🌙 پارت هشتاد و یکم | اعتراف سرهنگ
از زبان محمدطاها
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که خودم را به محل نگهداری سرهنگ رساندم.
پشت میز نشسته بود.
دستهایش بسته بود، اما برخلاف انتظارم آرام بود.
همین آرامش بیشتر نگرانم میکرد.
نشستم روبهرویش.
ـ گفتی فقط با من حرف میزنی.
ـ درست گفتم.
ـ پس شروع کن.
سرهنگ لبخند تلخی زد.
ـ سه ساله دنبال کسی میگردی که اصلاً وجودش رو ندیدی.
ـ اسمش رو بگو.
ـ عجله نکن.
ـ هانیه به خاطر همین پرونده هدف قرار گرفته.
لبخندش محو شد.
ـ میدونم.
ـ پس اسمش رو بگو.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ کامران رادمنش.
اخم کردم.
ـ کامران که مرده.
ـ نه.
قلبم فرو ریخت.
ـ خودت میدونی.
سرهنگ آرام گفت:
ـ کامران اون شب نمرد.
ـ پس کجاست؟
ـ نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
بلند شدم.
ـ بازی رو تموم کن.
ـ اگر بدونی چه کسی الان بهش کمک میکنه، بیشتر شوکه میشی.
ـ کی؟
سرهنگ نگاهم کرد.
ـ کسی که تو هر روز بهش سلام میکنی.
---
از زبان هانیه
صبح، مریم وارد اتاق شد.
ـ هانیه، بیداری؟
ـ آره.
ـ داداش از صبح رفته.
ـ مأموریت؟
ـ احتمالاً.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ دیشب حرفهاتون رو شنیدم.
صورتم داغ شد.
ـ کدوم حرفها؟
ـ درباره اینکه بعد از مأموریت جدا میشید.
سرم را پایین انداختم.
ـ خب؟
مریم کنارم نشست.
ـ تو واقعاً نمیخوای جدا بشی، نه؟
چیزی نگفتم.
مریم لبخند زد.
ـ لازم نیست جواب بدی.
ـ مریم...
ـ خودت هنوز نمیدونی چه حسی داری.
آرام گفتم:
ـ من فقط میدونم وقتی محمدطاها نیست، نگران میشم.
مریم گفت:
ـ این فقط نگرانی نیست.
نگاهش کردم.
ـ پس چیه؟
لبخند زد.
ـ خودت باید بفهمی.
---
از زبان محمدطاها
ـ کسی که هر روز بهش سلام میکنی...
دوباره پرسیدم:
ـ کیه؟
سرهنگ آرام گفت:
ـ دکتر امیرحسین کاظمی.
خشکم زد.
ـ کاظمی؟
ـ بله.
ـ غیرممکنه.
ـ خودت ازش بپرس.
بلند شدم.
ـ کجاست؟
ـ بیمارستان.
فوراً به سمت در رفتم.
سرهنگ صدایم زد:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ هنوز یه چیز رو نمیدونی.
ـ چی؟
ـ کامران فقط دنبال انتقام نیست.
مکث کرد.
ـ اون دنبال چیزی میگرده که پدر هانیه قبل از مرگش پنهان کرده.
ـ چی؟
سرهنگ لبخند تلخی زد.
ـ یک حافظه.
اخمم درهم رفت.
ـ چه حافظهای؟
ـ نمیدونم.
ـ پس چرا گفتی؟
ـ چون هانیه تنها کسیه که میتونه پیداش کنه.
قلبم فرو ریخت.
ـ چرا؟
سرهنگ فقط گفت:
ـ چون پدرش قبل از ناپدید شدن...
مکث کرد.
ـ کلیدش رو به هانیه سپرده بود.
از اتاق بیرون آمدم.
گوشیام را برداشتم و شماره مریم را گرفتم.
ـ داداش؟
ـ هانیه پیشته؟
ـ بله.
صدایم جدی شد.
ـ مریم، ازش چشم برندار.
ـ چی شده؟
ـ هنوز نمیتونم توضیح بدم.
مکث کردم.
ـ فقط مراقبش باش.
تماس را قطع کردم.
اما یک سؤال در ذهنم مانده بود:
اگر هانیه کلید آن اطلاعات بود، خودش خبر داشت؟
و اگر نمیدانست...
چطور قرار بود از او محافظت کنم؟
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادودوم | کلید
از زبان هانیه
صدای بسته شدن درِ ورودی آمد.
مریم از پنجره نگاه کرد.
ـ هانیه...
ـ چی شده؟
ـ محمدطاها برگشت.
لبخند زدم و از جا بلند شدم.
چند لحظه بعد در اتاق باز شد.
محمدطاها وارد شد.
اما این بار برخلاف همیشه، حتی یک لبخند کوچک هم روی صورتش نبود.
ـ سلام.
ـ سلام.
مریم جلو رفت.
ـ داداش، چی شده؟
ـ فعلاً چیزی نیست.
نگاهش روی من ثابت ماند.
ـ هانیه، میخوام یه سؤال ازت بپرسم.
ـ بپرس.
ـ پدرت قبل از اینکه...
مکث کرد.
ـ قبل از اینکه از دنیا بره، چیزی بهت داده بود؟
اخم کردم.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هیچ وسیلهای؟ نامهای؟ کلیدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
مریم به محمدطاها نگاه کرد.
ـ چرا این سؤال رو میپرسی؟
جواب نداد.
من جلو رفتم.
ـ محمدطاها، اتفاقی افتاده؟
نگاهش نرم شد.
ـ نه.
ـ داری دوباره چیزی رو ازم پنهان میکنی.
ـ نمیخوام بترسونمت.
ـ من ترجیح میدم حقیقت رو بدونم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ پس باید یه چیزی رو بدونی.
مریم آرام نشست.
محمدطاها ادامه داد:
ـ احتمال میدیم پدرت اطلاعات مهمی رو قبل از مرگش پنهان کرده باشه.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا؟
ـ نمیدونیم.
ـ پس چرا فکر میکنید من میدونم؟
محمدطاها جواب نداد.
من ناگهان چیزی یادم آمد.
ـ صبر کن...
به سمت کمد رفتم.
کشوی پایین را باز کردم.
جعبه کوچکی را بیرون آوردم.
مریم پرسید:
ـ این چیه؟
ـ وسایل قدیمی باباست.
جعبه را روی میز گذاشتم.
داخلش چند عکس، یک ساعت قدیمی و چند نامه بود.
اما ته جعبه...
یک کلید کوچک فلزی قرار داشت.
محمدطاها همان لحظه ساکت شد.
ـ هانیه...
کلید را برداشتم.
ـ اینو سالها پیش بابا بهم داد.
ـ چی بهت گفت؟
فکر کردم.
ـ گفت «وقتی وقتش رسید، جایی رو پیدا میکنی که این کلید به درد میخوره.»
محمدطاها به مریم نگاه کرد.
بعد دوباره به من.
ـ چرا تا الان چیزی نگفتی؟
ـ چون فکر نمیکردم مهم باشه!
محمدطاها کلید را با دقت نگاه کرد.
روی آن یک علامت حک شده بود.
همان علامت عقاب.
رنگ از صورت مریم پرید.
ـ داداش...
محمدطاها آرام گفت:
ـ این همون علامته.
ناگهان گوشیاش زنگ خورد.
جواب داد.
ـ موسوی.
صدای مأمور از پشت خط آمد:
ـ جناب، یک خبر فوری.
ـ بگو.
ـ دکتر کاظمی از بیمارستان ناپدید شده.
محمدطاها ابروهایش را درهم کشید.
ـ چی؟
ـ دوربینها نشون میدن خودش از بیمارستان خارج شده.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ آخرین مقصدش؟
صدای مأمور جدی شد.
ـ خانه قدیمی پدر هانیه.
محمدطاها فوراً به من نگاه کرد.
کلید هنوز در دستم بود.
و همان لحظه فهمیدم...
ما دیگر فقط دنبال یک راز قدیمی نبودیم.
راز داشت خودش به سراغ ما میآمد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادوسوم | خانهی قدیمی
از زبان محمدطاها
ـ هیچکس بدون هماهنگی وارد اون خونه نمیشه.
مأمور از پشت بیسیم گفت:
ـ چشم، جناب.
تماس را قطع کردم.
هانیه هنوز کلید را در دست داشت.
ـ محمدطاها، اونجا چی هست؟
ـ نمیدونم.
ـ ولی کاظمی رفته اونجا.
ـ دقیقاً.
مریم بلند شد.
ـ منم میام.
نگاهش کردم.
ـ نه.
ـ داداش...
ـ مریم، این یکی فرق داره.
ـ هانیه هم میاد؟
چند لحظه سکوت کردم.
هانیه خودش جواب داد:
ـ من باید بیام.
ـ نه.
ـ اون خونه مربوط به پدر منه.
ـ و به همین دلیل خطرناکه.
هانیه کلید را محکم در دست گرفت.
ـ اگر قرار باشه حقیقت درباره پدرم رو بفهمم، نمیخوام ازش فرار کنم.
به چشمهایش نگاه کردم.
میدانستم تصمیمش را گرفته.
ـ باشه.
مریم با تعجب گفت:
ـ واقعاً؟
ـ ولی فقط با من.
هانیه آرام سر تکان داد.
ـ قبول.
---
از زبان هانیه
نیم ساعت بعد جلوی خانه قدیمی پدرم ایستادیم.
سالها بود به اینجا نیامده بودم.
خانه همان خانه بود؛ دیوارهای قدیمی، پنجرههای خاکگرفته و حیاطی که دیگر کسی به آن رسیدگی نمیکرد.
پیاده شدم.
احساس عجیبی داشتم.
انگار بخشی از گذشتهام دوباره جلوی چشمم زنده شده بود.
محمدطاها کنارم آمد.
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
چند قدم جلو رفتیم.
در قفل بود.
کلید را بیرون آوردم.
محمدطاها دستش را روی دستگیره گذاشت.
ـ صبر کن.
ـ چی؟
ـ اول من وارد میشم.
در را باز کرد.
داخل تاریک بود.
چراغ قوه را روشن کرد.
ـ چیزی نیست.
وارد شدیم.
بوی خاک و چوب قدیمی فضای خانه را پر کرده بود.
چشمم به دیوار افتاد.
یک عکس قدیمی از پدرم هنوز همانجا بود.
آرام نزدیکش شدم.
ـ بابا...
محمدطاها چیزی نگفت.
در گوشه اتاق، یک میز قدیمی قرار داشت.
روی میز...
یک فنجان چای تازه بود.
خشکم زد.
ـ محمدطاها...
او هم متوجه شد.
دستش را بالا آورد.
ـ عقب برو.
صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
محمدطاها فوراً چراغ را خاموش کرد.
ـ هانیه، پشت سر من.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
بعد صدای مردی آمد:
ـ بالاخره اومدی.
---
از زبان محمدطاها
هانیه پشت سرم ایستاده بود.
ـ کی اونجاست؟
جوابی نیامد.
دوباره صدا آمد:
ـ موسوی... هنوز هم دیر میرسی.
صدای کاظمی بود.
چراغ را روشن کردم.
کاظمی بالای پلهها ایستاده بود.
زخمش هنوز روی شانهاش بود.
ـ کاظمی؟
ـ خودمم.
اسلحهام را پایین نیاوردم.
ـ چرا از بیمارستان فرار کردی؟
ـ چون وقت نداشتم.
ـ چرا اومدی اینجا؟
کاظمی نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ چون باید چیزی رو بهش میدادم.
از پلهها پایین آمد.
یک جعبه فلزی کوچک در دستش بود.
ـ این متعلق به پدرت بود.
هانیه با تعجب گفت:
ـ پدر من؟
کاظمی جعبه را به او داد.
ـ سالها پیش، پدرت از من خواست اگر اتفاقی براش افتاد، اینو به دخترش برسونم.
هانیه با دست لرزان جعبه را گرفت.
ـ چرا الان؟
کاظمی به من نگاه کرد.
ـ چون دیگه وقتشه.
هانیه در جعبه را باز کرد.
داخلش یک فلش کوچک و یک نامه بود.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای هانیه؛ وقتی دیگر به هیچکس اعتماد نکردی.»
هانیه به محمدطاها نگاه کرد.
ـ میتونم بازش کنم؟
قبل از اینکه جواب بدهم، کاظمی گفت:
ـ باید بازش کنی.
هانیه نامه را بیرون آورد.
اما همین که خواست پاکت را باز کند...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه برگشتیم.
کاظمی زیر لب گفت:
ـ نه...
پرسیدم:
ـ چی شده؟
چهرهاش رنگ باخت.
ـ اونها زودتر از چیزی که فکر میکردم پیدامون کردن.
و صدای قدمها از طبقه بالا دوباره شنیده شد.
این بار...
بیش از یک نفر بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتاد و چهارم | نامهی پدر
از زبان محمدطاها
صدای قدمها از طبقه بالا نزدیکتر میشد.
به کاظمی اشاره کردم.
ـ شما پشت سر ما بمونید.
ـ موسوی، من زخمیام، ولی هنوز میتونم کمک کنم.
ـ میدونم. ولی الان هانیه مهمتره.
هانیه نامه را محکم در دست گرفته بود.
ـ محمدطاها، این نامه...
ـ فعلاً بازش نکن.
ـ چرا؟
ـ چون نمیدونیم چند نفر اون بالا هستن.
مریم که پشت سرمان ایستاده بود، آرام گفت:
ـ داداش، از پشت خونه هم صدای حرکت میاد.
نگاهم را به کاظمی دوختم.
ـ چند نفر از موقعیت ما خبر داشتن؟
کاظمی جواب نداد.
ـ کاظمی!
ـ فقط من.
مکث کرد.
ـ و یک نفر دیگه.
ـ کی؟
قبل از اینکه جواب بدهد، صدای بلندی از طبقه بالا آمد:
ـ موسوی!
همه ساکت شدیم.
صدای مرد ادامه داد:
ـ نامه رو ازش بگیر!
هانیه ناخودآگاه نامه را به سینهاش چسباند.
به آرامی گفتم:
ـ هانیه، از اینجا خارج میشی.
ـ ولی تو؟
ـ من پشت سرت میام.
ـ محمدطاها...
ـ بحث نکن.
مریم دست هانیه را گرفت.
ـ بیا.
هر سه به سمت خروجی رفتند.
من و کاظمی در راهرو ماندیم.
---
از زبان هانیه
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای در حیاط آمد.
مریم ایستاد.
ـ این راه هم بستهست.
ـ پس چی کار کنیم؟
نگاهم به راهروی کناری افتاد.
ـ اونجا یه در هست.
مریم گفت:
ـ ممکنه به حیاط پشتی برسه.
به سمتش رفتیم.
در را باز کردم.
یک راهروی باریک پشت خانه بود.
اما انتهای آن...
یک در چوبی قدیمی قرار داشت.
کلید هنوز در دستم بود.
کلید را داخل قفل گذاشتم.
چرخاندم.
تق.
در باز شد.
مریم با تعجب نگاهم کرد.
ـ این کلید برای این در بود؟
ـ نمیدونم.
وارد شدیم.
اتاق کوچک و تاریکی بود.
روی دیوار یک قفسه قدیمی قرار داشت.
و روی قفسه...
عکس پدرم.
کنارش یک جمله نوشته شده بود:
«اگر هانیه اینجا رسید، یعنی دیگر زمان پنهانکاری تمام شده.»
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ بابا...
مریم کنارم ایستاد.
ـ هانیه...
روی میز یک ضبط صوت قدیمی بود.
دکمهاش را زدم.
صدای پدرم در اتاق پیچید.
ـ هانیه جان...
نفسم بند آمد.
صدای او را سالها بود نشنیده بودم.
ـ اگر داری این پیام رو میشنوی، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده.
اشک از صورتم پایین آمد.
ـ اول از همه، بدون که هیچوقت نمیخواستم تو وارد این ماجرا بشی.
مریم دستم را گرفت.
صدای پدرم ادامه داشت:
ـ اما اگر واردش شدی، فقط به یک نفر اعتماد کن...
ضبط برای چند ثانیه خشخش کرد.
بعد نامی را گفت که انتظارش را نداشتم:
ـ محمدطاها موسوی.
با تعجب به مریم نگاه کردم.
---
از زبان محمدطاها
صدای درگیری از طبقه بالا قطع شد.
کاظمی آرام گفت:
ـ رفتن.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ چرا؟
ـ چون چیزی که میخواستن رو پیدا نکردن.
ـ چی؟
کاظمی به راهروی پشتی نگاه کرد.
ـ نامه.
همان لحظه فهمیدم هانیه کجاست.
به سمت راهرو دویدم.
ـ هانیه!
صدایش را شنیدم:
ـ اینجام!
در اتاق را باز کردم.
هانیه با چشمان خیس به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها...
ـ خوبی؟
سر تکان داد.
ـ آره.
نگاهم به ضبط صوت افتاد.
ـ چی شنیدی؟
هانیه نامه را بالا آورد.
ـ بابام اسم تو رو گفت.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ چی؟
ـ گفت اگر یه روز این پیام رو شنیدم، فقط به تو اعتماد کنم.
نگاهم روی صورت هانیه ماند.
پدرش سالها قبل از شروع این مأموریت، somehow نام من را در زندگی دخترش گذاشته بود.
و من نمیدانستم چرا.
هانیه آرام پرسید:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ تو بابام رو میشناختی؟
جواب دادن سخت بود.
اما این بار تصمیم گرفتم دروغ نگویم.
ـ آره.
چشمهای هانیه گرد شد.
ـ از کی؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ از قبل از اینکه تو رو بشناسم.
هانیه یک قدم عقب رفت.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
قبل از اینکه جواب بدهم، صدای ضبط دوباره پخش شد.
صدای پدر هانیه:
ـ محمدطاها، اگر روزی هانیه این پیام رو شنید... یعنی من دیگه نیستم. ازش محافظت کن. حتی اگر خودش ازت متنفر شد...
صدا قطع شد.
و من فقط به هانیه نگاه کردم.
او آرام پرسید:
ـ چرا بابام از تو خواسته از من محافظت کنی؟
این بار...
دیگر هیچ راهی برای فرار از حقیقت نداشتم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتاد و پنجم | قولی از گذشته
از زبان محمدطاها
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
هانیه منتظر جوابم بود.
ـ محمدطاها... چرا؟
نگاهم را از او گرفتم.
ـ چون پدرت رو میشناختم.
ـ اینو فهمیدم. ولی چرا از تو خواسته از من مراقبت کنی؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ چند سال قبل، پدرت یک بار جان منو نجات داد.
هانیه با تعجب نگاهم کرد.
ـ چی؟
ـ اون موقع من هنوز وارد این پرونده نشده بودم. یک عملیات اشتباه پیش رفت و...
مکث کردم.
ـ پدرت منو از اونجا بیرون آورد.
کاظمی که پشت سرمان ایستاده بود، آرام گفت:
ـ و بعد از اون، بین شما یک قول شکل گرفت.
هانیه به او نگاه کرد.
ـ چه قولی؟
کاظمی گفت:
ـ اگر برای هر کدوم اتفاقی افتاد، اون یکی از خانوادهاش مراقبت کنه.
هانیه به آرامی نشست.
ـ یعنی بابا... میدونسته ممکنه براش اتفاقی بیفته؟
ـ بله.
چشمهای هانیه پر از اشک شد.
ـ چرا هیچوقت بهم نگفت؟
جوابی نداشتم.
آرام کنارش نشستم.
ـ چون میخواست تو زندگی عادی داشته باشی.
هانیه اشکهایش را پاک کرد.
ـ و حالا من به خاطر همون راز...
ـ هانیه.
به من نگاه کرد.
ـ تقصیر تو نیست.
ـ ولی همه دارن دنبالم میکنن.
ـ چون فکر میکنن چیزی رو میدونی که خودت حتی خبر نداری.
مریم آرام پرسید:
ـ پس اون فلش چیه؟
همه نگاهمان به فلش افتاد.
کاظمی گفت:
ـ جواب خیلی از سؤالها احتمالاً همینه.
فلش را برداشتم.
اما قبل از اینکه آن را روشن کنیم، صدای آژیر از بیرون بلند شد.
مریم از پنجره نگاه کرد.
ـ نیروها رسیدن.
نفس راحتی کشیدم.
اما کاظمی ناگهان گفت:
ـ نه...
ـ چی شده؟
ـ این آژیرها برای نیروهای شما نیست.
به خیابان نگاه کردم.
سه خودروی ناشناس جلوی خانه توقف کرده بودند.
درهایشان همزمان باز شد.
ـ همه عقب!
هانیه را پشت خودم کشیدم.
کاظمی آرام گفت:
ـ موسوی، فلش رو نگه دار.
ـ چرا؟
ـ چون اگر دست اونها بیفته، دیگه هیچکس نمیتونه جلوی کامران رو بگیره.
نام کامران که آمد، هانیه با نگرانی گفت:
ـ کامران کیه؟
نگاهش کردم.
ـ کسی که هنوز باید خیلی چیزها رو دربارهش بدونی.
صدای شکستن شیشه آمد.
مریم هراسان گفت:
ـ دارن وارد میشن!
---
از زبان هانیه
محمدطاها دستم را گرفت.
ـ با من بیا.
ـ کجا؟
ـ یه راه خروج هست.
کاظمی جلوتر رفت و در مخفی کنار کتابخانه را باز کرد.
ـ این مسیر به کوچه پشتی میرسه.
مریم گفت:
ـ تو چی؟
ـ من میام.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
محمدطاها من را جلو فرستاد.
ـ هانیه، نرو جلوتر از مریم.
ـ باشه.
در راهروی باریک حرکت کردیم.
اما ناگهان صدای مردی از پشت سرمان آمد:
ـ موسوی!
ایستادم.
محمدطاها برگشت.
مردی در انتهای راهرو ایستاده بود.
ـ فلش رو بده و همهچیز تموم میشه.
محمدطاها جواب داد:
ـ تو واقعاً فکر میکنی بهت اعتماد میکنم؟
مرد لبخند زد.
ـ نه.
نگاهش روی من افتاد.
ـ ولی میدونم تو برای هانیه هر کاری میکنی.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ اسمش رو دوباره نیار.
مرد خندید.
ـ هنوز نمیفهمی، موسوی؟
ـ چی رو؟
ـ نقشه از اول این بود که تو عاشقش بشی.
سکوت سنگینی افتاد.
چشمهایم ناخودآگاه به محمدطاها رفت.
او چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
ـ چون وقتی عاشق بشی، دیگه نمیتونی دستور رو اجرا کنی.
محمدطاها سرد جواب داد:
ـ اشتباه میکنی.
ـ مطمئنی؟
مرد لبخند زد.
ـ پس چرا وقتی هانیه چند دقیقه ناپدید شد، همه مقررات رو زیر پا گذاشتی؟
محمدطاها سکوت کرد.
مرد رفت.
اما جملهاش در راهرو ماند.
«وقتی عاشق بشی...»
به محمدطاها نگاه کردم.
او نگاهش را پایین انداخته بود.
و من برای اولین بار جرئت نکردم چیزی بپرسم.
چون شاید...
جوابش را از نگاه خودش فهمیده بودم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادوششم | چیزی که اسمش را نمیگفت
از زبان هانیه
راهرو برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
هنوز جملهی آن مرد در گوشم بود:
«نقشه از اول این بود که تو عاشقش بشی.»
نگاهم روی محمدطاها ماند.
او حتی سرش را بالا نمیآورد.
آرام پرسیدم:
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ اون راست میگفت؟
سرش را بالا آورد.
چشمهایش برای لحظهای روی چشمهایم ثابت ماند.
ـ درباره چی؟
ـ اینکه... تو به من وابسته شدی.
مریم که کنارمان بود، آرام عقب رفت.
انگار میخواست به ما فرصت بدهد.
محمدطاها نفس عمیقی کشید.
ـ هانیه، الان وقت این حرفها نیست.
ـ برای من هست.
صدایم لرزید.
ـ چون ممکنه چند روز دیگه مأموریت تموم بشه.
سکوت کرد.
ـ و اون موقع چی؟
جوابی نداد.
ـ دوباره همون غریبههای قبل میشیم؟
این بار نگاهش تغییر کرد.
آرام گفت:
ـ نمیدونم.
همین دو کلمه بیشتر از هر جوابی درد داشت.
---
از زبان محمدطاها
هانیه سرش را پایین انداخت.
نمیخواستم ناراحتش کنم.
اما نمیتوانستم چیزی را که خودم هنوز درکش نکرده بودم، به زبان بیاورم.
از اول مأموریت، قرار بود فقط از او محافظت کنم.
اما حالا...
وقتی اسمش میآمد، ناخودآگاه دلم میخواست بدانم کجاست.
وقتی ناراحت میشد، خودم آرام نمیگرفتم.
وقتی میخندید...
لبخندش تا مدتها در ذهنم میماند.
اما هنوز نمیخواستم اسم این احساس را بگذارم.
عشق؟
نه.
این کلمه زیادی بزرگ بود.
شاید فقط وابستگی.
همان چیزی که خودم چند بار گفته بودم:
«چه وابستگیای؟»
اما ته دلم میدانستم جواب این سؤال کمکم دارد عوض میشود.
---
از زبان مریم
به برادرم نگاه کردم.
بعد به هانیه.
آرام گفتم:
ـ بهتره فعلاً از اینجا بریم.
محمدطاها فوراً به خودش آمد.
ـ درسته.
به هانیه نگاه کرد.
ـ راه بیفت.
هانیه چیزی نگفت.
فقط کنار مریم حرکت کرد.
من پشت سرشان راه افتادم.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که گوشی محمدطاها زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای مأمور آمد:
ـ جناب، یک خبر فوری داریم.
ـ بگو.
ـ پلاک خودرویی که سرهنگ استفاده کرده بود پیدا شده.
محمدطاها ایستاد.
ـ کجا؟
ـ روبهروی خانهی قدیمی هانیه.
اخمش درهم رفت.
ـ مطمئنید؟
ـ بله.
ـ کسی داخل خودرو هست؟
ـ نه.
ـ پس خودرو رو بررسی کنید.
چند ثانیه سکوت.
بعد مأمور گفت:
ـ جناب...
ـ بگو.
ـ یک وسیله داخل صندوق پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ یک کیف.
ـ بازش کردید؟
ـ هنوز نه.
محمدطاها گفت:
ـ دست نزنید. من میام.
---
از زبان هانیه
وقتی به حیاط رسیدیم، چشمم به کیف افتاد.
کیف مشکی کوچکی بود.
محمدطاها خودش آن را برداشت.
زیپش را باز کرد.
داخلش چند سند، یک گوشی قدیمی و یک عکس بود.
عکس را بیرون آورد.
به محض دیدنش، خشکم زد.
ـ این...
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ میشناسیش؟
عکس پدرم بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش مرد دیگری ایستاده بود.
چهرهاش را نمیشناختم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«جلسه آخر ـ ۱۸ سال قبل.»
کاظمی عکس را دید و رنگش پرید.
ـ امکان نداره...
محمدطاها به او نگاه کرد.
ـ چی شده؟
کاظمی آرام گفت:
ـ این مرد...
مکث کرد.
ـ کامران نیست.
محمدطاها پرسید:
ـ پس کیه؟
کاظمی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ کسی که فکر میکردیم سالهاست مرده.
ـ اسمش؟
کاظمی به من نگاه کرد.
ـ عموی هانیه.
چشمهایم گرد شد.
ـ من عمو ندارم.
کاظمی آرام جواب داد:
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ تو یک عمو داشتی.
مکث کرد.
ـ اما پدرت مجبور شد وجودش رو از همه پنهان کنه.
قلبم فرو ریخت.
ـ چرا؟
کاظمی به محمدطاها نگاه کرد.
ـ چون عموی تو...
صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
همه برگشتیم.
کاظمی جملهاش را نیمهکاره گذاشت.
ـ بعداً میگم.
محمدطاها فوراً هانیه را پشت خودش کشید.
ـ همه داخل خودرو!
مریم دستم را گرفت.
اما قبل از اینکه سوار شویم، گوشی قدیمی داخل کیف روشن شد.
صفحهاش فقط یک پیام داشت:
«هانیه، اگر میخواهی حقیقت را درباره پدرت بدانی، فردا ساعت ۱۰، تنها بیا.»
و فرستنده...
فقط یک اسم بود:
عمو
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادوهفتم | عمو
از زبان هانیه
به صفحهی گوشی خیره مانده بودم.
فقط یک کلمه روی صفحه بود:
عمو
ـ این امکان نداره...
مریم دستم را گرفت.
ـ هانیه، الان نباید به این پیام جواب بدی.
محمدطاها گوشی را از دستم گرفت.
ـ درست میگه.
ـ ولی شاید واقعاً عمویم باشه.
ـ شاید هم تله باشه.
کاظمی آرام گفت:
ـ به احتمال زیاد تلهست.
به او نگاه کردم.
ـ شما گفتید من عمو دارم.
ـ گفتم داشتی.
ـ یعنی چی؟
کاظمی سکوت کرد.
محمدطاها با جدیت گفت:
ـ کاظمی، دیگه چیزی رو نصفه نگو.
کاظمی آهی کشید.
ـ برادر پدرت، حامد کریمی بود.
ـ چرا من هیچوقت اسمش رو نشنیدم؟
ـ چون پدرت مجبور شد تمام مدارک مربوط بهش رو از بین ببره.
ـ چرا؟
کاظمی نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون حامد وارد همون شبکهای شد که پدرت داشت دربارهش تحقیق میکرد.
نفسم بند آمد.
ـ یعنی عمویم دشمن پدرم بود؟
ـ اولش نه.
کاظمی مکث کرد.
ـ اما بعد...
صدای محمدطاها آمد:
ـ بعد چی؟
کاظمی جواب داد:
ـ بعد مشخص شد که حامد برای نجات خودش، اطلاعاتی رو به اونها داده.
سکوت سنگینی ایجاد شد.
به گوشی نگاه کردم.
پیام هنوز روی صفحه بود.
فردا ساعت ۱۰، تنها بیا.
ـ من میرم.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه خطرناک باشه.
ـ ولی شاید تنها راه فهمیدن حقیقت باشه.
ـ راه دیگهای پیدا میکنیم.
ـ محمدطاها، این مربوط به خانواده منه.
ـ و مربوط به امنیت تو هم هست.
ـ پس باید بیام.
چشم در چشم هم شدیم.
این بار من کوتاه نیامدم.
ـ من نمیخوام همیشه پشت سر تو پنهان بشم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ منم نمیخوام تو پشت سر من پنهان بشی.
مکث کرد.
ـ میخوام کنارم باشی.
قلبم برای لحظهای ایستاد.
مریم لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ خب... فکر کنم جوابش مشخص شد.
---
از زبان محمدطاها
بعد از اینکه همه سوار ماشین شدیم، گوشی قدیمی را به کاظمی دادم.
ـ میتونی بفهمی پیام از کجا ارسال شده؟
ـ شاید.
ـ «شاید» نمیخوام.
ـ تلاش میکنم.
گوشی را بررسی کرد.
چند دقیقه بعد گفت:
ـ عجیبتر از این نمیشه.
ـ چی؟
ـ پیام از یک شماره ثبتنشده اومده.
ـ مکان؟
کاظمی صفحه را نشانم داد.
ـ همین خونه.
اخم کردم.
ـ یعنی فرستنده هنوز اینجاست؟
ـ احتمالاً.
فوراً به نیروها دستور دادم اطراف خانه را بررسی کنند.
چند دقیقه بعد بیسیم روشن شد:
ـ جناب، چیزی پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ رد لاستیک تازه.
ـ به کجا میره؟
ـ سمت جاده اصلی.
ـ تعقیبش کنید.
ـ چشم.
ماشین حرکت کرد.
هانیه کنار پنجره نشسته بود.
چند لحظه نگاهش کردم.
ـ هانیه؟
ـ بله؟
ـ فردا ساعت ده، تنها نمیری.
ـ میدونستم.
لبخند کوچکی زد.
ـ چون میدونستم تو اجازه نمیدی.
من هم لبخند زدم.
ـ درست حدس زدی.
اما در ذهنم یک تصمیم قطعی گرفته بودم.
اگر حامد کریمی واقعاً زنده بود، باید قبل از رسیدن به هانیه پیدایش میکردم.
نه فقط به خاطر مأموریت.
بلکه چون دیگر نمیتوانستم تحمل کنم کسی دوباره هانیه را در خطر قرار دهد.
---
از زبان حامد
در ساختمانی متروکه نشسته بودم.
گوشی را روی میز گذاشتم.
پیام ارسال شده بود.
همان چیزی که میخواستم.
اما مرد روبهرویم گفت:
ـ موسوی همراهش میاد.
لبخند زدم.
ـ میدونستم.
ـ پس چرا دعوتش کردی؟
نگاهم را به عکس هانیه دوختم.
ـ چون وقتشه محمدطاها بفهمه...
مکث کردم.
ـ پدر هانیه تنها کسی نبود که ازش محافظت میکرد.
مرد پرسید:
ـ پس چه کسی دیگه؟
لبخندم محو شد.
ـ پدر خودش.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادوهشتم | پدرها
از زبان محمدطاها
جملهی کاظمی هنوز در ذهنم میچرخید:
«پدر خودش.»
پدر من؟
کاظمی گفته بود پدر هانیه و پدر من سالها قبل روی یک پرونده مشترک کار میکردند.
اما حالا حامد ادعا میکرد پدر من هم از هانیه محافظت کرده.
چرا؟
ـ کاظمی.
ـ بله؟
ـ پدر من دقیقاً چه نقشی توی این پرونده داشته؟
کاظمی چند لحظه سکوت کرد.
ـ پدرت یکی از اولین کسانی بود که متوجه شد هانیه در خطره.
ـ قبل از تولد من؟
ـ بله.
ـ پس چرا هیچوقت چیزی به من نگفت؟
ـ چون قرار نبود تو وارد این پرونده بشی.
با عصبانیت گفتم:
ـ ولی الان شدم!
کاظمی آرام جواب داد:
ـ چون شرایط تغییر کرد.
هانیه از صندلی عقب پرسید:
ـ چه شرایطی؟
هیچکس جواب نداد.
هانیه دوباره پرسید:
ـ محمدطاها؟
نگاهش کردم.
ـ نمیخوام چیزی رو ازت پنهان کنم.
ـ پس بگو.
ـ پدرت و پدر من، قبل از اینکه ما همدیگه رو بشناسیم، برای مدتی با هم کار میکردن.
هانیه آرام گفت:
ـ روی چی؟
ـ پروندهای که هنوز کامل نشده.
مکث کردم.
ـ و احتمالاً دلیل تمام اتفاقهای امروز هم همونه.
---
از زبان هانیه
سرم را به صندلی تکیه دادم.
تمام این سالها فکر میکردم پدرم فقط یک زندگی معمولی داشته.
اما حالا میفهمیدم بخشی از زندگیاش را از من پنهان کرده.
و عجیبتر از همه...
پدر محمدطاها هم در این ماجرا بود.
به محمدطاها نگاه کردم.
ـ یعنی خانوادههای ما از قبل همدیگه رو میشناختن؟
ـ ظاهراً.
لبخند تلخی زدم.
ـ پس شاید این عقد موقت هم از چیزی که فکر میکردیم عجیبتر بوده.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون ما فکر میکردیم تصادفی وارد زندگی هم شدیم.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ شاید تصادفی نبوده.
قلبم تند زد.
ـ یعنی؟
ـ نمیدونم.
بعد آرام گفت:
ـ ولی هر چی بوده، الان دیگه مهم نیست.
ـ چرا؟
ـ چون چیزی که بین ما شکل گرفته، به تصمیم اونها ربطی نداره.
نگاهش کردم.
ـ چه چیزی؟
محمدطاها چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هنوز اسمش رو نمیدونم.
---
از زبان مریم
از صندلی جلو برگشتم.
ـ داداش، یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ اگر فردا حامد واقعاً بخواد هانیه رو ببینه، چی کار میکنی؟
ـ اجازه نمیدم تنها بره.
ـ اینو فهمیدیم.
مکث کردم.
ـ ولی اگر خود حامد اطلاعاتی داشته باشه که برای نجات هانیه لازم باشه؟
محمدطاها جواب نداد.
هانیه آرام گفت:
ـ اونوقت باید حرفش رو بشنویم.
محمدطاها به او نگاه کرد.
ـ در یک مکان کنترلشده.
هانیه لبخند زد.
ـ یعنی باز هم تصمیم با توئه؟
ـ تا وقتی من مسئول امنیتتم، بله.
مریم خندید.
ـ داداش، این «مسئول امنیت» بودن خیلی بهت چسبیدهها!
محمدطاها اخم کرد.
ـ مریم...
ـ باشه، باشه!
هانیه هم خندید.
برای چند لحظه فضای ماشین آرام شد.
اما هیچکدام نمیدانستیم فردا...
قرار است چه چیزی در انتظارمان باشد.
---
از زبان حامد
صبح نزدیک بود.
روی میز، سه پرونده قرار داشت.
پروندهی پدر هانیه.
پروندهی پدر محمدطاها.
و پروندهی خود محمدطاها.
صفحه آخر هر سه پرونده یک علامت مشترک داشت:
عقاب.
مرد روبهرویم پرسید:
ـ مطمئنی میخوای همهچیز رو بهشون بگی؟
ـ نه.
ـ پس چرا دعوتشون کردی؟
لبخند زدم.
ـ چون حقیقت وقتی نصفه گفته بشه، بیشتر از دروغ خطرناکه.
ـ و هانیه؟
به عکس او نگاه کردم.
ـ هانیه باید خودش تصمیم بگیره.
ـ بین چی؟
نگاهم را از عکس برنداشتم.
ـ بین اینکه به گذشته خانوادهاش برگرده...
مکث کردم.
ـ یا برای همیشه ازش فرار کنه.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
صدای فردی از پشت خط آمد:
ـ حامد، موسوی داره نزدیک میشه.
لبخند زدم.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
آرام جواب دادم:
ـ چون وقتشه پدرها و پسرها بالاخره با هم روبهرو بشن.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت هشتادونهم | قرار ساعت ده
از زبان هانیه
ساعت نهونیم صبح بود.
از وقتی بیدار شده بودم، مدام به پیام دیشب فکر میکردم.
«فردا ساعت ۱۰، تنها بیا.»
اما حالا محمدطاها کنارم بود و طبق معمول اجازه نمیداد حتی یک قدم تنها بردارم.
مریم کیفش را برداشت.
ـ منم میام.
محمدطاها گفت:
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون این دیدار ممکنه خطرناک باشه.
مریم اخم کرد.
ـ پس هانیه هم نباید بیاد.
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه باید بیاد.
مریم با تعجب گفت:
ـ چرا؟
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ چون این پرونده درباره خانواده اونه.
مریم آرام سر تکان داد.
ـ پس من هم خانوادهام.
محمدطاها خندید.
ـ تو خواهر منی، نه نیروی عملیاتی.
ـ خیلی خب آقای سرهنگ!
هانیه خندید.
ـ شما دوتا همیشه همینطوری با هم بحث میکنید؟
مریم گفت:
ـ از وقتی یادمه!
محمدطاها سرش را تکان داد.
ـ بیاید بریم.
---
از زبان محمدطاها
قرار بود ملاقات در یک ساختمان متروکه انجام شود.
اما من قبل از رسیدن، تمام اطراف را بررسی کردم.
دو نیروی پشتیبان در فاصله مناسب مستقر بودند.
کاظمی هم داخل خودرو بود.
به هانیه نگاه کردم.
ـ یادت باشه، از من فاصله نمیگیری.
ـ باشه.
ـ اگر گفتم برگرد، بدون سؤال برمیگردی.
ـ باشه.
ـ اگر کسی نزدیک شد...
هانیه با خنده گفت:
ـ میدونم. «پشت سر تو میمونم.»
لبخند زدم.
ـ خوبه.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
مریم از پشت سر گفت:
ـ خب، قرار عاشقانه که نیست! بریم دیگه!
هر دو همزمان گفتیم:
ـ مریم!
خندید.
ـ باشه، باشه!
---
از زبان هانیه
وارد ساختمان شدیم.
راهرو تاریک و خالی بود.
صدای قدمهایمان میپیچید.
در انتهای راهرو، یک در باز بود.
محمدطاها جلوتر رفت.
ـ من اول میرم.
وارد اتاق شد.
بعد برای من کنار رفت.
حامد آنجا ایستاده بود.
همان مردی که تمام این مدت فقط نامش را شنیده بودم.
وقتی چشمش به من افتاد، برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ خیلی شبیه پدرت شدی.
قلبم فشرده شد.
ـ شما واقعاً عموی منید؟
نگاهش نرم شد.
ـ بله، هانیه.
ـ پس چرا همه فکر میکردن مردید؟
حامد آه کشید.
ـ چون اگر زنده بودنم معلوم میشد، تو هم در خطر قرار میگرفتی.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا حالا خودت رو نشون دادی؟
حامد نگاهش کرد.
ـ چون دیگه نمیتونم از دور مراقبتش کنم.
ـ چه کسی دنبالش است؟
حامد مکث کرد.
ـ کامران.
محمدطاها گفت:
ـ کامران زندهست؟
ـ بله.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ چرا من؟
حامد مستقیم به من نگاه کرد.
ـ چون پدرت قبل از مرگش چیزی رو جایی پنهان کرد.
ـ چی؟
ـ اطلاعاتی که میتونه تمام شبکه رو نابود کنه.
محمدطاها پرسید:
ـ و کلید؟
حامد به دستم نگاه کرد.
ـ همون کلید، اولین سرنخه.
کلید را بیرون آوردم.
حامد آرام گفت:
ـ اما قفلش اینجا نیست.
ـ پس کجاست؟
حامد به محمدطاها نگاه کرد.
ـ در خانه پدرت.
محمدطاها اخم کرد.
ـ خانه پدر من؟
حامد سر تکان داد.
ـ پدرت سالها پیش چیزی رو برای روز مبادا اونجا پنهان کرد.
مریم آرام گفت:
ـ پس باید بریم اونجا.
حامد گفت:
ـ نه.
همه به او نگاه کردیم.
ـ چرا؟
ـ چون کسی قبل از شما به اونجا رفته.
محمدطاها فوراً جدی شد.
ـ کی؟
حامد یک عکس روی میز گذاشت.
در عکس، مردی جلوی خانه پدر محمدطاها ایستاده بود.
محمدطاها عکس را برداشت.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ این...
هانیه پرسید:
ـ کیه؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ رضا نادری.
حامد گفت:
ـ و این عکس برای همین صبحه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
محمدطاها گوشیاش را بیرون آورد.
ـ مریم، با تیم تماس بگیر.
ـ چی شده؟
ـ مقصد عوض شد.
نگاهش روی عکس ثابت ماند.
ـ باید قبل از نادری به خونه پدرم برسیم.
حامد آرام گفت:
ـ دیر نرسید، موسوی.
محمدطاها پرسید:
ـ چرا؟
حامد فقط یک جمله گفت:
ـ چون اگر نادری اون قفل رو باز کنه...
مکث کرد.
ـ اسم نفر پنجم شبکه هم برای همیشه فاش میشه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودم | خانهی پدر
از زبان محمدطاها
ماشین با سرعت در خیابان حرکت میکرد.
مریم کنارم نشسته بود و مدام با نیروها در تماس بود.
هانیه و کاظمی صندلی عقب بودند.
ـ چقدر تا خونه؟
مریم گوشی را نگاه کرد.
ـ حدود ده دقیقه.
ـ زیاده.
پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم.
هانیه آرام گفت:
ـ محمدطاها، آرومتر.
ـ نمیتونم.
ـ ممکنه تصادف کنیم.
نگاهش کردم.
ـ اگر نادری به خونه رسیده باشه، ممکنه چیزی رو پیدا کنه که نباید پیدا بشه.
ـ ولی من نمیخوام برای رسیدن به اونجا اتفاقی برات بیفته.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
همین جمله کافی بود تا کمی سرعت را کم کنم.
مریم از صندلی جلو لبخند زد.
ـ خب، این یکی جواب داد.
ـ مریم...
ـ چیزی نگفتم!
---
از زبان هانیه
وقتی به خانه رسیدیم، در حیاط نیمهباز بود.
محمدطاها فوراً پیاده شد.
ـ هیچکس وارد نشه.
نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند.
او به من نگاه کرد.
ـ تو داخل ماشین بمون.
ـ ولی...
ـ هانیه.
لحنش جدی بود.
ـ فقط این دفعه حرفم رو گوش کن.
سرم را تکان دادم.
ـ باشه.
محمدطاها و دو نفر از نیروها وارد خانه شدند.
چند دقیقه گذشت.
هیچ خبری نبود.
بعد صدای بیسیم آمد:
ـ طبقه پایین پاکه.
مریم کنارم نشست.
ـ داداش خوبه.
ـ میدونم.
اما دلشوره داشتم.
ناگهان صدای شکستن چیزی آمد.
از ماشین پیاده شدم.
مریم گفت:
ـ هانیه!
ـ نمیتونم همینجا بشینم.
به سمت خانه دویدم.
مریم پشت سرم آمد.
---
از زبان محمدطاها
صدای قدمها از طبقه بالا میآمد.
آرام به سمت پلهها رفتم.
ـ نادری!
مردی از بالای پلهها ظاهر شد.
همان مردی که در پرونده دیده بودم.
رضا نادری.
لبخند زد.
ـ بالاخره رسیدی.
ـ چی میخوای؟
ـ چیزی که پدرت سالها از ما پنهان کرد.
ـ به اون دست نمیزنی.
نادری خندید.
ـ هنوز هم مثل پدرت فکر میکنی میتونی همهچیز رو کنترل کنی.
ـ اشتباه کردی.
ـ نه.
یک قدم عقب رفت.
ـ من فقط یه اشتباه کردم.
ـ چی؟
ـ اینکه فکر کردم تو هیچوقت عاشق نمیشی.
خشکم زد.
ـ چی گفتی؟
ـ هانیه نقطه ضعف تو شده.
صدای هانیه از پایین آمد:
ـ محمدطاها!
برگشتم.
ـ هانیه، عقب برو!
اما نادری سریع از پنجرهی انتهای راهرو بیرون پرید.
به سمت پنجره دویدم.
دیر شده بود.
فرار کرده بود.
روی زمین فقط یک پاکت افتاده بود.
آن را برداشتم.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای محمدطاها؛ از طرف پدرت.»
هانیه کنارم رسید.
ـ چی نوشته؟
پاکت را باز کردم.
داخلش فقط یک جمله بود:
«پسرم، اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی دیگر وقتش رسیده حقیقت را بدانی.»
نفسم را حبس کردم.
صفحهی دوم را بیرون کشیدم.
چشمهایم روی اولین خط ثابت ماند.
«هانیه قرار نبود وارد این مأموریت شود.»
به هانیه نگاه کردم.
او هم متوجه شد.
ـ محمدطاها؟
نامه را پایین آوردم.
ـ این یعنی چی؟
پاسخی نداشتم.
صفحه بعد را خواندم.
و این بار...
اسم کسی را دیدم که اصلاً انتظارش را نداشتم.
«مریم...»
سرم را بلند کردم.
مریم چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
ـ داداش؟
نگاهش کردم.
برای اولین بار...
به خواهر خودم هم شک کردم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودویکم | تصمیم سرهنگ
از زبان محمدطاها
نامه هنوز در دستم بود.
اسم مریم روی صفحه دیده میشد، اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، صدای بیسیم بلند شد.
ـ موسوی، سرهنگ کاظمی روی خطه.
فوراً جواب دادم:
ـ وصلش کن.
صدای سرهنگ موسوی، پدرم، از پشت بیسیم آمد:
ـ محمدطاها، هانیه پیشته؟
ـ بله، پدر.
ـ خوبه. هر سهتاتون همین الان از اون خونه خارج بشید.
اخم کردم.
ـ چرا؟
ـ توضیحش رو بعداً میدم. فقط از اونجا خارج بشید.
ـ پدر، ما یک نامه پیدا کردیم.
چند ثانیه سکوت شد.
ـ چه نامهای؟
ـ از طرف شما.
این بار سکوت طولانیتر شد.
ـ من هیچ نامهای برای تو نذاشتم.
خشکم زد.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
نگاهم روی پاکت ثابت ماند.
ـ پس این نامه کار کیه؟
صدای پدرم جدیتر شد:
ـ محمدطاها، گوش کن. هیچکس حق نداره تو رو از هانیه جدا کنه.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
پدر ادامه داد:
ـ من خودم پیشنهاد عقد موقت شما رو دادم. قرار بود تا پایان مأموریت ازش مراقبت کنی. این تصمیم من بوده و هنوز هم پشتش هستم.
هانیه که صدای او را شنیده بود، آرام شد.
پدر گفت:
ـ و یک چیز دیگه...
ـ بله؟
ـ مراقب باش کسی از احساساتت علیه خودت استفاده نکنه.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ یعنی چی؟
صدای پدرم نرم شد.
ـ خودت وقتی زمانش برسه میفهمی.
تماس قطع شد.
---
از زبان هانیه
به محمدطاها نگاه کردم.
ـ پدرت گفت عقد رو خودش پیشنهاد داده؟
ـ آره.
لبخند کوچکی زدم.
ـ پس حداقل درباره این یکی خیالم راحت شد.
مریم کنارم ایستاده بود.
ـ من از اولم میگفتم بابا و داداش یه چیزی میدونن که ما نمیدونیم.
محمدطاها به نامه نگاه کرد.
ـ ولی این نامه واقعی نیست.
ـ پس چرا اسم مریم داخلشه؟
مریم اخم کرد.
ـ من خودم هم نمیدونم!
ناگهان صدای زنگ گوشی مریم آمد.
صفحه را نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ چی شده؟ ـ از محمدطاها پرسیدم.
مریم گوشی را به طرف او گرفت.
یک پیام آمده بود:
«اگر میخواهی برادرت زنده بماند، به هیچکس چیزی نگو.»
محمدطاها گوشی را گرفت.
ـ این شماره مال کیه؟
مریم سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ همه از خونه خارج میشیم.
مریم با نگرانی پرسید:
ـ داداش، منظورش از «برادرت» کیه؟
محمدطاها مکث کرد.
بعد آرام گفت:
ـ احتمالاً من.
---
از زبان محمدطاها
بیرون خانه، نیروها منتظر بودند.
هانیه کنار مریم ایستاده بود.
اما من یک چیز را متوجه شده بودم.
تهدید برای مریم ارسال شده بود، نه هانیه.
یعنی دشمن میخواست ما را از هم جدا کند.
گوشی را دوباره بررسی کردم.
پیام دوم رسید:
«مریم را از گروه جدا کن.»
سرم را بالا آوردم.
مریم به من نگاه کرد.
ـ داداش؟
گفتم:
ـ هیچکس از ما جدا نمیشه.
هانیه آرام گفت:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ فکر کنم اینا میخوان بین ما اختلاف بندازن.
نگاهش کردم.
ـ دقیقاً.
مریم گفت:
ـ پس قدم بعدیشون چیه؟
قبل از اینکه جواب بدهم، بیسیم روشن شد.
ـ جناب موسوی!
ـ بگو.
ـ یک خودرو مشکوک نزدیک محل زندگی هانیه دیده شده.
دستم مشت شد.
ـ پلاک؟
مأمور پلاک را خواند.
همان پلاکی بود که چند روز قبل جلوی بیمارستان دیده بودیم.
به هانیه نگاه کردم.
ـ باید بریم.
ـ کجا؟
ـ خونهات.
ـ چرا؟
ـ چون احتمال میدم...
مکث کردم.
ـ نفر بعدی که هدف قرار گرفته، خانواده تو باشن.
هانیه رنگش پرید.
مریم دستش را گرفت.
و من همان لحظه تصمیم گرفتم:
این بار دیگر فقط قرار نبود از هانیه مراقبت کنم.
قرار بود بفهمم چه کسی جرئت کرده خانوادهاش را تهدید کند.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...