eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
17 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
ن : من تازه وارد کانال شدم میشه بگین کانال VPN چیه؟؟ ممنون🌹 ج: سلام خیلی خوش آمدی ممنون که کانال ما رو انتخاب کردی تمام سوال هاتون داخل این کانال پاسخ داده میشه https://eitaa.com/bonarsazinoor
🌙 پارت شصت‌ویکم | یک روز عادی از زبان هانیه صبح، برخلاف روزهای گذشته، بیمارستان آرام بود. نه خبری از ماشین مشکی بود، نه پیام ناشناسی، نه مردی که از دور نگاهم کند. برای اولین بار بعد از چند روز، احساس کردم می‌توانم نفس راحتی بکشم. مریم کنارم راه می‌رفت و پرونده‌ها را مرتب می‌کرد. ـ امروز خیلی ساکته. لبخند زدم. ـ خدا رو شکر. مریم خندید. ـ از وقتی داداشم مسئول مراقبت ازت شده، من دیگه به آرامش بیمارستان شک دارم! ـ مریم! ـ خب واقعاً! خندیدم. همان لحظه محمدطاها از انتهای راهرو ظاهر شد. مریم آرام زیر گوشم گفت: ـ ببین، خودِ آرامش رسید! محمدطاها نزدیک شد. ـ درباره من حرف می‌زنید؟ مریم خیلی جدی گفت: ـ نه داداش، داشتیم درباره آب‌وهوا صحبت می‌کردیم. محمدطاها به سقف نگاه کرد. ـ توی بیمارستان؟ ـ بله. آب‌وهوای بیمارستان خیلی خوبه! نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. محمدطاها هم لبخند کوتاهی زد. ـ شما دوتا واقعاً دردسر هستید. مریم با افتخار گفت: ـ خواهرتیم! محمدطاها سرش را تکان داد و رفت. نگاهش کردم. مریم آرام گفت: ـ دیدی؟ ـ چی؟ ـ لبخند زد. ـ خب؟ ـ داداش من به این راحتی لبخند نمی‌زنه. شانه بالا انداختم. ـ شاید امروز حالش خوبه. مریم چیزی نگفت. فقط لبخند معنی‌داری زد. --- از زبان محمدطاها از دور صدای خنده‌شان را شنیدم. نمی‌دانستم چرا دیدن هانیه در حال خندیدن، این‌قدر حالم را خوب می‌کند. این سؤال را سریع از ذهنم بیرون کردم. هنوز پرونده باز بود. هنوز دشمن آزاد بود. و مهم‌تر از همه... هنوز قرار بود بعد از پایان مأموریت، این عقد تمام شود. پس نباید اجازه می‌دادم احساساتم وارد ماجرا شود. با خودم گفتم: «فقط وظیفه‌ست.» همین. اما چند ثانیه بعد، وقتی دیدم هانیه بدون توجه به اطراف، مشغول کمک به یک بیمار سالخورده است، دوباره لبخند روی صورتم نشست. اخم کردم. ـ موسوی، جمعش کن! یکی از نیروها که کنارم ایستاده بود، با تعجب نگاهم کرد. ـ جناب؟ ـ هیچی. ـ با خودتون حرف می‌زدید؟ نگاهش کردم. ـ نه. مأمور لبخند زد. ـ چشم جناب! سرم را پایین انداختم. بدتر از همه این بود که... خودم هم نمی‌دانستم چرا رفتارهای ساده هانیه این‌قدر روی من اثر می‌گذارد. --- از زبان هانیه نزدیک ظهر، یک بیمار سالخورده را دیدم که برای برداشتن وسایلش مشکل داشت. کمکش کردم. وقتی برگشتم، محمدطاها کنار در ایستاده بود. ـ چی شده؟ گفت: ـ هیچی. ـ پس چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟ لبخند خیلی کوچکی زد. ـ همین‌طوری. ـ محمدطاها! ـ بله؟ ـ عجیبی. خندید. ـ تازه فهمیدی؟ من هم خندیدم. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم همین لحظه‌های کوچک... قرار است بعدها برای هر دوی ما تبدیل به خاطره‌هایی شوند که دل کندن از آن‌ها آسان نیست. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌ودوم | حرفی که نباید شنیده می‌شد از زبان هانیه بعدازظهر، بخش خلوت‌تر شده بود. من و مریم در اتاق استراحت نشسته بودیم و پرونده‌های امروز را مرتب می‌کردیم. مریم ناگهان گفت: ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ می‌دونی داداشم قبل از این مأموریت چطور بود؟ سرم را بلند کردم. ـ چطور؟ ـ خیلی جدی‌تر. خندیدم. ـ یعنی الان جدی نیست؟ ـ چرا، ولی... مکث کرد. ـ یه چیزایی تغییر کرده. ـ مثلاً؟ مریم لبخند زد. ـ مثلاً قبلاً اگر پنج دقیقه دیر جواب تلفنش رو می‌دادم، دوباره زنگ می‌زد. الان اول از همه می‌پرسه «هانیه کجاست؟» چشم‌هایم گرد شد. ـ مریم! ـ چی؟ واقعیت رو گفتم! خنده‌ام گرفت. ـ شاید به خاطر مأموریته. مریم با شیطنت گفت: ـ بله... «مأموریت». همان لحظه صدایی از پشت در آمد. ـ درباره چه کسی صحبت می‌کنید؟ هر دو برگشتیم. محمدطاها پشت در ایستاده بود. مریم خیلی سریع گفت: ـ هیچ‌کس! محمدطاها ابرو بالا انداخت. ـ من که هنوز چیزی نپرسیدم. مریم خندید. ـ خب پیشگیری بهتر از درمانه! من خندیدم. محمدطاها سرش را تکان داد و وارد شد. --- از زبان محمدطاها ـ هانیه، امروز بعد از شیفت مستقیم می‌ری خونه. ـ چرا؟ ـ چون یه سری بررسی امنیتی داریم. ـ دوباره؟ ـ فقط احتیاطه. هانیه اخم کوچکی کرد. ـ تو همیشه می‌گی احتیاطه، بعد یه اتفاق عجیب می‌افته. مریم خندید. ـ راست می‌گه داداش. نگاهش کردم. ـ تو طرف کی هستی؟ ـ طرف حقیقت! هانیه خندید. من هم نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. اما همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد. ـ موسوی. صدای مأمور جدی بود: ـ جناب، درباره نادری یه اطلاعات تازه پیدا کردیم. اخمم درهم رفت. ـ بگو. ـ آخرین تماس نادری با یک شماره ثبت‌نشده بوده. ـ ردیابی؟ ـ انجام دادیم. مکث کرد. ـ شماره متعلق به کسیه که سه سال پیش در پرونده کامران رادمنش، شاهد اصلی بوده. چند لحظه سکوت کردم. ـ اسمش؟ ـ دکتر امیرحسین کاظمی. نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد. او متوجه تغییر چهره‌ام شد. تماس را قطع کردم. هانیه پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ یه پرونده قدیمیه. مریم آرام گفت: ـ باز هم همون پرونده؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. اما این بار یک چیز فرق داشت. نام آن شاهد قدیمی را خوب می‌شناختم. چون سه سال پیش... او آخرین کسی بود که کامران را قبل از مرگ ادعایی‌اش دیده بود. و اگر امیرحسین دوباره با نادری تماس گرفته بود... یعنی گذشته داشت دوباره زنده می‌شد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وسوم | شاهد قدیمی از زبان محمدطاها اسم «امیرحسین کاظمی» هنوز در ذهنم می‌چرخید. سه سال پیش، او آخرین شاهد پرونده کامران بود. طبق گزارش رسمی، بعد از شهادتش از کشور خارج شده بود. اما حالا... با رضا نادری تماس گرفته بود. ـ جناب؟ صدای یکی از نیروها من را به خود آورد. ـ بله؟ ـ دستور پیگیری کاظمی رو بدیم؟ چند لحظه فکر کردم. ـ نه. مأمور متعجب شد. ـ جناب؟ ـ فعلاً نه. ـ چرا؟ ـ چون اگر واقعاً با نادری در ارتباطه، دنبال کردنش ممکنه باعث بشه بفهمه ما پیداش کردیم. مکث کردم. ـ می‌خوام خودش دوباره تماس بگیره. ـ متوجه شدم. تماس را قطع کردم. --- از زبان هانیه وقتی از اتاق بیرون آمدم، محمدطاها هنوز همان‌جا ایستاده بود. ـ محمدطاها؟ ـ جانم؟ ـ تو چیزی رو از من پنهان می‌کنی. چند لحظه سکوت کرد. ـ چرا این فکر رو می‌کنی؟ ـ چون هر بار اسم اون پرونده میاد، حالت عوض می‌شه. لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ چیز خاصی نیست. ـ پس چرا بهم نمی‌گی؟ ـ چون هنوز خودم جواب همه سؤال‌ها رو نمی‌دونم. نگاهش کردم. ـ حداقل وقتی فهمیدی، بهم بگو. ـ قول می‌دم. لبخند زدم. ـ خوبه. چند قدم دور شدم. صدایش را شنیدم: ـ هانیه؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ امروز... ممنون. ـ برای چی؟ ـ برای اینکه با وجود همه این اتفاق‌ها هنوز آرومی. خندیدم. ـ من آرومم؟ ـ نسبت به من، خیلی! خنده‌ام گرفت. ـ تو خودت خیلی جدی‌ای. ـ شاید. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: ـ مراقب خودت باش. آرام جواب دادم: ـ تو هم. --- از زبان مریم من از دور همه‌چیز را دیدم. لبخند هانیه. نگاه داداشم. و آن سکوت کوتاه بینشان. آرام زیر لب گفتم: ـ این دوتا هنوز خودشون خبر ندارن... اما من خوب می‌دانستم. داداشم دیگر مثل روز اول به هانیه نگاه نمی‌کرد. هنوز اسمش را عشق نمی‌گذاشت. هنوز همه‌چیز را «مأموریت» می‌دانست. اما این تغییر کوچک... هر روز بیشتر می‌شد. --- از زبان محمدطاها شب، درست وقتی داشتم گزارش روزانه را می‌خواندم، تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب دادم. ـ موسوی. صدای مردی آرام از پشت خط آمد: ـ اگر دنبال حقیقت پرونده سه سال پیش هستی... ساکت ماندم. ـ فردا ساعت ده، بیمارستان قدیمی شهر. ـ تو کی هستی؟ ـ کسی که می‌تونه بهت ثابت کنه کامران رادمنش هیچ‌وقت در اون عملیات کشته نشد. چشم‌هایم تنگ شد. ـ چرا باید حرفت رو باور کنم؟ صدای مرد پایین آمد: ـ چون من خودم اون شب اونجا بودم. تماس قطع شد. به صفحه گوشی خیره ماندم. سه سال بود که دنبال حقیقت آن شب می‌گشتم. و حالا... یک شاهد زنده داشت به سراغم می‌آمد. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وچهارم | بیمارستان متروکه از زبان محمدطاها ساعت نزدیک ده شب بود. آدرس بیمارستان قدیمی هنوز روی صفحه گوشی‌ام بود. یک ساختمان متروکه در حاشیه شهر؛ جایی که سال‌ها بود تعطیل شده بود. صدای یکی از نیروها از بی‌سیم آمد: ـ جناب، تیم‌ها در موقعیت هستن. ـ هیچ‌کس تا وقتی دستور ندادم وارد نشه. ـ چشم. پیاده شدم. چند قدم جلو رفتم. هوا سرد بود و محوطه تقریباً تاریک. دستم را روی بی‌سیم گذاشتم. ـ وضعیت؟ ـ فعلاً حرکتی دیده نشده. وارد ساختمان شدم. راهروهای خالی و تاریک جلوی رویم بود. چند متر جلوتر... صدای قدمی شنیدم. ایستادم. ـ کاظمی؟ مردی از تاریکی بیرون آمد. چهره‌اش خسته بود. ـ موسوی... دستم ناخودآگاه به سمت سلاحم رفت. ـ خودتی؟ ـ بله. ـ چرا بعد از سه سال برگشتی؟ کاظمی چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون دیگر نمی‌تونم سکوت کنم. ـ درباره کامران چی می‌دونی؟ نگاهش را پایین انداخت. ـ کامران آن شب نمرد. فکم را محکم کردم. ـ پس چه اتفاقی افتاد؟ کاظمی آهسته گفت: ـ انفجار، بخشی از عملیات نبود. خشکم زد. ـ چی؟ ـ انفجار از قبل برنامه‌ریزی شده بود. ـ توسط چه کسی؟ کاظمی خواست جواب بدهد که صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد. هر دو برگشتیم. بی‌سیمم روشن شد: ـ جناب! یک خودرو از محوطه خارج شد. گفتم: ـ تیم دو، تعقیبش کنید. دوباره به کاظمی نگاه کردم. ـ ادامه بده. اما او ناگهان رنگش پرید. ـ موسوی... اون‌ها فهمیدن من با تو حرف زدم. --- از زبان هانیه صبح روز بعد، مریم وارد اتاقم شد. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ داداش هنوز برنگشته. نگران شدم. ـ از دیشب؟ ـ آره. گوشی‌اش هم خاموشه. بلند شدم. ـ باید بفهمیم کجاست. مریم دستم را گرفت. ـ صبر کن. ـ نمی‌تونم. ـ شاید مأموریته. ـ مریم، بعد از این همه اتفاق... صدای زنگ گوشی‌ام آمد. شماره ناشناس. جواب دادم. صدای مردی آرام بود: ـ اگر می‌خوای محمدطاها زنده برگرده... نفسم بند آمد. ـ چی؟ ـ به آدرسی که برات می‌فرستم بیا. مریم با نگرانی نگاهم کرد. صدای مرد ادامه داد: ـ تنها. تماس قطع شد. چند ثانیه بعد پیام آمد. آدرس همان بیمارستان متروکه بود. مریم با دیدن صفحه گوشی گفت: ـ نه. ـ مریم... ـ تو تنها نمی‌ری. نگاهش کردم. ـ اگر محمدطاها اونجاست؟ مریم چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: ـ پس با هم می‌ریم. اما هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم... این پیام دقیقاً همان چیزی بود که دشمن می‌خواست. هانیه را به همان جایی بکشاند که محمدطاها در آن گرفتار شده بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وپنجم | تله از زبان محمدطاها صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. کاظمی با اضطراب به انتهای راهرو نگاه می‌کرد. ـ موسوی، باید از اینجا بریم. ـ هنوز نه. ـ چرا؟ ـ چون می‌خوام بدونم چه کسی پشت این ماجراست. کاظمی سرش را تکان داد. ـ اگر بفهمن من اینجام، هر دومون رو از بین می‌برن. همان لحظه چراغ‌های ساختمان خاموش شدند. دستم را روی سلاحم گذاشتم. ـ پشت سر من بمون. کاظمی آهسته گفت: ـ موسوی... ـ چی؟ ـ اون‌ها فقط دنبال من نیستن. چند ثانیه مکث کرد. ـ دنبال همسر تو هم هستن. اخمم درهم رفت. ـ هانیه؟ ـ بله. صدای بی‌سیم آمد: ـ جناب موسوی، ارتباط با تیم بیرونی قطع شده. نگاهم را به تاریکی دوختم. این دیگر یک ملاقات نبود. یک تله بود. --- از زبان هانیه من و مریم داخل ماشین نشسته بودیم. مریم مدام با محمدطاها تماس می‌گرفت. ـ خاموشه. گفتم: ـ شاید آنتن نداره. مریم نگاهم کرد. ـ هانیه، این آدرس رو کی برات فرستاد؟ ـ یه شماره ناشناس. ـ و تو مطمئنی محمدطاها اونجاست؟ ـ نه. مریم نفس عمیقی کشید. ـ پس بدون هماهنگی وارد نمی‌شیم. سرم را تکان دادم. ـ باشه. ماشین را نزدیک بیمارستان متروکه متوقف کردیم. مریم گفت: ـ من اول پیاده می‌شم. ـ نه. ـ چرا؟ ـ چون ممکنه خطرناک باشه. مریم با تعجب نگاهم کرد. ـ خانم دکتر، الان تو داری به من درس امنیت می‌دی؟ لبخند زدم. ـ شاید! هر دو خندیدیم. اما خنده‌مان خیلی زود قطع شد. چون از داخل ساختمان صدای بلندی آمد. مریم آرام گفت: ـ این صدا... ـ باید بریم. ـ هانیه، صبر کن! اما من از ماشین پیاده شده بودم. --- از زبان محمدطاها صدای انفجار کوچکی از طبقه پایین آمد. کاظمی تعادلش را از دست داد. دستش را گرفتم. ـ خوبی؟ ـ آره. در همان لحظه صدای مردی از بلندگوهای ساختمان پخش شد: ـ موسوی... ایستادم. صدای کامران بود. ـ می‌دونستم میای. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. ـ کجایی؟ ـ مهم نیست. ـ کاظمی رو آزاد کن. کامران خندید. ـ هنوز هم فکر می‌کنی تو تصمیم می‌گیری؟ مکث کرد. ـ به اطرافت نگاه کن. نگاه کردم. چراغ قرمز کوچکی روی دیوار روشن شد. بعد صدای کامران: ـ مرحله چهارم... مکث. ـ با ورود هانیه شروع می‌شه. قلبم فرو ریخت. ـ هانیه اینجاست؟ جوابی نیامد. فقط صدای قفل شدن چند در پشت سر هم در ساختمان پیچید. همان لحظه بی‌سیمم روشن شد. ـ جناب... صدای یکی از نیروها لرزان بود: ـ خانم کریمی وارد محوطه شدن. چشم‌هایم بسته شد. ـ نه... برای اولین بار از شروع این پرونده، ترس واقعی را احساس کردم. نه برای خودم. برای هانیه. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وششم | چهار در از زبان هانیه همین که وارد ساختمان شدم، صدای بسته شدن در پشت سرم پیچید. برگشتم. ـ مریم؟ مریم چند قدم عقب‌تر بود. ـ این در باز نمی‌شه! دستگیره را چند بار کشید. بی‌فایده بود. چراغ‌های راهرو یکی‌یکی روشن شدند. چهار در، روبه‌رویمان قرار داشت. روی هر کدام یک شماره نوشته شده بود. ۱ ـ ۲ ـ ۳ ـ ۴ مریم آرام گفت: ـ این دیگه چه مسخره‌بازیه؟ صدای کامران از بلندگو پخش شد: ـ خوش اومدی، هانیه. مریم جلو آمد. ـ کجایی؟! کامران خندید. ـ خواهر موسوی... مریم اخم کرد. ـ منو وارد بازی خودت نکن. ـ تو هم بخشی از این بازی هستی. صدای محمدطاها از طبقه بالا شنیده شد: ـ کامران! سرم را بالا گرفتم. ـ محمدطاها! صدایش را دوباره شنیدم: ـ هانیه، همون‌جا بمون! ـ تو کجایی؟ ـ طبقه دوم. صدای کامران دوباره آمد: ـ چهار در. مکث کرد. ـ فقط یکی از این درها به محمدطاها می‌رسه. --- از زبان محمدطاها به در خروجی رسیدم. قفل بود. کاظمی کنارم ایستاده بود. ـ اون‌ها هانیه رو آوردن اینجا. ـ می‌دونم. ـ باید عجله کنیم. به سمت پله‌ها رفتم. اما صدای کامران دوباره در ساختمان پیچید: ـ موسوی، اگر می‌خوای به هانیه برسی، باید یه انتخاب کنی. ـ چه انتخابی؟ ـ بین نجات کاظمی... مکث. ـ و رسیدن به هانیه. کاظمی آرام گفت: ـ موسوی، منو ول کن. نگاهش کردم. ـ نه. ـ اگر منو ببری، هانیه آسیب می‌بینه. ـ و اگر تو رو ول کنم، کامران به هدفش می‌رسه. کاظمی گفت: ـ پس انتخاب کن. چند ثانیه سکوت کردم. بعد بی‌سیم را برداشتم. ـ تیم دو، ساختمان رو از بیرون محاصره کنید. ـ چشم. ـ هیچ‌کس وارد نشه تا دستور بدم. بعد به کاظمی نگاه کردم. ـ ما دوتا با هم می‌ریم. کاظمی با تعجب نگاهم کرد. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی کامران فکر کرده من مجبورم یکی رو انتخاب کنم. لبخند کوتاهی زدم. ـ ولی اشتباه کرده. --- از زبان هانیه چهار در روبه‌رویم بود. مریم دستم را گرفت. ـ انتخاب نکن. ـ چرا؟ ـ چون معلوم نیست پشتشون چی باشه. همان لحظه صدای محمدطاها آمد: ـ هانیه! با شنیدن صدایش قلبم تند شد. ـ محمدطاها! ـ صدای منو دنبال کن. مریم به درها نگاه کرد. یکی از آن‌ها کمی باز بود. روی در شماره ۳ علامت کوچکی دیده می‌شد. همان علامت عقاب. مریم آرام گفت: ـ این یکی خطرناکه. من هم سر تکان دادم. اما از پشت در شماره سه صدای محمدطاها آمد: ـ هانیه... من اینجام. دستم روی دستگیره رفت. مریم فوراً دستم را گرفت. ـ صبر کن. اخم کردم. ـ ولی صدای خودشه. مریم به من نگاه کرد. ـ شاید واقعاً خودش باشه... مکث کرد. ـ یا کسی که صدای اون رو ضبط کرده. دستم را عقب کشیدم. در همان لحظه، صدای واقعی محمدطاها از پشت سرمان آمد: ـ هانیه، در شماره سه رو باز نکن! برگشتم. اما پشت سرمان... هیچ‌کس نبود. فقط یک راهروی تاریک. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وهفتم | صدای واقعی از زبان هانیه قلبم با شدت می‌زد. صدای محمدطاها از پشت سرمان آمده بود، اما وقتی برگشتم، هیچ‌کس نبود. مریم دستم را محکم‌تر گرفت. ـ هانیه، تکون نخور. ـ ولی صدای خودش بود! ـ می‌دونم. چشم‌هایش را ریز کرد و به راهرو نگاه کرد. ـ دقیقاً همین چیزیه که می‌ترسونتم. صدای بلندگو دوباره پخش شد: ـ خیلی خوب تشخیص دادی، مریم. مریم با عصبانیت گفت: ـ کامران! صدای خنده‌اش در ساختمان پیچید. ـ شما دو نفر خیلی باهوش‌تر از چیزی هستید که فکر می‌کردم. من پرسیدم: ـ محمدطاها کجاست؟ ـ نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی. ـ چرا منو آوردی اینجا؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون می‌خواستم ببینم موسوی برای نجات تو تا کجا پیش می‌ره. مریم با ناراحتی گفت: ـ تو دیوونه‌ای. ـ شاید. صدای کامران قطع شد. --- از زبان محمدطاها به همراه کاظمی از راهروی شرقی عبور کردیم. ناگهان صدای هانیه را از بی‌سیم شنیدم: ـ محمدطاها! ایستادم. ـ هانیه؟ صدای او آمد: ـ من و مریم اینجاییم! نفس راحتی کشیدم. ـ صدای منو می‌شنوی؟ ـ آره. ـ هیچ دری رو باز نکن. من میام. کاظمی به من نگاه کرد. ـ تونستیم ارتباط رو برقرار کنیم؟ بی‌سیم را نگاه کردم. ـ نه. ـ پس این صدا چی بود؟ خشکم زد. دوباره بی‌سیم را روشن کردم. ـ هانیه؟ صدایی نیامد. فقط خش‌خش. کاظمی آرام گفت: ـ این ساختمان سیستم پخش صدای قدیمی داره. اخمم درهم رفت. ـ یعنی کامران می‌تونه صدای ضبط‌شده رو پخش کنه. ـ دقیقاً. همان لحظه متوجه چیزی شدم. ـ پس صدایی که هانیه شنیده... ـ جعلی بوده. به سمت پله‌ها دویدم. --- از زبان هانیه ناگهان صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد. مریم جلوی من ایستاد. ـ عقب بمون. یک مرد از تاریکی بیرون آمد. لباس مشکی پوشیده بود. من یک قدم عقب رفتم. مرد گفت: ـ نترسید. مریم با شک نگاهش کرد. ـ تو کی هستی؟ ـ یکی از نیروهای موسوی. مریم پرسید: ـ رمز شناسایی؟ مرد سکوت کرد. مریم فوراً دستم را کشید. ـ هانیه، عقب! مرد دستش را بالا آورد. ـ صبر کنید، من واقعاً از نیروهای موسوی‌ام. مریم گفت: ـ پس رمز رو بگو. مرد چیزی نگفت. مریم آرام گفت: ـ هانیه، فرار کن! هر دو دویدیم. صدای قدم‌های مرد پشت سرمان بلند شد. من و مریم وارد یک اتاق شدیم و در را بستیم. مریم نفس‌نفس‌زنان گفت: ـ اون نیرو نبود. ـ از کجا مطمئنی؟ ـ چون نیروهای واقعی رمز رو می‌دونن. نگاهش کردم. ـ پس چی کار کنیم؟ مریم لبخند تلخی زد. ـ منتظر داداشم. --- از زبان محمدطاها به انتهای راهرو رسیدم. یکی از نیروها جلوی من ظاهر شد. ـ جناب، خانم کریمی داخل ساختمان هستن. ـ می‌دونم. ـ اما یک نفر با لباس نیروها وارد شده. خشکم زد. ـ چهره‌اش؟ ـ ندیدیم. اسلحه‌ام را آماده کردم. ـ هیچ‌کس شلیک نکنه. ـ چشم. قدم‌هایم را تند کردم. در همان لحظه صدای هانیه را شنیدم: ـ محمدطاها! این بار واقعی بود. صدایش از پشت یکی از درها می‌آمد. به طرف در رفتم. ـ هانیه، منم. از پشت در صدایش آمد: ـ محمدطاها! دستگیره را گرفتم. اما قبل از باز کردن در، چشمم به علامت کوچکی روی قفل افتاد. عقاب. دستم متوقف شد. ـ هانیه، از در فاصله بگیر! ـ چرا؟ ـ فقط فاصله بگیر! هانیه چند قدم عقب رفت. من به نیروها اشاره کردم. ـ سه... ـ دو... ـ یک! در را باز کردیم. اما اتاق خالی بود. فقط یک ضبط صوت روی میز قرار داشت. از داخلش صدای هانیه پخش می‌شد: ـ محمدطاها! چشم‌هایم را بستم. کامران دوباره یک قدم جلوتر از ما بود. اما کنار ضبط صوت، یک کاغذ افتاده بود. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی هانیه را پیدا کنی، به جایی برو که همه‌چیز از آنجا شروع شد.» نگاهم روی جمله ثابت ماند. کاظمی آرام پرسید: ـ می‌دونی منظورش کجاست؟ جواب دادم: ـ آره. سه سال پیش... بیمارستان قدیمی. همان جایی که پرونده کامران شروع شده بود. اما این بار... هانیه هم همراه این پرونده بود. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌وهشتم | جایی که همه‌چیز شروع شد از زبان محمدطاها کاغذ را دوباره خواندم. «به جایی برو که همه‌چیز از آنجا شروع شد.» سه سال پیش، همان بیمارستان متروکه محل آغاز پرونده کامران بود. اما یک سؤال مهم‌تر وجود داشت: اگر هانیه اینجا نبود، پس کجا بود؟ کاظمی گفت: ـ موسوی، شاید منظورش فقط همین ساختمونه. سرم را تکان دادم. ـ نه. ـ چرا؟ ـ کامران می‌دونه من اینجا رو می‌شناسم. اگه می‌خواست منو همین‌جا نگه داره، لازم نبود این پیام رو بذاره. به نیروها گفتم: ـ تمام ساختمان رو دوباره بگردید. اتاق به اتاق. یکی از مأموران جلو آمد. ـ جناب، یه چیز پیدا کردیم. دنبالش رفتم. در انتهای راهرو، پشت یک کمد قدیمی، دری مخفی قرار داشت. دستگیره را پایین کشیدم. در باز شد. پله‌هایی تاریک به طبقه زیرزمین می‌رفت. کاظمی رنگش پرید. ـ اونجا... برگشتم. ـ چی؟ ـ سه سال پیش هم همین‌جا رو پیدا کرده بودیم. ـ و؟ ـ قرار بود هیچ‌وقت کسی از وجودش باخبر نشه. نگاهش کردم. ـ چرا؟ کاظمی جواب نداد. همین سکوت کافی بود. ـ چراغ قوه. نور را به سمت پله‌ها انداختم. ـ می‌ریم پایین. --- از زبان هانیه من و مریم هنوز داخل اتاق بودیم. صدای قدم‌ها بیرون قطع شده بود. مریم آرام کنار در رفت. گوشش را روی آن گذاشت. ـ کسی نیست. ـ فکر می‌کنی رفت؟ ـ نمی‌دونم. چند ثانیه بعد صدای تقه‌ای آمد. هر دو از جا پریدیم. مریم سریع برگشت. ـ هانیه... ـ چی؟ به سمت پنجره کوچک اتاق اشاره کرد. ـ اونجا رو ببین. نزدیک شدم. پشت شیشه، روی دیوار روبه‌رو، همان علامت عقاب کشیده شده بود. اما زیر آن یک نوشته وجود داشت. «یک نفر از شما دو نفر، بیشتر از چیزی که فکر می‌کند می‌داند.» به مریم نگاه کردم. ـ منظورت چیه؟ مریم سرش را تکان داد. ـ نمی‌دونم. ـ مریم... ـ واقعاً نمی‌دونم. اما برای اولین بار، شک کوچکی در ذهنم شکل گرفت. اگر دشمن می‌دانست مریم خواهر محمدطاهاست... اگر می‌دانست من و محمدطاها عقد کرده‌ایم... پس اطلاعاتش از ما خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر می‌کردیم. --- از زبان محمدطاها پله‌ها را پایین رفتیم. فضای زیرزمین سرد و نمناک بود. روی دیوارها پرونده‌های قدیمی قرار داشت. کاظمی آرام گفت: ـ اینجا آرشیو مخفی عملیات بود. یکی از پرونده‌ها را برداشتم. روی جلد نوشته بود: پرونده ۲۷۴ ـ کامران رادمنش قلبم تند زد. پرونده را باز کردم. صفحه اول... عکس کامران. صفحه دوم... گزارش عملیات. صفحه سوم... نام نیروهای حاضر. چشمم روی یک اسم متوقف شد. رضا نادری. اما این قسمت عجیب نبود. چیزی که مرا میخکوب کرد، امضای پایین صفحه بود. امیرحسین کاظمی. سرم را بلند کردم. ـ تو این گزارش رو امضا کردی؟ کاظمی رنگش پرید. ـ بله. ـ پس چرا گفتی فقط شاهد بودی؟ ـ موسوی... ـ جواب بده! کاظمی چند لحظه سکوت کرد. ـ چون حقیقتی که داخل این پرونده هست، می‌تونه خیلی‌ها رو نابود کنه. ـ چه حقیقتی؟ صدای بلندی از انتهای زیرزمین آمد. هر دو برگشتیم. چراغ‌ها خاموش شدند. صدای کامران از بلندگو پیچید: ـ بالاخره رسیدی، موسوی. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. ـ هانیه کجاست؟ خنده‌ای کوتاه آمد. ـ هنوز هم فقط هانیه... ـ جواب منو بده! ـ اگر می‌خوای پیداش کنی، اول پرونده رو کامل بخون. چراغ‌ها دوباره روشن شدند. روی میز روبه‌رویمان یک پرونده جدید قرار داشت. روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود: «هانیه کریمی» خشکم زد. کاظمی زیر لب گفت: ـ غیرممکنه... به سمت پرونده رفتم. صفحه اول را باز کردم. داخلش اطلاعاتی بود که هیچ‌کس نباید درباره هانیه می‌داشت. حتی تاریخ تولدش. حتی آدرس خانواده‌اش. و پایین صفحه، یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود: «او از روز اول هدف بوده است.» نگاهم روی جمله ماند. حالا دیگر مسئله فقط محافظت از هانیه نبود. باید می‌فهمیدم... چرا از همان ابتدا هانیه را انتخاب کرده بودند؟ 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت شصت‌ونهم | هدف از روز اول از زبان محمدطاها پرونده را محکم در دستم گرفته بودم. چشمم روی همان جمله مانده بود: «او از روز اول هدف بوده است.» سرم را بلند کردم. ـ کاظمی... ـ بله؟ ـ این پرونده قبل از شروع مأموریت من تشکیل شده؟ کاظمی جواب نداد. ـ پرسیدم این پرونده قبل از شروع مأموریت من تشکیل شده؟ آرام گفت: ـ بله. فکم منقبض شد. ـ چند وقت قبل؟ ـ حدود شش ماه. شش ماه! یعنی حتی قبل از اینکه من مأمور محافظت از هانیه شوم، کسی او را زیر نظر داشته. صفحات را ورق زدم. عکس‌هایی از هانیه در بیمارستان. عکس‌هایی از مسیر رفت‌وآمدش. حتی عکس‌هایی از سارا و مریم. یکی از عکس‌ها را بیرون کشیدم. در آن، هانیه کنار مریم ایستاده بود. پایین عکس نوشته شده بود: «نزدیک‌ترین افراد به سوژه شناسایی شدند.» دستم مشت شد. ـ چه کسی این عکس‌ها رو گرفته؟ کاظمی گفت: ـ نمی‌دونم. ـ دروغ نگو. ـ موسوی، واقعاً نمی‌دونم! صدایم را پایین آوردم. ـ پس چرا تو اینجایی؟ کاظمی چند ثانیه نگاهم کرد. ـ چون من اولین کسی بودم که فهمید هانیه ارتباطی با پرونده قدیمی داره. ساکت شدم. ـ چه ارتباطی؟ کاظمی آهسته گفت: ـ هنوز نمی‌دونم. همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرمان آمد. برگشتم. یکی از نیروها وارد زیرزمین شد. ـ جناب! ـ چی شده؟ ـ یه خبر از بیمارستان داریم. ـ هانیه؟ ـ نه. مکث کرد. ـ خانم کریمی و خانم سارا پیدا شدن. نفس راحتی کشیدم. ـ کجا؟ ـ توی یه اتاق مخفی در طبقه سوم. اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. جواب داد. چهره‌اش تغییر کرد. ـ جناب... ـ چی شده؟ ـ گفتن هانیه اونجا نیست. --- از زبان هانیه چشم‌هایم را باز کردم. دیگر داخل اتاق قبلی نبودم. روی یک صندلی نشسته بودم و دست‌هایم بسته نبود. مردی روبه‌رویم ایستاده بود. صورتش را نمی‌دیدم. نور مستقیم چراغ روی زمین افتاده بود. ـ می‌دونی چرا اینجایی؟ ـ نه. ـ چون محمدطاها باید یه انتخاب انجام بده. ـ چه انتخابی؟ ـ تو... مکث کرد. ـ یا حقیقت پرونده. اخم کردم. ـ فکر می‌کنی اون منو انتخاب نمی‌کنه؟ مرد خندید. ـ اتفاقاً مطمئنم تو رو انتخاب می‌کنه. ـ پس چرا این کارو می‌کنی؟ ـ چون می‌خوام خودش بفهمه برای چی دنبالت افتاده. ـ من هیچ کاری نکردم. ـ شاید. ـ پس منو آزاد کن. مرد نزدیک‌تر آمد. ـ هانیه، مشکل همین‌جاست. ـ چی؟ ـ تو هنوز نمی‌دونی چرا این‌قدر برای بعضی آدم‌ها مهم شدی. قلبم فرو ریخت. ـ منظورت محمدطاهاست؟ مرد چیزی نگفت. فقط یک پوشه روی میز گذاشت. ـ اینو بخون. پوشه را باز کردم. اولین صفحه یک عکس قدیمی بود. عکس محمدطاها. اما کنار او... یک دختر جوان ایستاده بود که من اصلاً نمی‌شناختم. پایین عکس نوشته شده بود: «پرونده موسوی ـ بخش محرمانه» سرم را بلند کردم. ـ این دختر کیه؟ مرد لبخند زد. ـ کسی که دلیل شروع این پرونده است. ـ محمدطاها می‌شناستش؟ ـ بهتر از چیزی که فکر می‌کنی. دوباره به عکس نگاه کردم. برای اولین بار... احساس کردم شاید تمام چیزهایی که درباره محمدطاها می‌دانستم، فقط نصف حقیقت بوده. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادم | عکس قدیمی از زبان هانیه عکس را دوباره نگاه کردم. محمدطاها جوان‌تر بود. کنارش دختری ایستاده بود که لبخند می‌زد. ـ این کیه؟ مرد روبه‌رویم جواب نداد. ـ گفتم این دختر کیه؟ ـ خودت باید از موسوی بپرسی. ـ پس چرا منو آوردی اینجا؟ ـ چون می‌دونستم این عکس رو که ببینی، اولین کسی که بهش شک می‌کنی، محمدطاهاست. اخم کردم. ـ من بهش شک نمی‌کنم. مرد خندید. ـ حتی وقتی بفهمی این عکس مربوط به قبل از آشنایی شماست؟ ـ چه اهمیتی داره؟ ـ خیلی. پوشه را به سمت من هل داد. ـ ادامه‌ش رو بخون. صفحه بعد را باز کردم. چند خط گزارش امنیتی بود. اما یک جمله بیشتر از همه توجهم را جلب کرد: «سوژه موسوی در جریان عملیات، از فردی محافظت کرد که قرار نبود زنده بماند.» سرم بالا آمد. ـ یعنی چی؟ مرد گفت: ـ یعنی محمدطاها یک بار هم قبلاً برای نجات یک نفر، دستور رو نادیده گرفته. ـ اون دختر؟ مرد سکوت کرد. ـ جواب بده! ـ شاید. --- از زبان محمدطاها ـ دوباره بگو. مأمور روبه‌رویم گفت: ـ هانیه نیست. نگاهم روی زمین ثابت ماند. کاظمی آرام گفت: ـ موسوی، باید خونسرد بمونی. ـ خونسرد؟ به او نگاه کردم. ـ پرونده‌ای درباره هانیه از شش ماه قبل وجود داره، اطلاعاتش محرمانه بوده و حالا خودش ناپدید شده. نفسم را بیرون دادم. ـ چطور می‌خوای خونسرد بمونم؟ مأمور گفت: ـ ما تمام ساختمان رو بررسی می‌کنیم. ـ نه. ـ جناب؟ ـ کسی که هانیه رو برده، می‌خواسته من این پرونده رو پیدا کنم. کاظمی با تعجب نگاهم کرد. ـ یعنی چی؟ پرونده هانیه را بالا گرفتم. ـ اینجا رو ببین. به صفحه‌ای اشاره کردم. ـ همه اطلاعات مربوط به هانیه از شش ماه قبل ثبت شده. ـ خب؟ ـ اگر هدف فقط ربودن هانیه بود، این پرونده رو اینجا نمی‌گذاشتن. مکث کردم. ـ می‌خواستن من بدونم. کاظمی آرام گفت: ـ پس دنبال چی هستن؟ جواب دادم: ـ می‌خوان من چیزی رو بفهمم. همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب دادم. ـ موسوی. صدای کامران آمد: ـ عکس رو دیدی؟ چشم‌هایم تنگ شد. ـ کدوم عکس؟ ـ عکس دختری که کنار تو ایستاده. سکوت کردم. کامران ادامه داد: ـ هنوز هم به هانیه نگفتی؟ قلبم فرو ریخت. ـ کامران... ـ وقتشه گذشته‌ات رو بهش بگی. تماس قطع شد. کاظمی با نگرانی پرسید: ـ چی گفت؟ جواب ندادم. چون می‌دانستم اگر هانیه واقعاً آن عکس را دیده باشد... دیگر نمی‌توانم بعضی از رازهای گذشته‌ام را پنهان کنم. --- از زبان هانیه مرد پوشه را بست. ـ حالا فهمیدی چرا اینجایی؟ ـ نه. ـ پس یه سؤال ازت دارم. نگاهم کرد. ـ اگر بفهمی محمدطاها درباره گذشته‌اش بهت دروغ گفته، باز هم بهش اعتماد می‌کنی؟ چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: ـ بله. مرد تعجب کرد. ـ بدون اینکه بدونی چی بوده؟ ـ آدمی که چند بار برای نجات من خودش رو به خطر انداخته، حداقل حق داره بعضی چیزها رو وقتی زمانش رسید بگه. لبخندش محو شد. ـ جالبه. ـ چرا؟ ـ چون دقیقاً همین جواب رو پیش‌بینی کرده بودیم. قلبم لرزید. ـ «ما»؟ مرد چیزی نگفت. فقط به سمت در رفت. قبل از خروج برگشت. ـ هانیه، یه چیز رو یادت باشه. ـ چی؟ ـ دشمن واقعی تو کسی نیست که امروز تو رو ربوده. مکث کرد. ـ دشمن واقعی، کسیه که از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌تون خبر داره. در بسته شد. و من تنها ماندم... با یک عکس قدیمی و هزار سؤال درباره مردی که قرار بود بعد از پایان مأموریت از او جدا شوم. اما هرچه بیشتر می‌گذشت... این جدایی برایم سخت‌تر از چیزی می‌شد که تصور کرده بودم. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...
🌙 پارت هفتاد و یکم | نزدیک‌ترین آدم از زبان هانیه چند دقیقه بود که به عکس خیره شده بودم. محمدطاها کنار آن دختر ایستاده بود؛ جوان‌تر، اما همان نگاه جدی را داشت. دوباره نوشته‌ی پایین عکس را خواندم. «پرونده موسوی ـ بخش محرمانه» زیر لب گفتم: ـ محمدطاها... این دیگه چه رازیه؟ صدای باز شدن در آمد. همان مرد دوباره وارد شد. ـ تصمیم گرفتی؟ عکس را بالا گرفتم. ـ من جوابم رو می‌خوام. ـ از من؟ ـ نه. نگاهش کردم. ـ از محمدطاها. مرد چند ثانیه ساکت ماند. ـ به‌زودی می‌بینیش. ـ یعنی چی؟ لبخند زد. ـ چون نقشه‌مون تغییر کرده. قلبم فرو ریخت. ـ چه نقشه‌ای؟ جواب نداد. فقط در را باز کرد و گفت: ـ آماده باش. --- از زبان محمدطاها روی میز خم شده بودم و پرونده را بررسی می‌کردم. کاظمی کنارم ایستاده بود. ـ موسوی، درباره اون دختر... نگاهش کردم. ـ چی؟ ـ باید یه چیزی بهت بگم. ـ بگو. ـ اون دختر... مکث کرد. ـ اسمش لیلا بود. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. سه سال گذشته بود، اما شنیدن اسمش هنوز سنگینی خاصی داشت. ـ لیلا در اون عملیات کشته نشد. کاظمی آرام ادامه داد: ـ فقط ما مجبور شدیم مرگش رو اعلام کنیم. چشم‌هایم را بستم. ـ چرا؟ ـ چون اگر دشمن می‌فهمید زنده‌ست، همه‌چیز از بین می‌رفت. ـ و حالا؟ کاظمی نگاهش را پایین انداخت. ـ حالا احتمال می‌دیم دوباره برگشته. صدایم سرد شد. ـ ارتباطش با هانیه چیه؟ کاظمی چیزی نگفت. ـ کاظمی! ـ هنوز مطمئن نیستیم. در همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد. پیام تصویری بود. بازش کردم. تصویر هانیه. روی صندلی نشسته بود. سالم بود. اما پشت سرش دیواری با همان علامت عقاب دیده می‌شد. زیر تصویر فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی زنده ببینیش، ساعت هشت، تنها بیا.» دستم مشت شد. کاظمی گفت: ـ تله‌ست. ـ می‌دونم. ـ پس تنها نرو. به صفحه گوشی نگاه کردم. ـ دقیقاً چیزی که می‌خوان همینه. ـ پس چی کار می‌کنی؟ بلند شدم. ـ می‌رم. کاظمی با عصبانیت گفت: ـ موسوی! برگشتم. ـ ولی نه اون‌طوری که انتظار دارن. --- از زبان مریم وقتی محمدطاها برگشت، از چهره‌اش فهمیدم اتفاقی افتاده. ـ داداش؟ جواب نداد. ـ هانیه؟ ایستاد. ـ زنده‌ست. نفس راحتی کشیدم. ـ پس کجاست؟ ـ نمی‌دونم. ـ یعنی چی نمی‌دونی؟ محمدطاها گوشی‌اش را به من داد. تصویر هانیه را دیدم. چشم‌هایم پر از نگرانی شد. ـ باید پیداش کنیم. ـ پیداش می‌کنیم. ـ تو تنها نرو. محمدطاها نگاهم کرد. ـ قرار نیست تنها برم. ـ پس؟ لبخند کوتاهی زد. ـ تو فقط کاری رو که می‌گم انجام بده. ـ چی؟ ـ هانیه رو وقتی برگردوندم، بهش چیزی نگو. ـ درباره چی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ درباره لیلا. اخم کردم. ـ هنوز به هانیه نگفتی؟ ـ نه. ـ داداش... ـ مریم، الان وقتش نیست. آرام گفتم: ـ ولی بالاخره باید بفهمه. نگاهش را پایین انداخت. ـ می‌دونم. --- از زبان هانیه صدای ماشین از بیرون آمد. در باز شد. این بار مرد دیگری وارد شد. ـ بلند شو. ـ کجا می‌ریم؟ ـ پیش کسی که خیلی وقته منتظرته. ـ کی؟ مرد چیزی نگفت. مرا به سمت راهرو برد. چند قدم که جلو رفتیم، ناگهان صدای آشنایی از انتهای سالن آمد: ـ هانیه... خشکم زد. این صدا را می‌شناختم. آرام برگشتم. و برای اولین بار، چهره‌ی کسی را دیدم که تمام این مدت فقط اسمش را شنیده بودم. لیلا. او روبه‌رویم ایستاده بود. و عجیب‌تر از همه... اولین جمله‌ای که گفت این بود: ـ محمدطاها نباید بفهمه من زنده‌ام. 🌿🌸🌿 ادامه دارد...