🌙 پارت چهلونهم | حقیقتی که پنهان مانده بود
از زبان هانیه
ـ ظاهراً نه؟
صدای خودم هم برایم غریبه بود.
ـ یعنی چی «ظاهراً نه»؟!
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ یعنی سه سال پیش، پروندهای تشکیل شد که همه فکر میکردن با مرگ کامران رادمنش تموم شده.
ـ ولی تموم نشده...
ـ نه.
سارا و مریم که کمی دورتر ایستاده بودند، با تعجب به ما نگاه میکردند.
من یک قدم جلو رفتم.
ـ تو از قبل میشناختیش؟
محمدطاها نگاهش را به من دوخت.
ـ بله.
قلبم فرو ریخت.
ـ از کجا؟
ـ از یه مأموریت قدیمی.
ـ و چرا هیچوقت چیزی نگفتی؟
نفس عمیقی کشید.
ـ چون نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.
با ناراحتی گفتم:
ـ ولی الان واردش شدم!
سکوت کرد.
حق با من بود.
همان لحظه یکی از نیروها با عجله نزدیک شد.
ـ جناب موسوی، یه خبر جدید داریم.
محمدطاها برگشت.
ـ چی شده؟
ـ خودرویی که اون مرد سوارش شد، چند دقیقه پیش پیدا شده.
ـ کجا؟
مأمور گوشیاش را نشان داد.
ـ نزدیک خونه خانم کریمی.
خشکم زد.
محمدطاها فوراً به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
دیگر صدایش آرام نبود.
ـ باید همین الان حرکت کنیم.
---
از زبان محمدطاها
داخل ماشین، هانیه کنارم نشسته بود.
دستهایش را روی کیفش قفل کرده بود.
نگاهش به خیابان بود.
میدانستم ترسیده.
اما چیزی که بیشتر نگرانم میکرد این بود که دشمن، خانهی او را هم پیدا کرده بود.
با بیسیم گفتم:
ـ تیم دو، مسیر خونه خانم کریمی رو بررسی کنید.
ـ چشم.
چند دقیقه بعد جواب آمد:
ـ مسیر امنه.
کمی آرام شدم.
اما ناگهان چراغهای یک ماشین پشت سرمان روشن شد.
ماشین فاصلهاش را حفظ کرده بود.
به آینه نگاه کردم.
همان خودرو چند پیچ قبل هم پشت سرمان بود.
آرام گفتم:
ـ کمربندت رو ببند.
هانیه با تعجب پرسید:
ـ چی شده؟
ـ هیچی. فقط ببند.
ماشین پشت سرمان سرعت گرفت.
من هم سرعت را کمی بیشتر کردم.
هانیه متوجه شد.
ـ محمدطاها... اون ماشین دنبالمونه؟
جواب ندادم.
چند ثانیه بعد بیسیم روشن شد.
ـ جناب موسوی، خودروی مشکوک پشت سر شماست.
نگاهم را به آینه دوختم.
ـ میدونم.
صدای مأمور آمد:
ـ دستور؟
لبخند خیلی کوتاهی زدم.
ـ فعلاً فرار نمیکنیم.
مکث کردم.
ـ میخوام بدونم مقصدشون کجاست.
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
و من فقط یک فکر در سرم داشتم:
این بار، شکارچی باید بفهمد که خودش هم زیر نظر است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهم | تعقیب خاموش
از زبان محمدطاها
ماشین پشت سرمان همچنان فاصلهاش را حفظ کرده بود.
نه آنقدر نزدیک که شکبرانگیز شود...
نه آنقدر دور که گمش کنیم.
هانیه آرام پرسید:
ـ میخوای باهاشون درگیر بشی؟
نگاهم روی آینه بود.
ـ نه.
ـ پس چرا سرعت رو کم نمیکنی؟
ـ چون میخوام ببینم ما رو تا کجا دنبال میکنن.
چند لحظه بعد، خودرو پشت سرمان مسیرش را عوض کرد.
ـ پیچید.
هانیه نفس راحتی کشید.
اما من لبخند نزدم.
ـ نه... فقط میخواد فکر کنیم که پیچیده.
بیسیم را برداشتم.
ـ تیم یک، مسیر فرعی شمالی رو پوشش بدید. تیم دو، از فاصله دور دنبال خودرو برید.
صدای مأمور آمد:
ـ دریافت شد.
---
از زبان هانیه
برای اولین بار متوجه شدم محمدطاها چقدر با دقت اطرافش را بررسی میکند.
هر چراغ...
هر ماشین...
هر پیچ خیابان.
انگار همیشه منتظر یک اتفاق بود.
آرام گفتم:
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ تو همیشه اینقدر جدیای؟
برای چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
ـ نه.
متعجب شدم.
ـ پس کی شوخی میکنی؟
ـ وقتی مطمئن باشم کسی نمیخواد منو بکشه!
با وجود شرایط، خندهام گرفت.
ـ خیلی بامزهای!
ـ بالاخره یکی باید توی این ماشین بخنده.
برای چند لحظه فضای سنگین ماشین شکست.
اما درست همان موقع گوشی مخصوصش زنگ خورد.
لبخند از صورتش محو شد.
ـ موسوی.
صدای مأمور از پشت خط آمد:
ـ جناب، خودرو وارد یک کوچه فرعی شد.
ـ پلاک؟
ـ همون پلاک جعلی.
ـ راننده؟
ـ هنوز مشخص نیست.
محمدطاها کمی مکث کرد.
ـ تصویر دوربین رو بفرستید.
---
از زبان محمدطاها
تصویر روی گوشی ظاهر شد.
راننده ماسک زده بود.
اما وقتی سرش را کمی چرخاند، صورتش برای یک لحظه مشخص شد.
چشمهایم ثابت ماند.
این چهره را میشناختم.
ـ غیرممکنه...
هانیه پرسید:
ـ چی شده؟
گوشی را پایین آوردم.
ـ هیچی.
اما این بار واقعاً نمیتوانستم چیزی بگویم.
چون راننده کسی بود که من شخصاً...
سه سال پیش در همان عملیات دیده بودم.
و اگر تصویر درست بود، یعنی ما فقط با کامران رادمنش طرف نبودیم.
یک نفر از داخل پرونده، زنده مانده بود.
همان لحظه پیام دیگری آمد:
«اگر میخواهی هانیه سالم بماند، فردا ساعت هشت، تنها بیا.»
آدرس پایین پیام را دیدم.
آرام زیر لب گفتم:
ـ بازی داره جدی میشه...
هانیه نگاهم کرد.
ـ چی گفتن؟
گوشی را خاموش کردم.
ـ هیچی.
اما خودم میدانستم.
فردا ساعت هشت...
قرار بود گذشته دوباره روبهرویم بایستد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهویکم | قرار ساعت هشت
از زبان هانیه
از وقتی محمدطاها پیام را خوانده بود، دیگر حرف نمیزد.
هر چند دقیقه یکبار به صفحه گوشیاش نگاه میکرد و دوباره آن را خاموش میکرد.
بالاخره طاقت نیاوردم.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ چیزی شده.
این بار جواب نداد.
ـ من از سکوتت بیشتر میترسم تا از اون آدمها.
دستش روی فرمان کمی شل شد.
ـ فردا یه قرار دارم.
ـ کجا؟
ـ هنوز معلوم نیست.
ـ با کی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ یعنی یکی بهت پیام داده و تو نمیدونی کیه؟
ـ دقیقاً.
ـ پس چرا میخوای بری؟
نگاهم کرد.
ـ چون اگر نرم، ممکنه اونها سراغ تو بیان.
حرفش باعث شد ساکت شوم.
او دوباره به خیابان نگاه کرد.
ـ ولی یه چیزی رو بهت قول میدم.
ـ چی؟
ـ تنها نمیرم.
ابرو بالا انداختم.
ـ خودش گفته تنها بری.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ منم نگفتم حرفش رو گوش میکنم.
---
از زبان محمدطاها
به خانه که رسیدیم، نیروها از قبل اطراف ساختمان مستقر شده بودند.
هانیه پیاده شد.
قبل از اینکه وارد شود، برگشت.
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ مواظب خودت باش.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
همین جمله ساده، بیشتر از هر دستوری روی من اثر گذاشت.
ـ تو هم مواظب خودت باش.
هانیه وارد ساختمان شد.
وقتی در بسته شد، بیسیم را روشن کردم.
ـ همه گوش کنید.
چند صدای کوتاه آمد:
ـ بله، جناب.
ـ از امشب، هیچکس بدون شناسایی کامل وارد این محدوده نمیشه.
ـ چشم.
گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدید:
«فکر نکن میتونی ما رو دور بزنی.»
زیر پیام، یک عکس بود.
عکس هانیه...
درست همان لحظهای که وارد خانه شده بود.
نفسم سنگین شد.
یعنی کسی هنوز نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
---
از زبان هانیه
داخل اتاقم نشسته بودم.
سعی میکردم به اتفاقات امروز فکر نکنم.
اما ناگهان صدای افتادن چیزی از حیاط آمد.
بلند شدم.
پرده را کنار زدم.
حیاط تاریک بود.
چیزی دیده نمیشد.
گوشیام را برداشتم و برای محمدطاها پیام نوشتم:
«یه صدایی شنیدم.»
هنوز پیام ارسال نشده بود که چراغ اتاقم خاموش شد.
خشکم زد.
بعد...
صدای آرامی از پشت پنجره آمد.
تق... تق...
نفسم حبس شد.
گوشی را محکم در دستم گرفتم.
دوباره صدای تقتق آمد.
این بار واضحتر.
و بعد، صدای مردی از پشت پنجره:
ـ هانیه...
چشمهایم از ترس باز ماند.
چطور اسمم را میدانست؟
صدای محمدطاها را از پشت در شنیدم:
ـ هانیه! در رو باز نکن!
و درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشه در اتاقم پیچید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهودوم | پشت پنجره
از زبان هانیه
صدای شکستن شیشه باعث شد جیغ کوتاهی بکشم.
چند قدم عقب رفتم.
سایهای پشت پرده تکان خورد.
در همان لحظه در اتاق با شدت باز شد.
محمدطاها وارد شد.
ـ هانیه!
به طرفم آمد.
ـ خوبی؟
فقط سرم را تکان دادم.
چشمم به پنجره بود.
ـ اون... اونجا بود.
محمدطاها سریع به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
هیچکس نبود.
فقط شیشه شکسته روی زمین ریخته بود.
یکی از نیروها از راهرو وارد شد.
ـ جناب!
ـ محوطه رو ببندید. هیچکس خارج نشه.
ـ چشم.
محمدطاها خم شد و چیزی را از کنار پنجره برداشت.
یک تکه کاغذ کوچک.
بازش کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«دفعه بعد، شیشه نمیشکند.»
چهره محمدطاها درهم رفت.
کاغذ را داخل کیسه شواهد گذاشت.
بعد رو به من کرد.
ـ هانیه، از این لحظه دیگه تنها نمیمونی.
با صدای لرزان پرسیدم:
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی هر جا بری، یکی از نیروها همراهته.
ـ حتی بیمارستان؟
ـ مخصوصاً بیمارستان.
---
از زبان محمدطاها
بیرون اتاق، یکی از نیروها منتظرم بود.
آرام پرسید:
ـ چیزی پیدا کردید؟
ـ هنوز نه.
ـ دوربینها چی؟
ـ داریم بررسی میکنیم.
گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای مأمور کنترل دوربینها آمد:
ـ جناب، یه تصویر داریم.
ـ بفرست.
چند ثانیه بعد عکس روی گوشی ظاهر شد.
مردی با لباس تیره، چند دقیقه قبل از حادثه، از کنار دیوار خانه عبور کرده بود.
صورتش مشخص نبود.
اما روی دست راستش...
همان خالکوبی عقاب دیده میشد.
اخم کردم.
ـ این عکس رو برای من نگه دارید. به هیچکس منتقل نشه.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
اما یک سؤال ذهنم را رها نمیکرد:
چطور توانسته بود از حلقه امنیتی عبور کند؟
جواب فقط یک چیز بود.
کمک از داخل.
یعنی یکی از آدمهای خودمان اطلاعات میداد.
---
از زبان هانیه
صبح نزدیک بود.
روی مبل نشسته بودم و یک لیوان آب در دستم بود.
محمدطاها روبهرویم ایستاده بود.
گفتم:
ـ تو هنوز میخوای فردا بری اون قرار؟
ـ بله.
ـ با این اتفاقی که افتاد؟
ـ دقیقاً به خاطر همین اتفاق.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
آرام جواب داد:
ـ چون کسی که امشب وارد خونه شد، میخواست منو بترسونه.
مکث کرد.
ـ و من نمیذارم فکر کنه موفق شده.
نگاهش محکم بود.
اما پشت آن نگاه...
خستگی و نگرانی پنهان شده بود.
همان لحظه تلفنش پیام گرفت.
او پیام را خواند.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ چی شده؟
این بار گوشی را به طرفم گرفت.
پیام فقط یک جمله بود:
«یکی از آدمهای خودت کنارته.»
به صفحه خیره شدم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ از این لحظه، به هیچکس اعتماد نمیکنیم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوسوم | خائن
از زبان محمدطاها
پیام هنوز روی صفحه گوشی بود.
«یکی از آدمهای خودت کنارته.»
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی حتی نیروهای خودت هم ممکنه...
حرفش را قطع کردم.
ـ هنوز چیزی ثابت نشده.
اما خودم میدانستم اوضاع از چیزی که تصور میکردم پیچیدهتر شده.
بیسیم را برداشتم.
ـ همه نیروها، گزارش موقعیت.
یکییکی جواب دادند.
ـ تیم یک، ورودی اصلی.
ـ تیم دو، محوطه جنوبی.
ـ تیم سه، طبقه دوم.
همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما یک نفر جواب نداد.
ـ تیم چهار؟
سکوت.
دوباره پرسیدم:
ـ تیم چهار، پاسخ بده.
هیچ جوابی نیامد.
به یکی از نیروها نگاه کردم.
ـ موقعیت تیم چهار؟
ـ آخرین بار حدود ده دقیقه پیش، سمت پارکینگ بودن.
همان لحظه فهمیدم.
ـ هیچکس تنها حرکت نکنه.
اسلحهام را آماده کردم و به سمت پارکینگ رفتم.
---
از زبان هانیه
سارا و مریم کنارم بودند.
سارا آهسته گفت:
ـ هانیه، من دیگه از این بیمارستان میترسم.
مریم لبخند کمرنگی زد.
ـ منم همینطور.
خواستم چیزی بگویم که صدای افتادن وسیلهای از راهرو آمد.
هر سه برگشتیم.
مریم گفت:
ـ اینجا کسی نیست؟
سارا جلو رفت.
ـ شاید پرستاره.
اما وقتی پیچ راهرو را رد کردیم، چیزی روی زمین دیدیم.
یک بیسیم.
بیسیم یکی از نیروها.
مریم خم شد تا آن را بردارد.
ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد:
ـ دست نزنید.
برگشتیم.
یکی از مأموران ایستاده بود.
چهرهاش را میشناختم.
یکی از نیروهای محمدطاها بود.
ـ این بیسیم مال تیم چهاره.
مأمور آن را برداشت.
سارا پرسید:
ـ پس خودش کجاست؟
مرد مکث کرد.
ـ نمیدونم.
---
از زبان محمدطاها
به پارکینگ رسیدم.
یکی از نیروهای تیم چهار کنار ماشین افتاده بود.
زنده بود، اما بیهوش.
کنارش خم شدم.
ـ چه اتفاقی افتاده؟
چشمهایش را به سختی باز کرد.
ـ جناب...
ـ کی زد؟
لبهایش تکان خورد.
ـ خودش...
ـ کی؟
با آخرین توانش گفت:
ـ یکی از خودمون...
بعد دوباره بیهوش شد.
نگاهم را به اطراف چرخاندم.
دوربین پارکینگ خاموش بود.
کسی عمداً آن را از کار انداخته بود.
همان لحظه صدای قدمی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
اما روی شیشه ماشین، با انگشت نوشته شده بود:
«بهت گفتم تنها نیستی.»
دستم را مشت کردم.
حالا دیگر مطمئن بودم.
یک نفر از داخل مجموعه اطلاعات را به دشمن میرساند.
اما سؤال اصلی این بود:
چه کسی؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوچهارم | مظنون اول
از زبان محمدطاها
صدای بیسیم دوباره در گوشم پیچید.
ـ جناب، وضعیت تیم چهار؟
نگاهم روی مأمور بیهوش مانده بود.
ـ منتقلش کنید درمانگاه. تا وقتی پزشک تأیید نکرده، هیچکس بهش نزدیک نشه.
ـ چشم.
بلند شدم.
یکی از نیروها نزدیک شد.
ـ جناب، دوربین پارکینگ حدود پنج دقیقه قبل از حادثه قطع شده.
ـ از کجا؟
ـ اتاق کنترل.
اخم کردم.
ـ چه کسی به اتاق کنترل دسترسی داشته؟
مکث کرد.
ـ چهار نفر.
ـ اسامی.
لیست را مقابلم گرفت.
چهار اسم.
یکی از آنها برایم آشنا بود.
رضا نادری.
یکی از نیروهای قدیمی.
کسی که سالها به او اعتماد کرده بودم.
اما اعتماد، این روزها دیگر معنی سابقش را نداشت.
---
از زبان هانیه
مریم آرام کنارم نشست.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ محمدطاها چیزی بهت گفته؟
ـ نه.
ـ درباره اون مردی که دنبالم بود؟
سرم را تکان دادم.
ـ فقط میدونم اسمش کامرانه.
مریم چند لحظه ساکت ماند.
ـ من یه چیز عجیب دیدم.
ـ چی؟
ـ وقتی اون مرد دنبالم میاومد، انگار با کسی تلفنی صحبت میکرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ چی گفت؟
مریم ابروهایش را درهم کشید.
ـ یه جمله شنیدم.
ـ چی؟
آرام گفت:
ـ «نادری گفته مسیر امنه.»
قلبم فرو ریخت.
ـ نادری؟
قبل از اینکه چیزی بگوییم، محمدطاها وارد اتاق شد.
نگاهش به ما افتاد.
ـ چی شده؟
مریم همه چیز را تعریف کرد.
وقتی اسم «نادری» را شنید، چهرهاش کاملاً تغییر کرد.
---
از زبان محمدطاها
ـ مطمئنی همین اسم رو شنیدی؟
مریم سر تکان داد.
ـ بله.
چند ثانیه سکوت کردم.
رضا نادری...
اگر واقعاً او بود، خیانتش فقط به من نبود.
به تمام تیم خیانت کرده بود.
به بیسیم گفتم:
ـ نادری رو پیدا کنید.
صدای مأمور آمد:
ـ جناب، ایشون حدود بیست دقیقهست از محوطه خارج شده.
ـ با اجازه چه کسی؟
ـ با اجازه خودش.
چشمهایم را بستم.
ـ یعنی بدون هماهنگی خارج شده؟
ـ بله.
لبخند تلخی زدم.
ـ پس دیگه دنبالش نمیگردیم.
مأمور متعجب پرسید:
ـ جناب؟
ـ میذاریم خودش ما رو به نفر اصلی برسونه.
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی چی؟
به او نگاه کردم.
ـ یعنی از این لحظه، ما هم بازی رو شروع میکنیم.
اما درست همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جواب دادم.
صدای مردی آمد:
ـ دنبال نادری نگرد، موسوی.
ساکت ماندم.
ـ چون نادری فقط مهرهست.
ـ تو کی هستی؟
صدای خنده کوتاهی آمد.
ـ کسی که سه ساله منتظر این لحظهست.
تماس قطع شد.
به صفحه گوشی خیره ماندم.
و برای اولین بار فهمیدم...
کامران رادمنش شاید اصلاً نفر اصلی نباشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوپنجم | رازِ خواهر
از زبان هانیه
بعد از رفتن محمدطاها، هنوز حرفهایش توی ذهنم میچرخید.
«به هیچکس اعتماد نکنیم.»
نگاهم به مریم افتاد.
مریم کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد.
آرام پرسیدم:
ـ مریم؟
برگشت.
ـ جانم؟
ـ تو از گذشتهی محمدطاها چیزی میدونی؟
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آهی کشید.
ـ یه چیزهایی.
ـ مثلاً؟
لبخند تلخی زد.
ـ محمدطاها هیچوقت دوست نداشته من وارد کارهاش بشم.
ـ ولی تو خواهرشی.
ـ دقیقاً.
کنارش نشستم.
مریم آرام گفت:
ـ من برادرمو میشناسم. وقتی چیزی رو پنهان میکنه، یعنی خودش بیشتر از همه ترسیده.
نگاهش کردم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه یکی که براش مهمه آسیب ببینه.
قلبم لرزید.
ـ منظورت... منه؟
مریم جواب نداد.
فقط نگاهم کرد.
همین سکوت جوابم بود.
---
از زبان محمدطاها
رضا نادری پیدا نشده بود.
این موضوع اصلاً خوب نبود.
داخل اتاق عملیات، تصاویر دوربینها را دوباره بررسی میکردم که یکی از نیروها وارد شد.
ـ جناب، درباره نادری یه سرنخ پیدا کردیم.
سرم را بلند کردم.
ـ کجاست؟
ـ آخرین سیگنال تلفنش نزدیک یه انبار قدیمی ثبت شده.
ـ تنهاست؟
ـ احتمالاً نه.
بلند شدم.
ـ تیم رو آماده کنید.
مأمور مکث کرد.
ـ جناب، شما هم میاید؟
ـ بله.
ـ اما پیام تهدید...
حرفش را قطع کردم.
ـ میدونم.
اسلحهام را برداشتم.
ـ اتفاقاً به همین دلیل میام.
قبل از خروج، گوشیام زنگ خورد.
مریم بود.
ـ داداش؟
ـ بگو.
ـ هانیه اینجاست.
ـ حالش خوبه؟
ـ آره.
مکث کرد.
ـ ولی یه سؤال ازت پرسید.
ـ چی؟
ـ درباره عقدتون.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چی گفت؟
مریم آرام جواب داد:
ـ پرسید بعد از مأموریت واقعاً میخوای ازش جدا بشی؟
دستم روی گوشی خشک شد.
چشمهایم را بستم.
قرار بود این فقط یک عقد موقت باشد.
یک راه برای محافظت از هانیه.
یک تصمیم موقت تا پایان مأموریت.
اما حالا...
چرا فکر جدایی برایم اینقدر سنگین شده بود؟
مریم دوباره گفت:
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ جوابش رو خودت باید بدی.
تماس قطع شد.
برای چند ثانیه همانجا ایستادم.
بعد زیر لب گفتم:
ـ اگه قرار بود همهچیز همینقدر ساده بمونه...
چرا قلبم از الان با رفتنش مشکل داره؟
در را باز کردم.
ـ حرکت میکنیم.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، کسی از داخل سیستم امنیتی پیام جدیدی ارسال کرده بود:
«موسوی رفت. هانیه تنها ماند.»
و چند ثانیه بعد...
جواب آمد:
«پس مرحلهی سوم را شروع کنید.»
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوششم | مرحله سوم
از زبان هانیه
مریم هنوز کنارم بود.
اما چیزی در رفتارش عوض شده بود.
چند بار خواست چیزی بگوید و منصرف شد.
بالاخره پرسیدم:
ـ مریم، چرا اینقدر ساکتی؟
لبخند کوچکی زد.
ـ دارم به داداشم فکر میکنم.
ـ محمدطاها؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه، یه چیزی ازت میپرسم؛ ناراحت نمیشی؟
ـ نه، بپرس.
ـ تو واقعاً بهش علاقهمند شدی؟
خشکم زد.
جواب آمادهای نداشتم.
ـ نمیدونم...
مریم لبخند زد.
ـ همین «نمیدونم» خودش یه جوابه.
نگاهم را پایین انداختم.
ـ ولی قرارمون این نبود.
ـ کدوم قرار؟
آرام گفتم:
ـ عقد ما موقته. وقتی مأموریت تموم بشه، قرار نیست ادامه پیدا کنه.
مریم چند ثانیه به من نگاه کرد.
ـ شاید قرار اولتون این بوده.
ـ یعنی چی؟
ـ آدمها همیشه طبق قرار اولیه احساس پیدا نمیکنن.
---
از زبان محمدطاها
انبار قدیمی در انتهای جاده قرار داشت.
تیم از دو طرف ساختمان را محاصره کرده بود.
آرام گفتم:
ـ هیچکس بدون دستور وارد نشه.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، از داخل ساختمان صدا میاد.
دستم را بالا آوردم.
ـ صبر کنید.
چند ثانیه بعد...
صدای بیسیم آمد.
ـ جناب موسوی، دوربین داخلی فعال شد.
تصویر روی صفحه ظاهر شد.
رضا نادری داخل اتاقی نشسته بود.
اما تنها نبود.
مرد دیگری پشت سرش ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
چند قدم جلو رفتم.
مرد سرش را بالا آورد.
تصویر برای لحظهای واضح شد.
خشکم زد.
کامران رادمنش.
همان کسی که سه سال پیش مرده اعلام شده بود.
بیاختیار گفتم:
ـ خودش است...
مرد داخل تصویر لبخند زد.
انگار میدانست من دارم نگاهش میکنم.
بعد نزدیک دوربین شد و آرام گفت:
ـ سلام، موسوی.
همه نیروها ساکت شدند.
کامران ادامه داد:
ـ هنوز هم فکر میکنی میتونی از هانیه محافظت کنی؟
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ هانیه رو وارد این بازی نکن.
خندید.
ـ خیلی دیر شده.
بعد به نادری نگاه کرد.
ـ مرحله سوم شروع شده.
تصویر قطع شد.
همان لحظه گوشی من زنگ خورد.
شماره مریم بود.
جواب دادم.
ـ مریم؟
صدایش میلرزید.
ـ داداش...
قلبم فرو ریخت.
ـ چی شده؟
ـ هانیه...
چند ثانیه سکوت.
ـ هانیه نیست.
تمام بدنم یخ کرد.
ـ چی گفتی؟
ـ هانیه نیست... همین الان جلوی چشمم بود.
گوشی از دستم نزدیک بود بیفتد.
فقط یک جمله گفتم:
ـ هیچکس از اینجا خارج نشه.
بعد با تمام سرعت به سمت ماشین دویدم.
چون حالا فهمیده بودم...
هدف اصلی مرحله سوم، هانیه بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوهفتم | ناپدید شدن هانیه
از زبان محمدطاها
ـ هیچکس از ساختمان خارج نشه!
صدایم در بیسیم پیچید.
یکی از نیروها پرسید:
ـ جناب، تیمی برای پیدا کردن خانم کریمی بفرستیم؟
ـ بله. همین الان.
سوار ماشین شدم.
دستم روی فرمان میلرزید.
نه از ترس...
از خشم.
مریم پشت خط بود.
ـ داداش، من فقط چند ثانیه رفتم آب بیارم. وقتی برگشتم، هانیه نبود.
ـ درها؟
ـ بسته بودن.
ـ دوربینها؟
ـ قطع شدن.
چشمهایم را برای لحظهای بستم.
همان الگو.
دوربین قطع شده بود.
یعنی کسی از داخل کمک کرده بود.
ـ مریم، هیچکس رو وارد اتاق نکن.
ـ باشه.
تماس را قطع کردم.
به بیسیم گفتم:
ـ تمام خروجیهای بیمارستان و خیابونهای اطراف رو ببندید.
ـ چشم.
اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
هانیه چطور ناپدید شده بود؟
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید نبود.
یک اتاق تاریک بود.
دستهایم بسته نبود، اما در قفل بود.
بلند شدم.
ـ کسی اینجاست؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفتم.
روی میز یک لیوان آب و یک کاغذ قرار داشت.
کاغذ را برداشتم.
نوشته بود:
«نترس. اگر قرار بود بهت آسیب بزنیم، تا الان زده بودیم.»
اخم کردم.
ـ پس چرا منو آوردید اینجا؟
صدایی از پشت در آمد:
ـ چون میخواستیم برای اولین بار، بدون موسوی باهات حرف بزنیم.
خشکم زد.
ـ شما کی هستید؟
صدای مرد خندید.
ـ کسی که محمدطاها خیلی خوب میشناسه.
ـ کامران؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جواب آمد:
ـ بالاخره اسم درست رو گفتی.
قلبم تند زد.
ـ از من چی میخوای؟
ـ هیچچیز.
ـ پس چرا من اینجام؟
ـ میخوام یه حقیقت رو بدونی.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
چهرهاش را دیدم.
همان لحظه فهمیدم چرا محمدطاها از شنیدن اسمش اینقدر آشفته میشد.
کامران رادمنش.
زنده بود.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را با سرعت به سمت بیمارستان میراندیم.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، یه خودرو مشکوک حدود بیست دقیقه قبل از بیمارستان خارج شده.
ـ پلاک؟
ـ جعلی.
ـ مسیر؟
ـ دوربین بعدی ثبتش کرده.
آدرس را دریافت کردم.
انبار قدیمی.
همان جایی که کامران را دیده بودیم.
فکم را محکم کردم.
ـ همه نیروها به سمت انبار.
صدای مأمور آمد:
ـ اما جناب، احتمال داره تله باشه.
ـ میدونم.
نگاهم را به جاده دوختم.
ـ ولی هانیه اونجاست.
و این بار...
هیچ چیز نمیتوانست جلوی من را بگیرد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوهشتم | چیزی بیشتر از مأموریت
از زبان هانیه
کامران روبهرویم ایستاده بود.
برای اولین بار بود که کسی را میدیدم که همه فکر میکردند مرده است.
اما عجیبتر از زنده بودنش، آرامشی بود که داشت.
گفتم:
ـ محمدطاها کجاست؟
لبخند زد.
ـ هنوز هم اولین سؤالت درباره اونه؟
ـ چون میدونم دنبالم میاد.
ـ خیلی بهش مطمئنی.
ـ آره.
ـ چرا؟
چند لحظه فکر کردم.
ـ چون هر بار گفت مراقبمه، واقعاً بود.
کامران لبخندش را جمع کرد.
ـ فکر میکنی این فقط به خاطر مأموریته؟
جواب ندادم.
خودم هم نمیدانستم.
اما ته قلبم...
دیگر مطمئن نبودم.
---
از زبان محمدطاها
جلوی انبار پیاده شدیم.
نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند.
ـ جناب، ورودی اصلی قفل شده.
ـ راه دوم؟
ـ سمت شرق.
با اشاره وارد شدیم.
راهرو تاریک بود.
هر قدمی که جلو میرفتم، فقط یک فکر داشتم:
هانیه.
نه پرونده.
نه کامران.
نه نادری.
فقط هانیه.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، شما باید عقبتر باشید.
نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ خطرناکه.
آرام جواب دادم:
ـ میدونم.
اما خودم میدانستم دلیل اصلی جلو رفتنم فقط وظیفه نبود.
اگر اتفاقی برای هانیه میافتاد...
من نمیتوانستم بیتفاوت بمانم.
---
از زبان هانیه
کامران روی صندلی نشست.
ـ میدونی چرا محمدطاها تو رو انتخاب کرد؟
اخم کردم.
ـ انتخاب؟
ـ برای این مأموریت.
ـ چون باید از من محافظت میکرد.
خندید.
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ پس چرا؟
ـ چون تو تنها کسی بودی که میتونست بهش نزدیک بشه بدون اینکه بفهمی گذشتهی واقعی اون چیه.
سرم گیج رفت.
ـ منظورت چیه؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای بلندی از بیرون آمد.
کامران سرش را بلند کرد.
صدای قدمهای متعدد نزدیک میشد.
لبخند زد.
ـ دیدی؟
ـ چی؟
ـ گفتم که میاد.
در همان لحظه در با شدت باز شد.
محمدطاها وارد شد.
چشمهایش مستقیم روی من ثابت ماند.
ـ هانیه!
با دیدنش، تمام ترسم برای چند ثانیه از بین رفت.
ـ محمدطاها!
به طرفم آمد.
مطمئن شد آسیبی ندیدهام.
بعد نگاهش را به کامران دوخت.
ـ این بار دیگه فرار نمیکنی.
کامران خندید.
ـ نه، موسوی.
چشمهایش بین من و محمدطاها چرخید.
ـ این بار چیزی پیدا کردم که از تو مهمتره.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ بهش دست نمیزنی.
کامران لبخند زد.
ـ هنوز نفهمیدی؟
مکث کرد.
ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمیکنی.
چشمهای محمدطاها برای لحظهای تغییر کرد.
کامران آرام ادامه داد:
ـ تو بهش وابسته شدی.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
محمدطاها چیزی نگفت.
اما من برای اولین بار...
از نگاهش فهمیدم که شاید کامران راست میگفت.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهونهم | انکار
از زبان محمدطاها
ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمیکنی... بهش وابسته شدی.
چند ثانیه به کامران خیره ماندم.
بعد پوزخند زدم.
ـ چی میگی؟ چه وابستگیای؟
کامران چیزی نگفت.
ـ من فقط دارم وظیفهم رو انجام میدم.
هانیه ساکت ایستاده بود.
نگاهش نکردم.
چون نمیخواستم چیزی در چهرهام دیده شود.
کامران آرام خندید.
ـ وظیفه؟
ـ دقیقاً.
ـ پس چرا وقتی هانیه ناپدید شد، رنگت پرید؟
جواب ندادم.
ـ چرا وقتی فکر کردی بهش آسیب رسیده، همهچیز رو ول کردی و اومدی اینجا؟
فکم را محکم کردم.
ـ چون مسئول امنیتشه.
کامران سرش را تکان داد.
ـ هر اسمی میخوای روش بذار، موسوی.
مکث کرد.
ـ ولی یه روز خودت میفهمی.
---
از زبان هانیه
محمدطاها به طرفم آمد.
ـ خوبی؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
برای چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ ترسیدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ یکم.
ـ متأسفم.
تعجب کردم.
ـ چرا تو عذرخواهی میکنی؟
ـ چون به خاطر من وارد این ماجرا شدی.
ـ نه.
سرم را تکان دادم.
ـ به خاطر تو نبود.
ـ پس چی؟
نگاهش کردم.
ـ چون خودم تصمیم گرفتم کنارت بمونم.
برای اولین بار...
محمدطاها چیزی برای جواب دادن نداشت.
فقط نگاهم کرد.
---
از زبان محمدطاها
در راه برگشت، همه ساکت بودند.
هانیه کنار پنجره نشسته بود.
من رانندگی میکردم.
چند بار خواستم چیزی بگویم.
اما منصرف شدم.
حرف کامران مدام در ذهنم تکرار میشد.
«تو بهش وابسته شدی.»
با خودم گفتم:
ـ چه حرفهایی میزنه...
من فقط مسئول هانیه بودم.
فقط مأموریت بود.
فقط یک عقد موقت برای شرایط مأموریت.
و بعد...
مأموریت تمام میشد.
همهچیز تمام میشد.
اما وقتی به هانیه نگاه کردم که خسته روی صندلی خوابش برده بود...
ناگهان یک سؤال در ذهنم آمد:
اگر مأموریت تمام شود، واقعاً میتوانم از او جدا شوم؟
جوابش را ندادم.
چون هنوز برایش آماده نبودم.
قرار بود خیلی دیرتر بفهمم چه اتفاقی برای قلبم افتاده.
خیلی دیرتر..
همانجا بود که دیگر نمیتوانستم احساس خودم را انکار کنم.
اما فعلاً...
هنوز اسمش را «وابستگی» هم نمیگذاشتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت شصتم | فاصلهای که کم میشود
از زبان هانیه
صبح روز بعد، وقتی وارد بیمارستان شدم، مریم کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود.
تا من را دید، لبخند زد.
ـ بالاخره خانم کریمی!
خندیدم.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر؟ بعد از اون اتفاق دیشب هنوز میگی صبح بخیر؟
ـ خب چی بگم؟
مریم خندید.
ـ نمیدونم، مثلاً «من از دست شماها جان سالم به در بردم»!
سارا از پشت سرمان گفت:
ـ من که دیگه برای کار توی بیمارستان درخواست بازنشستگی زدم!
هر سه خندیدیم.
برای چند لحظه همهچیز شبیه روزهای عادی شد.
اما وقتی سرم را بالا آوردم...
محمدطاها را دیدم.
کنار در ایستاده بود.
نگاهش روی من بود.
وقتی چشممان به هم افتاد، خیلی کوتاه لبخند زد.
لبخندی که سریع محو شد.
نمیدانم چرا همان لبخند کوچک، دلم را گرم کرد.
---
از زبان محمدطاها
هانیه داشت با مریم و سارا صحبت میکرد.
صدای خندهشان از راهرو میآمد.
بیاختیار لبخند زدم.
مریم متوجه شد.
آرام نزدیکم آمد.
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چرا داری لبخند میزنی؟
ـ نمیزنم.
ـ زدی.
ـ اشتباه دیدی.
مریم خندید.
ـ خیلی خب.
بعد آرامتر گفت:
ـ هنوز هم میگی هیچ وابستگیای در کار نیست؟
نگاهش کردم.
ـ مریم!
ـ باشه، باشه!
خندید و دور شد.
چند ثانیه بعد هانیه به طرفم آمد.
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ امروز لازم نیست تا آخر شیفتم اینجا بمونی.
ـ میمونم.
ـ چرا؟
مکث کردم.
ـ چون وظیفهمه.
هانیه لبخند زد.
ـ همیشه همین جواب رو داری؟
ـ جواب درستیه.
ـ یا جوابیه که دوست داری باورش کنی؟
حرفش برای چند ثانیه من را ساکت کرد.
هانیه رفت.
من اما همانجا ماندم.
چرا حرفش اینقدر به دلم نشست؟
---
از زبان هانیه
ظهر، موقع ناهار، مریم کنارم نشست.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ باز شروع شد!
خندید.
ـ تو محمدطاها رو دوست داری؟
قاشقم در دستم ماند.
ـ مریم!
ـ فقط جواب بده.
ـ نمیدونم.
لبخند زد.
ـ شما دوتا خیلی شبیه همید.
ـ چرا؟
ـ هر دو وقتی جواب رو میدونید، میگید «نمیدونم».
خندهام گرفت.
اما ته دلم چیزی تکان خورد.
شاید هنوز هیچکداممان نمیدانستیم این رابطه قرار است کجا برود.
فقط یک چیز را میدانستم:
قرار بود این عقد موقت باشد.
و هرچه زمان میگذشت...
جدا شدن سختتر میشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...