🌙 پارت صد و چهلودوم | پیشنهاد رضا
از زبان هانیه
صبح روز بعد، زودتر از همیشه بیدار شدم.
حرفهای زهرا هنوز توی ذهنم بود:
«برای ازدواج، از روی زخم تصمیم نگیر.»
اما هر بار چشمم را میبستم، چهره محمدطاها را میدیدم.
همان نگاه سرد.
همان جمله:
«من دیگه تو رو نمیخوام.»
گوشیام را برداشتم.
پیام رضا هنوز باز بود.
«اگر خواستی، امروز میتونیم صحبت کنیم.»
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
بعد نوشتم:
«باشه.»
---
ظهر، با رضا در یک کافه خلوت قرار گذاشتم.
وقتی رسید، از جا بلند شد.
ـ سلام هانیه.
ـ سلام.
نشستم.
چند لحظه سکوت بینمان بود.
رضا پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
نگاهش کردم.
ـ رضا... من میخوام باهات ازدواج کنم.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
ـ ازدواج؟
ـ آره.
ـ هانیه، تو مطمئنی؟
مکث کردم.
ـ فکر میکنم.
رضا آرام گفت:
ـ «فکر میکنم» برای ازدواج کافی نیست.
ساکت شدم.
ـ تو هنوز به یک نفر دیگه فکر میکنی، درسته؟
نگاهم را پایین انداختم.
جوابی نداشتم.
رضا آهسته گفت:
ـ من نمیخوام جای کسی رو پر کنم.
ـ من نمیخوام جای کسی رو پر کنی.
ـ پس چرا الان؟
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ چون خسته شدم.
رضا چیزی نگفت.
ـ از انتظار کشیدن، از فکر کردن، از اینکه یکی بگه فراموشت کردم...
صدایم لرزید.
ـ میخوام زندگیام رو ادامه بدم.
رضا چند لحظه به من نگاه کرد.
ـ اگر واقعاً میخوای با من ازدواج کنی، من هستم.
مکث کرد.
ـ ولی نه برای اینکه محمدطاها رو اذیت کنی.
سرم را بلند کردم.
ـ از کجا فهمیدی؟
لبخند تلخی زد.
ـ از نگاهت.
---
از زبان محمدطاها
عصر، امیر وارد دفتر شد.
ـ محمدطاها؟
ـ بله؟
ـ یه خبر شنیدم.
ـ چی؟
مکث کرد.
ـ هانیه قراره با کسی ازدواج کنه.
دستم روی پرونده ثابت ماند.
برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدم.
ـ با کی؟
ـ یه نفر به اسم رضا.
چشمهایم را بستم.
تمام وجودم میخواست بگویم:
نه.
اما خودم بودم که به او گفته بودم فراموشش کردهام.
خودم بودم که رهایش کرده بودم.
پس حق نداشتم اعتراض کنم.
امیر نگاهم کرد.
ـ حالت خوبه؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
اما وقتی امیر از اتاق بیرون رفت...
سرم را پایین انداختم.
و برای اولین بار فهمیدم شاید گفتنِ «فراموشت کردم»...
آسانترین دروغی بود که به زبان آورده بودم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوسوم | یک تصمیم اشتباه
از زبان هانیه
دو روز از دیدارم با محمدطاها گذشته بود.
هنوز جملهاش در ذهنم میچرخید:
«من دیگه تو رو نمیخوام... فراموشت کردم.»
هر بار یادش میافتادم، قلبم میگرفت.
اما تصمیمم را گرفته بودم.
میخواستم با رضا ازدواج کنم.
نه از روی عشق...
شاید بیشتر از روی لجبازی و دلشکستگی.
صبح، وقتی سر سفره نشسته بودم، مامان نگاهم کرد.
ـ هانیه، مطمئنی؟
ـ درباره چی؟
ـ درباره رضا.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ آره.
زهرا که روبهرویم نشسته بود، آرام گفت:
ـ هانیه، هنوز هم فرصت داری فکر کنی.
ـ فکر کردم.
ـ واقعاً؟
نگاهش کردم.
ـ من نمیخوام دیگه منتظر محمدطاها بمونم.
زهرا چیزی نگفت.
سارا که کنارم نشسته بود، با احتیاط گفت:
ـ فقط یه چیز...
ـ چی؟
ـ با رضا ازدواج نکن که محمدطاها رو بسوزونی.
نگاهش کردم.
ـ چرا همه فکر میکنید من هنوز به اون فکر میکنم؟
سارا لبخند تلخی زد.
ـ چون خودمون دفترت رو خوندیم!
چشمهایم گرد شد.
ـ تو دفتر منو خوندی؟!
ـ خب... یه مقدار!
زهرا خندید.
ـ «یه مقدار» یعنی تقریباً نصفش.
سارا سریع گفت:
ـ من فقط برای تحقیقات علمی بود! 😂
برای اولین بار بعد از چند روز خندیدم.
اما ته قلبم هنوز سنگین بود.
---
از زبان محمدطاها
آن روز مشغول کار بودم که امیر وارد اتاق شد.
ـ موسوی.
ـ بله؟
ـ درباره کامران...
سرم را بلند کردم.
ـ چی شده؟
امیر پروندهای را روی میز گذاشت.
ـ یه سرنخ جدید پیدا شده.
پرونده را باز کردم.
چند تصویر و گزارش داخلش بود.
اخم کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ هنوز قطعی نیست.
نگاهم روی یکی از عکسها ماند.
ـ این آدم...
امیر گفت:
ـ احتمالاً یکی از افرادیه که بعد از دستگیری کامران فرار کرده.
پرونده را بستم.
ـ پیگیریش کن.
ـ خودت نمیای؟
چند لحظه سکوت کردم.
ـ امیر...
ـ چی؟
ـ اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون پرونده، باید مطمئن باشم این بار احساساتم دخالت نمیکنه.
امیر لبخند کمرنگی زد.
ـ هنوز هانیه رو دوست داری.
نگاهش کردم.
ـ این سؤال جواب نمیخواد.
ـ یعنی آره.
جوابی ندادم.
گوشیام روی میز لرزید.
یک پیام از مریم بود:
«داداش، هانیه تصمیم گرفته با رضا ازدواج کنه.»
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد گوشی را خاموش کردم.
و فقط یک جمله گفتم:
ـ امیدوارم خوشبخت بشه.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، کامران از دور دوباره داشت نقشهای برای هانیه میکشید.
و این بار...
قرار نبود هدفش محمدطاها باشد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوسوم | یک تصمیم اشتباه
از زبان هانیه
دو روز از دیدارم با محمدطاها گذشته بود.
هنوز جملهاش در ذهنم میچرخید:
«من دیگه تو رو نمیخوام... فراموشت کردم.»
هر بار یادش میافتادم، قلبم میگرفت.
اما تصمیمم را گرفته بودم.
میخواستم با رضا ازدواج کنم.
نه از روی عشق...
شاید بیشتر از روی لجبازی و دلشکستگی.
صبح، وقتی سر سفره نشسته بودم، مامان نگاهم کرد.
ـ هانیه، مطمئنی؟
ـ درباره چی؟
ـ درباره رضا.
چند ثانیه سکوت کردم.
ـ آره.
زهرا که روبهرویم نشسته بود، آرام گفت:
ـ هانیه، هنوز هم فرصت داری فکر کنی.
ـ فکر کردم.
ـ واقعاً؟
نگاهش کردم.
ـ من نمیخوام دیگه منتظر محمدطاها بمونم.
زهرا چیزی نگفت.
سارا که کنارم نشسته بود، با احتیاط گفت:
ـ فقط یه چیز...
ـ چی؟
ـ با رضا ازدواج نکن که محمدطاها رو بسوزونی.
نگاهش کردم.
ـ چرا همه فکر میکنید من هنوز به اون فکر میکنم؟
سارا لبخند تلخی زد.
ـ چون خودمون دفترت رو خوندیم!
چشمهایم گرد شد.
ـ تو دفتر منو خوندی؟!
ـ خب... یه مقدار!
زهرا خندید.
ـ «یه مقدار» یعنی تقریباً نصفش.
سارا سریع گفت:
ـ من فقط برای تحقیقات علمی بود! 😂
برای اولین بار بعد از چند روز خندیدم.
اما ته قلبم هنوز سنگین بود.
---
از زبان محمدطاها
آن روز مشغول کار بودم که امیر وارد اتاق شد.
ـ موسوی.
ـ بله؟
ـ درباره کامران...
سرم را بلند کردم.
ـ چی شده؟
امیر پروندهای را روی میز گذاشت.
ـ یه سرنخ جدید پیدا شده.
پرونده را باز کردم.
چند تصویر و گزارش داخلش بود.
اخم کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ هنوز قطعی نیست.
نگاهم روی یکی از عکسها ماند.
ـ این آدم...
امیر گفت:
ـ احتمالاً یکی از افرادیه که بعد از دستگیری کامران فرار کرده.
پرونده را بستم.
ـ پیگیریش کن.
ـ خودت نمیای؟
چند لحظه سکوت کردم.
ـ امیر...
ـ چی؟
ـ اگر قرار باشه دوباره برگردم به اون پرونده، باید مطمئن باشم این بار احساساتم دخالت نمیکنه.
امیر لبخند کمرنگی زد.
ـ هنوز هانیه رو دوست داری.
نگاهش کردم.
ـ این سؤال جواب نمیخواد.
ـ یعنی آره.
جوابی ندادم.
گوشیام روی میز لرزید.
یک پیام از مریم بود:
«داداش، هانیه تصمیم گرفته با رضا ازدواج کنه.»
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد گوشی را خاموش کردم.
و فقط یک جمله گفتم:
ـ امیدوارم خوشبخت بشه.
اما نمیدانستم...
در همان لحظه، کامران از دور دوباره داشت نقشهای برای هانیه میکشید.
و این بار...
قرار نبود هدفش محمدطاها باشد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوچهارم | سایهای که برگشت
از زبان هانیه
روزها یکییکی میگذشتند.
من همچنان به کارآموزی میرفتم و سعی میکردم خودم را با بیمارستان مشغول کنم.
قرار بود این آخرین ماه کارآموزیام باشد و نمیخواستم هیچ اتفاقی باعث شود آن را نیمهکاره رها کنم.
سارا کنارم راه میرفت و طبق معمول حرف میزد:
ـ هانیه، من یه سؤال خیلی مهم دارم.
ـ باز چی؟
ـ اگه یه روز دکتر شدیم، هنوزم دوستیم؟
خندیدم.
ـ معلومه.
ـ حتی اگه من ازت پول ویزیت نگیرم؟
ـ تو اول بذار دکتر بشی، بعد درباره پول حرف میزنیم! 😂
سارا خندید.
اما چند قدم جلوتر، متوجه شدم یک ماشین مشکی چند دقیقه است پشت سرمان حرکت میکند.
ایستادم.
سارا هم ایستاد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی...
نگاهم به ماشین بود.
وقتی ما توقف کردیم، ماشین هم چند متر جلوتر توقف کرد.
قلبم تند زد.
ـ سارا، بیا بریم داخل بیمارستان.
ـ چرا؟
ـ فقط بیا.
سریع وارد محوطه بیمارستان شدیم.
وقتی دوباره برگشتم، ماشین دیگر آنجا نبود.
سارا گفت:
ـ شاید اشتباه کردی.
ـ شاید.
اما حس بدی داشتم.
---
از زبان کامران
داخل ماشین نشسته بودم.
نگاهم روی ساختمان بیمارستان بود.
یکی از افرادم پرسید:
ـ مطمئنی خودش بود؟
ـ آره.
ـ پس نقشه رو شروع کنیم؟
لبخند زدم.
ـ هنوز نه.
نگاهم را از بیمارستان گرفتم.
ـ اول باید بفهمیم محمدطاها کجاست.
ـ ولی موسوی دیگه توی پرونده نیست.
ـ اتفاقاً همین خوبه.
مکث کردم.
ـ وقتی آدم فکر کنه همهچیز تموم شده، راحتتر غافلگیر میشه.
---
از زبان محمدطاها
امیر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ یه خبر بد.
نگاهش کردم.
ـ کامران.
اسمش کافی بود تا تمام حواسم جمع شود.
ـ چی شده؟
ـ یکی از افرادش دیده شده.
بلند شدم.
ـ کجا؟
ـ اطراف بیمارستانی که هانیه کارآموزی میکنه.
چند ثانیه سکوت کردم.
اولین چیزی که به ذهنم رسید...
هانیه بود.
امیر گفت:
ـ محمدطاها، فعلاً هیچ اقدامی بدون دستور انجام نده.
ـ میدونم.
ـ این پرونده دیگه شخصی نیست.
نگاهش کردم.
ـ هیچوقت نگفتم شخصیه.
اما خودم بهتر از هر کسی میدانستم اگر کامران دوباره به هانیه نزدیک شده باشد...
این بار نمیتوانم بیتفاوت بمانم.
گوشیام را برداشتم.
اسم هانیه را پیدا کردم.
انگشتم چند ثانیه روی صفحه ماند.
اما تماس نگرفتم.
چون او قرار بود با رضا ازدواج کند.
و من دیگر حقی در زندگیاش نداشتم.
فقط یک پیام کوتاه نوشتم:
«مواظب خودت باش.»
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد پاکش کردم.
و زیر لب گفتم:
ـ نه...
ـ این بار باید از دور مراقبت کنم.
اما نمیدانستم...
کامران خیلی زودتر از آنچه فکر میکردیم، نقشهاش را اجرا میکند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوپنجم | حلقه
از زبان هانیه
چند روز گذشت.
ماجرای آن ماشین مشکی را کمکم از ذهنم بیرون کردم.
شاید واقعاً اشتباه دیده بودم.
آن روز بعد از پایان کارآموزی، وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، رضا منتظرم بود.
ـ سلام.
ـ سلام.
لبخند زد.
ـ میتونیم چند دقیقه صحبت کنیم؟
ـ حتماً.
کنار حیاط بیمارستان ایستادیم.
رضا جعبه کوچکی از جیبش بیرون آورد.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ این چیه؟
ـ چیزی که میخوام قبل از اینکه تصمیم نهایی بگیری، بهت بدم.
جعبه را باز کرد.
یک انگشتر ساده داخلش بود.
خشکم زد.
ـ رضا...
ـ نمیخوام مجبورَت کنم.
مکث کرد.
ـ فقط میخوام بدونی اگر واقعاً انتخابت من باشم، من با تمام وجود کنارتم.
به انگشتر نگاه کردم.
برای چند لحظه، تصویر محمدطاها در ذهنم آمد.
همان نگاه آرامش.
همان صدایش:
«اگر یه روز کنارم موندی، میخوام انتخاب خودت باشه.»
چشمهایم را بستم.
رضا متوجه شد.
ـ باز هم به اون فکر کردی؟
آرام گفتم:
ـ آره.
رضا لبخند تلخی زد.
ـ پس هنوز جواب این انگشتر رو نمیدونی.
نگاهم را بلند کردم.
ـ نمیخوام بهت دروغ بگم.
ـ همین برای من کافیه.
انگشتر را دوباره داخل جعبه گذاشت.
ـ هر وقت مطمئن شدی، بهم جواب بده.
---
از زبان هانیه
وقتی رضا رفت، به سمت ایستگاه حرکت کردم.
هوا رو به تاریکی میرفت.
گوشیام را درآوردم.
یک پیام ناشناس آمده بود.
فقط یک جمله:
«فکر کردی همهچیز تموم شده؟»
قلبم فرو ریخت.
شماره را نمیشناختم.
دوباره پیام آمد:
«این بار محمدطاها نمیتونه نجاتت بده.»
دستم لرزید.
به اطراف نگاه کردم.
خیابان شلوغ بود.
اما برای اولین بار حس کردم...
یک نفر دارد مرا زیر نظر میگیرد.
گوشی را محکم در دست گرفتم و سریع به سارا زنگ زدم.
ـ سارا؟
ـ جانم؟
ـ فکر کنم یکی داره منو تعقیب میکنه.
صدایش جدی شد.
ـ کجایی؟
آدرس را گفتم.
ـ همونجا بمون. من میام.
تماس قطع شد.
اما چند ثانیه بعد...
یک ماشین مشکی آرام کنار خیابان توقف کرد.
قلبم فرو ریخت.
همان ماشین.
همان پلاک.
همانی که چند روز قبل جلوی بیمارستان دیده بودم.
در ماشین باز شد.
و مردی از آن پیاده شد.
من یک قدم عقب رفتم.
او فقط یک جمله گفت:
ـ خانم کریمی...
بعد لبخند زد.
ـ بالاخره پیدات کردیم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوششم | یک بلهی عجولانه
از زبان هانیه
مرد هنوز چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
دستم میلرزید.
گوشی را برداشتم و سریع شماره رضا را گرفتم.
ـ الو؟
صدای رضا که آمد، با عجله گفتم:
ـ رضا...
ـ هانیه؟ چی شده؟
نفسم را حبس کردم.
ـ پیشنهادت رو قبول میکنم.
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ کدوم پیشنهاد؟
ـ ازدواج.
صدایش تغییر کرد.
ـ هانیه، صبر کن... مطمئنی؟
به مردی که روبهرویم بود نگاه کردم.
ـ آره.
ـ الان اتفاقی افتاده؟
ـ فقط... بیا دنبالم.
رضا بلافاصله گفت:
ـ کجایی؟
آدرس را دادم.
ـ ده دقیقه دیگه اونجام. جایی نرو.
تماس قطع شد.
مرد ناشناس وقتی دید تماس را تمام کردم، یک قدم جلو آمد.
ـ تصمیم عاقلانهای گرفتی...
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی؟
اما قبل از اینکه ادامه بدهد، صدای بوق ماشین رضا آمد.
ماشینش جلوی خیابان توقف کرد.
رضا سریع پیاده شد و به سمت من آمد.
ـ هانیه!
مرد ناشناس چند قدم عقب رفت.
رضا کنارم ایستاد.
ـ مشکلی پیش اومده؟
به مرد نگاه کردم.
اما او در چند ثانیه سوار ماشین شد و با سرعت دور شد.
رضا گفت:
ـ اون کی بود؟
ـ نمیدونم.
بعد گوشیام را نشانش دادم.
ـ قبلش این پیامها برام اومده بود.
رضا پیامها را خواند.
چهرهاش جدی شد.
ـ باید به پلیس اطلاع بدیم.
ـ میترسم...
ـ از چی؟
ـ نمیدونم.
رضا دستش را روی شانهام گذاشت.
ـ دیگه تنها نیستی.
---
از زبان هانیه
رضا پسرخالهام بود.
از بچگی میشناختمش.
بعدها برای خودش شرکت راه انداخته بود و زندگی مستقلی داشت.
همیشه آدم آرامی بود و هیچوقت من را تحت فشار نمیگذاشت.
اما حالا که پیشنهاد ازدواجش را قبول کرده بودم، یک حس عجیب داشتم.
نه خوشحالی کامل...
نه پشیمانی کامل.
فقط سردرگمی.
رضا پرسید:
ـ واقعاً میخوای با من ازدواج کنی؟
نگاهش کردم.
ـ آره.
ـ به خاطر اون پیامها؟
سکوت کردم.
ـ یا به خاطر محمدطاها؟
چشمهایم پر از اشک شد.
رضا آهسته گفت:
ـ هانیه، جواب واقعی رو به خودت بده.
ـ نمیدونم...
ـ پس عجله نکن.
نگاهش کردم.
ـ ولی گفتم قبول میکنم.
ـ قبول کردن پیشنهاد با تصمیم نهایی برای ازدواج فرق داره.
لبخند کوچکی زد.
ـ من منتظرت میمونم تا مطمئن بشی.
همان لحظه گوشی رضا زنگ خورد.
ـ بله؟
چند لحظه گوش داد.
بعد چهرهاش تغییر کرد.
ـ مطمئنی؟
تماس را قطع کرد.
به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
ـ چی شده؟
آرام گفت:
ـ اون ماشینی که دنبالت بود...
مکث کرد.
ـ پلاک جعلی داشته.
قلبم فرو ریخت.
و برای اولین بار فهمیدم آن پیامها...
فقط یک تهدید ساده نبودند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۶
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوهفتم | ردّ کامران
از زبان هانیه
وقتی رضا گفت پلاک ماشین جعلی بوده، قلبم فرو ریخت.
ـ یعنی چی؟
رضا جواب داد:
ـ یعنی اون کسی که دنبالت بوده، از قبل برنامه داشته.
گوشیام را محکم در دست گرفتم.
ـ فکر میکنی کامرانه؟
رضا چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیخوام بترسونمت، ولی با توجه به چیزهایی که از گذشتهات میدونم، احتمال داره.
اسم کامران که آمد، تمام بدنم سرد شد.
همان لحظه تصویرهایی پراکنده در ذهنم ظاهر شد.
یک اتاق تاریک...
صدای باران...
صدای مردی که میگفت:
ـ این بار دیگه کسی پیدات نمیکنه.
دستم را روی سرم گذاشتم.
ـ هانیه؟
ـ چیزی نیست...
چشمهایم را بستم.
ـ فقط یه تصویر دیدم.
رضا با نگرانی گفت:
ـ باید بریم یه جای امن.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ نمیخوام فرار کنم.
نگاهش کردم.
ـ من قبلاً هم از این آدم فرار کردم. این بار میخوام بدونم چرا دنبال منه.
رضا سرش را تکان داد.
ـ باشه. ولی اول باید به محمدطاها اطلاع بدیم.
با شنیدن اسمش، قلبم دوباره لرزید.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خودش گفت فراموشم کرده.
ـ این موضوع دیگه ربطی به رابطهتون نداره. این امنیت توئه.
سکوت کردم.
حق با او بود.
---
از زبان محمدطاها
گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
ـ بله؟
صدای مردی را شنیدم:
ـ موسوی، یه مورد درباره هانیه داریم.
یکباره جدی شدم.
ـ چی شده؟
ـ امروز یک ماشین مشکوک اطرافش دیده شده. پلاک هم جعلی بوده.
از جایم بلند شدم.
ـ الان کجاست؟
ـ با یکی از بستگانشه. ظاهراً مشکلی براش پیش نیومده.
نفس راحتی کشیدم.
اما فقط برای چند ثانیه.
ـ پرونده رو دوباره باز کنید.
ـ دستور مستقیم میخوای؟
ـ بله.
گوشی را قطع کردم.
امیر وارد اتاق شد.
ـ چی شده؟
پرونده را برداشتم.
ـ کامران برگشته.
امیر با تعجب نگاهم کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ هنوز نه.
پرونده را بستم.
ـ ولی اگر برگشته باشه، هدف اولش هانیهست.
امیر آرام گفت:
ـ و تو دوباره وارد این پرونده میشی؟
به او نگاه کردم.
ـ این بار نه به خاطر گذشته.
مکث کردم.
ـ به خاطر وظیفه.
اما خودم میدانستم اگر کوچکترین خطری هانیه را تهدید کند...
تمام آن سه ماه فراموش کردن دوباره فرو میریزد.
---
از زبان هانیه
شب، وقتی به خانه رسیدم، دوباره همان شماره ناشناس پیام داد.
این بار فقط یک عکس فرستاده بود.
عکس من و رضا...
همان لحظهای که کنار خیابان ایستاده بودیم.
خون در رگهایم خشک شد.
زیر عکس نوشته بود:
«ازدواجت مبارک... اگر به روز ازدواج برسی.»
گوشی از دستم افتاد.
رضا عکس را دید.
ـ هانیه...
نگاهش کردم.
این بار دیگر هیچ شکی نداشتم.
کامران برگشته بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلوهشتم | تهدید
از زبان هانیه
چند ثانیه فقط به عکس خیره ماندم.
عکس من و رضا بود؛ همان عکسی که چند دقیقه قبل گرفته شده بود.
یعنی کسی ما را زیر نظر داشت.
رضا گوشی را از دستم گرفت.
ـ این شماره رو ذخیره نکن. پاکش هم نکن.
ـ چرا؟
ـ چون میتونه سرنخ باشه.
بعد سریع با یکی از آشناهایش تماس گرفت و موضوع را توضیح داد.
من روی مبل نشسته بودم و دستهایم میلرزید.
زهرا وارد خانه شد.
ـ هانیه؟ چی شده؟
رضا گوشی را به طرفش گرفت.
زهرا عکس را دید و رنگش پرید.
ـ این...
ـ آره، همونه.
زهرا کنارم نشست.
ـ باید به بابا بگیم.
سرم را تکان دادم.
ـ بگو.
---
از زبان زهرا
وقتی بابا عکس را دید، چهرهاش جدی شد.
ـ این عکس امروز گرفته شده؟
رضا گفت:
ـ بله.
بابا گوشی را روی میز گذاشت.
ـ پس کامران فقط برگشته نیست؛ هانیه رو هم زیر نظر گرفته.
هانیه آرام پرسید:
ـ چرا من؟
بابا چند لحظه سکوت کرد.
ـ هنوز نمیدونیم.
ـ ولی من چیزی از گذشته یادم نمیاد...
زهرا به او نگاه کرد.
ـ شاید دقیقاً به خاطر همون چیزهایی باشه که هنوز یادت نیومده.
هانیه چیزی نگفت.
اما همان لحظه یک فکر در ذهنم آمد.
دفتر.
دفتر خاطرات هانیه.
شاید چیزی در آن نوشته شده بود که ما هنوز متوجهش نشده بودیم.
---
از زبان محمدطاها
پرونده روی میز بود.
امیر گفت:
ـ یه سرنخ پیدا کردیم.
ـ چی؟
ـ یکی از دوربینهای خیابون، ماشین رو ثبت کرده.
تصویر را جلویم گذاشت.
به عکس نگاه کردم.
همان ماشین مشکی.
ـ پلاک؟
ـ جعلی.
ـ راننده؟
ـ چهره واضح نیست.
چند لحظه سکوت کردم.
امیر گفت:
ـ یه چیز دیگه هم هست.
نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ ماشین حدود یک ساعت قبل از تهدید، نزدیک خونه هانیه دیده شده.
دستم را روی پرونده گذاشتم.
این دیگر یک تهدید ساده نبود.
کامران داشت نزدیکتر میشد.
امیر پرسید:
ـ موسوی، اگر هانیه قراره با رضا ازدواج کنه، ممکنه روز مراسم هدف قرار بگیره.
نگاهم کردم.
ـ پس باید از همین الان مراقبت شروع بشه.
ـ حتی اگر خودش ندونه؟
ـ مخصوصاً اگر خودش ندونه.
---
از زبان هانیه
آن شب خوابم نمیبرد.
دفترم کنار تختم بود.
بازش کردم.
چند صفحه را ورق زدم.
ناگهان چشمم به جملهای افتاد که قبلاً ندیده بودم:
«اگر اتفاقی برای من افتاد، دنبال کلید قرمز بگرد.»
خشکم زد.
ـ کلید قرمز؟
چند بار جمله را خواندم.
چیزی یادم نمیآمد.
اما مطمئن بودم این جمله مهم است.
دفتر را بستم.
و همان لحظه صدای زنگ در آمد.
همه ساکت شدند.
صدای بابا از پایین آمد:
ـ کسی منتظر بودیم؟
زهرا گفت:
ـ نه.
به پنجره نزدیک شدم.
حیاط را نگاه کردم.
در تاریکی، چیزی روی زمین افتاده بود.
یک پاکت سفید.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هانیه، کلید رو پیدا کردی؟»
قلبم ایستاد.
چون هیچکس جز من...
جمله دفتر را نخوانده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۸
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهلونهم | کلید قرمز
از زبان هانیه
به پاکت سفید خیره مانده بودم.
دستهایم یخ کرده بود.
ـ زهرا...
زهرا کنارم آمد.
ـ چی شده؟
پاکت را نشانش دادم.
همین که نوشته روی آن را دید، رنگش پرید.
ـ این دیگه شوخی نیست.
بابا از پایین صدایمان زد:
ـ هیچکس به اون پاکت دست نزنه!
چند دقیقه بعد، همه در حیاط جمع شده بودیم.
بابا با احتیاط پاکت را برداشت.
داخلش فقط یک تکه کاغذ بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«کلید قرمز هنوز پیش توئه.»
هانیه با تعجب گفت:
ـ من اصلاً نمیدونم کلید قرمز چیه!
زهرا به دفتر نگاه کرد.
ـ شاید یه چیزی باشه که قبل از تصادف میدونستی.
سارا که تازه رسیده بود، با نگرانی گفت:
ـ خب... پس باید پیداش کنیم.
هانیه به او نگاه کرد.
ـ ولی از کجا؟
سارا لبخند کوچکی زد.
ـ از همون جایی که همیشه رازها شروع میشن.
ـ کجا؟
ـ اتاق خودت.
---
از زبان هانیه
به اتاقم برگشتم.
تمام کشوها را گشتم.
کتابها...
کمد...
کیف قدیمی...
هیچ چیز نبود.
تا اینکه چشمم به یک جعبه کوچک افتاد که ته کمد بود.
جعبه را بیرون آوردم.
داخلش چند وسیله قدیمی بود.
یک عکس.
یک خودکار.
و یک کلید کوچک...
قرمز.
نفس در سینهام حبس شد.
ـ پیداش کردم...
زهرا جلو آمد.
ـ هانیه، مطمئنی؟
کلید را در دست گرفتم.
همان لحظه سرم درد گرفت.
یک تصویر کوتاه در ذهنم ظاهر شد.
من در یک اتاق تاریک بودم.
محمدطاها روبهرویم ایستاده بود.
کلید را به من میداد.
ـ اینو هیچوقت گم نکن.
در خواب پرسیدم:
ـ این کلید برای چیه؟
محمدطاها جواب داد:
ـ اگر یه روز من نبودم...
تصویر ناگهان قطع شد.
چشمهایم را باز کردم.
ـ محمدطاها...
سارا پرسید:
ـ چی دیدی؟
به کلید نگاه کردم.
ـ فکر کنم محمدطاها اینو به من داده بود.
زهرا با تعجب گفت:
ـ پس چرا کامران دنبالشه؟
جوابی نداشتم.
اما یک چیز را فهمیده بودم:
این کلید فقط یک کلید معمولی نبود.
---
از زبان محمدطاها
امیر با عجله وارد اتاق شد.
ـ موسوی!
سرم را بلند کردم.
ـ چی شده؟
ـ یه خبر از هانیه داریم.
ـ بگو.
ـ یه کلید قرمز پیدا کرده.
خشکم زد.
ـ چی؟
امیر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ ظاهراً کامران دنبال همون کلیده.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ پس بالاخره پیداش کرد...
امیر با تعجب نگاهم کرد.
ـ تو ازش خبر داشتی؟
نگاهم روی پرونده ماند.
ـ آره.
ـ چرا چیزی نگفتی؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ چون قرار نبود هانیه هیچوقت بفهمه این کلید چیه.
امیر پرسید:
ـ و حالا؟
بلند شدم.
ـ حالا دیگه دیر شده.
ـ برای چی؟
نگاهم را به او دوختم.
ـ کامران میدونه کلید دست هانیهست.
و همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
صدای کامران از آن طرف خط آمد:
ـ موسوی...
سکوت کردم.
ـ این بار دیگه نمیتونی نجاتش بدی.
تماس قطع شد.
من به امیر نگاه کردم.
ـ عملیات شروع شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهم | حقیقت کلید
از زبان محمدطاها
بعد از تماس کامران، چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
امیر پرسید:
ـ کلید قرمز چیه؟
نگاهم روی پرونده ماند.
ـ یه مدرک.
ـ چه مدرکی؟
ـ اطلاعاتی که میتونه شبکه کامران رو کامل افشا کنه.
امیر با تعجب گفت:
ـ پس چرا هانیه نگهش داشته؟
ـ چون قبل از تصادف، خودش بخشی از پرونده رو دیده بود.
ـ و حافظهاش؟
ـ پاک شده بود... اما احتمالاً ناخودآگاه کلید رو جایی نگه داشته.
امیر آهی کشید.
ـ پس کامران برای همینه که دنبالش افتاده.
سرم را تکان دادم.
ـ و حالا که فهمیده کلید دست هانیهست، دیگه منتظر نمیمونه.
---
از زبان هانیه
کلید را در دستم گرفته بودم.
هنوز نمیفهمیدم چرا دیدن آن، اینقدر خاطرات پراکنده در ذهنم ایجاد میکرد.
سارا گفت:
ـ هانیه، بهتره بدیش به پلیس.
ـ نه.
همه نگاهم کردند.
ـ اول باید بفهمم این کلید دقیقاً برای چیه.
زهرا گفت:
ـ ولی ممکنه خطرناک باشه.
ـ میدونم.
کلید را داخل جیبم گذاشتم.
ـ اما نمیخوام دوباره چیزی رو از من پنهان کنید.
بابا آرام گفت:
ـ هانیه، این بار باید به محمدطاها اعتماد کنیم.
با شنیدن اسمش قلبم لرزید.
ـ محمدطاها؟
ـ اون بیشتر از همه درباره این پرونده میدونه.
گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب ندادم.
دوباره زنگ خورد.
این بار پیام آمد:
«اگر میخواهی بفهمی کلید برای چیست، امشب ساعت ده، به آدرس زیر بیا.»
پایین پیام یک آدرس نوشته شده بود.
سارا با دیدن پیام گفت:
ـ اصلاً نرو!
ـ شاید بتونم بفهمم چه خبره.
زهرا محکم گفت:
ـ هانیه، این دقیقاً همون چیزیه که کامران میخواد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گوشی را کنار گذاشتم.
ـ حق با توئه.
اما در همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد.
همه از جا پریدیم.
بابا فریاد زد:
ـ هیچکس تکون نخوره!
صدای قدمهایی از حیاط شنیده شد.
سارا دستم را گرفت.
ـ هانیه...
آرام گفتم:
ـ کلید...
دستم را داخل جیبم بردم.
اما جیبم خالی بود.
خشکم زد.
ـ نیست!
زهرا با وحشت گفت:
ـ چی نیست؟
ـ کلید!
همان لحظه صدایی از پشت پنجره آمد:
ـ دنبال این میگردی؟
سرم را برگرداندم.
مردی آن طرف پنجره ایستاده بود.
کلید قرمز بین انگشتهایش بود.
لبخند زد.
ـ ممنون که خودت پیداش کردی.
و قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان بدهد...
چراغهای خانه خاموش شدند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهویکم | خاموشی
از زبان هانیه
همهجا تاریک شد.
صدای سارا را شنیدم:
ـ هانیه! کنار من بمون!
دستم را گرفت.
ـ اینجام.
صدای قدمهایی از سمت راهرو آمد.
بابا فریاد زد:
ـ همه داخل اتاقها بمونن!
صدای باز شدن در حیاط آمد.
بعد چند ثانیه...
همهچیز ساکت شد.
چراغها دوباره روشن شدند.
اما مردی که پشت پنجره بود، دیگر آنجا نبود.
من به سمت پنجره دویدم.
حیاط خالی بود.
فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.
زهرا آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«کلید رو پس گرفتم. حالا نوبت توئه.»
دستم یخ کرد.
ـ منظورش چیه؟
بابا جواب نداد.
سارا آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ فکر کنم منظورش اینه که تو هدف بعدی هستی.
---
از زبان محمدطاها
همین که گزارش را شنیدم، از جا بلند شدم.
ـ کلید دزدیده شده؟
امیر گفت:
ـ بله.
ـ هانیه سالمه؟
ـ فعلاً بله.
نفس راحتی کشیدم.
اما فقط برای یک لحظه.
گزارش را دوباره خواندم.
ـ کامران وارد خانه شده؟
ـ احتمالاً نه. یکی از افرادش بوده.
ـ پس کامران هنوز خودش رو نشون نداده.
امیر گفت:
ـ یعنی چی؟
نگاهم را بالا آوردم.
ـ یعنی این فقط مرحله اولشه.
گوشیام را برداشتم.
این بار بدون فکر شماره هانیه را گرفتم.
چند بوق خورد.
جواب داد.
ـ الو؟
صدایش لرزان بود.
ـ هانیه؟
ـ محمدطاها؟
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آرام گفتم:
ـ خوبی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ نه...
صدایش شکست.
ـ راستش میترسم.
دلم میخواست همان لحظه پیشش باشم.
اما فقط گفتم:
ـ گوش کن. هر اتفاقی افتاد، تنها جایی نرو.
ـ چرا؟
ـ چون کامران دوباره برگشته.
سکوت کرد.
ـ تو از کجا میدونی؟
ـ چون کلید رو دزدیده.
صدایش پایین آمد.
ـ پس تو همهچیز رو میدونی؟
مکث کردم.
ـ نه همهچیز.
ـ پس چرا اون روز گفتی فراموشم کردی؟
چشمهایم را بستم.
این سؤال را انتظار نداشتم.
ـ هانیه...
ـ جواب بده.
صدایم آرام شد.
ـ چون فکر میکردم اینطوری امنیتت بیشتره.
چند ثانیه سکوت.
ـ یعنی هنوز...
حرفش نیمهتمام ماند.
من جواب ندادم.
فقط گفتم:
ـ فعلاً فقط مراقب خودت باش.
تماس قطع شد.
امیر نگاهم کرد.
ـ بالاخره فهمیدی نمیتونی فراموشش کنی؟
به پنجره خیره شدم.
ـ من هیچوقت فراموشش نکردم.
---
از زبان هانیه
بعد از تماس، به گوشی خیره ماندم.
پس محمدطاها دروغ گفته بود.
فراموشم نکرده بود.
برای محافظت از من این حرف را زده بود.
اشک از چشمم پایین آمد.
اما قبل از اینکه بتوانم فکر کنم...
گوشی دوباره لرزید.
یک پیام جدید.
از همان شماره ناشناس.
«حالا که فهمیدی محمدطاها هنوز دوستت داره، آماده باش.»
پیام بعدی بلافاصله آمد:
«فردا همهچیز تغییر میکنه.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۱
ادامه دارد...