🌙 پارت سیوپنجم | مردی با دو چهره
از زبان محمدطاها
تماس با مریم که قطع شد، چند لحظه به صفحهی گوشی خیره ماندم.
این سه نفر وقتی کنار هم قرار میگرفتند، واقعاً دردسر بودند.
اما موضوع فقط شوخیهایشان نبود.
من باید نزدیک هانیه میماندم.
برای همین، حضورم در بیمارستان باید کاملاً عادی به نظر میرسید.
برای همه، من فقط یک کارآموز بودم که برای دورهی آموزشی وارد بیمارستان شده بودم.
اما واقعیت چیز دیگری بود.
من برای یک مأموریت مشخص آنجا بودم.
حفاظت از هانیه.
و همزمان، پیگیری پروندهای که هنوز حتی خود هانیه از تمام جزئیاتش خبر نداشت.
لباس کارآموزیام را مرتب کردم و از اتاق بیرون آمدم.
یکی از نیروها نزدیک شد.
ـ آقای موسوی.
ـ بله؟
ـ گزارش جدید رسیده.
ـ اینجا نه.
نگاهی به اطراف انداختم.
ـ بعداً صحبت میکنیم.
مرد سر تکان داد و رفت.
چند دقیقه بعد وارد بخش شدم.
مریم با دیدنم گفت:
ـ بالاخره آقای کارآموز تشریف آوردن!
سارا هم کنار هانیه ایستاده بود.
ـ ما داشتیم فکر میکردیم شما فرار کردید!
با همان لحن جدی گفتم:
ـ من برای کار اومدم، نه فرار.
سارا خندید.
ـ وای! حتی جواب شوخی هم رسمی میده!
هانیه لبخند زد.
ـ ولش کن سارا.
مریم گفت:
ـ داداش، امروز با ما شیفت داری؟
ـ احتمالاً.
سارا چشمهایش را گرد کرد.
ـ یعنی امروز میتونیم عملیات رو اجرا کنیم!
نگاهش کردم.
ـ چه عملیاتی؟
سه نفرشان به هم نگاه کردند.
هانیه سریع گفت:
ـ هیچ عملیاتی نیست!
ابرویم را بالا بردم.
ـ مطمئنید؟
سارا با خنده گفت:
ـ کاملاً!
مریم آهسته گفت:
ـ فعلاً.
نگاه تندی به خواهرم انداختم.
ـ مریم.
ـ جانم؟
ـ حواست به کارآموزیت باشه.
ـ چشم آقای مأمور... ببخشید! آقای کارآموز! 😂
برای یک لحظه سکوت کردم.
مریم با دیدن صورتم فهمید نزدیک بود چیزی را لو بدهد.
سریع گفت:
ـ شوخی کردم!
هانیه با تعجب پرسید:
ـ چرا گفتی مأمور؟
مریم دستپاچه شد.
ـ هیچی! چون خیلی جدی رفتار میکنه، گفتم مأمور!
سارا خندید.
ـ راست میگه. این آقا بیشتر شبیه فرماندهست تا کارآموز!
من بدون تغییر حالت گفتم:
ـ بهتره به کارتون برسید.
سارا زیر لب گفت:
ـ بله، جناب فرمانده! 😂
هانیه خندید.
من هم فقط سرم را تکان دادم.
اما چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم کسی اطرافمان نیست، گوشی مخصوصم را بیرون آوردم.
یک پیام دریافت کرده بودم:
«رد فرد ناشناس هنوز پیدا نشده. مراقبت از هانیه ادامه دارد.»
صفحه را خاموش کردم.
نگاهم به هانیه افتاد.
او مشغول بررسی پروندهای بود و هیچ خبر نداشت مردی که کنارشان ایستاده...
فقط یک کارآموز ساده نیست.
و من باید این راز را حفظ میکردم.
چون اگر هانیه میفهمید همسرش با هویت دیگری وارد بیمارستان شده...
دیگر هیچ چیز مثل قبل نمیشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیوششم | یک سؤال ساده
از زبان هانیه
بعد از تحویل پروندهها، برای چند دقیقه کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بودم.
سارا روبهرویم نشسته بود و با خودکارش روی میز ضرب گرفته بود.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ من یه سؤال خیلی مهم دارم.
ـ باز چی شده؟
ـ چرا شوهرت اینقدر مرموزه؟
خندهام گرفت.
ـ محمدطاها؟
ـ آره!
مریم که داشت پروندهای را مرتب میکرد، گفت:
ـ چون از بچگی همینطوری بوده.
سارا با جدیت گفت:
ـ نه، این یکی یه چیز دیگهست.
نگاهش کردم.
ـ چه چیزی؟
ـ نمیدونم... انگار همیشه حواسش به همهچیز هست.
مریم لبخند زد.
ـ خب کارآموزه دیگه. شاید خیلی دقیق و منظمه.
سارا سرش را تکان داد.
ـ نه.
بعد به سمت من خم شد.
ـ من بهت میگم؛ این آقا بیشتر از اینکه کارآموز باشه، شبیه آدمیه که برای مأموریت اومده!
قلبم یک لحظه ایستاد.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای محمدطاها از پشت سرمان آمد:
ـ خانم سارا.
سارا از جا پرید.
ـ بله؟!
محمدطاها با همان چهرهی جدی ایستاده بود.
ـ شما ظاهراً علاقهی زیادی به حدس زدن دربارهی زندگی بقیه دارید.
سارا لبخند مصنوعی زد.
ـ نه، اصلاً!
ـ خوبه.
بعد نگاهش را به من انداخت.
ـ خانم کریمی، پروندهی بیمار اتاق دوازده آماده شده؟
ـ بله، تقریباً.
ـ پس بهتره تحویل بخش بدید.
ـ چشم.
سارا وقتی محمدطاها دور شد، خیلی آهسته گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی رو؟
ـ هیچی!
مریم خندید.
ـ سارا، بس کن.
ـ من فقط میگم این بشر عادی نیست!
نگاهی به راه رفتن محمدطاها انداختم.
واقعاً رفتارهایش عجیب بود.
خیلی دقیق.
خیلی مراقب.
و همیشه انگار قبل از همه میفهمید چه اتفاقی قرار است بیفتد.
اما شاید واقعاً فقط به خاطر شغلش بود.
من هنوز نمیدانستم...
محمدطاها تمام مدت داشت نقش یک کارآموز معمولی را بازی میکرد.
---
از زبان محمدطاها
از بخش فاصله گرفتم و وارد راهروی خلوتی شدم.
گوشی مخصوصم زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای مرد پشت خط آرام بود:
ـ اطلاعات جدید داریم.
ـ بگو.
ـ دوربینهای اطراف بیمارستان رو بررسی کردیم. همون خودرو دوباره دیده شده.
ایستادم.
ـ کجا؟
ـ خیابون پشتی بیمارستان.
نگاهم به انتهای راهرو رفت.
ـ هانیه متوجه شده؟
ـ نه.
ـ خوبه. همینطور بمونه.
مرد مکث کرد.
ـ اما یک مسئله هست.
ـ چی؟
ـ رانندهی خودرو ظاهراً از داخل بیمارستان خبر داره.
ابروهایم در هم رفت.
ـ یعنی؟
ـ مسیر رفتوآمد شما و هانیه رو میدونه.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
فکم را محکم کردم.
ـ هیچ اقدامی بدون دستور من انجام ندید.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
چند لحظه همانجا ایستادم.
اگر کسی از داخل بیمارستان اطلاعات میداد...
پس خطر فقط بیرون نبود.
یک نفر ممکن بود داخل خود بیمارستان هم به پرونده دسترسی داشته باشد.
و این یعنی باید حتی بیشتر مراقب میبودم.
صدای هانیه از پشت سرم آمد:
ـ آقای موسوی؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ چرا اینجا تنها ایستادید؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ داشتم فکر میکردم.
ـ به چی؟
ـ به اینکه چرا سه کارآموز، به جای کار کردن، دنبال عملیات گرفتن لبخند از من هستن.
هانیه خندید.
ـ تقصیر سارا و مریمه.
ـ شما هم همراهشون بودید.
ـ من؟!
ـ بله.
ـ من بیگناهم!
برای اولین بار کمی خندیدم.
ـ مشخصه.
هانیه با تعجب نگاهم کرد.
ـ شما الان واقعاً خندیدید؟
ـ نه.
ـ دیدم!
ـ اشتباه دیدید.
ـ آقای موسوی!
ـ بله؟
ـ شما خیلی لجبازید.
ـ و شما خیلی کنجکاوید.
لبخند زد.
ـ پس به هم میایم!
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ شاید.
اما همان لحظه، صدای آژیر کوتاهی از انتهای بیمارستان بلند شد.
لبخند از صورت هانیه محو شد.
ـ چی شد؟
نگاهم به انتهای راهرو رفت.
ـ شما همینجا بمونید.
ـ ولی...
ـ هانیه.
لحنم جدی شد.
ـ همینجا.
او ساکت شد.
من به سمت صدا حرکت کردم.
چون این بار...
آژیر از بخشی آمده بود که نباید هیچ اتفاقی در آن میافتاد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیوهفتم | آژیر
از زبان محمدطاها
با قدمهای سریع به سمت انتهای راهرو رفتم.
صدای آژیر هنوز در بیمارستان میپیچید.
یکی از پرستارها با عجله از اتاق بیرون آمد.
ـ آقای موسوی!
ـ چی شده؟
ـ سیستم هشدار بخش فعال شده.
ـ چرا؟
ـ هنوز نمیدونیم.
نگاهم را به اطراف انداختم.
همه در رفتوآمد بودند.
اما چیزی در این شلوغی برایم طبیعی نبود.
دستم را روی بیسیم گذاشتم.
ـ وضعیت راهروهای خروجی؟
صدای نیرو آمد:
ـ در حال بررسی هستیم.
ـ هیچکس بدون بررسی از ساختمان خارج نشه.
پرستار با تعجب نگاهم کرد.
ـ آقای موسوی، اینجا بیمارستانه...
فوراً لحنم را عادی کردم.
ـ منظورم اینه که تا مشخص شدن علت هشدار، مسیرها رو کنترل کنید.
ـ متوجه شدم.
به سمت اتاق هشدار رفتم.
یکی از مسئولان فنی پشت دستگاه ایستاده بود.
ـ مشکل چیه؟
ـ یکی از درهای اضطراری برای چند ثانیه باز شده.
اخم کردم.
ـ کدوم در؟
ـ خروجی شرقی.
همان مسیری که به پارکینگ پشتی میرسید.
قلبم سنگین شد.
ـ دوربین اون قسمت؟
ـ تصویر داریم.
صفحه را روشن کرد.
تصویر چند دقیقه قبل پخش شد.
راهرو خالی بود.
اما ناگهان سایهای از جلوی دوربین رد شد.
تصویر را متوقف کردم.
ـ عقب بزن.
دوباره پخش شد.
فقط چند ثانیه.
شخصی با لباس تیره از جلوی دوربین عبور کرد.
چهره مشخص نبود.
اما در دستش چیزی داشت.
ـ بزرگش کن.
تصویر واضحتر شد.
یک کارت شناسایی.
اما درست همان لحظه تصویر قطع شد.
زیر لب گفتم:
ـ لعنتی...
مسئول فنی پرسید:
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
از اتاق بیرون آمدم.
گوشی مخصوصم را بیرون آوردم و شمارهی نیرو را گرفتم.
ـ موسوی.
ـ بله؟
ـ خروجی شرقی رو بررسی کنید.
ـ چشم.
ـ بدون سر و صدا.
ـ متوجه شدم.
تماس را قطع کردم.
اما قبل از اینکه برگردم، صدای هانیه را شنیدم.
ـ آقای موسوی!
برگشتم.
هانیه چند متر دورتر ایستاده بود.
سارا و مریم هم کنارش بودند.
ـ گفتم اینجا بمونید.
هانیه با اخم گفت:
ـ منم گفتم چرا!
ـ چون هنوز مشخص نیست چه اتفاقی افتاده.
سارا آهسته گفت:
ـ آقای موسوی، قیافتون اصلاً شبیه آدمی نیست که «چیزی نشده»!
نگاهش کردم.
ـ خانم سارا...
ـ بله؟
ـ لطفاً شما هم نگرانش نکنید.
سارا فوراً دستهایش را بالا برد.
ـ چشم قربان!
مریم خندید.
ـ سارا، تو با این «قربان» گفتنت بیشتر لو میدی!
هانیه با تعجب به هر دو نگاه کرد.
ـ شما دوتا چرا اینقدر عجیب رفتار میکنید؟
سارا سریع گفت:
ـ هیچی!
من گفتم:
ـ هشدار فنی بوده. مسئله خاصی نیست.
هانیه با شک نگاهم کرد.
ـ مطمئنید؟
ـ بله.
ـ قول؟
چند ثانیه نگاهش کردم.
ـ قول.
هانیه آرام سر تکان داد.
ـ باشه.
سپس رو به مریم کرد.
ـ بیا بریم کارمون رو انجام بدیم.
آنها دور شدند.
اما سارا قبل از رفتن برگشت.
نگاهی به من انداخت.
بعد با انگشت به چشمهای خودش و سپس به من اشاره کرد.
ـ من حواسم هست! 😏
ابرویم بالا رفت.
ـ خانم سارا...
خندید و فرار کرد.
سرم را تکان دادم.
این دختر واقعاً غیرقابل کنترل بود.
اما پشت این شوخیها، یک نگرانی جدی داشتم.
کسی وارد بخش شده بود.
کسی که ظاهراً کارت شناسایی همراهش بود.
و اگر این کارت واقعی بود...
یعنی آن فرد فقط یک مزاحم معمولی نبود.
گوشیام لرزید.
پیام نیرو:
«خروجی شرقی بررسی شد. اثری از فرد پیدا نشد.»
چند ثانیه بعد پیام دوم آمد:
«اما یک کارت شناسایی در محوطه پیدا کردیم.»
به صفحه خیره شدم.
اسم روی کارت را که دیدم، قلبم فرو ریخت.
کارت متعلق به یکی از کارکنان بیمارستان بود.
و آن شخص...
همین الان داخل بیمارستان بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیوهشتم | کارت گمشده
از زبان محمدطاها
چند ثانیه به پیام خیره ماندم.
کارت متعلق به یکی از کارکنان بیمارستان بود.
یعنی آن فرد، یا کارت یک نفر را برداشته بود...
یا کسی از داخل بیمارستان با او همکاری میکرد.
هر دو احتمال خطرناک بود.
گوشی را قفل کردم و به سمت اتاق کنترل رفتم.
یکی از نیروها منتظرم بود.
ـ کارت رو پیدا کردید؟
کارت را روی میز گذاشت.
ـ بله.
نگاهش کردم.
ـ اسم؟
ـ «رضا نادری.»
ـ سمتش؟
ـ تکنسین بخش تصویربرداری.
اخم کردم.
ـ الان کجاست؟
ـ طبق سیستم، شیفتش تموم شده و از بیمارستان خارج شده.
ـ دوربین خروجش رو بررسی کنید.
ـ چشم.
چند لحظه بعد تصویر روی مانیتور ظاهر شد.
مردی با روپوش بیمارستان از در خروجی خارج شد.
چهرهاش مشخص بود.
اما یک چیز عجیب وجود داشت.
او هنگام خروج، کارت شناساییاش را به گردنش انداخته بود.
آرام گفتم:
ـ پس این کارت...
نیرو گفت:
ـ احتمالاً کارت دومشه.
نگاهم تیز شد.
ـ یا کارت جعلی.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ هیچکس دربارهی این موضوع چیزی به کارکنان نگه.
ـ متوجه شدم.
ـ و مهمتر از همه، هانیه نباید چیزی بفهمه.
ـ چشم.
از اتاق بیرون آمدم.
در راهرو، هانیه و سارا را دیدم که پروندهای را بررسی میکردند.
هانیه سرش را بالا آورد.
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ چرا دوباره رفتید اتاق کنترل؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ یک مشکل اداری بود.
سارا آرام گفت:
ـ اداری؟!
نگاهش کردم.
ـ بله.
ـ پس چرا شما هر وقت مشکل اداری پیش میاد، قیافتون شبیه آدمیه که میخواد یک عملیات بزرگ انجام بده؟ 😂
مریم از پشت سرش آمد.
ـ سارا، تو واقعاً نمیخوای زنده بمونی؟
سارا خندید.
ـ من فقط سؤال پرسیدم!
هانیه هم لبخند زد.
اما بعد دوباره جدی شد.
ـ آقای موسوی، شما چیزی رو از من پنهان میکنید؟
چند لحظه سکوت کردم.
ـ فعلاً فقط چیزهایی که لازم نیست شما رو نگران کنه.
ـ ولی من همسر شما هستم.
این جمله برای یک لحظه مرا ساکت کرد.
حق داشت.
اما مأموریت هنوز تمام نشده بود.
ـ میدونم.
آرام ادامه دادم:
ـ و دقیقاً به همین دلیل نمیخوام بیدلیل بترسید.
هانیه چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
ـ باشه.
مریم متوجه فضای سنگین بین ما شد.
برای عوض کردن فضا گفت:
ـ خب! کسی ناهار میخوره یا قراره با نگاه کردن به هم سیر بشیم؟
سارا سریع گفت:
ـ من میخورم!
هانیه خندید.
ـ تو همیشه گرسنهای؟
ـ من کارآموزم! انرژی لازم دارم!
خندهمان گرفت.
چند دقیقه بعد هر چهار نفر به سمت استراحتگاه رفتیم.
اما من حتی یک لحظه هم حواسم از اطراف پرت نشد.
در استراحتگاه را که باز کردم، یک نفر از کنارم رد شد.
چهرهاش عادی بود.
لباس کارکنان را پوشیده بود.
اما وقتی از کنارم عبور کرد، برای یک لحظه ایستاد.
نگاهمان به هم افتاد.
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ خسته نباشید.
ـ همچنین.
رد شد.
اما چند قدم که دور شد، دستم ناخودآگاه روی بیسیم رفت.
چیزی در نگاهش آشنا بود.
خیلی آشنا.
گوشیام لرزید.
پیام جدید:
«آقای موسوی، کارت پیدا شده مربوط به همان فرد نیست.»
ابروهایم در هم رفت.
پس...
دو نفر در کار بودند؟
به انتهای راهرو نگاه کردم.
مرد دیگر دیده نمیشد.
هانیه از پشت سرم گفت:
ـ آقای موسوی، نمیاید؟
برگشتم.
ـ چرا.
وارد اتاق شدم.
اما یک تصمیم قطعی گرفته بودم:
از این لحظه، حتی یک قدم هم از هانیه فاصله نمیگرفتم.
چون دیگر نمیدانستم...
دشمن دقیقاً چند نفر است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت سیونهم | سایهای میان ما
از زبان هانیه
از وقتی وارد استراحتگاه شدیم، محمدطاها عجیب ساکت بود.
نه اینکه همیشه پرحرف باشد؛ اتفاقاً بیشتر اوقات کمحرف بود.
اما امروز فرق داشت.
نگاهش مدام سمت در میرفت.
سارا روبهرویم نشسته بود و لقمهاش را میخورد.
آرام با آرنج به دستم زد.
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ شوهرت امروز خیلی ترسناک شده.
ـ سارا!
ـ خب شده دیگه! ببین چطوری به در نگاه میکنه. انگار در بهش بدهکاره! 😂
مریم خندهاش گرفت.
ـ سارا، ولش کن.
ـ من فقط دارم واقعیت رو بیان میکنم.
محمدطاها بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ صداتون رو میشنوم.
سارا خشکش زد.
ـ اِ... خب من تعریف کردم!
مریم زد زیر خنده.
محمدطاها بالاخره سرش را بلند کرد.
ـ بهتره غذاتون رو بخورید.
سارا خیلی جدی جواب داد:
ـ چشم آقای کارآموز!
بعد خیلی آهسته در گوش من گفت:
ـ دیدی؟ هنوزم شبیه مأموره.
نگاهم کردم.
ـ بس کن.
ـ باشه.
چند ثانیه بعد دوباره گفت:
ـ ولی واقعاً...
ـ سارا!
ـ باشه دیگه! 😂
خندهام گرفت.
محمدطاها هم گوشهی لبش کمی تکان خورد.
مریم فوراً گفت:
ـ دیدید؟ خندید!
سارا با هیجان گفت:
ـ عملیات موفق شد!
محمدطاها سرش را تکان داد.
ـ شما سه نفر واقعاً خستگیناپذیرید.
گفتم:
ـ حداقل امروز یک بار خندیدید.
نگاهش به من افتاد.
ـ به خاطر شما نبود.
ـ پس به خاطر کی بود؟
ـ نمیدونم.
سارا گفت:
ـ به خاطر من بود!
همه خندیدیم.
اما چند دقیقه بعد، صدای پیجر بیمارستان بلند شد.
مریم فوراً بلند شد.
ـ بخش اورژانس.
من هم از جا بلند شدم.
ـ بریم.
محمدطاها همان لحظه گفت:
ـ هانیه، شما بمون.
متعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ من باید مطمئن بشم مسیر امنه.
ـ ولی من کارآموزم. وظیفهمه برم.
چهرهاش جدی شد.
ـ این بار نه.
اخم کردم.
ـ آقای موسوی، من بیمارستان رو بلدم. میتونم از خودم مراقبت کنم.
ـ بحث توانایی شما نیست.
ـ پس چیه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
نمیتوانست حقیقت را بگوید.
ـ دستور ایمنیه.
ـ از طرف کی؟
مکث کرد.
ـ از طرف من.
ابروهایم بالا رفت.
ـ شما رئیس من نیستید!
سارا آرام زیر لب گفت:
ـ اوه... دعوا شروع شد. 😶
مریم سریع دستش را گرفت.
ـ ساکت!
من روبهروی محمدطاها ایستادم.
ـ من نمیفهمم چرا هر بار اتفاقی میافته، شما میخواید منو کنار بذارید.
صدایش آرام اما محکم بود:
ـ چون نمیخوام اتفاقی براتون بیفته.
برای لحظهای ساکت شدم.
لحنش آنقدر جدی بود که نتوانستم جواب بدهم.
بعد آرامتر گفتم:
ـ ولی من از اینکه همهچیز رو ازم پنهان میکنید خوشم نمیاد.
نگاهش نرمتر شد.
ـ میدونم.
ـ پس حداقل یه چیز رو بهم بگید.
ـ چی؟
ـ واقعاً خطری وجود داره؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
این بار جوابش کوتاه بود:
ـ بله.
قلبم فرو ریخت.
سارا و مریم هم ساکت شدند.
محمدطاها ادامه داد:
ـ اما تا وقتی من اینجام، نمیذارم کسی بهتون نزدیک بشه.
نگاهش کردم.
برای اولین بار حس کردم پشت آن چهرهی جدی، ترس عجیبی پنهان شده.
نه برای خودش...
برای من.
همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد.
محمدطاها فوراً برگشت.
دستش ناخودآگاه به بیسیم رفت.
مردی از دور داشت به سمت ما میآمد.
لباس کارکنان بیمارستان را پوشیده بود.
اما وقتی نزدیکتر شد...
محمدطاها ناگهان گفت:
ـ شما...
مرد ایستاد.
ـ بله؟
چشمهای محمدطاها تیز شد.
ـ من شما رو قبلاً دیدم.
مرد لبخند زد.
ـ اشتباه گرفتید.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ نه.
صدایش سرد و جدی شد.
ـ من هیچوقت آدمها رو اشتباه نمیگیرم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلم | چهرهی آشنا
از زبان محمدطاها
مرد چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
نگاهش آرام بود، اما چیزی در حالت صورتش طبیعی به نظر نمیرسید.
ـ گفتم اشتباه گرفتید.
یک قدم جلو رفتم.
ـ ممکنه.
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ پس اجازه بدید رد بشم.
کنار رفت.
اما قبل از اینکه عبور کند، چشمم روی کارت شناساییاش افتاد.
کارت سالم بود.
نام و مشخصاتش با لباسش مطابقت داشت.
پس نمیتوانستم فقط بر اساس حدس جلویش را بگیرم.
ـ بفرمایید.
مرد رد شد.
هانیه آرام کنارم آمد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی.
ـ ولی شما مطمئن بودید قبلاً دیدیدش.
ـ شاید اشتباه کرده باشم.
هانیه با تردید نگاهم کرد.
ـ شما که گفتید هیچوقت آدمها رو اشتباه نمیگیرید.
سارا فوراً گفت:
ـ اووووه! گیر افتاد! 😂
مریم خندهاش گرفت.
ـ سارا!
ـ خب راست میگم!
نگاهم را به سارا دوختم.
ـ شما همیشه همینقدر سؤال میپرسید؟
ـ فقط وقتی جوابها مشکوکن!
هانیه خندید.
سرم را تکان دادم.
اما ذهنم هنوز پیش آن مرد بود.
چهرهاش را به خاطر داشتم.
چند روز قبل، نزدیک همان راهرویی دیده بودمش که بیمار ناشناس از آنجا فرار کرده بود.
اما چرا حالا دوباره اینجا بود؟
گوشیام لرزید.
پیام کوتاهی از یکی از نیروها:
«بررسی شد. فرد موردنظر کارمند رسمی بیمارستان است.»
پس اشتباه کرده بودم؟
نه.
چیزی درست نبود.
اما فعلاً مدرکی نداشتم.
گوشی را خاموش کردم.
هانیه گفت:
ـ بریم؟
ـ شما برید.
ـ خودتون نمیاید؟
ـ یک کار کوچیک دارم.
هانیه اخم کرد.
ـ باز هم راز؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
ـ باز هم کنجکاوی؟
ـ بله!
سارا گفت:
ـ من طرف هانیهام!
مریم هم دستش را بالا برد.
ـ منم!
به هر سه نگاه کردم.
ـ خیلی خوب.
سارا با خنده گفت:
ـ پیروز شدیم!
ـ هنوز نه.
ـ چرا؟
ـ چون باید اول کارتون رو انجام بدید.
سارا آه کشید.
ـ باز هم کار...
هانیه خندید و دستش را گرفت.
ـ بیا بریم.
سهتایی دور شدند.
من چند ثانیه منتظر ماندم.
بعد به سمت راهرویی رفتم که آن مرد از آن عبور کرده بود.
اما چیزی پیدا نکردم.
تا اینکه کنار در، تکه کاغذ کوچکی روی زمین دیدم.
خم شدم و آن را برداشتم.
فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«زیادی کنجکاوی، آقای موسوی.»
نگاهم سرد شد.
پس اشتباه نکرده بودم.
کسی واقعاً من را زیر نظر داشت.
کاغذ را داخل جیبم گذاشتم.
اما یک چیز مهمتر وجود داشت:
او میدانست من دنبال چه کسی هستم.
و اگر اینطور بود...
ممکن بود خیلی زود به هانیه نزدیک شود.
گوشیام را بیرون آوردم و شمارهی پدرم را گرفتم.
ـ بله؟
ـ فرمانده، باید دربارهی یک موضوع جدید صحبت کنیم.
ـ چی شده؟
به انتهای راهرو نگاه کردم.
ـ فکر میکنم طرف مقابل، هویت من رو فهمیده.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای پدرم جدیتر شد:
ـ پس از این لحظه، سطح حفاظت هانیه باید بالاتر بره.
ـ متوجه شدم.
ـ و محمدطاها...
ـ بله؟
ـ این بار حتی یک اشتباه هم نباید بکنی.
نگاهم به سمتی رفت که هانیه چند لحظه قبل آنجا ایستاده بود.
آرام گفتم:
ـ نمیکنم.
چون این بار...
موضوع فقط یک مأموریت نبود.
جان هانیه وسط بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلویکم | یک روز معمولی
از زبان هانیه
نزدیک ظهر بود که بالاخره از بخش بیرون آمدیم.
سارا پروندهها را روی میز گذاشت و با خستگی روی صندلی نشست.
ـ من دیگه تموم شدم.
مریم خندید.
ـ هنوز نصف شیفت مونده.
سارا با وحشت نگاهش کرد.
ـ نصف؟!
بعد دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ خدایا، من چرا پزشکی رو انتخاب کردم؟
خندهام گرفت.
ـ خودت انتخاب کردی!
ـ اون موقع نمیدونستم اینقدر باید راه برم!
مریم گفت:
ـ تازه تو هنوز کارآموزی.
ـ لطفاً واقعیتهای تلخ رو یادآوری نکن.
سهتایی خندیدیم.
اما من هنوز ذهنم پیش محمدطاها بود.
رفتارش امروز عجیبتر از همیشه شده بود.
سارا متوجه شد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ بهش فکر میکنی؟
ـ به کی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ آقای اخمو!
ـ نه!
مریم خندید.
ـ خیلی تابلو گفتی «نه».
ـ من فقط نگرانم.
سارا ابرو بالا انداخت.
ـ آهان... نگران!
با حرص نگاهش کردم.
ـ سارا!
ـ باشه بابا! چیزی نگفتم.
مریم گفت:
ـ هانیه، محمدطاها از وقتی فهمیده خطری تهدیدت میکنه، طبیعیه که حساستر باشه.
ـ میدونم.
ـ پس بهش اعتماد کن.
آرام سر تکان دادم.
ـ سعی میکنم.
همان لحظه محمدطاها وارد راهرو شد.
سارا فوراً صاف نشست.
ـ اوه! موضوع بحث حاضر شد!
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ چیزی گفتید؟
ـ نه!
ـ خوبه.
مریم خندید.
ـ داداش، بیا بشین.
ـ نه، باید برم.
هانیه پرسید:
ـ کجا؟
ـ یک جلسهی کوتاه دارم.
سارا زیر لب گفت:
ـ باز جلسه!
محمدطاها شنید.
ـ بله، جلسه.
سارا لبخند زد.
ـ شما خیلی جلسه دارید.
ـ شغلمه.
سارا آرام گفت:
ـ برای یه کارآموز زیادی جلسه دارید!
چند ثانیه سکوت شد.
من سریع گفتم:
ـ سارا، پروندهات رو تحویل ندادی.
سارا فهمید و سریع بلند شد.
ـ وای! راست میگی!
محمدطاها نگاهی به من انداخت.
تشکر را در نگاهش میدیدم.
اما همان لحظه گوشیاش زنگ خورد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
چهرهاش جدی شد.
ـ الان؟
مکث کرد.
ـ متوجه شدم.
تماس قطع شد.
پرسیدم:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ نه.
ـ مطمئنید؟
ـ بله.
بعد کمی مکث کرد.
ـ فقط امروز وقتی از بیمارستان خارج شدید، مستقیم خانه برید.
اخم کردم.
ـ باز شروع شد؟
ـ هانیه...
ـ من که نمیتونم هر روز فقط خونه و بیمارستان باشم.
لحنش آرام بود.
ـ فعلاً باید همینطور باشه.
ـ تا کی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ تا وقتی مطمئن بشم خطری تهدیدتون نمیکنه.
سارا آهسته به مریم گفت:
ـ من فکر کنم این دوتا پنج دقیقه دیگه دعواشون میشه.
مریم جواب داد:
ـ ساکت باش!
من دست به سینه ایستادم.
ـ آقای موسوی، من آدم ضعیفی نیستم.
نگاهش نرم شد.
ـ میدونم.
ـ پس با من مثل یک آدم ناتوان رفتار نکنید.
ـ نمیکنم.
ـ پس چرا اینقدر محدودم میکنید؟
آرام گفت:
ـ چون نمیخوام چیزی رو از دست بدم که مسئولیتش با منه.
چند لحظه ساکت شدم.
سارا و مریم هم دیگر چیزی نگفتند.
محمدطاها ادامه داد:
ـ فقط چند روز تحمل کنید.
ـ چرا چند روز؟
ـ چون امیدوارم تا اون موقع، مسئله روشن بشه.
نگاهش کردم.
باز هم چیزی را پنهان میکرد.
اما این بار تصمیم گرفتم بحث نکنم.
ـ باشه.
لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ ممنون.
سارا ناگهان گفت:
ـ خب حالا که دعوا تموم شد، ناهار چی داریم؟!
همه برگشتیم سمتش.
مریم زد زیر خنده.
ـ تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای!
سارا با افتخار گفت:
ـ من فقط برای حفظ آرامش تیم تلاش میکنم! 😂
محمدطاها سرش را تکان داد.
ـ خدا بهتون صبر بده.
سارا گفت:
ـ آمین!
و دوباره همه خندیدیم.
اما وقتی محمدطاها از ما فاصله گرفت، من متوجه چیزی نشدم.
او قبل از رفتن، برای چند ثانیه به انتهای راهرو نگاه کرده بود.
جایی که همان مرد ناشناس چند ساعت قبل ایستاده بود.
و در ذهنش فقط یک جمله میچرخید:
«باید قبل از اینکه هانیه بفهمد، او را پیدا کنم.»
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلودوم | مأموریت در سایه
از زبان محمدطاها
از بیمارستان خارج شدم، اما مستقیم به سمت خانه نرفتم.
ماشین را در پارکینگ متوقف کردم و چند لحظه داخلش نشستم.
گوشی دومم را از محفظهی کنار صندلی بیرون آوردم.
این گوشی را هیچکس جز نیروهای پرونده نداشت.
تماس گرفتم.
ـ موسوی.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
ـ بله.
ـ دربارهی فردی که امروز دیدم چی پیدا کردید؟
ـ هنوز هویت قطعی نداریم.
ـ کارت شناسایی چطور؟
ـ بررسی شد. کارت واقعی بوده، اما احتمال میدیم ازش سوءاستفاده شده باشه.
اخم کردم.
ـ یعنی کسی کارت رو برداشته؟
ـ احتمال زیاد.
ـ پس صاحب کارت کجاست؟
چند ثانیه سکوت شد.
ـ مسئله همینجاست.
ـ چی شده؟
ـ صاحب کارت از دیشب جواب تلفنش رو نمیده.
نگاهم سرد شد.
ـ یعنی ممکنه...
ـ بله. احتمال داره خودش هم درگیر ماجرا شده باشه.
دستم را روی فرمان گذاشتم.
ـ محل زندگیش رو بررسی کنید.
ـ انجام شده.
ـ نتیجه؟
ـ خونه خالیه.
چشمهایم را برای لحظهای بستم.
هرچه جلوتر میرفتیم، پرونده پیچیدهتر میشد.
ـ هیچکس چیزی به هانیه نگه.
ـ مطمئنید؟
ـ کاملاً.
ـ چون اگر اون فرد واقعاً دنبال هانیه باشه...
مکث کردم.
ـ اولین هدفش کسیه که کنار هانیه زندگی میکنه.
صدای مرد جدی شد.
ـ یعنی شما؟
ـ احتمالاً.
تماس را قطع کردم.
اما قبل از اینکه ماشین را روشن کنم، پیام جدیدی آمد.
«یک تصویر از دوربینهای بیمارستان پیدا کردیم.»
تصویر را باز کردم.
همان مردی بود که امروز دیده بودم.
اما این بار چیزی در تصویر توجهم را جلب کرد.
مرد چند قدم پشت سر هانیه حرکت میکرد.
زمان تصویر مربوط به صبح بود.
قبل از اینکه حتی من متوجه حضورش شده باشم.
زیر لب گفتم:
ـ پس از صبح دنبالش بودی...
تصویر بعدی را باز کردم.
مرد جلوی ورودی بیمارستان ایستاده بود.
و تصویر سوم...
او کنار یک ماشین، با تلفن صحبت میکرد.
شمارهی پلاک ماشین واضح بود.
سریع تصویر را برای نیرو فرستادم.
ـ این ماشین رو پیدا کنید.
ـ چشم.
گوشی را خاموش کردم.
همان لحظه تلفنم زنگ خورد.
پدرم.
ـ بله؟
ـ محمدطاها، کجایی؟
ـ بیرون بیمارستان.
ـ هانیه کجاست؟
ـ هنوز داخله.
صدایش جدی شد.
ـ تنهاش نذار.
ـ نمیذارم.
ـ یک خبر جدید داریم.
صاف نشستم.
ـ چی؟
ـ احتمال میدیم اتفاقات اخیر فقط مربوط به هانیه نباشه.
ـ یعنی؟
ـ پروندهی بیمار ناشناس...
مکث کرد.
ـ ممکنه به یک پروندهی بزرگتر وصل باشه.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
ـ و هانیه؟
ـ ممکنه شاهد چیزی بوده باشه که خودش هنوز یادش نیست.
دستم روی فرمان خشک شد.
ـ یعنی حافظهاش؟
ـ نه لزوماً. ممکنه فقط یک جزئیات ساده دیده باشه.
آرام گفتم:
ـ پس باید بیشتر مراقبش باشم.
ـ دقیقاً.
تماس قطع شد.
---
از زبان هانیه
شیفتم تمام شده بود.
سارا کیفش را روی شانهاش انداخت.
ـ هانیه، بریم؟
ـ آره.
مریم هم همراهمان آمد.
وقتی از بیمارستان بیرون رفتیم، چشمم به ماشین محمدطاها افتاد.
اما خودش داخل ماشین نبود.
متعجب پرسیدم:
ـ پس محمدطاها کجاست؟
مریم گفت:
ـ شاید رفته کاری انجام بده.
سارا لبخند زد.
ـ خب، آقای کارآموز مرموز!
با حرص گفتم:
ـ سارا!
ـ چیه؟!
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
محمدطاها.
جواب دادم.
ـ بله؟
صدایش آرام بود.
ـ هانیه، شما الان کجایید؟
ـ جلوی بیمارستان.
ـ همراه مریم و سارا؟
ـ بله.
ـ خوبه. همونجا بمونید.
اخم کردم.
ـ چرا؟
ـ تا چند دقیقه دیگه میرسم.
ـ اتفاقی افتاده؟
مکث کرد.
ـ نه.
ـ دوباره «نه»؟
صدایش کمی خندید.
ـ این بار واقعاً نه.
ـ مطمئنم یه چیزی هست.
ـ وقتی رسیدم، توضیح میدم.
تماس قطع شد.
سارا نگاهم کرد.
ـ چی گفت؟
ـ گفت چند دقیقه صبر کنیم.
سارا آه کشید.
ـ من به این مرد اعتماد ندارم!
مریم خندید.
ـ تو به هیچکس اعتماد نداری.
ـ به هانیه دارم.
دستم را گرفت.
ـ فقط به هانیه!
لبخند زدم.
اما همان لحظه، صدای بوق ماشینی از روبهرو آمد.
یک ماشین مشکی چند متر آنطرفتر توقف کرده بود.
شیشههایش دودی بود.
سارا آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ اون ماشین از وقتی اومدیم اینجاست.
لبخند از صورتم محو شد.
مریم هم به ماشین نگاه کرد.
ـ شاید منتظر کسیه.
اما من نمیدانستم...
داخل همان ماشین، مردی تلفنش را برداشت و فقط یک جمله گفت:
ـ هانیه کریمی اینجاست.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلوسوم | چند ثانیه تا خطر
از زبان محمدطاها
هنوز چند دقیقه با بیمارستان فاصله داشتم که گوشی مخصوصم به صدا درآمد.
ـ موسوی.
صدای یکی از نیروها با عجله گفت:
ـ جناب، خودروی مشکی با پلاکی که فرستاده بودید، جلوی بیمارستان دیده شده.
دستم روی فرمان محکم شد.
ـ هانیه؟
ـ هنوز جلوی بیمارستانه.
ـ هیچ اقدامی نکنید که جلب توجه بشه. من دو دقیقه دیگه میرسم.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
سرعتم را بیشتر کردم.
---
از زبان هانیه
سارا آرام گفت:
ـ هانیه... من اصلاً از اون ماشین خوشم نمیاد.
مریم هم اخم کرده بود.
ـ شاید فقط تصادفیه.
همان لحظه درِ ماشین مشکی کمی باز شد.
مردی با کلاه از ماشین پیاده شد.
نگاهش روی ما چرخید.
بیاختیار یک قدم عقب رفتم.
سارا آرام دستم را گرفت.
ـ هانیه... بیا برگردیم داخل بیمارستان.
خواستم جواب بدهم که صدای آشنایی شنیدم.
ـ هانیه!
برگشتم.
محمدطاها با قدمهای سریع به طرفمان میآمد.
چهرهاش از همیشه جدیتر بود.
به محض اینکه رسید، بین من و آن مرد ایستاد.
بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام گفت:
ـ شما سه نفر، داخل بیمارستان برید.
با تعجب گفتم:
ـ ولی...
ـ هانیه، لطفاً.
لحنش آنقدر محکم بود که مخالفت نکردم.
مریم و سارا هم کنارم ایستادند.
سارا زیر لب گفت:
ـ این دفعه واقعاً اوضاع عادی نیست...
در همین لحظه، مرد کلاهش را پایین کشید و خواست به سمت ما حرکت کند.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ بایستید.
مرد ایستاد.
ـ کاری با شما ندارم.
ـ پس با چه کسی کار دارید؟
مرد لبخند سردی زد.
ـ فقط میخوام با خانم کریمی چند دقیقه صحبت کنم.
قبل از اینکه من چیزی بگویم، محمدطاها جواب داد:
ـ هر حرفی دارید، به من بزنید.
ـ این موضوع به شما ربطی نداره.
ـ از وقتی همسرم شده، کاملاً به من ربط داره.
مرد چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام خندید.
ـ پس واقعاً عقد کردید...
چشمهای محمدطاها ریز شد.
ـ از کجا اینو میدونید؟
مرد چیزی نگفت.
فقط برگشت و سوار ماشین شد.
ماشین با سرعت از آنجا دور شد.
من با نگرانی به محمدطاها نگاه کردم.
ـ اون کی بود؟
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به من گفت:
ـ فعلاً فقط یک نفر که نباید بهش نزدیک بشید.
ـ ولی اسم منو میدونست.
ـ میدونم.
ـ از کجا؟
محمدطاها نفس عمیقی کشید.
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ قول میدم وقتی زمانش برسه، همهچیز رو برات توضیح بدم.
ـ و تا اون موقع؟
نگاهم کرد.
ـ فقط به من اعتماد کن.
برای اولین بار، در نگاهش چیزی دیدم که قبلاً ندیده بودم...
ترس.
نه ترس برای خودش.
ترس از اینکه اگر یک لحظه دیر برسد...
ممکن است هانیه را از دست بدهد.
در همان لحظه، چند خیابان آنطرفتر، مرد ناشناس گوشیاش را روی بلندگو گذاشت و گفت:
ـ مرحلهی اول انجام شد.
صدای فرد دیگری از پشت خط آمد:
ـ موسوی چطور؟
مرد لبخند زد.
ـ دقیقاً همونطور که انتظار داشتیم... از هانیه جدا نمیشه.
صدای پشت خط فقط یک جمله گفت:
ـ پس وقتشه نقشهی دوم رو اجرا کنیم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلوچهارم | سایهای که نزدیکتر میشود
از زبان محمدطاها
تا وقتی ماشین مشکی از دیدمان خارج نشد، نگاهم را از خیابان برنداشتم.
بعد آرام دستم را روی بیسیم گذاشتم.
ـ تیم یک، تعقیبش کنید. فقط نامحسوس... نمیخوام متوجه بشن.
صدای مأمور آمد:
ـ چشم، جناب موسوی.
بیسیم را خاموش کردم.
وقتی برگشتم، هانیه هنوز با نگرانی نگاهم میکرد.
لبخند کوتاهی زدم تا اضطرابش کمتر شود.
ـ برید داخل.
این بار اعتراضی نکرد.
سه نفری وارد بیمارستان شدند.
اما قبل از اینکه هانیه از در عبور کند، برای لحظهای برگشت و نگاهم کرد.
همان نگاه کافی بود تا بیشتر از قبل احساس مسئولیت کنم.
اگر کوچکترین اتفاقی برایش میافتاد...
هرگز خودم را نمیبخشیدم.
---
از زبان هانیه
همین که وارد بخش شدیم، سارا آه بلندی کشید.
ـ من هنوز دستام داره میلرزه...
مریم بطری آب را به او داد.
ـ آروم باش... فعلاً که رفت.
اما ذهن من جای دیگری بود.
چرا آن مرد اسم مرا میدانست؟
چرا از عقدمان خبر داشت؟
و مهمتر...
محمدطاها از چه چیزی میترسید؟
همین موقع تلفن همراهم لرزید.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
ـ جواب نده.
صدای محمدطاها از پشت سرم بود.
برگشتم.
نمیدانستم چه زمانی وارد شده بود.
گوشی را از دستم گرفت و بدون مکث تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد دوباره همان شماره زنگ زد.
این بار محمدطاها گوشی را خاموش کرد.
ـ از این به بعد، هیچ شماره ناشناسی رو جواب نمیدی.
ـ ولی شاید...
ـ نه.
لحنش آرام بود، اما جایی برای بحث نمیگذاشت.
فقط سرم را تکان دادم.
---
از زبان مرد ناشناس
ماشین آرام کنار خیابان توقف کرد.
راننده پرسید:
ـ حالا چی؟
لبخند زدم.
ـ حالا نوبت طعمه است.
ـ دختره؟
ـ نه...
نگاهم را به تصویر دوربین کوچکی که روی صفحه تبلت افتاده بود دوختم.
تصویر ورودی بیمارستان بود.
محمدطاها هنوز آنجا ایستاده بود.
آرام زمزمه کردم:
ـ خودِ موسوی...
راننده با تعجب گفت:
ـ یعنی هدف اصلی از اول اون بوده؟
لبخندم عمیقتر شد.
ـ هانیه فقط راه رسیدن به اونه.
همان لحظه گوشیام پیام کوتاهی دریافت کرد.
«مرحله دوم، امشب.»
گوشی را در جیبم گذاشتم.
ـ بازی تازه شروع شده...
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلوپنجم | کمین در تاریکی
از زبان محمدطاها
شب آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
اما تجربه به من یاد داده بود...
آرامترین شبها، گاهی خطرناکترین شبها هستند.
در اتاق مانیتورینگ بیمارستان، تصاویر دوربینها یکییکی روی صفحه جابهجا میشدند.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، تیم تعقیب گزارش داده ماشین مشکی بعد از چند بار تغییر مسیر، وارد یک پارکینگ متروکه شده و بعد ناپدید شده.
اخم کردم.
ـ یعنی از قبل مسیر فرار آماده کرده بودند...
ـ بله، جناب.
چند لحظه فکر کردم.
بعد گفتم:
ـ از امشب، حفاظت از خانم کریمی دو برابر میشه. هیچکس بدون هماهنگی بهش نزدیک نشه.
ـ چشم.
همان لحظه گوشی مخصوصم لرزید.
پیام فقط سه کلمه بود:
«دیر رسیدی، موسوی.»
قلبم برای لحظهای ایستاد.
شماره ناشناس بود.
سریع با بخش تماس گرفتم.
ـ وضعیت خانم کریمی؟
پرستار با تعجب گفت:
ـ همهچیز آرومه، جناب.
نفسی کشیدم.
اما حس بدی که در دلم افتاده بود، از بین نرفت.
---
از زبان هانیه
شیفتمان تمام شده بود.
من، سارا و مریم از رختکن بیرون آمدیم.
سارا خمیازه کشید.
ـ امروز انگار یه هفته طول کشید.
مریم خندید.
ـ فقط میخوام برسم خونه و بخوابم.
لبخند زدم، اما ذهنم هنوز درگیر اتفاق عصر بود.
وقتی به در خروجی رسیدیم، محمدطاها آنجا منتظرمان بود.
با دیدنش، سارا آرام در گوش مریم گفت:
ـ محافظ شخصی خانم دکتر رسید!
مریم لبخندش را پنهان کرد.
محمدطاها نزدیک آمد.
ـ آمادهاید؟
سر تکان دادم.
در همان لحظه، صدای ترمز شدیدی از خیابان بلند شد.
همه ناخودآگاه برگشتیم.
یک موتورسیکلت با سرعت از کنار بیمارستان رد شد.
ترکنشین، چیزی کوچک به سمت ورودی بیمارستان پرتاب کرد.
ـ بخوابید!
صدای فریاد محمدطاها همزمان با کشیده شدن من به پشت ستون بود.
وسیله با صدای محکمی روی زمین افتاد.
چند ثانیه...
سکوت.
همه نفسشان را حبس کرده بودند.
اما انفجاری رخ نداد.
یکی از نیروها با احتیاط جلو رفت.
شیء را برداشت.
یک جعبه کوچک مشکی بود.
محمدطاها جعبه را باز کرد.
داخل آن فقط یک پاکت سفید قرار داشت.
روی پاکت با خودکار مشکی نوشته شده بود:
«این فقط یک هشدار بود...»
محمدطاها نامه را آرام بست.
نگاهش دیگر شبیه قبل نبود.
این بار مطمئن شده بود...
دشمن فقط قصد ترساندن نداشت.
او برای اجرای نقشهای بزرگتر برگشته بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
شاید باورتون نشه
۱۵ پارت تقدیمتون
آمدن ملاقات من من دارم برای شما پارت میزارم 😂