🌙 پارت پنجاهوچهارم | مظنون اول
از زبان محمدطاها
صدای بیسیم دوباره در گوشم پیچید.
ـ جناب، وضعیت تیم چهار؟
نگاهم روی مأمور بیهوش مانده بود.
ـ منتقلش کنید درمانگاه. تا وقتی پزشک تأیید نکرده، هیچکس بهش نزدیک نشه.
ـ چشم.
بلند شدم.
یکی از نیروها نزدیک شد.
ـ جناب، دوربین پارکینگ حدود پنج دقیقه قبل از حادثه قطع شده.
ـ از کجا؟
ـ اتاق کنترل.
اخم کردم.
ـ چه کسی به اتاق کنترل دسترسی داشته؟
مکث کرد.
ـ چهار نفر.
ـ اسامی.
لیست را مقابلم گرفت.
چهار اسم.
یکی از آنها برایم آشنا بود.
رضا نادری.
یکی از نیروهای قدیمی.
کسی که سالها به او اعتماد کرده بودم.
اما اعتماد، این روزها دیگر معنی سابقش را نداشت.
---
از زبان هانیه
مریم آرام کنارم نشست.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ محمدطاها چیزی بهت گفته؟
ـ نه.
ـ درباره اون مردی که دنبالم بود؟
سرم را تکان دادم.
ـ فقط میدونم اسمش کامرانه.
مریم چند لحظه ساکت ماند.
ـ من یه چیز عجیب دیدم.
ـ چی؟
ـ وقتی اون مرد دنبالم میاومد، انگار با کسی تلفنی صحبت میکرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ چی گفت؟
مریم ابروهایش را درهم کشید.
ـ یه جمله شنیدم.
ـ چی؟
آرام گفت:
ـ «نادری گفته مسیر امنه.»
قلبم فرو ریخت.
ـ نادری؟
قبل از اینکه چیزی بگوییم، محمدطاها وارد اتاق شد.
نگاهش به ما افتاد.
ـ چی شده؟
مریم همه چیز را تعریف کرد.
وقتی اسم «نادری» را شنید، چهرهاش کاملاً تغییر کرد.
---
از زبان محمدطاها
ـ مطمئنی همین اسم رو شنیدی؟
مریم سر تکان داد.
ـ بله.
چند ثانیه سکوت کردم.
رضا نادری...
اگر واقعاً او بود، خیانتش فقط به من نبود.
به تمام تیم خیانت کرده بود.
به بیسیم گفتم:
ـ نادری رو پیدا کنید.
صدای مأمور آمد:
ـ جناب، ایشون حدود بیست دقیقهست از محوطه خارج شده.
ـ با اجازه چه کسی؟
ـ با اجازه خودش.
چشمهایم را بستم.
ـ یعنی بدون هماهنگی خارج شده؟
ـ بله.
لبخند تلخی زدم.
ـ پس دیگه دنبالش نمیگردیم.
مأمور متعجب پرسید:
ـ جناب؟
ـ میذاریم خودش ما رو به نفر اصلی برسونه.
هانیه با نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی چی؟
به او نگاه کردم.
ـ یعنی از این لحظه، ما هم بازی رو شروع میکنیم.
اما درست همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جواب دادم.
صدای مردی آمد:
ـ دنبال نادری نگرد، موسوی.
ساکت ماندم.
ـ چون نادری فقط مهرهست.
ـ تو کی هستی؟
صدای خنده کوتاهی آمد.
ـ کسی که سه ساله منتظر این لحظهست.
تماس قطع شد.
به صفحه گوشی خیره ماندم.
و برای اولین بار فهمیدم...
کامران رادمنش شاید اصلاً نفر اصلی نباشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوپنجم | رازِ خواهر
از زبان هانیه
بعد از رفتن محمدطاها، هنوز حرفهایش توی ذهنم میچرخید.
«به هیچکس اعتماد نکنیم.»
نگاهم به مریم افتاد.
مریم کنار پنجره ایستاده بود و با نگرانی بیرون را نگاه میکرد.
آرام پرسیدم:
ـ مریم؟
برگشت.
ـ جانم؟
ـ تو از گذشتهی محمدطاها چیزی میدونی؟
چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آهی کشید.
ـ یه چیزهایی.
ـ مثلاً؟
لبخند تلخی زد.
ـ محمدطاها هیچوقت دوست نداشته من وارد کارهاش بشم.
ـ ولی تو خواهرشی.
ـ دقیقاً.
کنارش نشستم.
مریم آرام گفت:
ـ من برادرمو میشناسم. وقتی چیزی رو پنهان میکنه، یعنی خودش بیشتر از همه ترسیده.
نگاهش کردم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه یکی که براش مهمه آسیب ببینه.
قلبم لرزید.
ـ منظورت... منه؟
مریم جواب نداد.
فقط نگاهم کرد.
همین سکوت جوابم بود.
---
از زبان محمدطاها
رضا نادری پیدا نشده بود.
این موضوع اصلاً خوب نبود.
داخل اتاق عملیات، تصاویر دوربینها را دوباره بررسی میکردم که یکی از نیروها وارد شد.
ـ جناب، درباره نادری یه سرنخ پیدا کردیم.
سرم را بلند کردم.
ـ کجاست؟
ـ آخرین سیگنال تلفنش نزدیک یه انبار قدیمی ثبت شده.
ـ تنهاست؟
ـ احتمالاً نه.
بلند شدم.
ـ تیم رو آماده کنید.
مأمور مکث کرد.
ـ جناب، شما هم میاید؟
ـ بله.
ـ اما پیام تهدید...
حرفش را قطع کردم.
ـ میدونم.
اسلحهام را برداشتم.
ـ اتفاقاً به همین دلیل میام.
قبل از خروج، گوشیام زنگ خورد.
مریم بود.
ـ داداش؟
ـ بگو.
ـ هانیه اینجاست.
ـ حالش خوبه؟
ـ آره.
مکث کرد.
ـ ولی یه سؤال ازت پرسید.
ـ چی؟
ـ درباره عقدتون.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چی گفت؟
مریم آرام جواب داد:
ـ پرسید بعد از مأموریت واقعاً میخوای ازش جدا بشی؟
دستم روی گوشی خشک شد.
چشمهایم را بستم.
قرار بود این فقط یک عقد موقت باشد.
یک راه برای محافظت از هانیه.
یک تصمیم موقت تا پایان مأموریت.
اما حالا...
چرا فکر جدایی برایم اینقدر سنگین شده بود؟
مریم دوباره گفت:
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ جوابش رو خودت باید بدی.
تماس قطع شد.
برای چند ثانیه همانجا ایستادم.
بعد زیر لب گفتم:
ـ اگه قرار بود همهچیز همینقدر ساده بمونه...
چرا قلبم از الان با رفتنش مشکل داره؟
در را باز کردم.
ـ حرکت میکنیم.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، کسی از داخل سیستم امنیتی پیام جدیدی ارسال کرده بود:
«موسوی رفت. هانیه تنها ماند.»
و چند ثانیه بعد...
جواب آمد:
«پس مرحلهی سوم را شروع کنید.»
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوششم | مرحله سوم
از زبان هانیه
مریم هنوز کنارم بود.
اما چیزی در رفتارش عوض شده بود.
چند بار خواست چیزی بگوید و منصرف شد.
بالاخره پرسیدم:
ـ مریم، چرا اینقدر ساکتی؟
لبخند کوچکی زد.
ـ دارم به داداشم فکر میکنم.
ـ محمدطاها؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه، یه چیزی ازت میپرسم؛ ناراحت نمیشی؟
ـ نه، بپرس.
ـ تو واقعاً بهش علاقهمند شدی؟
خشکم زد.
جواب آمادهای نداشتم.
ـ نمیدونم...
مریم لبخند زد.
ـ همین «نمیدونم» خودش یه جوابه.
نگاهم را پایین انداختم.
ـ ولی قرارمون این نبود.
ـ کدوم قرار؟
آرام گفتم:
ـ عقد ما موقته. وقتی مأموریت تموم بشه، قرار نیست ادامه پیدا کنه.
مریم چند ثانیه به من نگاه کرد.
ـ شاید قرار اولتون این بوده.
ـ یعنی چی؟
ـ آدمها همیشه طبق قرار اولیه احساس پیدا نمیکنن.
---
از زبان محمدطاها
انبار قدیمی در انتهای جاده قرار داشت.
تیم از دو طرف ساختمان را محاصره کرده بود.
آرام گفتم:
ـ هیچکس بدون دستور وارد نشه.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، از داخل ساختمان صدا میاد.
دستم را بالا آوردم.
ـ صبر کنید.
چند ثانیه بعد...
صدای بیسیم آمد.
ـ جناب موسوی، دوربین داخلی فعال شد.
تصویر روی صفحه ظاهر شد.
رضا نادری داخل اتاقی نشسته بود.
اما تنها نبود.
مرد دیگری پشت سرش ایستاده بود.
صورتش مشخص نبود.
چند قدم جلو رفتم.
مرد سرش را بالا آورد.
تصویر برای لحظهای واضح شد.
خشکم زد.
کامران رادمنش.
همان کسی که سه سال پیش مرده اعلام شده بود.
بیاختیار گفتم:
ـ خودش است...
مرد داخل تصویر لبخند زد.
انگار میدانست من دارم نگاهش میکنم.
بعد نزدیک دوربین شد و آرام گفت:
ـ سلام، موسوی.
همه نیروها ساکت شدند.
کامران ادامه داد:
ـ هنوز هم فکر میکنی میتونی از هانیه محافظت کنی؟
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ هانیه رو وارد این بازی نکن.
خندید.
ـ خیلی دیر شده.
بعد به نادری نگاه کرد.
ـ مرحله سوم شروع شده.
تصویر قطع شد.
همان لحظه گوشی من زنگ خورد.
شماره مریم بود.
جواب دادم.
ـ مریم؟
صدایش میلرزید.
ـ داداش...
قلبم فرو ریخت.
ـ چی شده؟
ـ هانیه...
چند ثانیه سکوت.
ـ هانیه نیست.
تمام بدنم یخ کرد.
ـ چی گفتی؟
ـ هانیه نیست... همین الان جلوی چشمم بود.
گوشی از دستم نزدیک بود بیفتد.
فقط یک جمله گفتم:
ـ هیچکس از اینجا خارج نشه.
بعد با تمام سرعت به سمت ماشین دویدم.
چون حالا فهمیده بودم...
هدف اصلی مرحله سوم، هانیه بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوهفتم | ناپدید شدن هانیه
از زبان محمدطاها
ـ هیچکس از ساختمان خارج نشه!
صدایم در بیسیم پیچید.
یکی از نیروها پرسید:
ـ جناب، تیمی برای پیدا کردن خانم کریمی بفرستیم؟
ـ بله. همین الان.
سوار ماشین شدم.
دستم روی فرمان میلرزید.
نه از ترس...
از خشم.
مریم پشت خط بود.
ـ داداش، من فقط چند ثانیه رفتم آب بیارم. وقتی برگشتم، هانیه نبود.
ـ درها؟
ـ بسته بودن.
ـ دوربینها؟
ـ قطع شدن.
چشمهایم را برای لحظهای بستم.
همان الگو.
دوربین قطع شده بود.
یعنی کسی از داخل کمک کرده بود.
ـ مریم، هیچکس رو وارد اتاق نکن.
ـ باشه.
تماس را قطع کردم.
به بیسیم گفتم:
ـ تمام خروجیهای بیمارستان و خیابونهای اطراف رو ببندید.
ـ چشم.
اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
هانیه چطور ناپدید شده بود؟
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید نبود.
یک اتاق تاریک بود.
دستهایم بسته نبود، اما در قفل بود.
بلند شدم.
ـ کسی اینجاست؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفتم.
روی میز یک لیوان آب و یک کاغذ قرار داشت.
کاغذ را برداشتم.
نوشته بود:
«نترس. اگر قرار بود بهت آسیب بزنیم، تا الان زده بودیم.»
اخم کردم.
ـ پس چرا منو آوردید اینجا؟
صدایی از پشت در آمد:
ـ چون میخواستیم برای اولین بار، بدون موسوی باهات حرف بزنیم.
خشکم زد.
ـ شما کی هستید؟
صدای مرد خندید.
ـ کسی که محمدطاها خیلی خوب میشناسه.
ـ کامران؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جواب آمد:
ـ بالاخره اسم درست رو گفتی.
قلبم تند زد.
ـ از من چی میخوای؟
ـ هیچچیز.
ـ پس چرا من اینجام؟
ـ میخوام یه حقیقت رو بدونی.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
چهرهاش را دیدم.
همان لحظه فهمیدم چرا محمدطاها از شنیدن اسمش اینقدر آشفته میشد.
کامران رادمنش.
زنده بود.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را با سرعت به سمت بیمارستان میراندیم.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، یه خودرو مشکوک حدود بیست دقیقه قبل از بیمارستان خارج شده.
ـ پلاک؟
ـ جعلی.
ـ مسیر؟
ـ دوربین بعدی ثبتش کرده.
آدرس را دریافت کردم.
انبار قدیمی.
همان جایی که کامران را دیده بودیم.
فکم را محکم کردم.
ـ همه نیروها به سمت انبار.
صدای مأمور آمد:
ـ اما جناب، احتمال داره تله باشه.
ـ میدونم.
نگاهم را به جاده دوختم.
ـ ولی هانیه اونجاست.
و این بار...
هیچ چیز نمیتوانست جلوی من را بگیرد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهوهشتم | چیزی بیشتر از مأموریت
از زبان هانیه
کامران روبهرویم ایستاده بود.
برای اولین بار بود که کسی را میدیدم که همه فکر میکردند مرده است.
اما عجیبتر از زنده بودنش، آرامشی بود که داشت.
گفتم:
ـ محمدطاها کجاست؟
لبخند زد.
ـ هنوز هم اولین سؤالت درباره اونه؟
ـ چون میدونم دنبالم میاد.
ـ خیلی بهش مطمئنی.
ـ آره.
ـ چرا؟
چند لحظه فکر کردم.
ـ چون هر بار گفت مراقبمه، واقعاً بود.
کامران لبخندش را جمع کرد.
ـ فکر میکنی این فقط به خاطر مأموریته؟
جواب ندادم.
خودم هم نمیدانستم.
اما ته قلبم...
دیگر مطمئن نبودم.
---
از زبان محمدطاها
جلوی انبار پیاده شدیم.
نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند.
ـ جناب، ورودی اصلی قفل شده.
ـ راه دوم؟
ـ سمت شرق.
با اشاره وارد شدیم.
راهرو تاریک بود.
هر قدمی که جلو میرفتم، فقط یک فکر داشتم:
هانیه.
نه پرونده.
نه کامران.
نه نادری.
فقط هانیه.
یکی از نیروها گفت:
ـ جناب، شما باید عقبتر باشید.
نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ خطرناکه.
آرام جواب دادم:
ـ میدونم.
اما خودم میدانستم دلیل اصلی جلو رفتنم فقط وظیفه نبود.
اگر اتفاقی برای هانیه میافتاد...
من نمیتوانستم بیتفاوت بمانم.
---
از زبان هانیه
کامران روی صندلی نشست.
ـ میدونی چرا محمدطاها تو رو انتخاب کرد؟
اخم کردم.
ـ انتخاب؟
ـ برای این مأموریت.
ـ چون باید از من محافظت میکرد.
خندید.
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ پس چرا؟
ـ چون تو تنها کسی بودی که میتونست بهش نزدیک بشه بدون اینکه بفهمی گذشتهی واقعی اون چیه.
سرم گیج رفت.
ـ منظورت چیه؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای بلندی از بیرون آمد.
کامران سرش را بلند کرد.
صدای قدمهای متعدد نزدیک میشد.
لبخند زد.
ـ دیدی؟
ـ چی؟
ـ گفتم که میاد.
در همان لحظه در با شدت باز شد.
محمدطاها وارد شد.
چشمهایش مستقیم روی من ثابت ماند.
ـ هانیه!
با دیدنش، تمام ترسم برای چند ثانیه از بین رفت.
ـ محمدطاها!
به طرفم آمد.
مطمئن شد آسیبی ندیدهام.
بعد نگاهش را به کامران دوخت.
ـ این بار دیگه فرار نمیکنی.
کامران خندید.
ـ نه، موسوی.
چشمهایش بین من و محمدطاها چرخید.
ـ این بار چیزی پیدا کردم که از تو مهمتره.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ بهش دست نمیزنی.
کامران لبخند زد.
ـ هنوز نفهمیدی؟
مکث کرد.
ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمیکنی.
چشمهای محمدطاها برای لحظهای تغییر کرد.
کامران آرام ادامه داد:
ـ تو بهش وابسته شدی.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
محمدطاها چیزی نگفت.
اما من برای اولین بار...
از نگاهش فهمیدم که شاید کامران راست میگفت.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاهونهم | انکار
از زبان محمدطاها
ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمیکنی... بهش وابسته شدی.
چند ثانیه به کامران خیره ماندم.
بعد پوزخند زدم.
ـ چی میگی؟ چه وابستگیای؟
کامران چیزی نگفت.
ـ من فقط دارم وظیفهم رو انجام میدم.
هانیه ساکت ایستاده بود.
نگاهش نکردم.
چون نمیخواستم چیزی در چهرهام دیده شود.
کامران آرام خندید.
ـ وظیفه؟
ـ دقیقاً.
ـ پس چرا وقتی هانیه ناپدید شد، رنگت پرید؟
جواب ندادم.
ـ چرا وقتی فکر کردی بهش آسیب رسیده، همهچیز رو ول کردی و اومدی اینجا؟
فکم را محکم کردم.
ـ چون مسئول امنیتشه.
کامران سرش را تکان داد.
ـ هر اسمی میخوای روش بذار، موسوی.
مکث کرد.
ـ ولی یه روز خودت میفهمی.
---
از زبان هانیه
محمدطاها به طرفم آمد.
ـ خوبی؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
برای چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ ترسیدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ یکم.
ـ متأسفم.
تعجب کردم.
ـ چرا تو عذرخواهی میکنی؟
ـ چون به خاطر من وارد این ماجرا شدی.
ـ نه.
سرم را تکان دادم.
ـ به خاطر تو نبود.
ـ پس چی؟
نگاهش کردم.
ـ چون خودم تصمیم گرفتم کنارت بمونم.
برای اولین بار...
محمدطاها چیزی برای جواب دادن نداشت.
فقط نگاهم کرد.
---
از زبان محمدطاها
در راه برگشت، همه ساکت بودند.
هانیه کنار پنجره نشسته بود.
من رانندگی میکردم.
چند بار خواستم چیزی بگویم.
اما منصرف شدم.
حرف کامران مدام در ذهنم تکرار میشد.
«تو بهش وابسته شدی.»
با خودم گفتم:
ـ چه حرفهایی میزنه...
من فقط مسئول هانیه بودم.
فقط مأموریت بود.
فقط یک عقد موقت برای شرایط مأموریت.
و بعد...
مأموریت تمام میشد.
همهچیز تمام میشد.
اما وقتی به هانیه نگاه کردم که خسته روی صندلی خوابش برده بود...
ناگهان یک سؤال در ذهنم آمد:
اگر مأموریت تمام شود، واقعاً میتوانم از او جدا شوم؟
جوابش را ندادم.
چون هنوز برایش آماده نبودم.
قرار بود خیلی دیرتر بفهمم چه اتفاقی برای قلبم افتاده.
خیلی دیرتر..
همانجا بود که دیگر نمیتوانستم احساس خودم را انکار کنم.
اما فعلاً...
هنوز اسمش را «وابستگی» هم نمیگذاشتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت شصتم | فاصلهای که کم میشود
از زبان هانیه
صبح روز بعد، وقتی وارد بیمارستان شدم، مریم کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود.
تا من را دید، لبخند زد.
ـ بالاخره خانم کریمی!
خندیدم.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر؟ بعد از اون اتفاق دیشب هنوز میگی صبح بخیر؟
ـ خب چی بگم؟
مریم خندید.
ـ نمیدونم، مثلاً «من از دست شماها جان سالم به در بردم»!
سارا از پشت سرمان گفت:
ـ من که دیگه برای کار توی بیمارستان درخواست بازنشستگی زدم!
هر سه خندیدیم.
برای چند لحظه همهچیز شبیه روزهای عادی شد.
اما وقتی سرم را بالا آوردم...
محمدطاها را دیدم.
کنار در ایستاده بود.
نگاهش روی من بود.
وقتی چشممان به هم افتاد، خیلی کوتاه لبخند زد.
لبخندی که سریع محو شد.
نمیدانم چرا همان لبخند کوچک، دلم را گرم کرد.
---
از زبان محمدطاها
هانیه داشت با مریم و سارا صحبت میکرد.
صدای خندهشان از راهرو میآمد.
بیاختیار لبخند زدم.
مریم متوجه شد.
آرام نزدیکم آمد.
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چرا داری لبخند میزنی؟
ـ نمیزنم.
ـ زدی.
ـ اشتباه دیدی.
مریم خندید.
ـ خیلی خب.
بعد آرامتر گفت:
ـ هنوز هم میگی هیچ وابستگیای در کار نیست؟
نگاهش کردم.
ـ مریم!
ـ باشه، باشه!
خندید و دور شد.
چند ثانیه بعد هانیه به طرفم آمد.
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ امروز لازم نیست تا آخر شیفتم اینجا بمونی.
ـ میمونم.
ـ چرا؟
مکث کردم.
ـ چون وظیفهمه.
هانیه لبخند زد.
ـ همیشه همین جواب رو داری؟
ـ جواب درستیه.
ـ یا جوابیه که دوست داری باورش کنی؟
حرفش برای چند ثانیه من را ساکت کرد.
هانیه رفت.
من اما همانجا ماندم.
چرا حرفش اینقدر به دلم نشست؟
---
از زبان هانیه
ظهر، موقع ناهار، مریم کنارم نشست.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ باز شروع شد!
خندید.
ـ تو محمدطاها رو دوست داری؟
قاشقم در دستم ماند.
ـ مریم!
ـ فقط جواب بده.
ـ نمیدونم.
لبخند زد.
ـ شما دوتا خیلی شبیه همید.
ـ چرا؟
ـ هر دو وقتی جواب رو میدونید، میگید «نمیدونم».
خندهام گرفت.
اما ته دلم چیزی تکان خورد.
شاید هنوز هیچکداممان نمیدانستیم این رابطه قرار است کجا برود.
فقط یک چیز را میدانستم:
قرار بود این عقد موقت باشد.
و هرچه زمان میگذشت...
جدا شدن سختتر میشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
ن : من تازه وارد کانال شدم میشه بگین کانال VPN چیه؟؟
ممنون🌹
ج: سلام خیلی خوش آمدی ممنون که کانال ما رو انتخاب کردی
تمام سوال هاتون داخل این کانال پاسخ داده میشه
https://eitaa.com/bonarsazinoor
🌙 پارت شصتویکم | یک روز عادی
از زبان هانیه
صبح، برخلاف روزهای گذشته، بیمارستان آرام بود.
نه خبری از ماشین مشکی بود، نه پیام ناشناسی، نه مردی که از دور نگاهم کند.
برای اولین بار بعد از چند روز، احساس کردم میتوانم نفس راحتی بکشم.
مریم کنارم راه میرفت و پروندهها را مرتب میکرد.
ـ امروز خیلی ساکته.
لبخند زدم.
ـ خدا رو شکر.
مریم خندید.
ـ از وقتی داداشم مسئول مراقبت ازت شده، من دیگه به آرامش بیمارستان شک دارم!
ـ مریم!
ـ خب واقعاً!
خندیدم.
همان لحظه محمدطاها از انتهای راهرو ظاهر شد.
مریم آرام زیر گوشم گفت:
ـ ببین، خودِ آرامش رسید!
محمدطاها نزدیک شد.
ـ درباره من حرف میزنید؟
مریم خیلی جدی گفت:
ـ نه داداش، داشتیم درباره آبوهوا صحبت میکردیم.
محمدطاها به سقف نگاه کرد.
ـ توی بیمارستان؟
ـ بله. آبوهوای بیمارستان خیلی خوبه!
نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم.
محمدطاها هم لبخند کوتاهی زد.
ـ شما دوتا واقعاً دردسر هستید.
مریم با افتخار گفت:
ـ خواهرتیم!
محمدطاها سرش را تکان داد و رفت.
نگاهش کردم.
مریم آرام گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی؟
ـ لبخند زد.
ـ خب؟
ـ داداش من به این راحتی لبخند نمیزنه.
شانه بالا انداختم.
ـ شاید امروز حالش خوبه.
مریم چیزی نگفت.
فقط لبخند معنیداری زد.
---
از زبان محمدطاها
از دور صدای خندهشان را شنیدم.
نمیدانستم چرا دیدن هانیه در حال خندیدن، اینقدر حالم را خوب میکند.
این سؤال را سریع از ذهنم بیرون کردم.
هنوز پرونده باز بود.
هنوز دشمن آزاد بود.
و مهمتر از همه...
هنوز قرار بود بعد از پایان مأموریت، این عقد تمام شود.
پس نباید اجازه میدادم احساساتم وارد ماجرا شود.
با خودم گفتم:
«فقط وظیفهست.»
همین.
اما چند ثانیه بعد، وقتی دیدم هانیه بدون توجه به اطراف، مشغول کمک به یک بیمار سالخورده است، دوباره لبخند روی صورتم نشست.
اخم کردم.
ـ موسوی، جمعش کن!
یکی از نیروها که کنارم ایستاده بود، با تعجب نگاهم کرد.
ـ جناب؟
ـ هیچی.
ـ با خودتون حرف میزدید؟
نگاهش کردم.
ـ نه.
مأمور لبخند زد.
ـ چشم جناب!
سرم را پایین انداختم.
بدتر از همه این بود که...
خودم هم نمیدانستم چرا رفتارهای ساده هانیه اینقدر روی من اثر میگذارد.
---
از زبان هانیه
نزدیک ظهر، یک بیمار سالخورده را دیدم که برای برداشتن وسایلش مشکل داشت.
کمکش کردم.
وقتی برگشتم، محمدطاها کنار در ایستاده بود.
ـ چی شده؟
گفت:
ـ هیچی.
ـ پس چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ همینطوری.
ـ محمدطاها!
ـ بله؟
ـ عجیبی.
خندید.
ـ تازه فهمیدی؟
من هم خندیدم.
اما هیچکداممان نمیدانستیم همین لحظههای کوچک...
قرار است بعدها برای هر دوی ما تبدیل به خاطرههایی شوند که دل کندن از آنها آسان نیست.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت شصتودوم | حرفی که نباید شنیده میشد
از زبان هانیه
بعدازظهر، بخش خلوتتر شده بود.
من و مریم در اتاق استراحت نشسته بودیم و پروندههای امروز را مرتب میکردیم.
مریم ناگهان گفت:
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ میدونی داداشم قبل از این مأموریت چطور بود؟
سرم را بلند کردم.
ـ چطور؟
ـ خیلی جدیتر.
خندیدم.
ـ یعنی الان جدی نیست؟
ـ چرا، ولی...
مکث کرد.
ـ یه چیزایی تغییر کرده.
ـ مثلاً؟
مریم لبخند زد.
ـ مثلاً قبلاً اگر پنج دقیقه دیر جواب تلفنش رو میدادم، دوباره زنگ میزد. الان اول از همه میپرسه «هانیه کجاست؟»
چشمهایم گرد شد.
ـ مریم!
ـ چی؟ واقعیت رو گفتم!
خندهام گرفت.
ـ شاید به خاطر مأموریته.
مریم با شیطنت گفت:
ـ بله... «مأموریت».
همان لحظه صدایی از پشت در آمد.
ـ درباره چه کسی صحبت میکنید؟
هر دو برگشتیم.
محمدطاها پشت در ایستاده بود.
مریم خیلی سریع گفت:
ـ هیچکس!
محمدطاها ابرو بالا انداخت.
ـ من که هنوز چیزی نپرسیدم.
مریم خندید.
ـ خب پیشگیری بهتر از درمانه!
من خندیدم.
محمدطاها سرش را تکان داد و وارد شد.
---
از زبان محمدطاها
ـ هانیه، امروز بعد از شیفت مستقیم میری خونه.
ـ چرا؟
ـ چون یه سری بررسی امنیتی داریم.
ـ دوباره؟
ـ فقط احتیاطه.
هانیه اخم کوچکی کرد.
ـ تو همیشه میگی احتیاطه، بعد یه اتفاق عجیب میافته.
مریم خندید.
ـ راست میگه داداش.
نگاهش کردم.
ـ تو طرف کی هستی؟
ـ طرف حقیقت!
هانیه خندید.
من هم نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.
اما همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای مأمور جدی بود:
ـ جناب، درباره نادری یه اطلاعات تازه پیدا کردیم.
اخمم درهم رفت.
ـ بگو.
ـ آخرین تماس نادری با یک شماره ثبتنشده بوده.
ـ ردیابی؟
ـ انجام دادیم.
مکث کرد.
ـ شماره متعلق به کسیه که سه سال پیش در پرونده کامران رادمنش، شاهد اصلی بوده.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ اسمش؟
ـ دکتر امیرحسین کاظمی.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
او متوجه تغییر چهرهام شد.
تماس را قطع کردم.
هانیه پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ یه پرونده قدیمیه.
مریم آرام گفت:
ـ باز هم همون پرونده؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
اما این بار یک چیز فرق داشت.
نام آن شاهد قدیمی را خوب میشناختم.
چون سه سال پیش...
او آخرین کسی بود که کامران را قبل از مرگ ادعاییاش دیده بود.
و اگر امیرحسین دوباره با نادری تماس گرفته بود...
یعنی گذشته داشت دوباره زنده میشد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت شصتوسوم | شاهد قدیمی
از زبان محمدطاها
اسم «امیرحسین کاظمی» هنوز در ذهنم میچرخید.
سه سال پیش، او آخرین شاهد پرونده کامران بود.
طبق گزارش رسمی، بعد از شهادتش از کشور خارج شده بود.
اما حالا...
با رضا نادری تماس گرفته بود.
ـ جناب؟
صدای یکی از نیروها من را به خود آورد.
ـ بله؟
ـ دستور پیگیری کاظمی رو بدیم؟
چند لحظه فکر کردم.
ـ نه.
مأمور متعجب شد.
ـ جناب؟
ـ فعلاً نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگر واقعاً با نادری در ارتباطه، دنبال کردنش ممکنه باعث بشه بفهمه ما پیداش کردیم.
مکث کردم.
ـ میخوام خودش دوباره تماس بگیره.
ـ متوجه شدم.
تماس را قطع کردم.
---
از زبان هانیه
وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها هنوز همانجا ایستاده بود.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ تو چیزی رو از من پنهان میکنی.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ چرا این فکر رو میکنی؟
ـ چون هر بار اسم اون پرونده میاد، حالت عوض میشه.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ چیز خاصی نیست.
ـ پس چرا بهم نمیگی؟
ـ چون هنوز خودم جواب همه سؤالها رو نمیدونم.
نگاهش کردم.
ـ حداقل وقتی فهمیدی، بهم بگو.
ـ قول میدم.
لبخند زدم.
ـ خوبه.
چند قدم دور شدم.
صدایش را شنیدم:
ـ هانیه؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ امروز... ممنون.
ـ برای چی؟
ـ برای اینکه با وجود همه این اتفاقها هنوز آرومی.
خندیدم.
ـ من آرومم؟
ـ نسبت به من، خیلی!
خندهام گرفت.
ـ تو خودت خیلی جدیای.
ـ شاید.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ مراقب خودت باش.
آرام جواب دادم:
ـ تو هم.
---
از زبان مریم
من از دور همهچیز را دیدم.
لبخند هانیه.
نگاه داداشم.
و آن سکوت کوتاه بینشان.
آرام زیر لب گفتم:
ـ این دوتا هنوز خودشون خبر ندارن...
اما من خوب میدانستم.
داداشم دیگر مثل روز اول به هانیه نگاه نمیکرد.
هنوز اسمش را عشق نمیگذاشت.
هنوز همهچیز را «مأموریت» میدانست.
اما این تغییر کوچک...
هر روز بیشتر میشد.
---
از زبان محمدطاها
شب، درست وقتی داشتم گزارش روزانه را میخواندم، تلفنم زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جواب دادم.
ـ موسوی.
صدای مردی آرام از پشت خط آمد:
ـ اگر دنبال حقیقت پرونده سه سال پیش هستی...
ساکت ماندم.
ـ فردا ساعت ده، بیمارستان قدیمی شهر.
ـ تو کی هستی؟
ـ کسی که میتونه بهت ثابت کنه کامران رادمنش هیچوقت در اون عملیات کشته نشد.
چشمهایم تنگ شد.
ـ چرا باید حرفت رو باور کنم؟
صدای مرد پایین آمد:
ـ چون من خودم اون شب اونجا بودم.
تماس قطع شد.
به صفحه گوشی خیره ماندم.
سه سال بود که دنبال حقیقت آن شب میگشتم.
و حالا...
یک شاهد زنده داشت به سراغم میآمد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...