🌙 پارت صد و سیودوم | بازگشت
از زبان محمدطاها
سه ماه گذشته بود.
سه ماه از روزی که تهران را ترک کرده بودم.
مأموریت سختی بود؛ روزهای طولانی، جلسات پشت سر هم و شبهایی که فرصت فکر کردن به هیچچیز را نداشتم.
یا حداقل...
سعی میکردم فکر نکنم.
بالاخره مأموریت تمام شد.
وقتی هواپیما در تهران نشست، برای چند لحظه فقط از پنجره به بیرون نگاه کردم.
برگشته بودم.
امیر کنارم ایستاده بود.
ـ خستهای؟
ـ یه کم.
ـ مستقیم میری خونه؟
ـ آره.
مکث کردم.
ـ باید اول برم دفتر.
امیر لبخند زد.
ـ هنوز هم همون محمدطاهایی.
خندیدم.
ـ مگه قرار بود عوض بشم؟
از فرودگاه که بیرون آمدیم، هوای تهران عجیب آشنا بود.
سه ماه...
اما انگار سه سال گذشته بود.
گوشیام را روشن کردم.
چند پیام کاری داشتم.
در میانشان، اسم مریم هم دیده میشد.
پیامش کوتاه بود:
«داداش، وقتی برگشتی باهات کار دارم.»
جواب دادم:
«رسیدم. چی شده؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«بعداً میگم. فقط... قبل از اینکه جایی بری، بیا بیمارستان.»
اخم کردم.
بیمارستان؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید...
هانیه.
اما سریع خودم را متوقف کردم.
سه ماه بود که تصمیم گرفته بودم زندگیام را بدون او ادامه بدهم.
شاید او هم زندگی خودش را ساخته بود.
نباید دوباره وارد زندگیاش میشدم.
با این حال...
قلبم حرف دیگری میزد.
---
از زبان هانیه
آن روز هنوز ذهنم درگیر همان اسم بود.
محمدطاها.
نمیدانستم چرا شنیدن اسمش باعث شده بود قلبم اینطور بتپد.
سارا کنارم نشسته بود.
ـ هانیه، بهش فکر نکن.
ـ چرا؟
سارا مکث کرد.
ـ چون شاید واقعاً چیزی نباشه.
ـ ولی حس میکنم میشناسمش.
سارا چیزی نگفت.
همان لحظه مریم وارد بخش شد.
چشمش که به من افتاد، لبخند زد.
اما وقتی متوجه شد من نگاهش میکنم، لبخندش کمی لرزید.
ـ سلام هانیه.
ـ سلام.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
مریم لبخند زد.
ـ خدا رو شکر.
اما نمیدانستم چرا نگاهش طوری بود که انگار...
چیزی را از من پنهان میکرد.
و چند کیلومتر آنطرفتر، محمدطاها بعد از سه ماه برگشته بود.
بدون اینکه بداند...
هانیه دیگر او را به یاد نمیآورد.
و هانیه هم نمیدانست...
مردی که تمام شبهای قبل از تصادف برایش گریه کرده بود،
دوباره به تهران برگشته است.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوسوم | روبهرو شدن
از زبان محمدطاها
وارد بیمارستان شدم.
سه ماه بود اینجا نیامده بودم.
همان راهروها...
همان بوی آشنای بیمارستان...
اما این بار یک حس عجیب داشتم.
مریم گفته بود بیایم اینجا، ولی هنوز نمیدانستم چرا.
چند قدم جلو رفتم.
مریم از انتهای راهرو پیدایش شد.
ـ داداش!
ـ سلام.
ـ خسته نباشی.
ـ ممنون.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ تغییر کردی.
خندیدم.
ـ سه ماهه، نه سه سال!
مریم لبخند زد.
بعد ناگهان جدی شد.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
ـ یه چیزی هست که باید بدونی.
ـ درباره هانیه؟
مریم سکوت کرد.
همین سکوت کافی بود.
ـ چی شده؟
مریم آهسته گفت:
ـ هانیه تصادف کرده بود.
خشکم زد.
ـ چی؟
ـ الان خوبه.
نفس حبسشدهام را بیرون دادم.
ـ پس چرا نگفتی؟
ـ چون...
مکث کرد.
ـ حافظهاش آسیب دیده.
چشمهایم ثابت ماند.
ـ یعنی چی؟
ـ اتفاقات یک ماه قبل از تصادف رو به یاد نمیاره.
صدایم پایین آمد.
ـ منو هم؟
مریم سرش را پایین انداخت.
ـ آره.
برای چند ثانیه هیچ چیزی نشنیدم.
تمام آن سه ماه...
تمام تصمیمی که گرفته بودم...
تمام تلاش برای فراموش کردنش...
و حالا فهمیده بودم دختری که دوستش داشتم، حتی مرا به یاد نمیآورد.
مریم آرام گفت:
ـ الان کارآموزی میکنه. ماه آخرشه.
پرسیدم:
ـ میدونه من برگشتم؟
ـ نه.
نگاهم به انتهای راهرو افتاد.
ـ پس چیزی بهش نگو.
مریم با تعجب گفت:
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام حافظهاش رو مجبور کنم.
ـ ولی اگر خودش...
ـ اگر خودش منو شناخت، اون موقع حرف میزنم.
مریم آهسته سر تکان داد.
ـ باشه.
---
از زبان هانیه
همان موقع از اتاق بیرون آمدم.
سارا کنارم بود.
ـ هانیه، پرونده رو تحویل دادی؟
ـ آره.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان مردی را دیدم که کنار مریم ایستاده بود.
لباس نظامی پوشیده بود.
قد بلند...
چهره آرام...
و چشمهایی که...
نمیدانستم چرا با دیدنشان قلبم لرزید.
ایستادم.
او هم برگشت.
چشمهایش به من افتاد.
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
مریم آرام گفت:
ـ هانیه...
من به مرد روبهرویم نگاه کردم.
یک حس عجیب درونم پیچید.
انگار قبلاً...
خیلی قبلتر از این روز، او را دیده بودم.
اما هرچه فکر کردم، چیزی یادم نیامد.
مرد آرام گفت:
ـ سلام.
صدایش...
همان صدا بود.
همان صدایی که در خواب شنیده بودم.
قلبم لرزید.
لبهایم تکان خورد.
ـ شما...؟
او مکث کرد.
بعد فقط گفت:
ـ محمدطاها موسوی.
اسمش را که شنیدم...
درد خفیفی در سرم پیچید.
تصویری کوتاه از باران...
یک اتاق...
و دستی که دستم را گرفته بود.
دستم را روی سرم گذاشتم.
سارا فوراً گفت:
ـ هانیه!
محمدطاها یک قدم جلو آمد، اما ایستاد.
نگران نگاهم کرد.
ـ حالت خوبه؟
به چشمهایش نگاه کردم.
و بدون اینکه بدانم چرا...
اشک از چشمم پایین آمد.
نمیدانستم این مرد کیست.
اما قلبم...
انگار او را میشناخت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوچهارم | تکهای از گذشته
از زبان هانیه
آخرین چیزی که دیدم، چهره محمدطاها بود.
بعد صدای سارا را شنیدم:
ـ هانیه!
پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشت.
همهچیز دور سرم چرخید...
و بعد تاریکی.
---
در خواب بودم.
اما این بار خواب معمولی نبود.
انگار وسط یک خاطره ایستاده بودم.
هوا بارانی بود.
صدای باران روی شیشهها میخورد.
خودم را در یک اتاق دیدم.
لباس سفید پزشکی پوشیده بودم.
چند قدم آنطرفتر، محمدطاها ایستاده بود.
اما این بار چهرهاش واضح بود.
به من نگاه میکرد.
لبخند میزد.
ـ هانیه، چرا اینقدر ساکتی؟
من در خواب جواب دادم:
ـ نمیدونم.
جلو آمد.
ـ ترسیدی؟
سرم را تکان دادم.
ـ نه.
لبخند زد.
ـ تو همیشه میگی نمیترسم.
خندیدم.
همان لحظه صدای در آمد.
محمدطاها برگشت.
ـ پشت سر من بمون.
ـ چرا؟
ـ فقط اعتماد کن.
صحنه ناگهان تغییر کرد.
حالا در یک ماشین بودیم.
باران شدید میبارید.
من کنار محمدطاها نشسته بودم.
او رانندگی میکرد.
گفتم:
ـ محمدطاها؟
ـ جانم؟
ـ اگر مأموریت تموم بشه چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اون موقع دیگه هیچ اجباری بین ما نیست.
ـ یعنی چی؟
نگاهم کرد.
ـ یعنی اگر یه روز بخوای کنارم باشی، باید انتخاب خودت باشه.
قلبم فشرده شد.
صحنه دوباره تغییر کرد.
این بار من کنار پنجره ایستاده بودم.
محمدطاها روبهرویم بود.
چشمهایش پر از حرف بود.
اما فقط گفت:
ـ مواظب خودت باش.
من در خواب گریه کردم.
ـ کجا میری؟
ـ مأموریت.
ـ کی برمیگردی؟
لبخند تلخی زد.
ـ نمیدونم.
دستش را جلو آورد.
اما درست وقتی دستم را گرفت...
همهچیز شکست.
صدای ترمز.
صدای بوق.
باران.
و بعد...
تصادف.
چشمهایم را باز کردم.
---
از زبان محمدطاها
هانیه روی تخت بیمارستان بود.
پزشک گفت:
ـ چند لحظه بیهوش شد. احتمالاً فشار عصبی و شوک باعثش شده.
کنار در ایستاده بودم.
مریم گفت:
ـ داداش، بهتره بری.
نگاهم روی هانیه بود.
ـ آره.
اما قبل از اینکه بروم، هانیه آرام چشمهایش را باز کرد.
لبهایش تکان خورد.
ـ محمدطاها...
خشکم زد.
مریم هم ساکت شد.
هانیه با چشمهای نیمهباز دوباره گفت:
ـ تو...
مکث کرد.
ـ من تو رو...
چشمهایش دوباره بسته شد.
اما همان یک جمله کافی بود.
برای اولین بار بعد از سه ماه...
امید در دلم زنده شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوپنجم | فرار از یک خاطره
از زبان محمدطاها
همین که صدای هانیه را شنیدم، یک لحظه تمام وجودم لرزید.
ـ محمدطاها...
دلم میخواست همانجا بمانم.
دلم میخواست جلو بروم و دستش را بگیرم.
اما نتوانستم.
سه ماه تمام تلاش کرده بودم که او را از ذهنم بیرون کنم.
سه ماه خودم را با مأموریت، کار، گزارش و شبهای بیخوابی مشغول کرده بودم.
به خودم گفته بودم:
«مأموریت تمام شده. هانیه دیگر بخشی از زندگی تو نیست.»
اما حالا فقط با شنیدن اسمم از زبان او...
همهچیز دوباره برگشته بود.
نگاهم را از او گرفتم.
به مریم گفتم:
ـ من میرم.
مریم با تعجب گفت:
ـ الان؟
ـ آره.
ـ ولی هانیه تازه به هوش اومده.
ـ میدونم.
چند لحظه سکوت کردم.
ـ اگر بمونم، تمام چیزهایی که این سه ماه برای فراموش کردنش ساختم، دوباره فرو میریزه.
مریم آرام گفت:
ـ داداش...
ـ نمیخوام دوباره وارد زندگیاش بشم.
ـ ولی شاید حافظهاش داره برمیگرده.
سرم را تکان دادم.
ـ این بار انتخاب با خودشه.
به هانیه نگاه کردم.
چشمهایش بسته بود.
آرام خوابیده بود.
زیر لب گفتم:
ـ امیدوارم خوشبخت بشی، هانیه.
بعد برگشتم و از اتاق بیرون رفتم.
---
از زبان مریم
چند ثانیه پشت سر محمدطاها ایستادم.
میدانستم چه حالی دارد.
سه ماه دوری...
سه ماه تلاش برای فراموش کردن...
و حالا یک جمله از هانیه کافی بود تا تمام آن دیوارها ترک بردارند.
دنبالش رفتم.
ـ محمدطاها!
ایستاد.
ـ چی؟
ـ حداقل صبر کن تا حالش بهتر بشه.
ـ نه.
ـ چرا؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون اگر بمونم، دوباره امیدوار میشم.
ساکت شدم.
ـ و نمیخوام هانیه به خاطر من دوباره سردرگم بشه.
بعد بدون اینکه برگردد، راه افتاد.
من همانجا ماندم.
---
از زبان هانیه
چشمهایم را باز کردم.
اتاق ساکت بود.
سارا کنار تختم نشسته بود.
ـ بیدار شدی؟
ـ آره...
به اطراف نگاه کردم.
ـ اون مرد کجاست؟
سارا مکث کرد.
ـ کدوم مرد؟
ـ محمدطاها.
سارا چیزی نگفت.
ـ اینجا بود.
ـ رفت.
قلبم فرو ریخت.
ـ چرا؟
ـ نمیدونم.
چشمهایم را بستم.
عجیب بود.
من هنوز نمیدانستم او چه کسی است.
اما رفتنش...
دلم را گرفته بود.
آرام پرسیدم:
ـ سارا؟
ـ جانم؟
ـ چرا وقتی اون رفت، حس کردم یه چیزی رو از دست دادم؟
سارا دستم را گرفت.
چشمهایش پر از اشک شد.
اما چیزی نگفت.
چون هنوز قرار نبود حقیقت را به من بگویند.
و من...
برای اولین بار، بدون اینکه بدانم چرا، دلم میخواست محمدطاها دوباره برگردد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوششم | حقیقت را بگو
از زبان هانیه
بعد از رفتن محمدطاها، چند دقیقه به در خیره ماندم.
انگار چیزی درونم میگفت باید دنبالش بروم.
اما حتی نمیدانستم چرا.
سارا کنار تختم نشسته بود و دستم را گرفته بود.
به صورتش نگاه کردم.
ـ سارا...
ـ جانم؟
ـ اون دفتر...
سارا ساکت شد.
ـ کدوم دفتر؟
ـ همونی که زهرا گفت مال خودشه.
چشمهای سارا برای لحظهای لرزید.
فهمیدم چیزی میداند.
ـ سارا، خواهش میکنم.
ـ هانیه...
ـ اون دفتر برای منه؟
سارا جواب نداد.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ خواهش میکنم دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن.
سارا دستم را محکم گرفت.
ـ آره.
نفس در سینهام حبس شد.
ـ دفتر برای توئه.
چشمهایم را بستم.
ـ پس چرا زهرا گفت مال خودشه؟
سارا آرام گفت:
ـ چون بعد از تصادفت، تو هیچی از اون روزها یادت نبود. زهرا و بابات تصمیم گرفتن فعلاً دفتر رو ازت دور نگه دارن.
ـ چرا؟
ـ چون تقریباً تمامش درباره محمدطاها بود.
قلبم لرزید.
ـ محمدطاها...
اسمش را آرام تکرار کردم.
ـ اون کیه، سارا؟
سارا اشکش را پاک کرد.
ـ همون مردی که امروز دیدی.
به سقف خیره شدم.
تصاویر پراکنده دوباره در ذهنم آمدند.
باران...
بیمارستان...
لبخند یک مرد...
و صدایی که میگفت:
«مواظب خودت باش.»
ـ من... دوستش داشتم؟
سارا سکوت کرد.
همین سکوت جوابم بود.
اشک از گوشه چشمم پایین آمد.
ـ چقدر؟
سارا با بغض گفت:
ـ خیلی.
ـ بین ما چی بود؟
ـ یک مأموریت شروعش کرد.
مکث کرد.
ـ تو و محمدطاها به خاطر شرایط مأموریت، مدتی صیغه محرمیت داشتید.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ بعد مأموریت که تمام شد، محرمیت هم تمام شد و شما از هم جدا شدید.
دستم را روی قلبم گذاشتم.
ـ پس چرا من هنوز...
نتوانستم جمله را تمام کنم.
سارا آرام گفت:
ـ چون قبل از تصادف، هنوز دوستش داشتی.
چشمهایم را بستم.
ـ و اون؟
سارا مکث کرد.
ـ اونم دوستت داشت.
اشکهایم بیشتر شد.
ـ پس چرا رفت؟
ـ چون فکر میکرد باید بذاره تو بدون اون زندگی کنی.
آرام پرسیدم:
ـ الان کجاست؟
سارا سرش را پایین انداخت.
ـ امروز از بیمارستان رفت.
ـ چرا؟
ـ میترسید اگر بمونه، تمام تلاش سه ماههاش برای فراموش کردنت از بین بره.
چشمهایم را بستم.
حالا میفهمیدم چرا وقتی رفت، قلبم اینقدر درد گرفت.
چرا صدایش برایم آشنا بود.
چرا دیدنش حس عجیبی درونم ایجاد کرده بود.
آرام گفتم:
ـ دفتر رو میخوام.
سارا پرسید:
ـ مطمئنی؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
ـ ممکنه با خوندنش خیلی چیزها یادت بیاد.
اشکم را پاک کردم.
ـ شاید همون چیزهایی باشه که تمام این مدت دنبالشون میگشتم.
سارا گوشیاش را برداشت.
ـ به زهرا زنگ میزنم.
چند لحظه بعد گفت:
ـ دفتر رو میاره.
من به در اتاق خیره شدم.
به جایی که محمدطاها چند دقیقه قبل از آن خارج شده بود.
و برای اولین بار فهمیدم...
شاید من و محمدطاها جدا شده بودیم، اما قصهمان هنوز تمام نشده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۶
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fox0zy3&btn=ــــــــــخط.سرخ.ـــــــــــ🌿
خوب چه خبر
راضی هستید از رمان ؟؟..
🌙 پارت صد و سیوهفتم | تمام آنچه فراموش کرده بودم
از زبان هانیه
عصر، زهرا دفتر را آورد.
همان دفتری که هفتهها از من پنهانش کرده بودند.
دفتر را گرفتم و چند لحظه فقط به جلدش نگاه کردم.
دلم میلرزید.
رفتم داخل حیاط خانه.
هوا ابری بود و بوی باران میآمد.
روی صندلی نشستم و دفتر را باز کردم.
صفحه اول را خواندم.
چند خط درباره روزهای کارآموزی بود.
صفحه بعد...
اسم محمدطاها.
صفحه بعد هم.
باز اسم او.
هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر میفهمیدم که این مرد برای من فقط یک آدم معمولی نبوده.
نوشته بودم:
«امروز دوباره دیدمش...»
صفحه بعد:
«نمیدونم چرا وقتی کنارمه، خیالم راحتتره.»
صفحه دیگری را باز کردم.
«مأموریت تمام شد. باید از هم جدا بشیم. میدونم این رابطه از اول برای مأموریت بود، اما چرا دلم اینقدر سنگینه؟»
دستم لرزید.
اشک روی کاغذ افتاد.
صفحه بعد را باز کردم.
«محمدطاها رفت. باید فراموشش کنم.»
چند خط پایینتر:
«امشب هم نتونستم.»
لبم لرزید.
ـ من واقعاً دوستش داشتم...
دفتر را روی پاهایم گذاشتم.
باران شروع شد.
اول قطرههای آرام...
بعد شدیدتر.
اما من تکان نخوردم.
همانجا نشستم و تمام دفتر را خواندم.
از روزهای مأموریت...
از ترسها...
از خندههای سارا...
از مریم...
از لحظههایی که محمدطاها کنارم بود.
و از روزی که برای همیشه از هم جدا شده بودیم.
در یکی از آخرین صفحهها نوشته بودم:
«اگر یک روز این دفتر را خواندم و دیگر او را به یاد نداشتم، فقط میخواهم بدانم که یک زمانی، محمدطاها برای من مهمترین آدم دنیا بود.»
دفتر را بستم.
باران روی صورتم میریخت و اشکهایم دیگر از باران تشخیص داده نمیشد.
آرام گفتم:
ـ محمدطاها...
صدایم شکست.
ـ چرا رفتی؟
سرم را پایین انداختم.
ـ من هنوز نمیدونم چطور فراموشت کنم.
همان لحظه یک تصویر در ذهنم روشن شد.
من و محمدطاها در یک راهرو ایستاده بودیم.
او به من نگاه میکرد و میگفت:
ـ اگر یه روز کنارم موندی، میخوام انتخاب خودت باشه.
چشمهایم را بستم.
تصویر محو شد.
اما این بار...
احساسی که در قلبم بود واقعیتر از همیشه بود.
دفتر را به سینهام چسباندم.
ـ من هنوز دوستت دارم...
و باران شدیدتر شد.
اما برای اولین بار بعد از تصادف، حس کردم بخشی از هانیهای که گم شده بود...
دارد برمیگردد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیوهشتم | اولین قدم
از زبان هانیه
باران هنوز میبارید.
دفتر را بسته بودم و روی سینهام نگه داشته بودم.
تمام بدنم خیس شده بود، اما حتی متوجهش نمیشدم.
فقط به یک چیز فکر میکردم:
محمدطاها.
از جا بلند شدم و وارد خانه شدم.
زهرا با دیدن من از جا پرید.
ـ هانیه! چرا زیر بارون نشستی؟!
جواب ندادم.
فقط دفتر را به او نشان دادم.
ـ خوندمش.
زهرا ساکت شد.
ـ همهش رو؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ ناراحتی؟
ـ نه...
مکث کردم.
ـ فقط دلم براش خیلی تنگ شده.
زهرا جلو آمد و بغلم کرد.
چند لحظه در آغوشش گریه کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ چرا هیچکس بهم نگفت؟
زهرا آه کشید.
ـ چون میترسیدیم حالت بدتر بشه.
ـ میفهمم.
از آغوشش بیرون آمدم.
ـ ولی دیگه نمیخوام چیزی رو ازم پنهان کنید.
زهرا سر تکان داد.
ـ قول میدم.
نگاهم به دفتر افتاد.
ـ الان کجاست؟
زهرا فهمید منظورم چه کسی است.
ـ محمدطاها؟
ـ آره.
ـ نمیدونم.
ـ مریم چی؟
ـ شاید بدونه.
گوشیام را برداشتم.
اما انگشتم روی اسم مریم متوقف شد.
نمیدانستم اگر تماس بگیرم چه بگویم.
بعد به خودم گفتم:
این بار باید انتخاب خودم باشه.
شماره مریم را گرفتم.
بعد از چند بوق جواب داد.
ـ الو؟
صدایش را که شنیدم، گلویم خشک شد.
ـ سلام مریم.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هانیه؟
ـ آره.
ـ حالت خوبه؟
ـ بهترم.
مکث کردم.
ـ میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
ـ بپرس.
ـ محمدطاها کجاست؟
آن طرف خط سکوت شد.
ـ مریم؟
ـ تهران نیست.
قلبم ریخت.
ـ کجا رفته؟
ـ نمیتونم بگم.
ـ چرا؟
ـ چون خودش خواسته.
چشمهایم را بستم.
ـ مریم، من دفترم رو خوندم.
صدایش آرام شد.
ـ همهش رو؟
ـ آره.
مکث کردم.
ـ من یادم اومده که دوستش داشتم.
مریم چیزی نگفت.
ـ هنوز هم دوستش دارم.
صدای نفس مریم را شنیدم.
بعد آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ فقط یه سؤال.
ـ چی؟
ـ اون هنوز منو دوست داره؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مریم گفت:
ـ اگر جواب این سؤال رو میخوای...
مکث کرد.
ـ باید خودش بهت بگه.
تماس قطع شد.
گوشی را پایین آوردم.
به زهرا نگاه کردم.
ـ من باید پیداش کنم.
زهرا با نگرانی گفت:
ـ هانیه...
لبخند زدم.
ـ این بار نمیخوام کسی به جای من تصمیم بگیره.
دفتر را برداشتم.
و برای اولین بار بعد از تصادف...
خودم تصمیم گرفتم برای چیزی که میخواهم، قدم بردارم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سیونهم | حرفی که نباید میزد
از زبان هانیه
صبح روز بعد، با دفترم در دست از خانه بیرون رفتم.
تمام شب فکر کرده بودم.
به نوشتههایم.
به روزهای مأموریت.
به محمدطاها.
و به یک سؤال:
اگر واقعاً فراموشم کرده باشد، چه؟
اما با این حال رفتم.
به دفتر محل کارش رسیدم.
وقتی وارد شدم، چند نفر از نیروها با تعجب نگاهم کردند.
یکی از آنها پرسید:
ـ با آقای موسوی کار دارید؟
ـ بله.
ـ الان داخل اتاقشه.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم.
در زدم.
صدایش را شنیدم:
ـ بفرمایید.
در را باز کردم.
محمدطاها پشت میز نشسته بود.
همین که چشمش به من افتاد، برای چند ثانیه خشکش زد.
من هم نتوانستم چیزی بگویم.
بعد آرام گفتم:
ـ سلام.
ـ سلام.
صدایش سرد بود.
دفتر را روی میز گذاشتم.
ـ اینو خوندم.
نگاهش روی دفتر افتاد.
چشمهایش برای لحظهای لرزید.
ـ لازم نبود.
ـ چرا؟
ـ چون گذشته، گذشته.
دلم گرفت.
ـ ولی من همهچیز رو یادم آوردم.
سکوت کرد.
ـ محمدطاها...
ـ هانیه، دیگه تموم شده.
ـ برای تو؟
نگاهش را از من گرفت.
ـ برای هر دومون.
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ مریم گفت شاید هنوز...
حرفم را قطع کرد.
ـ مریم نباید چیزی میگفت.
ـ پس حقیقت رو خودت بگو.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی سرد گفت:
ـ نه. من دیگه تو رو نمیخوام.
خشکم زد.
ادامه داد:
ـ من تو رو فراموش کردم.
به صورتش نگاه کردم.
دلم میخواست باور نکنم.
اما لحنش آنقدر محکم بود که چیزی برای گفتن نداشتم.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
اشکم پایین آمد.
ـ پس این سه ماه...
ـ گذشته.
ـ و تمام چیزهایی که بینمون بود؟
ـ مربوط به گذشتهست.
سرم را پایین انداختم.
دفتر را برداشتم.
ـ باشه.
صدایم میلرزید.
ـ فقط میخواستم خودم از خودت بشنوم.
به سمت در رفتم.
قبل از خروج، برگشتم.
ـ امیدوارم خوشبخت بشی.
در را باز کردم و بیرون رفتم.
همین که در بسته شد...
محمدطاها چشمهایش را بست.
دستش را روی میز گذاشت.
نفسش لرزید.
چند ثانیه بعد، دفترچهای را که کنار دستش بود باز کرد.
آخرین صفحه را نگاه کرد.
در آن نوشته بود:
«هانیه را فراموش نکردهام. فقط باید یاد بگیرم بدون او زندگی کنم.»
دستش روی نوشته ماند.
آرام زیر لب گفت:
ـ ببخش منو...
اما هانیه دیگر صدایش را نمیشنید.
او از ساختمان بیرون رفته بود...
با قلبی که برای دومین بار شکسته بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۳۹
ادامه دارد...
🌙 پارت چهلم | بعد از آن جمله
از زبان هانیه
از ساختمان بیرون آمدم.
قدمهایم سنگین بود.
دفتر را محکم به سینهام چسبانده بودم و مدام جمله محمدطاها در سرم تکرار میشد:
«من دیگه تو رو نمیخوام. فراموشت کردم.»
اشکهایم بیاختیار پایین میآمد.
با خودم گفتم:
ـ خودت خواستی حقیقت رو بدونی، هانیه...
اما حقیقت خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم درد داشت.
گوشیام زنگ خورد.
سارا بود.
ـ الو؟
صدایم را که شنید، فهمید.
ـ هانیه... چی شد؟
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ گفت دیگه منو نمیخواد.
سارا چیزی نگفت.
ـ گفت فراموشم کرده.
صدای سارا لرزید.
ـ هانیه، مطمئنی؟
ـ خودش گفت.
ـ بیا پیش من.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ باید برم بیمارستان.
ـ الان؟
ـ آره.
مکث کردم.
ـ این ماه، آخرین ماه کارآموزی منه. نمیخوام به خاطرش همهچیز رو خراب کنم.
سارا آرام گفت:
ـ باشه. فقط تنها نرو.
لبخند تلخی زدم.
ـ من از پسش برمیام.
تماس را قطع کردم.
---
از زبان محمدطاها
بعد از رفتن هانیه، چند دقیقه همانجا نشستم.
مریم وارد اتاق شد.
ـ رفت؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
ـ بهش گفتی فراموشش کردی؟
ـ آره.
مریم با ناراحتی نگاهم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون باید بتونه زندگی کنه.
ـ با دروغ؟
نگاهش کردم.
ـ اگر حقیقت رو میگفتم چی؟
ـ شاید میموند.
آرام گفتم:
ـ و من نمیخوام دوباره به خاطر من آسیب ببینه.
مریم جلو آمد.
ـ داداش، تو هنوز دوستش داری.
چشمهایم را بستم.
ـ میدونم.
ـ پس چرا رهایش میکنی؟
لبخند تلخی زدم.
ـ چون گاهی دوست داشتن یعنی...
مکث کردم.
ـ آدمی رو که دوست داری، مجبور نکنی کنار تو بمونه.
مریم چیزی نگفت.
من به پنجره خیره شدم.
هانیه رفته بود.
اما تمام اتاق هنوز بوی حضورش را میداد.
و بدتر از همه...
میدانستم اگر یک بار دیگر برگردد و بگوید «بمان»...
شاید دیگر نتوانم این بار هم دروغ بگویم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۰
ادامه دارد...