https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fox0zy3&btn=ــــــــــخط.سرخ.ـــــــــــ🌿
یکم حرف بزنیم
تنهاممم....
🌿 بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ 🌿
✨ کمی درباره من | نازنین زهرا ✨
سلام به همهی رفیقهای خوبم 🤍
من نازنین زهرا هستم؛ 🩺📚
📸 عاشق عکاسی هستم و دنیای تصویر و هنر همیشه برام جذاب بوده.
🌙 آدمی مذهبیام و اعتقاداتم بخش مهمی از زندگی منه؛ اما در کنارش باید بگم که یه شیطونِ تمامعیارم! 😂🙈
✍🏻 یکی از بزرگترین علاقههام نوشتن رمان و داستانپردازیه.
رمان «خط سرخ» رو خودم نوشتم و تمام اتفاقات و شخصیتهای این داستان حاصل ذهن و قلم خودمه. 🖋️❤️🔥
📖 رمان «اجبار دل» هم یکی دیگه از تجربههای دوستداشتنی من بود که در نوشتنش همراه نازنین زینب جان بودم. 🤍
اینجا قراره از دنیای نوشتههام، رمانها، شخصیتها و کلی اتفاق جذاب با هم حرف بزنیم. 🌱✨
ممنون که کنارمی و قصههام رو میخونی؛
شاید اینجا فقط یه کانال رمان باشه،
اما پشت هر داستان، یه تکه از دنیای من جا مونده... 🖤📖
با عشق، نازنین زهرا 🌸
🌙 پارت هفتادوششم | پروندهای که نباید باز میشد
از زبان محمدطاها
چند ثانیه طول کشید تا حرف لیلا را بفهمم.
ـ پدر من؟
لیلا آرام سر تکان داد.
ـ آره.
ـ پدر من چه ارتباطی با پرونده هانیه داره؟
ـ هنوز همهچیز رو نمیدونم.
ـ لیلا، بعد از سه سال برگشتی و بهم میگی پدرم وسط این پرونده بوده. حداقل چیزی که میدونی رو بگو.
لیلا نفس عمیقی کشید.
ـ پدرت سالها قبل از عملیات، روی یک پرونده محرمانه کار میکرد.
ـ چه پروندهای؟
ـ پروندهای درباره یک شبکه نفوذ.
اخم کردم.
ـ و اسم هانیه کجای اون پرونده بوده؟
ـ اسم هانیه نبود.
مکث کرد.
ـ اسم پدرش بود.
ساکت شدم.
لیلا ادامه داد:
ـ پدر هانیه قبل از اینکه ناپدید بشه، بخشی از اطلاعات رو به پدر تو تحویل داده بود.
ـ بعد چی شد؟
ـ هر دوشون تصمیم گرفتن اطلاعات رو مخفی کنن.
ـ چرا؟
ـ چون به یک نفر داخل مجموعه شک کرده بودن.
صدایم پایین آمد.
ـ چه کسی؟
لیلا مستقیم نگاهم کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
همان لحظه گوشیام دوباره لرزید.
پیام جدید:
«ساعت هشت، بیمارستان. هانیه تنهاست.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
ـ من باید برم.
لیلا دستم را گرفت.
ـ محمدطاها، مراقب باش.
ـ چرا؟
ـ چون اگر نادری واقعاً پشت ماجرا باشه، این بار هدفش فقط ترساندن تو نیست.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی.
نگاهش جدی شد.
ـ این بار میخواد تو رو مجبور کنه بین مأموریتت و هانیه یکی رو انتخاب کنی.
دستم را آزاد کردم.
ـ من انتخابم رو میدونم.
لیلا پرسید:
ـ چی؟
نگاهم را به او دوختم.
ـ اول هانیه.
و به سمت ماشین رفتم.
---
از زبان هانیه
در اتاق استراحت بیمارستان نشسته بودم.
مریم روبهرویم چای میخورد و مدام به ساعت نگاه میکرد.
ـ داداش هنوز نیومده؟
ـ نه.
ـ عجیبه.
ـ شاید جلسه داره.
مریم چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد گوشیاش زنگ خورد.
نگاهش کرد و اخمهایش درهم رفت.
ـ چی شده؟
ـ شماره ناشناسه.
تماس را جواب داد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ شما کی هستید؟
تماس قطع شد.
ـ مریم؟
گوشی را پایین آورد.
ـ گفتن داداش امشب نباید به بیمارستان برگرده.
ـ چرا؟
ـ نگفت.
بلند شدم.
ـ باید بهش زنگ بزنیم.
مریم سریع شماره محمدطاها را گرفت.
این بار گوشیاش خاموش بود.
نگران شدم.
ـ مریم...
ـ نترس.
ـ ولی گوشیاش خاموشه.
مریم سعی کرد آرام باشد.
ـ شاید برای امنیت خاموشش کرده.
همان لحظه در اتاق باز شد.
یک پرستار وارد شد.
ـ خانم کریمی؟
ـ بله؟
ـ دکتر دنبال شماست.
مریم از جا بلند شد.
ـ کدوم دکتر؟
پرستار مکث کرد.
ـ دکتر... کاظمی.
هر دو به هم نگاه کردیم.
مریم آرام گفت:
ـ ولی دکتر کاظمی هنوز در بخش مراقبتهای ویژهست.
پرستار رنگش پرید.
ـ چی؟
مریم جلو رفت.
ـ چه کسی شما رو فرستاده؟
پرستار عقب رفت.
ـ من... من فقط پیام دریافت کردم.
مریم فوراً دستم را گرفت.
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
اما قبل از اینکه چیزی بگوییم، چراغهای راهرو خاموش شدند.
صدای قفل شدن درها یکییکی پیچید.
ـ نه...
مریم دستم را محکم گرفت.
ـ دوباره شروع شد.
---
از زبان محمدطاها
ماشین را جلوی بیمارستان متوقف کردم.
هنوز پیاده نشده بودم که متوجه شدم چیزی درست نیست.
دو خودروی نیروها در محل نبودند.
با بیسیم تماس گرفتم.
ـ وضعیت بیمارستان؟
پاسخی نیامد.
دوباره امتحان کردم.
ـ تیم یک، جواب بده.
سکوت.
قلبم فرو ریخت.
همان لحظه گوشیام روشن شد.
یک تصویر برایم ارسال شد.
راهروی تاریک بیمارستان.
و هانیه و مریم در انتهای آن.
زیر تصویر نوشته بود:
«این بار، فقط تو میتونی نجاتشون بدی.»
دستم روی فرمان مشت شد.
ـ بازی رو شروع کردی...
پیاده شدم و اسلحهام را آماده کردم.
اما قبل از ورود، پیام دیگری آمد.
«محمدطاها، اگر وارد بیمارستان بشی، مریم آسیب میبینه.»
چشمهایم روی جمله ثابت ماند.
چند ثانیه بعد...
پیام دیگری:
«اگر وارد نشی، هانیه.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
حالا دقیقاً همان چیزی که لیلا گفته بود، اتفاق افتاده بود.
آنها میخواستند من را مجبور به انتخاب کنند.
اما یک چیز را نمیدانستند.
من قرار نبود طبق نقشه آنها بازی کنم.
بیسیم را روشن کردم و آرام گفتم:
ـ تیم پشتیبان، ساختمان رو محاصره کنید.
صدایی آمد:
ـ جناب، دستور داده بودن وارد نشیم.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ قرار نیست وارد بشید.
مکث کردم.
ـ من وارد میشم.
و به سمت در بیمارستان رفتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوهفتم | انتخابی که وجود نداشت
از زبان محمدطاها
درِ اصلی بیمارستان را باز کردم.
تاریکی راهرو عجیب بود؛ بیمارستان هیچوقت اینقدر ساکت نمیشد.
ـ هانیه!
صدایم در راهرو پیچید.
جوابی نیامد.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم یک، موقعیت؟
خشخش...
بعد صدایی ضعیف:
ـ جناب... سیستم ارتباطی ساختمان قطع شده.
ـ ورودیهای خروجی رو پوشش بدید.
ـ چشم.
آرام جلو رفتم.
روی زمین چند تکه کاغذ افتاده بود.
یکی را برداشتم.
روی آن با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«طبقه سوم.»
به سمت پلهها رفتم.
همان لحظه صدای هانیه را شنیدم.
ـ محمدطاها!
ایستادم.
ـ هانیه؟
ـ اینجام!
صدا از طبقه سوم میآمد.
با سرعت از پلهها بالا رفتم.
---
از زبان هانیه
من و مریم داخل اتاقی گیر افتاده بودیم.
مریم سعی میکرد در را باز کند.
ـ هانیه، وقتی در باز شد، پشت سر من حرکت کن.
ـ باشه.
صدای قدمهایی بیرون آمد.
مریم آرام گفت:
ـ ساکت.
قدمها نزدیکتر شدند.
بعد ناگهان صدای محمدطاها را شنیدم.
ـ هانیه!
با تمام توان فریاد زدم:
ـ محمدطاها!
مریم لبخند زد.
ـ رسید.
صدای باز شدن قفل آمد.
در باز شد.
محمدطاها جلوی در ایستاده بود.
اول به من نگاه کرد.
بعد به مریم.
ـ هر دوتون خوبید؟
مریم گفت:
ـ آره.
من جلو رفتم.
ـ تو خوبی؟
محمدطاها فقط سرش را تکان داد.
ـ آره.
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست مطمئن شود واقعاً سالمم.
بعد گفت:
ـ از اینجا میریم.
مریم پرسید:
ـ داداش، این همه نیرو کجا رفتن؟
ـ ارتباط قطع شده.
ـ یعنی چی؟
ـ بعداً توضیح میدم.
---
از زبان محمدطاها
همین که از اتاق بیرون آمدیم، صدای درِ فلزی از انتهای راهرو آمد.
ایستادم.
ـ پشت سر من.
هانیه و مریم کنار هم ایستادند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
همان مردی که قبلاً با لباس نیروها دیده بودیم.
مریم آرام گفت:
ـ خودشِه.
مرد لبخند زد.
ـ بالاخره رسیدی، موسوی.
اسلحهام را بالا آوردم.
ـ دستها بالا.
مرد دستهایش را بالا برد.
ـ عجله نکن.
ـ روی زمین.
ـ اگر منو دستگیر کنی، دیگه هیچوقت جواب سؤالهات رو پیدا نمیکنی.
ـ جواب سؤالهای من مهم نیست.
مکث کردم.
ـ امنیت این دوتا مهمه.
مرد خندید.
ـ هنوز همون آدمی.
ـ چه آدمی؟
ـ کسی که فکر میکنه میتونه همه رو نجات بده.
چشمهایم ریز شد.
ـ اسم.
ـ نادری.
هانیه با شنیدن اسمش به من نگاه کرد.
مرد ادامه داد:
ـ رضا نادری فقط یک مهرهست.
ـ پس چه کسی دستور میده؟
لبخندش محو شد.
ـ کسی که سه ساله داری اشتباه دنبالش میگردی.
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
مرد ناگهان کنار رفت.
چراغهای راهرو روشن شدند.
و برای اولین بار، چهره فردی که پشت تمام این ماجرا بود دیده شد.
من خشکم زد.
هانیه با تعجب گفت:
ـ این...
مریم هم مات مانده بود.
چون کسی که روبهرویمان ایستاده بود...
یکی از نیروهای قدیمی و مورد اعتماد خودم بود.
ـ سرهنگ...
او آرام گفت:
ـ سلام، موسوی.
دستم روی ماشه ثابت ماند.
ـ شما؟
لبخند تلخی زد.
ـ بالاخره فهمیدی.
هانیه به من نزدیکتر شد.
ـ محمدطاها... این کیه؟
نگاهم را از او برنداشتم.
ـ یکی از آدمهایی که فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم.
سرهنگ آرام گفت:
ـ اشتباهت همین بود.
مریم زیر لب گفت:
ـ یعنی تمام این مدت...
ـ بله.
سرهنگ نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ تمام این مدت ما هانیه رو زیر نظر داشتیم.
هانیه رنگش پرید.
محمدطاها یک قدم جلو رفت و بین آنها ایستاد.
ـ یک قدم دیگه نزدیک نشو.
سرهنگ لبخند زد.
ـ چرا؟
ـ چون این بار دیگه مأموریت نیست.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد محمدطاها آرام گفت:
ـ این بار، مسئله شخصیه.
هانیه با شنیدن این جمله به او نگاه کرد.
و برای اولین بار، چیزی در نگاه محمدطاها دید که حتی خودش هم هنوز حاضر نبود اسمش را بگذارد.
اما سرهنگ فهمیده بود.
لبخند زد.
ـ پس بالاخره وابسته شدی...
محمدطاها اخم کرد.
ـ چه وابستگیای؟
سرهنگ فقط خندید.
ـ فعلاً خودت هم نمیفهمی.
و قبل از اینکه کسی واکنش نشان دهد، چراغها دوباره خاموش شدند.
صدای شلیک در راهرو پیچید.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادوهشتم | چند ثانیه سکوت
از زبان محمدطاها
صدای شلیک در راهرو پیچید.
ـ همه بخوابید!
هانیه را پشت ستون کشیدم و مریم را هم به سمت دیوار فرستادم.
ـ تکون نخورید!
صدای چند قدم تند در تاریکی شنیده شد.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم پشتیبان، طبقه سوم. همین الان!
این بار پاسخ آمد:
ـ دریافت شد، جناب!
چراغ اضطراری روشن شد.
سرهنگ دیگر آنجا نبود.
مردی که همراهش بود هم ناپدید شده بود.
مریم نفسزنان گفت:
ـ فرار کردن؟
نگاهم را در راهرو چرخاندم.
ـ احتمالاً.
هانیه آرام نزدیک شد.
ـ محمدطاها...
برگشتم.
ـ چیزی شده؟
ـ تو زخمی شدی؟
نگاهم روی آستینم افتاد.
یک خراش کوچک روی بازویم ایجاد شده بود.
ـ چیزی نیست.
هانیه اخم کرد.
ـ چیزی نیست؟ خون اومده!
ـ هانیه، سطحیه.
ـ بشین.
ـ الان وقتش نیست.
ـ اتفاقاً هست.
مریم لبخند کوچکی زد.
ـ داداش، بهتره بحث نکنی. وقتی هانیه اینطوری میگه، یعنی تمومه!
نگاهی به هر دو انداختم.
آخر سر روی صندلی نشستم.
هانیه جعبه کمکهای اولیه را آورد.
دستش کمی میلرزید.
آرام گفتم:
ـ نترس.
ـ نمیترسم.
ـ دستت میلرزه.
ـ چون عصبانیام.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ از چی؟
نگاهم کرد.
ـ از اینکه هر بار فکر میکنم خطری تموم شده، یکی دیگه شروع میشه.
حرفی نزدم.
او زخم را تمیز کرد.
وقتی باند را بست، آرام گفت:
ـ دیگه نگو چیزی نیست.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
---
از زبان مریم
به آن دو نگاه کردم.
داداشم ساکت بود.
هانیه هم چیزی نمیگفت.
اما چیزی بینشان تغییر کرده بود.
چیزی که خودشان هنوز نمیخواستند قبول کنند.
گوشیام لرزید.
پیام از یکی از نیروها بود:
«سرهنگ از ساختمان خارج نشده. دوربینها نشان میدهند هنوز داخل محوطه است.»
چشمهایم گرد شد.
ـ داداش...
محمدطاها گوشی را از دستم گرفت.
پیام را خواند.
ـ پس هنوز اینجاست.
هانیه پرسید:
ـ یعنی میخواد دوباره برگرده؟
محمدطاها بلند شد.
ـ نه.
نگاهش جدی شد.
ـ یعنی چیزی رو داخل ساختمان جا گذاشته.
---
از زبان محمدطاها
به سمت راهروی انتهایی رفتیم.
دوربینها یکییکی بررسی شدند.
در تصویر آخر، سرهنگ وارد اتاق بایگانی شده بود.
ـ همینجاست.
در را باز کردیم.
اتاق خالی بود.
اما روی میز یک پوشه قرار داشت.
پوشه را برداشتم.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده هانیه کریمی ـ مرحله نهایی»
هانیه پشت سرم ایستاده بود.
نگاهش روی پوشه افتاد.
ـ دوباره اسم من...
ـ هانیه، اینجا بمون.
ـ نه.
برگشتم.
ـ چی؟
ـ این بار میخوام خودم ببینم داخلش چیه.
چند ثانیه به او نگاه کردم.
بعد پوشه را باز کردم.
صفحه اول فقط چند مشخصات ساده داشت.
صفحه دوم...
عکس پدر هانیه.
صفحه سوم...
عکس پدر من.
و صفحه چهارم...
عکس من و هانیه در روز عقد موقت.
هانیه نفسش را حبس کرد.
ـ این عکس رو از کجا آوردن؟
جوابی نداشتم.
صفحه بعد را باز کردم.
یک جمله با حروف درشت نوشته شده بود:
«هدف اصلی، جدایی موسوی و کریمی است.»
مریم آرام گفت:
ـ یعنی تمام این اتفاقها...
گفتم:
ـ برای این بوده که ما رو از هم جدا کنن.
هانیه به من نگاه کرد.
ـ ولی چرا؟
صفحه بعد را باز کردم.
این بار نامی نوشته شده بود که انتظارش را نداشتم:
رضا نادری ـ مأموریت: ایجاد وابستگی عاطفی میان موسوی و کریمی و سپس استفاده از آن علیه موسوی.
چند ثانیه سکوت کردم.
هانیه هم متن را خواند.
چشمهایش گرد شد.
مریم آرام گفت:
ـ «وابستگی عاطفی»؟
سرم را بالا آوردم.
هانیه مستقیم به من نگاه میکرد.
من هم به او نگاه کردم.
و همان لحظه...
یادم افتاد سرهنگ چند دقیقه قبل چه گفته بود:
«بالاخره وابسته شدی...»
با اخم گفتم:
ـ چه وابستگیای؟
هانیه چیزی نگفت.
فقط نگاهش را پایین انداخت.
اما برای اولین بار، یک سؤال عجیب در ذهنم شکل گرفت:
چرا وقتی احتمال دادم هانیه را از دست بدهم...
قلبم اینطور فرو ریخت؟
هنوز اسمش را نمیدانستم.
هنوز حاضر نبودم اعتراف کنم.
اما یک چیز را میدانستم:
این دیگر فقط یک مأموریت نبود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هفتادونهم | فقط مأموریت
از زبان محمدطاها
چشم از پرونده برنداشتم.
جملهی «ایجاد وابستگی عاطفی» مدام در ذهنم تکرار میشد.
مریم آرام گفت:
ـ داداش؟
ـ جانم؟
ـ چیزی نمیگی؟
پوشه را بستم.
ـ الان وقت تحلیل کردن نیست.
هانیه نگاهم کرد.
ـ پس کی وقتشه؟
ـ وقتی از اینجا خارج بشیم.
ـ و بعد؟
ـ بعد همهچیز رو برات توضیح میدم.
هانیه آرام گفت:
ـ قول؟
ـ قول.
مریم زیر لب گفت:
ـ این «قول»های داداش من معمولاً آخرش یه داستان سهجلدی میشه!
هانیه خندید.
من هم لبخند زدم.
اما درست همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای یکی از نیروها آمد:
ـ جناب، سرهنگ از محوطه خارج شده.
ـ مسیرش؟
ـ خودرو در حال حرکت به سمت شمال شهره.
ـ تعقیبش کنید، ولی درگیر نشید.
ـ چشم.
تماس را قطع کردم.
---
از زبان هانیه
وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، هوا تاریک شده بود.
مریم جلوتر رفت تا با نیروها صحبت کند.
من کنار محمدطاها ماندم.
چند لحظه سکوت بینمان بود.
بعد پرسیدم:
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ اون پرونده واقعاً میگفت باید بین ما وابستگی ایجاد بشه؟
ساکت شد.
ـ بله.
ـ پس از اول...
ـ هانیه.
ـ بله؟
ـ هیچچیزی از طرف من ساختگی نبود.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
نفس عمیقی کشید.
ـ یعنی وقتی ازت مراقبت میکردم، وظیفهام بود.
مکث کرد.
ـ ولی بعضی چیزها دیگه شبیه وظیفه نبود.
قلبم تند زد.
ـ مثلاً؟
نگاهش را از من گرفت.
ـ وقتی دیر جواب تلفنت رو میدادی و نگران میشدم.
مکث.
ـ وقتی مریض میشدی.
مکث دیگری کرد.
ـ وقتی اون مرد جلوی بیمارستان ایستاده بود و فکر کردم ممکنه بهت آسیب بزنه.
آرام پرسیدم:
ـ اون موقع چی حس کردی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
ـ محمدطاها...
ـ واقعاً نمیدونم.
نگاهم کرد.
ـ شاید فقط مسئولیت بود.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ شاید.
---
از زبان محمدطاها
اما خودم میدانستم دارم دروغ میگویم.
این دیگر فقط مسئولیت نبود.
اگر فقط وظیفه بود، چرا وقتی هانیه را گم کردم، برای اولین بار کنترل خودم را از دست دادم؟
چرا وقتی دوباره دیدمش، اولین چیزی که خواستم این بود که مطمئن شوم سالم است؟
و چرا حالا فکر اینکه مأموریت تمام شود...
و قرار باشد از او جدا شوم...
اینقدر سنگین بود؟
مریم از دور صدا زد:
ـ داداش!
برگشتم.
ـ چی شده؟
ـ ماشین آمادهست.
سرم را تکان دادم.
ـ میایم.
هانیه کنارم ایستاده بود.
آرام گفتم:
ـ بریم.
---
از زبان مریم
داخل ماشین، هانیه کنار من نشست.
داداش پشت فرمان بود.
چند دقیقه همه ساکت بودند.
بعد هانیه خوابش برد.
سرش آرام روی شیشه افتاد.
محمدطاها از آینه نگاهش کرد.
چند ثانیه بیشتر از حد معمول نگاهش کرد.
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
ـ داداش؟
ـ هوم؟
ـ یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ اگه مأموریت فردا تموم بشه...
دستش روی فرمان ثابت ماند.
ـ چی؟
ـ هانیه رو چی کار میکنی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ طبق توافقمون...
مکث.
ـ عقد فسخ میشه.
هانیه در خواب کمی تکان خورد.
محمدطاها دوباره به آینه نگاه کرد.
این بار لبخندش محو شده بود.
من آرام گفتم:
ـ مطمئنی؟
جواب نداد.
فقط به جاده خیره شد.
و برای اولین بار...
خودش هم از شنیدن جملهی «عقد فسخ میشود» احساس خوبی نداشت.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادم | وقتی مأموریت تمام شود
از زبان هانیه
نمیدانستم خوابم برده بود یا فقط چشمهایم را بسته بودم.
صدای آرام مریم را شنیدم:
ـ داداش؟
چشمهایم را باز نکردم.
محمدطاها جواب داد:
ـ بله؟
ـ چرا ساکتی؟
ـ خستهام.
ـ نه... به یه چیز دیگه فکر میکنی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد محمدطاها گفت:
ـ مریم، الان وقتش نیست.
ـ پس کی وقتشه؟
صدای مریم آرامتر شد:
ـ وقتی مأموریت تموم بشه و هانیه بره؟
چشمهایم را باز کردم.
محمدطاها از آینه نگاهم کرد.
مریم هم متوجه شد بیدارم.
ـ هانیه؟
نشستم.
ـ بیدارم.
محمدطاها چیزی نگفت.
من آرام پرسیدم:
ـ واقعاً وقتی مأموریت تموم بشه... عقد رو فسخ میکنیم؟
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بالاخره محمدطاها گفت:
ـ قرارمون همین بود.
لبخند کوچکی زدم.
ـ درست میگی.
اما نمیدانستم چرا همین جمله، قلبم را سنگین کرد.
سرم را به شیشه تکیه دادم و بیرون را نگاه کردم.
مریم آهسته گفت:
ـ هانیه...
ـ چیزی نیست.
اما چیزی بود.
خیلی بیشتر از «هیچی».
---
از زبان محمدطاها
دستهایم روی فرمان بود.
جاده روبهرویم کش میآمد.
هانیه دیگر حرف نمیزد.
مریم هم ساکت شده بود.
اما من در ذهنم فقط یک سؤال داشتم:
چرا نمیخواستم این عقد تمام شود؟
از اول قرارمان واضح بود.
عقد موقت فقط برای حفاظت از هانیه.
تا پایان مأموریت.
بعد جدایی.
همین.
پس چرا حالا تصور زندگی بدون او برایم سخت شده بود؟
به خودم گفتم:
«موسوی، این فقط وابستگیه.»
همان لحظه صدای مریم آمد:
ـ داداش؟
ـ بله؟
ـ دوباره داری با خودت حرف میزنی؟
اخم کردم.
ـ نه.
مریم خندید.
ـ پس چرا زیر لب گفتی «فقط وابستگیه»؟
سکوت کردم.
هانیه هم برگشت و نگاهم کرد.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
مریم گفت:
ـ هیچیِ خیلی مهم!
ـ مریم!
خندید.
ـ باشه، باشه. چیزی نمیگم.
اما هانیه دیگر نگاهش را از من برنداشت.
---
از زبان هانیه
آن شب وقتی به خانه رسیدیم، مریم زودتر پیاده شد.
من هم خواستم بروم که محمدطاها صدایم زد:
ـ هانیه.
برگشتم.
ـ بله؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ امروز...
ـ چی؟
ـ وقتی گفتی شاید بعد از مأموریت جدا بشیم...
مکث کرد.
ـ ناراحت شدی؟
قلبم تند زد.
نمیخواستم دروغ بگویم.
ـ آره.
نگاهش کردم.
ـ تو چی؟
محمدطاها جواب نداد.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ منم.
چشمهایم گرد شد.
ـ واقعاً؟
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ شاید.
ـ «شاید» یعنی چی؟
ـ یعنی هنوز خودم نمیفهمم چرا.
لبخند زدم.
ـ پس تنها نیستی.
ـ چی؟
ـ منم نمیفهمم چرا.
برای چند لحظه هر دو ساکت ماندیم.
بعد مریم از داخل خانه فریاد زد:
ـ شما دوتا! قراره تا صبح توی ماشین حرف بزنید؟!
هر دو خندیدیم.
محمدطاها گفت:
ـ برو داخل.
ـ باشه.
پیاده شدم.
اما قبل از اینکه در را ببندم، صدایش را شنیدم:
ـ هانیه؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ شب بخیر.
لبخند زدم.
ـ شب بخیر، محمدطاها.
---
از زبان محمدطاها
وقتی در بسته شد، چند لحظه همانجا نشستم.
بعد گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای نیرو آمد:
ـ جناب، خبر جدید داریم.
ـ بگو.
ـ سرهنگ کاظمی پیدا شده.
ـ کجاست؟
ـ فرار نکرده.
مکث کرد.
ـ خودش رو تحویل داده.
اخمم درهم رفت.
ـ کجا؟
ـ گفته فقط با شما حرف میزنه.
گوشی را پایین آوردم.
امشب تازه داشتم به احساساتم فکر میکردم...
اما پرونده دوباره برگشته بود.
و این بار...
سرهنگ آماده بود نام فردی را بگوید که سه سال تمام پشت پرده پنهان مانده بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتاد و یکم | اعتراف سرهنگ
از زبان محمدطاها
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که خودم را به محل نگهداری سرهنگ رساندم.
پشت میز نشسته بود.
دستهایش بسته بود، اما برخلاف انتظارم آرام بود.
همین آرامش بیشتر نگرانم میکرد.
نشستم روبهرویش.
ـ گفتی فقط با من حرف میزنی.
ـ درست گفتم.
ـ پس شروع کن.
سرهنگ لبخند تلخی زد.
ـ سه ساله دنبال کسی میگردی که اصلاً وجودش رو ندیدی.
ـ اسمش رو بگو.
ـ عجله نکن.
ـ هانیه به خاطر همین پرونده هدف قرار گرفته.
لبخندش محو شد.
ـ میدونم.
ـ پس اسمش رو بگو.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ کامران رادمنش.
اخم کردم.
ـ کامران که مرده.
ـ نه.
قلبم فرو ریخت.
ـ خودت میدونی.
سرهنگ آرام گفت:
ـ کامران اون شب نمرد.
ـ پس کجاست؟
ـ نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
بلند شدم.
ـ بازی رو تموم کن.
ـ اگر بدونی چه کسی الان بهش کمک میکنه، بیشتر شوکه میشی.
ـ کی؟
سرهنگ نگاهم کرد.
ـ کسی که تو هر روز بهش سلام میکنی.
---
از زبان هانیه
صبح، مریم وارد اتاق شد.
ـ هانیه، بیداری؟
ـ آره.
ـ داداش از صبح رفته.
ـ مأموریت؟
ـ احتمالاً.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ دیشب حرفهاتون رو شنیدم.
صورتم داغ شد.
ـ کدوم حرفها؟
ـ درباره اینکه بعد از مأموریت جدا میشید.
سرم را پایین انداختم.
ـ خب؟
مریم کنارم نشست.
ـ تو واقعاً نمیخوای جدا بشی، نه؟
چیزی نگفتم.
مریم لبخند زد.
ـ لازم نیست جواب بدی.
ـ مریم...
ـ خودت هنوز نمیدونی چه حسی داری.
آرام گفتم:
ـ من فقط میدونم وقتی محمدطاها نیست، نگران میشم.
مریم گفت:
ـ این فقط نگرانی نیست.
نگاهش کردم.
ـ پس چیه؟
لبخند زد.
ـ خودت باید بفهمی.
---
از زبان محمدطاها
ـ کسی که هر روز بهش سلام میکنی...
دوباره پرسیدم:
ـ کیه؟
سرهنگ آرام گفت:
ـ دکتر امیرحسین کاظمی.
خشکم زد.
ـ کاظمی؟
ـ بله.
ـ غیرممکنه.
ـ خودت ازش بپرس.
بلند شدم.
ـ کجاست؟
ـ بیمارستان.
فوراً به سمت در رفتم.
سرهنگ صدایم زد:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ هنوز یه چیز رو نمیدونی.
ـ چی؟
ـ کامران فقط دنبال انتقام نیست.
مکث کرد.
ـ اون دنبال چیزی میگرده که پدر هانیه قبل از مرگش پنهان کرده.
ـ چی؟
سرهنگ لبخند تلخی زد.
ـ یک حافظه.
اخمم درهم رفت.
ـ چه حافظهای؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا گفتی؟
ـ چون هانیه تنها کسیه که میتونه پیداش کنه.
قلبم فرو ریخت.
ـ چرا؟
سرهنگ فقط گفت:
ـ چون پدرش قبل از ناپدید شدن...
مکث کرد.
ـ کلیدش رو به هانیه سپرده بود.
از اتاق بیرون آمدم.
گوشیام را برداشتم و شماره مریم را گرفتم.
ـ داداش؟
ـ هانیه پیشته؟
ـ بله.
صدایم جدی شد.
ـ مریم، ازش چشم برندار.
ـ چی شده؟
ـ هنوز نمیتونم توضیح بدم.
مکث کردم.
ـ فقط مراقبش باش.
تماس را قطع کردم.
اما یک سؤال در ذهنم مانده بود:
اگر هانیه کلید آن اطلاعات بود، خودش خبر داشت؟
و اگر نمیدانست...
چطور قرار بود از او محافظت کنم؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادودوم | کلید
از زبان هانیه
صدای بسته شدن درِ ورودی آمد.
مریم از پنجره نگاه کرد.
ـ هانیه...
ـ چی شده؟
ـ محمدطاها برگشت.
لبخند زدم و از جا بلند شدم.
چند لحظه بعد در اتاق باز شد.
محمدطاها وارد شد.
اما این بار برخلاف همیشه، حتی یک لبخند کوچک هم روی صورتش نبود.
ـ سلام.
ـ سلام.
مریم جلو رفت.
ـ داداش، چی شده؟
ـ فعلاً چیزی نیست.
نگاهش روی من ثابت ماند.
ـ هانیه، میخوام یه سؤال ازت بپرسم.
ـ بپرس.
ـ پدرت قبل از اینکه...
مکث کرد.
ـ قبل از اینکه از دنیا بره، چیزی بهت داده بود؟
اخم کردم.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هیچ وسیلهای؟ نامهای؟ کلیدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
مریم به محمدطاها نگاه کرد.
ـ چرا این سؤال رو میپرسی؟
جواب نداد.
من جلو رفتم.
ـ محمدطاها، اتفاقی افتاده؟
نگاهش نرم شد.
ـ نه.
ـ داری دوباره چیزی رو ازم پنهان میکنی.
ـ نمیخوام بترسونمت.
ـ من ترجیح میدم حقیقت رو بدونم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ پس باید یه چیزی رو بدونی.
مریم آرام نشست.
محمدطاها ادامه داد:
ـ احتمال میدیم پدرت اطلاعات مهمی رو قبل از مرگش پنهان کرده باشه.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا؟
ـ نمیدونیم.
ـ پس چرا فکر میکنید من میدونم؟
محمدطاها جواب نداد.
من ناگهان چیزی یادم آمد.
ـ صبر کن...
به سمت کمد رفتم.
کشوی پایین را باز کردم.
جعبه کوچکی را بیرون آوردم.
مریم پرسید:
ـ این چیه؟
ـ وسایل قدیمی باباست.
جعبه را روی میز گذاشتم.
داخلش چند عکس، یک ساعت قدیمی و چند نامه بود.
اما ته جعبه...
یک کلید کوچک فلزی قرار داشت.
محمدطاها همان لحظه ساکت شد.
ـ هانیه...
کلید را برداشتم.
ـ اینو سالها پیش بابا بهم داد.
ـ چی بهت گفت؟
فکر کردم.
ـ گفت «وقتی وقتش رسید، جایی رو پیدا میکنی که این کلید به درد میخوره.»
محمدطاها به مریم نگاه کرد.
بعد دوباره به من.
ـ چرا تا الان چیزی نگفتی؟
ـ چون فکر نمیکردم مهم باشه!
محمدطاها کلید را با دقت نگاه کرد.
روی آن یک علامت حک شده بود.
همان علامت عقاب.
رنگ از صورت مریم پرید.
ـ داداش...
محمدطاها آرام گفت:
ـ این همون علامته.
ناگهان گوشیاش زنگ خورد.
جواب داد.
ـ موسوی.
صدای مأمور از پشت خط آمد:
ـ جناب، یک خبر فوری.
ـ بگو.
ـ دکتر کاظمی از بیمارستان ناپدید شده.
محمدطاها ابروهایش را درهم کشید.
ـ چی؟
ـ دوربینها نشون میدن خودش از بیمارستان خارج شده.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ آخرین مقصدش؟
صدای مأمور جدی شد.
ـ خانه قدیمی پدر هانیه.
محمدطاها فوراً به من نگاه کرد.
کلید هنوز در دستم بود.
و همان لحظه فهمیدم...
ما دیگر فقط دنبال یک راز قدیمی نبودیم.
راز داشت خودش به سراغ ما میآمد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادوسوم | خانهی قدیمی
از زبان محمدطاها
ـ هیچکس بدون هماهنگی وارد اون خونه نمیشه.
مأمور از پشت بیسیم گفت:
ـ چشم، جناب.
تماس را قطع کردم.
هانیه هنوز کلید را در دست داشت.
ـ محمدطاها، اونجا چی هست؟
ـ نمیدونم.
ـ ولی کاظمی رفته اونجا.
ـ دقیقاً.
مریم بلند شد.
ـ منم میام.
نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ داداش...
ـ مریم، این یکی فرق داره.
ـ هانیه هم میاد؟
چند لحظه سکوت کردم.
هانیه خودش جواب داد:
ـ من باید بیام.
ـ نه.
ـ اون خونه مربوط به پدر منه.
ـ و به همین دلیل خطرناکه.
هانیه کلید را محکم در دست گرفت.
ـ اگر قرار باشه حقیقت درباره پدرم رو بفهمم، نمیخوام ازش فرار کنم.
به چشمهایش نگاه کردم.
میدانستم تصمیمش را گرفته.
ـ باشه.
مریم با تعجب گفت:
ـ واقعاً؟
ـ ولی فقط با من.
هانیه آرام سر تکان داد.
ـ قبول.
---
از زبان هانیه
نیم ساعت بعد جلوی خانه قدیمی پدرم ایستادیم.
سالها بود به اینجا نیامده بودم.
خانه همان خانه بود؛ دیوارهای قدیمی، پنجرههای خاکگرفته و حیاطی که دیگر کسی به آن رسیدگی نمیکرد.
پیاده شدم.
احساس عجیبی داشتم.
انگار بخشی از گذشتهام دوباره جلوی چشمم زنده شده بود.
محمدطاها کنارم آمد.
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
چند قدم جلو رفتیم.
در قفل بود.
کلید را بیرون آوردم.
محمدطاها دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ صبر کن.
ـ چی؟
ـ اول من وارد میشم.
در را باز کرد.
داخل تاریک بود.
چراغ قوه را روشن کرد.
ـ چیزی نیست.
وارد شدیم.
بوی خاک و چوب قدیمی فضای خانه را پر کرده بود.
چشمم به دیوار افتاد.
یک عکس قدیمی از پدرم هنوز همانجا بود.
آرام نزدیکش شدم.
ـ بابا...
محمدطاها چیزی نگفت.
در گوشه اتاق، یک میز قدیمی قرار داشت.
روی میز...
یک فنجان چای تازه بود.
خشکم زد.
ـ محمدطاها...
او هم متوجه شد.
دستش را بالا آورد.
ـ عقب برو.
صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
محمدطاها فوراً چراغ را خاموش کرد.
ـ هانیه، پشت سر من.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
بعد صدای مردی آمد:
ـ بالاخره اومدی.
---
از زبان محمدطاها
هانیه پشت سرم ایستاده بود.
ـ کی اونجاست؟
جوابی نیامد.
دوباره صدا آمد:
ـ موسوی... هنوز هم دیر میرسی.
صدای کاظمی بود.
چراغ را روشن کردم.
کاظمی بالای پلهها ایستاده بود.
زخمش هنوز روی شانهاش بود.
ـ کاظمی؟
ـ خودمم.
اسلحهام را پایین نیاوردم.
ـ چرا از بیمارستان فرار کردی؟
ـ چون وقت نداشتم.
ـ چرا اومدی اینجا؟
کاظمی نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ چون باید چیزی رو بهش میدادم.
از پلهها پایین آمد.
یک جعبه فلزی کوچک در دستش بود.
ـ این متعلق به پدرت بود.
هانیه با تعجب گفت:
ـ پدر من؟
کاظمی جعبه را به او داد.
ـ سالها پیش، پدرت از من خواست اگر اتفاقی براش افتاد، اینو به دخترش برسونم.
هانیه با دست لرزان جعبه را گرفت.
ـ چرا الان؟
کاظمی به من نگاه کرد.
ـ چون دیگه وقتشه.
هانیه در جعبه را باز کرد.
داخلش یک فلش کوچک و یک نامه بود.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای هانیه؛ وقتی دیگر به هیچکس اعتماد نکردی.»
هانیه به محمدطاها نگاه کرد.
ـ میتونم بازش کنم؟
قبل از اینکه جواب بدهم، کاظمی گفت:
ـ باید بازش کنی.
هانیه نامه را بیرون آورد.
اما همین که خواست پاکت را باز کند...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه برگشتیم.
کاظمی زیر لب گفت:
ـ نه...
پرسیدم:
ـ چی شده؟
چهرهاش رنگ باخت.
ـ اونها زودتر از چیزی که فکر میکردم پیدامون کردن.
و صدای قدمها از طبقه بالا دوباره شنیده شد.
این بار...
بیش از یک نفر بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتاد و چهارم | نامهی پدر
از زبان محمدطاها
صدای قدمها از طبقه بالا نزدیکتر میشد.
به کاظمی اشاره کردم.
ـ شما پشت سر ما بمونید.
ـ موسوی، من زخمیام، ولی هنوز میتونم کمک کنم.
ـ میدونم. ولی الان هانیه مهمتره.
هانیه نامه را محکم در دست گرفته بود.
ـ محمدطاها، این نامه...
ـ فعلاً بازش نکن.
ـ چرا؟
ـ چون نمیدونیم چند نفر اون بالا هستن.
مریم که پشت سرمان ایستاده بود، آرام گفت:
ـ داداش، از پشت خونه هم صدای حرکت میاد.
نگاهم را به کاظمی دوختم.
ـ چند نفر از موقعیت ما خبر داشتن؟
کاظمی جواب نداد.
ـ کاظمی!
ـ فقط من.
مکث کرد.
ـ و یک نفر دیگه.
ـ کی؟
قبل از اینکه جواب بدهد، صدای بلندی از طبقه بالا آمد:
ـ موسوی!
همه ساکت شدیم.
صدای مرد ادامه داد:
ـ نامه رو ازش بگیر!
هانیه ناخودآگاه نامه را به سینهاش چسباند.
به آرامی گفتم:
ـ هانیه، از اینجا خارج میشی.
ـ ولی تو؟
ـ من پشت سرت میام.
ـ محمدطاها...
ـ بحث نکن.
مریم دست هانیه را گرفت.
ـ بیا.
هر سه به سمت خروجی رفتند.
من و کاظمی در راهرو ماندیم.
---
از زبان هانیه
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای در حیاط آمد.
مریم ایستاد.
ـ این راه هم بستهست.
ـ پس چی کار کنیم؟
نگاهم به راهروی کناری افتاد.
ـ اونجا یه در هست.
مریم گفت:
ـ ممکنه به حیاط پشتی برسه.
به سمتش رفتیم.
در را باز کردم.
یک راهروی باریک پشت خانه بود.
اما انتهای آن...
یک در چوبی قدیمی قرار داشت.
کلید هنوز در دستم بود.
کلید را داخل قفل گذاشتم.
چرخاندم.
تق.
در باز شد.
مریم با تعجب نگاهم کرد.
ـ این کلید برای این در بود؟
ـ نمیدونم.
وارد شدیم.
اتاق کوچک و تاریکی بود.
روی دیوار یک قفسه قدیمی قرار داشت.
و روی قفسه...
عکس پدرم.
کنارش یک جمله نوشته شده بود:
«اگر هانیه اینجا رسید، یعنی دیگر زمان پنهانکاری تمام شده.»
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ بابا...
مریم کنارم ایستاد.
ـ هانیه...
روی میز یک ضبط صوت قدیمی بود.
دکمهاش را زدم.
صدای پدرم در اتاق پیچید.
ـ هانیه جان...
نفسم بند آمد.
صدای او را سالها بود نشنیده بودم.
ـ اگر داری این پیام رو میشنوی، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده.
اشک از صورتم پایین آمد.
ـ اول از همه، بدون که هیچوقت نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.
مریم دستم را گرفت.
صدای پدرم ادامه داشت:
ـ اما اگر واردش شدی، فقط به یک نفر اعتماد کن...
ضبط برای چند ثانیه خشخش کرد.
بعد نامی را گفت که انتظارش را نداشتم:
ـ محمدطاها موسوی.
با تعجب به مریم نگاه کردم.
---
از زبان محمدطاها
صدای درگیری از طبقه بالا قطع شد.
کاظمی آرام گفت:
ـ رفتن.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ چرا؟
ـ چون چیزی که میخواستن رو پیدا نکردن.
ـ چی؟
کاظمی به راهروی پشتی نگاه کرد.
ـ نامه.
همان لحظه فهمیدم هانیه کجاست.
به سمت راهرو دویدم.
ـ هانیه!
صدایش را شنیدم:
ـ اینجام!
در اتاق را باز کردم.
هانیه با چشمان خیس به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها...
ـ خوبی؟
سر تکان داد.
ـ آره.
نگاهم به ضبط صوت افتاد.
ـ چی شنیدی؟
هانیه نامه را بالا آورد.
ـ بابام اسم تو رو گفت.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چی؟
ـ گفت اگر یه روز این پیام رو شنیدم، فقط به تو اعتماد کنم.
نگاهم روی صورت هانیه ماند.
پدرش سالها قبل از شروع این مأموریت، somehow نام من را در زندگی دخترش گذاشته بود.
و من نمیدانستم چرا.
هانیه آرام پرسید:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ تو بابام رو میشناختی؟
جواب دادن سخت بود.
اما این بار تصمیم گرفتم دروغ نگویم.
ـ آره.
چشمهای هانیه گرد شد.
ـ از کی؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ از قبل از اینکه تو رو بشناسم.
هانیه یک قدم عقب رفت.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
قبل از اینکه جواب بدهم، صدای ضبط دوباره پخش شد.
صدای پدر هانیه:
ـ محمدطاها، اگر روزی هانیه این پیام رو شنید... یعنی من دیگه نیستم. ازش محافظت کن. حتی اگر خودش ازت متنفر شد...
صدا قطع شد.
و من فقط به هانیه نگاه کردم.
او آرام پرسید:
ـ چرا بابام از تو خواسته از من محافظت کنی؟
این بار...
دیگر هیچ راهی برای فرار از حقیقت نداشتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...