🌙 پارت هفتاد و یکم | نزدیکترین آدم
از زبان هانیه
چند دقیقه بود که به عکس خیره شده بودم.
محمدطاها کنار آن دختر ایستاده بود؛ جوانتر، اما همان نگاه جدی را داشت.
دوباره نوشتهی پایین عکس را خواندم.
«پرونده موسوی ـ بخش محرمانه»
زیر لب گفتم:
ـ محمدطاها... این دیگه چه رازیه؟
صدای باز شدن در آمد.
همان مرد دوباره وارد شد.
ـ تصمیم گرفتی؟
عکس را بالا گرفتم.
ـ من جوابم رو میخوام.
ـ از من؟
ـ نه.
نگاهش کردم.
ـ از محمدطاها.
مرد چند ثانیه ساکت ماند.
ـ بهزودی میبینیش.
ـ یعنی چی؟
لبخند زد.
ـ چون نقشهمون تغییر کرده.
قلبم فرو ریخت.
ـ چه نقشهای؟
جواب نداد.
فقط در را باز کرد و گفت:
ـ آماده باش.
---
از زبان محمدطاها
روی میز خم شده بودم و پرونده را بررسی میکردم.
کاظمی کنارم ایستاده بود.
ـ موسوی، درباره اون دختر...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ باید یه چیزی بهت بگم.
ـ بگو.
ـ اون دختر...
مکث کرد.
ـ اسمش لیلا بود.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
سه سال گذشته بود، اما شنیدن اسمش هنوز سنگینی خاصی داشت.
ـ لیلا در اون عملیات کشته نشد.
کاظمی آرام ادامه داد:
ـ فقط ما مجبور شدیم مرگش رو اعلام کنیم.
چشمهایم را بستم.
ـ چرا؟
ـ چون اگر دشمن میفهمید زندهست، همهچیز از بین میرفت.
ـ و حالا؟
کاظمی نگاهش را پایین انداخت.
ـ حالا احتمال میدیم دوباره برگشته.
صدایم سرد شد.
ـ ارتباطش با هانیه چیه؟
کاظمی چیزی نگفت.
ـ کاظمی!
ـ هنوز مطمئن نیستیم.
در همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
پیام تصویری بود.
بازش کردم.
تصویر هانیه.
روی صندلی نشسته بود.
سالم بود.
اما پشت سرش دیواری با همان علامت عقاب دیده میشد.
زیر تصویر فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی زنده ببینیش، ساعت هشت، تنها بیا.»
دستم مشت شد.
کاظمی گفت:
ـ تلهست.
ـ میدونم.
ـ پس تنها نرو.
به صفحه گوشی نگاه کردم.
ـ دقیقاً چیزی که میخوان همینه.
ـ پس چی کار میکنی؟
بلند شدم.
ـ میرم.
کاظمی با عصبانیت گفت:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ ولی نه اونطوری که انتظار دارن.
---
از زبان مریم
وقتی محمدطاها برگشت، از چهرهاش فهمیدم اتفاقی افتاده.
ـ داداش؟
جواب نداد.
ـ هانیه؟
ایستاد.
ـ زندهست.
نفس راحتی کشیدم.
ـ پس کجاست؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی چی نمیدونی؟
محمدطاها گوشیاش را به من داد.
تصویر هانیه را دیدم.
چشمهایم پر از نگرانی شد.
ـ باید پیداش کنیم.
ـ پیداش میکنیم.
ـ تو تنها نرو.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ قرار نیست تنها برم.
ـ پس؟
لبخند کوتاهی زد.
ـ تو فقط کاری رو که میگم انجام بده.
ـ چی؟
ـ هانیه رو وقتی برگردوندم، بهش چیزی نگو.
ـ درباره چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ درباره لیلا.
اخم کردم.
ـ هنوز به هانیه نگفتی؟
ـ نه.
ـ داداش...
ـ مریم، الان وقتش نیست.
آرام گفتم:
ـ ولی بالاخره باید بفهمه.
نگاهش را پایین انداخت.
ـ میدونم.
---
از زبان هانیه
صدای ماشین از بیرون آمد.
در باز شد.
این بار مرد دیگری وارد شد.
ـ بلند شو.
ـ کجا میریم؟
ـ پیش کسی که خیلی وقته منتظرته.
ـ کی؟
مرد چیزی نگفت.
مرا به سمت راهرو برد.
چند قدم که جلو رفتیم، ناگهان صدای آشنایی از انتهای سالن آمد:
ـ هانیه...
خشکم زد.
این صدا را میشناختم.
آرام برگشتم.
و برای اولین بار، چهرهی کسی را دیدم که تمام این مدت فقط اسمش را شنیده بودم.
لیلا.
او روبهرویم ایستاده بود.
و عجیبتر از همه...
اولین جملهای که گفت این بود:
ـ محمدطاها نباید بفهمه من زندهام.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادودوم | لیلا
از زبان هانیه
چند ثانیه فقط به دختر روبهرویم خیره ماندم.
ـ تو... لیلایی؟
آرام سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ ولی محمدطاها فکر میکنه تو...
حرفم نیمهکاره ماند.
لیلا نگاهش را پایین انداخت.
ـ مردهام؟
ـ بله.
لبخند تلخی زد.
ـ بهتر بود همینطور فکر کنه.
ـ چرا؟
به اطراف نگاه کرد و آهسته گفت:
ـ چون اگر بفهمه زندهام، دوباره همهچیز شروع میشه.
ـ چه چیزی؟
لیلا نزدیکتر آمد.
ـ همون چیزی که تو رو وارد این ماجرا کرد.
قلبم تندتر زد.
ـ من چرا؟
لیلا چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون پروندهای که محمدطاها فکر میکنه مربوط به منه...
مکث کرد.
ـ در واقع مربوط به تو هم هست.
خشکم زد.
ـ من؟!
ـ آره.
ـ من که هیچچیز نمیدونم!
ـ دقیقاً مشکل همینه.
---
از زبان محمدطاها
ساعت هفتونیم بود.
تیم آماده بود.
مریم هم اصرار داشت همراه ما بیاید.
ـ داداش، من میام.
ـ نه.
ـ هانیه رو میشناسم. ممکنه به من نیاز داشته باشه.
ـ مریم، این عملیات خطرناکه.
ـ من خواهرتم، نه یه بچه!
نگاهش کردم.
میدانستم وقتی اینطور حرف میزند، منصرف کردنش تقریباً غیرممکن است.
ـ فقط پشت تیم میمونی.
لبخند زد.
ـ قبول.
کاظمی جلو آمد.
ـ موسوی، یه چیز دیگه.
ـ چی؟
ـ درباره لیلا...
برگشتم.
ـ بعداً.
ـ اما اگر واقعاً زنده باشه...
ـ گفتم بعداً.
نگاهم را از او گرفتم.
نمیخواستم حتی اسم لیلا را بشنوم.
نه الان.
چون تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، پیدا کردن هانیه بود.
---
از زبان هانیه
لیلا روبهرویم نشسته بود.
ـ محمدطاها هیچوقت درباره من با تو حرف نزده؟
ـ نه.
ـ درباره عملیات سه سال پیش؟
ـ فقط چیزهای کلی.
لیلا آهی کشید.
ـ پس هنوز همون کار رو میکنه.
ـ چه کاری؟
ـ همهچیز رو خودش به دوش میکشه.
لبخند کمرنگی زد.
ـ از وقتی میشناسمش همینطوره.
برای لحظهای چیزی در دلم سنگین شد.
نمیدانستم چرا.
شاید به خاطر اینکه فهمیده بودم لیلا محمدطاها را از خیلی قبل میشناخته.
پرسیدم:
ـ بین تو و محمدطاها چی بوده؟
لیلا با تعجب نگاهم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ هیچچی...
سریع نگاهم را دزدیدم.
لیلا لبخند کوچکی زد.
ـ تو بهش علاقه داری؟
صورتم داغ شد.
ـ نه!
ـ خیلی سریع جواب دادی.
ـ چون جوابش مشخصه!
ـ پس چرا ناراحت شدی؟
جوابی نداشتم.
لیلا چند لحظه نگاهم کرد و گفت:
ـ هانیه، من و محمدطاها هیچ رابطهای نداشتیم.
نفسم راحت شد.
بعد خودش ادامه داد:
ـ فقط همکار بودیم.
سرم را بلند کردم.
ـ فقط؟
ـ فقط.
لبخند زد.
ـ اما یه چیزی دربارهش میدونم.
ـ چی؟
ـ وقتی کسی براش مهم بشه، برای نجاتش از هیچ خطری نمیترسه.
قلبم لرزید.
ناگهان صدای بلندی از بیرون آمد.
لیلا سریع از جا بلند شد.
ـ اومدن.
ـ کی؟
ـ محمدطاها.
برای اولین بار لبخند زدم.
اما لیلا دستم را گرفت.
ـ صبر کن.
ـ چرا؟
ـ هنوز نباید بفهمه من اینجام.
ـ ولی...
ـ به من اعتماد کن.
در همان لحظه صدای محمدطاها از راهرو پیچید:
ـ هانیه!
صدایش آنقدر نزدیک بود که قلبم به تپش افتاد.
ـ محمدطاها!
خواستم به سمت در بروم.
اما لیلا جلوی من ایستاد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگر الان وارد بشه...
مکث کرد.
ـ همهچیز زودتر از موعد فاش میشه.
در بیرونی ناگهان باز شد.
صدای قدمهای محمدطاها نزدیکتر شد.
و من نمیدانستم...
چند قدم آنطرفتر، مردی ایستاده که سه سال تمام فکر میکرد لیلا مرده است.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوسوم | روبهروی حقیقت
از زبان محمدطاها
ـ هانیه!
صدایم در راهرو پیچید.
جوابی نیامد.
دوباره صدا زدم:
ـ هانیه، صدای منو میشنوی؟
این بار صدای ضعیفی آمد:
ـ محمدطاها...
همان لحظه به سمت صدا دویدم.
به یک در بسته رسیدم.
دستم روی دستگیره رفت.
ـ هانیه، عقب برو!
در را باز کردم.
هانیه آنجا بود.
سالم.
وقتی چشمم به او افتاد، برای یک لحظه تمام تنش از بدنم خارج شد.
ـ هانیه...
به طرفش رفتم.
ـ خوبی؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و سریع اطرافش را بررسی کردم.
ـ کسی بهت آسیب زده؟
ـ نه.
ـ چیزی خوردی؟
ـ نه.
ـ سرگیجه نداری؟
هانیه با تعجب نگاهم کرد.
ـ محمدطاها، من خوبم!
مریم که پشت سرم رسیده بود، لبخند زد.
ـ داداش، بذار نفس بکشه!
هانیه خندید.
من هم برای لحظهای لبخند زدم.
اما ناگهان...
چشمم به گوشه اتاق افتاد.
یک فنجان روی میز بود.
دو فنجان.
یکی برای هانیه...
و یکی هنوز گرم بود.
اخمم درهم رفت.
ـ اینجا تنها نبودی.
هانیه ساکت شد.
ـ چه کسی اینجا بود؟
نگاهش را به مریم انداخت.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها...
صدای قدمی از پشت دیوار آمد.
برگشتم.
اسلحه را آماده کردم.
ـ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
به نیروها اشاره کردم.
ـ اتاقهای اطراف رو بگردید.
---
از زبان هانیه
قلبم تند میزد.
لیلا درست قبل از ورود محمدطاها از اتاق دیگری خارج شده بود.
نمیدانستم باید حقیقت را بگویم یا نه.
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ هانیه؟
ـ بله؟
ـ چیزی میخوای بهم بگی؟
برای چند ثانیه سکوت کردم.
تصویر لیلا در ذهنم آمد.
ـ نه...
محمدطاها چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست بفهمد دروغ میگویم یا نه.
بعد آرام گفت:
ـ باشه.
اما نگاهش میگفت که باور نکرده.
---
از زبان لیلا
از پشت یک در مخفی، صدای محمدطاها را میشنیدم.
سه سال بود صدایش را نشنیده بودم.
وقتی هانیه را دیدم که محمدطاها چطور با نگرانی کنارش ایستاده...
فهمیدم چیزی تغییر کرده.
زیر لب گفتم:
ـ تو واقعاً بهش وابسته شدی، محمدطاها...
اما قبل از اینکه از آنجا خارج شوم، گوشیام لرزید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«اگر امشب حقیقت رو به موسوی نگی، هانیه کشته میشه.»
نگاهم روی پیام خشک شد.
حالا دیگر انتخابی نداشتم.
---
از زبان محمدطاها
از ساختمان خارج شدیم.
هانیه کنارم راه میرفت.
مریم کمی جلوتر بود.
آرام پرسیدم:
ـ هانیه؟
ـ بله؟
ـ مطمئنی چیزی نیست که بخوای بهم بگی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نه.
نگاهش کردم.
بعد گفتم:
ـ باشه.
راه افتادیم.
اما چند قدم بعد، صدای شلیک از داخل ساختمان بلند شد.
همه ایستادیم.
ـ همه سر جاشون!
نیروها برگشتند.
من ناخودآگاه هانیه را پشت سر خودم کشیدم.
ـ اینجا بمون.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، لطفاً.
دوباره صدای شلیک آمد.
اما این بار از طبقه دوم.
بیسیم روشن شد:
ـ جناب!
ـ بگو.
ـ یک نفر داخل ساختمان تیر خورده.
ـ کی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مأمور گفت:
ـ دکتر کاظمی.
نگاهم به ساختمان افتاد.
و همان لحظه فهمیدم...
کسی نمیخواست کاظمی زنده بماند تا حقیقت سه سال پیش را تعریف کند.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوچهارم | آخرین حرف کاظمی
از زبان محمدطاها
ـ تیم پزشکی داخل بشه!
همراه دو نیرو دوباره وارد ساختمان شدم.
صدای مریم از پشت سرم آمد:
ـ داداش، هانیه پیش منه!
ـ نذار ازت دور بشه!
ـ باشه!
به طبقه دوم رسیدیم.
کاظمی کنار دیوار افتاده بود.
خون از کنار شانهاش پایین میآمد.
کنارش زانو زدم.
ـ کاظمی!
چشمهایش را باز کرد.
ـ موسوی...
ـ حرف نزن. پزشک میاد.
دستم را گرفت.
ـ نه... باید بدونی.
ـ چی؟
با زحمت نفس کشید.
ـ لیلا...
خشکم زد.
ـ چی درباره لیلا؟
لبهایش لرزید.
ـ اون... زندهست.
میدانستم.
اما سؤال بعدی مهمتر بود.
ـ هانیه چه ارتباطی با پرونده داره؟
کاظمی چند ثانیه چشمهایش را بست.
ـ پدر هانیه...
قلبم فرو ریخت.
ـ پدر هانیه چی؟
صدای بیسیم آمد:
ـ جناب، آمبولانس رسید.
کاظمی قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند، بیهوش شد.
ـ کاظمی!
پزشکان وارد شدند و او را روی برانکارد گذاشتند.
من همانجا ایستاده بودم.
فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد:
«پدر هانیه...»
---
از زبان هانیه
مریم کنارم بود.
ـ داداش کجاست؟
ـ طبقه بالاست.
نگران شده بودم.
ـ اتفاقی افتاده؟
مریم خواست جواب بدهد که محمدطاها از ساختمان بیرون آمد.
چهرهاش عجیب بود.
خیلی جدیتر از همیشه.
ـ محمدطاها؟
نگاهم کرد.
ـ بله؟
ـ چی شده؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ کاظمی زخمی شده.
ـ حالش خوبه؟
ـ زندهست. پزشکها دارن رسیدگی میکنن.
نفس راحتی کشیدم.
اما بعد متوجه شدم نگاه محمدطاها روی من ثابت مانده.
ـ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
ـ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
مریم آرام به من نگاه کرد.
انگار او هم فهمیده بود محمدطاها چیزی شنیده که هنوز نمیخواهد بگوید.
---
از زبان محمدطاها
هانیه کنارم ایستاده بود.
چهرهاش خسته بود.
بعد از آن همه اتفاق، فقط یک چیز میخواستم:
او را سالم به خانه برسانم.
اما حرف کاظمی نمیگذاشت ذهنم آرام بگیرد.
پدر هانیه...
آیا پدرش بخشی از پرونده بود؟
آیا هانیه از ابتدا به همین دلیل هدف قرار گرفته بود؟
و سؤال بدتر:
چرا هیچکس این موضوع را به من نگفته بود؟
مریم نزدیک آمد.
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چیزی شده؟
نگاهش کردم.
مریم سالها بود من را میشناخت.
میفهمید وقتی چیزی را پنهان میکنم.
ـ بعداً باهات حرف میزنم.
ـ درباره هانیه؟
سکوت کردم.
مریم آهسته گفت:
ـ میدونستم.
ـ چی رو؟
ـ اینکه بالاخره یه روز میرسه که پروندههات با زندگی شخصیمون قاطی بشه.
به هانیه نگاه کردم.
او با سارا صحبت میکرد.
بیخبر از همهچیز.
و برای اولین بار از خودم پرسیدم:
اگر حقیقت پدرش را بفهمم، آیا هنوز میتوانم همانطور از او محافظت کنم؟
---
از زبان لیلا
در ماشین نشسته بودم.
پیام را دوباره خواندم.
«اگر امشب حقیقت را به موسوی نگی، هانیه کشته میشود.»
گوشی را خاموش کردم.
دیگر نمیتوانستم فرار کنم.
سه سال سکوت کافی بود.
گوشی را برداشتم و شمارهای را گرفتم.
ـ سلام.
صدای آن طرف خط آمد:
ـ بالاخره تصمیم گرفتی؟
ـ آره.
ـ چی میخوای بگی؟
نگاهم را به ساختمان متروکه دوختم.
ـ همهچیز.
مکث کردم.
ـ درباره کامران...
ـ بله؟
ـ درباره عملیات سه سال پیش...
نفس عمیقی کشیدم.
ـ و درباره پدر هانیه.
تماس قطع شد.
اما من میدانستم از این لحظه...
دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتاد و پنجم | راز پدر هانیه
از زبان محمدطاها
صبح روز بعد، بیمارستان آرامتر از همیشه بود.
اما ذهن من آرام نبود.
تمام شب یک جمله در سرم تکرار میشد:
«پدر هانیه...»
کاظمی هنوز در بخش مراقبتهای ویژه بود و پزشکان اجازه ملاقات نمیدادند.
من کنار پنجره ایستاده بودم که صدای مریم را شنیدم.
ـ داداش؟
برگشتم.
ـ چی شده؟
ـ هانیه اومده.
ناخودآگاه نگاهم به سمت راهرو رفت.
هانیه با روپوش سفیدش نزدیک میشد.
همین که چشمش به من افتاد، لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ تو چرا هر روز از من بازجویی میکنی؟
خندید.
ـ چون همیشه یه چیزی رو پنهان میکنی.
نگاهش کردم.
این بار نمیتوانستم لبخند بزنم.
هانیه آرام گفت:
ـ دوباره اتفاقی افتاده؟
ـ نه.
ـ پس چرا اینقدر فکری هستی؟
خواستم جواب بدهم که گوشیام لرزید.
شماره ناشناس.
پیام را باز کردم.
فقط یک جمله:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، ساعت شش، گلزار قدیمی.»
و پایین پیام:
«تنها بیا.»
گوشی را خاموش کردم.
---
از زبان هانیه
به صورت محمدطاها نگاه کردم.
ـ پیام بود؟
ـ آره.
ـ از همون آدمها؟
چند لحظه مکث کرد.
ـ احتمالاً.
ـ پس چرا نمیگی چی نوشته؟
ـ چون چیزی نیست که لازم باشه بدونی.
اخم کردم.
ـ محمدطاها!
ـ هانیه...
ـ من دیگه بچه نیستم.
صدایم کمی لرزید.
ـ هر اتفاقی میافته، آخرش من وسطش هستم. حداقل حق دارم بدونم چرا.
ساکت شد.
برای چند لحظه نگاهش روی صورتم ماند.
بعد آرام گفت:
ـ حق داری.
این اولین بار بود که این جمله را از او میشنیدم.
اما قبل از اینکه ادامه بدهد، مریم از دور صدایمان زد:
ـ هانیه!
برگشتم.
وقتی دوباره نگاه کردم، محمدطاها دیگر چیزی نگفت.
---
از زبان محمدطاها
ساعت شش نزدیک بود.
گلزار قدیمی خلوت بود.
تنها وارد شدم.
چند دقیقه گذشت.
صدای قدمی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
لیلا ایستاده بود.
سه سال.
سه سال تمام فکر میکردم او مرده.
اما حالا روبهرویم ایستاده بود.
ـ لیلا...
آرام گفت:
ـ سلام، محمدطاها.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ـ تو زندهای.
ـ آره.
ـ چرا؟
ـ چون مجبور بودم ناپدید بشم.
ـ چه کسی مجبورَت کرد؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ همون کسی که الان هانیه رو هدف گرفته.
قدم جلو گذاشتم.
ـ همهچیز رو از اول تعریف کن.
لیلا نفس عمیقی کشید.
ـ سه سال پیش، ما فکر میکردیم کامران هدف اصلی عملیاته.
ـ اما نبود.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ هدف اصلی...
چشمهایش را بالا آورد.
ـ پدر هانیه بود.
خشکم زد.
ـ چرا؟
لیلا آرام گفت:
ـ چون قبل از مرگش، اطلاعاتی رو پیدا کرده بود که نباید پیدا میکرد.
ـ چه اطلاعاتی؟
ـ اسم آدمهایی که پشت شبکه بودن.
ـ و هانیه؟
لیلا سکوت کرد.
ـ هانیه اون زمان فقط یک دختر بیخبر بود.
ـ پس چرا الان؟
ـ چون اون اطلاعات...
مکث کرد.
ـ جایی ثبت شده که فقط هانیه میتونه بهش دسترسی داشته باشه.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا؟
لیلا جواب داد:
ـ هنوز نمیدونیم.
بعد یک قدم جلو آمد.
ـ اما یه نفر میدونه.
ـ کی؟
لیلا مستقیم در چشمهایم نگاه کرد.
ـ رضا نادری.
دستم مشت شد.
همان لحظه صدای زنگ گوشیام آمد.
پیام جدید.
تصویر هانیه بود.
اما این بار...
او در بیمارستان نبود.
کنارش یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی پیداش کنی، پرونده پدرت را باز کن.»
به لیلا نگاه کردم.
ـ این دیگه چه بازیایه؟
لیلا رنگش پرید.
ـ محمدطاها...
ـ چی؟
آرام گفت:
ـ اونها اشتباه نکردن.
ـ یعنی چی؟
ـ منظورشون پدر هانیه نیست.
مکث کرد.
ـ منظورشون پدر توئه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fox0zy3&btn=ــــــــــخط.سرخ.ـــــــــــ🌿
یکم حرف بزنیم
تنهاممم....
🌿 بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ 🌿
✨ کمی درباره من | نازنین زهرا ✨
سلام به همهی رفیقهای خوبم 🤍
من نازنین زهرا هستم؛ 🩺📚
📸 عاشق عکاسی هستم و دنیای تصویر و هنر همیشه برام جذاب بوده.
🌙 آدمی مذهبیام و اعتقاداتم بخش مهمی از زندگی منه؛ اما در کنارش باید بگم که یه شیطونِ تمامعیارم! 😂🙈
✍🏻 یکی از بزرگترین علاقههام نوشتن رمان و داستانپردازیه.
رمان «خط سرخ» رو خودم نوشتم و تمام اتفاقات و شخصیتهای این داستان حاصل ذهن و قلم خودمه. 🖋️❤️🔥
📖 رمان «اجبار دل» هم یکی دیگه از تجربههای دوستداشتنی من بود که در نوشتنش همراه نازنین زینب جان بودم. 🤍
اینجا قراره از دنیای نوشتههام، رمانها، شخصیتها و کلی اتفاق جذاب با هم حرف بزنیم. 🌱✨
ممنون که کنارمی و قصههام رو میخونی؛
شاید اینجا فقط یه کانال رمان باشه،
اما پشت هر داستان، یه تکه از دنیای من جا مونده... 🖤📖
با عشق، نازنین زهرا 🌸
🌙 پارت هفتادوششم | پروندهای که نباید باز میشد
از زبان محمدطاها
چند ثانیه طول کشید تا حرف لیلا را بفهمم.
ـ پدر من؟
لیلا آرام سر تکان داد.
ـ آره.
ـ پدر من چه ارتباطی با پرونده هانیه داره؟
ـ هنوز همهچیز رو نمیدونم.
ـ لیلا، بعد از سه سال برگشتی و بهم میگی پدرم وسط این پرونده بوده. حداقل چیزی که میدونی رو بگو.
لیلا نفس عمیقی کشید.
ـ پدرت سالها قبل از عملیات، روی یک پرونده محرمانه کار میکرد.
ـ چه پروندهای؟
ـ پروندهای درباره یک شبکه نفوذ.
اخم کردم.
ـ و اسم هانیه کجای اون پرونده بوده؟
ـ اسم هانیه نبود.
مکث کرد.
ـ اسم پدرش بود.
ساکت شدم.
لیلا ادامه داد:
ـ پدر هانیه قبل از اینکه ناپدید بشه، بخشی از اطلاعات رو به پدر تو تحویل داده بود.
ـ بعد چی شد؟
ـ هر دوشون تصمیم گرفتن اطلاعات رو مخفی کنن.
ـ چرا؟
ـ چون به یک نفر داخل مجموعه شک کرده بودن.
صدایم پایین آمد.
ـ چه کسی؟
لیلا مستقیم نگاهم کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
همان لحظه گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدید:
«ساعت هشت، بیمارستان. هانیه تنهاست.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
ـ من باید برم.
لیلا دستم را گرفت.
ـ محمدطاها، مراقب باش.
ـ چرا؟
ـ چون اگر نادری واقعاً پشت ماجرا باشه، این بار هدفش فقط ترساندن تو نیست.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی.
نگاهش جدی شد.
ـ این بار میخواد تو رو مجبور کنه بین مأموریتت و هانیه یکی رو انتخاب کنی.
دستم را آزاد کردم.
ـ من انتخابم رو میدونم.
لیلا پرسید:
ـ چی؟
نگاهم را به او دوختم.
ـ اول هانیه.
و به سمت ماشین رفتم.
---
از زبان هانیه
در اتاق استراحت بیمارستان نشسته بودم.
مریم روبهرویم چای میخورد و مدام به ساعت نگاه میکرد.
ـ داداش هنوز نیومده؟
ـ نه.
ـ عجیبه.
ـ شاید جلسه داره.
مریم چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد گوشیاش زنگ خورد.
نگاهش کرد و اخمهایش درهم رفت.
ـ چی شده؟
ـ شماره ناشناسه.
تماس را جواب داد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ شما کی هستید؟
تماس قطع شد.
ـ مریم؟
گوشی را پایین آورد.
ـ گفتن داداش امشب نباید به بیمارستان برگرده.
ـ چرا؟
ـ نگفت.
بلند شدم.
ـ باید بهش زنگ بزنیم.
مریم سریع شماره محمدطاها را گرفت.
این بار گوشیاش خاموش بود.
نگران شدم.
ـ مریم...
ـ نترس.
ـ ولی گوشیاش خاموشه.
مریم سعی کرد آرام باشد.
ـ شاید برای امنیت خاموشش کرده.
همان لحظه در اتاق باز شد.
یک پرستار وارد شد.
ـ خانم کریمی؟
ـ بله؟
ـ دکتر دنبال شماست.
مریم از جا بلند شد.
ـ کدوم دکتر؟
پرستار مکث کرد.
ـ دکتر... کاظمی.
هر دو به هم نگاه کردیم.
مریم آرام گفت:
ـ ولی دکتر کاظمی هنوز در بخش مراقبتهای ویژهست.
پرستار رنگش پرید.
ـ چی؟
مریم جلو رفت.
ـ چه کسی شما رو فرستاده؟
پرستار عقب رفت.
ـ من... من فقط پیام دریافت کردم.
مریم فوراً دستم را گرفت.
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
اما قبل از اینکه چیزی بگوییم، چراغهای راهرو خاموش شدند.
صدای قفل شدن درها یکییکی پیچید.
ـ نه...
مریم دستم را محکم گرفت.
ـ دوباره شروع شد.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را جلوی بیمارستان متوقف کردم.
هنوز پیاده نشده بودم که متوجه شدم چیزی درست نیست.
دو خودروی نیروها در محل نبودند.
با بیسیم تماس گرفتم.
ـ وضعیت بیمارستان؟
پاسخی نیامد.
دوباره امتحان کردم.
ـ تیم یک، جواب بده.
سکوت.
قلبم فرو ریخت.
همان لحظه گوشیام روشن شد.
یک تصویر برایم ارسال شد.
راهروی تاریک بیمارستان.
و هانیه و مریم در انتهای آن.
زیر تصویر نوشته بود:
«این بار، فقط تو میتونی نجاتشون بدی.»
دستم روی فرمان مشت شد.
ـ بازی رو شروع کردی...
پیاده شدم و اسلحهام را آماده کردم.
اما قبل از ورود، پیام دیگری آمد.
«محمدطاها، اگر وارد بیمارستان بشی، مریم آسیب میبینه.»
چشمهایم روی جمله ثابت ماند.
چند ثانیه بعد...
پیام دیگری:
«اگر وارد نشی، هانیه.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
حالا دقیقاً همان چیزی که لیلا گفته بود، اتفاق افتاده بود.
آنها میخواستند من را مجبور به انتخاب کنند.
اما یک چیز را نمیدانستند.
من قرار نبود طبق نقشه آنها بازی کنم.
بیسیم را روشن کردم و آرام گفتم:
ـ تیم پشتیبان، ساختمان رو محاصره کنید.
صدایی آمد:
ـ جناب، دستور داده بودن وارد نشیم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ قرار نیست وارد بشید.
مکث کردم.
ـ من وارد میشم.
و به سمت در بیمارستان رفتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوهفتم | انتخابی که وجود نداشت
از زبان محمدطاها
درِ اصلی بیمارستان را باز کردم.
تاریکی راهرو عجیب بود؛ بیمارستان هیچوقت اینقدر ساکت نمیشد.
ـ هانیه!
صدایم در راهرو پیچید.
جوابی نیامد.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم یک، موقعیت؟
خشخش...
بعد صدایی ضعیف:
ـ جناب... سیستم ارتباطی ساختمان قطع شده.
ـ ورودیهای خروجی رو پوشش بدید.
ـ چشم.
آرام جلو رفتم.
روی زمین چند تکه کاغذ افتاده بود.
یکی را برداشتم.
روی آن با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«طبقه سوم.»
به سمت پلهها رفتم.
همان لحظه صدای هانیه را شنیدم.
ـ محمدطاها!
ایستادم.
ـ هانیه؟
ـ اینجام!
صدا از طبقه سوم میآمد.
با سرعت از پلهها بالا رفتم.
---
از زبان هانیه
من و مریم داخل اتاقی گیر افتاده بودیم.
مریم سعی میکرد در را باز کند.
ـ هانیه، وقتی در باز شد، پشت سر من حرکت کن.
ـ باشه.
صدای قدمهایی بیرون آمد.
مریم آرام گفت:
ـ ساکت.
قدمها نزدیکتر شدند.
بعد ناگهان صدای محمدطاها را شنیدم.
ـ هانیه!
با تمام توان فریاد زدم:
ـ محمدطاها!
مریم لبخند زد.
ـ رسید.
صدای باز شدن قفل آمد.
در باز شد.
محمدطاها جلوی در ایستاده بود.
اول به من نگاه کرد.
بعد به مریم.
ـ هر دوتون خوبید؟
مریم گفت:
ـ آره.
من جلو رفتم.
ـ تو خوبی؟
محمدطاها فقط سرش را تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست مطمئن شود واقعاً سالمم.
بعد گفت:
ـ از اینجا میریم.
مریم پرسید:
ـ داداش، این همه نیرو کجا رفتن؟
ـ ارتباط قطع شده.
ـ یعنی چی؟
ـ بعداً توضیح میدم.
---
از زبان محمدطاها
همین که از اتاق بیرون آمدیم، صدای درِ فلزی از انتهای راهرو آمد.
ایستادم.
ـ پشت سر من.
هانیه و مریم کنار هم ایستادند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
همان مردی که قبلاً با لباس نیروها دیده بودیم.
مریم آرام گفت:
ـ خودشِه.
مرد لبخند زد.
ـ بالاخره رسیدی، موسوی.
اسلحهام را بالا آوردم.
ـ دستها بالا.
مرد دستهایش را بالا برد.
ـ عجله نکن.
ـ روی زمین.
ـ اگر منو دستگیر کنی، دیگه هیچوقت جواب سؤالهات رو پیدا نمیکنی.
ـ جواب سؤالهای من مهم نیست.
مکث کردم.
ـ امنیت این دوتا مهمه.
مرد خندید.
ـ هنوز همون آدمی.
ـ چه آدمی؟
ـ کسی که فکر میکنه میتونه همه رو نجات بده.
چشمهایم ریز شد.
ـ اسم.
ـ نادری.
هانیه با شنیدن اسمش به من نگاه کرد.
مرد ادامه داد:
ـ رضا نادری فقط یک مهرهست.
ـ پس چه کسی دستور میده؟
لبخندش محو شد.
ـ کسی که سه ساله داری اشتباه دنبالش میگردی.
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
مرد ناگهان کنار رفت.
چراغهای راهرو روشن شدند.
و برای اولین بار، چهره فردی که پشت تمام این ماجرا بود دیده شد.
من خشکم زد.
هانیه با تعجب گفت:
ـ این...
مریم هم مات مانده بود.
چون کسی که روبهرویمان ایستاده بود...
یکی از نیروهای قدیمی و مورد اعتماد خودم بود.
ـ سرهنگ...
او آرام گفت:
ـ سلام، موسوی.
دستم روی ماشه ثابت ماند.
ـ شما؟
لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره فهمیدی.
هانیه به من نزدیکتر شد.
ـ محمدطاها... این کیه؟
نگاهم را از او برنداشتم.
ـ یکی از آدمهایی که فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم.
سرهنگ آرام گفت:
ـ اشتباهت همین بود.
مریم زیر لب گفت:
ـ یعنی تمام این مدت...
ـ بله.
سرهنگ نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ تمام این مدت ما هانیه رو زیر نظر داشتیم.
هانیه رنگش پرید.
محمدطاها یک قدم جلو رفت و بین آنها ایستاد.
ـ یک قدم دیگه نزدیک نشو.
سرهنگ لبخند زد.
ـ چرا؟
ـ چون این بار دیگه مأموریت نیست.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد محمدطاها آرام گفت:
ـ این بار، مسئله شخصیه.
هانیه با شنیدن این جمله به او نگاه کرد.
و برای اولین بار، چیزی در نگاه محمدطاها دید که حتی خودش هم هنوز حاضر نبود اسمش را بگذارد.
اما سرهنگ فهمیده بود.
لبخند زد.
ـ پس بالاخره وابسته شدی...
محمدطاها اخم کرد.
ـ چه وابستگیای؟
سرهنگ فقط خندید.
ـ فعلاً خودت هم نمیفهمی.
و قبل از اینکه کسی واکنش نشان دهد، چراغها دوباره خاموش شدند.
صدای شلیک در راهرو پیچید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوهشتم | چند ثانیه سکوت
از زبان محمدطاها
صدای شلیک در راهرو پیچید.
ـ همه بخوابید!
هانیه را پشت ستون کشیدم و مریم را هم به سمت دیوار فرستادم.
ـ تکون نخورید!
صدای چند قدم تند در تاریکی شنیده شد.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم پشتیبان، طبقه سوم. همین الان!
این بار پاسخ آمد:
ـ دریافت شد، جناب!
چراغ اضطراری روشن شد.
سرهنگ دیگر آنجا نبود.
مردی که همراهش بود هم ناپدید شده بود.
مریم نفسزنان گفت:
ـ فرار کردن؟
نگاهم را در راهرو چرخاندم.
ـ احتمالاً.
هانیه آرام نزدیک شد.
ـ محمدطاها...
برگشتم.
ـ چیزی شده؟
ـ تو زخمی شدی؟
نگاهم روی آستینم افتاد.
یک خراش کوچک روی بازویم ایجاد شده بود.
ـ چیزی نیست.
هانیه اخم کرد.
ـ چیزی نیست؟ خون اومده!
ـ هانیه، سطحیه.
ـ بشین.
ـ الان وقتش نیست.
ـ اتفاقاً هست.
مریم لبخند کوچکی زد.
ـ داداش، بهتره بحث نکنی. وقتی هانیه اینطوری میگه، یعنی تمومه!
نگاهی به هر دو انداختم.
آخر سر روی صندلی نشستم.
هانیه جعبه کمکهای اولیه را آورد.
دستش کمی میلرزید.
آرام گفتم:
ـ نترس.
ـ نمیترسم.
ـ دستت میلرزه.
ـ چون عصبانیام.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ از چی؟
نگاهم کرد.
ـ از اینکه هر بار فکر میکنم خطری تموم شده، یکی دیگه شروع میشه.
حرفی نزدم.
او زخم را تمیز کرد.
وقتی باند را بست، آرام گفت:
ـ دیگه نگو چیزی نیست.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
---
از زبان مریم
به آن دو نگاه کردم.
داداشم ساکت بود.
هانیه هم چیزی نمیگفت.
اما چیزی بینشان تغییر کرده بود.
چیزی که خودشان هنوز نمیخواستند قبول کنند.
گوشیام لرزید.
پیام از یکی از نیروها بود:
«سرهنگ از ساختمان خارج نشده. دوربینها نشان میدهند هنوز داخل محوطه است.»
چشمهایم گرد شد.
ـ داداش...
محمدطاها گوشی را از دستم گرفت.
پیام را خواند.
ـ پس هنوز اینجاست.
هانیه پرسید:
ـ یعنی میخواد دوباره برگرده؟
محمدطاها بلند شد.
ـ نه.
نگاهش جدی شد.
ـ یعنی چیزی رو داخل ساختمان جا گذاشته.
---
از زبان محمدطاها
به سمت راهروی انتهایی رفتیم.
دوربینها یکییکی بررسی شدند.
در تصویر آخر، سرهنگ وارد اتاق بایگانی شده بود.
ـ همینجاست.
در را باز کردیم.
اتاق خالی بود.
اما روی میز یک پوشه قرار داشت.
پوشه را برداشتم.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده هانیه کریمی ـ مرحله نهایی»
هانیه پشت سرم ایستاده بود.
نگاهش روی پوشه افتاد.
ـ دوباره اسم من...
ـ هانیه، اینجا بمون.
ـ نه.
برگشتم.
ـ چی؟
ـ این بار میخوام خودم ببینم داخلش چیه.
چند ثانیه به او نگاه کردم.
بعد پوشه را باز کردم.
صفحه اول فقط چند مشخصات ساده داشت.
صفحه دوم...
عکس پدر هانیه.
صفحه سوم...
عکس پدر من.
و صفحه چهارم...
عکس من و هانیه در روز عقد موقت.
هانیه نفسش را حبس کرد.
ـ این عکس رو از کجا آوردن؟
جوابی نداشتم.
صفحه بعد را باز کردم.
یک جمله با حروف درشت نوشته شده بود:
«هدف اصلی، جدایی موسوی و کریمی است.»
مریم آرام گفت:
ـ یعنی تمام این اتفاقها...
گفتم:
ـ برای این بوده که ما رو از هم جدا کنن.
هانیه به من نگاه کرد.
ـ ولی چرا؟
صفحه بعد را باز کردم.
این بار نامی نوشته شده بود که انتظارش را نداشتم:
رضا نادری ـ مأموریت: ایجاد وابستگی عاطفی میان موسوی و کریمی و سپس استفاده از آن علیه موسوی.
چند ثانیه سکوت کردم.
هانیه هم متن را خواند.
چشمهایش گرد شد.
مریم آرام گفت:
ـ «وابستگی عاطفی»؟
سرم را بالا آوردم.
هانیه مستقیم به من نگاه میکرد.
من هم به او نگاه کردم.
و همان لحظه...
یادم افتاد سرهنگ چند دقیقه قبل چه گفته بود:
«بالاخره وابسته شدی...»
با اخم گفتم:
ـ چه وابستگیای؟
هانیه چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
اما برای اولین بار، یک سؤال عجیب در ذهنم شکل گرفت:
چرا وقتی احتمال دادم هانیه را از دست بدهم...
قلبم اینطور فرو ریخت؟
هنوز اسمش را نمیدانستم.
هنوز حاضر نبودم اعتراف کنم.
اما یک چیز را میدانستم:
این دیگر فقط یک مأموریت نبود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادونهم | فقط مأموریت
از زبان محمدطاها
چشم از پرونده برنداشتم.
جملهی «ایجاد وابستگی عاطفی» مدام در ذهنم تکرار میشد.
مریم آرام گفت:
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چیزی نمیگی؟
پوشه را بستم.
ـ الان وقت تحلیل کردن نیست.
هانیه نگاهم کرد.
ـ پس کی وقتشه؟
ـ وقتی از اینجا خارج بشیم.
ـ و بعد؟
ـ بعد همهچیز رو برات توضیح میدم.
هانیه آرام گفت:
ـ قول؟
ـ قول.
مریم زیر لب گفت:
ـ این «قول»های داداش من معمولاً آخرش یه داستان سهجلدی میشه!
هانیه خندید.
من هم لبخند زدم.
اما درست همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای یکی از نیروها آمد:
ـ جناب، سرهنگ از محوطه خارج شده.
ـ مسیرش؟
ـ خودرو در حال حرکت به سمت شمال شهره.
ـ تعقیبش کنید، ولی درگیر نشید.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
---
از زبان هانیه
وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، هوا تاریک شده بود.
مریم جلوتر رفت تا با نیروها صحبت کند.
من کنار محمدطاها ماندم.
چند لحظه سکوت بینمان بود.
بعد پرسیدم:
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ اون پرونده واقعاً میگفت باید بین ما وابستگی ایجاد بشه؟
ساکت شد.
ـ بله.
ـ پس از اول...
ـ هانیه.
ـ بله؟
ـ هیچچیزی از طرف من ساختگی نبود.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید.
ـ یعنی وقتی ازت مراقبت میکردم، وظیفهام بود.
مکث کرد.
ـ ولی بعضی چیزها دیگه شبیه وظیفه نبود.
قلبم تند زد.
ـ مثلاً؟
نگاهش را از من گرفت.
ـ وقتی دیر جواب تلفنت رو میدادی و نگران میشدم.
مکث.
ـ وقتی مریض میشدی.
مکث دیگری کرد.
ـ وقتی اون مرد جلوی بیمارستان ایستاده بود و فکر کردم ممکنه بهت آسیب بزنه.
آرام پرسیدم:
ـ اون موقع چی حس کردی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
ـ محمدطاها...
ـ واقعاً نمیدونم.
نگاهم کرد.
ـ شاید فقط مسئولیت بود.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ شاید.
---
از زبان محمدطاها
اما خودم میدانستم دارم دروغ میگویم.
این دیگر فقط مسئولیت نبود.
اگر فقط وظیفه بود، چرا وقتی هانیه را گم کردم، برای اولین بار کنترل خودم را از دست دادم؟
چرا وقتی دوباره دیدمش، اولین چیزی که خواستم این بود که مطمئن شوم سالم است؟
و چرا حالا فکر اینکه مأموریت تمام شود...
و قرار باشد از او جدا شوم...
اینقدر سنگین بود؟
مریم از دور صدا زد:
ـ داداش!
برگشتم.
ـ چی شده؟
ـ ماشین آمادهست.
سرم را تکان دادم.
ـ میایم.
هانیه کنارم ایستاده بود.
آرام گفتم:
ـ بریم.
---
از زبان مریم
داخل ماشین، هانیه کنار من نشست.
داداش پشت فرمان بود.
چند دقیقه همه ساکت بودند.
بعد هانیه خوابش برد.
سرش آرام روی شیشه افتاد.
محمدطاها از آینه نگاهش کرد.
چند ثانیه بیشتر از حد معمول نگاهش کرد.
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
ـ داداش؟
ـ هوم؟
ـ یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ اگه مأموریت فردا تموم بشه...
دستش روی فرمان ثابت ماند.
ـ چی؟
ـ هانیه رو چی کار میکنی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ طبق توافقمون...
مکث.
ـ عقد فسخ میشه.
هانیه در خواب کمی تکان خورد.
محمدطاها دوباره به آینه نگاه کرد.
این بار لبخندش محو شده بود.
من آرام گفتم:
ـ مطمئنی؟
جواب نداد.
فقط به جاده خیره شد.
و برای اولین بار...
خودش هم از شنیدن جملهی «عقد فسخ میشود» احساس خوبی نداشت.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...