eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت پنجاه‌وهفتم | ناپدید شدن هانیه از زبان محمدطاها ـ هیچ‌کس از ساختمان خارج نشه! صدایم در بی‌سیم پیچید. یکی از نیروها پرسید: ـ جناب، تیمی برای پیدا کردن خانم کریمی بفرستیم؟ ـ بله. همین الان. سوار ماشین شدم. دستم روی فرمان می‌لرزید. نه از ترس... از خشم. مریم پشت خط بود. ـ داداش، من فقط چند ثانیه رفتم آب بیارم. وقتی برگشتم، هانیه نبود. ـ درها؟ ـ بسته بودن. ـ دوربین‌ها؟ ـ قطع شدن. چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم. همان الگو. دوربین قطع شده بود. یعنی کسی از داخل کمک کرده بود. ـ مریم، هیچ‌کس رو وارد اتاق نکن. ـ باشه. تماس را قطع کردم. به بی‌سیم گفتم: ـ تمام خروجی‌های بیمارستان و خیابون‌های اطراف رو ببندید. ـ چشم. اما یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد: هانیه چطور ناپدید شده بود؟ --- از زبان هانیه چشم‌هایم را باز کردم. اولین چیزی که دیدم سقف سفید نبود. یک اتاق تاریک بود. دست‌هایم بسته نبود، اما در قفل بود. بلند شدم. ـ کسی اینجاست؟ جوابی نیامد. چند قدم جلو رفتم. روی میز یک لیوان آب و یک کاغذ قرار داشت. کاغذ را برداشتم. نوشته بود: «نترس. اگر قرار بود بهت آسیب بزنیم، تا الان زده بودیم.» اخم کردم. ـ پس چرا منو آوردید اینجا؟ صدایی از پشت در آمد: ـ چون می‌خواستیم برای اولین بار، بدون موسوی باهات حرف بزنیم. خشکم زد. ـ شما کی هستید؟ صدای مرد خندید. ـ کسی که محمدطاها خیلی خوب می‌شناسه. ـ کامران؟ چند ثانیه سکوت شد. بعد جواب آمد: ـ بالاخره اسم درست رو گفتی. قلبم تند زد. ـ از من چی می‌خوای؟ ـ هیچ‌چیز. ـ پس چرا من اینجام؟ ـ می‌خوام یه حقیقت رو بدونی. در باز شد. مردی وارد اتاق شد. چهره‌اش را دیدم. همان لحظه فهمیدم چرا محمدطاها از شنیدن اسمش این‌قدر آشفته می‌شد. کامران رادمنش. زنده بود. --- از زبان محمدطاها ماشین را با سرعت به سمت بیمارستان می‌راندیم. یکی از نیروها گفت: ـ جناب، یه خودرو مشکوک حدود بیست دقیقه قبل از بیمارستان خارج شده. ـ پلاک؟ ـ جعلی. ـ مسیر؟ ـ دوربین بعدی ثبتش کرده. آدرس را دریافت کردم. انبار قدیمی. همان جایی که کامران را دیده بودیم. فکم را محکم کردم. ـ همه نیروها به سمت انبار. صدای مأمور آمد: ـ اما جناب، احتمال داره تله باشه. ـ می‌دونم. نگاهم را به جاده دوختم. ـ ولی هانیه اونجاست. و این بار... هیچ چیز نمی‌توانست جلوی من را بگیرد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاه‌وهشتم | چیزی بیشتر از مأموریت از زبان هانیه کامران روبه‌رویم ایستاده بود. برای اولین بار بود که کسی را می‌دیدم که همه فکر می‌کردند مرده است. اما عجیب‌تر از زنده بودنش، آرامشی بود که داشت. گفتم: ـ محمدطاها کجاست؟ لبخند زد. ـ هنوز هم اولین سؤالت درباره اونه؟ ـ چون می‌دونم دنبالم میاد. ـ خیلی بهش مطمئنی. ـ آره. ـ چرا؟ چند لحظه فکر کردم. ـ چون هر بار گفت مراقبمه، واقعاً بود. کامران لبخندش را جمع کرد. ـ فکر می‌کنی این فقط به خاطر مأموریته؟ جواب ندادم. خودم هم نمی‌دانستم. اما ته قلبم... دیگر مطمئن نبودم. --- از زبان محمدطاها جلوی انبار پیاده شدیم. نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند. ـ جناب، ورودی اصلی قفل شده. ـ راه دوم؟ ـ سمت شرق. با اشاره وارد شدیم. راهرو تاریک بود. هر قدمی که جلو می‌رفتم، فقط یک فکر داشتم: هانیه. نه پرونده. نه کامران. نه نادری. فقط هانیه. یکی از نیروها گفت: ـ جناب، شما باید عقب‌تر باشید. نگاهش کردم. ـ نه. ـ خطرناکه. آرام جواب دادم: ـ می‌دونم. اما خودم می‌دانستم دلیل اصلی جلو رفتنم فقط وظیفه نبود. اگر اتفاقی برای هانیه می‌افتاد... من نمی‌توانستم بی‌تفاوت بمانم. --- از زبان هانیه کامران روی صندلی نشست. ـ می‌دونی چرا محمدطاها تو رو انتخاب کرد؟ اخم کردم. ـ انتخاب؟ ـ برای این مأموریت. ـ چون باید از من محافظت می‌کرد. خندید. ـ نه. نگاهش کردم. ـ پس چرا؟ ـ چون تو تنها کسی بودی که می‌تونست بهش نزدیک بشه بدون اینکه بفهمی گذشته‌ی واقعی اون چیه. سرم گیج رفت. ـ منظورت چیه؟ قبل از اینکه جواب بده، صدای بلندی از بیرون آمد. کامران سرش را بلند کرد. صدای قدم‌های متعدد نزدیک می‌شد. لبخند زد. ـ دیدی؟ ـ چی؟ ـ گفتم که میاد. در همان لحظه در با شدت باز شد. محمدطاها وارد شد. چشم‌هایش مستقیم روی من ثابت ماند. ـ هانیه! با دیدنش، تمام ترسم برای چند ثانیه از بین رفت. ـ محمدطاها! به طرفم آمد. مطمئن شد آسیبی ندیده‌ام. بعد نگاهش را به کامران دوخت. ـ این بار دیگه فرار نمی‌کنی. کامران خندید. ـ نه، موسوی. چشم‌هایش بین من و محمدطاها چرخید. ـ این بار چیزی پیدا کردم که از تو مهم‌تره. محمدطاها یک قدم جلو رفت. ـ بهش دست نمی‌زنی. کامران لبخند زد. ـ هنوز نفهمیدی؟ مکث کرد. ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمی‌کنی. چشم‌های محمدطاها برای لحظه‌ای تغییر کرد. کامران آرام ادامه داد: ـ تو بهش وابسته شدی. سکوت سنگینی اتاق را گرفت. محمدطاها چیزی نگفت. اما من برای اولین بار... از نگاهش فهمیدم که شاید کامران راست می‌گفت. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت پنجاه‌ونهم | انکار از زبان محمدطاها ـ تو دیگه فقط از هانیه محافظت نمی‌کنی... بهش وابسته شدی. چند ثانیه به کامران خیره ماندم. بعد پوزخند زدم. ـ چی می‌گی؟ چه وابستگی‌ای؟ کامران چیزی نگفت. ـ من فقط دارم وظیفه‌م رو انجام می‌دم. هانیه ساکت ایستاده بود. نگاهش نکردم. چون نمی‌خواستم چیزی در چهره‌ام دیده شود. کامران آرام خندید. ـ وظیفه؟ ـ دقیقاً. ـ پس چرا وقتی هانیه ناپدید شد، رنگت پرید؟ جواب ندادم. ـ چرا وقتی فکر کردی بهش آسیب رسیده، همه‌چیز رو ول کردی و اومدی اینجا؟ فکم را محکم کردم. ـ چون مسئول امنیتشه. کامران سرش را تکان داد. ـ هر اسمی می‌خوای روش بذار، موسوی. مکث کرد. ـ ولی یه روز خودت می‌فهمی. --- از زبان هانیه محمدطاها به طرفم آمد. ـ خوبی؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. ـ مطمئنی؟ ـ بله. برای چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آرام گفت: ـ ترسیدی؟ لبخند کم‌رنگی زدم. ـ یکم. ـ متأسفم. تعجب کردم. ـ چرا تو عذرخواهی می‌کنی؟ ـ چون به خاطر من وارد این ماجرا شدی. ـ نه. سرم را تکان دادم. ـ به خاطر تو نبود. ـ پس چی؟ نگاهش کردم. ـ چون خودم تصمیم گرفتم کنارت بمونم. برای اولین بار... محمدطاها چیزی برای جواب دادن نداشت. فقط نگاهم کرد. --- از زبان محمدطاها در راه برگشت، همه ساکت بودند. هانیه کنار پنجره نشسته بود. من رانندگی می‌کردم. چند بار خواستم چیزی بگویم. اما منصرف شدم. حرف کامران مدام در ذهنم تکرار می‌شد. «تو بهش وابسته شدی.» با خودم گفتم: ـ چه حرف‌هایی می‌زنه... من فقط مسئول هانیه بودم. فقط مأموریت بود. فقط یک عقد موقت برای شرایط مأموریت. و بعد... مأموریت تمام می‌شد. همه‌چیز تمام می‌شد. اما وقتی به هانیه نگاه کردم که خسته روی صندلی خوابش برده بود... ناگهان یک سؤال در ذهنم آمد: اگر مأموریت تمام شود، واقعاً می‌توانم از او جدا شوم؟ جوابش را ندادم. چون هنوز برایش آماده نبودم. قرار بود خیلی دیرتر بفهمم چه اتفاقی برای قلبم افتاده. خیلی دیرتر.. همان‌جا بود که دیگر نمی‌توانستم احساس خودم را انکار کنم. اما فعلاً... هنوز اسمش را «وابستگی» هم نمی‌گذاشتم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصتم | فاصله‌ای که کم می‌شود از زبان هانیه صبح روز بعد، وقتی وارد بیمارستان شدم، مریم کنار ایستگاه پرستاری ایستاده بود. تا من را دید، لبخند زد. ـ بالاخره خانم کریمی! خندیدم. ـ صبح بخیر. ـ صبح بخیر؟ بعد از اون اتفاق دیشب هنوز می‌گی صبح بخیر؟ ـ خب چی بگم؟ مریم خندید. ـ نمی‌دونم، مثلاً «من از دست شماها جان سالم به در بردم»! سارا از پشت سرمان گفت: ـ من که دیگه برای کار توی بیمارستان درخواست بازنشستگی زدم! هر سه خندیدیم. برای چند لحظه همه‌چیز شبیه روزهای عادی شد. اما وقتی سرم را بالا آوردم... محمدطاها را دیدم. کنار در ایستاده بود. نگاهش روی من بود. وقتی چشممان به هم افتاد، خیلی کوتاه لبخند زد. لبخندی که سریع محو شد. نمی‌دانم چرا همان لبخند کوچک، دلم را گرم کرد. --- از زبان محمدطاها هانیه داشت با مریم و سارا صحبت می‌کرد. صدای خنده‌شان از راهرو می‌آمد. بی‌اختیار لبخند زدم. مریم متوجه شد. آرام نزدیکم آمد. ـ داداش؟ ـ جانم؟ ـ چرا داری لبخند می‌زنی؟ ـ نمی‌زنم. ـ زدی. ـ اشتباه دیدی. مریم خندید. ـ خیلی خب. بعد آرام‌تر گفت: ـ هنوز هم می‌گی هیچ وابستگی‌ای در کار نیست؟ نگاهش کردم. ـ مریم! ـ باشه، باشه! خندید و دور شد. چند ثانیه بعد هانیه به طرفم آمد. ـ محمدطاها؟ ـ بله؟ ـ امروز لازم نیست تا آخر شیفتم اینجا بمونی. ـ می‌مونم. ـ چرا؟ مکث کردم. ـ چون وظیفه‌مه. هانیه لبخند زد. ـ همیشه همین جواب رو داری؟ ـ جواب درستیه. ـ یا جوابیه که دوست داری باورش کنی؟ حرفش برای چند ثانیه من را ساکت کرد. هانیه رفت. من اما همان‌جا ماندم. چرا حرفش این‌قدر به دلم نشست؟ --- از زبان هانیه ظهر، موقع ناهار، مریم کنارم نشست. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ یه چیزی بپرسم؟ ـ باز شروع شد! خندید. ـ تو محمدطاها رو دوست داری؟ قاشقم در دستم ماند. ـ مریم! ـ فقط جواب بده. ـ نمی‌دونم. لبخند زد. ـ شما دوتا خیلی شبیه همید. ـ چرا؟ ـ هر دو وقتی جواب رو می‌دونید، می‌گید «نمی‌دونم». خنده‌ام گرفت. اما ته دلم چیزی تکان خورد. شاید هنوز هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم این رابطه قرار است کجا برود. فقط یک چیز را می‌دانستم: قرار بود این عقد موقت باشد. و هرچه زمان می‌گذشت... جدا شدن سخت‌تر می‌شد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
بفرمایید با ترتیب گذاشتم
ن : من تازه وارد کانال شدم میشه بگین کانال VPN چیه؟؟ ممنون🌹 ج: سلام خیلی خوش آمدی ممنون که کانال ما رو انتخاب کردی تمام سوال هاتون داخل این کانال پاسخ داده میشه https://eitaa.com/bonarsazinoor
🌙 پارت شصت‌ویکم | یک روز عادی از زبان هانیه صبح، برخلاف روزهای گذشته، بیمارستان آرام بود. نه خبری از ماشین مشکی بود، نه پیام ناشناسی، نه مردی که از دور نگاهم کند. برای اولین بار بعد از چند روز، احساس کردم می‌توانم نفس راحتی بکشم. مریم کنارم راه می‌رفت و پرونده‌ها را مرتب می‌کرد. ـ امروز خیلی ساکته. لبخند زدم. ـ خدا رو شکر. مریم خندید. ـ از وقتی داداشم مسئول مراقبت ازت شده، من دیگه به آرامش بیمارستان شک دارم! ـ مریم! ـ خب واقعاً! خندیدم. همان لحظه محمدطاها از انتهای راهرو ظاهر شد. مریم آرام زیر گوشم گفت: ـ ببین، خودِ آرامش رسید! محمدطاها نزدیک شد. ـ درباره من حرف می‌زنید؟ مریم خیلی جدی گفت: ـ نه داداش، داشتیم درباره آب‌وهوا صحبت می‌کردیم. محمدطاها به سقف نگاه کرد. ـ توی بیمارستان؟ ـ بله. آب‌وهوای بیمارستان خیلی خوبه! نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. محمدطاها هم لبخند کوتاهی زد. ـ شما دوتا واقعاً دردسر هستید. مریم با افتخار گفت: ـ خواهرتیم! محمدطاها سرش را تکان داد و رفت. نگاهش کردم. مریم آرام گفت: ـ دیدی؟ ـ چی؟ ـ لبخند زد. ـ خب؟ ـ داداش من به این راحتی لبخند نمی‌زنه. شانه بالا انداختم. ـ شاید امروز حالش خوبه. مریم چیزی نگفت. فقط لبخند معنی‌داری زد. --- از زبان محمدطاها از دور صدای خنده‌شان را شنیدم. نمی‌دانستم چرا دیدن هانیه در حال خندیدن، این‌قدر حالم را خوب می‌کند. این سؤال را سریع از ذهنم بیرون کردم. هنوز پرونده باز بود. هنوز دشمن آزاد بود. و مهم‌تر از همه... هنوز قرار بود بعد از پایان مأموریت، این عقد تمام شود. پس نباید اجازه می‌دادم احساساتم وارد ماجرا شود. با خودم گفتم: «فقط وظیفه‌ست.» همین. اما چند ثانیه بعد، وقتی دیدم هانیه بدون توجه به اطراف، مشغول کمک به یک بیمار سالخورده است، دوباره لبخند روی صورتم نشست. اخم کردم. ـ موسوی، جمعش کن! یکی از نیروها که کنارم ایستاده بود، با تعجب نگاهم کرد. ـ جناب؟ ـ هیچی. ـ با خودتون حرف می‌زدید؟ نگاهش کردم. ـ نه. مأمور لبخند زد. ـ چشم جناب! سرم را پایین انداختم. بدتر از همه این بود که... خودم هم نمی‌دانستم چرا رفتارهای ساده هانیه این‌قدر روی من اثر می‌گذارد. --- از زبان هانیه نزدیک ظهر، یک بیمار سالخورده را دیدم که برای برداشتن وسایلش مشکل داشت. کمکش کردم. وقتی برگشتم، محمدطاها کنار در ایستاده بود. ـ چی شده؟ گفت: ـ هیچی. ـ پس چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟ لبخند خیلی کوچکی زد. ـ همین‌طوری. ـ محمدطاها! ـ بله؟ ـ عجیبی. خندید. ـ تازه فهمیدی؟ من هم خندیدم. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم همین لحظه‌های کوچک... قرار است بعدها برای هر دوی ما تبدیل به خاطره‌هایی شوند که دل کندن از آن‌ها آسان نیست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌ودوم | حرفی که نباید شنیده می‌شد از زبان هانیه بعدازظهر، بخش خلوت‌تر شده بود. من و مریم در اتاق استراحت نشسته بودیم و پرونده‌های امروز را مرتب می‌کردیم. مریم ناگهان گفت: ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ می‌دونی داداشم قبل از این مأموریت چطور بود؟ سرم را بلند کردم. ـ چطور؟ ـ خیلی جدی‌تر. خندیدم. ـ یعنی الان جدی نیست؟ ـ چرا، ولی... مکث کرد. ـ یه چیزایی تغییر کرده. ـ مثلاً؟ مریم لبخند زد. ـ مثلاً قبلاً اگر پنج دقیقه دیر جواب تلفنش رو می‌دادم، دوباره زنگ می‌زد. الان اول از همه می‌پرسه «هانیه کجاست؟» چشم‌هایم گرد شد. ـ مریم! ـ چی؟ واقعیت رو گفتم! خنده‌ام گرفت. ـ شاید به خاطر مأموریته. مریم با شیطنت گفت: ـ بله... «مأموریت». همان لحظه صدایی از پشت در آمد. ـ درباره چه کسی صحبت می‌کنید؟ هر دو برگشتیم. محمدطاها پشت در ایستاده بود. مریم خیلی سریع گفت: ـ هیچ‌کس! محمدطاها ابرو بالا انداخت. ـ من که هنوز چیزی نپرسیدم. مریم خندید. ـ خب پیشگیری بهتر از درمانه! من خندیدم. محمدطاها سرش را تکان داد و وارد شد. --- از زبان محمدطاها ـ هانیه، امروز بعد از شیفت مستقیم می‌ری خونه. ـ چرا؟ ـ چون یه سری بررسی امنیتی داریم. ـ دوباره؟ ـ فقط احتیاطه. هانیه اخم کوچکی کرد. ـ تو همیشه می‌گی احتیاطه، بعد یه اتفاق عجیب می‌افته. مریم خندید. ـ راست می‌گه داداش. نگاهش کردم. ـ تو طرف کی هستی؟ ـ طرف حقیقت! هانیه خندید. من هم نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. اما همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد. ـ موسوی. صدای مأمور جدی بود: ـ جناب، درباره نادری یه اطلاعات تازه پیدا کردیم. اخمم درهم رفت. ـ بگو. ـ آخرین تماس نادری با یک شماره ثبت‌نشده بوده. ـ ردیابی؟ ـ انجام دادیم. مکث کرد. ـ شماره متعلق به کسیه که سه سال پیش در پرونده کامران رادمنش، شاهد اصلی بوده. چند لحظه سکوت کردم. ـ اسمش؟ ـ دکتر امیرحسین کاظمی. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. او متوجه تغییر چهره‌ام شد. تماس را قطع کردم. هانیه پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ یه پرونده قدیمیه. مریم آرام گفت: ـ باز هم همون پرونده؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. اما این بار یک چیز فرق داشت. نام آن شاهد قدیمی را خوب می‌شناختم. چون سه سال پیش... او آخرین کسی بود که کامران را قبل از مرگ ادعایی‌اش دیده بود. و اگر امیرحسین دوباره با نادری تماس گرفته بود... یعنی گذشته داشت دوباره زنده می‌شد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وسوم | شاهد قدیمی از زبان محمدطاها اسم «امیرحسین کاظمی» هنوز در ذهنم می‌چرخید. سه سال پیش، او آخرین شاهد پرونده کامران بود. طبق گزارش رسمی، بعد از شهادتش از کشور خارج شده بود. اما حالا... با رضا نادری تماس گرفته بود. ـ جناب؟ صدای یکی از نیروها من را به خود آورد. ـ بله؟ ـ دستور پیگیری کاظمی رو بدیم؟ چند لحظه فکر کردم. ـ نه. مأمور متعجب شد. ـ جناب؟ ـ فعلاً نه. ـ چرا؟ ـ چون اگر واقعاً با نادری در ارتباطه، دنبال کردنش ممکنه باعث بشه بفهمه ما پیداش کردیم. مکث کردم. ـ می‌خوام خودش دوباره تماس بگیره. ـ متوجه شدم. تماس را قطع کردم. --- از زبان هانیه وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها هنوز همان‌جا ایستاده بود. ـ محمدطاها؟ ـ جانم؟ ـ تو چیزی رو از من پنهان می‌کنی. چند لحظه سکوت کرد. ـ چرا این فکر رو می‌کنی؟ ـ چون هر بار اسم اون پرونده میاد، حالت عوض می‌شه. لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ چیز خاصی نیست. ـ پس چرا بهم نمی‌گی؟ ـ چون هنوز خودم جواب همه سؤال‌ها رو نمی‌دونم. نگاهش کردم. ـ حداقل وقتی فهمیدی، بهم بگو. ـ قول می‌دم. لبخند زدم. ـ خوبه. چند قدم دور شدم. صدایش را شنیدم: ـ هانیه؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ امروز... ممنون. ـ برای چی؟ ـ برای اینکه با وجود همه این اتفاق‌ها هنوز آرومی. خندیدم. ـ من آرومم؟ ـ نسبت به من، خیلی! خنده‌ام گرفت. ـ تو خودت خیلی جدی‌ای. ـ شاید. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: ـ مراقب خودت باش. آرام جواب دادم: ـ تو هم. --- از زبان مریم من از دور همه‌چیز را دیدم. لبخند هانیه. نگاه داداشم. و آن سکوت کوتاه بینشان. آرام زیر لب گفتم: ـ این دوتا هنوز خودشون خبر ندارن... اما من خوب می‌دانستم. داداشم دیگر مثل روز اول به هانیه نگاه نمی‌کرد. هنوز اسمش را عشق نمی‌گذاشت. هنوز همه‌چیز را «مأموریت» می‌دانست. اما این تغییر کوچک... هر روز بیشتر می‌شد. --- از زبان محمدطاها شب، درست وقتی داشتم گزارش روزانه را می‌خواندم، تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب دادم. ـ موسوی. صدای مردی آرام از پشت خط آمد: ـ اگر دنبال حقیقت پرونده سه سال پیش هستی... ساکت ماندم. ـ فردا ساعت ده، بیمارستان قدیمی شهر. ـ تو کی هستی؟ ـ کسی که می‌تونه بهت ثابت کنه کامران رادمنش هیچ‌وقت در اون عملیات کشته نشد. چشم‌هایم تنگ شد. ـ چرا باید حرفت رو باور کنم؟ صدای مرد پایین آمد: ـ چون من خودم اون شب اونجا بودم. تماس قطع شد. به صفحه گوشی خیره ماندم. سه سال بود که دنبال حقیقت آن شب می‌گشتم. و حالا... یک شاهد زنده داشت به سراغم می‌آمد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وچهارم | بیمارستان متروکه از زبان محمدطاها ساعت نزدیک ده شب بود. آدرس بیمارستان قدیمی هنوز روی صفحه گوشی‌ام بود. یک ساختمان متروکه در حاشیه شهر؛ جایی که سال‌ها بود تعطیل شده بود. صدای یکی از نیروها از بی‌سیم آمد: ـ جناب، تیم‌ها در موقعیت هستن. ـ هیچ‌کس تا وقتی دستور ندادم وارد نشه. ـ چشم. پیاده شدم. چند قدم جلو رفتم. هوا سرد بود و محوطه تقریباً تاریک. دستم را روی بی‌سیم گذاشتم. ـ وضعیت؟ ـ فعلاً حرکتی دیده نشده. وارد ساختمان شدم. راهروهای خالی و تاریک جلوی رویم بود. چند متر جلوتر... صدای قدمی شنیدم. ایستادم. ـ کاظمی؟ مردی از تاریکی بیرون آمد. چهره‌اش خسته بود. ـ موسوی... دستم ناخودآگاه به سمت سلاحم رفت. ـ خودتی؟ ـ بله. ـ چرا بعد از سه سال برگشتی؟ کاظمی چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون دیگر نمی‌تونم سکوت کنم. ـ درباره کامران چی می‌دونی؟ نگاهش را پایین انداخت. ـ کامران آن شب نمرد. فکم را محکم کردم. ـ پس چه اتفاقی افتاد؟ کاظمی آهسته گفت: ـ انفجار، بخشی از عملیات نبود. خشکم زد. ـ چی؟ ـ انفجار از قبل برنامه‌ریزی شده بود. ـ توسط چه کسی؟ کاظمی خواست جواب بدهد که صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد. هر دو برگشتیم. بی‌سیمم روشن شد: ـ جناب! یک خودرو از محوطه خارج شد. گفتم: ـ تیم دو، تعقیبش کنید. دوباره به کاظمی نگاه کردم. ـ ادامه بده. اما او ناگهان رنگش پرید. ـ موسوی... اون‌ها فهمیدن من با تو حرف زدم. --- از زبان هانیه صبح روز بعد، مریم وارد اتاقم شد. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ داداش هنوز برنگشته. نگران شدم. ـ از دیشب؟ ـ آره. گوشی‌اش هم خاموشه. بلند شدم. ـ باید بفهمیم کجاست. مریم دستم را گرفت. ـ صبر کن. ـ نمی‌تونم. ـ شاید مأموریته. ـ مریم، بعد از این همه اتفاق... صدای زنگ گوشی‌ام آمد. شماره ناشناس. جواب دادم. صدای مردی آرام بود: ـ اگر می‌خوای محمدطاها زنده برگرده... نفسم بند آمد. ـ چی؟ ـ به آدرسی که برات می‌فرستم بیا. مریم با نگرانی نگاهم کرد. صدای مرد ادامه داد: ـ تنها. تماس قطع شد. چند ثانیه بعد پیام آمد. آدرس همان بیمارستان متروکه بود. مریم با دیدن صفحه گوشی گفت: ـ نه. ـ مریم... ـ تو تنها نمی‌ری. نگاهش کردم. ـ اگر محمدطاها اونجاست؟ مریم چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: ـ پس با هم می‌ریم. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم... این پیام دقیقاً همان چیزی بود که دشمن می‌خواست. هانیه را به همان جایی بکشاند که محمدطاها در آن گرفتار شده بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وپنجم | تله از زبان محمدطاها صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. کاظمی با اضطراب به انتهای راهرو نگاه می‌کرد. ـ موسوی، باید از اینجا بریم. ـ هنوز نه. ـ چرا؟ ـ چون می‌خوام بدونم چه کسی پشت این ماجراست. کاظمی سرش را تکان داد. ـ اگر بفهمن من اینجام، هر دومون رو از بین می‌برن. همان لحظه چراغ‌های ساختمان خاموش شدند. دستم را روی سلاحم گذاشتم. ـ پشت سر من بمون. کاظمی آهسته گفت: ـ موسوی... ـ چی؟ ـ اون‌ها فقط دنبال من نیستن. چند ثانیه مکث کرد. ـ دنبال همسر تو هم هستن. اخمم درهم رفت. ـ هانیه؟ ـ بله. صدای بی‌سیم آمد: ـ جناب موسوی، ارتباط با تیم بیرونی قطع شده. نگاهم را به تاریکی دوختم. این دیگر یک ملاقات نبود. یک تله بود. --- از زبان هانیه من و مریم داخل ماشین نشسته بودیم. مریم مدام با محمدطاها تماس می‌گرفت. ـ خاموشه. گفتم: ـ شاید آنتن نداره. مریم نگاهم کرد. ـ هانیه، این آدرس رو کی برات فرستاد؟ ـ یه شماره ناشناس. ـ و تو مطمئنی محمدطاها اونجاست؟ ـ نه. مریم نفس عمیقی کشید. ـ پس بدون هماهنگی وارد نمی‌شیم. سرم را تکان دادم. ـ باشه. ماشین را نزدیک بیمارستان متروکه متوقف کردیم. مریم گفت: ـ من اول پیاده می‌شم. ـ نه. ـ چرا؟ ـ چون ممکنه خطرناک باشه. مریم با تعجب نگاهم کرد. ـ خانم دکتر، الان تو داری به من درس امنیت می‌دی؟ لبخند زدم. ـ شاید! هر دو خندیدیم. اما خنده‌مان خیلی زود قطع شد. چون از داخل ساختمان صدای بلندی آمد. مریم آرام گفت: ـ این صدا... ـ باید بریم. ـ هانیه، صبر کن! اما من از ماشین پیاده شده بودم. --- از زبان محمدطاها صدای انفجار کوچکی از طبقه پایین آمد. کاظمی تعادلش را از دست داد. دستش را گرفتم. ـ خوبی؟ ـ آره. در همان لحظه صدای مردی از بلندگوهای ساختمان پخش شد: ـ موسوی... ایستادم. صدای کامران بود. ـ می‌دونستم میای. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. ـ کجایی؟ ـ مهم نیست. ـ کاظمی رو آزاد کن. کامران خندید. ـ هنوز هم فکر می‌کنی تو تصمیم می‌گیری؟ مکث کرد. ـ به اطرافت نگاه کن. نگاه کردم. چراغ قرمز کوچکی روی دیوار روشن شد. بعد صدای کامران: ـ مرحله چهارم... مکث. ـ با ورود هانیه شروع می‌شه. قلبم فرو ریخت. ـ هانیه اینجاست؟ جوابی نیامد. فقط صدای قفل شدن چند در پشت سر هم در ساختمان پیچید. همان لحظه بی‌سیمم روشن شد. ـ جناب... صدای یکی از نیروها لرزان بود: ـ خانم کریمی وارد محوطه شدن. چشم‌هایم بسته شد. ـ نه... برای اولین بار از شروع این پرونده، ترس واقعی را احساس کردم. نه برای خودم. برای هانیه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وششم | چهار در از زبان هانیه همین که وارد ساختمان شدم، صدای بسته شدن در پشت سرم پیچید. برگشتم. ـ مریم؟ مریم چند قدم عقب‌تر بود. ـ این در باز نمی‌شه! دستگیره را چند بار کشید. بی‌فایده بود. چراغ‌های راهرو یکی‌یکی روشن شدند. چهار در، روبه‌رویمان قرار داشت. روی هر کدام یک شماره نوشته شده بود. ۱ ـ ۲ ـ ۳ ـ ۴ مریم آرام گفت: ـ این دیگه چه مسخره‌بازیه؟ صدای کامران از بلندگو پخش شد: ـ خوش اومدی، هانیه. مریم جلو آمد. ـ کجایی؟! کامران خندید. ـ خواهر موسوی... مریم اخم کرد. ـ منو وارد بازی خودت نکن. ـ تو هم بخشی از این بازی هستی. صدای محمدطاها از طبقه بالا شنیده شد: ـ کامران! سرم را بالا گرفتم. ـ محمدطاها! صدایش را دوباره شنیدم: ـ هانیه، همون‌جا بمون! ـ تو کجایی؟ ـ طبقه دوم. صدای کامران دوباره آمد: ـ چهار در. مکث کرد. ـ فقط یکی از این درها به محمدطاها می‌رسه. --- از زبان محمدطاها به در خروجی رسیدم. قفل بود. کاظمی کنارم ایستاده بود. ـ اون‌ها هانیه رو آوردن اینجا. ـ می‌دونم. ـ باید عجله کنیم. به سمت پله‌ها رفتم. اما صدای کامران دوباره در ساختمان پیچید: ـ موسوی، اگر می‌خوای به هانیه برسی، باید یه انتخاب کنی. ـ چه انتخابی؟ ـ بین نجات کاظمی... مکث. ـ و رسیدن به هانیه. کاظمی آرام گفت: ـ موسوی، منو ول کن. نگاهش کردم. ـ نه. ـ اگر منو ببری، هانیه آسیب می‌بینه. ـ و اگر تو رو ول کنم، کامران به هدفش می‌رسه. کاظمی گفت: ـ پس انتخاب کن. چند ثانیه سکوت کردم. بعد بی‌سیم را برداشتم. ـ تیم دو، ساختمان رو از بیرون محاصره کنید. ـ چشم. ـ هیچ‌کس وارد نشه تا دستور بدم. بعد به کاظمی نگاه کردم. ـ ما دوتا با هم می‌ریم. کاظمی با تعجب نگاهم کرد. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی کامران فکر کرده من مجبورم یکی رو انتخاب کنم. لبخند کوتاهی زدم. ـ ولی اشتباه کرده. --- از زبان هانیه چهار در روبه‌رویم بود. مریم دستم را گرفت. ـ انتخاب نکن. ـ چرا؟ ـ چون معلوم نیست پشتشون چی باشه. همان لحظه صدای محمدطاها آمد: ـ هانیه! با شنیدن صدایش قلبم تند شد. ـ محمدطاها! ـ صدای منو دنبال کن. مریم به درها نگاه کرد. یکی از آن‌ها کمی باز بود. روی در شماره ۳ علامت کوچکی دیده می‌شد. همان علامت عقاب. مریم آرام گفت: ـ این یکی خطرناکه. من هم سر تکان دادم. اما از پشت در شماره سه صدای محمدطاها آمد: ـ هانیه... من اینجام. دستم روی دستگیره رفت. مریم فوراً دستم را گرفت. ـ صبر کن. اخم کردم. ـ ولی صدای خودشه. مریم به من نگاه کرد. ـ شاید واقعاً خودش باشه... مکث کرد. ـ یا کسی که صدای اون رو ضبط کرده. دستم را عقب کشیدم. در همان لحظه، صدای واقعی محمدطاها از پشت سرمان آمد: ـ هانیه، در شماره سه رو باز نکن! برگشتم. اما پشت سرمان... هیچ‌کس نبود. فقط یک راهروی تاریک. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...