eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
14 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت چهل‌وسوم | چند ثانیه تا خطر از زبان محمدطاها هنوز چند دقیقه با بیمارستان فاصله داشتم که گوشی مخصوصم به صدا درآمد. ـ موسوی. صدای یکی از نیروها با عجله گفت: ـ جناب، خودروی مشکی با پلاکی که فرستاده بودید، جلوی بیمارستان دیده شده. دستم روی فرمان محکم شد. ـ هانیه؟ ـ هنوز جلوی بیمارستانه. ـ هیچ اقدامی نکنید که جلب توجه بشه. من دو دقیقه دیگه می‌رسم. ـ چشم. تماس را قطع کردم. سرعتم را بیشتر کردم. --- از زبان هانیه سارا آرام گفت: ـ هانیه... من اصلاً از اون ماشین خوشم نمیاد. مریم هم اخم کرده بود. ـ شاید فقط تصادفیه. همان لحظه درِ ماشین مشکی کمی باز شد. مردی با کلاه از ماشین پیاده شد. نگاهش روی ما چرخید. بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم. سارا آرام دستم را گرفت. ـ هانیه... بیا برگردیم داخل بیمارستان. خواستم جواب بدهم که صدای آشنایی شنیدم. ـ هانیه! برگشتم. محمدطاها با قدم‌های سریع به طرفمان می‌آمد. چهره‌اش از همیشه جدی‌تر بود. به محض اینکه رسید، بین من و آن مرد ایستاد. بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد، آرام گفت: ـ شما سه نفر، داخل بیمارستان برید. با تعجب گفتم: ـ ولی... ـ هانیه، لطفاً. لحنش آن‌قدر محکم بود که مخالفت نکردم. مریم و سارا هم کنارم ایستادند. سارا زیر لب گفت: ـ این دفعه واقعاً اوضاع عادی نیست... در همین لحظه، مرد کلاهش را پایین کشید و خواست به سمت ما حرکت کند. محمدطاها یک قدم جلو رفت. ـ بایستید. مرد ایستاد. ـ کاری با شما ندارم. ـ پس با چه کسی کار دارید؟ مرد لبخند سردی زد. ـ فقط می‌خوام با خانم کریمی چند دقیقه صحبت کنم. قبل از اینکه من چیزی بگویم، محمدطاها جواب داد: ـ هر حرفی دارید، به من بزنید. ـ این موضوع به شما ربطی نداره. ـ از وقتی همسرم شده، کاملاً به من ربط داره. مرد چند ثانیه ساکت ماند. بعد آرام خندید. ـ پس واقعاً عقد کردید... چشم‌های محمدطاها ریز شد. ـ از کجا اینو می‌دونید؟ مرد چیزی نگفت. فقط برگشت و سوار ماشین شد. ماشین با سرعت از آنجا دور شد. من با نگرانی به محمدطاها نگاه کردم. ـ اون کی بود؟ برای چند لحظه سکوت کرد. بعد رو به من گفت: ـ فعلاً فقط یک نفر که نباید بهش نزدیک بشید. ـ ولی اسم منو می‌دونست. ـ می‌دونم. ـ از کجا؟ محمدطاها نفس عمیقی کشید. ـ هانیه... ـ بله؟ ـ قول می‌دم وقتی زمانش برسه، همه‌چیز رو برات توضیح بدم. ـ و تا اون موقع؟ نگاهم کرد. ـ فقط به من اعتماد کن. برای اولین بار، در نگاهش چیزی دیدم که قبلاً ندیده بودم... ترس. نه ترس برای خودش. ترس از اینکه اگر یک لحظه دیر برسد... ممکن است هانیه را از دست بدهد. در همان لحظه، چند خیابان آن‌طرف‌تر، مرد ناشناس گوشی‌اش را روی بلندگو گذاشت و گفت: ـ مرحله‌ی اول انجام شد. صدای فرد دیگری از پشت خط آمد: ـ موسوی چطور؟ مرد لبخند زد. ـ دقیقاً همون‌طور که انتظار داشتیم... از هانیه جدا نمی‌شه. صدای پشت خط فقط یک جمله گفت: ـ پس وقتشه نقشه‌ی دوم رو اجرا کنیم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت چهل‌وچهارم | سایه‌ای که نزدیک‌تر می‌شود از زبان محمدطاها تا وقتی ماشین مشکی از دیدمان خارج نشد، نگاهم را از خیابان برنداشتم. بعد آرام دستم را روی بی‌سیم گذاشتم. ـ تیم یک، تعقیبش کنید. فقط نامحسوس... نمی‌خوام متوجه بشن. صدای مأمور آمد: ـ چشم، جناب موسوی. بی‌سیم را خاموش کردم. وقتی برگشتم، هانیه هنوز با نگرانی نگاهم می‌کرد. لبخند کوتاهی زدم تا اضطرابش کمتر شود. ـ برید داخل. این بار اعتراضی نکرد. سه نفری وارد بیمارستان شدند. اما قبل از اینکه هانیه از در عبور کند، برای لحظه‌ای برگشت و نگاهم کرد. همان نگاه کافی بود تا بیشتر از قبل احساس مسئولیت کنم. اگر کوچک‌ترین اتفاقی برایش می‌افتاد... هرگز خودم را نمی‌بخشیدم. --- از زبان هانیه همین که وارد بخش شدیم، سارا آه بلندی کشید. ـ من هنوز دستام داره می‌لرزه... مریم بطری آب را به او داد. ـ آروم باش... فعلاً که رفت. اما ذهن من جای دیگری بود. چرا آن مرد اسم مرا می‌دانست؟ چرا از عقدمان خبر داشت؟ و مهم‌تر... محمدطاها از چه چیزی می‌ترسید؟ همین موقع تلفن همراهم لرزید. شماره ناشناس. اخم کردم. ـ جواب نده. صدای محمدطاها از پشت سرم بود. برگشتم. نمی‌دانستم چه زمانی وارد شده بود. گوشی را از دستم گرفت و بدون مکث تماس را رد کرد. چند ثانیه بعد دوباره همان شماره زنگ زد. این بار محمدطاها گوشی را خاموش کرد. ـ از این به بعد، هیچ شماره ناشناسی رو جواب نمی‌دی. ـ ولی شاید... ـ نه. لحنش آرام بود، اما جایی برای بحث نمی‌گذاشت. فقط سرم را تکان دادم. --- از زبان مرد ناشناس ماشین آرام کنار خیابان توقف کرد. راننده پرسید: ـ حالا چی؟ لبخند زدم. ـ حالا نوبت طعمه است. ـ دختره؟ ـ نه... نگاهم را به تصویر دوربین کوچکی که روی صفحه تبلت افتاده بود دوختم. تصویر ورودی بیمارستان بود. محمدطاها هنوز آنجا ایستاده بود. آرام زمزمه کردم: ـ خودِ موسوی... راننده با تعجب گفت: ـ یعنی هدف اصلی از اول اون بوده؟ لبخندم عمیق‌تر شد. ـ هانیه فقط راه رسیدن به اونه. همان لحظه گوشی‌ام پیام کوتاهی دریافت کرد. «مرحله دوم، امشب.» گوشی را در جیبم گذاشتم. ـ بازی تازه شروع شده... 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت چهل‌وپنجم | کمین در تاریکی از زبان محمدطاها شب آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. اما تجربه به من یاد داده بود... آرام‌ترین شب‌ها، گاهی خطرناک‌ترین شب‌ها هستند. در اتاق مانیتورینگ بیمارستان، تصاویر دوربین‌ها یکی‌یکی روی صفحه جابه‌جا می‌شدند. یکی از نیروها گفت: ـ جناب، تیم تعقیب گزارش داده ماشین مشکی بعد از چند بار تغییر مسیر، وارد یک پارکینگ متروکه شده و بعد ناپدید شده. اخم کردم. ـ یعنی از قبل مسیر فرار آماده کرده بودند... ـ بله، جناب. چند لحظه فکر کردم. بعد گفتم: ـ از امشب، حفاظت از خانم کریمی دو برابر می‌شه. هیچ‌کس بدون هماهنگی بهش نزدیک نشه. ـ چشم. همان لحظه گوشی مخصوصم لرزید. پیام فقط سه کلمه بود: «دیر رسیدی، موسوی.» قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. شماره ناشناس بود. سریع با بخش تماس گرفتم. ـ وضعیت خانم کریمی؟ پرستار با تعجب گفت: ـ همه‌چیز آرومه، جناب. نفسی کشیدم. اما حس بدی که در دلم افتاده بود، از بین نرفت. --- از زبان هانیه شیفتمان تمام شده بود. من، سارا و مریم از رختکن بیرون آمدیم. سارا خمیازه کشید. ـ امروز انگار یه هفته طول کشید. مریم خندید. ـ فقط می‌خوام برسم خونه و بخوابم. لبخند زدم، اما ذهنم هنوز درگیر اتفاق عصر بود. وقتی به در خروجی رسیدیم، محمدطاها آنجا منتظرمان بود. با دیدنش، سارا آرام در گوش مریم گفت: ـ محافظ شخصی خانم دکتر رسید! مریم لبخندش را پنهان کرد. محمدطاها نزدیک آمد. ـ آماده‌اید؟ سر تکان دادم. در همان لحظه، صدای ترمز شدیدی از خیابان بلند شد. همه ناخودآگاه برگشتیم. یک موتورسیکلت با سرعت از کنار بیمارستان رد شد. ترک‌نشین، چیزی کوچک به سمت ورودی بیمارستان پرتاب کرد. ـ بخوابید! صدای فریاد محمدطاها همزمان با کشیده شدن من به پشت ستون بود. وسیله با صدای محکمی روی زمین افتاد. چند ثانیه... سکوت. همه نفسشان را حبس کرده بودند. اما انفجاری رخ نداد. یکی از نیروها با احتیاط جلو رفت. شیء را برداشت. یک جعبه کوچک مشکی بود. محمدطاها جعبه را باز کرد. داخل آن فقط یک پاکت سفید قرار داشت. روی پاکت با خودکار مشکی نوشته شده بود: «این فقط یک هشدار بود...» محمدطاها نامه را آرام بست. نگاهش دیگر شبیه قبل نبود. این بار مطمئن شده بود... دشمن فقط قصد ترساندن نداشت. او برای اجرای نقشه‌ای بزرگ‌تر برگشته بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
شاید باورتون نشه ۱۵ پارت تقدیمتون آمدن ملاقات من من دارم برای شما پارت میزارم 😂
حتما داخل ناشناس شرکت کنید
🌙 پارت چهل‌وششم | اولین سرنخ از زبان محمدطاها پاکت را بدون اینکه کسی به آن دست بزند، داخل کیسه مخصوص شواهد گذاشتم. یکی از نیروها نزدیک شد. ـ جناب، تیم خنثی‌سازی تأیید کرد که داخل جعبه هیچ ماده منفجره‌ای نبوده. سر تکان دادم. ـ اثر انگشت؟ ـ در حال بررسیه. نگاهم دوباره به ورودی بیمارستان افتاد. هانیه، سارا و مریم هنوز شوکه بودند. به طرفشان رفتم. ـ حالتون خوبه؟ هانیه آرام گفت: ـ آره... ولی اینا واقعاً از من چی می‌خوان؟ برای لحظه‌ای سکوت کردم. دلم می‌خواست حقیقت را بگویم... اما هنوز زود بود. ـ فعلاً فقط می‌خوام مراقب خودت باشی. همان لحظه تلفنم زنگ خورد. یکی از نیروهای تعقیب بود. ـ جناب موسوی، دوربین‌های خیابان تصویر موتورسیکلت رو ثبت کردن. ـ پلاکش؟ ـ پلاک جعلیه... اما یه نکته جالب پیدا کردیم. ـ بگو. ـ ترک‌نشین، موقع پرتاب جعبه، آستینش کنار رفته. روی مچ دستش یه خالکوبی دیده می‌شه... شکل یه عقاب. چشم‌هایم تنگ شد. عقاب... این نشان را قبلاً دیده بودم. سال‌ها پیش... در یکی از سخت‌ترین پرونده‌های امنیتی. --- از زبان هانیه در راه خانه، سکوت بین من و محمدطاها سنگین شده بود. بالاخره پرسیدم: ـ تو اون علامت رو می‌شناختی، مگه نه؟ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آهسته جواب داد: ـ شاید. ـ یعنی چی شاید؟ ـ یعنی هنوز مطمئن نیستم. به شیشه ماشین خیره شدم. دیگر نمی‌توانستم فقط تماشاگر باشم. ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ هر اتفاقی افتاده، من حق دارم بدونم. نگاهش برای لحظه‌ای به من افتاد. ـ حق با توئه... ـ پس بگو. دستش روی فرمان محکم‌تر شد. ـ قول می‌دم... اما اول باید مطمئن بشم حدسم درسته. قبل از اینکه چیزی بگویم، تلفنش دوباره زنگ خورد. ـ موسوی. صدای پشت خط مضطرب بود. ـ جناب... اثر انگشت روی پاکت شناسایی شد. ـ متعلق به کیه؟ چند ثانیه سکوت. بعد صدای مأمور لرزید. ـ صاحب اثر انگشت... سه سال پیش رسماً در یک عملیات کشته اعلام شده بود. ابروهایم در هم رفت. محمدطاها آرام پرسید: ـ اسمش؟ ـ کامران رادمنش. رنگ از چهره محمدطاها پرید. او این اسم را به‌خوبی می‌شناخت... و اگر گزارش درست بود... یعنی کسی که سه سال پیش مرده بود، حالا دوباره برگشته بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت چهل‌وهفتم | مردی که نباید زنده می‌بود از زبان محمدطاها ـ کامران رادمنش؟ صدای مأمور از پشت خط دوباره آمد: ـ بله، جناب. چند ثانیه سکوت کردم. اسمش مثل یک خاطره‌ی قدیمی برگشته بود؛ خاطره‌ای که قرار بود برای همیشه دفن شده باشد. ـ مطمئنید؟ ـ اثر انگشت با سوابق ثبت‌شده مطابقت داره. نگاهم را به هانیه انداختم. نباید می‌فهمید. حداقل نه هنوز. تماس را قطع کردم. هانیه با نگرانی پرسید: ـ کی بود؟ ـ یکی از نیروها. ـ درباره همون مرد؟ مکث کردم. ـ آره. ابروهایش بالا رفت. ـ چی گفت؟ قبل از اینکه جواب بدهم، سارا با عجله از بیمارستان بیرون آمد. ـ محمدطاها! برگشتم. ـ چی شده؟ سارا نفس‌نفس‌زنان گفت: ـ مریم داخل بخشه... یکی دنبالش کرده! یک لحظه خشکم زد. ـ مطمئنی؟ ـ خودش گفت یه مرد ناشناس چند دقیقه‌ست از دور نگاهش می‌کنه. هانیه رنگش پرید. ـ محمدطاها... نگاهش کردم. ـ شما اینجا بمونید. ـ ولی مریم... ـ من می‌رم. به یکی از نیروها اشاره کردم. ـ کنار هانیه بمون. و سریع وارد بیمارستان شدم. --- از زبان هانیه قلبم تند می‌زد. همه‌چیز داشت به هم مربوط می‌شد. ماشین مشکی... نامه... مرد ناشناس... و حالا مریم. سارا کنارم ایستاده بود. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ تو هم حس می‌کنی اینا اتفاقی نیست؟ نگاهش کردم. ـ آره. همان لحظه گوشی‌ام لرزید. یک پیام ناشناس. فقط یک عکس. عکسِ من و محمدطاها جلوی بیمارستان. زیر عکس نوشته بود: «گفتم که مرحله‌ی اول فقط یک هشدار بود.» نفسم بند آمد. سارا پرسید: ـ چی شده؟ گوشی را آرام پایین آوردم. ـ هیچ... اما خودم می‌دانستم. از این لحظه به بعد... دیگر هیچ‌چیز عادی نبود. و بدتر از همه این بود که کسی، هر لحظه، ما را زیر نظر داشت. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت چهل‌وهشتم | تعقیب در راهرو از زبان محمدطاها راهروی بیمارستان تقریباً خلوت بود. صدای قدم‌هایم در فضای سفید و طولانی راهرو می‌پیچید. مریم کجا بود؟ از بی‌سیم پرسیدم: ـ موقعیت خانم کریمی؟ جواب آمد: ـ طبقه دوم، راهروی شرقی. با سرعت از پله‌ها بالا رفتم. هنوز به انتهای راهرو نرسیده بودم که مریم را دیدم. کنار دستگاه آب ایستاده بود. اما تنها نبود. مردی چند متر آن‌طرف‌تر پشت به من ایستاده بود. مریم متوجه حضورم شد. ـ محمدطاها! مرد برگشت. برای یک لحظه نگاهش با من تلاقی کرد. همان نگاه کافی بود. خودش بود. نه کامران... اما یکی از آدم‌های او. مرد ناگهان دوید. ـ بایست! به دنبالش دویدم. از راهرو پیچید و وارد راه‌پله شد. صدای قدم‌هایش پایین رفت. وقتی به طبقه همکف رسیدم، در خروجی را باز کرد و وارد پارکینگ شد. یکی از نیروها از سمت دیگر رسید. ـ جناب! مرد سوار یک خودرو شد. ماشین با سرعت حرکت کرد. به نیرو گفتم: ـ تعقیبش کنید، ولی فاصله رو حفظ کنید. ـ چشم. مریم هنوز شوکه کنار در ایستاده بود. نزدیکش رفتم. ـ حالتون خوبه؟ سرش را تکان داد. ـ فقط... اون مرد چند دقیقه بود دنبالم می‌اومد. ـ چیزی گفت؟ ـ نه. مکث کرد. ـ ولی یه چیز انداخت جلوی پام. ـ چی؟ مریم از جیب روپوشش یک کاغذ بیرون آورد. گرفتمش. روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود: «دکتر بعدی، هانیه است.» چشم‌هایم روی جمله ثابت ماند. این دیگر هشدار نبود. تهدید مستقیم بود. --- از زبان هانیه وقتی محمدطاها برگشت، از چهره‌اش فهمیدم اتفاقی افتاده. ـ مریم خوبه؟ ـ آره. ـ پس چی شده؟ نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت کرد. ـ باید امشب جایی بری که امنیتش بیشتر باشه. اخم کردم. ـ کجا؟ ـ پیش خانواده‌ات. ـ چرا؟ جواب نداد. قدم جلو گذاشتم. ـ محمدطاها، این بار دیگه نمی‌تونی بگی «به‌م اعتماد کن». نگاهش کردم. ـ من باید بدونم چه خبره. چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد آهسته گفت: ـ اسم کسی که دنبالتونه... کامران رادمنشه. نفسم در سینه حبس شد. ـ ولی... اون مرده. محمدطاها نگاهش را پایین انداخت. ـ ظاهراً نه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت چهل‌ونهم | حقیقتی که پنهان مانده بود از زبان هانیه ـ ظاهراً نه؟ صدای خودم هم برایم غریبه بود. ـ یعنی چی «ظاهراً نه»؟! محمدطاها چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ یعنی سه سال پیش، پرونده‌ای تشکیل شد که همه فکر می‌کردن با مرگ کامران رادمنش تموم شده. ـ ولی تموم نشده... ـ نه. سارا و مریم که کمی دورتر ایستاده بودند، با تعجب به ما نگاه می‌کردند. من یک قدم جلو رفتم. ـ تو از قبل می‌شناختیش؟ محمدطاها نگاهش را به من دوخت. ـ بله. قلبم فرو ریخت. ـ از کجا؟ ـ از یه مأموریت قدیمی. ـ و چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟ نفس عمیقی کشید. ـ چون نمی‌خواستم تو وارد این ماجرا بشی. با ناراحتی گفتم: ـ ولی الان واردش شدم! سکوت کرد. حق با من بود. همان لحظه یکی از نیروها با عجله نزدیک شد. ـ جناب موسوی، یه خبر جدید داریم. محمدطاها برگشت. ـ چی شده؟ ـ خودرویی که اون مرد سوارش شد، چند دقیقه پیش پیدا شده. ـ کجا؟ مأمور گوشی‌اش را نشان داد. ـ نزدیک خونه خانم کریمی. خشکم زد. محمدطاها فوراً به من نگاه کرد. ـ هانیه... دیگر صدایش آرام نبود. ـ باید همین الان حرکت کنیم. --- از زبان محمدطاها داخل ماشین، هانیه کنارم نشسته بود. دست‌هایش را روی کیفش قفل کرده بود. نگاهش به خیابان بود. می‌دانستم ترسیده. اما چیزی که بیشتر نگرانم می‌کرد این بود که دشمن، خانه‌ی او را هم پیدا کرده بود. با بی‌سیم گفتم: ـ تیم دو، مسیر خونه خانم کریمی رو بررسی کنید. ـ چشم. چند دقیقه بعد جواب آمد: ـ مسیر امنه. کمی آرام شدم. اما ناگهان چراغ‌های یک ماشین پشت سرمان روشن شد. ماشین فاصله‌اش را حفظ کرده بود. به آینه نگاه کردم. همان خودرو چند پیچ قبل هم پشت سرمان بود. آرام گفتم: ـ کمربندت رو ببند. هانیه با تعجب پرسید: ـ چی شده؟ ـ هیچی. فقط ببند. ماشین پشت سرمان سرعت گرفت. من هم سرعت را کمی بیشتر کردم. هانیه متوجه شد. ـ محمدطاها... اون ماشین دنبالمونه؟ جواب ندادم. چند ثانیه بعد بی‌سیم روشن شد. ـ جناب موسوی، خودروی مشکوک پشت سر شماست. نگاهم را به آینه دوختم. ـ می‌دونم. صدای مأمور آمد: ـ دستور؟ لبخند خیلی کوتاهی زدم. ـ فعلاً فرار نمی‌کنیم. مکث کردم. ـ می‌خوام بدونم مقصدشون کجاست. هانیه با نگرانی نگاهم کرد. و من فقط یک فکر در سرم داشتم: این بار، شکارچی باید بفهمد که خودش هم زیر نظر است. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهم | تعقیب خاموش از زبان محمدطاها ماشین پشت سرمان همچنان فاصله‌اش را حفظ کرده بود. نه آن‌قدر نزدیک که شک‌برانگیز شود... نه آن‌قدر دور که گمش کنیم. هانیه آرام پرسید: ـ می‌خوای باهاشون درگیر بشی؟ نگاهم روی آینه بود. ـ نه. ـ پس چرا سرعت رو کم نمی‌کنی؟ ـ چون می‌خوام ببینم ما رو تا کجا دنبال می‌کنن. چند لحظه بعد، خودرو پشت سرمان مسیرش را عوض کرد. ـ پیچید. هانیه نفس راحتی کشید. اما من لبخند نزدم. ـ نه... فقط می‌خواد فکر کنیم که پیچیده. بی‌سیم را برداشتم. ـ تیم یک، مسیر فرعی شمالی رو پوشش بدید. تیم دو، از فاصله دور دنبال خودرو برید. صدای مأمور آمد: ـ دریافت شد. --- از زبان هانیه برای اولین بار متوجه شدم محمدطاها چقدر با دقت اطرافش را بررسی می‌کند. هر چراغ... هر ماشین... هر پیچ خیابان. انگار همیشه منتظر یک اتفاق بود. آرام گفتم: ـ محمدطاها؟ ـ جانم؟ ـ تو همیشه این‌قدر جدی‌ای؟ برای چند ثانیه نگاهم کرد. بعد لبخند کوچکی زد. ـ نه. متعجب شدم. ـ پس کی شوخی می‌کنی؟ ـ وقتی مطمئن باشم کسی نمی‌خواد منو بکشه! با وجود شرایط، خنده‌ام گرفت. ـ خیلی بامزه‌ای! ـ بالاخره یکی باید توی این ماشین بخنده. برای چند لحظه فضای سنگین ماشین شکست. اما درست همان موقع گوشی مخصوصش زنگ خورد. لبخند از صورتش محو شد. ـ موسوی. صدای مأمور از پشت خط آمد: ـ جناب، خودرو وارد یک کوچه فرعی شد. ـ پلاک؟ ـ همون پلاک جعلی. ـ راننده؟ ـ هنوز مشخص نیست. محمدطاها کمی مکث کرد. ـ تصویر دوربین رو بفرستید. --- از زبان محمدطاها تصویر روی گوشی ظاهر شد. راننده ماسک زده بود. اما وقتی سرش را کمی چرخاند، صورتش برای یک لحظه مشخص شد. چشم‌هایم ثابت ماند. این چهره را می‌شناختم. ـ غیرممکنه... هانیه پرسید: ـ چی شده؟ گوشی را پایین آوردم. ـ هیچی. اما این بار واقعاً نمی‌توانستم چیزی بگویم. چون راننده کسی بود که من شخصاً... سه سال پیش در همان عملیات دیده بودم. و اگر تصویر درست بود، یعنی ما فقط با کامران رادمنش طرف نبودیم. یک نفر از داخل پرونده، زنده مانده بود. همان لحظه پیام دیگری آمد: «اگر می‌خواهی هانیه سالم بماند، فردا ساعت هشت، تنها بیا.» آدرس پایین پیام را دیدم. آرام زیر لب گفتم: ـ بازی داره جدی می‌شه... هانیه نگاهم کرد. ـ چی گفتن؟ گوشی را خاموش کردم. ـ هیچی. اما خودم می‌دانستم. فردا ساعت هشت... قرار بود گذشته دوباره روبه‌رویم بایستد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاه‌ویکم | قرار ساعت هشت از زبان هانیه از وقتی محمدطاها پیام را خوانده بود، دیگر حرف نمی‌زد. هر چند دقیقه یک‌بار به صفحه گوشی‌اش نگاه می‌کرد و دوباره آن را خاموش می‌کرد. بالاخره طاقت نیاوردم. ـ محمدطاها؟ ـ جانم؟ ـ چیزی شده. این بار جواب نداد. ـ من از سکوتت بیشتر می‌ترسم تا از اون آدم‌ها. دستش روی فرمان کمی شل شد. ـ فردا یه قرار دارم. ـ کجا؟ ـ هنوز معلوم نیست. ـ با کی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ نمی‌دونم. با تعجب نگاهش کردم. ـ یعنی یکی بهت پیام داده و تو نمی‌دونی کیه؟ ـ دقیقاً. ـ پس چرا می‌خوای بری؟ نگاهم کرد. ـ چون اگر نرم، ممکنه اون‌ها سراغ تو بیان. حرفش باعث شد ساکت شوم. او دوباره به خیابان نگاه کرد. ـ ولی یه چیزی رو بهت قول می‌دم. ـ چی؟ ـ تنها نمی‌رم. ابرو بالا انداختم. ـ خودش گفته تنها بری. لبخند خیلی کوتاهی زد. ـ منم نگفتم حرفش رو گوش می‌کنم. --- از زبان محمدطاها به خانه که رسیدیم، نیروها از قبل اطراف ساختمان مستقر شده بودند. هانیه پیاده شد. قبل از اینکه وارد شود، برگشت. ـ محمدطاها... ـ بله؟ ـ مواظب خودت باش. برای لحظه‌ای چیزی نگفتم. همین جمله ساده، بیشتر از هر دستوری روی من اثر گذاشت. ـ تو هم مواظب خودت باش. هانیه وارد ساختمان شد. وقتی در بسته شد، بی‌سیم را روشن کردم. ـ همه گوش کنید. چند صدای کوتاه آمد: ـ بله، جناب. ـ از امشب، هیچ‌کس بدون شناسایی کامل وارد این محدوده نمی‌شه. ـ چشم. گوشی‌ام دوباره لرزید. پیام جدید: «فکر نکن می‌تونی ما رو دور بزنی.» زیر پیام، یک عکس بود. عکس هانیه... درست همان لحظه‌ای که وارد خانه شده بود. نفسم سنگین شد. یعنی کسی هنوز نزدیک بود. خیلی نزدیک. --- از زبان هانیه داخل اتاقم نشسته بودم. سعی می‌کردم به اتفاقات امروز فکر نکنم. اما ناگهان صدای افتادن چیزی از حیاط آمد. بلند شدم. پرده را کنار زدم. حیاط تاریک بود. چیزی دیده نمی‌شد. گوشی‌ام را برداشتم و برای محمدطاها پیام نوشتم: «یه صدایی شنیدم.» هنوز پیام ارسال نشده بود که چراغ اتاقم خاموش شد. خشکم زد. بعد... صدای آرامی از پشت پنجره آمد. تق... تق... نفسم حبس شد. گوشی را محکم در دستم گرفتم. دوباره صدای تق‌تق آمد. این بار واضح‌تر. و بعد، صدای مردی از پشت پنجره: ـ هانیه... چشم‌هایم از ترس باز ماند. چطور اسمم را می‌دانست؟ صدای محمدطاها را از پشت در شنیدم: ـ هانیه! در رو باز نکن! و درست همان لحظه... صدای شکستن شیشه در اتاقم پیچید. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاه‌ودوم | پشت پنجره از زبان هانیه صدای شکستن شیشه باعث شد جیغ کوتاهی بکشم. چند قدم عقب رفتم. سایه‌ای پشت پرده تکان خورد. در همان لحظه در اتاق با شدت باز شد. محمدطاها وارد شد. ـ هانیه! به طرفم آمد. ـ خوبی؟ فقط سرم را تکان دادم. چشمم به پنجره بود. ـ اون... اونجا بود. محمدطاها سریع به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. هیچ‌کس نبود. فقط شیشه شکسته روی زمین ریخته بود. یکی از نیروها از راهرو وارد شد. ـ جناب! ـ محوطه رو ببندید. هیچ‌کس خارج نشه. ـ چشم. محمدطاها خم شد و چیزی را از کنار پنجره برداشت. یک تکه کاغذ کوچک. بازش کرد. روی آن نوشته شده بود: «دفعه بعد، شیشه نمی‌شکند.» چهره محمدطاها درهم رفت. کاغذ را داخل کیسه شواهد گذاشت. بعد رو به من کرد. ـ هانیه، از این لحظه دیگه تنها نمی‌مونی. با صدای لرزان پرسیدم: ـ یعنی چی؟ ـ یعنی هر جا بری، یکی از نیروها همراهته. ـ حتی بیمارستان؟ ـ مخصوصاً بیمارستان. --- از زبان محمدطاها بیرون اتاق، یکی از نیروها منتظرم بود. آرام پرسید: ـ چیزی پیدا کردید؟ ـ هنوز نه. ـ دوربین‌ها چی؟ ـ داریم بررسی می‌کنیم. گوشی‌ام زنگ خورد. ـ موسوی. صدای مأمور کنترل دوربین‌ها آمد: ـ جناب، یه تصویر داریم. ـ بفرست. چند ثانیه بعد عکس روی گوشی ظاهر شد. مردی با لباس تیره، چند دقیقه قبل از حادثه، از کنار دیوار خانه عبور کرده بود. صورتش مشخص نبود. اما روی دست راستش... همان خالکوبی عقاب دیده می‌شد. اخم کردم. ـ این عکس رو برای من نگه دارید. به هیچ‌کس منتقل نشه. ـ چشم. تماس را قطع کردم. اما یک سؤال ذهنم را رها نمی‌کرد: چطور توانسته بود از حلقه امنیتی عبور کند؟ جواب فقط یک چیز بود. کمک از داخل. یعنی یکی از آدم‌های خودمان اطلاعات می‌داد. --- از زبان هانیه صبح نزدیک بود. روی مبل نشسته بودم و یک لیوان آب در دستم بود. محمدطاها روبه‌رویم ایستاده بود. گفتم: ـ تو هنوز می‌خوای فردا بری اون قرار؟ ـ بله. ـ با این اتفاقی که افتاد؟ ـ دقیقاً به خاطر همین اتفاق. نگاهش کردم. ـ چرا؟ آرام جواب داد: ـ چون کسی که امشب وارد خونه شد، می‌خواست منو بترسونه. مکث کرد. ـ و من نمی‌ذارم فکر کنه موفق شده. نگاهش محکم بود. اما پشت آن نگاه... خستگی و نگرانی پنهان شده بود. همان لحظه تلفنش پیام گرفت. او پیام را خواند. رنگ صورتش تغییر کرد. ـ چی شده؟ این بار گوشی را به طرفم گرفت. پیام فقط یک جمله بود: «یکی از آدم‌های خودت کنارته.» به صفحه خیره شدم. محمدطاها آرام گفت: ـ از این لحظه، به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنیم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...