رفت سمت آینه. هانیه با تعجب گفت: ـ تو چرا داری خودتو مرتب می‌کنی؟! ـ خب خانواده‌ی داماد میان! ـ سارا! ـ باشه بابا! فقط خواستم محترمانه به نظر برسم. لبخند کوتاهی زدم. اما همان لحظه یکی از نیروها وارد اتاق شد. آرام گفت: ـ آقای موسوی، یک نفر بیرون منتظرتونه. ـ کی؟ ـ خودش رو از آشناهای خانواده‌ی کریمی معرفی کرده. اخم کردم. ـ اسمش؟ ـ نمی‌گه. نگاهم جدی شد. ـ هیچ‌کس بدون معرفی دقیق وارد نمی‌شه. نیرو سر تکان داد. ـ چشم. هانیه متوجه تغییر حالت من شد. ـ اتفاقی افتاده؟ فوراً حالت صورتم را عادی کردم. ـ نه. فقط یکی از نیروها درباره‌ی ورود مهمان‌ها سؤال داشت. سارا با شک نگاهم کرد. ـ شما خیلی بد دروغ می‌گید، آقای موسوی. هانیه با تعجب گفت: ـ سارا! ـ خب واقعاً! وقتی ایشون می‌گه «هیچی نیست»، معمولاً یه چیزی هست! لبخند زدم. ـ شما زیادی کنجکاوید. ـ من؟! اصلاً! هانیه خندید. ـ سارا، تو از دیوار هم سؤال می‌پرسی. ـ چون دیوارا معمولاً رازدارن! صدای خنده‌ی هانیه بلند شد. و من همان لحظه فهمیدم این شوخی‌ها چقدر لازم‌اند. هانیه نباید مدام در ترس زندگی می‌کرد. من باید مراقبش می‌بودم، بدون اینکه احساس کند زندانی شده. چند دقیقه بعد صدای زنگ در آمد. پدر هانیه و مادرش وارد شدند. پدر هانیه مستقیم سمت دخترش رفت. ـ هانیه جان... هانیه خودش را در آغوش پدرش انداخت. ـ بابا... پدرش آرام موهایش را نوازش کرد. ـ خوبی؟ ـ آره. اما صدایش می‌لرزید. پدرش نگاه کوتاهی به من کرد. ـ آقای موسوی. ـ در خدمتتون هستم. ـ قبل از هرچیزی، من فقط یه چیز می‌خوام. ـ بفرمایید. ـ امنیت دخترم. بدون مکث جواب دادم: ـ قول می‌دم تمام تلاشم رو برای امنیتش بکنم. پدر هانیه سر تکان داد. ـ همین رو می‌خواستم بشنوم. سارا که کنار هانیه ایستاده بود، خیلی آهسته در گوش او گفت: ـ من اگه جای تو بودم الان از استرس می‌رفتم زیر میز. هانیه لبخند زد. ـ تو کلاً جای من نیستی! سارا گفت: ـ خدا رو شکر! همه خندیدند. اما پشت آن خنده‌ها، تصمیمی بزرگ منتظر هانیه بود. پدرش رو به او کرد. ـ دخترم، من بهت گفتم چرا عجله داریم. هانیه سرش را پایین انداخت. ـ می‌دونم بابا. ـ ولی انتخاب با خودته. هانیه چند ثانیه به پدرش نگاه کرد. بعد نگاهش آرام به سمت من برگشت. ـ من قبول می‌کنم. سکوت اتاق را گرفت. پدرش نفس راحتی کشید. من فقط آرام سر تکان دادم. ـ پس از امشب، مسئولیت امنیت شما با منه. سارا ناگهان دست زد. ـ خب! حالا یکی بگه شیرینی کجاست؟! هانیه زد زیر خنده. ـ سارااا! و برای اولین بار آن شب، همه خندیدند. اما هیچ‌کس خبر نداشت... پشت درِ ساختمان، کسی ایستاده بود. کسی که قرار نبود آنجا باشد. و در دستش... یک پاکت سفید بود. روی پاکت فقط یک اسم نوشته شده بود: هانیه کریمی 🌿🌸🌿 ادامه دارد...