🌙 پارت هشتادونهم | قرار ساعت ده
از زبان هانیه
ساعت نهونیم صبح بود.
از وقتی بیدار شده بودم، مدام به پیام دیشب فکر میکردم.
«فردا ساعت ۱۰، تنها بیا.»
اما حالا محمدطاها کنارم بود و طبق معمول اجازه نمیداد حتی یک قدم تنها بردارم.
مریم کیفش را برداشت.
ـ منم میام.
محمدطاها گفت:
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون این دیدار ممکنه خطرناک باشه.
مریم اخم کرد.
ـ پس هانیه هم نباید بیاد.
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه باید بیاد.
مریم با تعجب گفت:
ـ چرا؟
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ چون این پرونده درباره خانواده اونه.
مریم آرام سر تکان داد.
ـ پس من هم خانوادهام.
محمدطاها خندید.
ـ تو خواهر منی، نه نیروی عملیاتی.
ـ خیلی خب آقای سرهنگ!
هانیه خندید.
ـ شما دوتا همیشه همینطوری با هم بحث میکنید؟
مریم گفت:
ـ از وقتی یادمه!
محمدطاها سرش را تکان داد.
ـ بیاید بریم.
---
از زبان محمدطاها
قرار بود ملاقات در یک ساختمان متروکه انجام شود.
اما من قبل از رسیدن، تمام اطراف را بررسی کردم.
دو نیروی پشتیبان در فاصله مناسب مستقر بودند.
کاظمی هم داخل خودرو بود.
به هانیه نگاه کردم.
ـ یادت باشه، از من فاصله نمیگیری.
ـ باشه.
ـ اگر گفتم برگرد، بدون سؤال برمیگردی.
ـ باشه.
ـ اگر کسی نزدیک شد...
هانیه با خنده گفت:
ـ میدونم. «پشت سر تو میمونم.»
لبخند زدم.
ـ خوبه.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
مریم از پشت سر گفت:
ـ خب، قرار عاشقانه که نیست! بریم دیگه!
هر دو همزمان گفتیم:
ـ مریم!
خندید.
ـ باشه، باشه!
---
از زبان هانیه
وارد ساختمان شدیم.
راهرو تاریک و خالی بود.
صدای قدمهایمان میپیچید.
در انتهای راهرو، یک در باز بود.
محمدطاها جلوتر رفت.
ـ من اول میرم.
وارد اتاق شد.
بعد برای من کنار رفت.
حامد آنجا ایستاده بود.
همان مردی که تمام این مدت فقط نامش را شنیده بودم.
وقتی چشمش به من افتاد، برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ خیلی شبیه پدرت شدی.
قلبم فشرده شد.
ـ شما واقعاً عموی منید؟
نگاهش نرم شد.
ـ بله، هانیه.
ـ پس چرا همه فکر میکردن مردید؟
حامد آه کشید.
ـ چون اگر زنده بودنم معلوم میشد، تو هم در خطر قرار میگرفتی.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا حالا خودت رو نشون دادی؟
حامد نگاهش کرد.
ـ چون دیگه نمیتونم از دور مراقبتش کنم.
ـ چه کسی دنبالش است؟
حامد مکث کرد.
ـ کامران.
محمدطاها گفت:
ـ کامران زندهست؟
ـ بله.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ چرا من؟
حامد مستقیم به من نگاه کرد.
ـ چون پدرت قبل از مرگش چیزی رو جایی پنهان کرد.
ـ چی؟
ـ اطلاعاتی که میتونه تمام شبکه رو نابود کنه.
محمدطاها پرسید:
ـ و کلید؟
حامد به دستم نگاه کرد.
ـ همون کلید، اولین سرنخه.
کلید را بیرون آوردم.
حامد آرام گفت:
ـ اما قفلش اینجا نیست.
ـ پس کجاست؟
حامد به محمدطاها نگاه کرد.
ـ در خانه پدرت.
محمدطاها اخم کرد.
ـ خانه پدر من؟
حامد سر تکان داد.
ـ پدرت سالها پیش چیزی رو برای روز مبادا اونجا پنهان کرد.
مریم آرام گفت:
ـ پس باید بریم اونجا.
حامد گفت:
ـ نه.
همه به او نگاه کردیم.
ـ چرا؟
ـ چون کسی قبل از شما به اونجا رفته.
محمدطاها فوراً جدی شد.
ـ کی؟
حامد یک عکس روی میز گذاشت.
در عکس، مردی جلوی خانه پدر محمدطاها ایستاده بود.
محمدطاها عکس را برداشت.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ این...
هانیه پرسید:
ـ کیه؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ رضا نادری.
حامد گفت:
ـ و این عکس برای همین صبحه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
محمدطاها گوشیاش را بیرون آورد.
ـ مریم، با تیم تماس بگیر.
ـ چی شده؟
ـ مقصد عوض شد.
نگاهش روی عکس ثابت ماند.
ـ باید قبل از نادری به خونه پدرم برسیم.
حامد آرام گفت:
ـ دیر نرسید، موسوی.
محمدطاها پرسید:
ـ چرا؟
حامد فقط یک جمله گفت:
ـ چون اگر نادری اون قفل رو باز کنه...
مکث کرد.
ـ اسم نفر پنجم شبکه هم برای همیشه فاش میشه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودم | خانهی پدر
از زبان محمدطاها
ماشین با سرعت در خیابان حرکت میکرد.
مریم کنارم نشسته بود و مدام با نیروها در تماس بود.
هانیه و کاظمی صندلی عقب بودند.
ـ چقدر تا خونه؟
مریم گوشی را نگاه کرد.
ـ حدود ده دقیقه.
ـ زیاده.
پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم.
هانیه آرام گفت:
ـ محمدطاها، آرومتر.
ـ نمیتونم.
ـ ممکنه تصادف کنیم.
نگاهش کردم.
ـ اگر نادری به خونه رسیده باشه، ممکنه چیزی رو پیدا کنه که نباید پیدا بشه.
ـ ولی من نمیخوام برای رسیدن به اونجا اتفاقی برات بیفته.
برای لحظهای چیزی نگفتم.
همین جمله کافی بود تا کمی سرعت را کم کنم.
مریم از صندلی جلو لبخند زد.
ـ خب، این یکی جواب داد.
ـ مریم...
ـ چیزی نگفتم!
---
از زبان هانیه
وقتی به خانه رسیدیم، در حیاط نیمهباز بود.
محمدطاها فوراً پیاده شد.
ـ هیچکس وارد نشه.
نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند.
او به من نگاه کرد.
ـ تو داخل ماشین بمون.
ـ ولی...
ـ هانیه.
لحنش جدی بود.
ـ فقط این دفعه حرفم رو گوش کن.
سرم را تکان دادم.
ـ باشه.
محمدطاها و دو نفر از نیروها وارد خانه شدند.
چند دقیقه گذشت.
هیچ خبری نبود.
بعد صدای بیسیم آمد:
ـ طبقه پایین پاکه.
مریم کنارم نشست.
ـ داداش خوبه.
ـ میدونم.
اما دلشوره داشتم.
ناگهان صدای شکستن چیزی آمد.
از ماشین پیاده شدم.
مریم گفت:
ـ هانیه!
ـ نمیتونم همینجا بشینم.
به سمت خانه دویدم.
مریم پشت سرم آمد.
---
از زبان محمدطاها
صدای قدمها از طبقه بالا میآمد.
آرام به سمت پلهها رفتم.
ـ نادری!
مردی از بالای پلهها ظاهر شد.
همان مردی که در پرونده دیده بودم.
رضا نادری.
لبخند زد.
ـ بالاخره رسیدی.
ـ چی میخوای؟
ـ چیزی که پدرت سالها از ما پنهان کرد.
ـ به اون دست نمیزنی.
نادری خندید.
ـ هنوز هم مثل پدرت فکر میکنی میتونی همهچیز رو کنترل کنی.
ـ اشتباه کردی.
ـ نه.
یک قدم عقب رفت.
ـ من فقط یه اشتباه کردم.
ـ چی؟
ـ اینکه فکر کردم تو هیچوقت عاشق نمیشی.
خشکم زد.
ـ چی گفتی؟
ـ هانیه نقطه ضعف تو شده.
صدای هانیه از پایین آمد:
ـ محمدطاها!
برگشتم.
ـ هانیه، عقب برو!
اما نادری سریع از پنجرهی انتهای راهرو بیرون پرید.
به سمت پنجره دویدم.
دیر شده بود.
فرار کرده بود.
روی زمین فقط یک پاکت افتاده بود.
آن را برداشتم.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای محمدطاها؛ از طرف پدرت.»
هانیه کنارم رسید.
ـ چی نوشته؟
پاکت را باز کردم.
داخلش فقط یک جمله بود:
«پسرم، اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی دیگر وقتش رسیده حقیقت را بدانی.»
نفسم را حبس کردم.
صفحهی دوم را بیرون کشیدم.
چشمهایم روی اولین خط ثابت ماند.
«هانیه قرار نبود وارد این مأموریت شود.»
به هانیه نگاه کردم.
او هم متوجه شد.
ـ محمدطاها؟
نامه را پایین آوردم.
ـ این یعنی چی؟
پاسخی نداشتم.
صفحه بعد را خواندم.
و این بار...
اسم کسی را دیدم که اصلاً انتظارش را نداشتم.
«مریم...»
سرم را بلند کردم.
مریم چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
ـ داداش؟
نگاهش کردم.
برای اولین بار...
به خواهر خودم هم شک کردم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودویکم | تصمیم سرهنگ
از زبان محمدطاها
نامه هنوز در دستم بود.
اسم مریم روی صفحه دیده میشد، اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، صدای بیسیم بلند شد.
ـ موسوی، سرهنگ کاظمی روی خطه.
فوراً جواب دادم:
ـ وصلش کن.
صدای سرهنگ موسوی، پدرم، از پشت بیسیم آمد:
ـ محمدطاها، هانیه پیشته؟
ـ بله، پدر.
ـ خوبه. هر سهتاتون همین الان از اون خونه خارج بشید.
اخم کردم.
ـ چرا؟
ـ توضیحش رو بعداً میدم. فقط از اونجا خارج بشید.
ـ پدر، ما یک نامه پیدا کردیم.
چند ثانیه سکوت شد.
ـ چه نامهای؟
ـ از طرف شما.
این بار سکوت طولانیتر شد.
ـ من هیچ نامهای برای تو نذاشتم.
خشکم زد.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
نگاهم روی پاکت ثابت ماند.
ـ پس این نامه کار کیه؟
صدای پدرم جدیتر شد:
ـ محمدطاها، گوش کن. هیچکس حق نداره تو رو از هانیه جدا کنه.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
پدر ادامه داد:
ـ من خودم پیشنهاد عقد موقت شما رو دادم. قرار بود تا پایان مأموریت ازش مراقبت کنی. این تصمیم من بوده و هنوز هم پشتش هستم.
هانیه که صدای او را شنیده بود، آرام شد.
پدر گفت:
ـ و یک چیز دیگه...
ـ بله؟
ـ مراقب باش کسی از احساساتت علیه خودت استفاده نکنه.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ یعنی چی؟
صدای پدرم نرم شد.
ـ خودت وقتی زمانش برسه میفهمی.
تماس قطع شد.
---
از زبان هانیه
به محمدطاها نگاه کردم.
ـ پدرت گفت عقد رو خودش پیشنهاد داده؟
ـ آره.
لبخند کوچکی زدم.
ـ پس حداقل درباره این یکی خیالم راحت شد.
مریم کنارم ایستاده بود.
ـ من از اولم میگفتم بابا و داداش یه چیزی میدونن که ما نمیدونیم.
محمدطاها به نامه نگاه کرد.
ـ ولی این نامه واقعی نیست.
ـ پس چرا اسم مریم داخلشه؟
مریم اخم کرد.
ـ من خودم هم نمیدونم!
ناگهان صدای زنگ گوشی مریم آمد.
صفحه را نگاه کرد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
ـ چی شده؟ ـ از محمدطاها پرسیدم.
مریم گوشی را به طرف او گرفت.
یک پیام آمده بود:
«اگر میخواهی برادرت زنده بماند، به هیچکس چیزی نگو.»
محمدطاها گوشی را گرفت.
ـ این شماره مال کیه؟
مریم سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ همه از خونه خارج میشیم.
مریم با نگرانی پرسید:
ـ داداش، منظورش از «برادرت» کیه؟
محمدطاها مکث کرد.
بعد آرام گفت:
ـ احتمالاً من.
---
از زبان محمدطاها
بیرون خانه، نیروها منتظر بودند.
هانیه کنار مریم ایستاده بود.
اما من یک چیز را متوجه شده بودم.
تهدید برای مریم ارسال شده بود، نه هانیه.
یعنی دشمن میخواست ما را از هم جدا کند.
گوشی را دوباره بررسی کردم.
پیام دوم رسید:
«مریم را از گروه جدا کن.»
سرم را بالا آوردم.
مریم به من نگاه کرد.
ـ داداش؟
گفتم:
ـ هیچکس از ما جدا نمیشه.
هانیه آرام گفت:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ فکر کنم اینا میخوان بین ما اختلاف بندازن.
نگاهش کردم.
ـ دقیقاً.
مریم گفت:
ـ پس قدم بعدیشون چیه؟
قبل از اینکه جواب بدهم، بیسیم روشن شد.
ـ جناب موسوی!
ـ بگو.
ـ یک خودرو مشکوک نزدیک محل زندگی هانیه دیده شده.
دستم مشت شد.
ـ پلاک؟
مأمور پلاک را خواند.
همان پلاکی بود که چند روز قبل جلوی بیمارستان دیده بودیم.
به هانیه نگاه کردم.
ـ باید بریم.
ـ کجا؟
ـ خونهات.
ـ چرا؟
ـ چون احتمال میدم...
مکث کردم.
ـ نفر بعدی که هدف قرار گرفته، خانواده تو باشن.
هانیه رنگش پرید.
مریم دستش را گرفت.
و من همان لحظه تصمیم گرفتم:
این بار دیگر فقط قرار نبود از هانیه مراقبت کنم.
قرار بود بفهمم چه کسی جرئت کرده خانوادهاش را تهدید کند.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
https://abzarek.ir/service-p/msg/5316452
بفرمایید
جانم ....
ناشناس جدید
منتظرما😉
🌙 پارت نودودوم | خانهای که نباید خالی میبود
از زبان محمدطاها
ماشین با سرعت در خیابان حرکت میکرد.
هانیه ساکت بود و مریم مدام گوشیاش را چک میکرد.
ـ هنوز همون پیامه؟ ـ پرسیدم.
مریم گفت:
ـ نه.
ـ پس؟
گوشی را بالا آورد.
ـ پیام جدید اومده.
ـ بخون.
مریم با تردید گفت:
ـ «به خونه نرسید. دیر شده.»
اخمم درهم رفت.
ـ چی؟
هانیه آرام پرسید:
ـ یعنی چی دیر شده؟
ـ نمیدونم.
سرعت را بیشتر کردم.
ـ فقط باید زودتر برسیم.
---
از زبان هانیه
وقتی به خیابان خانهمان رسیدیم، اولین چیزی که دیدم چراغهای خاموش خانه بود.
ـ چرا چراغها خاموشه؟
مریم گفت:
ـ شاید کسی خونه نیست.
اما من میدانستم مادرم همیشه چراغ حیاط را روشن میگذاشت.
محمدطاها ماشین را متوقف کرد.
ـ هیچکس پیاده نشه.
دو نیرو جلو رفتند.
چند ثانیه بعد یکی از آنها برگشت.
ـ جناب، در بازه.
قلبم فرو ریخت.
ـ مامان...
خواستم پیاده شوم.
محمدطاها دستش را جلوی من گرفت.
ـ صبر کن.
ـ ولی مادرم...
ـ اول من میرم.
این بار حتی مریم هم شوخی نکرد.
محمدطاها وارد حیاط شد.
چند لحظه بعد صدایش از بیسیم آمد:
ـ داخل خونه کسی نیست.
با نگرانی پیاده شدم.
ـ یعنی چی کسی نیست؟
وارد خانه شدیم.
همهچیز بههم ریخته بود.
کشوها باز بودند.
چند کاغذ روی زمین افتاده بود.
عکسهای خانوادگی پاره شده بودند.
اما عجیبتر از همه...
روی دیوار اتاق پدرم با ماژیک نوشته شده بود:
«راز هنوز پیش توست.»
به نوشته خیره ماندم.
ـ من هیچ رازی ندارم...
محمدطاها آرام گفت:
ـ شاید داری، بدون اینکه بدونی.
همان لحظه چشمم به قاب عکس پدرم افتاد.
قاب روی زمین افتاده بود.
خم شدم تا آن را بردارم.
پشت عکس چیزی چسبیده بود.
یک پاکت کوچک.
روی آن نوشته شده بود:
«هانیه، فقط وقتی به محمدطاها اعتماد کردی بازش کن.»
نگاهم ناخودآگاه به محمدطاها رفت.
او هم به من نگاه میکرد.
ـ بازش کن.
ـ همینجا؟
ـ آره.
پاکت را باز کردم.
داخلش یک تکه کاغذ بود.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«کلید، برای باز کردن در نیست؛ برای پیدا کردن صاحب در است.»
مریم با تعجب گفت:
ـ این دیگه یعنی چی؟
محمدطاها کاغذ را گرفت و چند ثانیه به آن نگاه کرد.
ـ یعنی کلیدی که پیدا کردیم، احتمالاً برای یک در معمولی نیست.
ـ پس برای چیه؟ ـ پرسیدم.
محمدطاها جواب نداد.
چشمش روی علامت عقاب روی کلید ثابت مانده بود.
بعد ناگهان گفت:
ـ مریم، نقشه شهر رو بیار.
ـ الان؟
ـ همین الان.
---
از زبان محمدطاها
نقشه را روی میز پهن کردیم.
کلید را وسط نقشه گذاشتم.
علامت عقاب را دوباره بررسی کردم.
کاظمی نزدیک شد.
ـ این علامت رو قبلاً دیدم.
ـ کجا؟
ـ روی پروندههای قدیمی پدرت.
سرم را بلند کردم.
ـ پدرم؟
ـ بله.
یک نقطه روی نقشه نشان داد.
ـ اینجا.
نگاه کردم.
ـ انبار قدیمی؟
کاظمی سر تکان داد.
ـ سالهاست متروکهست.
هانیه گفت:
ـ یعنی کلید برای اونجاست؟
ـ احتمالاً.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
ـ موسوی.
صدای پدرم بود.
ـ محمدطاها، کجایی؟
ـ خونه هانیه.
ـ فوراً از اونجا خارج شو.
ـ چرا؟
صدایش جدی شد.
ـ چون کسی که به خانه هانیه رفته، دنبال کاغذ نبوده.
ـ پس دنبال چی بوده؟
مکث کرد.
ـ دنبال هانیه بوده.
قلبم فرو ریخت.
به هانیه نگاه کردم.
ـ چرا؟
پدرم گفت:
ـ چون حامد یک چیز مهم رو به من گفت.
ـ چی؟
ـ اون کلید فقط یک سرنخ نیست.
مکثی کرد.
ـ هانیه خودش بخشی از رمز پرونده است.
تماس قطع شد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
هانیه آرام پرسید:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ یعنی من چی رو نمیدونم؟
نگاهش کردم.
برای اولین بار، جوابش را واقعاً نمیدانستم.
اما یک چیز مشخص بود:
ماجرا دیگر فقط درباره گذشته پدرها نبود.
این بار...
خود هانیه در مرکز پرونده قرار گرفته بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوسوم | رمزِ هانیه
از زبان محمدطاها
بعد از حرف پدرم، چند ثانیه همه ساکت ماندیم.
هانیه آرام پرسید:
ـ «من بخشی از رمز پروندهام» یعنی چی؟
جوابی نداشتم.
کاظمی گفت:
ـ شاید سرهنگ موسوی منظورش اینه که پدرت اطلاعاتی رو به شکل خاصی به تو منتقل کرده.
هانیه با تعجب گفت:
ـ ولی من هیچ چیزی نمیدونم!
ـ ممکنه خودت ندونی.
به هانیه نگاه کردم.
ـ چیزی از بچگی یادت میاد که پدرت همیشه روی اون تأکید داشته باشه؟
هانیه کمی فکر کرد.
ـ یه چیز.
ـ چی؟
ـ بابا همیشه میگفت اگر یه روز گم شدی، به جایی برو که اولین بار با من اونجا عکس گرفتی.
مریم گفت:
ـ کجا؟
هانیه آهسته جواب داد:
ـ گلخانه قدیمی کنار باغمون.
کاظمی فوراً به من نگاه کرد.
ـ همون جایی که پرونده عقاب ازش شروع شد.
---
از زبان هانیه
سرم را بالا آوردم.
ـ یعنی بابام از همون موقع میدونسته؟
محمدطاها گفت:
ـ احتمالاً.
ـ پس چرا منو درگیر نکرد؟
ـ چون میخواسته ازت محافظت کنه.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ تو هم اگر جای بابام بودی، همین کار رو میکردی؟
نگاهم کرد.
ـ اگر برای حفظ جانت لازم بود، بله.
لبخند تلخی زدم.
ـ حتی اگر ازت متنفر میشدم؟
مکث کرد.
ـ حتی اون موقع.
قلبم لرزید.
مریم که متوجه نگاه ما شده بود، آهسته گفت:
ـ خب... فکر کنم بهتره بریم سراغ گلخانه.
محمدطاها سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
---
از زبان محمدطاها
قبل از حرکت، با پدرم تماس گرفتم.
ـ پدر، ما میریم گلخانه قدیمی.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ محمدطاها، اونجا نرو.
ـ چرا؟
ـ چون احتمال میدم تحت نظر باشه.
ـ پس دقیقاً همون جاییه که باید بریم.
صدای پدرم جدی شد.
ـ این مأموریت از اول برای محافظت از هانیه بود، نه کشوندنش وسط درگیری.
ـ میدونم.
ـ پس مراقبش باش.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ همیشه.
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ یه چیز دیگه.
ـ چی؟
ـ یادت نره عقد موقت شما برای امنیت هانیه بود. تصمیمی که خودم پیشنهاد دادم.
نگاهم به هانیه افتاد.
ـ میدونم.
پدر گفت:
ـ اما احساساتی که بعد از اون شکل میگیره، دیگه تصمیم من نیست.
تماس قطع شد.
چند لحظه همانطور به گوشی خیره ماندم.
مریم از کنارم گفت:
ـ بابا خیلی چیزا میفهمه!
اخم کردم.
ـ مریم.
خندید.
ـ هیچی نگفتم!
---
از زبان هانیه
وقتی به گلخانه رسیدیم، هوا رو به تاریکی میرفت.
ساختمان قدیمی و متروکه بود.
در چوبی نیمهباز مانده بود.
محمدطاها جلو رفت.
ـ همه پشت سر من.
وارد شدیم.
بوی خاک و برگهای خشکشده در فضا پیچیده بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان چشمم به دیوار افتاد.
یک علامت عقاب روی آن حک شده بود.
ـ این همون علامته...
محمدطاها نزدیک شد.
کنار علامت، یک سوراخ کوچک وجود داشت.
کلید را بیرون آوردم.
ـ فکر کنم برای اینه.
محمدطاها دستش را روی دستم گذاشت.
ـ صبر کن.
ـ چرا؟
ـ اول بررسیش میکنیم.
چند ثانیه بعد مطمئن شدیم خطری وجود ندارد.
کلید را داخل سوراخ گذاشتم.
تق!
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن یک محفظه کوچک مخفی بود.
داخلش...
یک دفترچه قدیمی قرار داشت.
آن را بیرون آوردم.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده کریمی ـ محرمانه»
صفحه اول را باز کردم.
اولین جمله را که خواندم، نفسم بند آمد.
«اگر این دفتر به دست هانیه رسید، یعنی سرهنگ موسوی نتوانسته از او دور نگهش دارد.»
محمدطاها با تعجب گفت:
ـ سرهنگ موسوی؟
صفحه را جلوتر بردم.
خط بعدی را خواندم:
«هانیه باید از محمدطاها جدا نشود؛ چون تنها کسی که میتواند از او محافظت کند، خودش است.»
مریم با تعجب گفت:
ـ یعنی پدرت از سالها قبل میدونسته؟
دفتر را ورق زدم.
صفحه بعد فقط یک جمله داشت:
«اما چیزی که محمدطاها هنوز نمیداند، این است که دشمن اصلی از داخل خانواده خودش است.»
خشکم زد.
آرام سرم را بالا آوردم.
محمدطاها به صفحه خیره شده بود.
ـ از داخل خانواده من؟
همان لحظه صدای درِ گلخانه بسته شد.
تق!
همه برگشتیم.
چراغها خاموش شدند.
و صدای مردی در تاریکی پیچید:
ـ بالاخره پیداش کردید.
محمدطاها دستم را گرفت.
صدایش آرام اما محکم بود:
ـ هانیه، پشت سر من.
صدای مرد دوباره آمد:
ـ موسوی... این بار دیگه نمیتونی نجاتش بدی.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوچهارم | دشمن از نزدیک
از زبان محمدطاها
دستم را جلوی هانیه گرفتم.
ـ هیچکس تکون نخوره.
صدای مرد از تاریکی آمد:
ـ هنوز هم همون محمدطاهای سابقی... همیشه فکر میکنی میتونی همه رو نجات بدی.
گفتم:
ـ خودت رو نشون بده.
چراغ کوچکی روشن شد.
مرد چند قدم جلو آمد.
رضا نادری.
مریم با تعجب گفت:
ـ اینجا چی کار میکنی؟
نادری لبخند زد.
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم.
نگاهش روی دفترچه بود.
ـ اون دفتر متعلق به ماست.
هانیه محکم دفترچه را گرفت.
ـ نه.
نادری خندید.
ـ دختر شجاعی شدی.
یک قدم جلو آمد.
من بین او و هانیه ایستادم.
ـ یک قدم دیگه برداری، دستگیر میشی.
ـ دستگیر؟
خندید.
ـ موسوی، هنوز فکر میکنی این بازی با قانون جلو میره؟
بیسیمم را روشن کردم.
ـ تیم، موقعیت ما لو رفته. آماده ورود باشید.
نادری برای اولین بار لبخندش محو شد.
ـ نیروهات نمیرسن.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ چون...
به سقف اشاره کرد.
ـ قبل از شما اینجا رو محاصره کردیم.
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
نگاهم را به اطراف چرخاندم.
حداقل سه خروجی داشتیم.
باید هانیه را از اینجا خارج میکردم.
---
از زبان هانیه
نادری ناگهان گفت:
ـ هانیه، دفترچه رو بده.
ـ چرا؟
ـ چون اگر ندیش، حقیقتی که درباره پدرت میدونی برات خیلی سنگین میشه.
گفتم:
ـ من چیزی درباره پدرم نمیدونم.
لبخند زد.
ـ دقیقاً.
مکث کرد.
ـ چون پدرت خیلی چیزها رو ازت پنهان کرده.
محمدطاها گفت:
ـ بس کن.
نادری به او نگاه کرد.
ـ تو هنوز نمیفهمی.
ـ چی رو؟
ـ این دختر فقط هدف نیست.
نگاهش روی من ثابت شد.
ـ اون وارث یک راز بزرگه.
قلبم تند زد.
ـ چه رازی؟
نادری جواب نداد.
دفترچه را ورق زد.
آخرین صفحه یک عکس داشت.
عکس من...
وقتی بچه بودم.
کنار پدرم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«کلید اصلی، در اختیار هانیه است.»
ـ این یعنی چی؟ ـ پرسیدم.
نادری گفت:
ـ خودت باید بفهمی.
محمدطاها آرام گفت:
ـ هانیه، به حرفش گوش نده.
اما من برای اولین بار احساس کردم باید حقیقت را بفهمم.
ـ نه.
همه به من نگاه کردند.
ـ این بار میخوام بدونم.
---
از زبان محمدطاها
هانیه یک قدم جلو آمد.
فوراً دستش را گرفتم.
ـ نه.
ـ محمدطاها...
ـ این آدم دنبال تحریک کردنتونه.
نادری لبخند زد.
ـ ببین؟
رو به هانیه گفت:
ـ حتی الان هم اجازه نمیده خودت تصمیم بگیری.
هانیه به من نگاه کرد.
ـ من بهت اعتماد دارم.
نادری برای لحظهای ساکت شد.
هانیه ادامه داد:
ـ ولی اعتماد کردن به محمدطاها به معنی این نیست که نمیخوام حقیقت رو بدونم.
به او نگاه کردم.
ـ حق داری.
نادری خندید.
ـ پس دفترچه رو باز کن.
هانیه آخرین صفحه را باز کرد.
یک کاغذ کوچک داخل جلد بود.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر هانیه به این مرحله رسید، نام نفر پنجم را به او بگویید.»
نادری آرام گفت:
ـ بالاخره وقتش رسید.
هانیه پرسید:
ـ نفر پنجم کیه؟
نادری لبخند زد.
ـ کسی که هر روز کنارتونه.
مریم ناگهان گفت:
ـ منظورت...
نادری نگاهش را به مریم دوخت.
ـ نه.
بعد به من نگاه کرد.
ـ خودت، موسوی.
سکوت.
هانیه با ناباوری به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها؟
اخم کردم.
ـ دروغه.
نادری خندید.
ـ پس چرا اسمش در پرونده هست؟
در همان لحظه صدای بیسیم آمد:
ـ جناب موسوی، یک خبر فوری.
ـ بگو.
ـ ما پرونده اصلی رو بررسی کردیم.
مکث.
ـ اسم شما در فهرست اعضای شبکه ثبت شده.
هانیه خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای پدرم از بیسیم آمد:
ـ محمدطاها، به هیچکس اعتماد نکن.
و بعد...
ارتباط قطع شد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوپنجم | پروندهی جعلی
از زبان محمدطاها
صدای پدرم هنوز در ذهنم بود:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
نگاهم را از بیسیم گرفتم و به نادری دوختم.
ـ این پرونده جعلیه.
نادری خندید.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
ـ از کجا؟
ـ چون اگر اسم من واقعاً توی شبکه بود، پدرم هیچوقت اجازه نمیداد من مسئول حفاظت از هانیه باشم.
نادری برای چند لحظه ساکت شد.
بعد گفت:
ـ شاید خودش هم بخشی از بازیه.
ـ پدرم خودش پیشنهاد عقد موقت من و هانیه رو داد.
هانیه آرام نگاهم کرد.
ـ برای اینکه از من محافظت کنی...
ـ دقیقاً.
نادری گفت:
ـ و شاید همین ازدواج موقت، بهترین راه برای نزدیک شدن به هانیه بوده.
این بار هانیه جلو آمد.
ـ نه.
نادری نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ من محمدطاها رو میشناسم.
مکث کرد.
ـ اگر قرار بود از من سوءاستفاده کنه، بارها فرصت داشت.
لبخند نادری محو شد.
ـ هانیه...
ـ نه.
صدایم لرزید، اما ادامه دادم:
ـ تو نمیتونی اعتماد من به اون رو با چند تا کاغذ خراب کنی.
محمدطاها برای لحظهای به من نگاه کرد.
در نگاهش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.
آرامش.
---
از زبان مریم
گوشیام دوباره لرزید.
پیامی از پدر بود.
«مریم، محمدطاها را از گلخانه خارج کن. اطلاعات پرونده دستکاری شده.»
فوراً پیام را به داداش نشان دادم.
ـ بابا فهمیده.
محمدطاها گوشی را گرفت.
ـ پس پرونده جعلیه.
کاظمی جلو آمد.
ـ اگر دستکاری شده باشه، باید نسخه اصلی رو پیدا کنیم.
نادری با عصبانیت گفت:
ـ هیچ نسخه اصلیای وجود نداره.
کاظمی لبخند کوتاهی زد.
ـ پس چرا اینقدر نگرانشی؟
نادری چیزی نگفت.
محمدطاها همان لحظه متوجه شد.
ـ مریم، چراغها رو روشن کن.
ـ چرا؟
ـ فقط انجامش بده.
مریم به سمت جعبه برق رفت.
چند ثانیه بعد چراغها روشن شدند.
نادری دستش را داخل جیبش برد.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ دستت رو بیار بیرون!
نادری عقب رفت.
اما کاظمی سریع جلو رفت و او را خلع سلاح کرد.
چند لحظه بعد نیروها هم وارد گلخانه شدند.
نادری دستگیر شد.
اما قبل از اینکه ببرندش، برگشت و به هانیه نگاه کرد.
ـ فکر میکنی اینجا تموم شد؟
هانیه چیزی نگفت.
نادری لبخند زد.
ـ هنوز نمیدونی چرا پدرت تو رو انتخاب کرد.
محمدطاها جلو رفت.
ـ کافیه.
نادری را از گلخانه بیرون بردند.
---
از زبان هانیه
وقتی همهچیز آرام شد، دوباره به دفترچه نگاه کردم.
یک صفحه هنوز باقی مانده بود.
صفحهای که نادری نتوانسته بود پارهاش کند.
بازش کردم.
خط پدرم بود.
«هانیه جان، اگر روزی محمدطاها را دیدی، از او نترس. من به او اعتماد دارم.»
اشک در چشمهایم جمع شد.
محمدطاها کنارم ایستاد.
ـ چی نوشته؟
کاغذ را به او دادم.
خواند.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
ـ پدرت آدم بزرگی بود.
لبخند زدم.
ـ تو هم همیشه بهش اعتماد داشتی؟
ـ بله.
ـ حتی قبل از اینکه منو بشناسی؟
ـ آره.
نگاهش کردم.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
ـ چون قرار نبود گذشته پدرت، زندگی امروزت رو خراب کنه.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ و هنوز هم نمیخوام خرابش کنه.
مریم از پشت سر گفت:
ـ خب، حالا که همهچی آروم شده، میتونیم بریم خونه؟
هر سه خندیدیم.
اما گوشی محمدطاها دوباره زنگ خورد.
این بار پدرش بود.
ـ موسوی.
صدای سرهنگ جدی بود:
ـ نادری فقط یکی از مهرههاست.
محمدطاها پرسید:
ـ نفر بعدی؟
ـ کسی که از همه نزدیکتره.
ـ کی؟
چند ثانیه سکوت شد.
سرهنگ گفت:
ـ هنوز مطمئن نیستم.
محمدطاها اخم کرد.
ـ پدر...
ـ فقط یک چیز رو بدون.
ـ چی؟
صدای سرهنگ آرام شد:
ـ عقد موقت تو و هانیه برای من فقط یک تصمیم مأموریتی نبود.
محمدطاها ساکت شد.
ـ یعنی چی؟
سرهنگ جواب داد:
ـ بعداً میفهمی.
تماس قطع شد.
محمدطاها به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
و من برای اولین بار فهمیدم...
حتی پدر محمدطاها هم چیزی را از ما پنهان کرده بود.
اما این بار...
شاید آن راز دربارهی خطر نبود.
شاید دربارهی آیندهی من و محمدطاها بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوششم | حرفی که نباید شنیده میشد
از زبان محمدطاها
بعد از تماس پدرم، چند دقیقه در سکوت گذشت.
هانیه روبهرویم ایستاده بود.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ پدرت چی گفت؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم.
ـ گفت بعداً توضیح میده.
هانیه اخم کوچکی کرد.
ـ همه همینو میگن؛ «بعداً توضیح میدم».
مریم خندید.
ـ راست میگه داداش. شماها کلاً عاشق راز و رمزید!
نگاهش کردم.
ـ مریم، تو هم کم راز نداری.
مریم ناگهان ساکت شد.
هانیه متوجه شد.
ـ چی شد؟
مریم دستپاچه گفت:
ـ هیچی.
ـ مریم؟
ـ گفتم هیچی!
اما نگاهش برای لحظهای روی زمین افتاد.
متوجه شدم.
ـ مریم، چیزی میدونی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
قبل از اینکه بیشتر سؤال کنم، کاظمی وارد اتاق شد.
ـ موسوی، باید بریم.
ـ چرا؟
ـ نادری بازداشت شده، ولی هنوز کسی که پشتشه پیدا نشده.
سر تکان دادم.
ـ هانیه و مریم رو ببرین مقر.
هانیه فوراً گفت:
ـ من هم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها!
ـ این بار بحث مأموریت نیست. تو باید جای امن باشی.
هانیه آرام گفت:
ـ پس تو کجا میری؟
ـ دنبال کسی که این بازی رو شروع کرده.
چشمهایش پر از نگرانی شد.
ـ مراقب خودت باش.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ همیشه.
---
از زبان هانیه
مریم کنارم نشست.
چند دقیقه هیچکدام حرف نزدیم.
بعد آرام پرسیدم:
ـ مریم؟
ـ بله؟
ـ واقعاً چیزی نمیدونی؟
مریم نگاهش را از من گرفت.
ـ چرا اینو میپرسی؟
ـ چون وقتی محمدطاها درباره رازت پرسید، رنگت پرید.
مریم آه کشید.
ـ هانیه، من نمیخوام بین تو و داداشم چیزی خراب بشه.
ـ یعنی چیزی هست؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ یه چیز کوچیک میدونم.
ـ چی؟
ـ قبل از شروع مأموریت، بابا با محمدطاها حرف زد.
ـ درباره من؟
ـ آره.
قلبم تندتر زد.
ـ چی گفت؟
مریم مکث کرد.
ـ گفت اگر قرار شد عقد موقت انجام بشه، محمدطاها باید خودش تصمیم بگیره.
ـ خب؟
ـ ولی بعدش یه جمله عجیب گفت.
ـ چی؟
مریم آرام زمزمه کرد:
ـ «شاید این مأموریت بیشتر از چیزی که فکر میکنی طول بکشه.»
خشکم زد.
ـ یعنی چی؟
مریم شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
---
از زبان محمدطاها
وارد اتاق بازجویی شدم.
نادری روبهرویم نشسته بود.
ـ خب موسوی، اومدی جواب سؤالهات رو بگیری؟
ـ اسم کسی که پشتته رو بگو.
خندید.
ـ هنوز هم مستقیم سر اصل مطلب میری.
پرونده را روی میز گذاشتم.
ـ این پرونده دستکاری شده.
ـ شاید.
ـ ولی تو نسخه اصلی رو دیدی.
لبخند زد.
ـ شاید.
دستم را روی میز گذاشتم.
ـ نادری.
نگاهم کرد.
ـ بگو.
ـ کسی که دنبال هانیه است، فقط اطلاعات پرونده رو نمیخواد.
ساکت شد.
ـ چی میخواد؟
نادری چند ثانیه به من خیره ماند.
بعد گفت:
ـ هانیه رو.
ـ چرا؟
ـ چون پدرش قبل از مرگش یک راز بزرگ رو به اون سپرد.
ـ چه رازی؟
نادری لبخند زد.
ـ خودش باید یادش بیاد.
ـ یعنی چی؟
ـ هانیه وقتی بچه بود، یک اتفاق رو دیده.
نفسم بند آمد.
ـ چه اتفاقی؟
نادری نزدیکتر شد.
ـ کسی که پدرش رو تهدید کرد.
برای لحظهای همهچیز در ذهنم متوقف شد.
ـ اون آدم کی بود؟
نادری لبخند زد.
ـ همینجا مشکل شروع میشه.
ـ چرا؟
ـ چون هانیه اون آدم رو میشناسه.
ـ کیه؟
نادری گفت:
ـ یکی از آدمهایی که هنوز بهش اعتماد داره.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره پدرم بود.
جواب دادم.
صدایش عجیب بود:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ هر چیزی نادری گفت، باور نکن.
ـ پدر، چرا؟
چند ثانیه سکوت.
ـ چون نادری از اول مأموریت...
مکث کرد.
ـ تو رو هدف گرفته بود، نه هانیه رو.
تماس قطع شد.
به نادری نگاه کردم.
او فقط لبخند زد.
و همان لحظه فهمیدم...
این پرونده خیلی شخصیتر از چیزی شده که تصور میکردم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوهفتم | چیزی که محمدطاها نمیدانست
از زبان محمدطاها
صدای پدرم هنوز در گوشم بود:
«نادری از اول مأموریت تو رو هدف گرفته بود، نه هانیه رو.»
گوشی را پایین آوردم.
نادری لبخند میزد.
ـ حالا فهمیدی؟
ـ چی رو؟
ـ اینکه این پرونده از اول درباره هانیه نبود.
ـ پس درباره کی بود؟
نادری کمی جلو آمد.
ـ درباره تو.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون پدرت سالها قبل یک تصمیم گرفت که هنوز عواقبش ادامه داره.
ـ چه تصمیمی؟
نادری خندید.
ـ بهتره اینو از خودش بپرسی.
از اتاق بیرون آمدم.
کاظمی منتظرم بود.
ـ چی گفت؟
ـ میگه هدف اصلی من بودم.
کاظمی اخم کرد.
ـ احتمالاً میخواد ذهنت رو منحرف کنه.
ـ پدرم هم همینو گفت.
ـ پس بهش اعتماد نکن.
سرم را تکان دادم.
اما یک سؤال در ذهنم بود:
اگر هدف من بودم، پس چرا هانیه در خطر افتاده بود؟
---
از زبان هانیه
در مقر منتظر محمدطاها بودم.
مریم کنارم نشسته بود.
ـ هنوز نیومده؟
ـ نه.
گوشی را نگاه کردم.
هیچ پیامی نبود.
دلم شور میزد.
ناگهان صدای قدمهایش را شنیدم.
سرم را بالا آوردم.
ـ محمدطاها!
وارد اتاق شد.
چهرهاش خسته بود.
ـ خوبی؟
ـ آره.
اما میدانستم چیزی درست نیست.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
ـ دروغ نگو.
مکث کرد.
ـ نادری گفت هدف اصلی من بودم.
تعجب کردم.
ـ تو؟
ـ آره.
ـ پس چرا من؟
محمدطاها جواب نداد.
ـ شاید برای اینکه به تو برسه، باید از من استفاده میکرد.
هانیه آهسته گفت:
ـ یا شاید...
ـ چی؟
ـ شاید چون من برای تو مهم شدم.
سکوت کرد.
نگاهش کردم.
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ من از این نمیترسم که تو مسئول مأموریتی.
مکث کردم.
ـ از این میترسم که یه روز مأموریت تموم بشه و دیگه نباشی.
چشمهایش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند.
اما چیزی نگفت.
فقط آرام گفت:
ـ هنوز خیلی زوده درباره اون روز فکر کنیم.
لبخند تلخی زدم.
ـ باشه.
---
از زبان مریم
از اتاق بیرون آمدم.
گوشیام دوباره لرزید.
یک پیام ناشناس.
«مریم، اگر میخواهی حقیقت را درباره برادرت بدانی، ساعت ۸ به پارک قدیمی بیا.»
نگاهم روی پیام خشک شد.
نمیخواستم کسی بفهمد.
گوشی را خاموش کردم.
اما محمدطاها از پشت سر گفت:
ـ مریم؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ چرا رنگت پریده؟
ـ چیزی نیست.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لبخند زدم.
ـ فقط خستهام.
او چیزی نگفت.
اما نگاهش نشان میداد باور نکرده.
من هم نمیدانستم چه کار کنم.
اگر میرفتم، شاید وارد یک تله میشدم.
اگر نمیرفتم...
شاید حقیقتی را از دست میدادم که سالها پنهان مانده بود.
---
از زبان محمدطاها
ساعت نزدیک هشت بود.
هانیه کنار پنجره ایستاده بود.
مریم هم ساکت بود.
به هر دو نگاه کردم.
یک حس بد داشتم.
گوشیام را برداشتم.
پیامی آمد:
«اگر میخواهی بفهمی چه کسی پشت پرونده است، به پارک قدیمی بیا.»
همان لحظه فهمیدم.
پیام مریم هم احتمالاً از همان فرستنده بود.
به مریم نگاه کردم.
ـ تو هم پیام گرفتی؟
مریم خشکش زد.
ـ داداش...
ـ جواب بده.
گوشیاش را آرام نشانم داد.
پیام را خواندم.
ـ پس تنها نمیری.
مریم گفت:
ـ ولی...
ـ هیچ «ولی»ای نداریم.
هانیه جلو آمد.
ـ من هم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، این بار نه.
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون اگر واقعاً هدف اصلی من باشم، نمیخوام تو هم دوباره وسط خطر قرار بگیری.
هانیه آرام گفت:
ـ من ازت جدا نمیشم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد لبخند خیلی کوتاهی زدم.
ـ همین جمله دقیقاً چیزیه که دشمن میخواد.
هانیه پرسید:
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون فهمیده...
مکث کردم.
ـ من وقتی تو کنارم نباشی، تمرکزم رو از دست میدم.
هانیه چیزی نگفت.
و من همان لحظه فهمیدم...
این دیگر فقط یک مأموریت نبود.
اما هنوز حاضر نبودم اسمش را بگذارم.
عشق.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...