🌙 پارت صد و هفدهم | دلتنگی
از زبان هانیه
وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، هوا رو به تاریکی میرفت.
سارا کنارم بود.
تا جلوی خیابان با هم رفتیم و بعد از چند دقیقه خداحافظی کردیم.
ـ فردا میبینمت.
ـ آره.
سارا لبخند زد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ سارا...
ـ باشه، باشه. فردا میبینمت!
دست تکان داد و رفت.
من هم به خانه برگشتم.
وقتی وارد خانه شدم، همهچیز آرام بود.
مامان در آشپزخانه بود.
زهرا هم در اتاقش مشغول کارهای دانشگاه بود.
اما من...
دلم فقط یک چیز میخواست.
محمدطاها.
رفتم داخل اتاقم.
چادرم را مرتب روی صندلی گذاشتم و کنار پنجره نشستم.
چشمهایم را بستم.
صدایش دوباره در ذهنم پیچید:
«هانیه، عجله نکن.»
لبخند زدم.
چقدر عجیب بود...
چند روز پیش، بودنش کنارم عادی شده بود.
هر وقت میترسیدم، میدانستم او هست.
هر وقت اتفاقی میافتاد، اولین کسی که دنبالش میگشتم، محمدطاها بود.
اما حالا...
مأموریت تمام شده بود.
و من دیگر دلیلی برای دیدنش نداشتم.
آرام زیر لب گفتم:
ـ کاش مأموریت تموم نمیشد...
خودم از حرفم تعجب کردم.
من که از خطر و ترس خسته شده بودم.
پس چرا دلم برای همان روزها تنگ شده بود؟
جوابش را میدانستم.
برای مأموریت دلم تنگ نشده بود.
برای...
او دلم تنگ شده بود.
گوشیام را برداشتم.
صفحه را باز کردم.
شماره محمدطاها هنوز در مخاطبینم بود.
انگشتم روی اسمش ماند.
«محمدطاها موسوی»
چند ثانیه به اسمش نگاه کردم.
بعد گوشی را خاموش کردم.
ـ نه...
نمیتونم زنگ بزنم.
از فردا دیگر هرکدام زندگی خودمان را داشتیم.
---
از زبان محمدطاها
آن طرف شهر، داخل دفتر اطلاعات، پشت میز نشسته بودم.
لباس نظامیام را مرتب کرده بودم و مشغول بررسی چند گزارش بودم.
زندگی من دوباره برگشته بود به همان چیزی که قبل از مأموریت بود.
گزارش.
تحلیل.
اطلاعات.
مأموریت.
اما ذهنم جای دیگری بود.
هر چند دقیقه یکبار گوشیام را نگاه میکردم.
اسم هانیه هنوز در گوشیام بود.
دستم رفت سمت صفحه.
اما تماس نگرفتم.
با خودم گفتم:
ـ الان دیگه چه بهونهای دارم؟
هیچ بهانهای نداشتم.
مأموریت تمام شده بود.
هانیه دیگر تحت حفاظت من نبود.
من یک مأمور اطلاعاتی و نظامی بودم و باید به زندگی خودم برمیگشتم.
اما دلم...
با دستور و پرونده و مأموریت کاری نداشت.
صدای مریم در ذهنم پیچید:
«اگر دوستش داری، چرا چیزی بهش نمیگی؟»
آهسته نفس کشیدم.
گوشی را برداشتم.
اسم هانیه را باز کردم.
این بار...
انگشتم روی گزینه تماس ماند.
اما باز هم منصرف شدم.
ـ نه.
گوشی را روی میز گذاشتم.
ـ اگر قرار باشه دوباره وارد زندگیاش بشم، باید درست وارد بشم.
نه با یک مأموریت.
نه با اجبار.
نه با یک قرارداد.
با انتخاب خودش.
همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
یک شماره ناشناس.
جواب دادم:
ـ بله؟
صدای امیر صالحی از آن طرف خط آمد:
ـ محمدطاها، فردا صبح بیا دفتر.
ـ برای چی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ یک موضوع مهم درباره پرونده قبلی داریم.
اخم کردم.
ـ پرونده که بسته شده.
امیر آرام گفت:
ـ میدونم.
مکث کرد.
ـ این موضوع درباره پرونده نیست.
ـ پس چیه؟
صدای امیر جدی شد:
ـ درباره خود هانیه است.
نگاهم ثابت ماند.
ـ چی شده؟
امیر جواب نداد.
فقط گفت:
ـ فردا میفهمی.
تماس قطع شد.
گوشی هنوز در دستم بود.
و یک سؤال در ذهنم میچرخید:
بعد از پایان مأموریت، چرا هنوز پای هانیه به زندگی من باز شده بود؟
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و هجدهم | دلم برایش تنگ شده بود
از زبان هانیه
شب شده بود.
خانه آرام بود و همه خوابیده بودند.
زهرا بعد از یک سال برگشته بود و مامان آنقدر خوشحال بود که مدام با او حرف میزد.
اما من...
در اتاقم تنها نشسته بودم.
گوشیام کنار دستم بود.
صفحه را روشن کردم.
اسم محمدطاها هنوز همانجا بود.
چند بار خواستم پیام بدهم.
حتی یک بار نوشتم:
«خوبی؟»
اما پاکش کردم.
دوباره نوشتم:
«بازوت خوب شده؟»
باز هم پاک کردم.
آخر سر گوشی را کنار گذاشتم.
با خودم گفتم:
ـ هانیه، دیگه تموم شده...
ولی دلم قبول نمیکرد.
از وقتی مأموریت تمام شده بود، تازه فهمیده بودم چقدر به بودنش عادت کردهام.
وقتی در بیمارستان راه میرفتم، ناخودآگاه دنبال قامتش میگشتم.
وقتی صدای مردی را از پشت سرم میشنیدم، برای یک لحظه فکر میکردم خودش است.
حتی وقتی میخواستم بخوابم، صدایش در ذهنم میآمد:
«مواظب خودت باش.»
چشمهایم را بستم.
ـ کاش مأموریت تمام نشده بود...
بعد خودم خندیدم.
ـ من دیوونه شدم.
صدای در آمد.
ـ هانیه؟
زهرا بود.
ـ بیا.
در باز شد و زهرا وارد اتاق شد.
کنارم نشست.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ هنوز بهش فکر میکنی؟
سرم را پایین انداختم.
ـ به کی؟
زهرا لبخند زد.
ـ لازم نیست اسمش رو بگی.
سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ آره.
ـ دلت براش تنگ شده؟
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ خیلی.
زهرا دستم را گرفت.
ـ پس چرا بهش زنگ نمیزنی؟
ـ چون دیگه محرم من نیست.
زهرا آرام گفت:
ـ ولی دلتنگی که باطل نمیشه.
به او نگاه کردم.
ـ میترسم مزاحمش بشم.
ـ هانیه، اگر کسی واقعاً بخواد کنارت باشه، مزاحم نیستی.
لبخند تلخی زدم.
ـ شاید اون اصلاً دلش نخواد برگرده.
زهرا گفت:
ـ اینو از کجا میدونی؟
جوابی نداشتم.
همان لحظه گوشیام لرزید.
نگاهش کردم.
یک پیام آمده بود.
شماره ناشناس.
پیام را باز کردم.
فقط یک جمله نوشته بود:
«فکر کردی بعد از پایان مأموریت، همهچیز تمام شده؟»
قلبم فرو ریخت.
پیام دوم بلافاصله رسید:
«فردا درباره محمدطاها چیزهایی میفهمی که هیچوقت بهت نگفته.»
گوشی از دستم افتاد.
زهرا با نگرانی گفت:
ـ هانیه؟ چی شده؟
به صفحه خیره مانده بودم.
برای اولین بار بعد از پایان مأموریت...
ترس دوباره به سراغم آمد.
اما این بار ترسم فقط برای خودم نبود.
برای محمدطاها بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و نوزدهم | یک پیام ناشناس
از زبان هانیه
هنوز به صفحه گوشی خیره مانده بودم.
زهرا گوشی را از دستم برداشت و پیام را خواند.
ـ این شماره رو میشناسی؟
ـ نه.
ـ جوابش نده.
ـ ولی نوشته درباره محمدطاها...
زهرا نگاهش کرد.
ـ دقیقاً برای همین نباید جواب بدی.
گوشی را از او گرفتم.
ـ شاید واقعاً چیزی دربارهاش میدونه.
ـ یا شاید میخواد تو رو بترسونه.
حق با زهرا بود.
اما دلم آرام نمیشد.
پیام را دوباره خواندم.
«فردا درباره محمدطاها چیزهایی میفهمی که هیچوقت بهت نگفته.»
زیر لب گفتم:
ـ یعنی چی؟
زهرا دستش را روی شانهام گذاشت.
ـ فردا صبح اول به محمدطاها یا یکی از مسئولان اطلاع میدیم.
سرم را تکان دادم.
ـ نمیخوام دوباره براش دردسر درست کنم.
زهرا با تعجب نگاهم کرد.
ـ هانیه، تو برای کسی دردسر درست نکردی.
لبخند تلخی زدم.
ـ ولی از وقتی وارد اون مأموریت شدم، زندگی همه عوض شد.
ـ مأموریت تموم شده.
ـ میدونم.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ ولی دلم هنوز نفهمیده.
زهرا لبخند کوچکی زد.
ـ دلت برای خودش تنگ شده؟
سرم را پایین انداختم.
ـ آره.
---
صبح روز بعد، با سارا وارد بیمارستان شدیم.
سارا مثل همیشه پرانرژی بود.
ـ خانم دکتر آینده! امروز قراره زنده از بیمارستان بیرون بیایم یا نه؟
خندیدم.
ـ اگر تو کمتر حرف بزنی، احتمال زنده موندنمون بیشتره.
ـ تو به شوخیهای من نیاز داری.
ـ نه، به قهوه نیاز دارم.
ـ این شد حرف حساب!
همینطور که راه میرفتیم، مریم را دیدیم.
مریم لبخند زد.
ـ سلام دخترها.
سارا گفت:
ـ سلام خانم پزشک!
مریم خندید.
ـ هنوز همین؟
ـ تا آخر عمر.
بعد نگاه مریم روی من ثابت ماند.
ـ هانیه، میخواستم باهات صحبت کنم.
ـ درباره چی؟
مریم کمی مکث کرد.
ـ درباره داداشم.
قلبم یک لحظه تند زد.
سارا فوراً به من نگاه کرد.
ـ من برم پروندهها رو بگیرم؟
مریم خندید.
ـ نه، بمون. تو هم باید بشنوی.
سارا با تعجب گفت:
ـ من چرا؟
ـ چون دوست صمیمی هانیهای.
بعد مریم آرام ادامه داد:
ـ محمدطاها از وقتی مأموریت تموم شده، خیلی ساکت شده.
به دستهایم نگاه کردم.
ـ شاید طبیعیه.
ـ نه.
مریم سرش را تکان داد.
ـ داداش من وقتی چیزی ذهنش رو درگیر کنه، اینطوری میشه.
سارا با شیطنت گفت:
ـ احتمالاً یک نفر ذهنش رو درگیر کرده.
به او نگاه کردم.
ـ سارا!
مریم خندید.
ـ دقیقاً.
صورتم داغ شد.
مریم ادامه داد:
ـ ولی یه چیز دیگه هم هست.
ـ چی؟
ـ دیشب یک پیام برای محمدطاها فرستاده شده.
قلبم فرو ریخت.
ـ چه پیامی؟
مریم نگاهش را به من دوخت.
ـ همون شماره ناشناسی که به تو پیام داده.
خشکم زد.
سارا گفت:
ـ یعنی این آدم دوباره برگشته؟
مریم سر تکان داد.
ـ هنوز نمیدونیم کیه.
بعد گوشیاش را بیرون آورد.
ـ اما محمدطاها امروز صبح برای بررسی موضوع رفته پیش سرگرد صالحی.
نگاهم روی گوشی مریم ماند.
ـ حالش خوبه؟
مریم لبخند کوچکی زد.
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ اگر این سؤال رو از نگرانی پرسیدی، جوابش آره.
مکث کرد.
ـ حالش خوبه.
نفس راحتی کشیدم.
اما مریم یک جمله دیگر گفت که قلبم را دوباره به تپش انداخت:
ـ فقط...
ـ فقط چی؟
ـ قبل از رفتن، یک جمله گفت.
ـ چی گفت؟
مریم لبخند زد.
ـ گفت:
«اگر این ماجرا به هانیه ربط داشته باشه، این بار نمیذارم تنها باهاش روبهرو بشه.»
سارا آرنجش را آرام به بازویم زد.
ـ خانم دکتر...
ـ چی؟
ـ فکر کنم هنوز یکی هست که حواسش بهت هست.
لبخندم ناخواسته روی لبم نشست.
و برای اولین بار از دیشب...
کمی خیالم راحت شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۱۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستم | این بار انتخاب با من است
از زبان هانیه
بعد از حرفهای مریم، تا چند دقیقه ذهنم درگیر بود.
سارا کنارم راه میرفت و طبق معمول سکوتش فقط حدود سی ثانیه دوام آورد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ یه سؤال.
ـ بپرس.
ـ تو هنوز محمدطاها رو دوست داری؟
ایستادم.
ـ سارا!
ـ خب سؤال سادهایه!
ـ وسط بیمارستان اینو میپرسی؟
ـ پس جوابش رو بعداً بده. 😂
خواستم چیزی بگم که صدای مریم آمد:
ـ هانیه، سارا!
برگشتیم.
ـ بله؟
ـ استاد دنبالتونه.
سارا آه کشید.
ـ تمام شد. عشق و عاشقی تعطیل، کارآموزی شروع!
دستم را گرفت و کشید.
ـ بیا خانم دکتر، قبل از اینکه استاد ما رو از بیمارستان اخراج کنه.
خندیدم.
اما ذهنم هنوز پیش محمدطاها بود.
---
از زبان محمدطاها
داخل دفتر سرگرد صالحی نشسته بودم.
امیر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ این شماره ناشناس، از یک خط یکبارمصرف استفاده کرده.
ـ قابل ردیابیه؟
ـ سخته، ولی غیرممکن نیست.
به صفحه نگاه کردم.
ـ پیامش به هانیه چی؟
ـ همون متن رو برای تو هم فرستاده.
اخم کردم.
ـ یعنی هدفش فقط ترسوندن ما نیست.
امیر سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
ـ پس چی میخواد؟
ـ هنوز نمیدونیم.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
ـ هانیه نباید درگیر این موضوع بشه.
امیر نگاهش کرد.
ـ مأموریت تموم شده، محمدطاها.
ـ میدونم.
ـ پس تو دیگه مسئول حفاظت از هانیه نیستی.
نگاهش کردم.
ـ میدونم.
امیر لبخند کوتاهی زد.
ـ ولی ظاهراً دلت هنوز همون مأموریت رو ادامه میده.
جوابی ندادم.
چون حقیقت همین بود.
اما این بار یک تفاوت داشت.
دیگر نمیخواستم هانیه را به خاطر وظیفه کنار خودم نگه دارم.
اگر قرار بود دوباره به او نزدیک شوم...
باید انتخاب خودش باشد.
---
از زبان هانیه
ظهر، بعد از تمام شدن کارآموزی، از بیمارستان بیرون آمدیم.
سارا گفت:
ـ من میرم خونه. امروز دیگه مغزم جواب نمیده.
ـ فردا میبینمت.
ـ حتماً.
چند قدم رفت و برگشت.
ـ راستی!
ـ چی؟
ـ اگه محمدطاها زنگ زد...
ـ سارا!
ـ فقط خواستم بدونی جواب بده! 😂
ـ برو خونه!
خندید و رفت.
من هم راه افتادم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس نبود.
ایستادم.
صفحه گوشی را نگاه کردم.
محمدطاها.
قلبم تند زد.
چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم.
بعد تماس را جواب دادم.
ـ الو؟
صدای آرامش را شنیدم.
ـ سلام، هانیه.
لبخندم نشست.
ـ سلام.
چند ثانیه هر دو ساکت بودیم.
بعد گفت:
ـ مزاحمت شدم؟
آرام جواب دادم:
ـ نه.
ـ فقط میخواستم مطمئن بشم خوبی.
لبخند زدم.
ـ خوبم.
ـ پیام دیشب رو دیدم.
لبخندم محو شد.
ـ مریم گفت.
ـ نترس.
ـ نمیترسم.
صدای خنده آرامش آمد.
ـ هنوز هم وقتی میترسی میگی نمیترسم؟
خندیدم.
ـ تو از کجا میدونی؟
ـ چون تو رو میشناسم.
سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ محمدطاها...
ـ جانم؟
مکث کردم.
ـ دلم...
نتوانستم جمله را تمام کنم.
ـ چی؟
چشمهایم را بستم.
ـ دلم برای روزهای مأموریت تنگ شده.
آن طرف خط سکوت شد.
بعد صدایش را شنیدم:
ـ منم دلم برای تو تنگ شده، هانیه.
قلبم لرزید.
اما این بار...
هیچ مأموریتی بین ما نبود.
هیچ اجباری هم نبود.
فقط دو نفر بودند که بعد از تمام شدن همهچیز...
تازه داشتند میفهمیدند چه احساسی نسبت به هم دارند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیست و یکم | تصمیم سخت
از زبان محمدطاها
تماس که تمام شد، چند لحظه گوشی را در دستم نگه داشتم.
دلم میخواست دوباره صدایش را بشنوم.
اما...
نه.
آرام گوشی را روی میز گذاشتم.
به خودم گفتم:
«مأموریت تمام شده...»
صیغه محرمیت هم تمام شده بود.
دیگر هیچ حقی نداشتم احساساتم را به هانیه تحمیل کنم.
از پنجره دفتر به بیرون نگاه کردم.
زندگی یک مأمور اطلاعاتی هیچوقت قابل پیشبینی نبود.
امروز تهران...
فردا شاید هزار کیلومتر دورتر.
همان لحظه در اتاق باز شد.
سرگرد امیر صالحی وارد شد.
ـ آمادهای؟
برگشتم.
ـ برای چی؟
ـ مأموریت جدید.
پرونده آبیرنگی را روی میز گذاشت.
ـ مقصد...
ترکیه.
پرونده را باز کردم.
ـ از کی؟
ـ فردا صبح.
نگاهش کردم.
ـ اینقدر زود؟
ـ دستور رسیده.
چند صفحه را ورق زدم.
عملیات مربوط به یک شبکه قاچاق بینالمللی بود که چند کشور را درگیر کرده بود و نیاز به همکاری اطلاعاتی داشت.
امیر گفت:
ـ ممکنه چند ماه طول بکشه.
چند ماه...
نفس عمیقی کشیدم.
شاید همین بهتر بود.
شاید فاصله، بهترین راه برای فراموش کردن بود.
پرونده را بستم.
ـ قبولش میکنم.
امیر چند لحظه ساکت ماند.
ـ مطمئنی؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ آره.
ـ دلیلش این مأموریت نیست، درسته؟
چیزی نگفتم.
او ادامه داد:
ـ به خاطر هانیه میخوای بری؟
چشمهایم را بستم.
بعد آرام گفتم:
ـ نه...
مکث کردم.
ـ میخوام زندگیش آروم باشه.
ـ و فکر میکنی با دور شدن تو آرومتر میشه؟
نگاهم را از او گرفتم.
ـ نمیدونم.
ولی میدونم نباید بین زندگی یک دختر پزشک و زندگی پرخطر یک مأمور اطلاعاتی، دوباره گرهای ایجاد کنم.
امیر آهی کشید.
ـ تصمیم خودته.
ـ آره.
این بار...
تصمیم خودم بود.
نه دستور مأموریت.
نه اجبار.
پرونده را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
در دل فقط یک جمله تکرار میشد:
«خداحافظ هانیه... امیدوارم بدون من خوشبخت باشی.»
---
از زبان هانیه
آن شب، بیخبر از تصمیم محمدطاها، کنار پنجره ایستاده بودم.
با خودم فکر میکردم...
شاید روزی دوباره او را ببینم.
نمیدانستم...
فردا، او برای یک مأموریت جدید، راهی کشوری دیگر خواهد شد.
و فاصلهای بین ما میافتد که هیچکداممان انتظارش را نداشتیم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۱
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیست و دوم | باید فراموشش میکردم
از زبان هانیه
چند روز گذشته بود.
سعی میکردم به خودم بقبولانم که همهچیز تمام شده.
مأموریت تمام شده بود.
صیغه محرمیت تمام شده بود.
و محمدطاها هم راه خودش را انتخاب کرده بود.
با خودم تکرار میکردم:
«هانیه، باید فراموشش کنی.»
اما مگر دل با دستور کنار میآمد؟
صبحها میرفتم بیمارستان.
سر کلاسهای کارآموزی حاضر میشدم.
با سارا حرف میزدم و حتی به شوخیهایش میخندیدم.
وقتی به خانه میرسیدم، کنار مامان و زهرا مینشستم.
همهچیز ظاهراً عادی بود.
اما شب که میشد...
همه چیز عوض میشد.
چراغ اتاق را خاموش میکردم.
گوشی را کنارم میگذاشتم.
و به اسمش نگاه میکردم.
محمدطاها.
گاهی صفحه چت را باز میکردم.
آخرین پیامش را میخواندم.
بعد گوشی را خاموش میکردم.
چشمهایم را میبستم.
و اشکهایم بیصدا روی صورتم میریخت.
---
یک شب زهرا وارد اتاق شد.
ـ هانیه؟
سریع اشکهایم را پاک کردم.
ـ جانم؟
کنارم نشست.
ـ باز گریه کردی؟
ـ نه.
ـ چشمات چی میگن پس؟
چیزی نگفتم.
زهرا دستم را گرفت.
ـ هنوز دلت براش تنگه؟
آرام گفتم:
ـ خیلی.
ـ پس چرا بهش زنگ نمیزنی؟
لبخند تلخی زدم.
ـ چون باید فراموشش کنم.
ـ چرا؟
ـ چون دیگه بین ما چیزی نیست.
زهرا چیزی نگفت.
فقط بغلم کرد.
و من دوباره گریه کردم.
---
چند روز بعد
در بیمارستان، من و سارا بین بخشها راه میرفتیم.
سارا طبق معمول داشت حرف میزد، اما من حواسم جای دیگری بود.
ناگهان مریم را دیدم.
ـ سلام هانیه.
ـ سلام.
مریم چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میخواستم خودم بهت بگم.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی شده؟
مریم مکث کرد.
ـ محمدطاها...
نفس در سینهام حبس شد.
ـ چی؟
ـ رفته.
ـ کجا؟
ـ ترکیه.
چشمهایم ثابت ماند.
ـ برای مأموریت؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
صدایم پایین آمد.
ـ کی رفت؟
ـ چند روز پیش.
چند روز...
چند روز بود که من شبها برایش گریه میکردم و او دیگر حتی در تهران نبود.
لبخند زدم، اما لبخندم شکست.
ـ امیدوارم موفق باشه.
مریم آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ چیزی نیست.
سارا دستم را گرفت.
ـ بیا بریم.
سرم را تکان دادم.
اما تا رسیدن به اتاق استراحت، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
نشستم و صورتم را میان دستهایم پنهان کردم.
سارا کنارم نشست.
ـ گریه کن.
نگاهش کردم.
ـ من باید فراموشش کنم.
سارا آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ ولی نمیتونم.
اشکهایم دوباره سرازیر شد.
ـ هر شب به خودم میگم باید فراموشت کنم...
مکث کردم.
ـ ولی دلم گوش نمیده.
سارا چیزی نگفت.
فقط دستم را گرفت.
و آن شب هم...
وقتی به خانه برگشتم، تا مدتها خوابم نبرد.
بالش را بغل کردم و زیر لب گفتم:
ـ خداحافظ محمدطاها...
اشکهایم روی صورتم ریخت.
ـ امیدوارم سالم برگردی.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، هزاران کیلومتر دورتر، مردی که فکر میکرد با دور شدن میتواند هانیه را فراموش کند، خودش هم خواب به چشمهایش نمیآمد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیست و سوم | آن طرفِ فاصله
از زبان محمدطاها
شب بود.
هتل ساکت بود و چراغهای خیابان از پشت پنجره روی دیوار افتاده بودند.
پرونده فردا روی میز بود.
باید میخواندمش.
اما هر بار چشمم روی چند خط میماند، ذهنم جای دیگری میرفت.
هانیه.
دلم میخواست بدانم حالش چطور است.
آیا دوباره به کارآموزی برگشته؟
سارا هنوز همانقدر شوخی میکند؟
زهرا که بعد از یک سال به تهران برگشته، حالش چطور است؟
و از همه مهمتر...
آیا هانیه توانسته من را فراموش کند؟
گوشی را برداشتم.
شمارهاش هنوز در مخاطبینم بود.
چند ثانیه به اسمش نگاه کردم.
هانیه سادات کریمی
انگشتم روی صفحه ماند.
اما تماس نگرفتم.
با خودم گفتم:
ـ قرار بود فراموشت کنم.
گوشی را کنار گذاشتم.
در همان لحظه امیر وارد اتاق شد.
ـ هنوز بیداری؟
ـ آره.
نگاهی به پرونده انداخت.
ـ پرونده رو خوندی؟
ـ نه.
ـ معلومه.
روی صندلی روبهرو نشست.
ـ ذهنت پیش هانیهست؟
سکوت کردم.
امیر آه کشید.
ـ محمدطاها، تو خودت خواستی بیای این مأموریت.
ـ میدونم.
ـ پس چرا خودت رو عذاب میدی؟
آرام جواب دادم:
ـ چون فکر کردم اگر ازش دور بشم، راحتتر فراموشش میکنم.
ـ شد؟
نگاهم را به پنجره دوختم.
ـ نه.
امیر لبخند تلخی زد.
ـ پس حداقل با خودت صادق باش.
چیزی نگفتم.
---
از زبان هانیه
صبح روز بعد، با چشمهایی که از بیخوابی خسته بود وارد بیمارستان شدم.
سارا تا من را دید، اخم کرد.
ـ تو باز دیشب نخوابیدی؟
ـ خوابیدم.
ـ هانیه، من دوستتم. گولم نزن.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ فقط یه کم فکر کردم.
ـ به محمدطاها؟
ساکت شدم.
سارا دستم را گرفت.
ـ قرار نیست مجبور باشی یکشبه فراموشش کنی.
ـ ولی باید ادامه بدم.
ـ آره.
ـ من کارآموزم. درس دارم. آینده دارم.
ـ دقیقاً.
لبخند زد.
ـ پس بیا امروز رو خراب نکنیم.
سرم را تکان دادم.
ـ باشه.
وارد بخش شدیم.
برای اولین بار تصمیم گرفتم گوشیام را داخل کیف بگذارم و تا پایان شیفت سراغش نروم.
باید یاد میگرفتم بدون محمدطاها هم زندگی کنم.
حتی اگر سخت بود.
---
از زبان محمدطاها
صبح زود، امیر پرونده را بست.
ـ حرکت میکنیم.
بلند شدم.
ـ باشه.
قبل از خروج، یک لحظه برگشتم و به اتاق نگاه کردم.
گوشیام را برداشتم.
یک پیام برای هانیه نوشتم:
«مواظب خودت باش.»
چند ثانیه به آن خیره ماندم.
بعد...
پاکش کردم.
اگر قرار بود فراموشش کنم، باید از همینجا شروع میکردم.
گوشی را در جیبم گذاشتم و همراه امیر از اتاق خارج شدم.
اما هیچکداممان نمیدانستیم...
این فاصله قرار نیست پایان داستان باشد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوچهارم | حرفهایی که روی کاغذ ماند
از زبان هانیه
بعد از پایان کارآموزی، مستقیم به خانه برگشتم.
حال و حوصله حرف زدن نداشتم.
به اتاقم رفتم، در را بستم و دفتر قدیمیام را از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
دفتر را باز کردم.
صفحه سفید روبهرویم بود.
مدادم را برداشتم و چند لحظه فقط به صفحه نگاه کردم.
بعد شروع کردم به نوشتن:
«امروز هم گذشت...»
مکث کردم.
بعد ادامه دادم:
«امروز سعی کردم بهش فکر نکنم.»
لبخند تلخی زدم.
ـ ولی نشد...
دوباره نوشتم:
«محمدطاها، نمیدونم الان کجایی. نمیدونم این مأموریت ترکیه چقدر طول میکشه. فقط امیدوارم سالم باشی.»
دستم برای چند ثانیه روی کاغذ ثابت ماند.
بعد نوشتم:
«من باید فراموشت کنم، نه؟»
اشک روی صفحه افتاد.
سریع پاکش کردم.
ـ نباید گریه کنم...
اما اشک دیگری پایین آمد.
این بار دیگر پاکش نکردم.
صفحه را ادامه دادم:
«تو از زندگی من رفتی چون مأموریت تمام شد. حق هم داشتی. تو یک مأمور اطلاعاتی هستی و من یک کارآموز پزشکی. شاید زندگیهامون هیچ شباهتی به هم نداشته باشه.»
چند لحظه فکر کردم.
بعد اضافه کردم:
«ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا دلم هنوز منتظرته.»
صدای در آمد.
دفتر را سریع بستم.
ـ هانیه؟
صدای زهرا بود.
ـ بله؟
ـ میام تو؟
دفتر را داخل کشو گذاشتم.
ـ آره.
در باز شد.
زهرا وارد شد و به صورتم نگاه کرد.
ـ گریه کردی؟
لبخند زدم.
ـ نه.
ـ باز هم همون «نه» معروف؟
خندیدم.
ـ من خوبم.
زهرا کنارم نشست.
نگاهم کرد و گفت:
ـ دفترت رو مینویسی؟
نگاهم به کشو افتاد.
ـ آره.
ـ درباره اونه؟
چیزی نگفتم.
زهرا آرام لبخند زد.
ـ لازم نیست جواب بدی.
دستم را گرفت.
ـ فقط یه چیز رو یادت باشه.
ـ چی؟
ـ فراموش کردن کسی که دوستش داری، با زور گفتنِ «باید فراموشت کنم» اتفاق نمیافته.
چشمهایم پر شد.
ـ پس چیکار کنم؟
زهرا گفت:
ـ زندگی کن.
مکث کرد.
ـ درس بخون، کارآموزیات رو ادامه بده، کنار مامان باش، کنار سارا باش...
لبخند زد.
ـ و بذار زمان هر کاری که باید بکنه، انجام بده.
سرم را روی شانهاش گذاشتم.
ـ دلم براش تنگ شده.
ـ میدونم.
چشمهایم را بستم.
ـ خیلی.
زهرا موهایم را نوازش کرد.
ـ میدونم.
و آن شب، برای اولین بار فهمیدم شاید لازم نیست همین امروز فراموشش کنم.
شاید فقط باید...
یاد بگیرم بدون او زندگی کنم.
دفترم را دوباره باز کردم و پایین صفحه نوشتم:
«امشب هم دلم برایت تنگ شد، محمدطاها.»
بعد دفتر را بستم.
و چراغ اتاق را خاموش کردم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوپنجم | یک ماه بعد
از زبان هانیه
یک ماه گذشت.
یک ماه از رفتن محمدطاها به ترکیه میگذشت و من کمکم سعی کرده بودم به زندگی عادی برگردم.
صبحها بیمارستان.
ظهرها درس و کارآموزی.
شبها...
دفترم.
همان دفتر کوچکی که بیشتر شبها در آن چیزهایی مینوشتم که نمیتوانستم به کسی بگویم.
آن روز بعد از پایان کارآموزی، از بیمارستان بیرون آمدم.
سارا همراهم نبود؛ زودتر رفته بود.
کیفم را روی شانهام انداختم و از خیابان عبور کردم.
گوشیام زنگ خورد.
نگاهم را برای لحظهای به صفحه بردم.
صدای ترمز...
صدای بوق...
و بعد...
همهچیز تاریک شد.
---
یک ماه بعد
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
سقف سفید بود.
بوی بیمارستان در هوا پیچیده بود.
چند لحظه به اطراف نگاه کردم.
زنی کنار تختم نشسته بود.
چشمهایش پر از اشک بود.
ـ هانیه؟
نگاهش کردم.
چهرهاش آشنا بود...
اما اسمش یادم نمیآمد.
ـ شما...؟
مادرم خشکش زد.
ـ منم مامان.
اخم کردم.
ـ مامان؟
اشک از چشمهایش پایین آمد.
ـ آره عزیزم.
پزشک وارد اتاق شد.
ـ هانیه، صدای منو میشنوی؟
ـ بله.
ـ میدونی کجایی؟
به اطراف نگاه کردم.
ـ بیمارستان؟
ـ اسمت چیه؟
ـ هانیه...
مکث کردم.
ـ هانیه کریمی.
پزشک لبخند آرامی زد.
ـ خوبه.
چند سؤال دیگر پرسید.
به بعضیهایشان جواب دادم.
اما وقتی درباره اتفاقات یک ماه گذشته پرسید...
ذهنم خالی بود.
ـ نمیدونم.
پزشک نگاهی به مادرم انداخت.
ـ به نظر میرسه بخشی از حافظهاش دچار اختلال شده.
مامان دستم را گرفت.
ـ یعنی چی؟
پزشک آرام گفت:
ـ ممکنه بعضی اتفاقات اخیر رو به یاد نیاره. باید زمان بدیم و تحت نظر باشه.
به مادرم نگاه کردم.
ـ من چیزی یادم نمیاد.
مامان لبخند زد، اما اشکهایش قطع نمیشد.
ـ اشکال نداره دخترم.
در همان لحظه زهرا وارد اتاق شد.
ـ هانیه!
نگاهش کردم.
این بار شناختمش.
ـ زهرا؟
با گریه خندید و جلو آمد.
ـ آره خودمم.
ـ چرا گریه میکنی؟
زهرا دستم را گرفت.
ـ هیچی... دلم برات تنگ شده بود.
سکوت کردم.
چیزی در ذهنم درست نبود.
حس میکردم یک قسمت از زندگیام گم شده.
اما نمیدانستم چیست.
---
از زبان زهرا
پزشک بعد از معاینه گفت:
ـ حافظه نزدیک هانیه آسیب دیده. فعلاً باید استراحت کنه و تحت نظر باشه.
مامان پرسید:
ـ برمیگرده؟
ـ احتمال برگشت حافظه وجود داره، اما زمانش قابل پیشبینی نیست.
به هانیه نگاه کردم.
او آرام روی تخت خوابیده بود.
دفتر کوچکش را هم از وسایلش پیدا کرده بودیم.
دفتر را باز کردم.
صفحات زیادی نوشته شده بود.
اما در آخرین صفحه فقط یک جمله نوشته بود:
«امشب هم دلم برایت تنگ شد، محمدطاها.»
صفحه را بستم.
هانیه دیگر حتی نمیدانست محمدطاها چه کسی است.
و محمدطاها...
هزاران کیلومتر دورتر بود.
بیخبر از اینکه دختری که هر شب به یادش میخوابید...
حالا دیگر او را به خاطر نمیآورد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوششم | رازی که باید میماند
از زبان زهرا
وقتی پزشک از اتاق بیرون رفت، دوباره نگاهم به دفتر هانیه افتاد.
همان دفتری که پر بود از نوشتههایی درباره محمدطاها.
هانیه دیگر چیزی از او به یاد نمیآورد.
اگر دفتر را میدید، ممکن بود با خواندن آن نوشتهها گیج شود، یا حتی بیشتر تحت فشار قرار بگیرد.
دفتر را بستم.
اما تصمیم سختی باید میگرفتم.
آن شب، وقتی هانیه خواب بود، با بابا تماس گرفتم.
ـ بابا؟
ـ جانم؟
ـ باید درباره یه چیزی باهات صحبت کنم.
صدایم میلرزید.
ـ دفتر هانیه رو پیدا کردم.
چند ثانیه سکوت شد.
ـ چی نوشته؟
اشکهایم سرازیر شد.
ـ درباره محمدطاها... خیلی نوشته.
بابا آهی کشید.
ـ الان هانیه نباید چیزی بفهمه.
ـ منم همین فکر رو میکنم.
ـ پس دفتر رو پیش خودت نگه دار.
ـ ولی اگر بپرسه؟
ـ بگو مال خودته.
چشمهایم را بستم.
تصمیم سختی بود.
اما نمیخواستم در شرایطی که هانیه هنوز حتی یک ماه گذشته را به یاد نمیآورد، با خاطراتی روبهرو شود که ممکن بود برایش سنگین باشد.
ـ باشه بابا.
---
روز بعد
سارا وارد اتاق شد.
چشمهایش قرمز بود.
همین که هانیه را دید، لبخند زد.
ـ خانم کارآموز...
هانیه لبخند زد.
ـ سارا.
سارا جلو آمد و دستش را گرفت.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
هانیه گفت:
ـ منم.
سارا چند لحظه به من نگاه کرد.
بعد چشمش به دفتر افتاد.
فهمیدم چه چیزی در ذهنش است.
آرام صدایش کردم.
ـ سارا، بیا بیرون.
ـ چرا؟
ـ یه کار دارم.
از اتاق بیرون آمدیم.
در را بستم.
آرام گفتم:
ـ سارا، نباید درباره محمدطاها چیزی به هانیه بگی.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ ولی...
ـ میدونم.
ـ زهرا، اون هر شب قبل از تصادف براش گریه میکرد.
صدایش لرزید.
ـ من نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
دستش را گرفتم.
ـ منم نمیتونم.
مکث کردم.
ـ ولی الان باید اول به فکر خودش باشیم.
سارا سرش را پایین انداخت.
ـ پس اگر پرسید؟
ـ فعلاً چیزی نمیگیم.
ـ حتی اسمش رو؟
ـ حتی اسمش رو.
سارا اشکش را پاک کرد.
ـ باشه.
بعد با بغض گفت:
ـ فقط امیدوارم وقتی حافظهاش برگشت، ازمون ناراحت نشه.
نگاهش کردم.
ـ منم همینطور.
---
از زبان هانیه
وقتی زهرا و سارا برگشتند، نگاهم روی دفتر افتاد.
ـ زهرا؟
ـ جانم؟
ـ اون دفتر چیه؟
زهرا یک لحظه مکث کرد.
بعد دفتر را برداشت و لبخند زد.
ـ این؟
ـ آره.
ـ دفتر منه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو دفتر خاطرات داشتی؟
ـ آره.
دستم را دراز کردم.
ـ میتونم ببینمش؟
زهرا دفتر را محکمتر در دست گرفت.
ـ نه.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون خصوصیه.
سارا سریع گفت:
ـ خیلی خصوصی!
به سارا نگاه کردم.
ـ تو چرا اینقدر تأکید میکنی؟
سارا دستپاچه شد.
ـ خب... چون... دفتره دیگه!
زهرا خندید.
ـ استراحت کن خانم فضول.
من هم خندیدم.
اما ته دلم حس عجیبی بود.
انگار چیزی را از من پنهان میکردند.
چیزی که خودم...
قرار بود روزی دوباره به یاد بیاورم.
و زهرا فقط امیدوار بود آن روز، هانیه آنقدر قوی شده باشد که بتواند حقیقت را تحمل کند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۶
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوهفتم | چیزی که یادم نمیآمد
از زبان هانیه
سه روز از وقتی به خانه برگشته بودم میگذشت.
دکتر گفته بود باید استراحت کنم و فعلاً به کارآموزی برنگردم.
مامان مدام حواسش به من بود و زهرا تقریباً هر لحظه کنارم میماند.
اما یک چیز عجیب بود...
هر وقت وارد اتاق میشدم، حس میکردم چیزی کم است.
چیزی که نمیتوانستم اسمش را بگذارم.
آن روز داشتم کشوی میزم را مرتب میکردم که چشمم به یک جای خالی افتاد.
ـ زهرا؟
ـ جانم؟
ـ اینجا چی بوده؟
زهرا از پشت سرم آمد.
نگاهی به کشو انداخت.
ـ نمیدونم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما لحنش عجیب بود.
برگشتم سمتش.
ـ چرا اینطوری جواب میدی؟
لبخند زد.
ـ چون تازه از بیمارستان اومدی. نباید خودتو خسته کنی.
دوباره به کشو نگاه کردم.
حس عجیبی داشتم.
انگار چیزی متعلق به من، از اینجا برداشته شده بود.
---
از زبان زهرا
وقتی هانیه از اتاق بیرون رفت، نفس راحتی کشیدم.
دفتر را داخل کیفم گذاشته بودم.
نمیتوانستم بگذارم دوباره پیدایش کند.
اما یک چیز بیشتر از همه نگرانم میکرد.
حافظه هانیه شاید فقط با دیدن یک وسیله یا شنیدن یک اسم برگردد.
و اگر اسم محمدطاها را میشنید...
چه اتفاقی میافتاد؟
همان شب با سارا تماس گرفتم.
ـ سارا؟
ـ بله؟
ـ هنوز چیزی به هانیه نگفتی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ زهرا، من قول دادم.
مکث کرد.
ـ ولی یه چیزی هست.
ـ چی؟
ـ امروز وقتی اسم «موسوی» رو از تلویزیون شنید، برای چند ثانیه خیره شد.
قلبم ریخت.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ چیزی گفت؟
ـ فقط گفت: «چرا این اسم برام آشناست؟»
چشمهایم را بستم.
ـ باید بیشتر مراقب باشیم.
سارا آهسته گفت:
ـ زهرا...
ـ چی؟
ـ شاید بهتره حقیقت رو کامل ازش پنهان نکنیم.
ـ فعلاً نه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز حالش خوب نشده.
سارا آه کشید.
ـ باشه.
---
از زبان هانیه
آن شب خواب عجیبی دیدم.
یک راهرو تاریک.
صدای باران.
یک مرد روبهرویم ایستاده بود.
چهرهاش واضح نبود.
فقط صدایش را میشنیدم.
ـ هانیه...
برگشتم.
ـ محمدطاها؟
با ترس از خواب پریدم.
قلبم بهشدت میزد.
دستم را روی سینهام گذاشتم.
ـ محمدطاها...
اسم از دهانم بیرون آمد.
اما نمیدانستم این اسم را از کجا میشناسم.
اشک بیدلیل از چشمم پایین آمد.
در اتاق باز شد.
زهرا با نگرانی وارد شد.
ـ هانیه؟ چی شده؟
به او نگاه کردم.
ـ زهرا...
ـ جانم؟
ـ محمدطاها کیه؟
زهرا خشکش زد.
چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
من دوباره پرسیدم:
ـ چرا وقتی اسمش رو میگم، دلم میگیره؟
زهرا کنارم نشست.
دستم را گرفت.
اما این بار...
نتوانست دروغ بگوید.
فقط آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ بله؟
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ فکر کنم وقتشه یه چیزهایی رو بدونی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۷
ادامه دارد...