🌙 پارت صد و بیستوچهارم | حرفهایی که روی کاغذ ماند
از زبان هانیه
بعد از پایان کارآموزی، مستقیم به خانه برگشتم.
حال و حوصله حرف زدن نداشتم.
به اتاقم رفتم، در را بستم و دفتر قدیمیام را از داخل کشوی میز بیرون آوردم.
دفتر را باز کردم.
صفحه سفید روبهرویم بود.
مدادم را برداشتم و چند لحظه فقط به صفحه نگاه کردم.
بعد شروع کردم به نوشتن:
«امروز هم گذشت...»
مکث کردم.
بعد ادامه دادم:
«امروز سعی کردم بهش فکر نکنم.»
لبخند تلخی زدم.
ـ ولی نشد...
دوباره نوشتم:
«محمدطاها، نمیدونم الان کجایی. نمیدونم این مأموریت ترکیه چقدر طول میکشه. فقط امیدوارم سالم باشی.»
دستم برای چند ثانیه روی کاغذ ثابت ماند.
بعد نوشتم:
«من باید فراموشت کنم، نه؟»
اشک روی صفحه افتاد.
سریع پاکش کردم.
ـ نباید گریه کنم...
اما اشک دیگری پایین آمد.
این بار دیگر پاکش نکردم.
صفحه را ادامه دادم:
«تو از زندگی من رفتی چون مأموریت تمام شد. حق هم داشتی. تو یک مأمور اطلاعاتی هستی و من یک کارآموز پزشکی. شاید زندگیهامون هیچ شباهتی به هم نداشته باشه.»
چند لحظه فکر کردم.
بعد اضافه کردم:
«ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا دلم هنوز منتظرته.»
صدای در آمد.
دفتر را سریع بستم.
ـ هانیه؟
صدای زهرا بود.
ـ بله؟
ـ میام تو؟
دفتر را داخل کشو گذاشتم.
ـ آره.
در باز شد.
زهرا وارد شد و به صورتم نگاه کرد.
ـ گریه کردی؟
لبخند زدم.
ـ نه.
ـ باز هم همون «نه» معروف؟
خندیدم.
ـ من خوبم.
زهرا کنارم نشست.
نگاهم کرد و گفت:
ـ دفترت رو مینویسی؟
نگاهم به کشو افتاد.
ـ آره.
ـ درباره اونه؟
چیزی نگفتم.
زهرا آرام لبخند زد.
ـ لازم نیست جواب بدی.
دستم را گرفت.
ـ فقط یه چیز رو یادت باشه.
ـ چی؟
ـ فراموش کردن کسی که دوستش داری، با زور گفتنِ «باید فراموشت کنم» اتفاق نمیافته.
چشمهایم پر شد.
ـ پس چیکار کنم؟
زهرا گفت:
ـ زندگی کن.
مکث کرد.
ـ درس بخون، کارآموزیات رو ادامه بده، کنار مامان باش، کنار سارا باش...
لبخند زد.
ـ و بذار زمان هر کاری که باید بکنه، انجام بده.
سرم را روی شانهاش گذاشتم.
ـ دلم براش تنگ شده.
ـ میدونم.
چشمهایم را بستم.
ـ خیلی.
زهرا موهایم را نوازش کرد.
ـ میدونم.
و آن شب، برای اولین بار فهمیدم شاید لازم نیست همین امروز فراموشش کنم.
شاید فقط باید...
یاد بگیرم بدون او زندگی کنم.
دفترم را دوباره باز کردم و پایین صفحه نوشتم:
«امشب هم دلم برایت تنگ شد، محمدطاها.»
بعد دفتر را بستم.
و چراغ اتاق را خاموش کردم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوپنجم | یک ماه بعد
از زبان هانیه
یک ماه گذشت.
یک ماه از رفتن محمدطاها به ترکیه میگذشت و من کمکم سعی کرده بودم به زندگی عادی برگردم.
صبحها بیمارستان.
ظهرها درس و کارآموزی.
شبها...
دفترم.
همان دفتر کوچکی که بیشتر شبها در آن چیزهایی مینوشتم که نمیتوانستم به کسی بگویم.
آن روز بعد از پایان کارآموزی، از بیمارستان بیرون آمدم.
سارا همراهم نبود؛ زودتر رفته بود.
کیفم را روی شانهام انداختم و از خیابان عبور کردم.
گوشیام زنگ خورد.
نگاهم را برای لحظهای به صفحه بردم.
صدای ترمز...
صدای بوق...
و بعد...
همهچیز تاریک شد.
---
یک ماه بعد
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
سقف سفید بود.
بوی بیمارستان در هوا پیچیده بود.
چند لحظه به اطراف نگاه کردم.
زنی کنار تختم نشسته بود.
چشمهایش پر از اشک بود.
ـ هانیه؟
نگاهش کردم.
چهرهاش آشنا بود...
اما اسمش یادم نمیآمد.
ـ شما...؟
مادرم خشکش زد.
ـ منم مامان.
اخم کردم.
ـ مامان؟
اشک از چشمهایش پایین آمد.
ـ آره عزیزم.
پزشک وارد اتاق شد.
ـ هانیه، صدای منو میشنوی؟
ـ بله.
ـ میدونی کجایی؟
به اطراف نگاه کردم.
ـ بیمارستان؟
ـ اسمت چیه؟
ـ هانیه...
مکث کردم.
ـ هانیه کریمی.
پزشک لبخند آرامی زد.
ـ خوبه.
چند سؤال دیگر پرسید.
به بعضیهایشان جواب دادم.
اما وقتی درباره اتفاقات یک ماه گذشته پرسید...
ذهنم خالی بود.
ـ نمیدونم.
پزشک نگاهی به مادرم انداخت.
ـ به نظر میرسه بخشی از حافظهاش دچار اختلال شده.
مامان دستم را گرفت.
ـ یعنی چی؟
پزشک آرام گفت:
ـ ممکنه بعضی اتفاقات اخیر رو به یاد نیاره. باید زمان بدیم و تحت نظر باشه.
به مادرم نگاه کردم.
ـ من چیزی یادم نمیاد.
مامان لبخند زد، اما اشکهایش قطع نمیشد.
ـ اشکال نداره دخترم.
در همان لحظه زهرا وارد اتاق شد.
ـ هانیه!
نگاهش کردم.
این بار شناختمش.
ـ زهرا؟
با گریه خندید و جلو آمد.
ـ آره خودمم.
ـ چرا گریه میکنی؟
زهرا دستم را گرفت.
ـ هیچی... دلم برات تنگ شده بود.
سکوت کردم.
چیزی در ذهنم درست نبود.
حس میکردم یک قسمت از زندگیام گم شده.
اما نمیدانستم چیست.
---
از زبان زهرا
پزشک بعد از معاینه گفت:
ـ حافظه نزدیک هانیه آسیب دیده. فعلاً باید استراحت کنه و تحت نظر باشه.
مامان پرسید:
ـ برمیگرده؟
ـ احتمال برگشت حافظه وجود داره، اما زمانش قابل پیشبینی نیست.
به هانیه نگاه کردم.
او آرام روی تخت خوابیده بود.
دفتر کوچکش را هم از وسایلش پیدا کرده بودیم.
دفتر را باز کردم.
صفحات زیادی نوشته شده بود.
اما در آخرین صفحه فقط یک جمله نوشته بود:
«امشب هم دلم برایت تنگ شد، محمدطاها.»
صفحه را بستم.
هانیه دیگر حتی نمیدانست محمدطاها چه کسی است.
و محمدطاها...
هزاران کیلومتر دورتر بود.
بیخبر از اینکه دختری که هر شب به یادش میخوابید...
حالا دیگر او را به خاطر نمیآورد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوششم | رازی که باید میماند
از زبان زهرا
وقتی پزشک از اتاق بیرون رفت، دوباره نگاهم به دفتر هانیه افتاد.
همان دفتری که پر بود از نوشتههایی درباره محمدطاها.
هانیه دیگر چیزی از او به یاد نمیآورد.
اگر دفتر را میدید، ممکن بود با خواندن آن نوشتهها گیج شود، یا حتی بیشتر تحت فشار قرار بگیرد.
دفتر را بستم.
اما تصمیم سختی باید میگرفتم.
آن شب، وقتی هانیه خواب بود، با بابا تماس گرفتم.
ـ بابا؟
ـ جانم؟
ـ باید درباره یه چیزی باهات صحبت کنم.
صدایم میلرزید.
ـ دفتر هانیه رو پیدا کردم.
چند ثانیه سکوت شد.
ـ چی نوشته؟
اشکهایم سرازیر شد.
ـ درباره محمدطاها... خیلی نوشته.
بابا آهی کشید.
ـ الان هانیه نباید چیزی بفهمه.
ـ منم همین فکر رو میکنم.
ـ پس دفتر رو پیش خودت نگه دار.
ـ ولی اگر بپرسه؟
ـ بگو مال خودته.
چشمهایم را بستم.
تصمیم سختی بود.
اما نمیخواستم در شرایطی که هانیه هنوز حتی یک ماه گذشته را به یاد نمیآورد، با خاطراتی روبهرو شود که ممکن بود برایش سنگین باشد.
ـ باشه بابا.
---
روز بعد
سارا وارد اتاق شد.
چشمهایش قرمز بود.
همین که هانیه را دید، لبخند زد.
ـ خانم کارآموز...
هانیه لبخند زد.
ـ سارا.
سارا جلو آمد و دستش را گرفت.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
هانیه گفت:
ـ منم.
سارا چند لحظه به من نگاه کرد.
بعد چشمش به دفتر افتاد.
فهمیدم چه چیزی در ذهنش است.
آرام صدایش کردم.
ـ سارا، بیا بیرون.
ـ چرا؟
ـ یه کار دارم.
از اتاق بیرون آمدیم.
در را بستم.
آرام گفتم:
ـ سارا، نباید درباره محمدطاها چیزی به هانیه بگی.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ ولی...
ـ میدونم.
ـ زهرا، اون هر شب قبل از تصادف براش گریه میکرد.
صدایش لرزید.
ـ من نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
دستش را گرفتم.
ـ منم نمیتونم.
مکث کردم.
ـ ولی الان باید اول به فکر خودش باشیم.
سارا سرش را پایین انداخت.
ـ پس اگر پرسید؟
ـ فعلاً چیزی نمیگیم.
ـ حتی اسمش رو؟
ـ حتی اسمش رو.
سارا اشکش را پاک کرد.
ـ باشه.
بعد با بغض گفت:
ـ فقط امیدوارم وقتی حافظهاش برگشت، ازمون ناراحت نشه.
نگاهش کردم.
ـ منم همینطور.
---
از زبان هانیه
وقتی زهرا و سارا برگشتند، نگاهم روی دفتر افتاد.
ـ زهرا؟
ـ جانم؟
ـ اون دفتر چیه؟
زهرا یک لحظه مکث کرد.
بعد دفتر را برداشت و لبخند زد.
ـ این؟
ـ آره.
ـ دفتر منه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو دفتر خاطرات داشتی؟
ـ آره.
دستم را دراز کردم.
ـ میتونم ببینمش؟
زهرا دفتر را محکمتر در دست گرفت.
ـ نه.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون خصوصیه.
سارا سریع گفت:
ـ خیلی خصوصی!
به سارا نگاه کردم.
ـ تو چرا اینقدر تأکید میکنی؟
سارا دستپاچه شد.
ـ خب... چون... دفتره دیگه!
زهرا خندید.
ـ استراحت کن خانم فضول.
من هم خندیدم.
اما ته دلم حس عجیبی بود.
انگار چیزی را از من پنهان میکردند.
چیزی که خودم...
قرار بود روزی دوباره به یاد بیاورم.
و زهرا فقط امیدوار بود آن روز، هانیه آنقدر قوی شده باشد که بتواند حقیقت را تحمل کند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۶
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوهفتم | چیزی که یادم نمیآمد
از زبان هانیه
سه روز از وقتی به خانه برگشته بودم میگذشت.
دکتر گفته بود باید استراحت کنم و فعلاً به کارآموزی برنگردم.
مامان مدام حواسش به من بود و زهرا تقریباً هر لحظه کنارم میماند.
اما یک چیز عجیب بود...
هر وقت وارد اتاق میشدم، حس میکردم چیزی کم است.
چیزی که نمیتوانستم اسمش را بگذارم.
آن روز داشتم کشوی میزم را مرتب میکردم که چشمم به یک جای خالی افتاد.
ـ زهرا؟
ـ جانم؟
ـ اینجا چی بوده؟
زهرا از پشت سرم آمد.
نگاهی به کشو انداخت.
ـ نمیدونم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما لحنش عجیب بود.
برگشتم سمتش.
ـ چرا اینطوری جواب میدی؟
لبخند زد.
ـ چون تازه از بیمارستان اومدی. نباید خودتو خسته کنی.
دوباره به کشو نگاه کردم.
حس عجیبی داشتم.
انگار چیزی متعلق به من، از اینجا برداشته شده بود.
---
از زبان زهرا
وقتی هانیه از اتاق بیرون رفت، نفس راحتی کشیدم.
دفتر را داخل کیفم گذاشته بودم.
نمیتوانستم بگذارم دوباره پیدایش کند.
اما یک چیز بیشتر از همه نگرانم میکرد.
حافظه هانیه شاید فقط با دیدن یک وسیله یا شنیدن یک اسم برگردد.
و اگر اسم محمدطاها را میشنید...
چه اتفاقی میافتاد؟
همان شب با سارا تماس گرفتم.
ـ سارا؟
ـ بله؟
ـ هنوز چیزی به هانیه نگفتی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ زهرا، من قول دادم.
مکث کرد.
ـ ولی یه چیزی هست.
ـ چی؟
ـ امروز وقتی اسم «موسوی» رو از تلویزیون شنید، برای چند ثانیه خیره شد.
قلبم ریخت.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ چیزی گفت؟
ـ فقط گفت: «چرا این اسم برام آشناست؟»
چشمهایم را بستم.
ـ باید بیشتر مراقب باشیم.
سارا آهسته گفت:
ـ زهرا...
ـ چی؟
ـ شاید بهتره حقیقت رو کامل ازش پنهان نکنیم.
ـ فعلاً نه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز حالش خوب نشده.
سارا آه کشید.
ـ باشه.
---
از زبان هانیه
آن شب خواب عجیبی دیدم.
یک راهرو تاریک.
صدای باران.
یک مرد روبهرویم ایستاده بود.
چهرهاش واضح نبود.
فقط صدایش را میشنیدم.
ـ هانیه...
برگشتم.
ـ محمدطاها؟
با ترس از خواب پریدم.
قلبم بهشدت میزد.
دستم را روی سینهام گذاشتم.
ـ محمدطاها...
اسم از دهانم بیرون آمد.
اما نمیدانستم این اسم را از کجا میشناسم.
اشک بیدلیل از چشمم پایین آمد.
در اتاق باز شد.
زهرا با نگرانی وارد شد.
ـ هانیه؟ چی شده؟
به او نگاه کردم.
ـ زهرا...
ـ جانم؟
ـ محمدطاها کیه؟
زهرا خشکش زد.
چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
من دوباره پرسیدم:
ـ چرا وقتی اسمش رو میگم، دلم میگیره؟
زهرا کنارم نشست.
دستم را گرفت.
اما این بار...
نتوانست دروغ بگوید.
فقط آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ بله؟
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ فکر کنم وقتشه یه چیزهایی رو بدونی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستوهشتم | هنوز نه
از زبان زهرا
هانیه روبهرویم نشسته بود.
چشمهایش پر از سؤال بود.
ـ زهرا... محمدطاها کیه؟
برای چند ثانیه قلبم فشرده شد.
نمیتوانستم حقیقت را بگویم.
نه هنوز.
به یاد حرفهای بابا افتادم:
«فعلاً چیزی بهش نگو.»
آرام دست هانیه را گرفتم.
ـ نمیدونم هانیه.
ـ ولی تو یه جوری رفتار میکنی انگار میدونی.
لبخند زدم.
ـ شاید چون تو بعد از تصادف خیلی چیزها رو یادت نمیاد و من نگرانتم.
ـ پس چرا وقتی اسمش رو شنیدم، دلم گرفت؟
نمیدانستم چه جوابی بدهم.
سارا که کنار در ایستاده بود، سریع گفت:
ـ شاید چون اسمش خاصه!
هانیه با تعجب نگاهش کرد.
ـ سارا، این چه جوابی بود؟
سارا شانه بالا انداخت.
ـ خب من روانشناس نیستم که! 😂
هانیه خندید.
همین خنده برایم کافی بود.
ـ بیا بخواب. دکتر گفته باید استراحت کنی.
ـ ولی زهرا...
ـ بعداً دربارهاش حرف میزنیم.
هانیه چند لحظه نگاهم کرد.
بعد سرش را روی بالش گذاشت.
ـ باشه.
چراغ را خاموش کردم و از اتاق بیرون آمدم.
وقتی در بسته شد، به دیوار تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم.
نه.
هنوز نمیتوانستم به او بگویم.
نه درباره محمدطاها.
نه درباره آن مأموریت.
نه درباره اینکه قبل از تصادف چقدر دوستش داشت.
---
از زبان سارا
رفتم کنار زهرا.
آرام گفتم:
ـ خیلی نزدیک شد.
ـ میدونم.
ـ اگه دوباره بپرسه چی؟
ـ باز هم چیزی نمیگیم.
ـ زهرا...
ـ سارا، فعلاً باید بذاریم حافظهاش خودش برگرده.
سرم را پایین انداختم.
ـ باشه.
زهرا کیفش را باز کرد.
دفتر هانیه داخلش بود.
نگاهش کردم.
ـ هنوز دفتر پیشته؟
ـ آره.
ـ و بهش میگی مال خودته؟
ـ مجبورم.
آهی کشیدم.
ـ امیدوارم یه روز ازمون ناراحت نشه.
زهرا آرام گفت:
ـ منم امیدوارم.
داخل اتاق، هانیه خوابیده بود.
اما هیچکداممان نمیدانستیم که در ذهن او...
تکههای کوچکی از گذشته، آرامآرام داشتند برمیگشتند.
و این بار...
قرار نبود کسی بتواند جلویشان را بگیرد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و بیستونهم | ماه آخر
از زبان هانیه
یک ماه دیگر گذشت.
تقریباً دو ماه از تصادفم گذشته بود و حالا خیلی بهتر شده بودم.
پزشک اجازه داده بود کمکم به کارهای عادی برگردم.
مهمتر از همه...
قرار بود این ماه، آخرین ماه کارآموزی پزشکیام باشد.
صبح زود جلوی آینه ایستادم.
روسریام را مرتب کردم و چادرم را روی سرم انداختم.
برای چند ثانیه به خودم در آینه نگاه کردم.
ـ بالاخره برگشتم...
صدای مامان از پشت در آمد:
ـ هانیه! صبحانه حاضره!
ـ الان میام مامان!
کیفم را برداشتم.
دفترچه کارآموزیام را داخل کیف گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم.
زهرا سر میز نشسته بود.
لبخند زد.
ـ خانم کارآموز! ماه آخرت مبارک!
خندیدم.
ـ بالاخره!
سارا هم چند دقیقه بعد خودش را رساند.
تا وارد خانه شد، گفت:
ـ خانم دکتر آینده!
نگاهش کردم.
ـ تو چرا اینجایی؟
ـ اومدم همراهت بیمارستان.
زهرا خندید.
ـ این دختر اصلاً خانه خودش رو یادش رفته.
سارا با افتخار گفت:
ـ خانه دوست صمیمی، خانه دوم منه!
خندیدم.
ـ برو صبحانه بخور.
ـ با کمال میل.
---
وقتی وارد بیمارستان شدیم، حس عجیبی داشتم.
این راهروها را بارها دیده بودم.
اما امروز فرق داشت.
این آخرین ماه کارآموزی من بود.
بعد از این ماه، دیگر قرار نبود فقط یک کارآموز باشم.
باید برای مرحله بعدی زندگیام آماده میشدم.
سارا کنارم راه میرفت.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ باورم نمیشه اینقدر زود گذشت.
ـ منم.
ـ یادته روز اول چقدر استرس داشتیم؟
خندیدم.
ـ تو بیشتر داشتی.
ـ دروغ نگو! من خیلی خونسرد بودم.
ـ تو روز اول نزدیک بود پرونده بیمار رو اشتباهی ببری اتاق استاد!
ـ اون یک اشتباه کوچک بود.
خندیدم.
همان لحظه مریم را دیدیم.
ـ سلام خانمهای کارآموز.
سارا گفت:
ـ سلام خانم پزشک!
مریم لبخند زد.
ـ آماده آخرین ماه هستید؟
ـ بله.
من هم لبخند زدم.
اما وقتی مریم نگاهم کرد، برای لحظهای مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
ـ هانیه...
ـ بله؟
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
ـ کاملاً؟
ـ کاملاً.
مریم لبخند زد.
ـ خدا رو شکر.
نمیدانستم چرا نگاهش برایم عجیب بود.
اما وقتی از کنارم رد شد...
برای یک لحظه صدای مردی در ذهنم پیچید:
«مواظب خودت باش، هانیه.»
ایستادم.
سارا برگشت.
ـ چی شد؟
دستم را روی سرم گذاشتم.
ـ هیچی...
اما قلبم تند میزد.
یک تصویر خیلی کوتاه در ذهنم آمده بود.
یک مرد...
با لباس نظامی.
چهرهاش واضح نبود.
فقط چشمهایش را دیدم.
و بعد تصویر ناپدید شد.
سارا گفت:
ـ هانیه؟
به خودم آمدم.
ـ خوبم.
اما در دل خودم میدانستم...
چیزی در حافظهام هنوز زنده بود.
و شاید ماه آخر کارآموزی من...
قرار بود ماهی باشد که همهچیز دوباره تغییر کند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۲۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیام | فقط اثر داروها
از زبان هانیه
بعد از آن تصویر کوتاه، کمی سرم گیج رفت.
سارا سریع بازویم را گرفت.
ـ هانیه، بشین.
ـ خوبم.
ـ این «خوبم» گفتنت اصلاً قابل اعتماد نیست!
خندیدم، اما هنوز ذهنم درگیر بود.
تصمیم گرفتم بروم پیش پزشک.
وارد اتاق شدم.
ـ دکتر؟
پزشک سرش را بلند کرد.
ـ بله، بفرمایید.
روی صندلی نشستم.
ـ امروز یه لحظه یه تصویر دیدم... بعد سرم گیج رفت.
پزشک چند سؤال از من پرسید و پروندهام را بررسی کرد.
بعد آرام گفت:
ـ با توجه به داروهایی که در این مدت مصرف کردی و دوره نقاهتت، ممکنه گاهی احساس گیجی، خوابآلودگی یا حتی خاطرات پراکنده داشته باشی.
ـ یعنی چیز خطرناکی نیست؟
ـ فعلاً چیزی که گفتی نشوندهنده مشکل جدیدی نیست. داروها هم میتونن روی تمرکز و حافظه اثر بذارن.
نفس راحتی کشیدم.
ـ پس اون تصویر...
پزشک گفت:
ـ ممکنه ترکیبی از خاطرات ناقص، خواب و اثر داروها باشه. اگر تکرار شد یا علائم جدیدی مثل سردرد شدید، اختلال هوشیاری یا مشکل حرکتی داشتی، حتماً سریع مراجعه کن.
سرم را تکان دادم.
ـ چشم دکتر.
از اتاق بیرون آمدم.
سارا منتظرم بود.
ـ چی گفت؟
ـ گفت احتمالاً به خاطر داروهاست.
سارا لبخند زد.
ـ پس خیالم راحت شد.
ـ منم.
اما راستش...
ته قلبم هنوز آن تصویر را فراموش نکرده بودم.
مردی با لباس نظامی.
صدایی آرام.
و جملهای که نمیدانستم چرا اینقدر برایم آشنا بود:
«مواظب خودت باش، هانیه.»
سرم را تکان دادم.
ـ نه...
آرام زیر لب گفتم:
ـ حتماً فقط اثر داروهاست.
و دوباره همراه سارا به بخش برگشتم.
اما نمیدانستم...
بعضی خاطرات، حتی وقتی حافظه پاکشان میکند، ردشان را در دل باقی میگذارند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیویکم | یک چهره آشنا
از زبان هانیه
چند روز از آن اتفاق گذشت.
دیگر آن تصویر تکرار نشده بود و کمکم باور کرده بودم که واقعاً اثر داروها بوده.
آخرین ماه کارآموزی هم جدیتر شده بود.
صبحها زودتر از همیشه به بیمارستان میرسیدم و تا ظهر در بخش میماندم.
سارا طبق معمول کنارم بود.
ـ هانیه!
ـ چی شده؟
ـ پرونده شماره هفده رو بردی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ سارا، خودم تحویل دادم!
ـ خب آدم باید مطمئن بشه!
خندیدم.
ـ تو اگر یک روز نگران نباشی، مریض میشی.
ـ دقیقاً!
همان لحظه صدای یکی از پزشکان آمد:
ـ خانم کریمی؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ لطفاً این پرونده رو به اتاق دکتر موسوی برسونید.
پرونده را گرفتم.
ـ چشم.
سارا آرام گفت:
ـ منم میام.
ـ چرا؟
ـ چون من دوست دارم همهجا باشم!
با خنده سر تکان دادم.
به سمت اتاق رفتیم.
هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدای یکی از کارکنان از پشت سرمان آمد:
ـ راستی، شنیدید محمدطاها موسوی برگشته؟
خشکم زد.
دستم روی دستگیره ماند.
سارا هم ساکت شد.
آن اسم...
محمدطاها.
برای چند ثانیه قلبم شدیدتر زد.
کارمند ادامه داد:
ـ ظاهراً مأموریتش تموم شده.
نمیدانستم چرا شنیدن این اسم چنین حسی در من ایجاد کرده.
آرام پرسیدم:
ـ ببخشید...
او برگشت.
ـ بله؟
ـ گفتید محمدطاها موسوی؟
ـ آره.
لبخند زد.
ـ از مأموریت برگشته.
سرم گیج رفت.
همان تصویر دوباره در ذهنم ظاهر شد.
یک مرد با لباس نظامی...
صدایی آشنا...
دستی که انگار دستم را گرفته بود...
و بعد صدای خودش:
«نترس، من اینجام.»
چشمهایم را بستم.
سارا فوراً بازویم را گرفت.
ـ هانیه؟
چشمهایم را باز کردم.
ـ خوبم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
اما این بار دیگر نمیتوانستم خودم را گول بزنم.
این فقط یک تصویر تصادفی نبود.
اسم محمدطاها چیزی را درونم تکان داده بود.
سارا با نگرانی نگاهم کرد.
ـ میخوای بریم پیش دکتر؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
ـ چرا؟
آرام گفتم:
ـ نمیدونم...
نگاهم روی راهرو ثابت ماند.
ـ فقط حس میکنم باید بفهمم محمدطاها کیه.
سارا رنگش پرید.
چون او میدانست.
خیلی بیشتر از چیزی که من میدانستم.
و هنوز قرار نبود حقیقت را به من بگوید.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۱
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیودوم | بازگشت
از زبان محمدطاها
سه ماه گذشته بود.
سه ماه از روزی که تهران را ترک کرده بودم.
مأموریت سختی بود؛ روزهای طولانی، جلسات پشت سر هم و شبهایی که فرصت فکر کردن به هیچچیز را نداشتم.
یا حداقل...
سعی میکردم فکر نکنم.
بالاخره مأموریت تمام شد.
وقتی هواپیما در تهران نشست، برای چند لحظه فقط از پنجره به بیرون نگاه کردم.
برگشته بودم.
امیر کنارم ایستاده بود.
ـ خستهای؟
ـ یه کم.
ـ مستقیم میری خونه؟
ـ آره.
مکث کردم.
ـ باید اول برم دفتر.
امیر لبخند زد.
ـ هنوز هم همون محمدطاهایی.
خندیدم.
ـ مگه قرار بود عوض بشم؟
از فرودگاه که بیرون آمدیم، هوای تهران عجیب آشنا بود.
سه ماه...
اما انگار سه سال گذشته بود.
گوشیام را روشن کردم.
چند پیام کاری داشتم.
در میانشان، اسم مریم هم دیده میشد.
پیامش کوتاه بود:
«داداش، وقتی برگشتی باهات کار دارم.»
جواب دادم:
«رسیدم. چی شده؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«بعداً میگم. فقط... قبل از اینکه جایی بری، بیا بیمارستان.»
اخم کردم.
بیمارستان؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید...
هانیه.
اما سریع خودم را متوقف کردم.
سه ماه بود که تصمیم گرفته بودم زندگیام را بدون او ادامه بدهم.
شاید او هم زندگی خودش را ساخته بود.
نباید دوباره وارد زندگیاش میشدم.
با این حال...
قلبم حرف دیگری میزد.
---
از زبان هانیه
آن روز هنوز ذهنم درگیر همان اسم بود.
محمدطاها.
نمیدانستم چرا شنیدن اسمش باعث شده بود قلبم اینطور بتپد.
سارا کنارم نشسته بود.
ـ هانیه، بهش فکر نکن.
ـ چرا؟
سارا مکث کرد.
ـ چون شاید واقعاً چیزی نباشه.
ـ ولی حس میکنم میشناسمش.
سارا چیزی نگفت.
همان لحظه مریم وارد بخش شد.
چشمش که به من افتاد، لبخند زد.
اما وقتی متوجه شد من نگاهش میکنم، لبخندش کمی لرزید.
ـ سلام هانیه.
ـ سلام.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
مریم لبخند زد.
ـ خدا رو شکر.
اما نمیدانستم چرا نگاهش طوری بود که انگار...
چیزی را از من پنهان میکرد.
و چند کیلومتر آنطرفتر، محمدطاها بعد از سه ماه برگشته بود.
بدون اینکه بداند...
هانیه دیگر او را به یاد نمیآورد.
و هانیه هم نمیدانست...
مردی که تمام شبهای قبل از تصادف برایش گریه کرده بود،
دوباره به تهران برگشته است.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوسوم | روبهرو شدن
از زبان محمدطاها
وارد بیمارستان شدم.
سه ماه بود اینجا نیامده بودم.
همان راهروها...
همان بوی آشنای بیمارستان...
اما این بار یک حس عجیب داشتم.
مریم گفته بود بیایم اینجا، ولی هنوز نمیدانستم چرا.
چند قدم جلو رفتم.
مریم از انتهای راهرو پیدایش شد.
ـ داداش!
ـ سلام.
ـ خسته نباشی.
ـ ممنون.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ تغییر کردی.
خندیدم.
ـ سه ماهه، نه سه سال!
مریم لبخند زد.
بعد ناگهان جدی شد.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
ـ یه چیزی هست که باید بدونی.
ـ درباره هانیه؟
مریم سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
ـ چی شده؟
مریم آهسته گفت:
ـ هانیه تصادف کرده بود.
خشکم زد.
ـ چی؟
ـ الان خوبه.
نفس حبسشدهام را بیرون دادم.
ـ پس چرا نگفتی؟
ـ چون...
مکث کرد.
ـ حافظهاش آسیب دیده.
چشمهایم ثابت ماند.
ـ یعنی چی؟
ـ اتفاقات یک ماه قبل از تصادف رو به یاد نمیاره.
صدایم پایین آمد.
ـ منو هم؟
مریم سرش را پایین انداخت.
ـ آره.
برای چند ثانیه هیچ چیزی نشنیدم.
تمام آن سه ماه...
تمام تصمیمی که گرفته بودم...
تمام تلاش برای فراموش کردنش...
و حالا فهمیده بودم دختری که دوستش داشتم، حتی مرا به یاد نمیآورد.
مریم آرام گفت:
ـ الان کارآموزی میکنه. ماه آخرشه.
پرسیدم:
ـ میدونه من برگشتم؟
ـ نه.
نگاهم به انتهای راهرو افتاد.
ـ پس چیزی بهش نگو.
مریم با تعجب گفت:
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام حافظهاش رو مجبور کنم.
ـ ولی اگر خودش...
ـ اگر خودش منو شناخت، اون موقع حرف میزنم.
مریم آهسته سر تکان داد.
ـ باشه.
---
از زبان هانیه
همان موقع از اتاق بیرون آمدم.
سارا کنارم بود.
ـ هانیه، پرونده رو تحویل دادی؟
ـ آره.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان مردی را دیدم که کنار مریم ایستاده بود.
لباس نظامی پوشیده بود.
قد بلند...
چهره آرام...
و چشمهایی که...
نمیدانستم چرا با دیدنشان قلبم لرزید.
ایستادم.
او هم برگشت.
چشمهایش به من افتاد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
مریم آرام گفت:
ـ هانیه...
من به مرد روبهرویم نگاه کردم.
یک حس عجیب درونم پیچید.
انگار قبلاً...
خیلی قبلتر از این روز، او را دیده بودم.
اما هرچه فکر کردم، چیزی یادم نیامد.
مرد آرام گفت:
ـ سلام.
صدایش...
همان صدا بود.
همان صدایی که در خواب شنیده بودم.
قلبم لرزید.
لبهایم تکان خورد.
ـ شما...؟
او مکث کرد.
بعد فقط گفت:
ـ محمدطاها موسوی.
اسمش را که شنیدم...
درد خفیفی در سرم پیچید.
تصویری کوتاه از باران...
یک اتاق...
و دستی که دستم را گرفته بود.
دستم را روی سرم گذاشتم.
سارا فوراً گفت:
ـ هانیه!
محمدطاها یک قدم جلو آمد، اما ایستاد.
نگران نگاهم کرد.
ـ حالت خوبه؟
به چشمهایش نگاه کردم.
و بدون اینکه بدانم چرا...
اشک از چشمم پایین آمد.
نمیدانستم این مرد کیست.
اما قلبم...
انگار او را میشناخت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوچهارم | تکهای از گذشته
از زبان هانیه
آخرین چیزی که دیدم، چهره محمدطاها بود.
بعد صدای سارا را شنیدم:
ـ هانیه!
پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشت.
همهچیز دور سرم چرخید...
و بعد تاریکی.
---
در خواب بودم.
اما این بار خواب معمولی نبود.
انگار وسط یک خاطره ایستاده بودم.
هوا بارانی بود.
صدای باران روی شیشهها میخورد.
خودم را در یک اتاق دیدم.
لباس سفید پزشکی پوشیده بودم.
چند قدم آنطرفتر، محمدطاها ایستاده بود.
اما این بار چهرهاش واضح بود.
به من نگاه میکرد.
لبخند میزد.
ـ هانیه، چرا اینقدر ساکتی؟
من در خواب جواب دادم:
ـ نمیدونم.
جلو آمد.
ـ ترسیدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
لبخند زد.
ـ تو همیشه میگی نمیترسم.
خندیدم.
همان لحظه صدای در آمد.
محمدطاها برگشت.
ـ پشت سر من بمون.
ـ چرا؟
ـ فقط اعتماد کن.
صحنه ناگهان تغییر کرد.
حالا در یک ماشین بودیم.
باران شدید میبارید.
من کنار محمدطاها نشسته بودم.
او رانندگی میکرد.
گفتم:
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ اگر مأموریت تموم بشه چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون موقع دیگه هیچ اجباری بین ما نیست.
ـ یعنی چی؟
نگاهم کرد.
ـ یعنی اگر یه روز بخوای کنارم باشی، باید انتخاب خودت باشه.
قلبم فشرده شد.
صحنه دوباره تغییر کرد.
این بار من کنار پنجره ایستاده بودم.
محمدطاها روبهرویم بود.
چشمهایش پر از حرف بود.
اما فقط گفت:
ـ مواظب خودت باش.
من در خواب گریه کردم.
ـ کجا میری؟
ـ مأموریت.
ـ کی برمیگردی؟
لبخند تلخی زد.
ـ نمیدونم.
دستش را جلو آورد.
اما درست وقتی دستم را گرفت...
همهچیز شکست.
صدای ترمز.
صدای بوق.
باران.
و بعد...
تصادف.
چشمهایم را باز کردم.
---
از زبان محمدطاها
هانیه روی تخت بیمارستان بود.
پزشک گفت:
ـ چند لحظه بیهوش شد. احتمالاً فشار عصبی و شوک باعثش شده.
کنار در ایستاده بودم.
مریم گفت:
ـ داداش، بهتره بری.
نگاهم روی هانیه بود.
ـ آره.
اما قبل از اینکه بروم، هانیه آرام چشمهایش را باز کرد.
لبهایش تکان خورد.
ـ محمدطاها...
خشکم زد.
مریم هم ساکت شد.
هانیه با چشمهای نیمهباز دوباره گفت:
ـ تو...
مکث کرد.
ـ من تو رو...
چشمهایش دوباره بسته شد.
اما همان یک جمله کافی بود.
برای اولین بار بعد از سه ماه...
امید در دلم زنده شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوپنجم | فرار از یک خاطره
از زبان محمدطاها
همین که صدای هانیه را شنیدم، یک لحظه تمام وجودم لرزید.
ـ محمدطاها...
دلم میخواست همانجا بمانم.
دلم میخواست جلو بروم و دستش را بگیرم.
اما نتوانستم.
سه ماه تمام تلاش کرده بودم که او را از ذهنم بیرون کنم.
سه ماه خودم را با مأموریت، کار، گزارش و شبهای بیخوابی مشغول کرده بودم.
به خودم گفته بودم:
«مأموریت تمام شده. هانیه دیگر بخشی از زندگی تو نیست.»
اما حالا فقط با شنیدن اسمم از زبان او...
همهچیز دوباره برگشته بود.
نگاهم را از او گرفتم.
به مریم گفتم:
ـ من میرم.
مریم با تعجب گفت:
ـ الان؟
ـ آره.
ـ ولی هانیه تازه به هوش اومده.
ـ میدونم.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ اگر بمونم، تمام چیزهایی که این سه ماه برای فراموش کردنش ساختم، دوباره فرو میریزه.
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
ـ نمیخوام دوباره وارد زندگیاش بشم.
ـ ولی شاید حافظهاش داره برمیگرده.
سرم را تکان دادم.
ـ این بار انتخاب با خودشه.
به هانیه نگاه کردم.
چشمهایش بسته بود.
آرام خوابیده بود.
زیر لب گفتم:
ـ امیدوارم خوشبخت بشی، هانیه.
بعد برگشتم و از اتاق بیرون رفتم.
---
از زبان مریم
چند ثانیه پشت سر محمدطاها ایستادم.
میدانستم چه حالی دارد.
سه ماه دوری...
سه ماه تلاش برای فراموش کردن...
و حالا یک جمله از هانیه کافی بود تا تمام آن دیوارها ترک بردارند.
دنبالش رفتم.
ـ محمدطاها!
ایستاد.
ـ چی؟
ـ حداقل صبر کن تا حالش بهتر بشه.
ـ نه.
ـ چرا؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون اگر بمونم، دوباره امیدوار میشم.
ساکت شدم.
ـ و نمیخوام هانیه به خاطر من دوباره سردرگم بشه.
بعد بدون اینکه برگردد، راه افتاد.
من همانجا ماندم.
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
اتاق ساکت بود.
سارا کنار تختم نشسته بود.
ـ بیدار شدی؟
ـ آره...
به اطراف نگاه کردم.
ـ اون مرد کجاست؟
سارا مکث کرد.
ـ کدوم مرد؟
ـ محمدطاها.
سارا چیزی نگفت.
ـ اینجا بود.
ـ رفت.
قلبم فرو ریخت.
ـ چرا؟
ـ نمیدونم.
چشمهایم را بستم.
عجیب بود.
من هنوز نمیدانستم او چه کسی است.
اما رفتنش...
دلم را گرفته بود.
آرام پرسیدم:
ـ سارا؟
ـ جانم؟
ـ چرا وقتی اون رفت، حس کردم یه چیزی رو از دست دادم؟
سارا دستم را گرفت.
چشمهایش پر از اشک شد.
اما چیزی نگفت.
چون هنوز قرار نبود حقیقت را به من بگویند.
و من...
برای اولین بار، بدون اینکه بدانم چرا، دلم میخواست محمدطاها دوباره برگردد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۵
ادامه دارد...