🌙 پارت نودوچهارم | دشمن از نزدیک
از زبان محمدطاها
دستم را جلوی هانیه گرفتم.
ـ هیچکس تکون نخوره.
صدای مرد از تاریکی آمد:
ـ هنوز هم همون محمدطاهای سابقی... همیشه فکر میکنی میتونی همه رو نجات بدی.
گفتم:
ـ خودت رو نشون بده.
چراغ کوچکی روشن شد.
مرد چند قدم جلو آمد.
رضا نادری.
مریم با تعجب گفت:
ـ اینجا چی کار میکنی؟
نادری لبخند زد.
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم.
نگاهش روی دفترچه بود.
ـ اون دفتر متعلق به ماست.
هانیه محکم دفترچه را گرفت.
ـ نه.
نادری خندید.
ـ دختر شجاعی شدی.
یک قدم جلو آمد.
من بین او و هانیه ایستادم.
ـ یک قدم دیگه برداری، دستگیر میشی.
ـ دستگیر؟
خندید.
ـ موسوی، هنوز فکر میکنی این بازی با قانون جلو میره؟
بیسیمم را روشن کردم.
ـ تیم، موقعیت ما لو رفته. آماده ورود باشید.
نادری برای اولین بار لبخندش محو شد.
ـ نیروهات نمیرسن.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ چون...
به سقف اشاره کرد.
ـ قبل از شما اینجا رو محاصره کردیم.
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
نگاهم را به اطراف چرخاندم.
حداقل سه خروجی داشتیم.
باید هانیه را از اینجا خارج میکردم.
---
از زبان هانیه
نادری ناگهان گفت:
ـ هانیه، دفترچه رو بده.
ـ چرا؟
ـ چون اگر ندیش، حقیقتی که درباره پدرت میدونی برات خیلی سنگین میشه.
گفتم:
ـ من چیزی درباره پدرم نمیدونم.
لبخند زد.
ـ دقیقاً.
مکث کرد.
ـ چون پدرت خیلی چیزها رو ازت پنهان کرده.
محمدطاها گفت:
ـ بس کن.
نادری به او نگاه کرد.
ـ تو هنوز نمیفهمی.
ـ چی رو؟
ـ این دختر فقط هدف نیست.
نگاهش روی من ثابت شد.
ـ اون وارث یک راز بزرگه.
قلبم تند زد.
ـ چه رازی؟
نادری جواب نداد.
دفترچه را ورق زد.
آخرین صفحه یک عکس داشت.
عکس من...
وقتی بچه بودم.
کنار پدرم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«کلید اصلی، در اختیار هانیه است.»
ـ این یعنی چی؟ ـ پرسیدم.
نادری گفت:
ـ خودت باید بفهمی.
محمدطاها آرام گفت:
ـ هانیه، به حرفش گوش نده.
اما من برای اولین بار احساس کردم باید حقیقت را بفهمم.
ـ نه.
همه به من نگاه کردند.
ـ این بار میخوام بدونم.
---
از زبان محمدطاها
هانیه یک قدم جلو آمد.
فوراً دستش را گرفتم.
ـ نه.
ـ محمدطاها...
ـ این آدم دنبال تحریک کردنتونه.
نادری لبخند زد.
ـ ببین؟
رو به هانیه گفت:
ـ حتی الان هم اجازه نمیده خودت تصمیم بگیری.
هانیه به من نگاه کرد.
ـ من بهت اعتماد دارم.
نادری برای لحظهای ساکت شد.
هانیه ادامه داد:
ـ ولی اعتماد کردن به محمدطاها به معنی این نیست که نمیخوام حقیقت رو بدونم.
به او نگاه کردم.
ـ حق داری.
نادری خندید.
ـ پس دفترچه رو باز کن.
هانیه آخرین صفحه را باز کرد.
یک کاغذ کوچک داخل جلد بود.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر هانیه به این مرحله رسید، نام نفر پنجم را به او بگویید.»
نادری آرام گفت:
ـ بالاخره وقتش رسید.
هانیه پرسید:
ـ نفر پنجم کیه؟
نادری لبخند زد.
ـ کسی که هر روز کنارتونه.
مریم ناگهان گفت:
ـ منظورت...
نادری نگاهش را به مریم دوخت.
ـ نه.
بعد به من نگاه کرد.
ـ خودت، موسوی.
سکوت.
هانیه با ناباوری به من نگاه کرد.
ـ محمدطاها؟
اخم کردم.
ـ دروغه.
نادری خندید.
ـ پس چرا اسمش در پرونده هست؟
در همان لحظه صدای بیسیم آمد:
ـ جناب موسوی، یک خبر فوری.
ـ بگو.
ـ ما پرونده اصلی رو بررسی کردیم.
مکث.
ـ اسم شما در فهرست اعضای شبکه ثبت شده.
هانیه خشکش زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای پدرم از بیسیم آمد:
ـ محمدطاها، به هیچکس اعتماد نکن.
و بعد...
ارتباط قطع شد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوپنجم | پروندهی جعلی
از زبان محمدطاها
صدای پدرم هنوز در ذهنم بود:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
نگاهم را از بیسیم گرفتم و به نادری دوختم.
ـ این پرونده جعلیه.
نادری خندید.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
ـ از کجا؟
ـ چون اگر اسم من واقعاً توی شبکه بود، پدرم هیچوقت اجازه نمیداد من مسئول حفاظت از هانیه باشم.
نادری برای چند لحظه ساکت شد.
بعد گفت:
ـ شاید خودش هم بخشی از بازیه.
ـ پدرم خودش پیشنهاد عقد موقت من و هانیه رو داد.
هانیه آرام نگاهم کرد.
ـ برای اینکه از من محافظت کنی...
ـ دقیقاً.
نادری گفت:
ـ و شاید همین ازدواج موقت، بهترین راه برای نزدیک شدن به هانیه بوده.
این بار هانیه جلو آمد.
ـ نه.
نادری نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ من محمدطاها رو میشناسم.
مکث کرد.
ـ اگر قرار بود از من سوءاستفاده کنه، بارها فرصت داشت.
لبخند نادری محو شد.
ـ هانیه...
ـ نه.
صدایم لرزید، اما ادامه دادم:
ـ تو نمیتونی اعتماد من به اون رو با چند تا کاغذ خراب کنی.
محمدطاها برای لحظهای به من نگاه کرد.
در نگاهش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.
آرامش.
---
از زبان مریم
گوشیام دوباره لرزید.
پیامی از پدر بود.
«مریم، محمدطاها را از گلخانه خارج کن. اطلاعات پرونده دستکاری شده.»
فوراً پیام را به داداش نشان دادم.
ـ بابا فهمیده.
محمدطاها گوشی را گرفت.
ـ پس پرونده جعلیه.
کاظمی جلو آمد.
ـ اگر دستکاری شده باشه، باید نسخه اصلی رو پیدا کنیم.
نادری با عصبانیت گفت:
ـ هیچ نسخه اصلیای وجود نداره.
کاظمی لبخند کوتاهی زد.
ـ پس چرا اینقدر نگرانشی؟
نادری چیزی نگفت.
محمدطاها همان لحظه متوجه شد.
ـ مریم، چراغها رو روشن کن.
ـ چرا؟
ـ فقط انجامش بده.
مریم به سمت جعبه برق رفت.
چند ثانیه بعد چراغها روشن شدند.
نادری دستش را داخل جیبش برد.
محمدطاها فوراً گفت:
ـ دستت رو بیار بیرون!
نادری عقب رفت.
اما کاظمی سریع جلو رفت و او را خلع سلاح کرد.
چند لحظه بعد نیروها هم وارد گلخانه شدند.
نادری دستگیر شد.
اما قبل از اینکه ببرندش، برگشت و به هانیه نگاه کرد.
ـ فکر میکنی اینجا تموم شد؟
هانیه چیزی نگفت.
نادری لبخند زد.
ـ هنوز نمیدونی چرا پدرت تو رو انتخاب کرد.
محمدطاها جلو رفت.
ـ کافیه.
نادری را از گلخانه بیرون بردند.
---
از زبان هانیه
وقتی همهچیز آرام شد، دوباره به دفترچه نگاه کردم.
یک صفحه هنوز باقی مانده بود.
صفحهای که نادری نتوانسته بود پارهاش کند.
بازش کردم.
خط پدرم بود.
«هانیه جان، اگر روزی محمدطاها را دیدی، از او نترس. من به او اعتماد دارم.»
اشک در چشمهایم جمع شد.
محمدطاها کنارم ایستاد.
ـ چی نوشته؟
کاغذ را به او دادم.
خواند.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
ـ پدرت آدم بزرگی بود.
لبخند زدم.
ـ تو هم همیشه بهش اعتماد داشتی؟
ـ بله.
ـ حتی قبل از اینکه منو بشناسی؟
ـ آره.
نگاهش کردم.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
ـ چون قرار نبود گذشته پدرت، زندگی امروزت رو خراب کنه.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ و هنوز هم نمیخوام خرابش کنه.
مریم از پشت سر گفت:
ـ خب، حالا که همهچی آروم شده، میتونیم بریم خونه؟
هر سه خندیدیم.
اما گوشی محمدطاها دوباره زنگ خورد.
این بار پدرش بود.
ـ موسوی.
صدای سرهنگ جدی بود:
ـ نادری فقط یکی از مهرههاست.
محمدطاها پرسید:
ـ نفر بعدی؟
ـ کسی که از همه نزدیکتره.
ـ کی؟
چند ثانیه سکوت شد.
سرهنگ گفت:
ـ هنوز مطمئن نیستم.
محمدطاها اخم کرد.
ـ پدر...
ـ فقط یک چیز رو بدون.
ـ چی؟
صدای سرهنگ آرام شد:
ـ عقد موقت تو و هانیه برای من فقط یک تصمیم مأموریتی نبود.
محمدطاها ساکت شد.
ـ یعنی چی؟
سرهنگ جواب داد:
ـ بعداً میفهمی.
تماس قطع شد.
محمدطاها به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
و من برای اولین بار فهمیدم...
حتی پدر محمدطاها هم چیزی را از ما پنهان کرده بود.
اما این بار...
شاید آن راز دربارهی خطر نبود.
شاید دربارهی آیندهی من و محمدطاها بود.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوششم | حرفی که نباید شنیده میشد
از زبان محمدطاها
بعد از تماس پدرم، چند دقیقه در سکوت گذشت.
هانیه روبهرویم ایستاده بود.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ پدرت چی گفت؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم.
ـ گفت بعداً توضیح میده.
هانیه اخم کوچکی کرد.
ـ همه همینو میگن؛ «بعداً توضیح میدم».
مریم خندید.
ـ راست میگه داداش. شماها کلاً عاشق راز و رمزید!
نگاهش کردم.
ـ مریم، تو هم کم راز نداری.
مریم ناگهان ساکت شد.
هانیه متوجه شد.
ـ چی شد؟
مریم دستپاچه گفت:
ـ هیچی.
ـ مریم؟
ـ گفتم هیچی!
اما نگاهش برای لحظهای روی زمین افتاد.
متوجه شدم.
ـ مریم، چیزی میدونی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
قبل از اینکه بیشتر سؤال کنم، کاظمی وارد اتاق شد.
ـ موسوی، باید بریم.
ـ چرا؟
ـ نادری بازداشت شده، ولی هنوز کسی که پشتشه پیدا نشده.
سر تکان دادم.
ـ هانیه و مریم رو ببرین مقر.
هانیه فوراً گفت:
ـ من هم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها!
ـ این بار بحث مأموریت نیست. تو باید جای امن باشی.
هانیه آرام گفت:
ـ پس تو کجا میری؟
ـ دنبال کسی که این بازی رو شروع کرده.
چشمهایش پر از نگرانی شد.
ـ مراقب خودت باش.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ همیشه.
---
از زبان هانیه
مریم کنارم نشست.
چند دقیقه هیچکدام حرف نزدیم.
بعد آرام پرسیدم:
ـ مریم؟
ـ بله؟
ـ واقعاً چیزی نمیدونی؟
مریم نگاهش را از من گرفت.
ـ چرا اینو میپرسی؟
ـ چون وقتی محمدطاها درباره رازت پرسید، رنگت پرید.
مریم آه کشید.
ـ هانیه، من نمیخوام بین تو و داداشم چیزی خراب بشه.
ـ یعنی چیزی هست؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ یه چیز کوچیک میدونم.
ـ چی؟
ـ قبل از شروع مأموریت، بابا با محمدطاها حرف زد.
ـ درباره من؟
ـ آره.
قلبم تندتر زد.
ـ چی گفت؟
مریم مکث کرد.
ـ گفت اگر قرار شد عقد موقت انجام بشه، محمدطاها باید خودش تصمیم بگیره.
ـ خب؟
ـ ولی بعدش یه جمله عجیب گفت.
ـ چی؟
مریم آرام زمزمه کرد:
ـ «شاید این مأموریت بیشتر از چیزی که فکر میکنی طول بکشه.»
خشکم زد.
ـ یعنی چی؟
مریم شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
---
از زبان محمدطاها
وارد اتاق بازجویی شدم.
نادری روبهرویم نشسته بود.
ـ خب موسوی، اومدی جواب سؤالهات رو بگیری؟
ـ اسم کسی که پشتته رو بگو.
خندید.
ـ هنوز هم مستقیم سر اصل مطلب میری.
پرونده را روی میز گذاشتم.
ـ این پرونده دستکاری شده.
ـ شاید.
ـ ولی تو نسخه اصلی رو دیدی.
لبخند زد.
ـ شاید.
دستم را روی میز گذاشتم.
ـ نادری.
نگاهم کرد.
ـ بگو.
ـ کسی که دنبال هانیه است، فقط اطلاعات پرونده رو نمیخواد.
ساکت شد.
ـ چی میخواد؟
نادری چند ثانیه به من خیره ماند.
بعد گفت:
ـ هانیه رو.
ـ چرا؟
ـ چون پدرش قبل از مرگش یک راز بزرگ رو به اون سپرد.
ـ چه رازی؟
نادری لبخند زد.
ـ خودش باید یادش بیاد.
ـ یعنی چی؟
ـ هانیه وقتی بچه بود، یک اتفاق رو دیده.
نفسم بند آمد.
ـ چه اتفاقی؟
نادری نزدیکتر شد.
ـ کسی که پدرش رو تهدید کرد.
برای لحظهای همهچیز در ذهنم متوقف شد.
ـ اون آدم کی بود؟
نادری لبخند زد.
ـ همینجا مشکل شروع میشه.
ـ چرا؟
ـ چون هانیه اون آدم رو میشناسه.
ـ کیه؟
نادری گفت:
ـ یکی از آدمهایی که هنوز بهش اعتماد داره.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره پدرم بود.
جواب دادم.
صدایش عجیب بود:
ـ محمدطاها...
ـ بله؟
ـ هر چیزی نادری گفت، باور نکن.
ـ پدر، چرا؟
چند ثانیه سکوت.
ـ چون نادری از اول مأموریت...
مکث کرد.
ـ تو رو هدف گرفته بود، نه هانیه رو.
تماس قطع شد.
به نادری نگاه کردم.
او فقط لبخند زد.
و همان لحظه فهمیدم...
این پرونده خیلی شخصیتر از چیزی شده که تصور میکردم.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوهفتم | چیزی که محمدطاها نمیدانست
از زبان محمدطاها
صدای پدرم هنوز در گوشم بود:
«نادری از اول مأموریت تو رو هدف گرفته بود، نه هانیه رو.»
گوشی را پایین آوردم.
نادری لبخند میزد.
ـ حالا فهمیدی؟
ـ چی رو؟
ـ اینکه این پرونده از اول درباره هانیه نبود.
ـ پس درباره کی بود؟
نادری کمی جلو آمد.
ـ درباره تو.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون پدرت سالها قبل یک تصمیم گرفت که هنوز عواقبش ادامه داره.
ـ چه تصمیمی؟
نادری خندید.
ـ بهتره اینو از خودش بپرسی.
از اتاق بیرون آمدم.
کاظمی منتظرم بود.
ـ چی گفت؟
ـ میگه هدف اصلی من بودم.
کاظمی اخم کرد.
ـ احتمالاً میخواد ذهنت رو منحرف کنه.
ـ پدرم هم همینو گفت.
ـ پس بهش اعتماد نکن.
سرم را تکان دادم.
اما یک سؤال در ذهنم بود:
اگر هدف من بودم، پس چرا هانیه در خطر افتاده بود؟
---
از زبان هانیه
در مقر منتظر محمدطاها بودم.
مریم کنارم نشسته بود.
ـ هنوز نیومده؟
ـ نه.
گوشی را نگاه کردم.
هیچ پیامی نبود.
دلم شور میزد.
ناگهان صدای قدمهایش را شنیدم.
سرم را بالا آوردم.
ـ محمدطاها!
وارد اتاق شد.
چهرهاش خسته بود.
ـ خوبی؟
ـ آره.
اما میدانستم چیزی درست نیست.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
ـ دروغ نگو.
مکث کرد.
ـ نادری گفت هدف اصلی من بودم.
تعجب کردم.
ـ تو؟
ـ آره.
ـ پس چرا من؟
محمدطاها جواب نداد.
ـ شاید برای اینکه به تو برسه، باید از من استفاده میکرد.
هانیه آهسته گفت:
ـ یا شاید...
ـ چی؟
ـ شاید چون من برای تو مهم شدم.
سکوت کرد.
نگاهش کردم.
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ من از این نمیترسم که تو مسئول مأموریتی.
مکث کردم.
ـ از این میترسم که یه روز مأموریت تموم بشه و دیگه نباشی.
چشمهایش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند.
اما چیزی نگفت.
فقط آرام گفت:
ـ هنوز خیلی زوده درباره اون روز فکر کنیم.
لبخند تلخی زدم.
ـ باشه.
---
از زبان مریم
از اتاق بیرون آمدم.
گوشیام دوباره لرزید.
یک پیام ناشناس.
«مریم، اگر میخواهی حقیقت را درباره برادرت بدانی، ساعت ۸ به پارک قدیمی بیا.»
نگاهم روی پیام خشک شد.
نمیخواستم کسی بفهمد.
گوشی را خاموش کردم.
اما محمدطاها از پشت سر گفت:
ـ مریم؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ چرا رنگت پریده؟
ـ چیزی نیست.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لبخند زدم.
ـ فقط خستهام.
او چیزی نگفت.
اما نگاهش نشان میداد باور نکرده.
من هم نمیدانستم چه کار کنم.
اگر میرفتم، شاید وارد یک تله میشدم.
اگر نمیرفتم...
شاید حقیقتی را از دست میدادم که سالها پنهان مانده بود.
---
از زبان محمدطاها
ساعت نزدیک هشت بود.
هانیه کنار پنجره ایستاده بود.
مریم هم ساکت بود.
به هر دو نگاه کردم.
یک حس بد داشتم.
گوشیام را برداشتم.
پیامی آمد:
«اگر میخواهی بفهمی چه کسی پشت پرونده است، به پارک قدیمی بیا.»
همان لحظه فهمیدم.
پیام مریم هم احتمالاً از همان فرستنده بود.
به مریم نگاه کردم.
ـ تو هم پیام گرفتی؟
مریم خشکش زد.
ـ داداش...
ـ جواب بده.
گوشیاش را آرام نشانم داد.
پیام را خواندم.
ـ پس تنها نمیری.
مریم گفت:
ـ ولی...
ـ هیچ «ولی»ای نداریم.
هانیه جلو آمد.
ـ من هم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، این بار نه.
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون اگر واقعاً هدف اصلی من باشم، نمیخوام تو هم دوباره وسط خطر قرار بگیری.
هانیه آرام گفت:
ـ من ازت جدا نمیشم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد لبخند خیلی کوتاهی زدم.
ـ همین جمله دقیقاً چیزیه که دشمن میخواد.
هانیه پرسید:
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون فهمیده...
مکث کردم.
ـ من وقتی تو کنارم نباشی، تمرکزم رو از دست میدم.
هانیه چیزی نگفت.
و من همان لحظه فهمیدم...
این دیگر فقط یک مأموریت نبود.
اما هنوز حاضر نبودم اسمش را بگذارم.
عشق.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودوهشتم | پارک قدیمی
از زبان محمدطاها
ساعت هشت شب بود.
جلوی پارک قدیمی ایستاده بودیم.
من، مریم، هانیه و دو نفر از نیروها.
مریم آرام گفت:
ـ داداش، فکر میکنی واقعاً کسی میاد؟
ـ حتماً.
هانیه کنارم ایستاده بود.
ـ چرا اینجا؟
ـ چون کسی که پیام فرستاده، میخواد ما اینجا باشیم.
کاظمی از بیسیم گفت:
ـ اطراف تحت کنترله.
سر تکان دادم.
ـ خوبه.
چند دقیقه گذشت.
هیچکس نیامد.
بعد صدای پیام گوشی مریم بلند شد.
«تنها بیا.»
مریم گوشی را نشانم داد.
ـ داداش...
ـ نمیری.
ـ ولی اگر نرفتنم باعث بشه...
ـ مریم، تو خواهر منی. قرار نیست برای یک پیام ناشناس خودت رو به خطر بندازی.
مریم لبخند زد.
ـ باشه.
هانیه آرام گفت:
ـ فکر کنم دارن امتحانمون میکنن.
نگاهش کردم.
ـ دقیقاً.
---
از زبان هانیه
ناگهان صدایی از پشت سرمان آمد:
ـ خیلی خوبه... هنوز به هم اعتماد دارید.
برگشتیم.
مردی در فاصله چند متری ایستاده بود.
صورتش در تاریکی مشخص نبود.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ خودت رو معرفی کن.
مرد خندید.
ـ هنوز وقتش نرسیده.
ـ پس چرا ما رو اینجا کشوندی؟
ـ برای اینکه یک چیز رو بهتون ثابت کنم.
ـ چی؟
مرد به مریم اشاره کرد.
ـ از همه بیشتر به اون اعتماد داری.
محمدطاها اخم کرد.
ـ مریم خواهرمه.
ـ دقیقاً.
مرد گوشیای را بالا گرفت.
ـ اما اگر بدونی اون چه چیزی رو ازت پنهان کرده...
مریم رنگش پرید.
محمدطاها برگشت.
ـ مریم؟
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
مرد ادامه داد:
ـ بگو مریم.
ـ من...
مکث کرد.
ـ قبل از شروع مأموریت، یه چیزایی درباره هانیه میدونستم.
هانیه با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
مریم اشک در چشمهایش جمع شد.
ـ بابا بهم گفته بود مراقب تو باشم.
محمدطاها گفت:
ـ این که راز نیست.
مریم سرش را پایین انداخت.
ـ یه چیز دیگه هم گفت.
سکوت.
ـ گفت اگر روزی محمدطاها احساس کرد نمیتونه بدون هانیه ادامه بده...
مریم به برادرش نگاه کرد.
ـ نباید مجبورش کنم ازش جدا بشه.
محمدطاها برای چند ثانیه مات ماند.
مرد ناشناس خندید.
ـ حالا فهمیدی چرا این مأموریت از اول فرق داشت؟
محمدطاها با صدای سرد گفت:
ـ خودت رو نشون بده.
مرد قدمی جلو آمد.
نور چراغ روی صورتش افتاد.
هانیه نفسش بند آمد.
ـ شما...
مرد لبخند زد.
ـ بالاخره منو شناختی.
هانیه با ناباوری گفت:
ـ عموی من؟
حامد کریمی ایستاده بود.
اما این بار...
تنها نبود.
مرد دیگری پشت سرش ایستاده بود.
محمدطاها دستش را به سمت سلاحش برد.
حامد آرام گفت:
ـ اسلحه رو پایین بیار.
ـ چرا؟
ـ چون کسی که پشت سر منه...
مکث کرد.
ـ کسیه که سالها فکر میکردید مرده.
هانیه به مرد پشت سر حامد نگاه کرد.
چهرهاش را که دید، تمام بدنش لرزید.
ـ امکان نداره...
محمدطاها پرسید:
ـ هانیه، کیه؟
هانیه با صدای لرزان گفت:
ـ اون...
اشک از چشمش پایین افتاد.
ـ پدرمه.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت نودونهم | چیزی که هانیه میدانست
از زبان هانیه
هنوز حرف بابا توی ذهنم بود:
ـ «هانیه خودش قویترین مهره این پروندهست.»
بهش خیره شدم.
ـ بابا... من چی میدونم که خودم خبر ندارم؟
بابا آهی کشید و نزدیکم آمد.
ـ وقتی هفت سالت بود، یه اتفاق افتاد.
اخم کردم.
ـ چی؟
ـ اون شب، من و پدرت... ـ حامد را نشان داد ـ دنبال مدارکی بودیم که کامران میخواست بهشون دست پیدا کنه.
حامد گفت:
ـ اما کامران زودتر از ما رسید.
ـ بعدش چی شد؟
بابا جواب داد:
ـ تو اون شب چیزی دیدی.
با تعجب گفتم:
ـ من؟
ـ بله.
ـ چی دیدم؟
بابا مکث کرد.
ـ چهرهی کسی که به کامران اطلاعات میداد.
سکوت کردم.
ـ ولی من هفت سالم بود!
ـ برای همین چیزی به یادت نمونده.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا الان میگید هانیه کلیده؟
بابا گفت:
ـ چون ممکنه حافظهاش با یک نشونه فعال بشه.
مریم پرسید:
ـ چه نشونهای؟
بابا به کلیدی که در دستم بود اشاره کرد.
ـ همین علامت عقاب.
کلید را نگاه کردم.
ناگهان تصویر کوتاهی در ذهنم آمد.
یک اتاق تاریک...
صدای پدرم...
یک مرد با کت مشکی...
و یک جمله:
«به دختر نزدیک نشو.»
دستم را روی سرم گذاشتم.
ـ بابا...
همه به من نگاه کردند.
ـ من... یه چیزی یادم اومد.
محمدطاها فوراً کنارم آمد.
ـ چی دیدی؟
چشمهایم را بستم.
ـ اون مرد...
مکث کردم.
ـ انگار میشناختمش.
بابا پرسید:
ـ کی بود؟
آرام چشمهایم را باز کردم.
ـ کسی که الان هم میشناسمش.
سکوت همهجا را گرفت.
محمدطاها پرسید:
ـ کی؟
قبل از اینکه جواب بدهم، گوشی بابا زنگ خورد.
او جواب داد.
صدای طرف مقابل فقط یک جمله بود:
ـ «فهمیدن.»
بابا رنگش پرید.
ـ چی رو فهمیدن؟
تماس قطع شد.
حامد آرام گفت:
ـ یعنی چی؟
بابا به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ اونا فهمیدن حافظهات برگشته.
محمدطاها فوراً دستم را گرفت.
ـ پس از این لحظه، تنها نمیمونی.
به او نگاه کردم.
ـ فکر کردی تا حالا تنها بودم؟
لبخند زد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی از این به بعد بیشتر مراقبت میکنم.
مریم از کنارمان گفت:
ـ داداش، این دیگه مراقبت نیست... این رسماً نگرانیه!
محمدطاها اخم کرد.
ـ مریم!
من خندیدم.
برای اولین بار بعد از ساعتها، فضای سنگین اطرافمان کمی سبک شد.
اما هیچکدام نمیدانستیم...
آن تصویری که در ذهنم برگشته بود، قرار است هویت واقعی دشمن را تغییر دهد.
🌿🌸🌿
ادامه دارد...
🌙 پارت صدم | چهرهای از گذشته
از زبان هانیه
چشمهایم را بستم.
آن تصویر هنوز جلوی چشمم بود.
یک اتاق تاریک.
صدای باران.
پدرم کنار پنجره ایستاده بود.
حامد چند قدم آنطرفتر بود.
و مردی روبهرویشان...
اما هرچه تلاش میکردم، چهرهاش واضح نمیشد.
محمدطاها آرام گفت:
ـ هانیه، عجله نکن. بذار خودش برگرده.
ـ میترسم یادم بره.
ـ نمیره.
به او نگاه کردم.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ چون چیزهایی که واقعاً مهمن، معمولاً خودشون راه برگشت رو پیدا میکنن.
لبخند کوچکی زدم.
ـ تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
ـ نه.
ـ پس چرا اینو گفتی؟
ـ چون نمیخوام بترسی.
مریم زیر لب گفت:
ـ داداش، خودت از همه بیشتر ترسیدی!
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ مریم...
خندید.
ـ باشه، سکوت!
---
از زبان پدر هانیه
کنار پنجره ایستاده بودم.
به خیابان نگاه کردم.
ـ باید قبل از اینکه دوباره حافظهاش کامل برگرده، جابهجاش کنیم.
محمدطاها گفت:
ـ کجا؟
ـ جایی که کامران پیداش نکنه.
حامد مخالفت کرد.
ـ نه.
همه به او نگاه کردیم.
ـ چرا؟
حامد گفت:
ـ اگر هانیه رو جابهجا کنیم، دشمن میفهمه که حافظهاش برگشته.
محمدطاها آرام گفت:
ـ پس باید طوری رفتار کنیم که انگار هیچچیزی یادش نیومده.
پدر هانیه سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
هانیه پرسید:
ـ یعنی باید وانمود کنم چیزی یادم نیست؟
ـ فقط برای مدتی.
محمدطاها گفت:
ـ و از این لحظه، هیچکس نباید بدونه حافظهات برگشته.
هانیه سر تکان داد.
ـ باشه.
---
از زبان محمدطاها
به پدر هانیه نگاه کردم.
ـ یک سؤال.
ـ بپرس.
ـ گفتید من و هانیه باید تا پایان مأموریت عقد موقت داشته باشیم.
ـ بله.
ـ اگر مأموریت تغییر کنه چی؟
پدر هانیه جواب داد:
ـ هنوز مأموریت تمام نشده.
مریم لبخند زد.
ـ یعنی هنوز آقای موسوی باید مراقب خانم کریمی باشه!
هانیه با خنده گفت:
ـ فکر کنم خودش از این مأموریت خسته شده.
نگاهش کردم.
ـ من؟
ـ بله.
ـ اتفاقاً نه.
ـ پس چرا اینقدر اخم میکنی؟
ـ چون هر بار تو رو میبینم، یک دردسر جدید شروع میشه.
هانیه خندید.
ـ پس تقصیر منه؟
ـ نگفتم.
ـ ولی منظورت همین بود.
لبخند زدم.
ـ شاید.
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
و من دوباره همان حس عجیب را در قلبم احساس کردم.
اما سریع نگاهم را برگرداندم.
این فقط مسئولیت بود.
حداقل...
هنوز خودم اینطور فکر میکردم.
---
از زبان هانیه
شب شده بود.
در اتاق نشسته بودم و به کلید نگاه میکردم.
ناگهان دوباره همان تصویر برگشت.
این بار واضحتر.
مرد روبهروی پدرم ایستاده بود.
پدرم گفت:
ـ اگر یک روز اتفاقی برای من افتاد، هانیه نباید بفهمه تو کی هستی.
مرد جواب داد:
ـ خیالت راحت.
صدایش را شنیدم.
این صدا...
آشنا بود.
خیلی آشنا.
چشمهایم را باز کردم.
نفسنفس میزدم.
گوشیام را برداشتم و شماره محمدطاها را گرفتم.
ـ الو؟
صدایش را که شنیدم، آرامتر شدم.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
ـ فکر کنم...
مکث کردم.
ـ صدای اون مرد رو یادم اومده.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ میشناسیش؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ آره.
ـ کیه؟
صدایم لرزید.
ـ یکی از نزدیکترین آدمهای زندگی منه.
آن طرف خط سکوت شد.
ـ هانیه، اسمش رو بگو.
چشمهایم را بستم.
و نامش را گفتم.
ـ ...
اما قبل از اینکه محمدطاها جواب بدهد...
صدای شکستن شیشه از اتاق کناری آمد.
از جا پریدم.
محمدطاها فریاد زد:
ـ هانیه! از اتاق خارج نشو!
در همان لحظه چراغها خاموش شدند.
و صدای قدمهایی آرام...
از پشت در اتاقم شنیده شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و یکم | صدای پشت در
از زبان هانیه
قلبم آنقدر محکم میزد که احساس میکردم صدایش در تمام اتاق پیچیده.
تاریکی همهجا را گرفته بود.
گوشی هنوز کنار گوشم بود.
ـ محمدطاها...
صدایش از آن طرف خط آمد:
ـ هانیه، صدای منو داری؟
ـ آره...
ـ در رو باز نکن. به هیچ صدایی هم واکنش نشون نده.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
جلوی در اتاقم متوقف شد.
نفسم را حبس کردم.
دستگیره در آرام پایین رفت.
اما در باز نشد.
چون قفل بود.
صدای مردی از پشت در آمد:
ـ هانیه؟
خشکم زد.
آن صدا...
صدایی که چند لحظه قبل در خاطرهام شنیده بودم.
گوشی را محکمتر گرفتم.
ـ محمدطاها...
ـ شنیدم.
صدایش دیگر آرام نبود.
ـ پشت دره؟
ـ آره.
ـ مطمئنی همون صداست؟
لبهایم لرزید.
ـ صد درصد.
آن طرف خط چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ هانیه، الان مهمترین چیز اینه که هیچ کاری نکنی.
صدای مرد دوباره آمد:
ـ هانیه، منم...
چشمهایم را بستم.
«منم...»
همان لحن.
همان صدا.
همان کسی که در خاطرهام روبهروی پدرم ایستاده بود.
اما...
چرا؟
چرا باید اینجا میآمد؟
ناگهان صدای دویدن از راهرو بلند شد.
بعد صدای محمدطاها:
ـ عقب برو!
صدای درگیری پیچید.
مرد پشت در یک قدم عقب رفت.
من خودم را به گوشه اتاق رساندم.
چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد.
در اتاق باز شد.
محمدطاها با عجله وارد شد.
نگاهش مستقیم روی من افتاد.
ـ خوبی؟
سر تکان دادم.
ـ آره.
ـ چیزی بهت نگفت؟
ـ فقط...
مکث کردم.
ـ صدایش را شنیدم.
محمدطاها جدی شد.
ـ مطمئنی؟
ـ همون مردیه که توی خاطرهام دیدم.
حامد وارد اتاق شد.
ـ محمدطاها!
محمدطاها برگشت.
ـ چی شد؟
حامد نفسنفسزنان گفت:
ـ فرار کرد.
ـ کدوم طرف؟
ـ راهپله شرقی.
محمدطاها خواست بیرون برود که صدای من متوقفش کرد:
ـ صبر کن!
برگشت.
ـ چی شده؟
به آرامی گفتم:
ـ من اسمش رو میدونم.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
محمدطاها چند قدم به طرفم آمد.
ـ هانیه...
ـ اون مردی که توی خاطرهام بود...
نفسم را آرام بیرون دادم.
ـ کامران نبود.
حامد با تعجب گفت:
ـ پس کی بود؟
نگاهم را به محمدطاها دوختم.
ـ عموی خودم.
محمدطاها برای چند لحظه هیچ نگفت.
بعد آهسته پرسید:
ـ عموت؟
سر تکان دادم.
ـ ولی...
صدایم لرزید.
ـ همه فکر میکردن سالها پیش مرده.
محمدطاها به حامد نگاه کرد.
حامد رنگش پریده بود.
ـ یعنی اگر هانیه درست یادش اومده باشه...
محمدطاها جملهاش را کامل کرد:
ـ کسی که ما سالها دنبالش بودیم، زنده است.
همان لحظه گوشی حامد زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
چهرهاش درجا تغییر کرد.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
حامد گوشی را به طرفش گرفت.
پیام فقط یک جمله داشت:
«بالاخره دخترت منو شناخت.»
محمدطاها چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد نگاهش را به من دوخت.
و من همان لحظه فهمیدم...
این ماجرا تازه شروع شده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۱
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و دوم | مردی که مرده بود
از زبان محمدطاها
چشمم هنوز روی صفحه گوشی حامد بود.
«بالاخره دخترت منو شناخت.»
یک جمله کوتاه...
اما پشت همین یک جمله، سالها راز پنهان شده بود.
سرم را بلند کردم.
ـ این پیام رو کی فرستاده؟
حامد جواب داد:
ـ شماره ناشناسه. قابل ردیابی نیست.
ـ هیچ پیامی بدون ردپا نیست.
حامد آهی کشید.
ـ امیر داره بررسی میکنه.
همان لحظه گوشی خودش زنگ خورد.
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد گفت:
ـ الان؟
صدایش جدی شد.
ـ مطمئنی؟
تماس را قطع کرد و به من نگاه کرد.
ـ سرگرد صالحی میگه یک دوربین بیرون ساختمان، تصویر مردی رو گرفته.
ـ چهرهاش؟
ـ مشخص نیست.
مکث کرد.
ـ ولی پلاک ماشینی که باهاش اومده ثبت شده.
گفتم:
ـ بفرست برای من.
حامد گوشیاش را بالا آورد.
ـ یک مشکل هست.
ـ چی؟
ـ ماشین به اسم مرضیه محمدی ثبت شده.
خشکم زد.
ـ مادر هانیه؟
حامد سر تکان داد.
نگاهم ناخودآگاه به هانیه افتاد.
رنگ از صورتش پریده بود.
ـ غیرممکنه...
آرام جلو آمد.
ـ اون ماشین مال مامانمه.
حامد گفت:
ـ پس یا کسی ماشین رو برداشته...
مکث کرد.
ـ یا کسی از داخل خانواده کمکش کرده.
هانیه با نگرانی گفت:
ـ یعنی یکی از خانواده من با اون مرد در ارتباطه؟
جواب ندادم.
چون هنوز یک سؤال بزرگتر در ذهنم بود.
چرا ماشین مادر هانیه؟
---
از زبان سرگرد امیر صالحی
روی مانیتور خم شده بودم.
تصویر دوربین را چند بار عقب و جلو کردم.
مردی با کلاه و لباس تیره از ماشین پیاده شد.
چهرهاش مشخص نبود.
اما نحوه راه رفتنش...
برایم آشنا بود.
ـ حاج رضا؟
صدای حاج رضا موسوی از پشت سرم آمد:
ـ چی شده؟
تصویر را متوقف کردم.
ـ این مرد رو میشناسم.
حاج رضا نزدیکتر آمد.
ـ مطمئنی؟
ـ هنوز نه.
تصویر را بزرگ کردم.
دست چپ مرد مشخص شد.
روی مچ دستش یک جای زخم قدیمی دیده میشد.
حاج رضا با دیدنش ساکت شد.
ـ این...
برگشتم.
ـ شما میشناسیدش؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ بیست ساله دارم فکر میکنم مرده.
نگاهش کردم.
ـ اسمش؟
حاج رضا نفس عمیقی کشید.
ـ کاظم کریمی.
خشکم زد.
ـ عموی هانیه؟
سر تکان داد.
ـ بله.
---
از زبان هانیه
وقتی اسمش را شنیدم، انگار تمام بدنم یخ زد.
ـ کاظم؟
محمدطاها کنارم ایستاده بود.
ـ هانیه...
دستم را روی سرم گذاشتم.
یک تصویر دیگر در ذهنم شکل گرفت.
همان اتاق.
همان شب بارانی.
اما این بار...
پدرم نبود.
مادرم بود.
مادرم روبهروی کاظم ایستاده بود.
کاظم گفت:
ـ اگر میخوای هانیه زنده بمونه، باید سکوت کنی.
مادرم گریه میکرد.
ـ تو برادرم هستی...
کاظم خندید.
ـ برادر؟
صدای باران شدیدتر شد.
بعد مادرم گفت:
ـ پس چرا باهاش این کار رو کردی؟
کاظم آرام جواب داد:
ـ چون هانیه تنها کسیه که میتونه حقیقت رو پیدا کنه.
چشمهایم ناگهان باز شد.
نفس عمیقی کشیدم.
محمدطاها دستم را گرفت.
ـ هانیه؟
به او نگاه کردم.
ـ محمدطاها...
ـ چی دیدی؟
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ مامانم...
مکث کردم.
ـ مامانم کاظم رو میشناخته.
همه ساکت شدند.
حامد آهسته گفت:
ـ پس قضیه خیلی قدیمیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
محمدطاها نگاهش را به من دوخت.
ـ باید با مادرت صحبت کنیم.
سرم را تکان دادم.
ـ آره...
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند، صدای زنگ خانه بلند شد.
همه به هم نگاه کردیم.
زنگ دوباره به صدا درآمد.
این بار طولانیتر.
محمدطاها آرام به سمت در رفت.
دستش را روی اسلحهاش گذاشت.
حاج رضا گفت:
ـ کسی قرار نبود بیاد.
محمدطاها از چشمی در نگاه کرد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد برگشت.
رنگ صورتش تغییر کرده بود.
ـ مادر هانیهست.
هانیه با تعجب گفت:
ـ مامان؟
محمدطاها آرام گفت:
ـ نه...
مکث کرد.
ـ تنها نیست.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سوم | مهمان ناخوانده
از زبان هانیه
قلبم فرو ریخت.
ـ تنها نیست؟!
محمدطاها انگشتش را روی لبش گذاشت.
ـ آروم.
حاج رضا موسوی کنار در ایستاد و به محمدطاها اشاره کرد که کنار برود.
ـ من باز میکنم.
در که باز شد، مادرم پشت در ایستاده بود.
رنگ صورتش پریده بود و چادرش را محکم دور خودش گرفته بود.
اما نفر دوم...
مردی بود که کنارش ایستاده بود.
سرم را کمی جلو بردم.
چشمهایم روی صورتش ثابت ماند.
ـ دایی...؟
مادرم فوراً گفت:
ـ هانیه، نزدیک نیا!
صدای محمدطاها جدی شد:
ـ آقای کریمی، دستهاتون رو جایی نگه دارید که ببینیم.
مرد دستهایش را بالا آورد.
ـ من برای درگیری نیومدم.
حامد با عصبانیت گفت:
ـ پس برای چی اومدی؟
مرد نگاهی به من انداخت.
ـ برای اینکه دیگه وقتش رسیده حقیقت رو بدونی.
مادرم زیر لب گفت:
ـ کاظم...
همین یک کلمه کافی بود.
پس واقعاً خودش بود.
همان مردی که سالها فکر میکردیم مرده.
---
از زبان محمدطاها
اسلحهام را پایین آوردم، اما هنوز آماده بودم.
کاظم آرام وارد خانه شد.
ـ من دشمن شما نیستم.
حامد خندید.
ـ کسی که بیست سال خودش رو مرده جا زده، معمولاً جمله اولش این نیست؟
کاظم نگاهش کرد.
ـ اگر میخواستم به هانیه آسیب بزنم، امشب اینجا نمیاومدم.
پدر هانیه جلو آمد.
ـ پس چرا برگشتی؟
کاظم چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون کامران فهمیده هانیه حافظهاش رو به دست آورده.
هانیه با شنیدن اسم کامران سرش را بلند کرد.
ـ پس تو کامران رو میشناسی؟
کاظم نگاهش کرد.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانیه جلو رفت.
ـ اون شب چی شد؟
مادرش دست او را گرفت.
ـ هانیه، نه...
ـ مامان! من حق دارم بدونم.
سکوت سنگینی حاکم شد.
کاظم آرام گفت:
ـ پدرت سالها پیش فهمید که کامران در یک شبکه بزرگتر فعالیت میکنه.
پدر هانیه با تلخی گفت:
ـ و تو هم باهاشون بودی.
کاظم سرش را پایین انداخت.
ـ اولش... بله.
همه شوکه شدند.
هانیه به او خیره شد.
ـ پس چرا الان برگشتی؟
کاظم نگاهش را به من دوخت.
ـ چون بیست سال پیش نتونستم جلوی یک اشتباه رو بگیرم.
ـ چه اشتباهی؟
صدای کاظم آرامتر شد.
ـ من باعث شدم پدرت بفهمه چه کسی بهش خیانت کرده.
هانیه نفسش را حبس کرد.
ـ چه کسی؟
کاظم جواب نداد.
پدر هانیه با عصبانیت گفت:
ـ کاظم، دیگه وقت بازی نیست.
کاظم نگاهش کرد.
ـ خودت بهتر از من میدونی.
همه منتظر ماندیم.
کاظم بالاخره گفت:
ـ کسی که اطلاعات پرونده رو به کامران میرسوند...
مکث کرد.
ـ یکی از نزدیکترین آدمهای خودتون بود.
---
از زبان هانیه
سرم گیج رفت.
ـ کی؟
کاظم به من نگاه کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای شلیک از بیرون ساختمان بلند شد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
محمدطاها فوراً جلوی من قرار گرفت.
ـ هانیه، پایین!
چراغها دوباره خاموش شدند.
صدای حاج رضا موسوی در تاریکی پیچید:
ـ همه سر جاشون!
صدای امیر صالحی از بیسیم آمد:
ـ همه واحدها آماده باش! تیرانداز روی ساختمان روبهروئه!
محمدطاها دستم را گرفت.
ـ با من بیا.
ـ کجا؟
ـ جایی که بتونم ازت محافظت کنم.
در حالی که مرا به سمت راهرو میبرد، صدای کاظم را شنیدم:
ـ محمدطاها!
او ایستاد.
کاظم با صدایی جدی گفت:
ـ اگر میخوای هانیه زنده بمونه...
مکث کرد.
ـ به هیچکس اعتماد نکن. حتی به آدمهایی که فکر میکنی خودی هستن.
محمدطاها چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد دستم را محکمتر گرفت.
و همان لحظه...
صدای شکستن پنجره از طبقه بالا آمد.
اما این بار...
یک کاغذ از پنجره به داخل اتاق افتاد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«نفر بعدی، کسیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهارم | کسی که نباید به او شک میکردم
از زبان هانیه
کاغذ هنوز روی زمین بود.
به جملهاش خیره شده بودم.
«نفر بعدی، کسیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
دستهایم سرد شده بود.
محمدطاها خم شد و کاغذ را برداشت.
ـ هیچکس بهش دست نزنه.
حامد پرسید:
ـ یعنی چی؟
محمدطاها جواب نداد.
نگاهش را بین افراد اتاق چرخاند.
حاج رضا موسوی، پدرم، حامد، کاظم...
و من.
صدای بیسیم امیر صالحی آمد:
ـ محمدطاها، تیرانداز از ساختمان خارج شده. نیروها دارن دنبالش میگردن.
محمدطاها گفت:
ـ دوربینهای اطراف رو بررسی کن.
ـ دارم بررسی میکنم.
چند ثانیه بعد صدای امیر دوباره آمد:
ـ یک لحظه...
سکوت کرد.
ـ محمدطاها، ماشین مشکوکی پیدا کردیم.
ـ چه ماشینی؟
ـ همون ماشینی که چند دقیقه قبل وارد خیابون شد.
حامد گفت:
ـ پلاک؟
امیر شماره پلاک را اعلام کرد.
من با شنیدن شماره، خشکم زد.
ـ این...
محمدطاها برگشت.
ـ میشناسی؟
آرام گفتم:
ـ این ماشین مال ساراست.
همه ساکت شدند.
---
از زبان محمدطاها
چهره هانیه تغییر کرده بود.
ـ مطمئنی؟
سرش را تکان داد.
ـ آره. ماشین سارا رو بارها دیدم.
حامد گفت:
ـ شاید ماشین رو ازش گرفته باشن.
گفتم:
ـ هنوز هیچ نتیجهای نمیگیریم.
کاظم که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ درست میگی.
به او نگاه کردم.
ـ از کجا مطمئنی؟
جواب داد:
ـ چون کسی که این پیام رو فرستاده، دقیقاً میخواد ما به هم شک کنیم.
حاج رضا موسوی با جدیت گفت:
ـ پس بازی روانی شروع شده.
همان لحظه گوشی هانیه زنگ خورد.
صفحه را نگاه کرد.
ـ سارا...
هانیه تماس را جواب داد.
ـ الو؟
صدای سارا از آن طرف خط لرزان بود:
ـ هانیه؟
ـ سارا، کجایی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد سارا گفت:
ـ خونهام.
هانیه با تعجب به من نگاه کرد.
ـ ولی ماشینت...
صدای سارا قطع شد.
ـ هانیه، من ماشینم رو...
تماس ناگهان قطع شد.
ـ سارا؟
جوابی نیامد.
دوباره تماس گرفت.
خاموش بود.
---
از زبان هانیه
نگران شدم.
ـ محمدطاها، یه اتفاقی برای سارا افتاده.
او فوراً گفت:
ـ حامد، موقعیت خونه سارا رو پیدا کن.
حامد لپتاپش را باز کرد.
ـ دارم.
کاظم آرام گفت:
ـ نرید.
همه برگشتیم سمتش.
ـ چرا؟
ـ چون اگر این هم بخشی از نقشه باشه، دقیقاً منتظر همین حرکت شماست.
محمدطاها گفت:
ـ ولی سارا ممکنه در خطر باشه.
کاظم نگاهش را به من دوخت.
ـ شاید.
ـ شاید؟!
صدایم بالا رفت.
ـ اون بهترین دوست منه!
مادرم دستم را گرفت.
ـ هانیه...
اشک در چشمهایم جمع شده بود.
ـ نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم.
محمدطاها چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ من میرم.
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ محمدطاها!
ـ هانیه، این بار نه.
آرامتر گفتم:
ـ اگه سارا واقعاً در خطر باشه، من باید کنارش باشم.
محمدطاها سکوت کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ باشه.
حامد اعتراض کرد:
ـ محمدطاها...
ـ من مسئولشم.
نگاهش کردم.
ـ مسئول من؟
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ متأسفانه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ متأسفانه؟!
ـ منظورم اینه که...
مریم از گوشه اتاق گفت:
ـ داداش، خیلی خوب داری خرابش میکنی!
حامد خندید.
حتی در آن شرایط، لبخند کوچکی روی لبم نشست.
اما چند ثانیه بعد...
صدای پیام گوشیام آمد.
یک پیام از شماره ناشناس.
فقط یک عکس.
عکس سارا.
در یک اتاق تاریک نشسته بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«اگر میخوای زنده بمونه، تنها بیا.»
محمدطاها عکس را دید.
چهرهاش کاملاً جدی شد.
ـ نه.
گفتم:
ـ چی؟
ـ تو تنها نمیری.
ـ ولی نوشته...
ـ برای من مهم نیست چی نوشته.
نگاهش را به من دوخت.
ـ این دقیقاً همون چیزیه که میخواد.
بعد رو به حامد کرد:
ـ امیر رو خبر کن.
حامد گفت:
ـ برای چی؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ چون فکر کنم بالاخره فهمیدم...
مکث کرد.
ـ کسی که این بازی رو راه انداخته، فقط سارا رو نمیخواد.
نگاهش به من افتاد.
ـ هدف اصلیش هانیهست.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجم | دام
از زبان محمدطاها
عکس سارا هنوز روی صفحه گوشی بود.
به آدرس پایین عکس نگاه کردم.
ـ اینجا کجاست؟
حامد سریع آدرس را بررسی کرد.
ـ یک ساختمان قدیمی توی حاشیه شهره. ظاهراً سالهاست کسی اونجا زندگی نمیکنه.
امیر صالحی از پشت سرمان گفت:
ـ دقیقاً به همین دلیل مشکوکه.
برگشتم.
ـ تو کی رسیدی؟
ـ وقتی اسم سارا اومد، حاج رضا گفت خودم رو برسونم.
امیر گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ این عکس رو برای من هم فرستادن.
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ یعنی سارا واقعاً اونجاست؟
امیر گفت:
ـ هنوز نمیدونیم.
کاظم آرام گفت:
ـ اما یک چیز رو میدونیم.
همه به او نگاه کردیم.
ـ کسی که این پیامها رو میفرسته، اطلاعات داخل این خونه رو بهتر از ما میدونه.
حاج رضا موسوی اخم کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ یعنی یا اینجا دوربین داره...
نگاهش را دور اتاق چرخاند.
ـ یا یک نفر از داخل، اطلاعات رو بهش میده.
سکوت افتاد.
هانیه آرام گفت:
ـ دوباره همون حرف...
ـ «به هیچکس اعتماد نکن.»
کاظم سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
---
از زبان هانیه
احساس میکردم همه چیز دور سرم میچرخد.
یک لحظه به مادرم نگاه کردم.
بعد به پدرم.
بعد به محمدطاها.
نمیتوانستم به هیچکس شک کنم.
حتی به کسانی که تمام عمرم کنارشان زندگی کرده بودم.
آرام گفتم:
ـ پس چیکار کنیم؟
امیر جواب داد:
ـ یک تیم میفرستیم سمت اون ساختمان.
محمدطاها گفت:
ـ و هانیه همراه من میاد.
امیر نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ اگر این دام باشه؟
محمدطاها بدون مکث گفت:
ـ برای همین میریم.
امیر لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ پس حداقل این بار بدون نقشه قهرمانبازی درنیار.
محمدطاها گفت:
ـ قول نمیدم.
مریم از کنار در گفت:
ـ اینا از بچگی همین بودن. 😐
حامد خندید.
ـ خدا به داد دشمنهاشون برسه.
من هم لبخند زدم.
اما درونم هنوز آشوب بود.
---
از زبان سرگرد امیر صالحی
نیم ساعت بعد، دو خودرو مقابل ساختمان متروکه توقف کردند.
من، محمدطاها، حامد و دو نفر از نیروها پیاده شدیم.
هانیه داخل خودرو ماند.
محمدطاها قبل از حرکت برگشت.
ـ هانیه، تا وقتی من نگفتم، از ماشین خارج نشو.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
نگاهش چند لحظه روی من ماند.
بعد رفت.
به ساختمان خیره شدم.
سه طبقه.
پنجرههای شکسته.
در ورودی نیمهباز.
همه چیز بیش از حد ساکت بود.
بیسیم را روشن کردم.
ـ تیم یک، ورودی غربی.
صدای پاسخ آمد.
ـ دریافت شد.
محمدطاها گفت:
ـ من میرم داخل.
حامد همراهش رفت.
من از سمت دیگر ساختمان حرکت کردم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای محمدطاها در بیسیم آمد:
ـ امیر...
ـ بله؟
ـ اینجا کسی نیست.
ـ سارا چی؟
چند ثانیه سکوت.
بعد:
ـ فقط یک صندلیه.
اخم کردم.
ـ چی؟
صدای محمدطاها پایین آمد.
ـ یک صندلی وسط اتاق گذاشتن.
روی صندلی...
روسری سارا بود.
---
از زبان هانیه
دیگر نتوانستم داخل ماشین بمانم.
پیاده شدم.
ـ هانیه!
صدای محمدطاها از بیسیم آمد.
اما دیر شده بود.
به سمت ساختمان دویدم.
در ورودی باز بود.
ـ سارا!
صدایم در راهرو پیچید.
یک قدم جلو رفتم.
ناگهان در پشت سرم بسته شد.
برگشتم.
کسی نبود.
صدای قفل شدن در را شنیدم.
قلبم فرو ریخت.
ـ محمدطاها!
بیسیم را برداشتم.
ـ محمدطاها، در بسته شد!
صدای او فوراً آمد:
ـ هانیه، تکون نخور!
ـ من داخل ساختمونم!
ـ کدوم طبقه؟
ـ همکف...
چراغها روشن شدند.
یک مانیتور قدیمی روبهرویم روشن شد.
تصویر سارا روی صفحه ظاهر شد.
اما این بار زنده بود.
اشک میریخت.
و با ترس به دوربین نگاه میکرد.
بعد مردی پشت سرش ظاهر شد.
صورتش هنوز مشخص نبود.
آرام گفت:
ـ سلام هانیه.
خشکم زد.
صدایش را شناختم.
همان صدایی که سالها در خاطراتم گم شده بود.
مرد ادامه داد:
ـ بالاخره رسیدی.
و من فقط یک جمله توانستم بگویم:
ـ دایی کاظم... گفت تو مردی.
مرد خندید.
ـ کاظم؟
مکث کرد.
ـ کاظم هیچوقت همه حقیقت رو بهت نگفت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۵
ادامه دارد...