🌙 پارت بیستوچهارم | یک جواب سخت
از زبان محمدطاها
دستگیرهی در پایین رفت.
چند لحظه بعد مشخص شد یکی از نیروهای حراست پشت در ایستاده.
ـ آقای موسوی، ببخشید. فقط برای بررسی راهرو اومدم.
نگاهم را از او گرفتم و به هانیه نگاه کردم.
هنوز رنگش پریده بود.
وقتی مأمور رفت، دوباره سکوت اتاق را گرفت.
هانیه آرام گفت:
ـ آقای موسوی...
ـ بله؟
چند ثانیه مکث کرد.
ـ من قبول میکنم.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
ـ مطمئنی؟
آرام سر تکان داد.
ـ بله. فقط... به خاطر اینکه جونم در خطره.
ـ پس باید همهچیز با اطلاع خانوادهها و طبق قانون انجام بشه.
ـ میدونم.
در همان لحظه در اتاق باز شد و سارا وارد شد.
ـ هانیه؟!
هانیه سریع برگشت.
ـ سارا؟
سارا نگاهی به من انداخت، بعد به هانیه.
ـ شما دوتا چرا اینقدر جدی نشستید؟! من رفتم یه لیوان آب بیارم، برگشتم انگار جلسهی محاکمه تشکیل دادید!
هانیه لبخند کمرنگی زد.
ـ سارا... یه چیزی باید بهت بگم.
سارا نشست کنار او.
ـ چی شده؟
هانیه چند لحظه سکوت کرد.
من هم چیزی نگفتم.
سارا با تعجب بین ما نگاه کرد.
ـ چرا اینجوری نگام میکنید؟
هانیه بالاخره گفت:
ـ من و آقای موسوی قراره عقد موقت کنیم.
سارا خشکش زد.
ـ چیییی؟!
صدایش آنقدر بلند شد که هانیه سریع گفت:
ـ هیس!
سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت.
ـ عقد؟! شما دوتا؟!
نگاهش را به من دوخت.
ـ آقای موسوی، من پنج دقیقه نبودم! پنج دقیقه! شما تو این پنج دقیقه چه کار کردید؟!
برای اولین بار لبخندم گرفت.
ـ هیچ کاری.
سارا با ناباوری گفت:
ـ پس این «عقد» از کجا سبز شد؟!
هانیه آهسته توضیح داد:
ـ به خاطر اتفاقاتی که افتاده. جون من در خطره. پدرم هم در جریانه.
سارا کمکم شوخی از صورتش رفت.
ـ یعنی واقعاً خطر جدیه؟
هانیه سر تکان داد.
ـ آره.
سارا دست هانیه را گرفت.
ـ پس... من کنارتم.
هانیه با چشمان خیس لبخند زد.
سارا بعد از چند ثانیه دوباره به من نگاه کرد.
ـ فقط یه سؤال.
ـ بفرمایید.
ـ شما مطمئنید با هانیه خوب رفتار میکنید؟
نگاهش کردم.
ـ تا وقتی این مأموریت تموم بشه، امنیتش مسئولیت منه. اما دربارهی بقیهی مسائل هم تصمیم با خودشه.
سارا آرام گفت:
ـ خوبه.
بعد رو به هانیه کرد.
ـ ولی من هنوز شوکهام! من از عقد بهترین دوستم باید آخرین نفر بفهمم؟!
هانیه خندید.
ـ خودم هم چند دقیقهست فهمیدم!
سارا چشمهایش را گرد کرد.
ـ پس من و تو رسماً دو نفریم که از زندگی خودمون بیخبریم!
برای اولین بار بعد از ساعتها، فضای اتاق کمی سبک شد.
اما من میدانستم این آرامش موقتی است.
چون پشت تمام این حرفها، هنوز یک سؤال بزرگ وجود داشت:
چه کسی هانیه را تعقیب میکرد؟
و چرا حالا که هانیه قرار بود تحت حفاظت بیشتری قرار بگیرد، دوباره نشانهای از همان آدم پیدا شده بود؟
نگاهم به پنجره افتاد.
این پرونده تازه داشت خطرناکتر میشد...
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوپنجم | شاهد خاموش
از زبان محمدطاها
سارا هنوز کنار هانیه نشسته بود و آرام با او حرف میزد.
اما ذهن من جای دیگری بود.
آن صدای پشت در...
آن قدمها...
و مهمتر از همه، اتفاقاتی که در بیمارستان افتاده بود.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام از یکی از نیروها بود:
«آقای موسوی، لطفاً بیاید اتاق کنترل.»
بلند شدم.
سارا پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ نمیدونم. باید بررسی کنم.
هانیه سریع گفت:
ـ من هم میام.
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ شما همینجا بمونید.
سارا گفت:
ـ من پیشش میمونم.
ـ دقیقاً. در رو هم قفل کنید و تا وقتی خودم نیومدم، برای کسی باز نکنید.
سارا جدی سر تکان داد.
ـ باشه.
از اتاق خارج شدم.
چند دقیقه بعد وارد اتاق کنترل شدم.
یکی از نیروها فیلم دوربینهای راهرو را روی مانیتور باز کرده بود.
ـ این رو ببینید.
جلو رفتم.
تصویر چند ساعت قبل بود.
راهروی بیمارستان.
آدمهای مختلف رفتوآمد میکردند.
اما ناگهان تصویر متوقف شد.
ـ این شخص کیه؟
نیرو گفت:
ـ هنوز شناسایی نشده.
تصویر را بزرگ کرد.
مردی با لباس معمولی، کلاه و ماسک از کنار اتاق هانیه رد شده بود.
اما چیزی عجیب بود.
او اصلاً به اتاق نگاه نکرد.
فقط هنگام رد شدن، دستش را به دیوار کشید.
روی تصویر زوم کردم.
چیزی بین انگشتهایش بود.
ـ نگهش دار.
تصویر متوقف شد.
یک تکه کاغذ کوچک.
ـ بزرگنمایی کن.
چند ثانیه بعد نوشته مشخص شد.
فقط سه کلمه بود:
«این تازه شروعه.»
فکم را محکم کردم.
ـ دوربینهای خروجی رو هم بررسی کنید.
ـ چشم.
همان لحظه صدای بیسیم آمد:
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ یک مورد دیگه پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ دوربین پارکینگ. همون فرد، قبل از ورود به بیمارستان اونجا بوده.
نگاهم به صفحه برگشت.
ـ پلاک خودرو؟
ـ متأسفانه پوشانده شده.
ـ مسیر خروج؟
ـ داریم بررسی میکنیم.
بیسیم را پایین آوردم.
این دیگر یک تهدید ساده نبود.
کسی داشت عمداً به ما نزدیک میشد.
و بدتر از همه...
او میدانست هانیه کجاست.
سریع از اتاق کنترل بیرون آمدم.
به سمت اتاق هانیه رفتم.
در را باز کردم.
سارا و هانیه هر دو برگشتند.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ چی شده؟
چند لحظه مکث کردم.
نمیخواستم بترسانمش.
اما دروغ هم نمیتوانستم بگویم.
ـ یک پیام تهدیدآمیز پیدا کردیم.
سارا رنگش پرید.
ـ یعنی اون آدم هنوز اینجاست؟
ـ نمیدونیم.
هانیه آرام پرسید:
ـ نوشته چی؟
نگاهش کردم.
ـ «این تازه شروعه.»
سکوت افتاد.
هانیه دست سارا را محکم گرفت.
سارا زیر لب گفت:
ـ خدایا...
گوشی من دوباره زنگ خورد.
این بار پدرم بود.
جواب دادم.
ـ بله، فرمانده؟
صدایش جدی بود:
ـ محمدطاها، دربارهی عقد تصمیم گرفته شد؟
نگاهی به هانیه انداختم.
هانیه آرام سر تکان داد.
ـ بله.
ـ خانوادهاش موافقن؟
ـ بله.
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ پس امشب خانوادهها رو جمع میکنیم. اما قبلش یک چیز رو بدون...
ـ چی؟
صدایش پایین آمد.
ـ کسی که دنبال هانیهست، احتمالاً از تصمیم ما باخبر شده.
نگاهم به هانیه افتاد.
قلبم فرو ریخت.
ـ از کجا؟
پدرم فقط گفت:
ـ چون چند دقیقه پیش، یک نفر از شمارهای ناشناس با من تماس گرفته.
مکث کرد.
ـ و اسم تو رو میدونست.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوهفتم | عجله برای یک عقد
از زبان محمدطاها
هنوز گوشی توی دستم بود که دوباره زنگ خورد.
این بار پدرم بود.
ـ بله، فرمانده؟
صدایش برخلاف همیشه جدیتر بود.
ـ محمدطاها، وقت نداریم.
اخم کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی عقد باید خیلی سریع انجام بشه.
چند لحظه ساکت ماندم.
ـ چقدر سریع؟
ـ همین امشب اگر بشه.
ابروهایم بالا رفت.
ـ امشب؟!
ـ بله.
صدایش محکم بود.
ـ هرچی بیشتر زمان بگذره، احتمال اینکه طرف مقابل متوجه برنامهمون بشه بیشتره.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
نمیخواستم بفهمد.
آرام گفتم:
ـ هانیه هنوز خبر نداره.
ـ پس بهش بگو. خانوادهها هم در جریانن. اگر خودش موافقه، کار رو عقب نندازید.
ـ چشم.
تماس قطع شد.
هنوز گوشی را پایین نیاورده بودم که سارا گفت:
ـ آقای موسوی؟
نگاهش کردم.
ـ بله؟
ـ از اون قیافهتون معلومه دوباره یه اتفاق عجیب افتاده.
هانیه هم با نگرانی نگاهم کرد.
گفتم:
ـ پدرم گفت باید کارهای عقد سریع انجام بشه.
سارا یکدفعه از جا بلند شد.
ـ امشب؟!
هانیه با تعجب گفت:
ـ سارا!
ـ خب منم شوکه شدم!
بعد به من نگاه کرد.
ـ آقای موسوی، شما برای یه مراسم عروسی هم اینقدر سریع آماده میشید یا فقط برای عقد موقت رکورد جهانی میزنید؟!
نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
هانیه هم با اخم ساختگی گفت:
ـ سارا، جدی باش!
ـ من کاملاً جدیام! فقط مغزم هنوز در حال پردازشه!
هانیه سرش را پایین انداخت.
من گفتم:
ـ نگران نباشید. قرار نیست هیچ کاری بدون هماهنگی شما انجام بشه.
سارا دستش را بالا برد.
ـ من یه سؤال مهم دارم.
ـ بفرمایید.
ـ برای عقد، شیرینی هم میدن؟
هانیه با ناباوری نگاهش کرد.
ـ سارا!
ـ خب خواهر من! آدم باید اولویتهاشو بدونه!
خندهام گرفت.
حتی هانیه هم بالاخره لبخند زد.
همین لبخند برایم کافی بود.
حداقل برای چند دقیقه توانسته بودم ذهنش را از ترس دور کنم.
اما چند دقیقه بعد، پدرم دوباره تماس گرفت.
ـ محمدطاها؟
ـ بله.
ـ خانوادهی هانیه راه افتادن.
ـ خیلی خوب.
ـ تو هم آماده باش. امشب باید همهچیز مشخص بشه.
ـ چشم.
تماس که قطع شد، به هانیه نگاه کردم.
ـ خانوادهتون دارن میان.
هانیه نفس عمیقی کشید.
ـ یعنی واقعاً امشب؟
ـ اگر هنوز مطمئنید که میخواید قبول کنید... بله.
هانیه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میترسم.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
بعد گفتم:
ـ ترسیدن اشکالی نداره.
ـ پس چی کار کنم؟
ـ فقط عجله نکنید برای جواب دادن به چیزی که هنوز دربارهاش مطمئن نیستید.
هانیه نگاهم کرد.
ـ ولی شما گفتید وقت نداریم.
ـ برای محافظت از شما وقت نداریم.
مکث کردم.
ـ اما برای تصمیم گرفتن شما، باید به اندازهی کافی وقت داشته باشید.
سارا با لبخند گفت:
ـ بالاخره یه نفر اینجا حرف حساب زد!
هانیه آرام خندید.
اما هیچکداممان نمیدانستیم...
همان لحظه، چند خیابان آنطرفتر، مردی داخل یک خودرو نشسته بود و به صفحهی خاموش تلفنش نگاه میکرد.
او فقط یک جمله گفت:
ـ پس امشب...
لبخند محوی زد.
ـ امشب همهچیز شروع میشه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوششم | چیزهایی که نباید میدانست
از زبان محمدطاها
چند ثانیه گوشی را کنار گوشم نگه داشتم.
ـ و اسم من رو میدونست؟
پدرم جواب داد:
ـ بله.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
سارا کنار او نشسته بود و هنوز نگران به صورتم نگاه میکرد.
آرام گفتم:
ـ چی گفت؟
ـ چیز مهمی نگفت. فقط خواست بدونه پرونده دست چه کسیه.
ابروهایم در هم رفت.
ـ جوابش رو چی دادید؟
ـ چیزی نگفتم.
نفس آرامی کشیدم.
ـ خوبه.
پدرم مکث کرد.
ـ محمدطاها، فعلاً هیچچیزی به هانیه نگو.
نگاهم روی صورت هانیه ثابت ماند.
ـ خودم هم همین تصمیم رو داشتم.
تماس را قطع کردم.
هانیه فوراً پرسید:
ـ چی شده؟
گوشی را داخل جیبم گذاشتم.
ـ چیز خاصی نیست.
ـ ولی قیافتون میگه یه اتفاقی افتاده.
سارا هم با نگرانی گفت:
ـ منم همینو میگم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ فقط دربارهی هماهنگیهای عقد بود.
هانیه با تردید نگاهم کرد.
میدانستم قانع نشده.
اما فعلاً بهتر بود همینطور باشد.
او نباید میفهمید مردی که دنبالش بود، حتی از تصمیم ما هم خبر پیدا کرده.
نباید میفهمید کسی دربارهی او اطلاعات جمع کرده.
و از همه مهمتر...
نباید میفهمید پرونده خیلی بزرگتر از چیزی است که تصور میکند.
چون اگر میفهمید، احتمال داشت بترسد.
و ترس، دقیقاً همان چیزی بود که من نمیخواستم به او بدهم.
هانیه آرام گفت:
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ شما چیزی رو از من پنهان میکنید؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
ـ بعضی چیزها هست که فعلاً لازم نیست بدونید.
نگاهش ناراحت شد.
ـ چرا؟
ـ چون مسئولیت امنیت شما با منه.
ـ ولی من حق دارم بدونم چه اتفاقی برای خودم افتاده.
حق داشت.
کاملاً حق داشت.
اما جوابم فقط این بود:
ـ وقتی مطمئن بشم دونستنش بهتون آسیب نمیزنه، خودم همهچیز رو توضیح میدم.
هانیه چیزی نگفت.
سارا دستش را روی شانهی او گذاشت.
ـ هانیه، فعلاً بهش اعتماد کن.
هانیه آهسته سر تکان داد.
من به سمت پنجره رفتم.
بیرون، محوطهی بیمارستان آرام به نظر میرسید.
اما من میدانستم پشت این آرامش، چیزی در حال شکل گرفتن است.
کسی ما را زیر نظر داشت.
کسی از پرونده خبر داشت.
و حالا احتمالاً میدانست هانیه قرار است تحت حفاظت من قرار بگیرد.
اما یک چیز را نمیدانست...
من هنوز اسمش را نمیدانستم.
و تا وقتی اسمش را پیدا نمیکردم، هانیه نباید چیزی میفهمید.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدیدی از یکی از نیروها بود:
«رد خودرو پیدا شد.»
چند ثانیه به پیام خیره ماندم.
سپس صفحه را خاموش کردم.
هانیه پرسید:
ـ خبر خوبی بود؟
به سمتش برگشتم.
ـ آره.
دروغ نگفتم...
اما همهی حقیقت را هم نگفتم.
ـ فقط گفتن ماشین یکی از مراجعها پیدا شده.
هانیه آرام لبخند زد.
ـ پس مشکل حل میشه؟
نگاهش کردم.
ـ امیدوارم.
اما در ذهنم یک جمله مدام تکرار میشد:
این تازه شروع ماجرا بود.
و من هنوز نمیدانستم این بازی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند...
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستوهشتم | مهمانهای ناخوانده
از زبان محمدطاها
ساعت نزدیک هشت شب بود.
پدرم گفته بود خانوادهی هانیه در راهاند و باید همهچیز همان شب مشخص شود.
هانیه کنار پنجره نشسته بود و سارا مدام قدم میزد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ یه سؤال خیلی مهم دارم.
هانیه خسته گفت:
ـ بپرس.
ـ برای عقد... من باید لباس رسمی بپوشم؟
هانیه خندید.
ـ تو که قرار نیست عقد کنی!
ـ خب شاید شاهد لازم داشته باشن!
ـ سارا!
ـ چی؟ من دارم کمک میکنم!
من که کمی دورتر ایستاده بودم، خندهام گرفت.
سارا رو به من کرد.
ـ شما چرا میخندید؟ من تنها آدم منطقی این اتاقم!
ـ معلومه.
ـ دیدی هانیه؟ خودش هم تأیید کرد!
هانیه زیر لب گفت:
ـ خدا به داد من برسه...
همان لحظه گوشی من زنگ خورد.
پدرم بود.
ـ بله؟
ـ محمدطاها، خانوادهی هانیه رسیدن.
ـ الان؟
ـ بله. چند دقیقه دیگه میرسن اینجا.
تماس قطع شد.
نگاهی به هانیه کردم.
ـ خانوادهتون رسیدن.
هانیه فوراً از جا بلند شد.
ـ الان؟
ـ بله.
سارا سریع رفت سمت آینه.
هانیه با تعجب گفت:
ـ تو چرا داری خودتو مرتب میکنی؟!
ـ خب خانوادهی داماد میان!
ـ سارا!
ـ باشه بابا! فقط خواستم محترمانه به نظر برسم.
لبخند کوتاهی زدم.
اما همان لحظه یکی از نیروها وارد اتاق شد.
آرام گفت:
ـ آقای موسوی، یک نفر بیرون منتظرتونه.
ـ کی؟
ـ خودش رو از آشناهای خانوادهی کریمی معرفی کرده.
اخم کردم.
ـ اسمش؟
ـ نمیگه.
نگاهم جدی شد.
ـ هیچکس بدون معرفی دقیق وارد نمیشه.
نیرو سر تکان داد.
ـ چشم.
هانیه متوجه تغییر حالت من شد.
ـ اتفاقی افتاده؟
فوراً حالت صورتم را عادی کردم.
ـ نه. فقط یکی از نیروها دربارهی ورود مهمانها سؤال داشت.
سارا با شک نگاهم کرد.
ـ شما خیلی بد دروغ میگید، آقای موسوی.
هانیه با تعجب گفت:
ـ سارا!
ـ خب واقعاً! وقتی ایشون میگه «هیچی نیست»، معمولاً یه چیزی هست!
لبخند زدم.
ـ شما زیادی کنجکاوید.
ـ من؟! اصلاً!
هانیه خندید.
ـ سارا، تو از دیوار هم سؤال میپرسی.
ـ چون دیوارا معمولاً رازدارن!
صدای خندهی هانیه بلند شد.
و من همان لحظه فهمیدم این شوخیها چقدر لازماند.
هانیه نباید مدام در ترس زندگی میکرد.
من باید مراقبش میبودم، بدون اینکه احساس کند زندانی شده.
چند دقیقه بعد صدای زنگ در آمد.
پدر هانیه و مادرش وارد شدند.
پدر هانیه مستقیم سمت دخترش رفت.
ـ هانیه جان...
هانیه خودش را در آغوش پدرش انداخت.
ـ بابا...
پدرش آرام موهایش را نوازش کرد.
ـ خوبی؟
ـ آره.
اما صدایش میلرزید.
پدرش نگاه کوتاهی به من کرد.
ـ آقای موسوی.
ـ در خدمتتون هستم.
ـ قبل از هرچیزی، من فقط یه چیز میخوام.
ـ بفرمایید.
ـ امنیت دخترم.
بدون مکث جواب دادم:
ـ قول میدم تمام تلاشم رو برای امنیتش بکنم.
پدر هانیه سر تکان داد.
ـ همین رو میخواستم بشنوم.
سارا که کنار هانیه ایستاده بود، خیلی آهسته در گوش او گفت:
ـ من اگه جای تو بودم الان از استرس میرفتم زیر میز.
هانیه لبخند زد.
ـ تو کلاً جای من نیستی!
سارا گفت:
ـ خدا رو شکر!
همه خندیدند.
اما پشت آن خندهها، تصمیمی بزرگ منتظر هانیه بود.
پدرش رو به او کرد.
ـ دخترم، من بهت گفتم چرا عجله داریم.
هانیه سرش را پایین انداخت.
ـ میدونم بابا.
ـ ولی انتخاب با خودته.
هانیه چند ثانیه به پدرش نگاه کرد.
بعد نگاهش آرام به سمت من برگشت.
ـ من قبول میکنم.
سکوت اتاق را گرفت.
پدرش نفس راحتی کشید.
من فقط آرام سر تکان دادم.
ـ پس از امشب، مسئولیت امنیت شما با منه.
سارا ناگهان دست زد.
ـ خب! حالا یکی بگه شیرینی کجاست؟!
هانیه زد زیر خنده.
ـ سارااا!
و برای اولین بار آن شب، همه خندیدند.
اما هیچکس خبر نداشت...
پشت درِ ساختمان، کسی ایستاده بود.
کسی که قرار نبود آنجا باشد.
و در دستش...
یک پاکت سفید بود.
روی پاکت فقط یک اسم نوشته شده بود:
هانیه کریمی
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت بیستونهم | مردی پشت در
از زبان محمدطاها
همه داخل اتاق بودند.
پدر هانیه کنار دخترش نشسته بود و مادرم با مادر هانیه دربارهی شرایط عقد صحبت میکرد.
سارا هم طبق معمول یک لحظه آرام نمیگرفت.
ـ من فقط یه سؤال دارم...
هانیه آه کشید.
ـ سارا، خواهش میکنم!
ـ خب اگه من شاهد باشم، باید امضا کنم؟
مادرم لبخند زد.
ـ اگر شرایطش فراهم باشه، بله.
سارا با افتخار صاف نشست.
ـ پس من شاهد رسمیام!
هانیه زیر لب گفت:
ـ خدا به خیر کنه...
لبخند کوتاهی زدم.
اما همان لحظه یکی از نیروها وارد شد.
ـ آقای موسوی.
با دیدن حالت صورتش، لبخند از صورتم محو شد.
ـ چی شده؟
نزدیک آمد و آهسته گفت:
ـ همون فردی که پشت در بود، فرار کرده.
ـ چطور؟
ـ وقتی نیروها خواستن ازش سؤال کنن، از راه خروج اضطراری خارج شده.
فکم را محکم کردم.
ـ دوربینها؟
ـ بررسی کردیم.
ـ نتیجه؟
ـ صورتش مشخص نیست.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ هیچکس بدون هماهنگی وارد این ساختمان نمیشه.
ـ چشم.
نیرو رفت.
هانیه متوجه تغییر رفتارم شده بود.
ـ آقای موسوی؟
به سمتش برگشتم.
ـ بله؟
ـ اتفاقی افتاده؟
نگاهش کردم.
نمیتوانستم حقیقت را بگویم.
ـ نه. یک سوءتفاهم امنیتی بود. حل شد.
هانیه با تردید نگاهم کرد.
ـ مطمئنید؟
ـ بله.
سارا آرام به هانیه نزدیک شد و در گوشش گفت:
ـ من که میگم این آقا وقتی میگه «حل شد»، یعنی یه نفر احتمالاً باید بره دنبال یه نفر دیگه!
نگاه تندی به سارا انداختم.
ـ خانم...
سارا فوری دستهایش را بالا برد.
ـ باشه، باشه! ساکت شدم!
هانیه خندهاش گرفت.
من هم لبخند خیلی کوتاهی زدم.
اما دوباره جدی شدم.
به ساعت نگاه کردم.
ـ وقت نماز شده.
مادرم گفت:
ـ درست میگی.
از اتاق بیرون رفتم.
چند دقیقه بعد، در گوشهای آرام ایستادم و نمازم را خواندم.
بعد از نماز، دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب گفتم:
ـ خدایا... خودت مراقبش باش.
نه فقط به خاطر مأموریت.
نه فقط به خاطر پرونده.
هانیه حالا امانتی بود که نمیخواستم کوچکترین آسیبی ببیند.
وقتی برگشتم، پدر هانیه گفت:
ـ آقای موسوی، اگر شما آمادهاید، ما هم آمادهایم.
سر تکان دادم.
ـ بله.
نگاهم به هانیه افتاد.
ـ اما فقط اگر خود خانم کریمی مطمئن باشن.
هانیه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ مطمئنم.
پدرش نفس راحتی کشید.
مادرم لبخند زد.
سارا هم زیر لب گفت:
ـ بالاخره یکی به منم بگه کی شیرینی میدن!
هانیه با خنده گفت:
ـ تو واقعاً فقط به فکر شیرینی هستی؟
ـ خب آدم با شکم خالی نمیتونه شاهد عقد باشه!
همه خندیدند.
اما من نخندیدم.
چون همان لحظه گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«مبارک باشه، آقای موسوی.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
این شخص...
از عقد خبر داشت.
گوشی را خاموش کردم و داخل جیبم گذاشتم.
هانیه نباید میفهمید.
نه امشب.
نه هنوز.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیام | خط قرمز
از زبان محمدطاها
پیام را دوباره خواندم.
«مبارک باشه، آقای موسوی.»
انگشتهایم دور گوشی محکم شد.
کسی از عقد خبر داشت.
کسی که نباید خبر میداشت.
اما چهرهام را تغییر ندادم.
گوشی را داخل جیبم گذاشتم و برگشتم سمت جمع.
هانیه مشغول صحبت با مادرش بود.
سارا هم کنارش نشسته بود و با هیجان چیزی تعریف میکرد.
سارا با دیدنم گفت:
ـ آقای موسوی، شما چرا اینقدر اخمو هستید؟ عقده یا جلسهی بازجویی؟
چشمهایم را ریز کردم.
ـ خانم سارا...
ـ بله؟
ـ پنج دقیقه سکوت میکنید؟
سارا لبش را گاز گرفت تا نخندد.
ـ چشم، فرمانده!
هانیه خندید.
ـ سارا، اذیتش نکن.
سارا آهسته گفت:
ـ من که کاری نکردم. ایشون خودش از صبح با همه مثل فرمانده عملیات حرف میزنه!
سرم را تکان دادم.
ـ بهتره حواستون به حرفهاتون باشه.
ـ چشم آقای خیلیخیلی جدی!
یک لحظه خواستم جوابش را بدهم، اما منصرف شدم.
هانیه رو به من کرد.
ـ آقای موسوی، شما همیشه اینقدر جدی هستید؟
ـ نه.
سارا سریع گفت:
ـ دروغ گفت!
نگاهش کردم.
ـ خانم سارا.
ـ بله؟
ـ شما ظاهراً تصمیم گرفتید امشب رو به سختترین شب زندگی من تبدیل کنید.
ـ تازه اول شبیم!
هانیه خندید.
سرم را پایین انداختم.
این دختر واقعاً یک لحظه آرام نمیگرفت.
اما عجیب این بود که حضورش باعث میشد فضای سنگین اتاق کمتر شود.
چند دقیقه بعد، پدر هانیه گفت:
ـ فکر میکنم بهتره مراسم رو شروع کنیم.
همه ساکت شدند.
هانیه نفس عمیقی کشید.
من هم آرام کنار او نشستم.
عاقد شروع به خواندن خطبه کرد.
فضا کاملاً آرام شده بود.
وقتی نوبت به جواب رسید، هانیه برای لحظهای مکث کرد.
نگاهش کردم.
هیچ فشاری به او نیاوردم.
فقط آرام گفتم:
ـ اگر مطمئن نیستید، لازم نیست جواب بدید.
هانیه نگاهش را بالا آورد.
ـ مطمئنم.
و جوابش را داد.
عقد انجام شد.
پدر هانیه نفس راحتی کشید.
مادرم لبخند زد.
سارا هم آرام دست زد و زیر لب گفت:
ـ خب... بالاخره تموم شد!
هانیه خندید.
ـ سارا!
ـ چیه؟ من از استرس داشتم میمردم!
همه خندیدند.
اما من فقط به یک چیز فکر میکردم.
از این لحظه، مسئولیت من بیشتر شده بود.
نه فقط به عنوان یک نیروی نظامی.
نه فقط به عنوان یک طلبه.
بلکه به عنوان مردی که حالا باید از همسرش محافظت میکرد.
بعد از مراسم، پدر هانیه من را کنار کشید.
ـ محمدطاها.
ـ بله.
ـ دخترم رو به تو سپردم.
نگاهش کردم.
ـ تا وقتی زندهام، نمیذارم آسیبی بهش برسه.
صدایش لرزید.
ـ فقط مواظبش باش.
ـ انشاءالله.
همان لحظه هانیه از اتاق بیرون آمد.
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ میشه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟
ـ حتماً.
سارا از پشت سرش گفت:
ـ فقط دعوا نکنید!
هانیه برگشت.
ـ سارا!
ـ چی؟ من پیشبینی کردم!
هانیه با اخم نگاهش کرد.
من لبخند خیلی کوتاهی زدم.
اما وقتی با هانیه از جمع فاصله گرفتیم، چهرهام دوباره جدی شد.
چون میدانستم...
از این لحظه به بعد، هر قدمی که برمیداشتیم، ممکن بود زیر نظر کسی باشد.
و من باید قبل از اینکه هانیه بفهمد...
آن شخص را پیدا میکردم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیویکم | سایه پشت پنجره
از زبان محمدطاها
هانیه چند قدم جلوتر از من ایستاد.
برگشت و نگاهم کرد.
ـ میخواستم یه چیزی ازتون بپرسم.
ـ بپرسید.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ اون پیام... قبل از عقد، چی شد که اینقدر اخم کردید؟
نگاهم روی صورتش ماند.
پس دیده بود.
ـ چیزی نبود.
ابرویش را بالا انداخت.
ـ آقای موسوی، من شاید خیلی چیزها رو ندونم، ولی اونقدر هم بیخبر نیستم.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
ـ شما همیشه اینقدر کنجکاوید؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ فقط وقتی یکی جواب درست نمیده.
خواستم چیزی بگویم که صدای سارا از دور آمد:
ـ هانیه! شوهرتو اذیت نکن، تازه عقد کردید! 😂
هانیه با حرص برگشت.
ـ سارااا!
صدای خندهاش بلند شد.
ـ چی؟ دارم کمک میکنم!
سرم را پایین انداختم تا لبخندم دیده نشود.
هانیه برگشت سمت من.
ـ ببخشید.
ـ مشکلی نیست.
ـ شما داشتید میخندید؟
ـ خیر.
ـ داشتید!
ـ خیر.
ـ آقای موسوی، من دیدم!
برای اولین بار لبخندم واضحتر شد.
ـ پس باید حواسم بیشتر باشه.
هانیه هم لبخند زد.
اما همان لحظه صدای گوشیام آمد.
نگاهم را به صفحه انداختم.
یک پیام جدید.
«فکر نکن چون عقد کردی، دیگه پیدات نمیکنم.»
لبخند از صورتم محو شد.
هانیه تغییر چهرهام را دید.
ـ چی شده؟
گوشی را خاموش کردم.
ـ هیچی.
ـ دوباره همون موضوعه؟
چند لحظه سکوت کردم.
این بار نمیتوانستم همهچیز را از او پنهان کنم.
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ از امشب، بدون اینکه به من خبر بدید، جایی نرید.
نگاهش جدی شد.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه کسی شما رو زیر نظر داشته باشه.
چشمانش کمی گرد شد.
ـ یعنی چی؟
ـ هنوز مطمئن نیستم.
ـ پس چرا منو میترسونید؟
آرام گفتم:
ـ چون ترجیح میدم از چیزی بترسید که شاید اتفاق نیفته، تا اینکه چیزی اتفاق بیفته و من دیر بفهمم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ باشه.
از داخل خانه صدای سارا آمد:
ـ هانیه! محمدطاها! بیاید عکس بگیریم!
هانیه نفسش را بیرون داد.
ـ این دختر واقعاً نمیذاره آدم دو دقیقه جدی باشه!
گفتم:
ـ اتفاقاً شاید همین خوب باشه.
ـ چرا؟
نگاهم به سمت پنجره رفت.
پرده کمی تکان خورد.
ـ چون بعضی وقتها خنده باعث میشه آدم کمتر بترسه.
هانیه لبخند زد.
اما من هنوز به پنجره خیره بودم.
پرده دوباره تکان خورد.
این بار مطمئن بودم.
کسی آن طرف خیابان ایستاده بود.
دستم ناخودآگاه به سمت جیبم رفت.
ـ هانیه، شما برو داخل.
ـ ولی...
ـ همین الان.
لحنم آنقدر جدی بود که دیگر چیزی نگفت.
وقتی وارد خانه شد، یک قدم به سمت پنجره برداشتم.
گوشیام را بیرون آوردم و شمارهای را گرفتم.
ـ موسوی هستم.
صدای مرد از آن طرف خط آمد:
ـ بله، جناب سرهنگ؟
آرام اما محکم گفتم:
ـ اطراف خانه رو بررسی کنید.
ـ اتفاقی افتاده؟
نگاهم هنوز روی خیابان بود.
مردی با لباس تیره کنار ماشین ایستاده بود.
اما همین که چشمم به او افتاد...
سوار ماشین شد.
ـ هنوز نه.
مکث کردم.
ـ ولی فکر میکنم تازه شروع شده.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
سلام
من خواهر نازنینم نازنین مریض شده
انشالله پنج شنبه که مرخص شد پارت میده
دکتر گفته اصلا نباید گوشی پیشش باشه 😔😔
🌙 پارت سیودوم | خانهای که غریبه نبود
از زبان هانیه
بعد از رفتن مهمانها، مامانم آرام کنارم آمد.
ـ دخترم، وسایلت رو جمع کن.
متعجب نگاهش کردم.
ـ برای چی؟
لبخند زد.
ـ قرار نیست که محمدطاها رو وسط راه بذاریم! برو خونهی پدرش. امشب اونجا بمون.
نگاهم ناخودآگاه سمت محمدطاها رفت.
کنار پدرش ایستاده بود و با همان چهرهی جدی همیشگی صحبت میکرد.
سارا آهسته کنار گوشم گفت:
ـ خب خانم تازهعروس، موفق باشی! 😄
با آرنج آرام به بازویش زدم.
ـ ساکت شو!
ـ من فقط دعا میکنم آقای موسوی امشب از شدت جدیت، زلزله ایجاد نکنه!
خندهام گرفت.
چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدیم.
در تمام مسیر، محمدطاها ساکت بود.
من هم چند دقیقه چیزی نگفتم.
بعد آرام گفتم:
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ شما همیشه اینقدر کم حرفید؟
ـ تقریباً.
ـ پس من باید به جای هر دوتامون حرف بزنم؟
برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ـ ظاهراً همینطوره.
لبخند زدم.
ـ پس خودتون خواستید.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانهی پدر محمدطاها توقف کرد.
خانه بزرگ بود، اما عجیب حس غریبی نداشت.
محمدطاها پیاده شد و در را برایم باز کرد.
ـ بفرمایید.
آرام پیاده شدم.
هنوز چند قدم برنداشته بودیم که در باز شد.
دختری با لبخند بزرگی جلوی در ایستاده بود.
ـ بالاخره!
محمدطاها اخم کرد.
ـ مریم...
دختر خندید.
ـ چی؟! من فقط منتظر عروس جدیدمون بودم.
بعد رو به من کرد.
ـ سلام! من مریمم، خواهر این آقای خیلی جدی.
لبخند زدم.
ـ سلام، هانیهام.
مریم دستم را گرفت.
ـ خوش اومدی به خانوادهی ما. فقط یه توصیه...
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی؟
آرام به محمدطاها اشاره کرد.
ـ از این اخمهاش نترس. از بچگی همین شکلی بوده! 😂
محمدطاها با اخم گفت:
ـ مریم.
ـ جانم؟
ـ شروع نکن.
ـ هنوز شروع نکردم!
خندهام گرفت.
مریم با رضایت نگاهم کرد.
ـ آفرین! حداقل یکی پیدا شد که از شوخیهای من ناراحت نشه.
وارد خانه شدیم.
مادر محمدطاها جلو آمد و مرا در آغوش گرفت.
ـ دخترم، خوش اومدی.
چشمهایم کمی خیس شد.
ـ ممنونم.
محمدطاها چند قدم عقبتر ایستاده بود و ما را نگاه میکرد.
مریم آهسته کنارش رفت.
ـ داداش؟
ـ بله؟
ـ چرا اینطوری نگاهش میکنی؟
ـ چهطوری؟
ـ هیچی...
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فقط حواست باشه کمکم عاشقش نشی!
محمدطاها نگاه تندی به او انداخت.
ـ مریم!
ـ باشه بابا! چیزی نگفتم.
اما خودش میدانست...
برادرش برای اولین بار، وقتی هانیه وارد خانه شده بود، آن اخم همیشگی را برای چند ثانیه فراموش کرده بود.
از زبان محمدطاها
شب شده بود.
هانیه در آشپزخانه کنار مادرم ایستاده بود و اصرار داشت کمک کند.
مادرم گفت:
ـ دخترم، تو تازه اومدی. بشین استراحت کن.
هانیه لبخند زد.
ـ نه مادرجان. من وقتی کاری از دستم برمیاد، نمیتونم فقط بشینم.
همان جمله در ذهنم ماند.
چیز خاصی نبود.
اما نمیدانم چرا...
برای چند ثانیه به او خیره شدم.
مریم کنارم ظاهر شد.
ـ داداش؟
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس برو.
ـ فقط داشتم نگاه میکردم.
ـ به چی؟
مریم لبخند زد.
ـ به اینکه برای اولین بار توی عمرت، یکی تونسته اخمهات رو کمتر کنه.
نگاهش کردم.
ـ اشتباه میکنی.
ـ فعلاً.
رفت.
من دوباره به آشپزخانه نگاه کردم.
هانیه داشت با مادرم صحبت میکرد.
صدایش آرام بود.
رفتارش ساده.
بیریا.
و برای اولین بار، با خودم فکر کردم...
شاید این خانه، با آمدن او، قرار است کمی متفاوت شود.
شاید...
حتی خود من.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیوچهارم | دردسر از راه میرسد
از زبان هانیه
دنبال مریم راه افتادم.
ـ مریم، آخرش میفهمه!
مریم بدون اینکه برگردد گفت:
ـ خب بفهمه!
ـ تو از محمدطاها نمیترسی؟
ایستاد و برگشت.
ـ من؟ از داداش خودم؟
چند ثانیه فکر کرد.
ـ خب... یه کم.
خندهام گرفت.
ـ دیدی!
ـ ولی تو نترس. من هستم.
ـ همین جملهات منو بیشتر میترسونه!
مریم خندید و وارد راهروی بخش شد.
چند دقیقه بعد، محمدطاها را دیدیم که با یکی از همکارانش صحبت میکرد.
مریم خیلی آرام گفت:
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ فقط نگاه کن.
رفت سمت برادرش.
ـ داداش!
محمدطاها برگشت.
ـ بله؟
مریم با جدیت ساختگی گفت:
ـ یه مشکل پیش اومده.
چهرهی محمدطاها فوراً جدی شد.
ـ چه مشکلی؟
مریم به من نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ هانیه امروز تصمیم گرفته از بیمارستان استعفا بده.
چشمهایم گرد شد.
ـ مریم!
محمدطاها فوراً به من نگاه کرد.
ـ خانم کریمی؟
ـ نه! من همچین چیزی نگفتم!
مریم زد زیر خنده.
ـ دیدی؟! گفتم که اخم میکنه!
محمدطاها چند ثانیه به مریم خیره ماند.
ـ مریم...
ـ بله داداش؟
ـ پنج دقیقه.
ـ چی؟
ـ فقط پنج دقیقه سکوت.
مریم لبش را جمع کرد.
ـ چشم.
چند ثانیه گذشت.
ـ ولی شوخی قشنگی بود!
محمدطاها چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
من خندهام گرفته بود.
ـ ببخشید آقای موسوی.
نگاهم کرد.
ـ شما چرا عذرخواهی میکنید؟
ـ چون منم دنبالش اومدم.
مریم سریع گفت:
ـ پس همدست بودی!
ـ مریم!
محمدطاها برای لحظهای نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ شما واقعاً همدست بودید؟
سرم را پایین انداختم.
ـ فقط... یه کم.
گوشهی لبش تکان خورد.
ـ متوجه شدم.
مریم با تعجب به برادرش نگاه کرد.
ـ داداش، تو الان داشتی میخندیدی؟
ـ خیر.
ـ هانیه! دیدی؟ داشت میخندید!
من خندیدم.
محمدطاها سرش را تکان داد.
ـ شما دو نفر واقعاً برای بیمارستان خطرناکید.
مریم با افتخار گفت:
ـ ممنون!
ـ تعریف نکردم.
ـ مهم نیست. من به عنوان تعریف قبولش میکنم.
هر سه خندیدیم.
اما خندهمان هنوز تمام نشده بود که صدای یکی از پرستارها آمد:
ـ دکتر کریمی؟
مریم برگشت.
ـ بله؟
ـ بیمار اتاق ۲۱۴ وضعیتش تغییر کرده. پزشک بالای سرشون منتظر شماست.
لبخند از صورت مریم رفت.
ـ هانیه، بیا.
فوراً جدی شدیم.
وارد اتاق شدیم.
چند دقیقه بعد، شرایط بیمار کنترل شد.
مریم آرام نفسش را بیرون داد.
ـ خب... این یکی دیگه شوخی نبود.
سر تکان دادم.
ـ آره.
از اتاق بیرون آمدیم.
در راهرو، محمدطاها هنوز همانجا ایستاده بود.
وقتی ما را دید، گفت:
ـ همهچیز خوبه؟
مریم سر تکان داد.
ـ کنترل شد.
نگاهش برای لحظهای روی من ماند.
ـ شما هم خوبید؟
ـ بله.
ـ مطمئنید؟
لبخند زدم.
ـ بله آقای موسوی.
سر تکان داد.
ـ خوبه.
همین دو کلمه را گفت و رفت.
مریم آرام کنار گوشم گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی؟
ـ خیلی جدیه... ولی حواسش بهت هست.
ـ مریم!
ـ چی؟ دروغ گفتم؟
لبخند زدم.
ـ برو سر کارت!
ـ چشم خانم تازهعروس!
در حالی که دنبالش میرفتم، خندیدم.
اما آن طرف راهرو، محمدطاها برای چند ثانیه ایستاد.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
یک پیام جدید آمده بود.
«امروز فقط میخواستم ببینم هنوز کنارته یا نه.»
نگاهش سرد شد.
گوشی را خاموش کرد.
هیچکس نباید میفهمید.
خصوصاً هانیه.
او فعلاً باید فقط یک چیز را میدانست:
من کنار او هستم.
نه اینکه کسی، جایی، هر حرکتش را زیر نظر گرفته است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...