eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۵ پارت تقدیمتون
304.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربان بودنت که تو جانی برای من ❤️
🌙 پارت صد و سی‌وهفتم | تمام آنچه فراموش کرده بودم از زبان هانیه عصر، زهرا دفتر را آورد. همان دفتری که هفته‌ها از من پنهانش کرده بودند. دفتر را گرفتم و چند لحظه فقط به جلدش نگاه کردم. دلم می‌لرزید. رفتم داخل حیاط خانه. هوا ابری بود و بوی باران می‌آمد. روی صندلی نشستم و دفتر را باز کردم. صفحه اول را خواندم. چند خط درباره روزهای کارآموزی بود. صفحه بعد... اسم محمدطاها. صفحه بعد هم. باز اسم او. هرچه جلوتر می‌رفتم، بیشتر می‌فهمیدم که این مرد برای من فقط یک آدم معمولی نبوده. نوشته بودم: «امروز دوباره دیدمش...» صفحه بعد: «نمی‌دونم چرا وقتی کنارمه، خیالم راحت‌تره.» صفحه دیگری را باز کردم. «مأموریت تمام شد. باید از هم جدا بشیم. می‌دونم این رابطه از اول برای مأموریت بود، اما چرا دلم این‌قدر سنگینه؟» دستم لرزید. اشک روی کاغذ افتاد. صفحه بعد را باز کردم. «محمدطاها رفت. باید فراموشش کنم.» چند خط پایین‌تر: «امشب هم نتونستم.» لبم لرزید. ـ من واقعاً دوستش داشتم... دفتر را روی پاهایم گذاشتم. باران شروع شد. اول قطره‌های آرام... بعد شدیدتر. اما من تکان نخوردم. همان‌جا نشستم و تمام دفتر را خواندم. از روزهای مأموریت... از ترس‌ها... از خنده‌های سارا... از مریم... از لحظه‌هایی که محمدطاها کنارم بود. و از روزی که برای همیشه از هم جدا شده بودیم. در یکی از آخرین صفحه‌ها نوشته بودم: «اگر یک روز این دفتر را خواندم و دیگر او را به یاد نداشتم، فقط می‌خواهم بدانم که یک زمانی، محمدطاها برای من مهم‌ترین آدم دنیا بود.» دفتر را بستم. باران روی صورتم می‌ریخت و اشک‌هایم دیگر از باران تشخیص داده نمی‌شد. آرام گفتم: ـ محمدطاها... صدایم شکست. ـ چرا رفتی؟ سرم را پایین انداختم. ـ من هنوز نمی‌دونم چطور فراموشت کنم. همان لحظه یک تصویر در ذهنم روشن شد. من و محمدطاها در یک راهرو ایستاده بودیم. او به من نگاه می‌کرد و می‌گفت: ـ اگر یه روز کنارم موندی، می‌خوام انتخاب خودت باشه. چشم‌هایم را بستم. تصویر محو شد. اما این بار... احساسی که در قلبم بود واقعی‌تر از همیشه بود. دفتر را به سینه‌ام چسباندم. ـ من هنوز دوستت دارم... و باران شدیدتر شد. اما برای اولین بار بعد از تصادف، حس کردم بخشی از هانیه‌ای که گم شده بود... دارد برمی‌گردد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۳۷ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سی‌وهشتم | اولین قدم از زبان هانیه باران هنوز می‌بارید. دفتر را بسته بودم و روی سینه‌ام نگه داشته بودم. تمام بدنم خیس شده بود، اما حتی متوجهش نمی‌شدم. فقط به یک چیز فکر می‌کردم: محمدطاها. از جا بلند شدم و وارد خانه شدم. زهرا با دیدن من از جا پرید. ـ هانیه! چرا زیر بارون نشستی؟! جواب ندادم. فقط دفتر را به او نشان دادم. ـ خوندمش. زهرا ساکت شد. ـ همه‌ش رو؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ ناراحتی؟ ـ نه... مکث کردم. ـ فقط دلم براش خیلی تنگ شده. زهرا جلو آمد و بغلم کرد. چند لحظه در آغوشش گریه کردم. بعد آرام گفتم: ـ چرا هیچ‌کس بهم نگفت؟ زهرا آه کشید. ـ چون می‌ترسیدیم حالت بدتر بشه. ـ می‌فهمم. از آغوشش بیرون آمدم. ـ ولی دیگه نمی‌خوام چیزی رو ازم پنهان کنید. زهرا سر تکان داد. ـ قول می‌دم. نگاهم به دفتر افتاد. ـ الان کجاست؟ زهرا فهمید منظورم چه کسی است. ـ محمدطاها؟ ـ آره. ـ نمی‌دونم. ـ مریم چی؟ ـ شاید بدونه. گوشی‌ام را برداشتم. اما انگشتم روی اسم مریم متوقف شد. نمی‌دانستم اگر تماس بگیرم چه بگویم. بعد به خودم گفتم: این بار باید انتخاب خودم باشه. شماره مریم را گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد. ـ الو؟ صدایش را که شنیدم، گلویم خشک شد. ـ سلام مریم. چند ثانیه سکوت کرد. ـ هانیه؟ ـ آره. ـ حالت خوبه؟ ـ بهترم. مکث کردم. ـ می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم. ـ بپرس. ـ محمدطاها کجاست؟ آن طرف خط سکوت شد. ـ مریم؟ ـ تهران نیست. قلبم ریخت. ـ کجا رفته؟ ـ نمی‌تونم بگم. ـ چرا؟ ـ چون خودش خواسته. چشم‌هایم را بستم. ـ مریم، من دفترم رو خوندم. صدایش آرام شد. ـ همه‌ش رو؟ ـ آره. مکث کردم. ـ من یادم اومده که دوستش داشتم. مریم چیزی نگفت. ـ هنوز هم دوستش دارم. صدای نفس مریم را شنیدم. بعد آرام گفت: ـ هانیه... ـ فقط یه سؤال. ـ چی؟ ـ اون هنوز منو دوست داره؟ چند ثانیه سکوت. بعد مریم گفت: ـ اگر جواب این سؤال رو می‌خوای... مکث کرد. ـ باید خودش بهت بگه. تماس قطع شد. گوشی را پایین آوردم. به زهرا نگاه کردم. ـ من باید پیداش کنم. زهرا با نگرانی گفت: ـ هانیه... لبخند زدم. ـ این بار نمی‌خوام کسی به جای من تصمیم بگیره. دفتر را برداشتم. و برای اولین بار بعد از تصادف... خودم تصمیم گرفتم برای چیزی که می‌خواهم، قدم بردارم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۳۸ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و سی‌ونهم | حرفی که نباید می‌زد از زبان هانیه صبح روز بعد، با دفترم در دست از خانه بیرون رفتم. تمام شب فکر کرده بودم. به نوشته‌هایم. به روزهای مأموریت. به محمدطاها. و به یک سؤال: اگر واقعاً فراموشم کرده باشد، چه؟ اما با این حال رفتم. به دفتر محل کارش رسیدم. وقتی وارد شدم، چند نفر از نیروها با تعجب نگاهم کردند. یکی از آن‌ها پرسید: ـ با آقای موسوی کار دارید؟ ـ بله. ـ الان داخل اتاقشه. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم. در زدم. صدایش را شنیدم: ـ بفرمایید. در را باز کردم. محمدطاها پشت میز نشسته بود. همین که چشمش به من افتاد، برای چند ثانیه خشکش زد. من هم نتوانستم چیزی بگویم. بعد آرام گفتم: ـ سلام. ـ سلام. صدایش سرد بود. دفتر را روی میز گذاشتم. ـ اینو خوندم. نگاهش روی دفتر افتاد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای لرزید. ـ لازم نبود. ـ چرا؟ ـ چون گذشته، گذشته. دلم گرفت. ـ ولی من همه‌چیز رو یادم آوردم. سکوت کرد. ـ محمدطاها... ـ هانیه، دیگه تموم شده. ـ برای تو؟ نگاهش را از من گرفت. ـ برای هر دومون. چشم‌هایم پر از اشک شد. ـ مریم گفت شاید هنوز... حرفم را قطع کرد. ـ مریم نباید چیزی می‌گفت. ـ پس حقیقت رو خودت بگو. چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدایی سرد گفت: ـ نه. من دیگه تو رو نمی‌خوام. خشکم زد. ادامه داد: ـ من تو رو فراموش کردم. به صورتش نگاه کردم. دلم می‌خواست باور نکنم. اما لحنش آن‌قدر محکم بود که چیزی برای گفتن نداشتم. ـ واقعاً؟ ـ آره. اشکم پایین آمد. ـ پس این سه ماه... ـ گذشته. ـ و تمام چیزهایی که بینمون بود؟ ـ مربوط به گذشته‌ست. سرم را پایین انداختم. دفتر را برداشتم. ـ باشه. صدایم می‌لرزید. ـ فقط می‌خواستم خودم از خودت بشنوم. به سمت در رفتم. قبل از خروج، برگشتم. ـ امیدوارم خوشبخت بشی. در را باز کردم و بیرون رفتم. همین که در بسته شد... محمدطاها چشم‌هایش را بست. دستش را روی میز گذاشت. نفسش لرزید. چند ثانیه بعد، دفترچه‌ای را که کنار دستش بود باز کرد. آخرین صفحه را نگاه کرد. در آن نوشته بود: «هانیه را فراموش نکرده‌ام. فقط باید یاد بگیرم بدون او زندگی کنم.» دستش روی نوشته ماند. آرام زیر لب گفت: ـ ببخش منو... اما هانیه دیگر صدایش را نمی‌شنید. او از ساختمان بیرون رفته بود... با قلبی که برای دومین بار شکسته بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۳۹ ادامه دارد...
🌙 پارت چهلم | بعد از آن جمله از زبان هانیه از ساختمان بیرون آمدم. قدم‌هایم سنگین بود. دفتر را محکم به سینه‌ام چسبانده بودم و مدام جمله محمدطاها در سرم تکرار می‌شد: «من دیگه تو رو نمی‌خوام. فراموشت کردم.» اشک‌هایم بی‌اختیار پایین می‌آمد. با خودم گفتم: ـ خودت خواستی حقیقت رو بدونی، هانیه... اما حقیقت خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم درد داشت. گوشی‌ام زنگ خورد. سارا بود. ـ الو؟ صدایم را که شنید، فهمید. ـ هانیه... چی شد؟ چند ثانیه سکوت کردم. ـ گفت دیگه منو نمی‌خواد. سارا چیزی نگفت. ـ گفت فراموشم کرده. صدای سارا لرزید. ـ هانیه، مطمئنی؟ ـ خودش گفت. ـ بیا پیش من. ـ نه. ـ چرا؟ ـ باید برم بیمارستان. ـ الان؟ ـ آره. مکث کردم. ـ این ماه، آخرین ماه کارآموزی منه. نمی‌خوام به خاطرش همه‌چیز رو خراب کنم. سارا آرام گفت: ـ باشه. فقط تنها نرو. لبخند تلخی زدم. ـ من از پسش برمیام. تماس را قطع کردم. --- از زبان محمدطاها بعد از رفتن هانیه، چند دقیقه همان‌جا نشستم. مریم وارد اتاق شد. ـ رفت؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. ـ بهش گفتی فراموشش کردی؟ ـ آره. مریم با ناراحتی نگاهم کرد. ـ چرا؟ ـ چون باید بتونه زندگی کنه. ـ با دروغ؟ نگاهش کردم. ـ اگر حقیقت رو می‌گفتم چی؟ ـ شاید می‌موند. آرام گفتم: ـ و من نمی‌خوام دوباره به خاطر من آسیب ببینه. مریم جلو آمد. ـ داداش، تو هنوز دوستش داری. چشم‌هایم را بستم. ـ می‌دونم. ـ پس چرا رهایش می‌کنی؟ لبخند تلخی زدم. ـ چون گاهی دوست داشتن یعنی... مکث کردم. ـ آدمی رو که دوست داری، مجبور نکنی کنار تو بمونه. مریم چیزی نگفت. من به پنجره خیره شدم. هانیه رفته بود. اما تمام اتاق هنوز بوی حضورش را می‌داد. و بدتر از همه... می‌دانستم اگر یک بار دیگر برگردد و بگوید «بمان»... شاید دیگر نتوانم این بار هم دروغ بگویم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۰ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌ویکم | تصمیمی از روی خشم از زبان هانیه وقتی از دفتر محمدطاها بیرون آمدم، تمام مسیر تا خانه را در سکوت گذراندم. جمله‌اش هنوز در گوشم بود: «من دیگه تو رو نمی‌خوام. من تو رو فراموش کردم.» وقتی به خانه رسیدم، دفترم را روی میز گذاشتم. چند دقیقه فقط به آن نگاه کردم. بعد با خودم گفتم: ـ خیلی خب... اگه فراموشم کردی، منم دیگه برنمی‌گردم. اما ته دلم چیزی می‌گفت که باورش نمی‌کردم. محمدطاها هنوز دوستم داشت. فقط نمی‌خواست اعتراف کند. همان لحظه تصمیمی به ذهنم رسید. می‌خواستم دل محمدطاها را بشکنم. می‌خواستم بفهمد نبودنش برای من پایان دنیا نیست. و شاید... می‌خواستم با رضا ازدواج کنم. اما هرچه بیشتر به این تصمیم فکر می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم که این تصمیم از روی آرامش نیست. از روی خشم و دل‌شکستگی بود. گوشی‌ام را برداشتم و به رضا پیام دادم: «می‌تونیم صحبت کنیم؟» چند دقیقه بعد جواب داد: «حتماً. اتفاقی افتاده؟» نفس عمیقی کشیدم. ـ باید باهاش حرف بزنم. --- از زبان زهرا هانیه وارد خانه شد. از چهره‌اش فهمیدم اتفاقی افتاده. ـ چی شده؟ کیفش را روی صندلی گذاشت. ـ هیچی. ـ هانیه... نگاهم کرد. ـ می‌خوام ازدواج کنم. خشکم زد. ـ چی؟ ـ با رضا. چند ثانیه سکوت کردم. ـ تو رضا رو دوست داری؟ جواب نداد. همین کافی بود. آرام گفتم: ـ هانیه، فقط برای اینکه محمدطاها رو ناراحت کنی این کار رو نکن. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ من نمی‌خوام دوباره منتظر کسی بمونم که خودش گفت منو نمی‌خواد. دستم را گرفت. ـ ولی ازدواج با یک نفر دیگه، راه فراموش کردن محمدطاها نیست. سرش را پایین انداخت. ـ شاید حق با تو باشه. مکث کرد. ـ ولی من دیگه نمی‌خوام ضعیف باشم. بغلش کردم. ـ قوی بودن یعنی برای تصمیم مهم زندگی‌ات، از روی زخم تصمیم نگیری. هانیه چیزی نگفت. اما معلوم بود هنوز تصمیمش را کاملاً عوض نکرده. و من فقط امیدوار بودم قبل از اینکه دیر شود... خودش بفهمد دنبال انتقام نیست؛ دنبال آرامش است. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۱ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌ودوم | پیشنهاد رضا از زبان هانیه صبح روز بعد، زودتر از همیشه بیدار شدم. حرف‌های زهرا هنوز توی ذهنم بود: «برای ازدواج، از روی زخم تصمیم نگیر.» اما هر بار چشمم را می‌بستم، چهره محمدطاها را می‌دیدم. همان نگاه سرد. همان جمله: «من دیگه تو رو نمی‌خوام.» گوشی‌ام را برداشتم. پیام رضا هنوز باز بود. «اگر خواستی، امروز می‌تونیم صحبت کنیم.» چند ثانیه به صفحه نگاه کردم. بعد نوشتم: «باشه.» --- ظهر، با رضا در یک کافه خلوت قرار گذاشتم. وقتی رسید، از جا بلند شد. ـ سلام هانیه. ـ سلام. نشستم. چند لحظه سکوت بینمان بود. رضا پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ نگاهش کردم. ـ رضا... من می‌خوام باهات ازدواج کنم. چشم‌هایش از تعجب گرد شد. ـ ازدواج؟ ـ آره. ـ هانیه، تو مطمئنی؟ مکث کردم. ـ فکر می‌کنم. رضا آرام گفت: ـ «فکر می‌کنم» برای ازدواج کافی نیست. ساکت شدم. ـ تو هنوز به یک نفر دیگه فکر می‌کنی، درسته؟ نگاهم را پایین انداختم. جوابی نداشتم. رضا آهسته گفت: ـ من نمی‌خوام جای کسی رو پر کنم. ـ من نمی‌خوام جای کسی رو پر کنی. ـ پس چرا الان؟ اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ چون خسته شدم. رضا چیزی نگفت. ـ از انتظار کشیدن، از فکر کردن، از اینکه یکی بگه فراموشت کردم... صدایم لرزید. ـ می‌خوام زندگی‌ام رو ادامه بدم. رضا چند لحظه به من نگاه کرد. ـ اگر واقعاً می‌خوای با من ازدواج کنی، من هستم. مکث کرد. ـ ولی نه برای اینکه محمدطاها رو اذیت کنی. سرم را بلند کردم. ـ از کجا فهمیدی؟ لبخند تلخی زد. ـ از نگاهت. --- از زبان محمدطاها عصر، امیر وارد دفتر شد. ـ محمدطاها؟ ـ بله؟ ـ یه خبر شنیدم. ـ چی؟ مکث کرد. ـ هانیه قراره با کسی ازدواج کنه. دستم روی پرونده ثابت ماند. برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدم. ـ با کی؟ ـ یه نفر به اسم رضا. چشم‌هایم را بستم. تمام وجودم می‌خواست بگویم: نه. اما خودم بودم که به او گفته بودم فراموشش کرده‌ام. خودم بودم که رهایش کرده بودم. پس حق نداشتم اعتراض کنم. امیر نگاهم کرد. ـ حالت خوبه؟ لبخند کوتاهی زدم. ـ آره. ـ مطمئنی؟ ـ کاملاً. اما وقتی امیر از اتاق بیرون رفت... سرم را پایین انداختم. و برای اولین بار فهمیدم شاید گفتنِ «فراموشت کردم»... آسان‌ترین دروغی بود که به زبان آورده بودم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۲ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وسوم | یک تصمیم اشتباه از زبان هانیه دو روز از دیدارم با محمدطاها گذشته بود. هنوز جمله‌اش در ذهنم می‌چرخید: «من دیگه تو رو نمی‌خوام... فراموشت کردم.» هر بار یادش می‌افتادم، قلبم می‌گرفت. اما تصمیمم را گرفته بودم. می‌خواستم با رضا ازدواج کنم. نه از روی عشق... شاید بیشتر از روی لجبازی و دل‌شکستگی. صبح، وقتی سر سفره نشسته بودم، مامان نگاهم کرد. ـ هانیه، مطمئنی؟ ـ درباره چی؟ ـ درباره رضا. چند ثانیه سکوت کردم. ـ آره. زهرا که روبه‌رویم نشسته بود، آرام گفت: ـ هانیه، هنوز هم فرصت داری فکر کنی. ـ فکر کردم. ـ واقعاً؟ نگاهش کردم. ـ من نمی‌خوام دیگه منتظر محمدطاها بمونم. زهرا چیزی نگفت. سارا که کنارم نشسته بود، با احتیاط گفت: ـ فقط یه چیز... ـ چی؟ ـ با رضا ازدواج نکن که محمدطاها رو بسوزونی. نگاهش کردم. ـ چرا همه فکر می‌کنید من هنوز به اون فکر می‌کنم؟ سارا لبخند تلخی زد. ـ چون خودمون دفترت رو خوندیم! چشم‌هایم گرد شد. ـ تو دفتر منو خوندی؟! ـ خب... یه مقدار! زهرا خندید. ـ «یه مقدار» یعنی تقریباً نصفش. سارا سریع گفت: ـ من فقط برای تحقیقات علمی بود! 😂 برای اولین بار بعد از چند روز خندیدم. اما ته قلبم هنوز سنگین بود. --- از زبان محمدطاها آن روز مشغول کار بودم که امیر وارد اتاق شد. ـ موسوی. ـ بله؟ ـ درباره کامران... سرم را بلند کردم. ـ چی شده؟ امیر پرونده‌ای را روی میز گذاشت. ـ یه سرنخ جدید پیدا شده. پرونده را باز کردم. چند تصویر و گزارش داخلش بود. اخم کردم. ـ مطمئنی؟ ـ هنوز قطعی نیست. نگاهم روی یکی از عکس‌ها ماند. ـ این آدم... امیر گفت: ـ احتمالاً یکی از افرادیه که بعد از دستگیری کامران فرار کرده. پرونده را بستم. ـ پیگیریش کن. ـ خودت نمیای؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ امیر... ـ چی؟ ـ اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون پرونده، باید مطمئن باشم این بار احساساتم دخالت نمی‌کنه. امیر لبخند کمرنگی زد. ـ هنوز هانیه رو دوست داری. نگاهش کردم. ـ این سؤال جواب نمی‌خواد. ـ یعنی آره. جوابی ندادم. گوشی‌ام روی میز لرزید. یک پیام از مریم بود: «داداش، هانیه تصمیم گرفته با رضا ازدواج کنه.» چند ثانیه به صفحه خیره ماندم. بعد گوشی را خاموش کردم. و فقط یک جمله گفتم: ـ امیدوارم خوشبخت بشه. اما نمی‌دانستم... در همان لحظه، کامران از دور دوباره داشت نقشه‌ای برای هانیه می‌کشید. و این بار... قرار نبود هدفش محمدطاها باشد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وسوم | یک تصمیم اشتباه از زبان هانیه دو روز از دیدارم با محمدطاها گذشته بود. هنوز جمله‌اش در ذهنم می‌چرخید: «من دیگه تو رو نمی‌خوام... فراموشت کردم.» هر بار یادش می‌افتادم، قلبم می‌گرفت. اما تصمیمم را گرفته بودم. می‌خواستم با رضا ازدواج کنم. نه از روی عشق... شاید بیشتر از روی لجبازی و دل‌شکستگی. صبح، وقتی سر سفره نشسته بودم، مامان نگاهم کرد. ـ هانیه، مطمئنی؟ ـ درباره چی؟ ـ درباره رضا. چند ثانیه سکوت کردم. ـ آره. زهرا که روبه‌رویم نشسته بود، آرام گفت: ـ هانیه، هنوز هم فرصت داری فکر کنی. ـ فکر کردم. ـ واقعاً؟ نگاهش کردم. ـ من نمی‌خوام دیگه منتظر محمدطاها بمونم. زهرا چیزی نگفت. سارا که کنارم نشسته بود، با احتیاط گفت: ـ فقط یه چیز... ـ چی؟ ـ با رضا ازدواج نکن که محمدطاها رو بسوزونی. نگاهش کردم. ـ چرا همه فکر می‌کنید من هنوز به اون فکر می‌کنم؟ سارا لبخند تلخی زد. ـ چون خودمون دفترت رو خوندیم! چشم‌هایم گرد شد. ـ تو دفتر منو خوندی؟! ـ خب... یه مقدار! زهرا خندید. ـ «یه مقدار» یعنی تقریباً نصفش. سارا سریع گفت: ـ من فقط برای تحقیقات علمی بود! 😂 برای اولین بار بعد از چند روز خندیدم. اما ته قلبم هنوز سنگین بود. --- از زبان محمدطاها آن روز مشغول کار بودم که امیر وارد اتاق شد. ـ موسوی. ـ بله؟ ـ درباره کامران... سرم را بلند کردم. ـ چی شده؟ امیر پرونده‌ای را روی میز گذاشت. ـ یه سرنخ جدید پیدا شده. پرونده را باز کردم. چند تصویر و گزارش داخلش بود. اخم کردم. ـ مطمئنی؟ ـ هنوز قطعی نیست. نگاهم روی یکی از عکس‌ها ماند. ـ این آدم... امیر گفت: ـ احتمالاً یکی از افرادیه که بعد از دستگیری کامران فرار کرده. پرونده را بستم. ـ پیگیریش کن. ـ خودت نمیای؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ امیر... ـ چی؟ ـ اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون پرونده، باید مطمئن باشم این بار احساساتم دخالت نمی‌کنه. امیر لبخند کمرنگی زد. ـ هنوز هانیه رو دوست داری. نگاهش کردم. ـ این سؤال جواب نمی‌خواد. ـ یعنی آره. جوابی ندادم. گوشی‌ام روی میز لرزید. یک پیام از مریم بود: «داداش، هانیه تصمیم گرفته با رضا ازدواج کنه.» چند ثانیه به صفحه خیره ماندم. بعد گوشی را خاموش کردم. و فقط یک جمله گفتم: ـ امیدوارم خوشبخت بشه. اما نمی‌دانستم... در همان لحظه، کامران از دور دوباره داشت نقشه‌ای برای هانیه می‌کشید. و این بار... قرار نبود هدفش محمدطاها باشد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وچهارم | سایه‌ای که برگشت از زبان هانیه روزها یکی‌یکی می‌گذشتند. من همچنان به کارآموزی می‌رفتم و سعی می‌کردم خودم را با بیمارستان مشغول کنم. قرار بود این آخرین ماه کارآموزی‌ام باشد و نمی‌خواستم هیچ اتفاقی باعث شود آن را نیمه‌کاره رها کنم. سارا کنارم راه می‌رفت و طبق معمول حرف می‌زد: ـ هانیه، من یه سؤال خیلی مهم دارم. ـ باز چی؟ ـ اگه یه روز دکتر شدیم، هنوزم دوستیم؟ خندیدم. ـ معلومه. ـ حتی اگه من ازت پول ویزیت نگیرم؟ ـ تو اول بذار دکتر بشی، بعد درباره پول حرف می‌زنیم! 😂 سارا خندید. اما چند قدم جلوتر، متوجه شدم یک ماشین مشکی چند دقیقه است پشت سرمان حرکت می‌کند. ایستادم. سارا هم ایستاد. ـ چی شد؟ ـ هیچی... نگاهم به ماشین بود. وقتی ما توقف کردیم، ماشین هم چند متر جلوتر توقف کرد. قلبم تند زد. ـ سارا، بیا بریم داخل بیمارستان. ـ چرا؟ ـ فقط بیا. سریع وارد محوطه بیمارستان شدیم. وقتی دوباره برگشتم، ماشین دیگر آنجا نبود. سارا گفت: ـ شاید اشتباه کردی. ـ شاید. اما حس بدی داشتم. --- از زبان کامران داخل ماشین نشسته بودم. نگاهم روی ساختمان بیمارستان بود. یکی از افرادم پرسید: ـ مطمئنی خودش بود؟ ـ آره. ـ پس نقشه رو شروع کنیم؟ لبخند زدم. ـ هنوز نه. نگاهم را از بیمارستان گرفتم. ـ اول باید بفهمیم محمدطاها کجاست. ـ ولی موسوی دیگه توی پرونده نیست. ـ اتفاقاً همین خوبه. مکث کردم. ـ وقتی آدم فکر کنه همه‌چیز تموم شده، راحت‌تر غافلگیر می‌شه. --- از زبان محمدطاها امیر پرونده را روی میز گذاشت. ـ یه خبر بد. نگاهش کردم. ـ کامران. اسمش کافی بود تا تمام حواسم جمع شود. ـ چی شده؟ ـ یکی از افرادش دیده شده. بلند شدم. ـ کجا؟ ـ اطراف بیمارستانی که هانیه کارآموزی می‌کنه. چند ثانیه سکوت کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید... هانیه بود. امیر گفت: ـ محمدطاها، فعلاً هیچ اقدامی بدون دستور انجام نده. ـ می‌دونم. ـ این پرونده دیگه شخصی نیست. نگاهش کردم. ـ هیچ‌وقت نگفتم شخصیه. اما خودم بهتر از هر کسی می‌دانستم اگر کامران دوباره به هانیه نزدیک شده باشد... این بار نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم. گوشی‌ام را برداشتم. اسم هانیه را پیدا کردم. انگشتم چند ثانیه روی صفحه ماند. اما تماس نگرفتم. چون او قرار بود با رضا ازدواج کند. و من دیگر حقی در زندگی‌اش نداشتم. فقط یک پیام کوتاه نوشتم: «مواظب خودت باش.» چند ثانیه نگاهش کردم. بعد پاکش کردم. و زیر لب گفتم: ـ نه... ـ این بار باید از دور مراقبت کنم. اما نمی‌دانستم... کامران خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کردیم، نقشه‌اش را اجرا می‌کند. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۴ ادامه دارد...