🌙 پارت چهلوششم | اولین سرنخ
از زبان محمدطاها
پاکت را بدون اینکه کسی به آن دست بزند، داخل کیسه مخصوص شواهد گذاشتم.
یکی از نیروها نزدیک شد.
ـ جناب، تیم خنثیسازی تأیید کرد که داخل جعبه هیچ ماده منفجرهای نبوده.
سر تکان دادم.
ـ اثر انگشت؟
ـ در حال بررسیه.
نگاهم دوباره به ورودی بیمارستان افتاد.
هانیه، سارا و مریم هنوز شوکه بودند.
به طرفشان رفتم.
ـ حالتون خوبه؟
هانیه آرام گفت:
ـ آره... ولی اینا واقعاً از من چی میخوان؟
برای لحظهای سکوت کردم.
دلم میخواست حقیقت را بگویم...
اما هنوز زود بود.
ـ فعلاً فقط میخوام مراقب خودت باشی.
همان لحظه تلفنم زنگ خورد.
یکی از نیروهای تعقیب بود.
ـ جناب موسوی، دوربینهای خیابان تصویر موتورسیکلت رو ثبت کردن.
ـ پلاکش؟
ـ پلاک جعلیه... اما یه نکته جالب پیدا کردیم.
ـ بگو.
ـ ترکنشین، موقع پرتاب جعبه، آستینش کنار رفته. روی مچ دستش یه خالکوبی دیده میشه... شکل یه عقاب.
چشمهایم تنگ شد.
عقاب...
این نشان را قبلاً دیده بودم.
سالها پیش...
در یکی از سختترین پروندههای امنیتی.
---
از زبان هانیه
در راه خانه، سکوت بین من و محمدطاها سنگین شده بود.
بالاخره پرسیدم:
ـ تو اون علامت رو میشناختی، مگه نه؟
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته جواب داد:
ـ شاید.
ـ یعنی چی شاید؟
ـ یعنی هنوز مطمئن نیستم.
به شیشه ماشین خیره شدم.
دیگر نمیتوانستم فقط تماشاگر باشم.
ـ محمدطاها...
ـ جانم؟
ـ هر اتفاقی افتاده، من حق دارم بدونم.
نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
ـ حق با توئه...
ـ پس بگو.
دستش روی فرمان محکمتر شد.
ـ قول میدم... اما اول باید مطمئن بشم حدسم درسته.
قبل از اینکه چیزی بگویم، تلفنش دوباره زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای پشت خط مضطرب بود.
ـ جناب... اثر انگشت روی پاکت شناسایی شد.
ـ متعلق به کیه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مأمور لرزید.
ـ صاحب اثر انگشت... سه سال پیش رسماً در یک عملیات کشته اعلام شده بود.
ابروهایم در هم رفت.
محمدطاها آرام پرسید:
ـ اسمش؟
ـ کامران رادمنش.
رنگ از چهره محمدطاها پرید.
او این اسم را بهخوبی میشناخت...
و اگر گزارش درست بود...
یعنی کسی که سه سال پیش مرده بود،
حالا دوباره برگشته بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلوهفتم | مردی که نباید زنده میبود
از زبان محمدطاها
ـ کامران رادمنش؟
صدای مأمور از پشت خط دوباره آمد:
ـ بله، جناب.
چند ثانیه سکوت کردم.
اسمش مثل یک خاطرهی قدیمی برگشته بود؛ خاطرهای که قرار بود برای همیشه دفن شده باشد.
ـ مطمئنید؟
ـ اثر انگشت با سوابق ثبتشده مطابقت داره.
نگاهم را به هانیه انداختم.
نباید میفهمید.
حداقل نه هنوز.
تماس را قطع کردم.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ کی بود؟
ـ یکی از نیروها.
ـ درباره همون مرد؟
مکث کردم.
ـ آره.
ابروهایش بالا رفت.
ـ چی گفت؟
قبل از اینکه جواب بدهم، سارا با عجله از بیمارستان بیرون آمد.
ـ محمدطاها!
برگشتم.
ـ چی شده؟
سارا نفسنفسزنان گفت:
ـ مریم داخل بخشه... یکی دنبالش کرده!
یک لحظه خشکم زد.
ـ مطمئنی؟
ـ خودش گفت یه مرد ناشناس چند دقیقهست از دور نگاهش میکنه.
هانیه رنگش پرید.
ـ محمدطاها...
نگاهش کردم.
ـ شما اینجا بمونید.
ـ ولی مریم...
ـ من میرم.
به یکی از نیروها اشاره کردم.
ـ کنار هانیه بمون.
و سریع وارد بیمارستان شدم.
---
از زبان هانیه
قلبم تند میزد.
همهچیز داشت به هم مربوط میشد.
ماشین مشکی...
نامه...
مرد ناشناس...
و حالا مریم.
سارا کنارم ایستاده بود.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ تو هم حس میکنی اینا اتفاقی نیست؟
نگاهش کردم.
ـ آره.
همان لحظه گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک عکس.
عکسِ من و محمدطاها جلوی بیمارستان.
زیر عکس نوشته بود:
«گفتم که مرحلهی اول فقط یک هشدار بود.»
نفسم بند آمد.
سارا پرسید:
ـ چی شده؟
گوشی را آرام پایین آوردم.
ـ هیچ...
اما خودم میدانستم.
از این لحظه به بعد...
دیگر هیچچیز عادی نبود.
و بدتر از همه این بود که کسی، هر لحظه، ما را زیر نظر داشت.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلوهشتم | تعقیب در راهرو
از زبان محمدطاها
راهروی بیمارستان تقریباً خلوت بود.
صدای قدمهایم در فضای سفید و طولانی راهرو میپیچید.
مریم کجا بود؟
از بیسیم پرسیدم:
ـ موقعیت خانم کریمی؟
جواب آمد:
ـ طبقه دوم، راهروی شرقی.
با سرعت از پلهها بالا رفتم.
هنوز به انتهای راهرو نرسیده بودم که مریم را دیدم.
کنار دستگاه آب ایستاده بود.
اما تنها نبود.
مردی چند متر آنطرفتر پشت به من ایستاده بود.
مریم متوجه حضورم شد.
ـ محمدطاها!
مرد برگشت.
برای یک لحظه نگاهش با من تلاقی کرد.
همان نگاه کافی بود.
خودش بود.
نه کامران...
اما یکی از آدمهای او.
مرد ناگهان دوید.
ـ بایست!
به دنبالش دویدم.
از راهرو پیچید و وارد راهپله شد.
صدای قدمهایش پایین رفت.
وقتی به طبقه همکف رسیدم، در خروجی را باز کرد و وارد پارکینگ شد.
یکی از نیروها از سمت دیگر رسید.
ـ جناب!
مرد سوار یک خودرو شد.
ماشین با سرعت حرکت کرد.
به نیرو گفتم:
ـ تعقیبش کنید، ولی فاصله رو حفظ کنید.
ـ چشم.
مریم هنوز شوکه کنار در ایستاده بود.
نزدیکش رفتم.
ـ حالتون خوبه؟
سرش را تکان داد.
ـ فقط... اون مرد چند دقیقه بود دنبالم میاومد.
ـ چیزی گفت؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی یه چیز انداخت جلوی پام.
ـ چی؟
مریم از جیب روپوشش یک کاغذ بیرون آورد.
گرفتمش.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دکتر بعدی، هانیه است.»
چشمهایم روی جمله ثابت ماند.
این دیگر هشدار نبود.
تهدید مستقیم بود.
---
از زبان هانیه
وقتی محمدطاها برگشت، از چهرهاش فهمیدم اتفاقی افتاده.
ـ مریم خوبه؟
ـ آره.
ـ پس چی شده؟
نگاهم کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ باید امشب جایی بری که امنیتش بیشتر باشه.
اخم کردم.
ـ کجا؟
ـ پیش خانوادهات.
ـ چرا؟
جواب نداد.
قدم جلو گذاشتم.
ـ محمدطاها، این بار دیگه نمیتونی بگی «بهم اعتماد کن».
نگاهش کردم.
ـ من باید بدونم چه خبره.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ اسم کسی که دنبالتونه...
کامران رادمنشه.
نفسم در سینه حبس شد.
ـ ولی... اون مرده.
محمدطاها نگاهش را پایین انداخت.
ـ ظاهراً نه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلونهم | حقیقتی که پنهان مانده بود
از زبان هانیه
ـ ظاهراً نه؟
صدای خودم هم برایم غریبه بود.
ـ یعنی چی «ظاهراً نه»؟!
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ یعنی سه سال پیش، پروندهای تشکیل شد که همه فکر میکردن با مرگ کامران رادمنش تموم شده.
ـ ولی تموم نشده...
ـ نه.
سارا و مریم که کمی دورتر ایستاده بودند، با تعجب به ما نگاه میکردند.
من یک قدم جلو رفتم.
ـ تو از قبل میشناختیش؟
محمدطاها نگاهش را به من دوخت.
ـ بله.
قلبم فرو ریخت.
ـ از کجا؟
ـ از یه مأموریت قدیمی.
ـ و چرا هیچوقت چیزی نگفتی؟
نفس عمیقی کشید.
ـ چون نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.
با ناراحتی گفتم:
ـ ولی الان واردش شدم!
سکوت کرد.
حق با من بود.
همان لحظه یکی از نیروها با عجله نزدیک شد.
ـ جناب موسوی، یه خبر جدید داریم.
محمدطاها برگشت.
ـ چی شده؟
ـ خودرویی که اون مرد سوارش شد، چند دقیقه پیش پیدا شده.
ـ کجا؟
مأمور گوشیاش را نشان داد.
ـ نزدیک خونه خانم کریمی.
خشکم زد.
محمدطاها فوراً به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
دیگر صدایش آرام نبود.
ـ باید همین الان حرکت کنیم.
---
از زبان محمدطاها
داخل ماشین، هانیه کنارم نشسته بود.
دستهایش را روی کیفش قفل کرده بود.
نگاهش به خیابان بود.
میدانستم ترسیده.
اما چیزی که بیشتر نگرانم میکرد این بود که دشمن، خانهی او را هم پیدا کرده بود.
با بیسیم گفتم:
ـ تیم دو، مسیر خونه خانم کریمی رو بررسی کنید.
ـ چشم.
چند دقیقه بعد جواب آمد:
ـ مسیر امنه.
کمی آرام شدم.
اما ناگهان چراغهای یک ماشین پشت سرمان روشن شد.
ماشین فاصلهاش را حفظ کرده بود.
به آینه نگاه کردم.
همان خودرو چند پیچ قبل هم پشت سرمان بود.
آرام گفتم:
ـ کمربندت رو ببند.
هانیه با تعجب پرسید:
ـ چی شده؟
ـ هیچی. فقط ببند.
ماشین پشت سرمان سرعت گرفت.
من هم سرعت را کمی بیشتر کردم.
هانیه متوجه شد.
ـ محمدطاها... اون ماشین دنبالمونه؟
جواب ندادم.
چند ثانیه بعد بیسیم روشن شد.
ـ جناب موسوی، خودروی مشکوک پشت سر شماست.
نگاهم را به آینه دوختم.
ـ میدونم.
صدای مأمور آمد:
ـ دستور؟
لبخند خیلی کوتاهی زدم.
ـ فعلاً فرار نمیکنیم.
مکث کردم.
ـ میخوام بدونم مقصدشون کجاست.
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
و من فقط یک فکر در سرم داشتم:
این بار، شکارچی باید بفهمد که خودش هم زیر نظر است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهم | تعقیب خاموش
از زبان محمدطاها
ماشین پشت سرمان همچنان فاصلهاش را حفظ کرده بود.
نه آنقدر نزدیک که شکبرانگیز شود...
نه آنقدر دور که گمش کنیم.
هانیه آرام پرسید:
ـ میخوای باهاشون درگیر بشی؟
نگاهم روی آینه بود.
ـ نه.
ـ پس چرا سرعت رو کم نمیکنی؟
ـ چون میخوام ببینم ما رو تا کجا دنبال میکنن.
چند لحظه بعد، خودرو پشت سرمان مسیرش را عوض کرد.
ـ پیچید.
هانیه نفس راحتی کشید.
اما من لبخند نزدم.
ـ نه... فقط میخواد فکر کنیم که پیچیده.
بیسیم را برداشتم.
ـ تیم یک، مسیر فرعی شمالی رو پوشش بدید. تیم دو، از فاصله دور دنبال خودرو برید.
صدای مأمور آمد:
ـ دریافت شد.
---
از زبان هانیه
برای اولین بار متوجه شدم محمدطاها چقدر با دقت اطرافش را بررسی میکند.
هر چراغ...
هر ماشین...
هر پیچ خیابان.
انگار همیشه منتظر یک اتفاق بود.
آرام گفتم:
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ تو همیشه اینقدر جدیای؟
برای چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
ـ نه.
متعجب شدم.
ـ پس کی شوخی میکنی؟
ـ وقتی مطمئن باشم کسی نمیخواد منو بکشه!
با وجود شرایط، خندهام گرفت.
ـ خیلی بامزهای!
ـ بالاخره یکی باید توی این ماشین بخنده.
برای چند لحظه فضای سنگین ماشین شکست.
اما درست همان موقع گوشی مخصوصش زنگ خورد.
لبخند از صورتش محو شد.
ـ موسوی.
صدای مأمور از پشت خط آمد:
ـ جناب، خودرو وارد یک کوچه فرعی شد.
ـ پلاک؟
ـ همون پلاک جعلی.
ـ راننده؟
ـ هنوز مشخص نیست.
محمدطاها کمی مکث کرد.
ـ تصویر دوربین رو بفرستید.
---
از زبان محمدطاها
تصویر روی گوشی ظاهر شد.
راننده ماسک زده بود.
اما وقتی سرش را کمی چرخاند، صورتش برای یک لحظه مشخص شد.
چشمهایم ثابت ماند.
این چهره را میشناختم.
ـ غیرممکنه...
هانیه پرسید:
ـ چی شده؟
گوشی را پایین آوردم.
ـ هیچی.
اما این بار واقعاً نمیتوانستم چیزی بگویم.
چون راننده کسی بود که من شخصاً...
سه سال پیش در همان عملیات دیده بودم.
و اگر تصویر درست بود، یعنی ما فقط با کامران رادمنش طرف نبودیم.
یک نفر از داخل پرونده، زنده مانده بود.
همان لحظه پیام دیگری آمد:
«اگر میخواهی هانیه سالم بماند، فردا ساعت هشت، تنها بیا.»
آدرس پایین پیام را دیدم.
آرام زیر لب گفتم:
ـ بازی داره جدی میشه...
هانیه نگاهم کرد.
ـ چی گفتن؟
گوشی را خاموش کردم.
ـ هیچی.
اما خودم میدانستم.
فردا ساعت هشت...
قرار بود گذشته دوباره روبهرویم بایستد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهویکم | قرار ساعت هشت
از زبان هانیه
از وقتی محمدطاها پیام را خوانده بود، دیگر حرف نمیزد.
هر چند دقیقه یکبار به صفحه گوشیاش نگاه میکرد و دوباره آن را خاموش میکرد.
بالاخره طاقت نیاوردم.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ چیزی شده.
این بار جواب نداد.
ـ من از سکوتت بیشتر میترسم تا از اون آدمها.
دستش روی فرمان کمی شل شد.
ـ فردا یه قرار دارم.
ـ کجا؟
ـ هنوز معلوم نیست.
ـ با کی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ یعنی یکی بهت پیام داده و تو نمیدونی کیه؟
ـ دقیقاً.
ـ پس چرا میخوای بری؟
نگاهم کرد.
ـ چون اگر نرم، ممکنه اونها سراغ تو بیان.
حرفش باعث شد ساکت شوم.
او دوباره به خیابان نگاه کرد.
ـ ولی یه چیزی رو بهت قول میدم.
ـ چی؟
ـ تنها نمیرم.
ابرو بالا انداختم.
ـ خودش گفته تنها بری.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ منم نگفتم حرفش رو گوش میکنم.
---
از زبان محمدطاها
به خانه که رسیدیم، نیروها از قبل اطراف ساختمان مستقر شده بودند.
هانیه پیاده شد.
قبل از اینکه وارد شود، برگشت.
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ مواظب خودت باش.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
همین جمله ساده، بیشتر از هر دستوری روی من اثر گذاشت.
ـ تو هم مواظب خودت باش.
هانیه وارد ساختمان شد.
وقتی در بسته شد، بیسیم را روشن کردم.
ـ همه گوش کنید.
چند صدای کوتاه آمد:
ـ بله، جناب.
ـ از امشب، هیچکس بدون شناسایی کامل وارد این محدوده نمیشه.
ـ چشم.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدید:
«فکر نکن میتونی ما رو دور بزنی.»
زیر پیام، یک عکس بود.
عکس هانیه...
درست همان لحظهای که وارد خانه شده بود.
نفسم سنگین شد.
یعنی کسی هنوز نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
---
از زبان هانیه
داخل اتاقم نشسته بودم.
سعی میکردم به اتفاقات امروز فکر نکنم.
اما ناگهان صدای افتادن چیزی از حیاط آمد.
بلند شدم.
پرده را کنار زدم.
حیاط تاریک بود.
چیزی دیده نمیشد.
گوشیام را برداشتم و برای محمدطاها پیام نوشتم:
«یه صدایی شنیدم.»
هنوز پیام ارسال نشده بود که چراغ اتاقم خاموش شد.
خشکم زد.
بعد...
صدای آرامی از پشت پنجره آمد.
تق... تق...
نفسم حبس شد.
گوشی را محکم در دستم گرفتم.
دوباره صدای تقتق آمد.
این بار واضحتر.
و بعد، صدای مردی از پشت پنجره:
ـ هانیه...
چشمهایم از ترس باز ماند.
چطور اسمم را میدانست؟
صدای محمدطاها را از پشت در شنیدم:
ـ هانیه! در رو باز نکن!
و درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشه در اتاقم پیچید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهودوم | پشت پنجره
از زبان هانیه
صدای شکستن شیشه باعث شد جیغ کوتاهی بکشم.
چند قدم عقب رفتم.
سایهای پشت پرده تکان خورد.
در همان لحظه در اتاق با شدت باز شد.
محمدطاها وارد شد.
ـ هانیه!
به طرفم آمد.
ـ خوبی؟
فقط سرم را تکان دادم.
چشمم به پنجره بود.
ـ اون... اونجا بود.
محمدطاها سریع به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
هیچکس نبود.
فقط شیشه شکسته روی زمین ریخته بود.
یکی از نیروها از راهرو وارد شد.
ـ جناب!
ـ محوطه رو ببندید. هیچکس خارج نشه.
ـ چشم.
محمدطاها خم شد و چیزی را از کنار پنجره برداشت.
یک تکه کاغذ کوچک.
بازش کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«دفعه بعد، شیشه نمیشکند.»
چهره محمدطاها درهم رفت.
کاغذ را داخل کیسه شواهد گذاشت.
بعد رو به من کرد.
ـ هانیه، از این لحظه دیگه تنها نمیمونی.
با صدای لرزان پرسیدم:
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی هر جا بری، یکی از نیروها همراهته.
ـ حتی بیمارستان؟
ـ مخصوصاً بیمارستان.
---
از زبان محمدطاها
بیرون اتاق، یکی از نیروها منتظرم بود.
آرام پرسید:
ـ چیزی پیدا کردید؟
ـ هنوز نه.
ـ دوربینها چی؟
ـ داریم بررسی میکنیم.
گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای مأمور کنترل دوربینها آمد:
ـ جناب، یه تصویر داریم.
ـ بفرست.
چند ثانیه بعد عکس روی گوشی ظاهر شد.
مردی با لباس تیره، چند دقیقه قبل از حادثه، از کنار دیوار خانه عبور کرده بود.
صورتش مشخص نبود.
اما روی دست راستش...
همان خالکوبی عقاب دیده میشد.
اخم کردم.
ـ این عکس رو برای من نگه دارید. به هیچکس منتقل نشه.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
اما یک سؤال ذهنم را رها نمیکرد:
چطور توانسته بود از حلقه امنیتی عبور کند؟
جواب فقط یک چیز بود.
کمک از داخل.
یعنی یکی از آدمهای خودمان اطلاعات میداد.
---
از زبان هانیه
صبح نزدیک بود.
روی مبل نشسته بودم و یک لیوان آب در دستم بود.
محمدطاها روبهرویم ایستاده بود.
گفتم:
ـ تو هنوز میخوای فردا بری اون قرار؟
ـ بله.
ـ با این اتفاقی که افتاد؟
ـ دقیقاً به خاطر همین اتفاق.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
آرام جواب داد:
ـ چون کسی که امشب وارد خونه شد، میخواست منو بترسونه.
مکث کرد.
ـ و من نمیذارم فکر کنه موفق شده.
نگاهش محکم بود.
اما پشت آن نگاه...
خستگی و نگرانی پنهان شده بود.
همان لحظه تلفنش پیام گرفت.
او پیام را خواند.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ چی شده؟
این بار گوشی را به طرفم گرفت.
پیام فقط یک جمله بود:
«یکی از آدمهای خودت کنارته.»
به صفحه خیره شدم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ از این لحظه، به هیچکس اعتماد نمیکنیم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوسوم | خائن
از زبان محمدطاها
پیام هنوز روی صفحه گوشی بود.
«یکی از آدمهای خودت کنارته.»
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی حتی نیروهای خودت هم ممکنه...
حرفش را قطع کردم.
ـ هنوز چیزی ثابت نشده.
اما خودم میدانستم اوضاع از چیزی که تصور میکردم پیچیدهتر شده.
بیسیم را برداشتم.
ـ همه نیروها، گزارش موقعیت.
یکییکی جواب دادند.
ـ تیم یک، ورودی اصلی.
ـ تیم دو، محوطه جنوبی.
ـ تیم سه، طبقه دوم.
همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما یک نفر جواب نداد.
ـ تیم چهار؟
سکوت.
دوباره پرسیدم:
ـ تیم چهار، پاسخ بده.
هیچ جوابی نیامد.
به یکی از نیروها نگاه کردم.
ـ موقعیت تیم چهار؟
ـ آخرین بار حدود ده دقیقه پیش، سمت پارکینگ بودن.
همان لحظه فهمیدم.
ـ هیچکس تنها حرکت نکنه.
اسلحهام را آماده کردم و به سمت پارکینگ رفتم.
---
از زبان هانیه
سارا و مریم کنارم بودند.
سارا آهسته گفت:
ـ هانیه، من دیگه از این بیمارستان میترسم.
مریم لبخند کمرنگی زد.
ـ منم همینطور.
خواستم چیزی بگویم که صدای افتادن وسیلهای از راهرو آمد.
هر سه برگشتیم.
مریم گفت:
ـ اینجا کسی نیست؟
سارا جلو رفت.
ـ شاید پرستاره.
اما وقتی پیچ راهرو را رد کردیم، چیزی روی زمین دیدیم.
یک بیسیم.
بیسیم یکی از نیروها.
مریم خم شد تا آن را بردارد.
ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد:
ـ دست نزنید.
برگشتیم.
یکی از مأموران ایستاده بود.
چهرهاش را میشناختم.
یکی از نیروهای محمدطاها بود.
ـ این بیسیم مال تیم چهاره.
مأمور آن را برداشت.
سارا پرسید:
ـ پس خودش کجاست؟
مرد مکث کرد.
ـ نمیدونم.
---
از زبان محمدطاها
به پارکینگ رسیدم.
یکی از نیروهای تیم چهار کنار ماشین افتاده بود.
زنده بود، اما بیهوش.
کنارش خم شدم.
ـ چه اتفاقی افتاده؟
چشمهایش را به سختی باز کرد.
ـ جناب...
ـ کی زد؟
لبهایش تکان خورد.
ـ خودش...
ـ کی؟
با آخرین توانش گفت:
ـ یکی از خودمون...
بعد دوباره بیهوش شد.
نگاهم را به اطراف چرخاندم.
دوربین پارکینگ خاموش بود.
کسی عمداً آن را از کار انداخته بود.
همان لحظه صدای قدمی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
اما روی شیشه ماشین، با انگشت نوشته شده بود:
«بهت گفتم تنها نیستی.»
دستم را مشت کردم.
حالا دیگر مطمئن بودم.
یک نفر از داخل مجموعه اطلاعات را به دشمن میرساند.
اما سؤال اصلی این بود:
چه کسی؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوچهارم | مظنون اول
از زبان محمدطاها
صدای بیسیم دوباره در گوشم پیچید.
ـ جناب، وضعیت تیم چهار؟
نگاهم روی مأمور بیهوش مانده بود.
ـ منتقلش کنید درمانگاه. تا وقتی پزشک تأیید نکرده، هیچکس بهش نزدیک نشه.
ـ چشم.
بلند شدم.
یکی از نیروها نزدیک شد.
ـ جناب، دوربین پارکینگ حدود پنج دقیقه قبل از حادثه قطع شده.
ـ از کجا؟
ـ اتاق کنترل.
اخم کردم.
ـ چه کسی به اتاق کنترل دسترسی داشته؟
مکث کرد.
ـ چهار نفر.
ـ اسامی.
لیست را مقابلم گرفت.
چهار اسم.
یکی از آنها برایم آشنا بود.
رضا نادری.
یکی از نیروهای قدیمی.
کسی که سالها به او اعتماد کرده بودم.
اما اعتماد، این روزها دیگر معنی سابقش را نداشت.
---
از زبان هانیه
مریم آرام کنارم نشست.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ محمدطاها چیزی بهت گفته؟
ـ نه.
ـ درباره اون مردی که دنبالم بود؟
سرم را تکان دادم.
ـ فقط میدونم اسمش کامرانه.
مریم چند لحظه ساکت ماند.
ـ من یه چیز عجیب دیدم.
ـ چی؟
ـ وقتی اون مرد دنبالم میاومد، انگار با کسی تلفنی صحبت میکرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ چی گفت؟
مریم ابروهایش را درهم کشید.
ـ یه جمله شنیدم.
ـ چی؟
آرام گفت:
ـ «نادری گفته مسیر امنه.»
قلبم فرو ریخت.
ـ نادری؟
قبل از اینکه چیزی بگوییم، محمدطاها وارد اتاق شد.
نگاهش به ما افتاد.
ـ چی شده؟
مریم همه چیز را تعریف کرد.
وقتی اسم «نادری» را شنید، چهرهاش کاملاً تغییر کرد.
---
از زبان محمدطاها
ـ مطمئنی همین اسم رو شنیدی؟
مریم سر تکان داد.
ـ بله.
چند ثانیه سکوت کردم.
رضا نادری...
اگر واقعاً او بود، خیانتش فقط به من نبود.
به تمام تیم خیانت کرده بود.
به بیسیم گفتم:
ـ نادری رو پیدا کنید.
صدای مأمور آمد:
ـ جناب، ایشون حدود بیست دقیقهست از محوطه خارج شده.
ـ با اجازه چه کسی؟
ـ با اجازه خودش.
چشمهایم را بستم.
ـ یعنی بدون هماهنگی خارج شده؟
ـ بله.
لبخند تلخی زدم.
ـ پس دیگه دنبالش نمیگردیم.
مأمور متعجب پرسید:
ـ جناب؟
ـ میذاریم خودش ما رو به نفر اصلی برسونه.
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی چی؟
به او نگاه کردم.
ـ یعنی از این لحظه، ما هم بازی رو شروع میکنیم.
اما درست همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جواب دادم.
صدای مردی آمد:
ـ دنبال نادری نگرد، موسوی.
ساکت ماندم.
ـ چون نادری فقط مهرهست.
ـ تو کی هستی؟
صدای خنده کوتاهی آمد.
ـ کسی که سه ساله منتظر این لحظهست.
تماس قطع شد.
به صفحه گوشی خیره ماندم.
و برای اولین بار فهمیدم...
کامران رادمنش شاید اصلاً نفر اصلی نباشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوپنجم | رازِ خواهر
از زبان هانیه
بعد از رفتن محمدطاها، هنوز حرفهایش توی ذهنم میچرخید.
«به هیچکس اعتماد نکنیم.»
نگاهم به مریم افتاد.
مریم کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد.
آرام پرسیدم:
ـ مریم؟
برگشت.
ـ جانم؟
ـ تو از گذشتهی محمدطاها چیزی میدونی؟
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آهی کشید.
ـ یه چیزهایی.
ـ مثلاً؟
لبخند تلخی زد.
ـ محمدطاها هیچوقت دوست نداشته من وارد کارهاش بشم.
ـ ولی تو خواهرشی.
ـ دقیقاً.
کنارش نشستم.
مریم آرام گفت:
ـ من برادرمو میشناسم. وقتی چیزی رو پنهان میکنه، یعنی خودش بیشتر از همه ترسیده.
نگاهش کردم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه یکی که براش مهمه آسیب ببینه.
قلبم لرزید.
ـ منظورت... منه؟
مریم جواب نداد.
فقط نگاهم کرد.
همین سکوت جوابم بود.
---
از زبان محمدطاها
رضا نادری پیدا نشده بود.
این موضوع اصلاً خوب نبود.
داخل اتاق عملیات، تصاویر دوربینها را دوباره بررسی میکردم که یکی از نیروها وارد شد.
ـ جناب، درباره نادری یه سرنخ پیدا کردیم.
سرم را بلند کردم.
ـ کجاست؟
ـ آخرین سیگنال تلفنش نزدیک یه انبار قدیمی ثبت شده.
ـ تنهاست؟
ـ احتمالاً نه.
بلند شدم.
ـ تیم رو آماده کنید.
مأمور مکث کرد.
ـ جناب، شما هم میاید؟
ـ بله.
ـ اما پیام تهدید...
حرفش را قطع کردم.
ـ میدونم.
اسلحهام را برداشتم.
ـ اتفاقاً به همین دلیل میام.
قبل از خروج، گوشیام زنگ خورد.
مریم بود.
ـ داداش؟
ـ بگو.
ـ هانیه اینجاست.
ـ حالش خوبه؟
ـ آره.
مکث کرد.
ـ ولی یه سؤال ازت پرسید.
ـ چی؟
ـ درباره عقدتون.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چی گفت؟
مریم آرام جواب داد:
ـ پرسید بعد از مأموریت واقعاً میخوای ازش جدا بشی؟
دستم روی گوشی خشک شد.
چشمهایم را بستم.
قرار بود این فقط یک عقد موقت باشد.
یک راه برای محافظت از هانیه.
یک تصمیم موقت تا پایان مأموریت.
اما حالا...
چرا فکر جدایی برایم اینقدر سنگین شده بود؟
مریم دوباره گفت:
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ جوابش رو خودت باید بدی.
تماس قطع شد.
برای چند ثانیه همانجا ایستادم.
بعد زیر لب گفتم:
ـ اگه قرار بود همهچیز همینقدر ساده بمونه...
چرا قلبم از الان با رفتنش مشکل داره؟
در را باز کردم.
ـ حرکت میکنیم.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، کسی از داخل سیستم امنیتی پیام جدیدی ارسال کرده بود:
«موسوی رفت. هانیه تنها ماند.»
و چند ثانیه بعد...
جواب آمد:
«پس مرحلهی سوم را شروع کنید.»
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوششم | مرحله سوم
از زبان هانیه
مریم هنوز کنارم بود.
اما چیزی در رفتارش عوض شده بود.
چند بار خواست چیزی بگوید و منصرف شد.
بالاخره پرسیدم:
ـ مریم، چرا اینقدر ساکتی؟
لبخند کوچکی زد.
ـ دارم به داداشم فکر میکنم.
ـ محمدطاها؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه، یه چیزی ازت میپرسم؛ ناراحت نمیشی؟
ـ نه، بپرس.
ـ تو واقعاً بهش علاقهمند شدی؟
خشکم زد.
جواب آمادهای نداشتم.
ـ نمیدونم...
مریم لبخند زد.
ـ همین «نمیدونم» خودش یه جوابه.
نگاهم را پایین انداختم.
ـ ولی قرارمون این نبود.
ـ کدوم قرار؟
آرام گفتم:
ـ عقد ما موقته. وقتی مأموریت تموم بشه، قرار نیست ادامه پیدا کنه.
مریم چند ثانیه به من نگاه کرد.
ـ شاید قرار اولتون این بوده.
ـ یعنی چی؟
ـ آدمها همیشه طبق قرار اولیه احساس پیدا نمیکنن.
---
از زبان محمدطاها
انبار قدیمی در انتهای جاده قرار داشت.
تیم از دو طرف ساختمان را محاصره کرده بود.
آرام گفتم:
ـ هیچکس بدون دستور وارد نشه.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، از داخل ساختمان صدا میاد.
دستم را بالا آوردم.
ـ صبر کنید.
چند ثانیه بعد...
صدای بیسیم آمد.
ـ جناب موسوی، دوربین داخلی فعال شد.
تصویر روی صفحه ظاهر شد.
رضا نادری داخل اتاقی نشسته بود.
اما تنها نبود.
مرد دیگری پشت سرش ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
چند قدم جلو رفتم.
مرد سرش را بالا آورد.
تصویر برای لحظهای واضح شد.
خشکم زد.
کامران رادمنش.
همان کسی که سه سال پیش مرده اعلام شده بود.
بیاختیار گفتم:
ـ خودش است...
مرد داخل تصویر لبخند زد.
انگار میدانست من دارم نگاهش میکنم.
بعد نزدیک دوربین شد و آرام گفت:
ـ سلام، موسوی.
همه نیروها ساکت شدند.
کامران ادامه داد:
ـ هنوز هم فکر میکنی میتونی از هانیه محافظت کنی؟
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ هانیه رو وارد این بازی نکن.
خندید.
ـ خیلی دیر شده.
بعد به نادری نگاه کرد.
ـ مرحله سوم شروع شده.
تصویر قطع شد.
همان لحظه گوشی من زنگ خورد.
شماره مریم بود.
جواب دادم.
ـ مریم؟
صدایش میلرزید.
ـ داداش...
قلبم فرو ریخت.
ـ چی شده؟
ـ هانیه...
چند ثانیه سکوت.
ـ هانیه نیست.
تمام بدنم یخ کرد.
ـ چی گفتی؟
ـ هانیه نیست... همین الان جلوی چشمم بود.
گوشی از دستم نزدیک بود بیفتد.
فقط یک جمله گفتم:
ـ هیچکس از اینجا خارج نشه.
بعد با تمام سرعت به سمت ماشین دویدم.
چون حالا فهمیده بودم...
هدف اصلی مرحله سوم، هانیه بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوهفتم | ناپدید شدن هانیه
از زبان محمدطاها
ـ هیچکس از ساختمان خارج نشه!
صدایم در بیسیم پیچید.
یکی از نیروها پرسید:
ـ جناب، تیمی برای پیدا کردن خانم کریمی بفرستیم؟
ـ بله. همین الان.
سوار ماشین شدم.
دستم روی فرمان میلرزید.
نه از ترس...
از خشم.
مریم پشت خط بود.
ـ داداش، من فقط چند ثانیه رفتم آب بیارم. وقتی برگشتم، هانیه نبود.
ـ درها؟
ـ بسته بودن.
ـ دوربینها؟
ـ قطع شدن.
چشمهایم را برای لحظهای بستم.
همان الگو.
دوربین قطع شده بود.
یعنی کسی از داخل کمک کرده بود.
ـ مریم، هیچکس رو وارد اتاق نکن.
ـ باشه.
تماس را قطع کردم.
به بیسیم گفتم:
ـ تمام خروجیهای بیمارستان و خیابونهای اطراف رو ببندید.
ـ چشم.
اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
هانیه چطور ناپدید شده بود؟
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید نبود.
یک اتاق تاریک بود.
دستهایم بسته نبود، اما در قفل بود.
بلند شدم.
ـ کسی اینجاست؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفتم.
روی میز یک لیوان آب و یک کاغذ قرار داشت.
کاغذ را برداشتم.
نوشته بود:
«نترس. اگر قرار بود بهت آسیب بزنیم، تا الان زده بودیم.»
اخم کردم.
ـ پس چرا منو آوردید اینجا؟
صدایی از پشت در آمد:
ـ چون میخواستیم برای اولین بار، بدون موسوی باهات حرف بزنیم.
خشکم زد.
ـ شما کی هستید؟
صدای مرد خندید.
ـ کسی که محمدطاها خیلی خوب میشناسه.
ـ کامران؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جواب آمد:
ـ بالاخره اسم درست رو گفتی.
قلبم تند زد.
ـ از من چی میخوای؟
ـ هیچچیز.
ـ پس چرا من اینجام؟
ـ میخوام یه حقیقت رو بدونی.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
چهرهاش را دیدم.
همان لحظه فهمیدم چرا محمدطاها از شنیدن اسمش اینقدر آشفته میشد.
کامران رادمنش.
زنده بود.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را با سرعت به سمت بیمارستان میراندیم.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، یه خودرو مشکوک حدود بیست دقیقه قبل از بیمارستان خارج شده.
ـ پلاک؟
ـ جعلی.
ـ مسیر؟
ـ دوربین بعدی ثبتش کرده.
آدرس را دریافت کردم.
انبار قدیمی.
همان جایی که کامران را دیده بودیم.
فکم را محکم کردم.
ـ همه نیروها به سمت انبار.
صدای مأمور آمد:
ـ اما جناب، احتمال داره تله باشه.
ـ میدونم.
نگاهم را به جاده دوختم.
ـ ولی هانیه اونجاست.
و این بار...
هیچ چیز نمیتوانست جلوی من را بگیرد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...