🌙 پارت صد و هفتم | گلولهای برای من
از زبان هانیه
صدای شلیک هنوز در گوشم میپیچید.
تاریکی همهجا را گرفته بود.
ـ محمدطاها!
صدایی از چند قدم آنطرفتر آمد:
ـ هانیه... عقب برو!
صداش ضعیف بود.
دستم را به دیوار گرفتم و جلو رفتم.
ـ محمدطاها؟
دستم به شانهاش خورد.
بدنش را گرفتم.
ـ یا خدا...
روی زمین افتاده بود.
دستم را روی لباسش گذاشتم و گرمای خون را حس کردم.
ـ تیر خوردی!
با سختی گفت:
ـ چیزیم نیست...
ـ دروغ نگو!
صدای حامد آمد:
ـ چراغ قوه روشن شد!
نور افتاد روی صورت محمدطاها.
رنگش پریده بود.
گلوله به قسمت بالای بازویش خورده بود و خون از لباسش پایین میآمد.
حامد سریع کنارمان نشست.
ـ گلوله از بازو رد شده؟
محمدطاها با نفسهای سنگین گفت:
ـ فکر کنم...
من دستم را روی زخم فشار دادم.
ـ باید بریم بیمارستان.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ نه.
ـ چی نه؟!
ـ اول سارا.
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ تو زخمی شدی!
ـ سارا هنوز اونجاست.
صدای گریهام درآمد.
ـ محمدطاها، تو نمیتونی با این وضعیت...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ گفتم که...
مکث کرد.
ـ این مأموریت دردسر داره.
با عصبانیت گفتم:
ـ الان وقت شوخی نیست!
---
از زبان محمدطاها
درد بازو شدید بود.
اما چیزی که بیشتر اذیتم میکرد، ترس هانیه بود.
نگاهش کردم.
دستهایش میلرزید.
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ به من نگاه کن.
نگاهم کرد.
ـ من خوبم.
ـ پس چرا رنگت مثل گچه؟
لبخند زدم.
ـ چون تو خیلی نگرانی.
ـ معلومه که نگرانم!
صدایش لرزید.
ـ تو جلوی چشم من تیر خوردی...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ اگه اتفاقی برات میافتاد...
جملهاش را تمام نکرد.
دلم میخواست چیزی بگویم.
اما صدای امیر از بیسیم آمد:
ـ محمدطاها! وضعیت؟
ـ زندهام.
ـ گلوله به کجا خورده؟
ـ بازو.
ـ خوبه. فشار مستقیم روی زخم بذارید. آمبولانس در راهه.
حامد گفت:
ـ سارا رو هم پیدا کردیم.
همه برگشتیم.
ـ کجاست؟
ـ اتاق پشتی.
هانیه فوراً بلند شد.
ـ من میرم.
محمدطاها دستش را گرفت.
ـ تنها نه.
هانیه با نگرانی به بازویش نگاه کرد.
ـ تو نمیتونی بیای.
ـ میتونم.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، من هنوز میتونم راه برم.
حامد زیر لب گفت:
ـ این دوتا رو باید با طناب از هم جدا کرد.
---
از زبان هانیه
در اتاق را باز کردیم.
سارا گوشه اتاق نشسته بود.
وقتی من را دید، اشکش سرازیر شد.
ـ هانیه!
به سمتش دویدم.
ـ سارا!
همدیگر را بغل کردیم.
ـ خوبی؟
ـ آره...
بعد چشمش افتاد به محمدطاها.
ـ یا خدا! چی شده؟
گفتم:
ـ تیر خورده.
سارا با نگرانی بلند شد.
ـ به خاطر من؟
محمدطاها گفت:
ـ تقصیر تو نیست.
اما همان لحظه صدایی از پشت سرمان آمد.
ـ هیچکدوم از شما هنوز نفهمیدید چرا اینجا جمع شدید.
همه برگشتیم.
کاظم کنار در ایستاده بود.
ـ این ساختمان فقط برای سارا نبود.
هانیه پرسید:
ـ پس برای چی؟
کاظم به کلیدی که دور گردنم بود نگاه کرد.
ـ چون اینجا...
مکث کرد.
ـ همون جاییه که پدرت بیست سال پیش حقیقت رو پنهان کرد.
چشمهایم گرد شد.
محمدطاها با وجود درد، یک قدم جلو آمد.
ـ چه حقیقتی؟
کاظم جواب نداد.
فقط به دیوار پشت سرمان اشاره کرد.
ـ کلید رو بذار روی اون دیوار.
با تعجب نگاه کردم.
روی دیوار چیزی نبود.
اما وقتی کلید را نزدیک بردم...
صدای تق آرامی آمد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن یک محفظه کوچک بود.
داخلش...
یک پرونده قدیمی قرار داشت.
و روی جلدش نوشته شده بود:
«پرونده هانیه سادات کریمی ـ محرمانه»
محمدطاها به پرونده خیره شد.
ـ این دیگه چیه؟
کاظم آهسته گفت:
ـ پروندهای که اگر باز بشه...
نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ زندگی هانیه برای همیشه تغییر میکنه.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و هشتم | پروندهی گمشده
از زبان هانیه
به پرونده خیره مانده بودم.
اسم خودم روی جلدش بود.
اما قبل از اینکه دستم به آن برسد، صدای محمدطاها آمد:
ـ هانیه، فعلاً بازش نکن.
برگشتم سمتش.
ـ چرا؟
ـ چون نمیدونیم داخلش چیه.
حامد گفت:
ـ ممکنه مربوط به همون عملیات قدیمی باشه.
کاظم سر تکان داد.
ـ احتمالاً همینطوره.
محمدطاها اخم کرد.
ـ پس این پرونده ربطی به خانواده هانیه نداره؟
کاظم قاطع جواب داد:
ـ نه.
هانیه با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس چرا اسم من روشه؟
کاظم گفت:
ـ چون تو در اون پرونده یک شاهد مهم بودی؛ نه بیشتر.
نفس راحتی کشیدم.
تمام آن ترسهایی که درباره خانوادهام در ذهنم ساخته بودم، برای لحظهای کنار رفت.
ـ یعنی خانواده من هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارن؟
ـ تا جایی که من میدونم، نه.
محمدطاها گفت:
ـ پس بالاخره رسیدیم به اصل ماجرا.
امیر صالحی از بیسیم گفت:
ـ محمدطاها، نیروهای پشتیبان رسیدن. شما باید از ساختمان خارج بشید.
نگاهم به بازوی محمدطاها افتاد.
ـ اول باید ببریمت بیمارستان.
ـ من خوبم.
ـ محمدطاها!
لبخند زد.
ـ باشه خانم دکتر.
ـ هنوز دکتر نشدم.
ـ ولی دستور دادن رو خوب بلدی.
ـ چون مریض حرفگوشکن نیست.
حامد خندید.
ـ من فکر کنم گلوله به بازوش خورده، ولی درد اصلیش از غرغر هانیهست!
محمدطاها نگاهش کرد.
ـ حامد...
ـ باشه، باشه! من ساکت شدم. 😂
---
از زبان محمدطاها
بیرون ساختمان، آمبولانس منتظر بود.
هانیه کنارم راه میرفت و مدام به بازویم نگاه میکرد.
ـ بشین.
ـ چیزی نیست.
ـ بشین!
نشستم.
پزشک اورژانس زخم را بررسی کرد.
ـ خوشبختانه گلوله از بافت نرم بازو رد شده. ولی باید پانسمان و بررسی دقیق انجام بشه.
هانیه نفس راحتی کشید.
ـ خدا رو شکر...
نگاهش کردم.
ـ اینقدر نگران بودی؟
آرام گفت:
ـ معلومه.
ـ چرا؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون تو مسئول محافظت از منی. اگه اتفاقی برات بیفته، تقصیر من میشه.
لبخند زدم.
ـ هانیه، این شغل منه.
ـ میدونم.
ـ پس خودتو سرزنش نکن.
نگاهش کردم.
ـ و یه چیز دیگه...
ـ چی؟
ـ من هنوز قصد ندارم مأموریت رو نصفهکاره ول کنم.
لبخند کوچکی زد.
ـ خوبه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز کلی دردسر دارم که باید تحملت کنی!
خندیدم.
ـ پس ظاهراً این مأموریت خیلی طولانیتر از چیزی میشه که فکر میکردم.
از دور صدای امیر آمد:
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ بله؟
ـ بیمارستان. همین الان.
هانیه لبخند زد.
ـ دیدی؟ بالاخره یکی پیدا شد که بتونه بهت دستور بده.
گفتم:
ـ متأسفانه.
ـ باز شروع کردی!
صدای خندهمان در فضای شلوغ خیابان پیچید.
اما هیچکداممان نمیدانستیم...
پروندهای که در آن ساختمان پیدا کرده بودیم، مربوط به یک عملیات بسیار مهم بود؛ عملیاتی که حالا دوباره فعال شده بود.
و این بار...
هانیه فقط شاهد نبود.
او یکی از اهداف اصلی پرونده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و نهم | از نگاه من
از زبان محمدطاها
روی صندلی آمبولانس نشسته بودم و پزشک مشغول پانسمان بازویم بود.
اما حواسم اصلاً به زخم نبود.
نگاهم روی هانیه مانده بود.
چشمهای قهوهایاش...
نمیدانم چرا هر بار نگاهش میکردم، برای چند ثانیه همهچیز از ذهنم میرفت.
روسریاش را خیلی مرتب بسته بود.
چادرش روی شانههایش افتاده بود و با هر قدم آرام تکان میخورد.
همان سادگی...
همان آرامش...
همان نگاه قهوهای که وقتی نگران میشد، هزار حرف نگفته داشت.
با خودم گفتم:
از کی شروع شد؟
شاید از همان روز اول.
از همان لحظهای که برای اولین بار دیدمش.
آن موقع فقط یک مأموریت بود.
یک اسم روی پرونده.
هانیه سادات کریمی.
قرار بود مراقبش باشم.
قرار بود فاصلهام را حفظ کنم.
قرار بود هیچ چیزی شخصی نشود.
اما من...
آرامآرام گرفتار همان چیزی شدم که نباید میشدم.
پزشک گفت:
ـ آقای موسوی، دستتون رو تکون ندید.
ـ ببخشید.
دوباره نگاهم سمت هانیه رفت.
داشت با سارا صحبت میکرد.
سارا چیزی گفت و هانیه خندید.
و من...
بیاختیار لبخند زدم.
پزشک متوجه شد.
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ پس چرا میخندید؟
نگاهم را دزدیدم.
ـ هیچی.
اما خودم میدانستم «هیچی» نیست.
همهچیز بود.
چشمهای قهوهایاش...
روسری مرتبش...
چادرش...
صدای آرامش...
حتی همان لجبازیهای کوچکش.
همهشان کمکم شده بودند بخشی از فکرهای من.
و بدتر از همه این بود که...
دیگر نمیتوانستم به خودم بگویم:
این فقط یک مأموریت است.
هانیه ناگهان برگشت سمت من.
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
خودم هم از گفتن آن کلمه جا خوردم.
هانیه مکث کرد.
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ حالا که تو اینجایی، آره.
چشمهایش گرد شد.
من هم سریع نگاهم را برگرداندم.
مریم که از آن طرف راهرو همهچیز را دیده بود، زیر لب گفت:
ـ داداش...
نگاهش کردم.
ـ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ فکر کنم مأموریتت خیلی وقته تبدیل به چیز دیگهای شده.
جوابی ندادم.
چون برای اولین بار...
نتوانستم انکارش کنم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۰۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و دهم | نباید بدبختش کنم
از زبان مریم
از دور داشتم به داداشم نگاه میکردم.
از وقتی هانیه وارد زندگیاش شده بود، محمدطاها دیگر آن محمدطاهای قبلی نبود.
رفتم کنارش و آرام گفتم:
ـ داداش...
نگاهم کرد.
ـ چی؟
لبخند زدم.
ـ بگیرمت، کشتمت!
ابرویش را بالا انداخت.
ـ چرا؟!
ـ چون داری عاشق میشی و خودت رو به اون راه میزنی!
ـ مریم!
خندیدم.
ـ چیه؟ مگه دروغ میگم؟
محمدطاها نگاهش را به سمت هانیه برد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ آره...
لبخندم محو شد.
ـ چی؟
ـ آره، دوستش دارم.
برای اولین بار جدی نگاهش کردم.
ـ پس برو جلو.
سرش را پایین انداخت.
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟
دستش را روی زخم بازویش گذاشت.
ـ چون شغلم...
مکث کرد.
ـ این شغل برای من عادیه، مریم. برای اون نه.
نگاهش کردم.
ـ یعنی؟
آرام گفت:
ـ من هر روز با خطر، مأموریت، اسلحه و آدمهای خطرناک سروکار دارم.
نگاهش دوباره روی هانیه ثابت شد.
ـ هانیه یه زندگی آروم میخواد.
ـ خب؟
ـ من نمیخوام به خاطر من وارد این زندگی بشه.
صدایش پایینتر آمد.
ـ نمیخوام با این شغل بدبختش کنم.
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد آرام گفتم:
ـ داداش...
نگاهم کرد.
ـ شاید چیزی که هانیه لازم داره، یه زندگی بدون خطر نباشه.
مکث کردم.
ـ شاید فقط کسی رو میخواد که وقتی خطر رسید، تنهاش نذاره.
محمدطاها چیزی نگفت.
فقط به هانیه نگاه کرد.
هانیه همان لحظه متوجه نگاهش شد.
لبخند کوچکی زد.
و محمدطاها زیر لب گفت:
ـ همین لبخندش...
ـ چی؟
ـ هیچ.
ـ بگو!
ـ میترسم اگر بهش نزدیکتر بشم، دیگه نتونم ازش فاصله بگیرم.
لبخند زدم.
ـ خب...
آرام به شانهاش زدم.
ـ پس فاصله نگیر.
محمدطاها خندید.
ـ تو خیلی خطرناکی!
ـ از دشمنهات خطرناکترم؟ 😏
ـ صددرصد.
هر دو خندیدیم.
اما محمدطاها دوباره جدی شد.
نگاهش هنوز روی هانیه بود.
و در دلش فقط یک جمله میگذشت:
«اگر قرار باشه روزی بهش بگم دوستش دارم، باید اول مطمئن بشم که میتونم ازش محافظت کنم... نه اینکه زندگیاش رو سختتر کنم.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و یازدهم | فردا
از زبان محمدطاها
پرونده را بستم.
کامران و تمام افراد گروه دستگیر شده بودند.
مأموریت...
بالاخره تمام شده بود.
حاج رضا موسوی وارد اتاق شد و گفت:
ـ محمدطاها.
بلند شدم.
ـ بله، حاجآقا؟
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ از فردا دیگه مأموریتی در کار نیست.
سرم را تکان دادم.
ـ میدونم.
اما جمله بعدیاش سنگینتر بود.
ـ و صیغه محرمیتی که برای دوران مأموریت بین تو و هانیه بود هم از فردا تمام میشه.
سکوت کردم.
میدانستم این روز بالاخره میرسد.
ولی فکر نمیکردم شنیدنش اینقدر سخت باشد.
مریم که کنار در ایستاده بود، آرام گفت:
ـ داداش...
نگاهش نکردم.
فقط گفتم:
ـ میدونم.
حاج رضا رفت.
چند ثانیه همانجا ایستادم.
تا چند ساعت پیش، هانیه کسی بود که باید از او محافظت میکردم.
حالا...
از فردا دیگر حتی آن عنوان هم بین ما نبود.
نگاهم به راهرو افتاد.
هانیه آنجا ایستاده بود.
چادرش را مرتب کرده بود و سارا کنارش بود.
چشمم به چشمهای قهوهایاش افتاد.
همان چشمهایی که از همان روزهای اول، بیدلیل توجهم را جلب کرده بودند.
با خودم گفتم:
«فردا دیگه حتی بهانهای برای موندن کنار تو ندارم.»
---
از زبان هانیه
وقتی حاج رضا رفت، فهمیدم محمدطاها چیزی را از من پنهان نمیکند.
خودم هم میدانستم.
مأموریت تمام شده بود.
کامران دستگیر شده بود.
همهچیز به پایان رسیده بود.
پس...
من و محمدطاها هم باید از هم جدا میشدیم.
آرام جلو رفتم.
ـ محمدطاها؟
برگشت.
ـ بله؟
برای چند ثانیه نتوانستم حرف بزنم.
ـ پس... از فردا تمومه؟
نگاهش پایین افتاد.
ـ بله.
لبخند زدم؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای نریختن اشک بود.
ـ خوبه.
ـ خوبه؟
ـ آره.
مکث کردم.
ـ بالاخره تو هم میتونی به زندگی خودت برسی.
محمدطاها نگاهم کرد.
ـ و تو؟
ـ منم به زندگی خودم.
سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ این چند ماه...
مکث کرد.
ـ بابت همهچیز ممنونم.
لبخند کوچکی زدم.
ـ منم همینطور.
سارا از دور صدایم زد.
ـ هانیه، بریم؟
سرم را تکان دادم.
قبل از رفتن، یک بار دیگر به محمدطاها نگاه کردم.
ـ خداحافظ.
لبهایش تکان خورد.
ـ خداحافظ.
راه افتادم.
اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایش را شنیدم.
ـ هانیه!
برگشتم.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما در نهایت فقط گفت:
ـ مواظب خودت باش.
لبخند زدم.
ـ تو هم.
و رفتم.
---
از زبان محمدطاها
در بسته شد.
مریم کنارم ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ داداش...
ـ چی؟
ـ نگفتی دوستش داری.
به در خیره ماندم.
ـ میدونم.
ـ چرا؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ چون نمیخوام به خاطر شغل من مجبور بشه وارد زندگیای بشه که دوستش نداره.
مریم آرام گفت:
ـ ولی الان دیگه مأموریت تموم شده.
نگاهش کردم.
ـ دقیقاً.
ـ یعنی چی؟
لبخند تلخی زدم.
ـ یعنی از اینجا به بعد...
دیگه انتخاب با هانیهست.
و اگر قرار باشه روزی برگردم سمتش...
این بار نه به عنوان مأمور.
نه به عنوان محافظ.
فقط به عنوان...
محمدطاها.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۱
ادامه دارد...
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف دل هانیه و محمد طاها
.....🥺
.....
.................👋👋
🌙 پارت صد و دوازدهم | بازگشت زهرا
از زبان هانیه
صبح روز بعد، بعد از چند روز پر از اتفاق، برای اولین بار احساس کردم خانه دوباره بوی زندگی گرفته.
مأموریت تمام شده بود.
من و سارا هم که برای چند روز از کارآموزی پزشکی مرخصی گرفته بودیم، باید از فردا دوباره به بیمارستان برمیگشتیم.
سارا روی مبل ولو شده بود و با خستگی گفت:
ـ هانیه، من رسماً دلم برای روپوش سفیدم تنگ شده!
بهش نگاه کردم.
ـ تو دلت برای روپوشت تنگ شده یا برای اینکه دوباره سر به سر پرستارها بذاری؟
خندید.
ـ هر دو! من آدم مسئولیتپذیریام.
ـ تو؟
ـ بله.
ـ سارا، هفته پیش توی بیمارستان ساعت هفت صبح به من گفتی «پنج دقیقه دیگه میام» و ساعت هشت و نیم پیدات شد!
ـ خب پنج دقیقه من با پنج دقیقه مردم فرق داره! 😂
خندیدم.
بعد نگاهم به مادرم افتاد.
از صبح یک لحظه آرام و قرار نداشت.
مدام آشپزخانه میرفت، چیزی آماده میکرد، دوباره برمیگشت و گوشیاش را چک میکرد.
سارا آرام کنار گوشم گفت:
ـ مامانت قراره رئیس جمهور رو ببینه؟
خندهام گرفت.
ـ نه.
ـ پس چرا اینقدر هیجانزدهست؟
ـ زهرا داره میاد.
لبخند سارا محو شد.
ـ خواهرت؟
سر تکان دادم.
ـ آره.
زهرا یک سال بود که از خانواده دور بود.
برای استادی دانشگاه به شیراز رفته بود و این مدت بیشتر از طریق تماس و تماس تصویری با هم در ارتباط بودیم.
اما حالا...
قرار بود برگردد.
نه برای چند روز.
نه برای تعطیلات.
برای همیشه در تهران بماند.
مادرم از آشپزخانه صدا زد:
ـ هانیه! بیا اینجا!
ـ بله مامان؟
ـ به نظرت این غذا کافیه؟
با تعجب به میز نگاه کردم.
ـ مامان، ما برای چهار نفر غذا میخوایم، نه برای یک لشکر!
سارا از پشت سر گفت:
ـ من هستم، نگران نباشید. برای لشکر هم کمک میکنم. 😌
مامان خندید.
ـ تو هم بشین غذا بخور دختر!
سارا گفت:
ـ چشم، این تنها دستوریه که با کمال میل اجرا میکنم.
---
از زبان مرضیه محمدی
هر بار که به ساعت نگاه میکردم، لبخند روی لبم میآمد.
یک سال...
یک سال دخترم در شیراز بود.
دلم برای صدایش، خندههایش، حتی غر زدنهایش تنگ شده بود.
امروز دیگر قرار بود برگردد.
برای همیشه.
هانیه کنارم آمد.
ـ مامان، خیلی خوشحالی؟
لبخند زدم.
ـ خیلی.
ـ اینقدر که از صبح سه بار خونه رو تمیز کردی؟
ـ چهار بار.
سارا از پشت سر گفت:
ـ من شاهد دارم!
همه خندیدیم.
همان لحظه صدای زنگ در آمد.
قلبم تند زد.
ـ خودشِه!
تقریباً دویدم سمت در.
هانیه و سارا هم پشت سرم آمدند.
در را باز کردم.
زهرا پشت در ایستاده بود.
با یک چمدان بزرگ.
لبخند روی صورتش بود.
ـ سلام مامان.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ زهرا جانم...
بغلش کردم.
هانیه هم جلو آمد.
زهرا او را محکم در آغوش گرفت.
ـ هانیه!
ـ دلم برات تنگ شده بود!
ـ من بیشتر!
سارا دست به سینه ایستاده بود.
زهرا با خنده گفت:
ـ این خانم رو هم میشناسم؟
سارا با قیافه جدی گفت:
ـ بله. من همان دوست صمیمیای هستم که در نبود شما مسئول خرابکاریهای هانیه بودم.
هانیه زد به بازویش.
ـ سارا!
زهرا خندید.
ـ پس ظاهراً خواهر کوچیکه تنها نبوده!
سارا گفت:
ـ اصلاً. من بودم، غر میزدم، غذا میخوردم، و گاهی هم درس میخوندم.
هانیه گفت:
ـ «گاهی»؟
ـ خب نمیخواستم اغراق کنم! 😂
خنده همه خانه را پر کرد.
اما من از کنار در، به دخترها نگاه میکردم.
بعد از یک سال...
دوباره هر دو دخترم کنارم بودند.
و برای اولین بار بعد از مدتها، خانه واقعاً شلوغ و گرم شده بود.
هانیه اما ساکتتر از همیشه بود.
زهرا متوجه شد.
آرام پرسید:
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ چیزی شده؟
هانیه لبخند زد.
ـ نه.
اما زهرا خواهرش را خوب میشناخت.
فهمید پشت آن لبخند، چیزی پنهان است.
و هنوز نمیدانست...
هانیه درست یک روز قبل، از مردی جدا شده بود که شاید دلش نمیخواست از او جدا شود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیزدهم | خواهرم عوض شده بود
از زبان زهرا
یک سال بود هانیه را از نزدیک ندیده بودم.
در شیراز، وسط کلاسها و کارهای دانشگاه، همیشه با او تلفنی حرف میزدم؛ اما صدای آدم با خودش فرق دارد.
وقتی روبهرویش ایستادم، همان لحظه فهمیدم چیزی تغییر کرده.
هانیه لبخند میزد...
اما چشمهایش مثل همیشه نبود.
چمدانم را کنار دیوار گذاشتم و آرام نگاهش کردم.
همان هانیهی خودم بود؛ با همان چادر مرتب و همان نگاه آرام.
ولی انگار چیزی درونش سنگین شده بود.
سارا با صدای بلند گفت:
ـ زهرا خانم! فقط یه سؤال مهم.
نگاهش کردم.
ـ بپرس.
ـ سوغاتی آوردی؟
خندیدم.
ـ آوردم.
چشمهای سارا برق زد.
ـ پس من رسماً از امروز عاشق شیرازم!
هانیه خندید.
ـ تو فقط دنبال سوغات بودی؟
ـ آدم باید اهداف مشخصی توی زندگی داشته باشه!
همه خندیدیم.
اما من هنوز حواسم به هانیه بود.
بعد از شام، وقتی سارا برای کمک به مامان به آشپزخانه رفته بود، کنار هانیه نشستم.
آرام پرسیدم:
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ مطمئنی خوبی؟
لبخند زد.
ـ آره.
ـ دروغ نگو.
لبخندش کمرنگ شد.
ـ چرا فکر میکنی دروغ میگم؟
ـ چون من خواهرتم.
چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش را به دستهایش دوخت.
ـ فقط...
مکث کرد.
ـ امروز یه دوره از زندگیم تموم شد.
ـ چه دورهای؟
نفس عمیقی کشید.
ـ یه مأموریت.
ـ همون مأموریتی که چند روز مرخصی گرفتید؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
ـ خطرناک بود؟
ـ خیلی.
نگران شدم.
ـ تو و سارا سالم برگشتید؟
ـ آره.
ـ پس چرا اینقدر ناراحتی؟
هانیه جواب نداد.
همان لحظه فهمیدم مسئله فقط مأموریت نیست.
آرام گفتم:
ـ کسی رو از دست دادی؟
سرش را بلند کرد.
چشمهایش پر از اشک بود.
ـ نه...
مکث کرد.
ـ ولی مجبور شدم ازش جدا بشم.
قلبم فشرده شد.
ـ کی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ محمدطاها.
اسم را در ذهنم تکرار کردم.
ـ محمدطاها کیه؟
هانیه نگاهش را پایین انداخت.
ـ کسی که توی مأموریت مسئول مراقبت از من بود.
ـ و حالا؟
لبخند تلخی زد.
ـ مأموریت تموم شده.
دستم را روی دستش گذاشتم.
ـ ولی انگار احساس تو تموم نشده.
هانیه چیزی نگفت.
همین سکوت جوابم بود.
از آشپزخانه صدای سارا آمد:
ـ هانیه! زهرا! بیاید سوغاتها رو نجات بدید، مامانتون داره همهشونو تقسیم میکنه!
هانیه با چشمهای خیس خندید.
ـ این دختر واقعاً غیرقابل کنترله.
خندیدم.
ـ ولی تو رو میخندونه.
ـ آره.
بلند شدیم.
اما قبل از اینکه از اتاق خارج شویم، آرام به هانیه گفتم:
ـ خواهر کوچولوی من...
برگشت.
ـ اگر دوستش داری، ازش فرار نکن.
هانیه چند لحظه نگاهم کرد.
ـ ولی نمیدونم اون...
لبخند زدم.
ـ این یکی رو باید از خودش بپرسی.
و برای اولین بار بعد از برگشتنم به تهران، احساس کردم شاید زندگی هانیه قرار است وارد فصل تازهای شود.
فصلی که شاید...
من هم قرار بود در آن نقش مهمی داشته باشم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهاردهم | سارا، مهمان همیشگی
از زبان هانیه
صبح روز بعد، با صدای خنده سارا از آشپزخانه بیدار شدم.
چشمهایم را مالیدم و از اتاق بیرون آمدم.
سارا جلوی یخچال ایستاده بود.
ـ سارا؟
برگشت.
ـ صبح بخیر!
به ساعت نگاه کردم.
ـ تو از کی اینجایی؟
ـ از دیشب.
ـ میدونم، ولی چرا هنوز اینجایی؟
با خونسردی گفت:
ـ چون اینجا خیلی بهتره.
زهرا که تازه از اتاقش بیرون آمده بود، خندید.
ـ شما دو تا همیشه همینطوری هستید؟
گفتم:
ـ نه!
سارا سریع گفت:
ـ بله.
نگاهش کردم.
ـ تو اصلاً خونه نداری؟
شانه بالا انداخت.
ـ چرا دارم.
ـ پس چرا همیشه اینجایی؟
ـ چون دوست صمیمیتم.
ـ این چه ربطی داره؟
ـ ربطش اینه که خونه دوست صمیمی، خونه خود آدمه!
زهرا زد زیر خنده.
ـ چه استدلالی!
سارا با افتخار گفت:
ـ ممنون. سالها روش کار کردم.
مادرم از آشپزخانه گفت:
ـ سارا جان، صبحانه بخور، بعد هر جا خواستی برو.
سارا فوراً نشست.
ـ چشم خاله! من اصلاً مزاحم نیستم.
گفتم:
ـ مامان، خودش میگه مزاحم نیست؟
مادرم خندید.
ـ سارا مثل دختر خودمه.
سارا دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ دیدی؟ من رسماً عضو خانواده شدم.
زهرا گفت:
ـ پس من بعد از یک سال برگشتم و باید با تو برای جایگاه خواهر رقابت کنم؟
سارا گفت:
ـ نگران نباش. من جایگاه دوست صمیمی رو میگیرم، تو خواهر بمون!
همه خندیدیم.
---
از زبان زهرا
سارا واقعاً شخصیت عجیبی داشت.
از صبح تا شب شوخی میکرد، اما یک چیز را خیلی زود فهمیدم:
او واقعاً هانیه را دوست داشت.
وقتی هانیه ساکت میشد، سارا اولین کسی بود که متوجه میشد.
وقتی ناراحت میشد، بدون اینکه سؤال زیادی بپرسد، کنارش مینشست.
و حالا فهمیدم چرا هانیه اینقدر به او وابسته است.
سارا لقمهای برداشت و گفت:
ـ راستی هانیه، امروز باید بریم بیمارستان.
هانیه آه کشید.
ـ میدونم.
ـ آمادهای؟
ـ نه.
ـ منم نه.
ـ پس چرا گفتی بریم؟
ـ چون اگر نریم، استاد میکشهمون.
هانیه خندید.
ـ منطقیه.
بعد سارا نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:
ـ زهرا خانم، شما هم استاد دانشگاهید؟
ـ بله.
چشمهایش گرد شد.
ـ پس لطفاً با ما مهربون باشید.
ـ چرا؟
ـ چون ما دانشجوها مظلومیم!
هانیه زد زیر خنده.
ـ سارا، تو کارآموز پزشکی هستی، نه زندانی!
ـ فرقی نداره!
دوباره خانه پر از خنده شد.
و من با خودم فکر کردم...
بعد از یک سال دوری، شاید بهترین چیزی که میتوانستم برای برگشتنم بخواهم همین بود.
یک خانه شلوغ، یک خواهر که دوباره میخندید و دوستی مثل سارا که انگار تصمیم گرفته بود هیچوقت از کنار هانیه دور نشود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پانزدهم | سلام خانم پزشک
از زبان هانیه
صبح با سارا راهی بیمارستان شدیم.
بعد از چند روز مرخصی، برگشتن به بیمارستان حس عجیبی داشت.
همان راهروها...
همان بوی آشنای مواد ضدعفونی...
همان روپوشهای سفید.
سارا کنارم راه میرفت و زیر لب گفت:
ـ هانیه، دلم برای اینجا تنگ نشده بود.
خندیدم.
ـ پنج دقیقه دیگه استاد رو ببینی، بیشتر دلتنگ میشی!
ـ من برای همیشه از پزشکی استعفا میدم.
ـ دیروز هم همینو گفتی.
ـ امروز جدیترم!
وارد بخش شدیم.
هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدایی آشنا از پشت سرمان آمد:
ـ سلام خانم پزشک!
برگشتم.
مریم بود.
همان لبخند همیشگی روی صورتش بود.
سارا سریع گفت:
ـ سلام دکتر موسوی!
مریم خندید.
ـ بالاخره برگشتید؟
گفتم:
ـ آره، مرخصیمون تموم شد.
مریم گفت:
ـ بیمارستان بدون شما دو تا خیلی ساکت شده بود.
سارا با افتخار گفت:
ـ دیدی هانیه؟ ما نبودیم، بیمارستان نفس نداشت!
مریم خندید.
ـ دقیقاً!
بعد نگاهش روی من ثابت ماند.
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
مریم چند لحظه نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
سارا با شیطنت گفت:
ـ دکتر موسوی، شما چرا اینقدر سوال میپرسید؟
مریم گفت:
ـ چون هانیه رو میشناسم.
بعد آرامتر ادامه داد:
ـ توی مأموریت خیلی چیزها گذشت.
سرم را پایین انداختم.
مریم ادامه داد:
ـ ولی الان دیگه همهچیز تموم شده.
سارا گفت:
ـ خدا رو شکر!
بعد با خنده اضافه کرد:
ـ البته من هنوز از بعضی قسمتهای مأموریت کابوس میبینم!
مریم خندید.
ـ شما دو تا واقعاً دردسرسازید.
گفتم:
ـ تقصیر سارا بود.
سارا با اعتراض گفت:
ـ چرا من؟!
ـ چون همیشه تو شروع میکنی.
ـ من؟! من مظلومترین آدم این بیمارستانم!
مریم خندید.
ـ این جمله رو باید قاب کنیم.
همه خندیدیم.
اما وقتی سارا برای گرفتن پروندهها رفت، مریم کمی نزدیکتر آمد.
آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ داداشم حالش خوبه.
قلبم یک لحظه لرزید.
ـ محمدطاها؟
مریم لبخند زد.
ـ آره.
ـ زخمش؟
ـ خوب شده. چند روز استراحت کرده و دوباره سر کار برگشته.
سعی کردم عادی رفتار کنم.
ـ خوبه.
مریم با شیطنت نگاهم کرد.
ـ فقط «خوبه»؟
ـ مریم!
خندید.
ـ باشه، چیزی نمیگم.
سارا از دور صدا زد:
ـ هانیه! بیا که استاد اومد!
برگشتم.
مریم آرام گفت:
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ داداشم بعد از پایان مأموریت، برای اولین بار خودش از کسی حرف زد.
قلبم دوباره تند زد.
ـ از کی؟
مریم لبخند زد.
ـ از تو.
قبل از اینکه چیزی بگویم، سارا دستم را گرفت و با خودش کشید.
ـ بیا خانم پزشک! عاشقانهها بعداً!
با تعجب گفتم:
ـ سارا!
مریم از پشت سرمان خندید.
ـ موفق باشید خانمهای کارآموز!
سارا برگشت و گفت:
ـ ممنون خانم پزشک!
و من...
با وجود اینکه سعی میکردم بیتفاوت باشم، یک لبخند کوچک روی لبم نشست.
چون برای اولین بار بعد از جدایی، فهمیدم شاید محمدطاها هم مثل من هنوز همهچیز را تمامشده نمیداند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شانزدهم | محمدطاها
از زبان محمدطاها
چند روز از پایان مأموریت گذشته بود.
همهچیز به حالت عادی برگشته بود.
پرونده بسته شده بود، کامران و افرادش دستگیر شده بودند و دیگر دلیلی نداشتم هانیه را ببینم.
اما عجیب بود...
هر بار از جلوی بیمارستان رد میشدم، ناخودآگاه نگاهم سمت در ورودی میرفت.
مریم درست همان موقع از بیمارستان بیرون آمد.
ـ داداش!
برگشتم.
ـ سلام.
ـ کجایی با این قیافه؟
ـ چه قیافهای؟
ـ قیافه کسی که منتظر یه نفره.
لبخند زدم.
ـ منتظر کسی نیستم.
ـ دروغ نگو.
ـ مریم...
ـ باشه، باشه.
چند قدم کنارم راه آمد.
ـ راستی امروز هانیه و سارا برگشتن سر کارآموزی.
بیاختیار پرسیدم:
ـ امروز؟
مریم خندید.
ـ آها! پس منتظر کسی نبودی؟
ـ من فقط پرسیدم.
ـ بله، کاملاً اتفاقی!
نگاهش کردم.
ـ مریم!
خندید.
ـ خب باشه.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ دیدمش.
ـ کی؟
ـ هانیه رو.
قلبم تندتر زد.
ـ حالش خوب بود؟
مریم لبخند زد.
ـ وقتی اسم تو رو آوردم، خیلی تلاش کرد عادی رفتار کنه.
ساکت شدم.
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
ـ بله؟
ـ تو واقعاً میخوای بذاری همینطوری تموم بشه؟
نگاهم را به خیابان دوختم.
ـ مأموریت تموم شده، مریم.
ـ من درباره مأموریت حرف نمیزنم.
جوابی ندادم.
ـ اگر دوستش داری، چرا چیزی بهش نمیگی؟
آرام گفتم:
ـ چون نمیخوام چیزی رو بهش تحمیل کنم.
ـ تو کی میخواستی چیزی رو تحمیل کنی؟
ـ هیچوقت.
مکث کردم.
ـ اون یک بار به خاطر شرایط مجبور شد وارد این رابطه بشه.
ـ ولی الان دیگه مجبور نیست.
ـ دقیقاً.
نگاهش کردم.
ـ اگر روزی قرار باشه دوباره به هانیه نزدیک بشم، باید خودش انتخاب کنه.
مریم لبخند زد.
ـ پس بالاخره میخوای بری خواستگاری؟
خندیدم.
ـ هنوز زوده.
ـ چقدر؟
ـ نمیدونم.
مریم با شیطنت گفت:
ـ من میدونم.
ـ چی؟
ـ تا وقتی هانیه رو نبینی، نمیتونی تصمیم بگیری.
لبخند زدم.
شاید حق با او بود.
اما نمیدانستم که همان روز...
چند دقیقه بعد، قرار بود دوباره هانیه را ببینم.
این بار نه در یک مأموریت.
نه به عنوان محافظش.
بلکه به عنوان مردی که باید بالاخره تکلیف دل خودش را مشخص میکرد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۶
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و هفدهم | دلتنگی
از زبان هانیه
وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، هوا رو به تاریکی میرفت.
سارا کنارم بود.
تا جلوی خیابان با هم رفتیم و بعد از چند دقیقه خداحافظی کردیم.
ـ فردا میبینمت.
ـ آره.
سارا لبخند زد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ سارا...
ـ باشه، باشه. فردا میبینمت!
دست تکان داد و رفت.
من هم به خانه برگشتم.
وقتی وارد خانه شدم، همهچیز آرام بود.
مامان در آشپزخانه بود.
زهرا هم در اتاقش مشغول کارهای دانشگاه بود.
اما من...
دلم فقط یک چیز میخواست.
محمدطاها.
رفتم داخل اتاقم.
چادرم را مرتب روی صندلی گذاشتم و کنار پنجره نشستم.
چشمهایم را بستم.
صدایش دوباره در ذهنم پیچید:
«هانیه، عجله نکن.»
لبخند زدم.
چقدر عجیب بود...
چند روز پیش، بودنش کنارم عادی شده بود.
هر وقت میترسیدم، میدانستم او هست.
هر وقت اتفاقی میافتاد، اولین کسی که دنبالش میگشتم، محمدطاها بود.
اما حالا...
مأموریت تمام شده بود.
و من دیگر دلیلی برای دیدنش نداشتم.
آرام زیر لب گفتم:
ـ کاش مأموریت تموم نمیشد...
خودم از حرفم تعجب کردم.
من که از خطر و ترس خسته شده بودم.
پس چرا دلم برای همان روزها تنگ شده بود؟
جوابش را میدانستم.
برای مأموریت دلم تنگ نشده بود.
برای...
او دلم تنگ شده بود.
گوشیام را برداشتم.
صفحه را باز کردم.
شماره محمدطاها هنوز در مخاطبینم بود.
انگشتم روی اسمش ماند.
«محمدطاها موسوی»
چند ثانیه به اسمش نگاه کردم.
بعد گوشی را خاموش کردم.
ـ نه...
نمیتونم زنگ بزنم.
از فردا دیگر هرکدام زندگی خودمان را داشتیم.
---
از زبان محمدطاها
آن طرف شهر، داخل دفتر اطلاعات، پشت میز نشسته بودم.
لباس نظامیام را مرتب کرده بودم و مشغول بررسی چند گزارش بودم.
زندگی من دوباره برگشته بود به همان چیزی که قبل از مأموریت بود.
گزارش.
تحلیل.
اطلاعات.
مأموریت.
اما ذهنم جای دیگری بود.
هر چند دقیقه یکبار گوشیام را نگاه میکردم.
اسم هانیه هنوز در گوشیام بود.
دستم رفت سمت صفحه.
اما تماس نگرفتم.
با خودم گفتم:
ـ الان دیگه چه بهونهای دارم؟
هیچ بهانهای نداشتم.
مأموریت تمام شده بود.
هانیه دیگر تحت حفاظت من نبود.
من یک مأمور اطلاعاتی و نظامی بودم و باید به زندگی خودم برمیگشتم.
اما دلم...
با دستور و پرونده و مأموریت کاری نداشت.
صدای مریم در ذهنم پیچید:
«اگر دوستش داری، چرا چیزی بهش نمیگی؟»
آهسته نفس کشیدم.
گوشی را برداشتم.
اسم هانیه را باز کردم.
این بار...
انگشتم روی گزینه تماس ماند.
اما باز هم منصرف شدم.
ـ نه.
گوشی را روی میز گذاشتم.
ـ اگر قرار باشه دوباره وارد زندگیاش بشم، باید درست وارد بشم.
نه با یک مأموریت.
نه با اجبار.
نه با یک قرارداد.
با انتخاب خودش.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
یک شماره ناشناس.
جواب دادم:
ـ بله؟
صدای امیر صالحی از آن طرف خط آمد:
ـ محمدطاها، فردا صبح بیا دفتر.
ـ برای چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ یک موضوع مهم درباره پرونده قبلی داریم.
اخم کردم.
ـ پرونده که بسته شده.
امیر آرام گفت:
ـ میدونم.
مکث کرد.
ـ این موضوع درباره پرونده نیست.
ـ پس چیه؟
صدای امیر جدی شد:
ـ درباره خود هانیه است.
نگاهم ثابت ماند.
ـ چی شده؟
امیر جواب نداد.
فقط گفت:
ـ فردا میفهمی.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز در دستم بود.
و یک سؤال در ذهنم میچرخید:
بعد از پایان مأموریت، چرا هنوز پای هانیه به زندگی من باز شده بود؟
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۷
ادامه دارد...