🌙 پارت شصتوهشتم | جایی که همهچیز شروع شد
از زبان محمدطاها
کاغذ را دوباره خواندم.
«به جایی برو که همهچیز از آنجا شروع شد.»
سه سال پیش، همان بیمارستان متروکه محل آغاز پرونده کامران بود.
اما یک سؤال مهمتر وجود داشت:
اگر هانیه اینجا نبود، پس کجا بود؟
کاظمی گفت:
ـ موسوی، شاید منظورش فقط همین ساختمونه.
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ کامران میدونه من اینجا رو میشناسم. اگه میخواست منو همینجا نگه داره، لازم نبود این پیام رو بذاره.
به نیروها گفتم:
ـ تمام ساختمان رو دوباره بگردید. اتاق به اتاق.
یکی از مأموران جلو آمد.
ـ جناب، یه چیز پیدا کردیم.
دنبالش رفتم.
در انتهای راهرو، پشت یک کمد قدیمی، دری مخفی قرار داشت.
دستگیره را پایین کشیدم.
در باز شد.
پلههایی تاریک به طبقه زیرزمین میرفت.
کاظمی رنگش پرید.
ـ اونجا...
برگشتم.
ـ چی؟
ـ سه سال پیش هم همینجا رو پیدا کرده بودیم.
ـ و؟
ـ قرار بود هیچوقت کسی از وجودش باخبر نشه.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
کاظمی جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
ـ چراغ قوه.
نور را به سمت پلهها انداختم.
ـ میریم پایین.
---
از زبان هانیه
من و مریم هنوز داخل اتاق بودیم.
صدای قدمها بیرون قطع شده بود.
مریم آرام کنار در رفت.
گوشش را روی آن گذاشت.
ـ کسی نیست.
ـ فکر میکنی رفت؟
ـ نمیدونم.
چند ثانیه بعد صدای تقهای آمد.
هر دو از جا پریدیم.
مریم سریع برگشت.
ـ هانیه...
ـ چی؟
به سمت پنجره کوچک اتاق اشاره کرد.
ـ اونجا رو ببین.
نزدیک شدم.
پشت شیشه، روی دیوار روبهرو، همان علامت عقاب کشیده شده بود.
اما زیر آن یک نوشته وجود داشت.
«یک نفر از شما دو نفر، بیشتر از چیزی که فکر میکند میداند.»
به مریم نگاه کردم.
ـ منظورت چیه؟
مریم سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
ـ مریم...
ـ واقعاً نمیدونم.
اما برای اولین بار، شک کوچکی در ذهنم شکل گرفت.
اگر دشمن میدانست مریم خواهر محمدطاهاست...
اگر میدانست من و محمدطاها عقد کردهایم...
پس اطلاعاتش از ما خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر میکردیم.
---
از زبان محمدطاها
پلهها را پایین رفتیم.
فضای زیرزمین سرد و نمناک بود.
روی دیوارها پروندههای قدیمی قرار داشت.
کاظمی آرام گفت:
ـ اینجا آرشیو مخفی عملیات بود.
یکی از پروندهها را برداشتم.
روی جلد نوشته بود:
پرونده ۲۷۴ ـ کامران رادمنش
قلبم تند زد.
پرونده را باز کردم.
صفحه اول...
عکس کامران.
صفحه دوم...
گزارش عملیات.
صفحه سوم...
نام نیروهای حاضر.
چشمم روی یک اسم متوقف شد.
رضا نادری.
اما این قسمت عجیب نبود.
چیزی که مرا میخکوب کرد، امضای پایین صفحه بود.
امیرحسین کاظمی.
سرم را بلند کردم.
ـ تو این گزارش رو امضا کردی؟
کاظمی رنگش پرید.
ـ بله.
ـ پس چرا گفتی فقط شاهد بودی؟
ـ موسوی...
ـ جواب بده!
کاظمی چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون حقیقتی که داخل این پرونده هست، میتونه خیلیها رو نابود کنه.
ـ چه حقیقتی؟
صدای بلندی از انتهای زیرزمین آمد.
هر دو برگشتیم.
چراغها خاموش شدند.
صدای کامران از بلندگو پیچید:
ـ بالاخره رسیدی، موسوی.
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ هانیه کجاست؟
خندهای کوتاه آمد.
ـ هنوز هم فقط هانیه...
ـ جواب منو بده!
ـ اگر میخوای پیداش کنی، اول پرونده رو کامل بخون.
چراغها دوباره روشن شدند.
روی میز روبهرویمان یک پرونده جدید قرار داشت.
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود:
«هانیه کریمی»
خشکم زد.
کاظمی زیر لب گفت:
ـ غیرممکنه...
به سمت پرونده رفتم.
صفحه اول را باز کردم.
داخلش اطلاعاتی بود که هیچکس نباید درباره هانیه میداشت.
حتی تاریخ تولدش.
حتی آدرس خانوادهاش.
و پایین صفحه، یک جمله با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«او از روز اول هدف بوده است.»
نگاهم روی جمله ماند.
حالا دیگر مسئله فقط محافظت از هانیه نبود.
باید میفهمیدم...
چرا از همان ابتدا هانیه را انتخاب کرده بودند؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت شصتونهم | هدف از روز اول
از زبان محمدطاها
پرونده را محکم در دستم گرفته بودم.
چشمم روی همان جمله مانده بود:
«او از روز اول هدف بوده است.»
سرم را بلند کردم.
ـ کاظمی...
ـ بله؟
ـ این پرونده قبل از شروع مأموریت من تشکیل شده؟
کاظمی جواب نداد.
ـ پرسیدم این پرونده قبل از شروع مأموریت من تشکیل شده؟
آرام گفت:
ـ بله.
فکم منقبض شد.
ـ چند وقت قبل؟
ـ حدود شش ماه.
شش ماه!
یعنی حتی قبل از اینکه من مأمور محافظت از هانیه شوم، کسی او را زیر نظر داشته.
صفحات را ورق زدم.
عکسهایی از هانیه در بیمارستان.
عکسهایی از مسیر رفتوآمدش.
حتی عکسهایی از سارا و مریم.
یکی از عکسها را بیرون کشیدم.
در آن، هانیه کنار مریم ایستاده بود.
پایین عکس نوشته شده بود:
«نزدیکترین افراد به سوژه شناسایی شدند.»
دستم مشت شد.
ـ چه کسی این عکسها رو گرفته؟
کاظمی گفت:
ـ نمیدونم.
ـ دروغ نگو.
ـ موسوی، واقعاً نمیدونم!
صدایم را پایین آوردم.
ـ پس چرا تو اینجایی؟
کاظمی چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ چون من اولین کسی بودم که فهمید هانیه ارتباطی با پرونده قدیمی داره.
ساکت شدم.
ـ چه ارتباطی؟
کاظمی آهسته گفت:
ـ هنوز نمیدونم.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
یکی از نیروها وارد زیرزمین شد.
ـ جناب!
ـ چی شده؟
ـ یه خبر از بیمارستان داریم.
ـ هانیه؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ خانم کریمی و خانم سارا پیدا شدن.
نفس راحتی کشیدم.
ـ کجا؟
ـ توی یه اتاق مخفی در طبقه سوم.
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که گوشیاش زنگ خورد.
جواب داد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ جناب...
ـ چی شده؟
ـ گفتن هانیه اونجا نیست.
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
دیگر داخل اتاق قبلی نبودم.
روی یک صندلی نشسته بودم و دستهایم بسته نبود.
مردی روبهرویم ایستاده بود.
صورتش را نمیدیدم.
نور مستقیم چراغ روی زمین افتاده بود.
ـ میدونی چرا اینجایی؟
ـ نه.
ـ چون محمدطاها باید یه انتخاب انجام بده.
ـ چه انتخابی؟
ـ تو...
مکث کرد.
ـ یا حقیقت پرونده.
اخم کردم.
ـ فکر میکنی اون منو انتخاب نمیکنه؟
مرد خندید.
ـ اتفاقاً مطمئنم تو رو انتخاب میکنه.
ـ پس چرا این کارو میکنی؟
ـ چون میخوام خودش بفهمه برای چی دنبالت افتاده.
ـ من هیچ کاری نکردم.
ـ شاید.
ـ پس منو آزاد کن.
مرد نزدیکتر آمد.
ـ هانیه، مشکل همینجاست.
ـ چی؟
ـ تو هنوز نمیدونی چرا اینقدر برای بعضی آدمها مهم شدی.
قلبم فرو ریخت.
ـ منظورت محمدطاهاست؟
مرد چیزی نگفت.
فقط یک پوشه روی میز گذاشت.
ـ اینو بخون.
پوشه را باز کردم.
اولین صفحه یک عکس قدیمی بود.
عکس محمدطاها.
اما کنار او...
یک دختر جوان ایستاده بود که من اصلاً نمیشناختم.
پایین عکس نوشته شده بود:
«پرونده موسوی ـ بخش محرمانه»
سرم را بلند کردم.
ـ این دختر کیه؟
مرد لبخند زد.
ـ کسی که دلیل شروع این پرونده است.
ـ محمدطاها میشناستش؟
ـ بهتر از چیزی که فکر میکنی.
دوباره به عکس نگاه کردم.
برای اولین بار...
احساس کردم شاید تمام چیزهایی که درباره محمدطاها میدانستم، فقط نصف حقیقت بوده.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادم | عکس قدیمی
از زبان هانیه
عکس را دوباره نگاه کردم.
محمدطاها جوانتر بود.
کنارش دختری ایستاده بود که لبخند میزد.
ـ این کیه؟
مرد روبهرویم جواب نداد.
ـ گفتم این دختر کیه؟
ـ خودت باید از موسوی بپرسی.
ـ پس چرا منو آوردی اینجا؟
ـ چون میدونستم این عکس رو که ببینی، اولین کسی که بهش شک میکنی، محمدطاهاست.
اخم کردم.
ـ من بهش شک نمیکنم.
مرد خندید.
ـ حتی وقتی بفهمی این عکس مربوط به قبل از آشنایی شماست؟
ـ چه اهمیتی داره؟
ـ خیلی.
پوشه را به سمت من هل داد.
ـ ادامهش رو بخون.
صفحه بعد را باز کردم.
چند خط گزارش امنیتی بود.
اما یک جمله بیشتر از همه توجهم را جلب کرد:
«سوژه موسوی در جریان عملیات، از فردی محافظت کرد که قرار نبود زنده بماند.»
سرم بالا آمد.
ـ یعنی چی؟
مرد گفت:
ـ یعنی محمدطاها یک بار هم قبلاً برای نجات یک نفر، دستور رو نادیده گرفته.
ـ اون دختر؟
مرد سکوت کرد.
ـ جواب بده!
ـ شاید.
---
از زبان محمدطاها
ـ دوباره بگو.
مأمور روبهرویم گفت:
ـ هانیه نیست.
نگاهم روی زمین ثابت ماند.
کاظمی آرام گفت:
ـ موسوی، باید خونسرد بمونی.
ـ خونسرد؟
به او نگاه کردم.
ـ پروندهای درباره هانیه از شش ماه قبل وجود داره، اطلاعاتش محرمانه بوده و حالا خودش ناپدید شده.
نفسم را بیرون دادم.
ـ چطور میخوای خونسرد بمونم؟
مأمور گفت:
ـ ما تمام ساختمان رو بررسی میکنیم.
ـ نه.
ـ جناب؟
ـ کسی که هانیه رو برده، میخواسته من این پرونده رو پیدا کنم.
کاظمی با تعجب نگاهم کرد.
ـ یعنی چی؟
پرونده هانیه را بالا گرفتم.
ـ اینجا رو ببین.
به صفحهای اشاره کردم.
ـ همه اطلاعات مربوط به هانیه از شش ماه قبل ثبت شده.
ـ خب؟
ـ اگر هدف فقط ربودن هانیه بود، این پرونده رو اینجا نمیگذاشتن.
مکث کردم.
ـ میخواستن من بدونم.
کاظمی آرام گفت:
ـ پس دنبال چی هستن؟
جواب دادم:
ـ میخوان من چیزی رو بفهمم.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جواب دادم.
ـ موسوی.
صدای کامران آمد:
ـ عکس رو دیدی؟
چشمهایم تنگ شد.
ـ کدوم عکس؟
ـ عکس دختری که کنار تو ایستاده.
سکوت کردم.
کامران ادامه داد:
ـ هنوز هم به هانیه نگفتی؟
قلبم فرو ریخت.
ـ کامران...
ـ وقتشه گذشتهات رو بهش بگی.
تماس قطع شد.
کاظمی با نگرانی پرسید:
ـ چی گفت؟
جواب ندادم.
چون میدانستم اگر هانیه واقعاً آن عکس را دیده باشد...
دیگر نمیتوانم بعضی از رازهای گذشتهام را پنهان کنم.
---
از زبان هانیه
مرد پوشه را بست.
ـ حالا فهمیدی چرا اینجایی؟
ـ نه.
ـ پس یه سؤال ازت دارم.
نگاهم کرد.
ـ اگر بفهمی محمدطاها درباره گذشتهاش بهت دروغ گفته، باز هم بهش اعتماد میکنی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ بله.
مرد تعجب کرد.
ـ بدون اینکه بدونی چی بوده؟
ـ آدمی که چند بار برای نجات من خودش رو به خطر انداخته، حداقل حق داره بعضی چیزها رو وقتی زمانش رسید بگه.
لبخندش محو شد.
ـ جالبه.
ـ چرا؟
ـ چون دقیقاً همین جواب رو پیشبینی کرده بودیم.
قلبم لرزید.
ـ «ما»؟
مرد چیزی نگفت.
فقط به سمت در رفت.
قبل از خروج برگشت.
ـ هانیه، یه چیز رو یادت باشه.
ـ چی؟
ـ دشمن واقعی تو کسی نیست که امروز تو رو ربوده.
مکث کرد.
ـ دشمن واقعی، کسیه که از نزدیکترین آدمهای زندگیتون خبر داره.
در بسته شد.
و من تنها ماندم...
با یک عکس قدیمی و هزار سؤال درباره مردی که قرار بود بعد از پایان مأموریت از او جدا شوم.
اما هرچه بیشتر میگذشت...
این جدایی برایم سختتر از چیزی میشد که تصور کرده بودم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتاد و یکم | نزدیکترین آدم
از زبان هانیه
چند دقیقه بود که به عکس خیره شده بودم.
محمدطاها کنار آن دختر ایستاده بود؛ جوانتر، اما همان نگاه جدی را داشت.
دوباره نوشتهی پایین عکس را خواندم.
«پرونده موسوی ـ بخش محرمانه»
زیر لب گفتم:
ـ محمدطاها... این دیگه چه رازیه؟
صدای باز شدن در آمد.
همان مرد دوباره وارد شد.
ـ تصمیم گرفتی؟
عکس را بالا گرفتم.
ـ من جوابم رو میخوام.
ـ از من؟
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ از محمدطاها.
مرد چند ثانیه ساکت ماند.
ـ بهزودی میبینیش.
ـ یعنی چی؟
لبخند زد.
ـ چون نقشهمون تغییر کرده.
قلبم فرو ریخت.
ـ چه نقشهای؟
جواب نداد.
فقط در را باز کرد و گفت:
ـ آماده باش.
---
از زبان محمدطاها
روی میز خم شده بودم و پرونده را بررسی میکردم.
کاظمی کنارم ایستاده بود.
ـ موسوی، درباره اون دختر...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ باید یه چیزی بهت بگم.
ـ بگو.
ـ اون دختر...
مکث کرد.
ـ اسمش لیلا بود.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
سه سال گذشته بود، اما شنیدن اسمش هنوز سنگینی خاصی داشت.
ـ لیلا در اون عملیات کشته نشد.
کاظمی آرام ادامه داد:
ـ فقط ما مجبور شدیم مرگش رو اعلام کنیم.
چشمهایم را بستم.
ـ چرا؟
ـ چون اگر دشمن میفهمید زندهست، همهچیز از بین میرفت.
ـ و حالا؟
کاظمی نگاهش را پایین انداخت.
ـ حالا احتمال میدیم دوباره برگشته.
صدایم سرد شد.
ـ ارتباطش با هانیه چیه؟
کاظمی چیزی نگفت.
ـ کاظمی!
ـ هنوز مطمئن نیستیم.
در همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
پیام تصویری بود.
بازش کردم.
تصویر هانیه.
روی صندلی نشسته بود.
سالم بود.
اما پشت سرش دیواری با همان علامت عقاب دیده میشد.
زیر تصویر فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی زنده ببینیش، ساعت هشت، تنها بیا.»
دستم مشت شد.
کاظمی گفت:
ـ تلهست.
ـ میدونم.
ـ پس تنها نرو.
به صفحه گوشی نگاه کردم.
ـ دقیقاً چیزی که میخوان همینه.
ـ پس چی کار میکنی؟
بلند شدم.
ـ میرم.
کاظمی با عصبانیت گفت:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ ولی نه اونطوری که انتظار دارن.
---
از زبان مریم
وقتی محمدطاها برگشت، از چهرهاش فهمیدم اتفاقی افتاده.
ـ داداش؟
جواب نداد.
ـ هانیه؟
ایستاد.
ـ زندهست.
نفس راحتی کشیدم.
ـ پس کجاست؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی چی نمیدونی؟
محمدطاها گوشیاش را به من داد.
تصویر هانیه را دیدم.
چشمهایم پر از نگرانی شد.
ـ باید پیداش کنیم.
ـ پیداش میکنیم.
ـ تو تنها نرو.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ قرار نیست تنها برم.
ـ پس؟
لبخند کوتاهی زد.
ـ تو فقط کاری رو که میگم انجام بده.
ـ چی؟
ـ هانیه رو وقتی برگردوندم، بهش چیزی نگو.
ـ درباره چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ درباره لیلا.
اخم کردم.
ـ هنوز به هانیه نگفتی؟
ـ نه.
ـ داداش...
ـ مریم، الان وقتش نیست.
آرام گفتم:
ـ ولی بالاخره باید بفهمه.
نگاهش را پایین انداخت.
ـ میدونم.
---
از زبان هانیه
صدای ماشین از بیرون آمد.
در باز شد.
این بار مرد دیگری وارد شد.
ـ بلند شو.
ـ کجا میریم؟
ـ پیش کسی که خیلی وقته منتظرته.
ـ کی؟
مرد چیزی نگفت.
مرا به سمت راهرو برد.
چند قدم که جلو رفتیم، ناگهان صدای آشنایی از انتهای سالن آمد:
ـ هانیه...
خشکم زد.
این صدا را میشناختم.
آرام برگشتم.
و برای اولین بار، چهرهی کسی را دیدم که تمام این مدت فقط اسمش را شنیده بودم.
لیلا.
او روبهرویم ایستاده بود.
و عجیبتر از همه...
اولین جملهای که گفت این بود:
ـ محمدطاها نباید بفهمه من زندهام.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادودوم | لیلا
از زبان هانیه
چند ثانیه فقط به دختر روبهرویم خیره ماندم.
ـ تو... لیلایی؟
آرام سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ ولی محمدطاها فکر میکنه تو...
حرفم نیمهکاره ماند.
لیلا نگاهش را پایین انداخت.
ـ مردهام؟
ـ بله.
لبخند تلخی زد.
ـ بهتر بود همینطور فکر کنه.
ـ چرا؟
به اطراف نگاه کرد و آهسته گفت:
ـ چون اگر بفهمه زندهام، دوباره همهچیز شروع میشه.
ـ چه چیزی؟
لیلا نزدیکتر آمد.
ـ همون چیزی که تو رو وارد این ماجرا کرد.
قلبم تندتر زد.
ـ من چرا؟
لیلا چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون پروندهای که محمدطاها فکر میکنه مربوط به منه...
مکث کرد.
ـ در واقع مربوط به تو هم هست.
خشکم زد.
ـ من؟!
ـ آره.
ـ من که هیچچیز نمیدونم!
ـ دقیقاً مشکل همینه.
---
از زبان محمدطاها
ساعت هفتونیم بود.
تیم آماده بود.
مریم هم اصرار داشت همراه ما بیاید.
ـ داداش، من میام.
ـ نه.
ـ هانیه رو میشناسم. ممکنه به من نیاز داشته باشه.
ـ مریم، این عملیات خطرناکه.
ـ من خواهرتم، نه یه بچه!
نگاهش کردم.
میدانستم وقتی اینطور حرف میزند، منصرف کردنش تقریباً غیرممکن است.
ـ فقط پشت تیم میمونی.
لبخند زد.
ـ قبول.
کاظمی جلو آمد.
ـ موسوی، یه چیز دیگه.
ـ چی؟
ـ درباره لیلا...
برگشتم.
ـ بعداً.
ـ اما اگر واقعاً زنده باشه...
ـ گفتم بعداً.
نگاهم را از او گرفتم.
نمیخواستم حتی اسم لیلا را بشنوم.
نه الان.
چون تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، پیدا کردن هانیه بود.
---
از زبان هانیه
لیلا روبهرویم نشسته بود.
ـ محمدطاها هیچوقت درباره من با تو حرف نزده؟
ـ نه.
ـ درباره عملیات سه سال پیش؟
ـ فقط چیزهای کلی.
لیلا آهی کشید.
ـ پس هنوز همون کار رو میکنه.
ـ چه کاری؟
ـ همهچیز رو خودش به دوش میکشه.
لبخند کمرنگی زد.
ـ از وقتی میشناسمش همینطوره.
برای لحظهای چیزی در دلم سنگین شد.
نمیدانستم چرا.
شاید به خاطر اینکه فهمیده بودم لیلا محمدطاها را از خیلی قبل میشناخته.
پرسیدم:
ـ بین تو و محمدطاها چی بوده؟
لیلا با تعجب نگاهم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچچی...
سریع نگاهم را دزدیدم.
لیلا لبخند کوچکی زد.
ـ تو بهش علاقه داری؟
صورتم داغ شد.
ـ نه!
ـ خیلی سریع جواب دادی.
ـ چون جوابش مشخصه!
ـ پس چرا ناراحت شدی؟
جوابی نداشتم.
لیلا چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
ـ هانیه، من و محمدطاها هیچ رابطهای نداشتیم.
نفسم راحت شد.
بعد خودش ادامه داد:
ـ فقط همکار بودیم.
سرم را بلند کردم.
ـ فقط؟
ـ فقط.
لبخند زد.
ـ اما یه چیزی دربارهش میدونم.
ـ چی؟
ـ وقتی کسی براش مهم بشه، برای نجاتش از هیچ خطری نمیترسه.
قلبم لرزید.
ناگهان صدای بلندی از بیرون آمد.
لیلا سریع از جا بلند شد.
ـ اومدن.
ـ کی؟
ـ محمدطاها.
برای اولین بار لبخند زدم.
اما لیلا دستم را گرفت.
ـ صبر کن.
ـ چرا؟
ـ هنوز نباید بفهمه من اینجام.
ـ ولی...
ـ به من اعتماد کن.
در همان لحظه صدای محمدطاها از راهرو پیچید:
ـ هانیه!
صدایش آنقدر نزدیک بود که قلبم به تپش افتاد.
ـ محمدطاها!
خواستم به سمت در بروم.
اما لیلا جلوی من ایستاد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگر الان وارد بشه...
مکث کرد.
ـ همهچیز زودتر از موعد فاش میشه.
در بیرونی ناگهان باز شد.
صدای قدمهای محمدطاها نزدیکتر شد.
و من نمیدانستم...
چند قدم آنطرفتر، مردی ایستاده که سه سال تمام فکر میکرد لیلا مرده است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوسوم | روبهروی حقیقت
از زبان محمدطاها
ـ هانیه!
صدایم در راهرو پیچید.
جوابی نیامد.
دوباره صدا زدم:
ـ هانیه، صدای منو میشنوی؟
این بار صدای ضعیفی آمد:
ـ محمدطاها...
همان لحظه به سمت صدا دویدم.
به یک در بسته رسیدم.
دستم روی دستگیره رفت.
ـ هانیه، عقب برو!
در را باز کردم.
هانیه آنجا بود.
سالم.
وقتی چشمم به او افتاد، برای یک لحظه تمام تنش از بدنم خارج شد.
ـ هانیه...
به طرفش رفتم.
ـ خوبی؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و سریع اطرافش را بررسی کردم.
ـ کسی بهت آسیب زده؟
ـ نه.
ـ چیزی خوردی؟
ـ نه.
ـ سرگیجه نداری؟
هانیه با تعجب نگاهم کرد.
ـ محمدطاها، من خوبم!
مریم که پشت سرم رسیده بود، لبخند زد.
ـ داداش، بذار نفس بکشه!
هانیه خندید.
من هم برای لحظهای لبخند زدم.
اما ناگهان...
چشمم به گوشه اتاق افتاد.
یک فنجان روی میز بود.
دو فنجان.
یکی برای هانیه...
و یکی هنوز گرم بود.
اخمم درهم رفت.
ـ اینجا تنها نبودی.
هانیه ساکت شد.
ـ چه کسی اینجا بود؟
نگاهش را به مریم انداخت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها...
صدای قدمی از پشت دیوار آمد.
برگشتم.
اسلحه را آماده کردم.
ـ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
به نیروها اشاره کردم.
ـ اتاقهای اطراف رو بگردید.
---
از زبان هانیه
قلبم تند میزد.
لیلا درست قبل از ورود محمدطاها از اتاق دیگری خارج شده بود.
نمیدانستم باید حقیقت را بگویم یا نه.
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ هانیه؟
ـ بله؟
ـ چیزی میخوای بهم بگی؟
برای چند ثانیه سکوت کردم.
تصویر لیلا در ذهنم آمد.
ـ نه...
محمدطاها چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست بفهمد دروغ میگویم یا نه.
بعد آرام گفت:
ـ باشه.
اما نگاهش میگفت که باور نکرده.
---
از زبان لیلا
از پشت یک در مخفی، صدای محمدطاها را میشنیدم.
سه سال بود صدایش را نشنیده بودم.
وقتی هانیه را دیدم که محمدطاها چطور با نگرانی کنارش ایستاده...
فهمیدم چیزی تغییر کرده.
زیر لب گفتم:
ـ تو واقعاً بهش وابسته شدی، محمدطاها...
اما قبل از اینکه از آنجا خارج شوم، گوشیام لرزید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«اگر امشب حقیقت رو به موسوی نگی، هانیه کشته میشه.»
نگاهم روی پیام خشک شد.
حالا دیگر انتخابی نداشتم.
---
از زبان محمدطاها
از ساختمان خارج شدیم.
هانیه کنارم راه میرفت.
مریم کمی جلوتر بود.
آرام پرسیدم:
ـ هانیه؟
ـ بله؟
ـ مطمئنی چیزی نیست که بخوای بهم بگی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نه.
نگاهش کردم.
بعد گفتم:
ـ باشه.
راه افتادیم.
اما چند قدم بعد، صدای شلیک از داخل ساختمان بلند شد.
همه ایستادیم.
ـ همه سر جاشون!
نیروها برگشتند.
من ناخودآگاه هانیه را پشت سر خودم کشیدم.
ـ اینجا بمون.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، لطفاً.
دوباره صدای شلیک آمد.
اما این بار از طبقه دوم.
بیسیم روشن شد:
ـ جناب!
ـ بگو.
ـ یک نفر داخل ساختمان تیر خورده.
ـ کی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مأمور گفت:
ـ دکتر کاظمی.
نگاهم به ساختمان افتاد.
و همان لحظه فهمیدم...
کسی نمیخواست کاظمی زنده بماند تا حقیقت سه سال پیش را تعریف کند.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوچهارم | آخرین حرف کاظمی
از زبان محمدطاها
ـ تیم پزشکی داخل بشه!
همراه دو نیرو دوباره وارد ساختمان شدم.
صدای مریم از پشت سرم آمد:
ـ داداش، هانیه پیش منه!
ـ نذار ازت دور بشه!
ـ باشه!
به طبقه دوم رسیدیم.
کاظمی کنار دیوار افتاده بود.
خون از کنار شانهاش پایین میآمد.
کنارش زانو زدم.
ـ کاظمی!
چشمهایش را باز کرد.
ـ موسوی...
ـ حرف نزن. پزشک میاد.
دستم را گرفت.
ـ نه... باید بدونی.
ـ چی؟
با زحمت نفس کشید.
ـ لیلا...
خشکم زد.
ـ چی درباره لیلا؟
لبهایش لرزید.
ـ اون... زندهست.
میدانستم.
اما سؤال بعدی مهمتر بود.
ـ هانیه چه ارتباطی با پرونده داره؟
کاظمی چند ثانیه چشمهایش را بست.
ـ پدر هانیه...
قلبم فرو ریخت.
ـ پدر هانیه چی؟
صدای بیسیم آمد:
ـ جناب، آمبولانس رسید.
کاظمی قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند، بیهوش شد.
ـ کاظمی!
پزشکان وارد شدند و او را روی برانکارد گذاشتند.
من همانجا ایستاده بودم.
فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد:
«پدر هانیه...»
---
از زبان هانیه
مریم کنارم بود.
ـ داداش کجاست؟
ـ طبقه بالاست.
نگران شده بودم.
ـ اتفاقی افتاده؟
مریم خواست جواب بدهد که محمدطاها از ساختمان بیرون آمد.
چهرهاش عجیب بود.
خیلی جدیتر از همیشه.
ـ محمدطاها؟
نگاهم کرد.
ـ بله؟
ـ چی شده؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ کاظمی زخمی شده.
ـ حالش خوبه؟
ـ زندهست. پزشکها دارن رسیدگی میکنن.
نفس راحتی کشیدم.
اما بعد متوجه شدم نگاه محمدطاها روی من ثابت مانده.
ـ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
مریم آرام به من نگاه کرد.
انگار او هم فهمیده بود محمدطاها چیزی شنیده که هنوز نمیخواهد بگوید.
---
از زبان محمدطاها
هانیه کنارم ایستاده بود.
چهرهاش خسته بود.
بعد از آن همه اتفاق، فقط یک چیز میخواستم:
او را سالم به خانه برسانم.
اما حرف کاظمی نمیگذاشت ذهنم آرام بگیرد.
پدر هانیه...
آیا پدرش بخشی از پرونده بود؟
آیا هانیه از ابتدا به همین دلیل هدف قرار گرفته بود؟
و سؤال بدتر:
چرا هیچکس این موضوع را به من نگفته بود؟
مریم نزدیک آمد.
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چیزی شده؟
نگاهش کردم.
مریم سالها بود من را میشناخت.
میفهمید وقتی چیزی را پنهان میکنم.
ـ بعداً باهات حرف میزنم.
ـ درباره هانیه؟
سکوت کردم.
مریم آهسته گفت:
ـ میدونستم.
ـ چی رو؟
ـ اینکه بالاخره یه روز میرسه که پروندههات با زندگی شخصیمون قاطی بشه.
به هانیه نگاه کردم.
او با سارا صحبت میکرد.
بیخبر از همهچیز.
و برای اولین بار از خودم پرسیدم:
اگر حقیقت پدرش را بفهمم، آیا هنوز میتوانم همانطور از او محافظت کنم؟
---
از زبان لیلا
در ماشین نشسته بودم.
پیام را دوباره خواندم.
«اگر امشب حقیقت را به موسوی نگی، هانیه کشته میشود.»
گوشی را خاموش کردم.
دیگر نمیتوانستم فرار کنم.
سه سال سکوت کافی بود.
گوشی را برداشتم و شمارهای را گرفتم.
ـ سلام.
صدای آن طرف خط آمد:
ـ بالاخره تصمیم گرفتی؟
ـ آره.
ـ چی میخوای بگی؟
نگاهم را به ساختمان متروکه دوختم.
ـ همهچیز.
مکث کردم.
ـ درباره کامران...
ـ بله؟
ـ درباره عملیات سه سال پیش...
نفس عمیقی کشیدم.
ـ و درباره پدر هانیه.
تماس قطع شد.
اما من میدانستم از این لحظه...
دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتاد و پنجم | راز پدر هانیه
از زبان محمدطاها
صبح روز بعد، بیمارستان آرامتر از همیشه بود.
اما ذهن من آرام نبود.
تمام شب یک جمله در سرم تکرار میشد:
«پدر هانیه...»
کاظمی هنوز در بخش مراقبتهای ویژه بود و پزشکان اجازه ملاقات نمیدادند.
من کنار پنجره ایستاده بودم که صدای مریم را شنیدم.
ـ داداش؟
برگشتم.
ـ چی شده؟
ـ هانیه اومده.
ناخودآگاه نگاهم به سمت راهرو رفت.
هانیه با روپوش سفیدش نزدیک میشد.
همین که چشمش به من افتاد، لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ تو چرا هر روز از من بازجویی میکنی؟
خندید.
ـ چون همیشه یه چیزی رو پنهان میکنی.
نگاهش کردم.
این بار نمیتوانستم لبخند بزنم.
هانیه آرام گفت:
ـ دوباره اتفاقی افتاده؟
ـ نه.
ـ پس چرا اینقدر فکری هستی؟
خواستم جواب بدهم که گوشیام لرزید.
شماره ناشناس.
پیام را باز کردم.
فقط یک جمله:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، ساعت شش، گلزار قدیمی.»
و پایین پیام:
«تنها بیا.»
گوشی را خاموش کردم.
---
از زبان هانیه
به صورت محمدطاها نگاه کردم.
ـ پیام بود؟
ـ آره.
ـ از همون آدمها؟
چند لحظه مکث کرد.
ـ احتمالاً.
ـ پس چرا نمیگی چی نوشته؟
ـ چون چیزی نیست که لازم باشه بدونی.
اخم کردم.
ـ محمدطاها!
ـ هانیه...
ـ من دیگه بچه نیستم.
صدایم کمی لرزید.
ـ هر اتفاقی میافته، آخرش من وسطش هستم. حداقل حق دارم بدونم چرا.
ساکت شد.
برای چند لحظه نگاهش روی صورتم ماند.
بعد آرام گفت:
ـ حق داری.
این اولین بار بود که این جمله را از او میشنیدم.
اما قبل از اینکه ادامه بدهد، مریم از دور صدایمان زد:
ـ هانیه!
برگشتم.
وقتی دوباره نگاه کردم، محمدطاها دیگر چیزی نگفت.
---
از زبان محمدطاها
ساعت شش نزدیک بود.
گلزار قدیمی خلوت بود.
تنها وارد شدم.
چند دقیقه گذشت.
صدای قدمی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
لیلا ایستاده بود.
سه سال.
سه سال تمام فکر میکردم او مرده.
اما حالا روبهرویم ایستاده بود.
ـ لیلا...
آرام گفت:
ـ سلام، محمدطاها.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ـ تو زندهای.
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون مجبور بودم ناپدید بشم.
ـ چه کسی مجبورَت کرد؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ همون کسی که الان هانیه رو هدف گرفته.
قدم جلو گذاشتم.
ـ همهچیز رو از اول تعریف کن.
لیلا نفس عمیقی کشید.
ـ سه سال پیش، ما فکر میکردیم کامران هدف اصلی عملیاته.
ـ اما نبود.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ هدف اصلی...
چشمهایش را بالا آورد.
ـ پدر هانیه بود.
خشکم زد.
ـ چرا؟
لیلا آرام گفت:
ـ چون قبل از مرگش، اطلاعاتی رو پیدا کرده بود که نباید پیدا میکرد.
ـ چه اطلاعاتی؟
ـ اسم آدمهایی که پشت شبکه بودن.
ـ و هانیه؟
لیلا سکوت کرد.
ـ هانیه اون زمان فقط یک دختر بیخبر بود.
ـ پس چرا الان؟
ـ چون اون اطلاعات...
مکث کرد.
ـ جایی ثبت شده که فقط هانیه میتونه بهش دسترسی داشته باشه.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا؟
لیلا جواب داد:
ـ هنوز نمیدونیم.
بعد یک قدم جلو آمد.
ـ اما یه نفر میدونه.
ـ کی؟
لیلا مستقیم در چشمهایم نگاه کرد.
ـ رضا نادری.
دستم مشت شد.
همان لحظه صدای زنگ گوشیام آمد.
پیام جدید.
تصویر هانیه بود.
اما این بار...
او در بیمارستان نبود.
کنارش یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی پیداش کنی، پرونده پدرت را باز کن.»
به لیلا نگاه کردم.
ـ این دیگه چه بازیایه؟
لیلا رنگش پرید.
ـ محمدطاها...
ـ چی؟
آرام گفت:
ـ اونها اشتباه نکردن.
ـ یعنی چی؟
ـ منظورشون پدر هانیه نیست.
مکث کرد.
ـ منظورشون پدر توئه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fox0zy3&btn=ــــــــــخط.سرخ.ـــــــــــ🌿
یکم حرف بزنیم
تنهاممم....
🌿 بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ 🌿
✨ کمی درباره من | نازنین زهرا ✨
سلام به همهی رفیقهای خوبم 🤍
من نازنین زهرا هستم؛ 🩺📚
📸 عاشق عکاسی هستم و دنیای تصویر و هنر همیشه برام جذاب بوده.
🌙 آدمی مذهبیام و اعتقاداتم بخش مهمی از زندگی منه؛ اما در کنارش باید بگم که یه شیطونِ تمامعیارم! 😂🙈
✍🏻 یکی از بزرگترین علاقههام نوشتن رمان و داستانپردازیه.
رمان «خط سرخ» رو خودم نوشتم و تمام اتفاقات و شخصیتهای این داستان حاصل ذهن و قلم خودمه. 🖋️❤️🔥
📖 رمان «اجبار دل» هم یکی دیگه از تجربههای دوستداشتنی من بود که در نوشتنش همراه نازنین زینب جان بودم. 🤍
اینجا قراره از دنیای نوشتههام، رمانها، شخصیتها و کلی اتفاق جذاب با هم حرف بزنیم. 🌱✨
ممنون که کنارمی و قصههام رو میخونی؛
شاید اینجا فقط یه کانال رمان باشه،
اما پشت هر داستان، یه تکه از دنیای من جا مونده... 🖤📖
با عشق، نازنین زهرا 🌸
🌙 پارت هفتادوششم | پروندهای که نباید باز میشد
از زبان محمدطاها
چند ثانیه طول کشید تا حرف لیلا را بفهمم.
ـ پدر من؟
لیلا آرام سر تکان داد.
ـ آره.
ـ پدر من چه ارتباطی با پرونده هانیه داره؟
ـ هنوز همهچیز رو نمیدونم.
ـ لیلا، بعد از سه سال برگشتی و بهم میگی پدرم وسط این پرونده بوده. حداقل چیزی که میدونی رو بگو.
لیلا نفس عمیقی کشید.
ـ پدرت سالها قبل از عملیات، روی یک پرونده محرمانه کار میکرد.
ـ چه پروندهای؟
ـ پروندهای درباره یک شبکه نفوذ.
اخم کردم.
ـ و اسم هانیه کجای اون پرونده بوده؟
ـ اسم هانیه نبود.
مکث کرد.
ـ اسم پدرش بود.
ساکت شدم.
لیلا ادامه داد:
ـ پدر هانیه قبل از اینکه ناپدید بشه، بخشی از اطلاعات رو به پدر تو تحویل داده بود.
ـ بعد چی شد؟
ـ هر دوشون تصمیم گرفتن اطلاعات رو مخفی کنن.
ـ چرا؟
ـ چون به یک نفر داخل مجموعه شک کرده بودن.
صدایم پایین آمد.
ـ چه کسی؟
لیلا مستقیم نگاهم کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
همان لحظه گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدید:
«ساعت هشت، بیمارستان. هانیه تنهاست.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
ـ من باید برم.
لیلا دستم را گرفت.
ـ محمدطاها، مراقب باش.
ـ چرا؟
ـ چون اگر نادری واقعاً پشت ماجرا باشه، این بار هدفش فقط ترساندن تو نیست.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی.
نگاهش جدی شد.
ـ این بار میخواد تو رو مجبور کنه بین مأموریتت و هانیه یکی رو انتخاب کنی.
دستم را آزاد کردم.
ـ من انتخابم رو میدونم.
لیلا پرسید:
ـ چی؟
نگاهم را به او دوختم.
ـ اول هانیه.
و به سمت ماشین رفتم.
---
از زبان هانیه
در اتاق استراحت بیمارستان نشسته بودم.
مریم روبهرویم چای میخورد و مدام به ساعت نگاه میکرد.
ـ داداش هنوز نیومده؟
ـ نه.
ـ عجیبه.
ـ شاید جلسه داره.
مریم چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد گوشیاش زنگ خورد.
نگاهش کرد و اخمهایش درهم رفت.
ـ چی شده؟
ـ شماره ناشناسه.
تماس را جواب داد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ شما کی هستید؟
تماس قطع شد.
ـ مریم؟
گوشی را پایین آورد.
ـ گفتن داداش امشب نباید به بیمارستان برگرده.
ـ چرا؟
ـ نگفت.
بلند شدم.
ـ باید بهش زنگ بزنیم.
مریم سریع شماره محمدطاها را گرفت.
این بار گوشیاش خاموش بود.
نگران شدم.
ـ مریم...
ـ نترس.
ـ ولی گوشیاش خاموشه.
مریم سعی کرد آرام باشد.
ـ شاید برای امنیت خاموشش کرده.
همان لحظه در اتاق باز شد.
یک پرستار وارد شد.
ـ خانم کریمی؟
ـ بله؟
ـ دکتر دنبال شماست.
مریم از جا بلند شد.
ـ کدوم دکتر؟
پرستار مکث کرد.
ـ دکتر... کاظمی.
هر دو به هم نگاه کردیم.
مریم آرام گفت:
ـ ولی دکتر کاظمی هنوز در بخش مراقبتهای ویژهست.
پرستار رنگش پرید.
ـ چی؟
مریم جلو رفت.
ـ چه کسی شما رو فرستاده؟
پرستار عقب رفت.
ـ من... من فقط پیام دریافت کردم.
مریم فوراً دستم را گرفت.
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
اما قبل از اینکه چیزی بگوییم، چراغهای راهرو خاموش شدند.
صدای قفل شدن درها یکییکی پیچید.
ـ نه...
مریم دستم را محکم گرفت.
ـ دوباره شروع شد.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را جلوی بیمارستان متوقف کردم.
هنوز پیاده نشده بودم که متوجه شدم چیزی درست نیست.
دو خودروی نیروها در محل نبودند.
با بیسیم تماس گرفتم.
ـ وضعیت بیمارستان؟
پاسخی نیامد.
دوباره امتحان کردم.
ـ تیم یک، جواب بده.
سکوت.
قلبم فرو ریخت.
همان لحظه گوشیام روشن شد.
یک تصویر برایم ارسال شد.
راهروی تاریک بیمارستان.
و هانیه و مریم در انتهای آن.
زیر تصویر نوشته بود:
«این بار، فقط تو میتونی نجاتشون بدی.»
دستم روی فرمان مشت شد.
ـ بازی رو شروع کردی...
پیاده شدم و اسلحهام را آماده کردم.
اما قبل از ورود، پیام دیگری آمد.
«محمدطاها، اگر وارد بیمارستان بشی، مریم آسیب میبینه.»
چشمهایم روی جمله ثابت ماند.
چند ثانیه بعد...
پیام دیگری:
«اگر وارد نشی، هانیه.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
حالا دقیقاً همان چیزی که لیلا گفته بود، اتفاق افتاده بود.
آنها میخواستند من را مجبور به انتخاب کنند.
اما یک چیز را نمیدانستند.
من قرار نبود طبق نقشه آنها بازی کنم.
بیسیم را روشن کردم و آرام گفتم:
ـ تیم پشتیبان، ساختمان رو محاصره کنید.
صدایی آمد:
ـ جناب، دستور داده بودن وارد نشیم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ قرار نیست وارد بشید.
مکث کردم.
ـ من وارد میشم.
و به سمت در بیمارستان رفتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...