eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
12 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان «خط سرخ» 🌙 پارت بیست و دوم | یک پیشنهاد عجیب از زبان محمدطاها چند دقیقه‌ای بود که به عکس خیره شده بودم. هانیه روبه‌رویم ایستاده بود و هنوز از اتفاقات چند دقیقه‌ی قبل شوکه بود. گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم و از اتاق فاصله گرفتم. شماره‌ی پدرم را گرفتم. بعد از چند بوق، صدایش از آن طرف خط آمد: ـ بله؟ ـ فرمانده، منم. لحنش با شنیدن صدای من جدی شد. ـ محمدطاها؟ چی شده؟ نگاهی به راهرو انداختم و آرام گفتم: ـ پرونده‌ای که درباره‌اش صحبت کرده بودیم، به هانیه کریمی مربوطه. چند ثانیه سکوت کرد. ـ مطمئنی؟ ـ بله. حتی امروز عکس جدیدی از خودش و دوستش گرفته شده. کسی داخل بیمارستان نفوذ کرده و اون بیمار ناشناس هم فرار کرده. صدای پدرم تغییر کرد. ـ هانیه الان کجاست؟ ـ داخل اتاقه. تحت نظر منه. ـ خوب گوش کن محمدطاها... مکث کرد. ـ برای مدتی نباید تنها بمونه. ـ می‌دونم. ـ نه، فکر کنم هنوز متوجه منظورم نشدی. صدایش جدی‌تر شد. ـ باید یک راه قانونی و مطمئن پیدا کنیم که بتونی دائماً ازش مراقبت کنی. ابروهایم در هم رفت. ـ چه راهی؟ پدرم چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: ـ ازدواج. خشکم زد. ـ ازدواج؟! ـ صبر کن، منظورم ازدواج دائمی نیست. ـ پس چی؟ ـ یک عقد موقت، با رضایت و اطلاع خانواده‌ها. فقط برای مدتی که خطر برطرف بشه. چند لحظه چیزی نگفتم. بعد آرام گفتم: ـ ولی این تصمیم کوچیکی نیست. ـ می‌دونم. ـ هانیه باید خودش بخواد. خانواده‌اش هم باید در جریان باشن. ـ دقیقاً. صدایش آرام‌تر شد. ـ من با خانواده‌اش صحبت می‌کنم و شرایط رو توضیح می‌دم. تو هم اگر خودش و خانواده‌اش قبول کردند، مسئولیت مراقبت ازش رو به عهده می‌گیری. نفس عمیقی کشیدم. ـ و بعد؟ ـ بعد از پایان مأموریت و برطرف شدن خطر، اگر هر دو طرف نخواستید ادامه بدید، عقد طبق شرایط خودش خاتمه پیدا می‌کنه. نگاهم ناخودآگاه به سمت شیشه‌ی اتاق رفت. هانیه کنار پنجره ایستاده بود و هنوز نمی‌دانست چه حرف‌هایی درباره آینده‌اش زده می‌شود. پدرم گفت: ـ محمدطاها، من نمی‌خوام بهش فشار بیاری. این دختر الان تحت فشاره. باید احساس امنیت کنه، نه اینکه فکر کنه قراره از یک اجبار وارد اجبار دیگه‌ای بشه. حرفش باعث شد سکوت کنم. ـ فهمیدم. ـ پس اول با خودش صحبت کن. ـ چشم. تماس قطع شد. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. پیشنهاد پدرم عجیب بود... اما با اتفاقاتی که افتاده بود، شاید تنها راهی بود که می‌توانست امنیت هانیه را تضمین کند. گوشی را داخل جیبم گذاشتم و به سمت اتاق برگشتم. در را باز کردم. هانیه سریع نگاهم کرد. ـ کی بود؟ چند لحظه مکث کردم. ـ پدرم. ـ درباره چی؟ صندلی روبه‌رویش را کشیدم و نشستم. ـ درباره شما. نگاهش مضطرب شد. ـ من؟ آرام سر تکان دادم. ـ یه پیشنهادی داده... ولی قبل از اینکه چیزی بگم، باید بدونی تصمیم آخر با خودته. هانیه با تردید پرسید: ـ چه پیشنهادی؟ نگاهم را پایین انداختم. برای اولین بار، گفتن این جمله برایم سخت شده بود. ـ پیشنهاد کرده برای مدتی... عقد موقت کنیم. چشمان هانیه از تعجب گرد شد. ـ چی؟! سکوت سنگینی بینمان افتاد. ادامه دادم: ـ نه برای اجبار. نه برای اینکه اختیار ازت گرفته بشه. فقط برای حفاظت از تو. پدرم می‌گه با خانواده‌ات صحبت می‌کنه و اگر تو و خانواده‌ات قبول کردید، این کار انجام بشه. هانیه چیزی نگفت. فقط به زمین خیره شد. و من برای اولین بار فهمیدم... گاهی سخت‌ترین مأموریت، محافظت از کسی نیست. سخت‌ترین بخشش اینه که چطور امنیتش رو تأمین کنی، بدون اینکه آزادی انتخابش رو ازش بگیری. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وسوم | تصمیمی برای امنیت از زبان محمدطاها هنوز چند دقیقه از حرفی که به هانیه زده بودم نگذشته بود که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی پدرم بود. جواب دادم. ـ بله؟ صدای پدرم جدی بود: ـ محمدطاها، با پدر هانیه صحبت کردم. صاف روی صندلی نشستم. ـ نتیجه؟ ـ متوجه شرایط شده. می‌دونه دخترش در خطره. چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد: ـ گفت باشه... با یک شرط. ـ چه شرطی؟ ـ فقط عقد موقت. تا وقتی خطر برطرف بشه. نه بیشتر. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. کنار پنجره ایستاده بود و از حالت چهره‌ام می‌خواست بفهمد چه اتفاقی افتاده. پدرم گفت: ـ پدرش می‌خواد خودش با هانیه صحبت کنه. من هم تأکید کردم که تصمیم نهایی باید با خود دختر باشه. ـ درستش همینه. تماس که تمام شد، چند ثانیه گوشی را در دستم نگه داشتم. هانیه آرام پرسید: ـ آقای موسوی؟ سرم را بلند کردم. ـ خانم کریمی؟ ـ پدرم چی گفته؟ مکث کردم. ـ با پدرم صحبت کرده. رنگ صورتش کمی پرید. ـ درباره‌ی عقد؟ آرام سر تکان دادم. ـ بله. هانیه چند قدم جلو آمد. ـ یعنی... پدرم مجبورم می‌کنه؟ سریع جواب دادم: ـ نه. با تعجب نگاهم کرد. ـ ولی گفتید موافقه. ـ موافقه که اگر خودت قبول کردی، انجام بشه. اما من بهت گفتم و دوباره هم می‌گم؛ هیچ‌کس حق نداره مجبورت کنه. هانیه نگاهش را پایین انداخت. ـ پس چرا پدرم این‌قدر اصرار داره؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ چون جونت در خطره. سرش را بالا آورد. ـ می‌دونم. ـ نه، خانم کریمی... فکر کنم هنوز عمق ماجرا رو نمی‌دونی. لحنم جدی‌تر شد. ـ کسی که وارد بیمارستان شده، اون بیمار ناشناس، عکس‌هایی که از شما گرفته شده... این‌ها اتفاق‌های جدا از هم نیستن. یک نفر داره شما رو دنبال می‌کنه. هانیه آرام گفت: ـ یعنی ممکنه دوباره پیدام کنن؟ ـ بله. چشمانش پر از نگرانی شد. ـ پس پدرم می‌خواد با این عقد ازم مراقبت کنه؟ ـ احتمالاً. اما من نمی‌خوام امنیتت به قیمت از دست دادن اختیارت تموم بشه. هانیه چند لحظه ساکت ماند. ـ آقای موسوی... ـ بله؟ ـ اگه قبول نکنم چی؟ بدون مکث گفتم: ـ باز هم ازت محافظت می‌کنم. متعجب نگاهم کرد. ـ حتی اگه عقد نکنم؟ ـ حتی اگر عقد نکنی. چشمانش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت ماند. ـ پس چرا این پیشنهاد مطرح شده؟ لبخند خیلی کمرنگی زدم. ـ چون بعضی وقت‌ها آدم‌ها وقتی می‌ترسن، دنبال امن‌ترین راه ممکن می‌گردن. پدرت هم پدرت هست... طبیعی‌ـه که بخواد هر کاری از دستش برمیاد برای نجاتت انجام بده. هانیه آهسته نشست. گوشی‌اش زنگ خورد. روی صفحه نوشته بود: بابا چند ثانیه به صفحه خیره شد. بعد تماس را جواب داد. ـ بله بابا؟ صدای پدرش از آن طرف خط می‌آمد، اما من چیزی نمی‌شنیدم. فقط تغییر حالت چهره‌ی هانیه را می‌دیدم. اول متعجب شد. بعد چشم‌هایش خیس شد. ـ بابا... من نمی‌خوام شما رو ناراحت کنم. مکث کرد. ـ می‌دونم خطرناکه. چند لحظه گوش داد. اشک گوشه‌ی چشمش جمع شد. ـ ولی من می‌ترسم. صدایش آرام‌تر شد. ـ نه از آقای موسوی... از اینکه همه‌چیز یه‌دفعه عوض بشه. باز سکوت کرد. بعد خیلی آهسته گفت: ـ باشه بابا... بذار فکر کنم. تماس که قطع شد، گوشی را روی میز گذاشت. من چیزی نگفتم. چند ثانیه بعد خودش گفت: ـ پدرم گفت فقط می‌خواد زنده و سالم بمونم. سرم را پایین انداختم. ـ پدرته. نگرانه. هانیه با صدای لرزان گفت: ـ گفت اگه قبول کنم، خودش همه‌چیز رو با خانواده‌ی شما هماهنگ می‌کنه. ـ تصمیم هنوز با توئه. نگاهم کرد. ـ آقای موسوی... ـ بله، خانم کریمی؟ ـ اگه من قبول کنم... شما واقعاً فقط برای محافظت از من این کار رو می‌کنید؟ این بار مستقیم در چشمانش نگاه کردم. ـ قول می‌دم تا وقتی خودت نخوای، هیچ چیزی از چارچوبی که توافق می‌کنیم فراتر نره. هانیه نفس عمیقی کشید. اما هنوز جواب نداد. بیرون اتاق، صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید. هر دو هم‌زمان به سمت در برگشتیم. قدم‌ها ایستادند. سپس صدای آرامی از پشت در آمد: ـ آقای موسوی؟ دستم ناخودآگاه به سمت اسلحه‌ام رفت. هانیه رنگش پرید. و من همان لحظه فهمیدم... خطر، خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم برگشته بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وچهارم | یک جواب سخت از زبان محمدطاها دستگیره‌ی در پایین رفت. چند لحظه بعد مشخص شد یکی از نیروهای حراست پشت در ایستاده. ـ آقای موسوی، ببخشید. فقط برای بررسی راهرو اومدم. نگاهم را از او گرفتم و به هانیه نگاه کردم. هنوز رنگش پریده بود. وقتی مأمور رفت، دوباره سکوت اتاق را گرفت. هانیه آرام گفت: ـ آقای موسوی... ـ بله؟ چند ثانیه مکث کرد. ـ من قبول می‌کنم. برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. ـ مطمئنی؟ آرام سر تکان داد. ـ بله. فقط... به خاطر اینکه جونم در خطره. ـ پس باید همه‌چیز با اطلاع خانواده‌ها و طبق قانون انجام بشه. ـ می‌دونم. در همان لحظه در اتاق باز شد و سارا وارد شد. ـ هانیه؟! هانیه سریع برگشت. ـ سارا؟ سارا نگاهی به من انداخت، بعد به هانیه. ـ شما دوتا چرا این‌قدر جدی نشستید؟! من رفتم یه لیوان آب بیارم، برگشتم انگار جلسه‌ی محاکمه تشکیل دادید! هانیه لبخند کم‌رنگی زد. ـ سارا... یه چیزی باید بهت بگم. سارا نشست کنار او. ـ چی شده؟ هانیه چند لحظه سکوت کرد. من هم چیزی نگفتم. سارا با تعجب بین ما نگاه کرد. ـ چرا این‌جوری نگام می‌کنید؟ هانیه بالاخره گفت: ـ من و آقای موسوی قراره عقد موقت کنیم. سارا خشکش زد. ـ چیییی؟! صدایش آن‌قدر بلند شد که هانیه سریع گفت: ـ هیس! سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ عقد؟! شما دوتا؟! نگاهش را به من دوخت. ـ آقای موسوی، من پنج دقیقه نبودم! پنج دقیقه! شما تو این پنج دقیقه چه کار کردید؟! برای اولین بار لبخندم گرفت. ـ هیچ کاری. سارا با ناباوری گفت: ـ پس این «عقد» از کجا سبز شد؟! هانیه آهسته توضیح داد: ـ به خاطر اتفاقاتی که افتاده. جون من در خطره. پدرم هم در جریانه. سارا کم‌کم شوخی از صورتش رفت. ـ یعنی واقعاً خطر جدیه؟ هانیه سر تکان داد. ـ آره. سارا دست هانیه را گرفت. ـ پس... من کنارتم. هانیه با چشمان خیس لبخند زد. سارا بعد از چند ثانیه دوباره به من نگاه کرد. ـ فقط یه سؤال. ـ بفرمایید. ـ شما مطمئنید با هانیه خوب رفتار می‌کنید؟ نگاهش کردم. ـ تا وقتی این مأموریت تموم بشه، امنیتش مسئولیت منه. اما درباره‌ی بقیه‌ی مسائل هم تصمیم با خودشه. سارا آرام گفت: ـ خوبه. بعد رو به هانیه کرد. ـ ولی من هنوز شوکه‌ام! من از عقد بهترین دوستم باید آخرین نفر بفهمم؟! هانیه خندید. ـ خودم هم چند دقیقه‌ست فهمیدم! سارا چشم‌هایش را گرد کرد. ـ پس من و تو رسماً دو نفریم که از زندگی خودمون بی‌خبریم! برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، فضای اتاق کمی سبک شد. اما من می‌دانستم این آرامش موقتی است. چون پشت تمام این حرف‌ها، هنوز یک سؤال بزرگ وجود داشت: چه کسی هانیه را تعقیب می‌کرد؟ و چرا حالا که هانیه قرار بود تحت حفاظت بیشتری قرار بگیرد، دوباره نشانه‌ای از همان آدم پیدا شده بود؟ نگاهم به پنجره افتاد. این پرونده تازه داشت خطرناک‌تر می‌شد... 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وپنجم | شاهد خاموش از زبان محمدطاها سارا هنوز کنار هانیه نشسته بود و آرام با او حرف می‌زد. اما ذهن من جای دیگری بود. آن صدای پشت در... آن قدم‌ها... و مهم‌تر از همه، اتفاقاتی که در بیمارستان افتاده بود. گوشی‌ام دوباره لرزید. پیام از یکی از نیروها بود: «آقای موسوی، لطفاً بیاید اتاق کنترل.» بلند شدم. سارا پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ نمی‌دونم. باید بررسی کنم. هانیه سریع گفت: ـ من هم میام. ـ نه. نگاهش کردم. ـ شما همین‌جا بمونید. سارا گفت: ـ من پیشش می‌مونم. ـ دقیقاً. در رو هم قفل کنید و تا وقتی خودم نیومدم، برای کسی باز نکنید. سارا جدی سر تکان داد. ـ باشه. از اتاق خارج شدم. چند دقیقه بعد وارد اتاق کنترل شدم. یکی از نیروها فیلم دوربین‌های راهرو را روی مانیتور باز کرده بود. ـ این رو ببینید. جلو رفتم. تصویر چند ساعت قبل بود. راهروی بیمارستان. آدم‌های مختلف رفت‌وآمد می‌کردند. اما ناگهان تصویر متوقف شد. ـ این شخص کیه؟ نیرو گفت: ـ هنوز شناسایی نشده. تصویر را بزرگ کرد. مردی با لباس معمولی، کلاه و ماسک از کنار اتاق هانیه رد شده بود. اما چیزی عجیب بود. او اصلاً به اتاق نگاه نکرد. فقط هنگام رد شدن، دستش را به دیوار کشید. روی تصویر زوم کردم. چیزی بین انگشت‌هایش بود. ـ نگهش دار. تصویر متوقف شد. یک تکه کاغذ کوچک. ـ بزرگ‌نمایی کن. چند ثانیه بعد نوشته مشخص شد. فقط سه کلمه بود: «این تازه شروعه.» فکم را محکم کردم. ـ دوربین‌های خروجی رو هم بررسی کنید. ـ چشم. همان لحظه صدای بی‌سیم آمد: ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ یک مورد دیگه پیدا کردیم. ـ چی؟ ـ دوربین پارکینگ. همون فرد، قبل از ورود به بیمارستان اونجا بوده. نگاهم به صفحه برگشت. ـ پلاک خودرو؟ ـ متأسفانه پوشانده شده. ـ مسیر خروج؟ ـ داریم بررسی می‌کنیم. بی‌سیم را پایین آوردم. این دیگر یک تهدید ساده نبود. کسی داشت عمداً به ما نزدیک می‌شد. و بدتر از همه... او می‌دانست هانیه کجاست. سریع از اتاق کنترل بیرون آمدم. به سمت اتاق هانیه رفتم. در را باز کردم. سارا و هانیه هر دو برگشتند. هانیه با نگرانی پرسید: ـ چی شده؟ چند لحظه مکث کردم. نمی‌خواستم بترسانمش. اما دروغ هم نمی‌توانستم بگویم. ـ یک پیام تهدیدآمیز پیدا کردیم. سارا رنگش پرید. ـ یعنی اون آدم هنوز اینجاست؟ ـ نمی‌دونیم. هانیه آرام پرسید: ـ نوشته چی؟ نگاهش کردم. ـ «این تازه شروعه.» سکوت افتاد. هانیه دست سارا را محکم گرفت. سارا زیر لب گفت: ـ خدایا... گوشی من دوباره زنگ خورد. این بار پدرم بود. جواب دادم. ـ بله، فرمانده؟ صدایش جدی بود: ـ محمدطاها، درباره‌ی عقد تصمیم گرفته شد؟ نگاهی به هانیه انداختم. هانیه آرام سر تکان داد. ـ بله. ـ خانواده‌اش موافقن؟ ـ بله. پدرم چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ پس امشب خانواده‌ها رو جمع می‌کنیم. اما قبلش یک چیز رو بدون... ـ چی؟ صدایش پایین آمد. ـ کسی که دنبال هانیه‌ست، احتمالاً از تصمیم ما باخبر شده. نگاهم به هانیه افتاد. قلبم فرو ریخت. ـ از کجا؟ پدرم فقط گفت: ـ چون چند دقیقه پیش، یک نفر از شماره‌ای ناشناس با من تماس گرفته. مکث کرد. ـ و اسم تو رو می‌دونست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وهفتم | عجله برای یک عقد از زبان محمدطاها هنوز گوشی توی دستم بود که دوباره زنگ خورد. این بار پدرم بود. ـ بله، فرمانده؟ صدایش برخلاف همیشه جدی‌تر بود. ـ محمدطاها، وقت نداریم. اخم کردم. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی عقد باید خیلی سریع انجام بشه. چند لحظه ساکت ماندم. ـ چقدر سریع؟ ـ همین امشب اگر بشه. ابروهایم بالا رفت. ـ امشب؟! ـ بله. صدایش محکم بود. ـ هرچی بیشتر زمان بگذره، احتمال اینکه طرف مقابل متوجه برنامه‌مون بشه بیشتره. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. نمی‌خواستم بفهمد. آرام گفتم: ـ هانیه هنوز خبر نداره. ـ پس بهش بگو. خانواده‌ها هم در جریانن. اگر خودش موافقه، کار رو عقب نندازید. ـ چشم. تماس قطع شد. هنوز گوشی را پایین نیاورده بودم که سارا گفت: ـ آقای موسوی؟ نگاهش کردم. ـ بله؟ ـ از اون قیافه‌تون معلومه دوباره یه اتفاق عجیب افتاده. هانیه هم با نگرانی نگاهم کرد. گفتم: ـ پدرم گفت باید کارهای عقد سریع انجام بشه. سارا یک‌دفعه از جا بلند شد. ـ امشب؟! هانیه با تعجب گفت: ـ سارا! ـ خب منم شوکه شدم! بعد به من نگاه کرد. ـ آقای موسوی، شما برای یه مراسم عروسی هم این‌قدر سریع آماده می‌شید یا فقط برای عقد موقت رکورد جهانی می‌زنید؟! نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. هانیه هم با اخم ساختگی گفت: ـ سارا، جدی باش! ـ من کاملاً جدی‌ام! فقط مغزم هنوز در حال پردازشه! هانیه سرش را پایین انداخت. من گفتم: ـ نگران نباشید. قرار نیست هیچ کاری بدون هماهنگی شما انجام بشه. سارا دستش را بالا برد. ـ من یه سؤال مهم دارم. ـ بفرمایید. ـ برای عقد، شیرینی هم می‌دن؟ هانیه با ناباوری نگاهش کرد. ـ سارا! ـ خب خواهر من! آدم باید اولویت‌هاشو بدونه! خنده‌ام گرفت. حتی هانیه هم بالاخره لبخند زد. همین لبخند برایم کافی بود. حداقل برای چند دقیقه توانسته بودم ذهنش را از ترس دور کنم. اما چند دقیقه بعد، پدرم دوباره تماس گرفت. ـ محمدطاها؟ ـ بله. ـ خانواده‌ی هانیه راه افتادن. ـ خیلی خوب. ـ تو هم آماده باش. امشب باید همه‌چیز مشخص بشه. ـ چشم. تماس که قطع شد، به هانیه نگاه کردم. ـ خانواده‌تون دارن میان. هانیه نفس عمیقی کشید. ـ یعنی واقعاً امشب؟ ـ اگر هنوز مطمئنید که می‌خواید قبول کنید... بله. هانیه چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ می‌ترسم. برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. بعد گفتم: ـ ترسیدن اشکالی نداره. ـ پس چی کار کنم؟ ـ فقط عجله نکنید برای جواب دادن به چیزی که هنوز درباره‌اش مطمئن نیستید. هانیه نگاهم کرد. ـ ولی شما گفتید وقت نداریم. ـ برای محافظت از شما وقت نداریم. مکث کردم. ـ اما برای تصمیم گرفتن شما، باید به اندازه‌ی کافی وقت داشته باشید. سارا با لبخند گفت: ـ بالاخره یه نفر اینجا حرف حساب زد! هانیه آرام خندید. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم... همان لحظه، چند خیابان آن‌طرف‌تر، مردی داخل یک خودرو نشسته بود و به صفحه‌ی خاموش تلفنش نگاه می‌کرد. او فقط یک جمله گفت: ـ پس امشب... لبخند محوی زد. ـ امشب همه‌چیز شروع می‌شه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وششم | چیزهایی که نباید می‌دانست از زبان محمدطاها چند ثانیه گوشی را کنار گوشم نگه داشتم. ـ و اسم من رو می‌دونست؟ پدرم جواب داد: ـ بله. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. سارا کنار او نشسته بود و هنوز نگران به صورتم نگاه می‌کرد. آرام گفتم: ـ چی گفت؟ ـ چیز مهمی نگفت. فقط خواست بدونه پرونده دست چه کسیه. ابروهایم در هم رفت. ـ جوابش رو چی دادید؟ ـ چیزی نگفتم. نفس آرامی کشیدم. ـ خوبه. پدرم مکث کرد. ـ محمدطاها، فعلاً هیچ‌چیزی به هانیه نگو. نگاهم روی صورت هانیه ثابت ماند. ـ خودم هم همین تصمیم رو داشتم. تماس را قطع کردم. هانیه فوراً پرسید: ـ چی شده؟ گوشی را داخل جیبم گذاشتم. ـ چیز خاصی نیست. ـ ولی قیافتون می‌گه یه اتفاقی افتاده. سارا هم با نگرانی گفت: ـ منم همینو می‌گم. لبخند کوتاهی زدم. ـ فقط درباره‌ی هماهنگی‌های عقد بود. هانیه با تردید نگاهم کرد. می‌دانستم قانع نشده. اما فعلاً بهتر بود همین‌طور باشد. او نباید می‌فهمید مردی که دنبالش بود، حتی از تصمیم ما هم خبر پیدا کرده. نباید می‌فهمید کسی درباره‌ی او اطلاعات جمع کرده. و از همه مهم‌تر... نباید می‌فهمید پرونده خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که تصور می‌کند. چون اگر می‌فهمید، احتمال داشت بترسد. و ترس، دقیقاً همان چیزی بود که من نمی‌خواستم به او بدهم. هانیه آرام گفت: ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ شما چیزی رو از من پنهان می‌کنید؟ چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: ـ بعضی چیزها هست که فعلاً لازم نیست بدونید. نگاهش ناراحت شد. ـ چرا؟ ـ چون مسئولیت امنیت شما با منه. ـ ولی من حق دارم بدونم چه اتفاقی برای خودم افتاده. حق داشت. کاملاً حق داشت. اما جوابم فقط این بود: ـ وقتی مطمئن بشم دونستنش بهتون آسیب نمی‌زنه، خودم همه‌چیز رو توضیح می‌دم. هانیه چیزی نگفت. سارا دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. ـ هانیه، فعلاً بهش اعتماد کن. هانیه آهسته سر تکان داد. من به سمت پنجره رفتم. بیرون، محوطه‌ی بیمارستان آرام به نظر می‌رسید. اما من می‌دانستم پشت این آرامش، چیزی در حال شکل گرفتن است. کسی ما را زیر نظر داشت. کسی از پرونده خبر داشت. و حالا احتمالاً می‌دانست هانیه قرار است تحت حفاظت من قرار بگیرد. اما یک چیز را نمی‌دانست... من هنوز اسمش را نمی‌دانستم. و تا وقتی اسمش را پیدا نمی‌کردم، هانیه نباید چیزی می‌فهمید. گوشی‌ام دوباره لرزید. پیام جدیدی از یکی از نیروها بود: «رد خودرو پیدا شد.» چند ثانیه به پیام خیره ماندم. سپس صفحه را خاموش کردم. هانیه پرسید: ـ خبر خوبی بود؟ به سمتش برگشتم. ـ آره. دروغ نگفتم... اما همه‌ی حقیقت را هم نگفتم. ـ فقط گفتن ماشین یکی از مراجع‌ها پیدا شده. هانیه آرام لبخند زد. ـ پس مشکل حل میشه؟ نگاهش کردم. ـ امیدوارم. اما در ذهنم یک جمله مدام تکرار می‌شد: این تازه شروع ماجرا بود. و من هنوز نمی‌دانستم این بازی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند... 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌وهشتم | مهمان‌های ناخوانده از زبان محمدطاها ساعت نزدیک هشت شب بود. پدرم گفته بود خانواده‌ی هانیه در راه‌اند و باید همه‌چیز همان شب مشخص شود. هانیه کنار پنجره نشسته بود و سارا مدام قدم می‌زد. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ یه سؤال خیلی مهم دارم. هانیه خسته گفت: ـ بپرس. ـ برای عقد... من باید لباس رسمی بپوشم؟ هانیه خندید. ـ تو که قرار نیست عقد کنی! ـ خب شاید شاهد لازم داشته باشن! ـ سارا! ـ چی؟ من دارم کمک می‌کنم! من که کمی دورتر ایستاده بودم، خنده‌ام گرفت. سارا رو به من کرد. ـ شما چرا می‌خندید؟ من تنها آدم منطقی این اتاقم! ـ معلومه. ـ دیدی هانیه؟ خودش هم تأیید کرد! هانیه زیر لب گفت: ـ خدا به داد من برسه... همان لحظه گوشی من زنگ خورد. پدرم بود. ـ بله؟ ـ محمدطاها، خانواده‌ی هانیه رسیدن. ـ الان؟ ـ بله. چند دقیقه دیگه می‌رسن اینجا. تماس قطع شد. نگاهی به هانیه کردم. ـ خانواده‌تون رسیدن. هانیه فوراً از جا بلند شد. ـ الان؟ ـ بله. سارا سریع رفت سمت آینه. هانیه با تعجب گفت: ـ تو چرا داری خودتو مرتب می‌کنی؟! ـ خب خانواده‌ی داماد میان! ـ سارا! ـ باشه بابا! فقط خواستم محترمانه به نظر برسم. لبخند کوتاهی زدم. اما همان لحظه یکی از نیروها وارد اتاق شد. آرام گفت: ـ آقای موسوی، یک نفر بیرون منتظرتونه. ـ کی؟ ـ خودش رو از آشناهای خانواده‌ی کریمی معرفی کرده. اخم کردم. ـ اسمش؟ ـ نمی‌گه. نگاهم جدی شد. ـ هیچ‌کس بدون معرفی دقیق وارد نمی‌شه. نیرو سر تکان داد. ـ چشم. هانیه متوجه تغییر حالت من شد. ـ اتفاقی افتاده؟ فوراً حالت صورتم را عادی کردم. ـ نه. فقط یکی از نیروها درباره‌ی ورود مهمان‌ها سؤال داشت. سارا با شک نگاهم کرد. ـ شما خیلی بد دروغ می‌گید، آقای موسوی. هانیه با تعجب گفت: ـ سارا! ـ خب واقعاً! وقتی ایشون می‌گه «هیچی نیست»، معمولاً یه چیزی هست! لبخند زدم. ـ شما زیادی کنجکاوید. ـ من؟! اصلاً! هانیه خندید. ـ سارا، تو از دیوار هم سؤال می‌پرسی. ـ چون دیوارا معمولاً رازدارن! صدای خنده‌ی هانیه بلند شد. و من همان لحظه فهمیدم این شوخی‌ها چقدر لازم‌اند. هانیه نباید مدام در ترس زندگی می‌کرد. من باید مراقبش می‌بودم، بدون اینکه احساس کند زندانی شده. چند دقیقه بعد صدای زنگ در آمد. پدر هانیه و مادرش وارد شدند. پدر هانیه مستقیم سمت دخترش رفت. ـ هانیه جان... هانیه خودش را در آغوش پدرش انداخت. ـ بابا... پدرش آرام موهایش را نوازش کرد. ـ خوبی؟ ـ آره. اما صدایش می‌لرزید. پدرش نگاه کوتاهی به من کرد. ـ آقای موسوی. ـ در خدمتتون هستم. ـ قبل از هرچیزی، من فقط یه چیز می‌خوام. ـ بفرمایید. ـ امنیت دخترم. بدون مکث جواب دادم: ـ قول می‌دم تمام تلاشم رو برای امنیتش بکنم. پدر هانیه سر تکان داد. ـ همین رو می‌خواستم بشنوم. سارا که کنار هانیه ایستاده بود، خیلی آهسته در گوش او گفت: ـ من اگه جای تو بودم الان از استرس می‌رفتم زیر میز. هانیه لبخند زد. ـ تو کلاً جای من نیستی! سارا گفت: ـ خدا رو شکر! همه خندیدند. اما پشت آن خنده‌ها، تصمیمی بزرگ منتظر هانیه بود. پدرش رو به او کرد. ـ دخترم، من بهت گفتم چرا عجله داریم. هانیه سرش را پایین انداخت. ـ می‌دونم بابا. ـ ولی انتخاب با خودته. هانیه چند ثانیه به پدرش نگاه کرد. بعد نگاهش آرام به سمت من برگشت. ـ من قبول می‌کنم. سکوت اتاق را گرفت. پدرش نفس راحتی کشید. من فقط آرام سر تکان دادم. ـ پس از امشب، مسئولیت امنیت شما با منه. سارا ناگهان دست زد. ـ خب! حالا یکی بگه شیرینی کجاست؟! هانیه زد زیر خنده. ـ سارااا! و برای اولین بار آن شب، همه خندیدند. اما هیچ‌کس خبر نداشت... پشت درِ ساختمان، کسی ایستاده بود. کسی که قرار نبود آنجا باشد. و در دستش... یک پاکت سفید بود. روی پاکت فقط یک اسم نوشته شده بود: هانیه کریمی 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت بیست‌ونهم | مردی پشت در از زبان محمدطاها همه داخل اتاق بودند. پدر هانیه کنار دخترش نشسته بود و مادرم با مادر هانیه درباره‌ی شرایط عقد صحبت می‌کرد. سارا هم طبق معمول یک لحظه آرام نمی‌گرفت. ـ من فقط یه سؤال دارم... هانیه آه کشید. ـ سارا، خواهش می‌کنم! ـ خب اگه من شاهد باشم، باید امضا کنم؟ مادرم لبخند زد. ـ اگر شرایطش فراهم باشه، بله. سارا با افتخار صاف نشست. ـ پس من شاهد رسمی‌ام! هانیه زیر لب گفت: ـ خدا به خیر کنه... لبخند کوتاهی زدم. اما همان لحظه یکی از نیروها وارد شد. ـ آقای موسوی. با دیدن حالت صورتش، لبخند از صورتم محو شد. ـ چی شده؟ نزدیک آمد و آهسته گفت: ـ همون فردی که پشت در بود، فرار کرده. ـ چطور؟ ـ وقتی نیروها خواستن ازش سؤال کنن، از راه خروج اضطراری خارج شده. فکم را محکم کردم. ـ دوربین‌ها؟ ـ بررسی کردیم. ـ نتیجه؟ ـ صورتش مشخص نیست. چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: ـ هیچ‌کس بدون هماهنگی وارد این ساختمان نمی‌شه. ـ چشم. نیرو رفت. هانیه متوجه تغییر رفتارم شده بود. ـ آقای موسوی؟ به سمتش برگشتم. ـ بله؟ ـ اتفاقی افتاده؟ نگاهش کردم. نمی‌توانستم حقیقت را بگویم. ـ نه. یک سوءتفاهم امنیتی بود. حل شد. هانیه با تردید نگاهم کرد. ـ مطمئنید؟ ـ بله. سارا آرام به هانیه نزدیک شد و در گوشش گفت: ـ من که می‌گم این آقا وقتی می‌گه «حل شد»، یعنی یه نفر احتمالاً باید بره دنبال یه نفر دیگه! نگاه تندی به سارا انداختم. ـ خانم... سارا فوری دست‌هایش را بالا برد. ـ باشه، باشه! ساکت شدم! هانیه خنده‌اش گرفت. من هم لبخند خیلی کوتاهی زدم. اما دوباره جدی شدم. به ساعت نگاه کردم. ـ وقت نماز شده. مادرم گفت: ـ درست می‌گی. از اتاق بیرون رفتم. چند دقیقه بعد، در گوشه‌ای آرام ایستادم و نمازم را خواندم. بعد از نماز، دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب گفتم: ـ خدایا... خودت مراقبش باش. نه فقط به خاطر مأموریت. نه فقط به خاطر پرونده. هانیه حالا امانتی بود که نمی‌خواستم کوچک‌ترین آسیبی ببیند. وقتی برگشتم، پدر هانیه گفت: ـ آقای موسوی، اگر شما آماده‌اید، ما هم آماده‌ایم. سر تکان دادم. ـ بله. نگاهم به هانیه افتاد. ـ اما فقط اگر خود خانم کریمی مطمئن باشن. هانیه چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ مطمئنم. پدرش نفس راحتی کشید. مادرم لبخند زد. سارا هم زیر لب گفت: ـ بالاخره یکی به منم بگه کی شیرینی می‌دن! هانیه با خنده گفت: ـ تو واقعاً فقط به فکر شیرینی هستی؟ ـ خب آدم با شکم خالی نمی‌تونه شاهد عقد باشه! همه خندیدند. اما من نخندیدم. چون همان لحظه گوشی‌ام لرزید. یک پیام ناشناس. فقط یک جمله: «مبارک باشه، آقای موسوی.» نگاهم روی صفحه خشک شد. این شخص... از عقد خبر داشت. گوشی را خاموش کردم و داخل جیبم گذاشتم. هانیه نباید می‌فهمید. نه امشب. نه هنوز. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌ام | خط قرمز از زبان محمدطاها پیام را دوباره خواندم. «مبارک باشه، آقای موسوی.» انگشت‌هایم دور گوشی محکم شد. کسی از عقد خبر داشت. کسی که نباید خبر می‌داشت. اما چهره‌ام را تغییر ندادم. گوشی را داخل جیبم گذاشتم و برگشتم سمت جمع. هانیه مشغول صحبت با مادرش بود. سارا هم کنارش نشسته بود و با هیجان چیزی تعریف می‌کرد. سارا با دیدنم گفت: ـ آقای موسوی، شما چرا این‌قدر اخمو هستید؟ عقده یا جلسه‌ی بازجویی؟ چشم‌هایم را ریز کردم. ـ خانم سارا... ـ بله؟ ـ پنج دقیقه سکوت می‌کنید؟ سارا لبش را گاز گرفت تا نخندد. ـ چشم، فرمانده! هانیه خندید. ـ سارا، اذیتش نکن. سارا آهسته گفت: ـ من که کاری نکردم. ایشون خودش از صبح با همه مثل فرمانده عملیات حرف می‌زنه! سرم را تکان دادم. ـ بهتره حواستون به حرف‌هاتون باشه. ـ چشم آقای خیلی‌خیلی جدی! یک لحظه خواستم جوابش را بدهم، اما منصرف شدم. هانیه رو به من کرد. ـ آقای موسوی، شما همیشه این‌قدر جدی هستید؟ ـ نه. سارا سریع گفت: ـ دروغ گفت! نگاهش کردم. ـ خانم سارا. ـ بله؟ ـ شما ظاهراً تصمیم گرفتید امشب رو به سخت‌ترین شب زندگی من تبدیل کنید. ـ تازه اول شبیم! هانیه خندید. سرم را پایین انداختم. این دختر واقعاً یک لحظه آرام نمی‌گرفت. اما عجیب این بود که حضورش باعث می‌شد فضای سنگین اتاق کمتر شود. چند دقیقه بعد، پدر هانیه گفت: ـ فکر می‌کنم بهتره مراسم رو شروع کنیم. همه ساکت شدند. هانیه نفس عمیقی کشید. من هم آرام کنار او نشستم. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. فضا کاملاً آرام شده بود. وقتی نوبت به جواب رسید، هانیه برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش کردم. هیچ فشاری به او نیاوردم. فقط آرام گفتم: ـ اگر مطمئن نیستید، لازم نیست جواب بدید. هانیه نگاهش را بالا آورد. ـ مطمئنم. و جوابش را داد. عقد انجام شد. پدر هانیه نفس راحتی کشید. مادرم لبخند زد. سارا هم آرام دست زد و زیر لب گفت: ـ خب... بالاخره تموم شد! هانیه خندید. ـ سارا! ـ چیه؟ من از استرس داشتم می‌مردم! همه خندیدند. اما من فقط به یک چیز فکر می‌کردم. از این لحظه، مسئولیت من بیشتر شده بود. نه فقط به عنوان یک نیروی نظامی. نه فقط به عنوان یک طلبه. بلکه به عنوان مردی که حالا باید از همسرش محافظت می‌کرد. بعد از مراسم، پدر هانیه من را کنار کشید. ـ محمدطاها. ـ بله. ـ دخترم رو به تو سپردم. نگاهش کردم. ـ تا وقتی زنده‌ام، نمی‌ذارم آسیبی بهش برسه. صدایش لرزید. ـ فقط مواظبش باش. ـ ان‌شاءالله. همان لحظه هانیه از اتاق بیرون آمد. ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ می‌شه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ ـ حتماً. سارا از پشت سرش گفت: ـ فقط دعوا نکنید! هانیه برگشت. ـ سارا! ـ چی؟ من پیش‌بینی کردم! هانیه با اخم نگاهش کرد. من لبخند خیلی کوتاهی زدم. اما وقتی با هانیه از جمع فاصله گرفتیم، چهره‌ام دوباره جدی شد. چون می‌دانستم... از این لحظه به بعد، هر قدمی که برمی‌داشتیم، ممکن بود زیر نظر کسی باشد. و من باید قبل از اینکه هانیه بفهمد... آن شخص را پیدا می‌کردم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌ویکم | سایه پشت پنجره از زبان محمدطاها هانیه چند قدم جلوتر از من ایستاد. برگشت و نگاهم کرد. ـ می‌خواستم یه چیزی ازتون بپرسم. ـ بپرسید. چند ثانیه سکوت کرد. ـ اون پیام... قبل از عقد، چی شد که این‌قدر اخم کردید؟ نگاهم روی صورتش ماند. پس دیده بود. ـ چیزی نبود. ابرویش را بالا انداخت. ـ آقای موسوی، من شاید خیلی چیزها رو ندونم، ولی اون‌قدر هم بی‌خبر نیستم. لبخند خیلی کمرنگی زدم. ـ شما همیشه این‌قدر کنجکاوید؟ ـ نه. مکث کرد. ـ فقط وقتی یکی جواب درست نمی‌ده. خواستم چیزی بگویم که صدای سارا از دور آمد: ـ هانیه! شوهرتو اذیت نکن، تازه عقد کردید! 😂 هانیه با حرص برگشت. ـ سارااا! صدای خنده‌اش بلند شد. ـ چی؟ دارم کمک می‌کنم! سرم را پایین انداختم تا لبخندم دیده نشود. هانیه برگشت سمت من. ـ ببخشید. ـ مشکلی نیست. ـ شما داشتید می‌خندید؟ ـ خیر. ـ داشتید! ـ خیر. ـ آقای موسوی، من دیدم! برای اولین بار لبخندم واضح‌تر شد. ـ پس باید حواسم بیشتر باشه. هانیه هم لبخند زد. اما همان لحظه صدای گوشی‌ام آمد. نگاهم را به صفحه انداختم. یک پیام جدید. «فکر نکن چون عقد کردی، دیگه پیدات نمی‌کنم.» لبخند از صورتم محو شد. هانیه تغییر چهره‌ام را دید. ـ چی شده؟ گوشی را خاموش کردم. ـ هیچی. ـ دوباره همون موضوعه؟ چند لحظه سکوت کردم. این بار نمی‌توانستم همه‌چیز را از او پنهان کنم. ـ هانیه... ـ بله؟ ـ از امشب، بدون اینکه به من خبر بدید، جایی نرید. نگاهش جدی شد. ـ چرا؟ ـ چون ممکنه کسی شما رو زیر نظر داشته باشه. چشمانش کمی گرد شد. ـ یعنی چی؟ ـ هنوز مطمئن نیستم. ـ پس چرا منو می‌ترسونید؟ آرام گفتم: ـ چون ترجیح می‌دم از چیزی بترسید که شاید اتفاق نیفته، تا اینکه چیزی اتفاق بیفته و من دیر بفهمم. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آهسته گفت: ـ باشه. از داخل خانه صدای سارا آمد: ـ هانیه! محمدطاها! بیاید عکس بگیریم! هانیه نفسش را بیرون داد. ـ این دختر واقعاً نمی‌ذاره آدم دو دقیقه جدی باشه! گفتم: ـ اتفاقاً شاید همین خوب باشه. ـ چرا؟ نگاهم به سمت پنجره رفت. پرده کمی تکان خورد. ـ چون بعضی وقت‌ها خنده باعث می‌شه آدم کمتر بترسه. هانیه لبخند زد. اما من هنوز به پنجره خیره بودم. پرده دوباره تکان خورد. این بار مطمئن بودم. کسی آن طرف خیابان ایستاده بود. دستم ناخودآگاه به سمت جیبم رفت. ـ هانیه، شما برو داخل. ـ ولی... ـ همین الان. لحنم آن‌قدر جدی بود که دیگر چیزی نگفت. وقتی وارد خانه شد، یک قدم به سمت پنجره برداشتم. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شماره‌ای را گرفتم. ـ موسوی هستم. صدای مرد از آن طرف خط آمد: ـ بله، جناب سرهنگ؟ آرام اما محکم گفتم: ـ اطراف خانه رو بررسی کنید. ـ اتفاقی افتاده؟ نگاهم هنوز روی خیابان بود. مردی با لباس تیره کنار ماشین ایستاده بود. اما همین که چشمم به او افتاد... سوار ماشین شد. ـ هنوز نه. مکث کردم. ـ ولی فکر می‌کنم تازه شروع شده. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
۱۶ پارت تقدیمتون
سلام من خواهر نازنینم نازنین مریض شده انشالله پنج شنبه که مرخص شد پارت میده دکتر گفته اصلا نباید گوشی پیشش باشه 😔😔