eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
11 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت سی‌ام | خط قرمز از زبان محمدطاها پیام را دوباره خواندم. «مبارک باشه، آقای موسوی.» انگشت‌هایم دور گوشی محکم شد. کسی از عقد خبر داشت. کسی که نباید خبر می‌داشت. اما چهره‌ام را تغییر ندادم. گوشی را داخل جیبم گذاشتم و برگشتم سمت جمع. هانیه مشغول صحبت با مادرش بود. سارا هم کنارش نشسته بود و با هیجان چیزی تعریف می‌کرد. سارا با دیدنم گفت: ـ آقای موسوی، شما چرا این‌قدر اخمو هستید؟ عقده یا جلسه‌ی بازجویی؟ چشم‌هایم را ریز کردم. ـ خانم سارا... ـ بله؟ ـ پنج دقیقه سکوت می‌کنید؟ سارا لبش را گاز گرفت تا نخندد. ـ چشم، فرمانده! هانیه خندید. ـ سارا، اذیتش نکن. سارا آهسته گفت: ـ من که کاری نکردم. ایشون خودش از صبح با همه مثل فرمانده عملیات حرف می‌زنه! سرم را تکان دادم. ـ بهتره حواستون به حرف‌هاتون باشه. ـ چشم آقای خیلی‌خیلی جدی! یک لحظه خواستم جوابش را بدهم، اما منصرف شدم. هانیه رو به من کرد. ـ آقای موسوی، شما همیشه این‌قدر جدی هستید؟ ـ نه. سارا سریع گفت: ـ دروغ گفت! نگاهش کردم. ـ خانم سارا. ـ بله؟ ـ شما ظاهراً تصمیم گرفتید امشب رو به سخت‌ترین شب زندگی من تبدیل کنید. ـ تازه اول شبیم! هانیه خندید. سرم را پایین انداختم. این دختر واقعاً یک لحظه آرام نمی‌گرفت. اما عجیب این بود که حضورش باعث می‌شد فضای سنگین اتاق کمتر شود. چند دقیقه بعد، پدر هانیه گفت: ـ فکر می‌کنم بهتره مراسم رو شروع کنیم. همه ساکت شدند. هانیه نفس عمیقی کشید. من هم آرام کنار او نشستم. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. فضا کاملاً آرام شده بود. وقتی نوبت به جواب رسید، هانیه برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش کردم. هیچ فشاری به او نیاوردم. فقط آرام گفتم: ـ اگر مطمئن نیستید، لازم نیست جواب بدید. هانیه نگاهش را بالا آورد. ـ مطمئنم. و جوابش را داد. عقد انجام شد. پدر هانیه نفس راحتی کشید. مادرم لبخند زد. سارا هم آرام دست زد و زیر لب گفت: ـ خب... بالاخره تموم شد! هانیه خندید. ـ سارا! ـ چیه؟ من از استرس داشتم می‌مردم! همه خندیدند. اما من فقط به یک چیز فکر می‌کردم. از این لحظه، مسئولیت من بیشتر شده بود. نه فقط به عنوان یک نیروی نظامی. نه فقط به عنوان یک طلبه. بلکه به عنوان مردی که حالا باید از همسرش محافظت می‌کرد. بعد از مراسم، پدر هانیه من را کنار کشید. ـ محمدطاها. ـ بله. ـ دخترم رو به تو سپردم. نگاهش کردم. ـ تا وقتی زنده‌ام، نمی‌ذارم آسیبی بهش برسه. صدایش لرزید. ـ فقط مواظبش باش. ـ ان‌شاءالله. همان لحظه هانیه از اتاق بیرون آمد. ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ می‌شه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟ ـ حتماً. سارا از پشت سرش گفت: ـ فقط دعوا نکنید! هانیه برگشت. ـ سارا! ـ چی؟ من پیش‌بینی کردم! هانیه با اخم نگاهش کرد. من لبخند خیلی کوتاهی زدم. اما وقتی با هانیه از جمع فاصله گرفتیم، چهره‌ام دوباره جدی شد. چون می‌دانستم... از این لحظه به بعد، هر قدمی که برمی‌داشتیم، ممکن بود زیر نظر کسی باشد. و من باید قبل از اینکه هانیه بفهمد... آن شخص را پیدا می‌کردم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌ویکم | سایه پشت پنجره از زبان محمدطاها هانیه چند قدم جلوتر از من ایستاد. برگشت و نگاهم کرد. ـ می‌خواستم یه چیزی ازتون بپرسم. ـ بپرسید. چند ثانیه سکوت کرد. ـ اون پیام... قبل از عقد، چی شد که این‌قدر اخم کردید؟ نگاهم روی صورتش ماند. پس دیده بود. ـ چیزی نبود. ابرویش را بالا انداخت. ـ آقای موسوی، من شاید خیلی چیزها رو ندونم، ولی اون‌قدر هم بی‌خبر نیستم. لبخند خیلی کمرنگی زدم. ـ شما همیشه این‌قدر کنجکاوید؟ ـ نه. مکث کرد. ـ فقط وقتی یکی جواب درست نمی‌ده. خواستم چیزی بگویم که صدای سارا از دور آمد: ـ هانیه! شوهرتو اذیت نکن، تازه عقد کردید! 😂 هانیه با حرص برگشت. ـ سارااا! صدای خنده‌اش بلند شد. ـ چی؟ دارم کمک می‌کنم! سرم را پایین انداختم تا لبخندم دیده نشود. هانیه برگشت سمت من. ـ ببخشید. ـ مشکلی نیست. ـ شما داشتید می‌خندید؟ ـ خیر. ـ داشتید! ـ خیر. ـ آقای موسوی، من دیدم! برای اولین بار لبخندم واضح‌تر شد. ـ پس باید حواسم بیشتر باشه. هانیه هم لبخند زد. اما همان لحظه صدای گوشی‌ام آمد. نگاهم را به صفحه انداختم. یک پیام جدید. «فکر نکن چون عقد کردی، دیگه پیدات نمی‌کنم.» لبخند از صورتم محو شد. هانیه تغییر چهره‌ام را دید. ـ چی شده؟ گوشی را خاموش کردم. ـ هیچی. ـ دوباره همون موضوعه؟ چند لحظه سکوت کردم. این بار نمی‌توانستم همه‌چیز را از او پنهان کنم. ـ هانیه... ـ بله؟ ـ از امشب، بدون اینکه به من خبر بدید، جایی نرید. نگاهش جدی شد. ـ چرا؟ ـ چون ممکنه کسی شما رو زیر نظر داشته باشه. چشمانش کمی گرد شد. ـ یعنی چی؟ ـ هنوز مطمئن نیستم. ـ پس چرا منو می‌ترسونید؟ آرام گفتم: ـ چون ترجیح می‌دم از چیزی بترسید که شاید اتفاق نیفته، تا اینکه چیزی اتفاق بیفته و من دیر بفهمم. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آهسته گفت: ـ باشه. از داخل خانه صدای سارا آمد: ـ هانیه! محمدطاها! بیاید عکس بگیریم! هانیه نفسش را بیرون داد. ـ این دختر واقعاً نمی‌ذاره آدم دو دقیقه جدی باشه! گفتم: ـ اتفاقاً شاید همین خوب باشه. ـ چرا؟ نگاهم به سمت پنجره رفت. پرده کمی تکان خورد. ـ چون بعضی وقت‌ها خنده باعث می‌شه آدم کمتر بترسه. هانیه لبخند زد. اما من هنوز به پنجره خیره بودم. پرده دوباره تکان خورد. این بار مطمئن بودم. کسی آن طرف خیابان ایستاده بود. دستم ناخودآگاه به سمت جیبم رفت. ـ هانیه، شما برو داخل. ـ ولی... ـ همین الان. لحنم آن‌قدر جدی بود که دیگر چیزی نگفت. وقتی وارد خانه شد، یک قدم به سمت پنجره برداشتم. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شماره‌ای را گرفتم. ـ موسوی هستم. صدای مرد از آن طرف خط آمد: ـ بله، جناب سرهنگ؟ آرام اما محکم گفتم: ـ اطراف خانه رو بررسی کنید. ـ اتفاقی افتاده؟ نگاهم هنوز روی خیابان بود. مردی با لباس تیره کنار ماشین ایستاده بود. اما همین که چشمم به او افتاد... سوار ماشین شد. ـ هنوز نه. مکث کردم. ـ ولی فکر می‌کنم تازه شروع شده. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
۱۶ پارت تقدیمتون
سلام من خواهر نازنینم نازنین مریض شده انشالله پنج شنبه که مرخص شد پارت میده دکتر گفته اصلا نباید گوشی پیشش باشه 😔😔
🌙 پارت سی‌ودوم | خانه‌ای که غریبه نبود از زبان هانیه بعد از رفتن مهمان‌ها، مامانم آرام کنارم آمد. ـ دخترم، وسایلت رو جمع کن. متعجب نگاهش کردم. ـ برای چی؟ لبخند زد. ـ قرار نیست که محمدطاها رو وسط راه بذاریم! برو خونه‌ی پدرش. امشب اونجا بمون. نگاهم ناخودآگاه سمت محمدطاها رفت. کنار پدرش ایستاده بود و با همان چهره‌ی جدی همیشگی صحبت می‌کرد. سارا آهسته کنار گوشم گفت: ـ خب خانم تازه‌عروس، موفق باشی! 😄 با آرنج آرام به بازویش زدم. ـ ساکت شو! ـ من فقط دعا می‌کنم آقای موسوی امشب از شدت جدیت، زلزله ایجاد نکنه! خنده‌ام گرفت. چند دقیقه بعد، سوار ماشین شدیم. در تمام مسیر، محمدطاها ساکت بود. من هم چند دقیقه چیزی نگفتم. بعد آرام گفتم: ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ شما همیشه این‌قدر کم حرفید؟ ـ تقریباً. ـ پس من باید به جای هر دوتامون حرف بزنم؟ برای اولین بار گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. ـ ظاهراً همین‌طوره. لبخند زدم. ـ پس خودتون خواستید. چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه‌ی پدر محمدطاها توقف کرد. خانه بزرگ بود، اما عجیب حس غریبی نداشت. محمدطاها پیاده شد و در را برایم باز کرد. ـ بفرمایید. آرام پیاده شدم. هنوز چند قدم برنداشته بودیم که در باز شد. دختری با لبخند بزرگی جلوی در ایستاده بود. ـ بالاخره! محمدطاها اخم کرد. ـ مریم... دختر خندید. ـ چی؟! من فقط منتظر عروس جدیدمون بودم. بعد رو به من کرد. ـ سلام! من مریمم، خواهر این آقای خیلی جدی. لبخند زدم. ـ سلام، هانیه‌ام. مریم دستم را گرفت. ـ خوش اومدی به خانواده‌ی ما. فقط یه توصیه... با تعجب نگاهش کردم. ـ چی؟ آرام به محمدطاها اشاره کرد. ـ از این اخم‌هاش نترس. از بچگی همین شکلی بوده! 😂 محمدطاها با اخم گفت: ـ مریم. ـ جانم؟ ـ شروع نکن. ـ هنوز شروع نکردم! خنده‌ام گرفت. مریم با رضایت نگاهم کرد. ـ آفرین! حداقل یکی پیدا شد که از شوخی‌های من ناراحت نشه. وارد خانه شدیم. مادر محمدطاها جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. ـ دخترم، خوش اومدی. چشم‌هایم کمی خیس شد. ـ ممنونم. محمدطاها چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و ما را نگاه می‌کرد. مریم آهسته کنارش رفت. ـ داداش؟ ـ بله؟ ـ چرا این‌طوری نگاهش می‌کنی؟ ـ چه‌طوری؟ ـ هیچی... لبخند شیطنت‌آمیزی زد. ـ فقط حواست باشه کم‌کم عاشقش نشی! محمدطاها نگاه تندی به او انداخت. ـ مریم! ـ باشه بابا! چیزی نگفتم. اما خودش می‌دانست... برادرش برای اولین بار، وقتی هانیه وارد خانه شده بود، آن اخم همیشگی را برای چند ثانیه فراموش کرده بود. از زبان محمدطاها شب شده بود. هانیه در آشپزخانه کنار مادرم ایستاده بود و اصرار داشت کمک کند. مادرم گفت: ـ دخترم، تو تازه اومدی. بشین استراحت کن. هانیه لبخند زد. ـ نه مادرجان. من وقتی کاری از دستم برمیاد، نمی‌تونم فقط بشینم. همان جمله در ذهنم ماند. چیز خاصی نبود. اما نمی‌دانم چرا... برای چند ثانیه به او خیره شدم. مریم کنارم ظاهر شد. ـ داداش؟ ـ چیه؟ ـ هیچی. ـ پس برو. ـ فقط داشتم نگاه می‌کردم. ـ به چی؟ مریم لبخند زد. ـ به اینکه برای اولین بار توی عمرت، یکی تونسته اخم‌هات رو کمتر کنه. نگاهش کردم. ـ اشتباه می‌کنی. ـ فعلاً. رفت. من دوباره به آشپزخانه نگاه کردم. هانیه داشت با مادرم صحبت می‌کرد. صدایش آرام بود. رفتارش ساده. بی‌ریا. و برای اولین بار، با خودم فکر کردم... شاید این خانه، با آمدن او، قرار است کمی متفاوت شود. شاید... حتی خود من. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وچهارم | دردسر از راه می‌رسد از زبان هانیه دنبال مریم راه افتادم. ـ مریم، آخرش می‌فهمه! مریم بدون اینکه برگردد گفت: ـ خب بفهمه! ـ تو از محمدطاها نمی‌ترسی؟ ایستاد و برگشت. ـ من؟ از داداش خودم؟ چند ثانیه فکر کرد. ـ خب... یه کم. خنده‌ام گرفت. ـ دیدی! ـ ولی تو نترس. من هستم. ـ همین جمله‌ات منو بیشتر می‌ترسونه! مریم خندید و وارد راهروی بخش شد. چند دقیقه بعد، محمدطاها را دیدیم که با یکی از همکارانش صحبت می‌کرد. مریم خیلی آرام گفت: ـ آماده‌ای؟ ـ برای چی؟ ـ فقط نگاه کن. رفت سمت برادرش. ـ داداش! محمدطاها برگشت. ـ بله؟ مریم با جدیت ساختگی گفت: ـ یه مشکل پیش اومده. چهره‌ی محمدطاها فوراً جدی شد. ـ چه مشکلی؟ مریم به من نگاه کرد. بعد خیلی خونسرد گفت: ـ هانیه امروز تصمیم گرفته از بیمارستان استعفا بده. چشم‌هایم گرد شد. ـ مریم! محمدطاها فوراً به من نگاه کرد. ـ خانم کریمی؟ ـ نه! من همچین چیزی نگفتم! مریم زد زیر خنده. ـ دیدی؟! گفتم که اخم می‌کنه! محمدطاها چند ثانیه به مریم خیره ماند. ـ مریم... ـ بله داداش؟ ـ پنج دقیقه. ـ چی؟ ـ فقط پنج دقیقه سکوت. مریم لبش را جمع کرد. ـ چشم. چند ثانیه گذشت. ـ ولی شوخی قشنگی بود! محمدطاها چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. من خنده‌ام گرفته بود. ـ ببخشید آقای موسوی. نگاهم کرد. ـ شما چرا عذرخواهی می‌کنید؟ ـ چون منم دنبالش اومدم. مریم سریع گفت: ـ پس همدست بودی! ـ مریم! محمدطاها برای لحظه‌ای نگاهم کرد. بعد خیلی آرام گفت: ـ شما واقعاً همدست بودید؟ سرم را پایین انداختم. ـ فقط... یه کم. گوشه‌ی لبش تکان خورد. ـ متوجه شدم. مریم با تعجب به برادرش نگاه کرد. ـ داداش، تو الان داشتی می‌خندیدی؟ ـ خیر. ـ هانیه! دیدی؟ داشت می‌خندید! من خندیدم. محمدطاها سرش را تکان داد. ـ شما دو نفر واقعاً برای بیمارستان خطرناکید. مریم با افتخار گفت: ـ ممنون! ـ تعریف نکردم. ـ مهم نیست. من به عنوان تعریف قبولش می‌کنم. هر سه خندیدیم. اما خنده‌مان هنوز تمام نشده بود که صدای یکی از پرستارها آمد: ـ دکتر کریمی؟ مریم برگشت. ـ بله؟ ـ بیمار اتاق ۲۱۴ وضعیتش تغییر کرده. پزشک بالای سرشون منتظر شماست. لبخند از صورت مریم رفت. ـ هانیه، بیا. فوراً جدی شدیم. وارد اتاق شدیم. چند دقیقه بعد، شرایط بیمار کنترل شد. مریم آرام نفسش را بیرون داد. ـ خب... این یکی دیگه شوخی نبود. سر تکان دادم. ـ آره. از اتاق بیرون آمدیم. در راهرو، محمدطاها هنوز همان‌جا ایستاده بود. وقتی ما را دید، گفت: ـ همه‌چیز خوبه؟ مریم سر تکان داد. ـ کنترل شد. نگاهش برای لحظه‌ای روی من ماند. ـ شما هم خوبید؟ ـ بله. ـ مطمئنید؟ لبخند زدم. ـ بله آقای موسوی. سر تکان داد. ـ خوبه. همین دو کلمه را گفت و رفت. مریم آرام کنار گوشم گفت: ـ دیدی؟ ـ چی؟ ـ خیلی جدیه... ولی حواسش بهت هست. ـ مریم! ـ چی؟ دروغ گفتم؟ لبخند زدم. ـ برو سر کارت! ـ چشم خانم تازه‌عروس! در حالی که دنبالش می‌رفتم، خندیدم. اما آن طرف راهرو، محمدطاها برای چند ثانیه ایستاد. گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد. یک پیام جدید آمده بود. «امروز فقط می‌خواستم ببینم هنوز کنارته یا نه.» نگاهش سرد شد. گوشی را خاموش کرد. هیچ‌کس نباید می‌فهمید. خصوصاً هانیه. او فعلاً باید فقط یک چیز را می‌دانست: من کنار او هستم. نه اینکه کسی، جایی، هر حرکتش را زیر نظر گرفته است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وسوم | دو همکارِ دردسرساز از زبان هانیه صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که صدای مریم از پشت در اتاق آمد: ـ هانیه؟ بیداری؟ چشم‌هایم را باز کردم. ـ آره، بیدارم. در باز شد و مریم با لباس پزشکی وارد شد. ـ آماده‌ای؟ با تعجب نگاهش کردم. ـ برای چی؟ ـ بیمارستان دیگه! لبخند زدم. ـ وای... یادم رفته بود امروز با هم می‌ریم. مریم خندید. ـ خانم دکتر آینده، سال اول کارآموزی رو چطور گذروندی که هنوز یادت می‌ره شیفت داری؟ 😂 ـ مریم! ـ جانم؟ ـ من هنوز سال اولم. سه ماه دیگه مونده تا کارآموزیم تموم بشه. ـ می‌دونم. بعد کیفش را برداشت. ـ ولی همین سه ماه آخر هم باید مثل آدم کار کنی. خندیدم. ـ چشم خانم دکتر. کمی بعد، هر دو آماده شدیم و راه افتادیم. از همان شب ، من و مریم عجیب با هم جور شده بودیم. هر دو ساعت‌ها کنار هم در بیمارستان بودیم؛ از بخش‌ها و پرونده‌ها گرفته تا شیفت‌های شلوغ و استراحت‌های کوتاه بین کار. مریم فقط خواهر محمدطاها نبود. برای من کم‌کم تبدیل شده بود به یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام. وقتی وارد بیمارستان شدیم، مریم پرونده‌ای را برداشت. ـ هانیه، امروز بخش شلوغه. حواست جمع باشه. ـ باشه. چند ساعت گذشت. بالاخره نزدیک ظهر، فرصتی برای استراحت پیدا کردیم. روی صندلی‌های راهرو نشستیم. مریم یک‌دفعه با شیطنت نگاهم کرد. ـ هانیه... ـ بله؟ ـ بیا یه کاری کنیم. از نگاهش ترسیدم. ـ چه کاری؟ لبخندش عریض‌تر شد. ـ بریم محمدطاها رو اذیت کنیم. چشم‌هایم گرد شد. ـ چی؟! ـ بیا دیگه! ـ نه! ـ چرا؟ ـ مریم، من نمی‌تونم! ـ چرا نمی‌تونی؟ ـ آخه... تازه ازدواج کردیم! 😭😂 مریم زد زیر خنده. ـ خب که چی؟ ـ توروخدا منو وارد دردسر نکن! ـ فقط یه شوخی کوچیک. سرم را تکان دادم. ـ نه، نه، نه. من اصلاً اهل این کارها نیستم. مریم دستش را روی قلبش گذاشت. ـ یعنی منو تنها می‌ذاری؟ ـ مریم! ـ خواهش می‌کنم! ـ نه! مریم چند ثانیه نگاهم کرد. بعد خیلی جدی گفت: ـ باشه. نفس راحتی کشیدم. اما لبخند شیطنت‌آمیزش هنوز روی صورتش بود. ـ ولی من خودم می‌رم. با وحشت نگاهش کردم. ـ مریم! خندید و از جایش بلند شد. ـ سه دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه! دنبالش راه افتادم. ـ توروخدا کاری نکن محمدطاها بفهمه من هم بودم! مریم برگشت. ـ پس قبول کردی؟ ـ نه! ـ پس چرا دنبالم میای؟ ـ چون می‌دونم اگه تنها بری، یه بلایی سر خودت میاری! مریم خندید. ـ دقیقاً برای همین دوستت دارم! دستم را گرفت و با خودش کشید. من هم در حالی که سعی می‌کردم جلوی خنده‌ام را بگیرم، همراهش رفتم. فقط یک چیز را نمی‌دانستم... محمدطاها قرار بود آن روز بفهمد همسرش و خواهرش چقدر به هم نزدیک شده‌اند. و شاید برای اولین بار... از دیدن هانیه در کنار مریم، احساس عجیبی در دلش شکل می‌گرفت. احساسی که هنوز خودش هم اسمش را نمی‌دانست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وچهارم | از زبان هانیه مریم هنوز دستم را گرفته بود و با خودش از راهرو رد می‌شد که ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد: ـ هانیه! برگشتم. سارا با روپوش سفیدش، در حالی که چند پرونده در دست داشت، به طرفمان می‌آمد. لبخند زدم. ـ سارا؟ تو اینجایی؟ ـ معلومه! فکر کردی من امروز مرخصی‌ام؟ مریم خندید. ـ بالاخره نفر سوم هم رسید. سارا با تعجب نگاهمان کرد. ـ نفر سومِ چی؟ مریم خیلی جدی گفت: ـ عملیات اذیت کردن محمدطاها. سارا یک لحظه سکوت کرد. بعد پرونده‌ها را روی سینه‌اش گذاشت. ـ من هستم! با تعجب گفتم: ـ شما دوتا چرا این‌قدر راحت تصمیم می‌گیرید؟! سارا خندید. ـ چون تو زیادی عاقلی. یکی باید جبران کنه! ـ من نمیام. مریم گفت: ـ تو فقط همراه ما باش. ـ نه! سارا دستم را گرفت. ـ هانیه، تو سه ماه دیگه کارآموزیت تموم می‌شه. منم کارآموزم. امروز هم هر سه‌تامون اینجاییم. بذار حداقل یه خاطره‌ی خوب از این بیمارستان داشته باشیم! مریم گفت: ـ دقیقاً! به هر دو نگاه کردم. ـ شما دوتا واقعاً خطرناکید. سارا با افتخار گفت: ـ ممنون! 😌 همان لحظه صدای یکی از پرستارها آمد: ـ خانم کریمی! خانم موسوی! خانم... سارا! این پرونده‌ها باید تحویل بخش بشه. هر سه‌مان یک‌دفعه جدی شدیم. مریم آهسته گفت: ـ عملیات بعداً. سارا سر تکان داد. ـ تأیید شد. من خندیدم. چند ساعت گذشت. سه‌تایی مشغول کار بودیم. سارا کنارم ایستاده بود و آرام گفت: ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ یه سؤال. ـ بپرس. ـ آقای موسوی همیشه این‌قدر جدی‌ان؟ لبخند زدم. ـ تقریباً. ـ یعنی حتی وقتی می‌خندن هم جدی می‌خندن؟ مریم از پشت سرمان گفت: ـ باور کن وقتی بچه بود هم همین شکلی بود! سارا خندید. ـ پس باید یک مأموریت جدید تعریف کنیم. با تعجب پرسیدم: ـ چه مأموریتی؟ سارا با شیطنت گفت: ـ عملیات گرفتن لبخند از محمدطاها! مریم زد زیر خنده. ـ من پایه‌ام! با ناامیدی به هر دو نگاه کردم. ـ خدایا خودت به داد من برس... سارا دستش را روی شانه‌ام گذاشت. ـ نترس هانیه. ما پشتتیم! ـ دقیقاً از همین می‌ترسم! هر سه خندیدیم. اما چند دقیقه بعد، تلفن مریم زنگ خورد. نگاهش به صفحه افتاد. لبخندش محو شد. ـ محمدطاهاست. سارا آرام گفت: ـ اوه... من با نگرانی پرسیدم: ـ چی شده؟ مریم تماس را جواب داد. ـ بله داداش؟ صدای جدی محمدطاها از آن طرف خط آمد: ـ مریم، هانیه پیش توئه؟ مریم نگاهی به من و سارا انداخت. بعد با لبخند گفت: ـ بله. ـ سارا هم اونجاست؟ سارا آهسته گفت: ـ لو رفتیم! 😂 مریم خنده‌اش گرفت. ـ بله، سارا هم هست. چند ثانیه سکوت شد. بعد محمدطاها گفت: ـ هر سه‌تاتون الان کجایید؟ مریم لبخند زد. ـ بیمارستان. ـ دقیقاً کدوم بخش؟ من و سارا به هم نگاه کردیم. سارا زیر لب گفت: ـ این لحن یعنی عملیاتمون کنسله! مریم خندید. ـ داداش؟ ـ بله؟ ـ چرا بازجویی می‌کنی؟ صدای محمدطاها جدی بود: ـ چون شما سه نفر وقتی کنار هم قرار می‌گیرید، معمولاً یک اتفاقی می‌افته. سارا آرام گفت: ـ عجب شناخت دقیقی! 😂 من خنده‌ام گرفت. مریم گفت: ـ خیالت راحت، فعلاً هیچ کاری نکردیم. محمدطاها فقط گفت: ـ فعلاً؟ هر سه‌مان ساکت شدیم. بعد تماس قطع شد. سارا به ما نگاه کرد. ـ خب... مریم گفت: ـ چی؟ سارا لبخند زد. ـ فکر کنم عملیات گرفتن لبخند از محمدطاها باید تبدیل بشه به عملیات فرار از محمدطاها! من و مریم همزمان زدیم زیر خنده. اما نمی‌دانستیم... آن طرف خط، محمدطاها فقط به یک چیز فکر می‌کرد: چرا حس می‌کرد چیزی درباره‌ی هانیه را از او پنهان می‌کنند؟ 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وپنجم | مردی با دو چهره از زبان محمدطاها تماس با مریم که قطع شد، چند لحظه به صفحه‌ی گوشی خیره ماندم. این سه نفر وقتی کنار هم قرار می‌گرفتند، واقعاً دردسر بودند. اما موضوع فقط شوخی‌هایشان نبود. من باید نزدیک هانیه می‌ماندم. برای همین، حضورم در بیمارستان باید کاملاً عادی به نظر می‌رسید. برای همه، من فقط یک کارآموز بودم که برای دوره‌ی آموزشی وارد بیمارستان شده بودم. اما واقعیت چیز دیگری بود. من برای یک مأموریت مشخص آنجا بودم. حفاظت از هانیه. و هم‌زمان، پیگیری پرونده‌ای که هنوز حتی خود هانیه از تمام جزئیاتش خبر نداشت. لباس کارآموزی‌ام را مرتب کردم و از اتاق بیرون آمدم. یکی از نیروها نزدیک شد. ـ آقای موسوی. ـ بله؟ ـ گزارش جدید رسیده. ـ اینجا نه. نگاهی به اطراف انداختم. ـ بعداً صحبت می‌کنیم. مرد سر تکان داد و رفت. چند دقیقه بعد وارد بخش شدم. مریم با دیدنم گفت: ـ بالاخره آقای کارآموز تشریف آوردن! سارا هم کنار هانیه ایستاده بود. ـ ما داشتیم فکر می‌کردیم شما فرار کردید! با همان لحن جدی گفتم: ـ من برای کار اومدم، نه فرار. سارا خندید. ـ وای! حتی جواب شوخی هم رسمی می‌ده! هانیه لبخند زد. ـ ولش کن سارا. مریم گفت: ـ داداش، امروز با ما شیفت داری؟ ـ احتمالاً. سارا چشم‌هایش را گرد کرد. ـ یعنی امروز می‌تونیم عملیات رو اجرا کنیم! نگاهش کردم. ـ چه عملیاتی؟ سه نفرشان به هم نگاه کردند. هانیه سریع گفت: ـ هیچ عملیاتی نیست! ابرویم را بالا بردم. ـ مطمئنید؟ سارا با خنده گفت: ـ کاملاً! مریم آهسته گفت: ـ فعلاً. نگاه تندی به خواهرم انداختم. ـ مریم. ـ جانم؟ ـ حواست به کارآموزیت باشه. ـ چشم آقای مأمور... ببخشید! آقای کارآموز! 😂 برای یک لحظه سکوت کردم. مریم با دیدن صورتم فهمید نزدیک بود چیزی را لو بدهد. سریع گفت: ـ شوخی کردم! هانیه با تعجب پرسید: ـ چرا گفتی مأمور؟ مریم دستپاچه شد. ـ هیچی! چون خیلی جدی رفتار می‌کنه، گفتم مأمور! سارا خندید. ـ راست می‌گه. این آقا بیشتر شبیه فرمانده‌ست تا کارآموز! من بدون تغییر حالت گفتم: ـ بهتره به کارتون برسید. سارا زیر لب گفت: ـ بله، جناب فرمانده! 😂 هانیه خندید. من هم فقط سرم را تکان دادم. اما چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم کسی اطرافمان نیست، گوشی مخصوصم را بیرون آوردم. یک پیام دریافت کرده بودم: «رد فرد ناشناس هنوز پیدا نشده. مراقبت از هانیه ادامه دارد.» صفحه را خاموش کردم. نگاهم به هانیه افتاد. او مشغول بررسی پرونده‌ای بود و هیچ خبر نداشت مردی که کنارشان ایستاده... فقط یک کارآموز ساده نیست. و من باید این راز را حفظ می‌کردم. چون اگر هانیه می‌فهمید همسرش با هویت دیگری وارد بیمارستان شده... دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وششم | یک سؤال ساده از زبان هانیه بعد از تحویل پرونده‌ها، برای چند دقیقه کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بودم. سارا روبه‌رویم نشسته بود و با خودکارش روی میز ضرب گرفته بود. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ من یه سؤال خیلی مهم دارم. ـ باز چی شده؟ ـ چرا شوهرت این‌قدر مرموزه؟ خنده‌ام گرفت. ـ محمدطاها؟ ـ آره! مریم که داشت پرونده‌ای را مرتب می‌کرد، گفت: ـ چون از بچگی همین‌طوری بوده. سارا با جدیت گفت: ـ نه، این یکی یه چیز دیگه‌ست. نگاهش کردم. ـ چه چیزی؟ ـ نمی‌دونم... انگار همیشه حواسش به همه‌چیز هست. مریم لبخند زد. ـ خب کارآموزه دیگه. شاید خیلی دقیق و منظمه. سارا سرش را تکان داد. ـ نه. بعد به سمت من خم شد. ـ من بهت می‌گم؛ این آقا بیشتر از اینکه کارآموز باشه، شبیه آدمیه که برای مأموریت اومده! قلبم یک لحظه ایستاد. اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای محمدطاها از پشت سرمان آمد: ـ خانم سارا. سارا از جا پرید. ـ بله؟! محمدطاها با همان چهره‌ی جدی ایستاده بود. ـ شما ظاهراً علاقه‌ی زیادی به حدس زدن درباره‌ی زندگی بقیه دارید. سارا لبخند مصنوعی زد. ـ نه، اصلاً! ـ خوبه. بعد نگاهش را به من انداخت. ـ خانم کریمی، پرونده‌ی بیمار اتاق دوازده آماده شده؟ ـ بله، تقریباً. ـ پس بهتره تحویل بخش بدید. ـ چشم. سارا وقتی محمدطاها دور شد، خیلی آهسته گفت: ـ دیدی؟ ـ چی رو؟ ـ هیچی! مریم خندید. ـ سارا، بس کن. ـ من فقط می‌گم این بشر عادی نیست! نگاهی به راه رفتن محمدطاها انداختم. واقعاً رفتارهایش عجیب بود. خیلی دقیق. خیلی مراقب. و همیشه انگار قبل از همه می‌فهمید چه اتفاقی قرار است بیفتد. اما شاید واقعاً فقط به خاطر شغلش بود. من هنوز نمی‌دانستم... محمدطاها تمام مدت داشت نقش یک کارآموز معمولی را بازی می‌کرد. --- از زبان محمدطاها از بخش فاصله گرفتم و وارد راهروی خلوتی شدم. گوشی مخصوصم زنگ خورد. ـ موسوی. صدای مرد پشت خط آرام بود: ـ اطلاعات جدید داریم. ـ بگو. ـ دوربین‌های اطراف بیمارستان رو بررسی کردیم. همون خودرو دوباره دیده شده. ایستادم. ـ کجا؟ ـ خیابون پشتی بیمارستان. نگاهم به انتهای راهرو رفت. ـ هانیه متوجه شده؟ ـ نه. ـ خوبه. همین‌طور بمونه. مرد مکث کرد. ـ اما یک مسئله هست. ـ چی؟ ـ راننده‌ی خودرو ظاهراً از داخل بیمارستان خبر داره. ابروهایم در هم رفت. ـ یعنی؟ ـ مسیر رفت‌وآمد شما و هانیه رو می‌دونه. چند ثانیه سکوت کردم. ـ مطمئنی؟ ـ بله. فکم را محکم کردم. ـ هیچ اقدامی بدون دستور من انجام ندید. ـ چشم. تماس را قطع کردم. چند لحظه همان‌جا ایستادم. اگر کسی از داخل بیمارستان اطلاعات می‌داد... پس خطر فقط بیرون نبود. یک نفر ممکن بود داخل خود بیمارستان هم به پرونده دسترسی داشته باشد. و این یعنی باید حتی بیشتر مراقب می‌بودم. صدای هانیه از پشت سرم آمد: ـ آقای موسوی؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ چرا اینجا تنها ایستادید؟ لبخند کوتاهی زدم. ـ داشتم فکر می‌کردم. ـ به چی؟ ـ به اینکه چرا سه کارآموز، به جای کار کردن، دنبال عملیات گرفتن لبخند از من هستن. هانیه خندید. ـ تقصیر سارا و مریمه. ـ شما هم همراهشون بودید. ـ من؟! ـ بله. ـ من بی‌گناهم! برای اولین بار کمی خندیدم. ـ مشخصه. هانیه با تعجب نگاهم کرد. ـ شما الان واقعاً خندیدید؟ ـ نه. ـ دیدم! ـ اشتباه دیدید. ـ آقای موسوی! ـ بله؟ ـ شما خیلی لجبازید. ـ و شما خیلی کنجکاوید. لبخند زد. ـ پس به هم میایم! چند ثانیه نگاهش کردم. بعد آرام گفتم: ـ شاید. اما همان لحظه، صدای آژیر کوتاهی از انتهای بیمارستان بلند شد. لبخند از صورت هانیه محو شد. ـ چی شد؟ نگاهم به انتهای راهرو رفت. ـ شما همین‌جا بمونید. ـ ولی... ـ هانیه. لحنم جدی شد. ـ همین‌جا. او ساکت شد. من به سمت صدا حرکت کردم. چون این بار... آژیر از بخشی آمده بود که نباید هیچ اتفاقی در آن می‌افتاد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وهفتم | آژیر از زبان محمدطاها با قدم‌های سریع به سمت انتهای راهرو رفتم. صدای آژیر هنوز در بیمارستان می‌پیچید. یکی از پرستارها با عجله از اتاق بیرون آمد. ـ آقای موسوی! ـ چی شده؟ ـ سیستم هشدار بخش فعال شده. ـ چرا؟ ـ هنوز نمی‌دونیم. نگاهم را به اطراف انداختم. همه در رفت‌وآمد بودند. اما چیزی در این شلوغی برایم طبیعی نبود. دستم را روی بی‌سیم گذاشتم. ـ وضعیت راهروهای خروجی؟ صدای نیرو آمد: ـ در حال بررسی هستیم. ـ هیچ‌کس بدون بررسی از ساختمان خارج نشه. پرستار با تعجب نگاهم کرد. ـ آقای موسوی، اینجا بیمارستانه... فوراً لحنم را عادی کردم. ـ منظورم اینه که تا مشخص شدن علت هشدار، مسیرها رو کنترل کنید. ـ متوجه شدم. به سمت اتاق هشدار رفتم. یکی از مسئولان فنی پشت دستگاه ایستاده بود. ـ مشکل چیه؟ ـ یکی از درهای اضطراری برای چند ثانیه باز شده. اخم کردم. ـ کدوم در؟ ـ خروجی شرقی. همان مسیری که به پارکینگ پشتی می‌رسید. قلبم سنگین شد. ـ دوربین اون قسمت؟ ـ تصویر داریم. صفحه را روشن کرد. تصویر چند دقیقه قبل پخش شد. راهرو خالی بود. اما ناگهان سایه‌ای از جلوی دوربین رد شد. تصویر را متوقف کردم. ـ عقب بزن. دوباره پخش شد. فقط چند ثانیه. شخصی با لباس تیره از جلوی دوربین عبور کرد. چهره مشخص نبود. اما در دستش چیزی داشت. ـ بزرگش کن. تصویر واضح‌تر شد. یک کارت شناسایی. اما درست همان لحظه تصویر قطع شد. زیر لب گفتم: ـ لعنتی... مسئول فنی پرسید: ـ چیزی شده؟ ـ نه. از اتاق بیرون آمدم. گوشی مخصوصم را بیرون آوردم و شماره‌ی نیرو را گرفتم. ـ موسوی. ـ بله؟ ـ خروجی شرقی رو بررسی کنید. ـ چشم. ـ بدون سر و صدا. ـ متوجه شدم. تماس را قطع کردم. اما قبل از اینکه برگردم، صدای هانیه را شنیدم. ـ آقای موسوی! برگشتم. هانیه چند متر دورتر ایستاده بود. سارا و مریم هم کنارش بودند. ـ گفتم اینجا بمونید. هانیه با اخم گفت: ـ منم گفتم چرا! ـ چون هنوز مشخص نیست چه اتفاقی افتاده. سارا آهسته گفت: ـ آقای موسوی، قیافتون اصلاً شبیه آدمی نیست که «چیزی نشده»! نگاهش کردم. ـ خانم سارا... ـ بله؟ ـ لطفاً شما هم نگرانش نکنید. سارا فوراً دست‌هایش را بالا برد. ـ چشم قربان! مریم خندید. ـ سارا، تو با این «قربان» گفتنت بیشتر لو می‌دی! هانیه با تعجب به هر دو نگاه کرد. ـ شما دوتا چرا این‌قدر عجیب رفتار می‌کنید؟ سارا سریع گفت: ـ هیچی! من گفتم: ـ هشدار فنی بوده. مسئله خاصی نیست. هانیه با شک نگاهم کرد. ـ مطمئنید؟ ـ بله. ـ قول؟ چند ثانیه نگاهش کردم. ـ قول. هانیه آرام سر تکان داد. ـ باشه. سپس رو به مریم کرد. ـ بیا بریم کارمون رو انجام بدیم. آن‌ها دور شدند. اما سارا قبل از رفتن برگشت. نگاهی به من انداخت. بعد با انگشت به چشم‌های خودش و سپس به من اشاره کرد. ـ من حواسم هست! 😏 ابرویم بالا رفت. ـ خانم سارا... خندید و فرار کرد. سرم را تکان دادم. این دختر واقعاً غیرقابل کنترل بود. اما پشت این شوخی‌ها، یک نگرانی جدی داشتم. کسی وارد بخش شده بود. کسی که ظاهراً کارت شناسایی همراهش بود. و اگر این کارت واقعی بود... یعنی آن فرد فقط یک مزاحم معمولی نبود. گوشی‌ام لرزید. پیام نیرو: «خروجی شرقی بررسی شد. اثری از فرد پیدا نشد.» چند ثانیه بعد پیام دوم آمد: «اما یک کارت شناسایی در محوطه پیدا کردیم.» به صفحه خیره شدم. اسم روی کارت را که دیدم، قلبم فرو ریخت. کارت متعلق به یکی از کارکنان بیمارستان بود. و آن شخص... همین الان داخل بیمارستان بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت سی‌وهشتم | کارت گمشده از زبان محمدطاها چند ثانیه به پیام خیره ماندم. کارت متعلق به یکی از کارکنان بیمارستان بود. یعنی آن فرد، یا کارت یک نفر را برداشته بود... یا کسی از داخل بیمارستان با او همکاری می‌کرد. هر دو احتمال خطرناک بود. گوشی را قفل کردم و به سمت اتاق کنترل رفتم. یکی از نیروها منتظرم بود. ـ کارت رو پیدا کردید؟ کارت را روی میز گذاشت. ـ بله. نگاهش کردم. ـ اسم؟ ـ «رضا نادری.» ـ سمتش؟ ـ تکنسین بخش تصویربرداری. اخم کردم. ـ الان کجاست؟ ـ طبق سیستم، شیفتش تموم شده و از بیمارستان خارج شده. ـ دوربین خروجش رو بررسی کنید. ـ چشم. چند لحظه بعد تصویر روی مانیتور ظاهر شد. مردی با روپوش بیمارستان از در خروجی خارج شد. چهره‌اش مشخص بود. اما یک چیز عجیب وجود داشت. او هنگام خروج، کارت شناسایی‌اش را به گردنش انداخته بود. آرام گفتم: ـ پس این کارت... نیرو گفت: ـ احتمالاً کارت دومشه. نگاهم تیز شد. ـ یا کارت جعلی. چند ثانیه سکوت کردم. ـ هیچ‌کس درباره‌ی این موضوع چیزی به کارکنان نگه. ـ متوجه شدم. ـ و مهم‌تر از همه، هانیه نباید چیزی بفهمه. ـ چشم. از اتاق بیرون آمدم. در راهرو، هانیه و سارا را دیدم که پرونده‌ای را بررسی می‌کردند. هانیه سرش را بالا آورد. ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ چرا دوباره رفتید اتاق کنترل؟ لبخند کوتاهی زدم. ـ یک مشکل اداری بود. سارا آرام گفت: ـ اداری؟! نگاهش کردم. ـ بله. ـ پس چرا شما هر وقت مشکل اداری پیش میاد، قیافتون شبیه آدمیه که می‌خواد یک عملیات بزرگ انجام بده؟ 😂 مریم از پشت سرش آمد. ـ سارا، تو واقعاً نمی‌خوای زنده بمونی؟ سارا خندید. ـ من فقط سؤال پرسیدم! هانیه هم لبخند زد. اما بعد دوباره جدی شد. ـ آقای موسوی، شما چیزی رو از من پنهان می‌کنید؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ فعلاً فقط چیزهایی که لازم نیست شما رو نگران کنه. ـ ولی من همسر شما هستم. این جمله برای یک لحظه مرا ساکت کرد. حق داشت. اما مأموریت هنوز تمام نشده بود. ـ می‌دونم. آرام ادامه دادم: ـ و دقیقاً به همین دلیل نمی‌خوام بی‌دلیل بترسید. هانیه چیزی نگفت. فقط نگاهش را پایین انداخت. ـ باشه. مریم متوجه فضای سنگین بین ما شد. برای عوض کردن فضا گفت: ـ خب! کسی ناهار می‌خوره یا قراره با نگاه کردن به هم سیر بشیم؟ سارا سریع گفت: ـ من می‌خورم! هانیه خندید. ـ تو همیشه گرسنه‌ای؟ ـ من کارآموزم! انرژی لازم دارم! خنده‌مان گرفت. چند دقیقه بعد هر چهار نفر به سمت استراحتگاه رفتیم. اما من حتی یک لحظه هم حواسم از اطراف پرت نشد. در استراحتگاه را که باز کردم، یک نفر از کنارم رد شد. چهره‌اش عادی بود. لباس کارکنان را پوشیده بود. اما وقتی از کنارم عبور کرد، برای یک لحظه ایستاد. نگاهمان به هم افتاد. مرد لبخند کوتاهی زد. ـ خسته نباشید. ـ همچنین. رد شد. اما چند قدم که دور شد، دستم ناخودآگاه روی بی‌سیم رفت. چیزی در نگاهش آشنا بود. خیلی آشنا. گوشی‌ام لرزید. پیام جدید: «آقای موسوی، کارت پیدا شده مربوط به همان فرد نیست.» ابروهایم در هم رفت. پس... دو نفر در کار بودند؟ به انتهای راهرو نگاه کردم. مرد دیگر دیده نمی‌شد. هانیه از پشت سرم گفت: ـ آقای موسوی، نمیاید؟ برگشتم. ـ چرا. وارد اتاق شدم. اما یک تصمیم قطعی گرفته بودم: از این لحظه، حتی یک قدم هم از هانیه فاصله نمی‌گرفتم. چون دیگر نمی‌دانستم... دشمن دقیقاً چند نفر است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...