eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.2هزار دنبال‌کننده
16 عکس
23 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت صد و چهل‌وپنجم | حلقه از زبان هانیه چند روز گذشت. ماجرای آن ماشین مشکی را کم‌کم از ذهنم بیرون کردم. شاید واقعاً اشتباه دیده بودم. آن روز بعد از پایان کارآموزی، وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، رضا منتظرم بود. ـ سلام. ـ سلام. لبخند زد. ـ می‌تونیم چند دقیقه صحبت کنیم؟ ـ حتماً. کنار حیاط بیمارستان ایستادیم. رضا جعبه کوچکی از جیبش بیرون آورد. با تعجب نگاهش کردم. ـ این چیه؟ ـ چیزی که می‌خوام قبل از اینکه تصمیم نهایی بگیری، بهت بدم. جعبه را باز کرد. یک انگشتر ساده داخلش بود. خشکم زد. ـ رضا... ـ نمی‌خوام مجبورَت کنم. مکث کرد. ـ فقط می‌خوام بدونی اگر واقعاً انتخابت من باشم، من با تمام وجود کنارتم. به انگشتر نگاه کردم. برای چند لحظه، تصویر محمدطاها در ذهنم آمد. همان نگاه آرامش. همان صدایش: «اگر یه روز کنارم موندی، می‌خوام انتخاب خودت باشه.» چشم‌هایم را بستم. رضا متوجه شد. ـ باز هم به اون فکر کردی؟ آرام گفتم: ـ آره. رضا لبخند تلخی زد. ـ پس هنوز جواب این انگشتر رو نمی‌دونی. نگاهم را بلند کردم. ـ نمی‌خوام بهت دروغ بگم. ـ همین برای من کافیه. انگشتر را دوباره داخل جعبه گذاشت. ـ هر وقت مطمئن شدی، بهم جواب بده. --- از زبان هانیه وقتی رضا رفت، به سمت ایستگاه حرکت کردم. هوا رو به تاریکی می‌رفت. گوشی‌ام را درآوردم. یک پیام ناشناس آمده بود. فقط یک جمله: «فکر کردی همه‌چیز تموم شده؟» قلبم فرو ریخت. شماره را نمی‌شناختم. دوباره پیام آمد: «این بار محمدطاها نمی‌تونه نجاتت بده.» دستم لرزید. به اطراف نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. اما برای اولین بار حس کردم... یک نفر دارد مرا زیر نظر می‌گیرد. گوشی را محکم در دست گرفتم و سریع به سارا زنگ زدم. ـ سارا؟ ـ جانم؟ ـ فکر کنم یکی داره منو تعقیب می‌کنه. صدایش جدی شد. ـ کجایی؟ آدرس را گفتم. ـ همون‌جا بمون. من میام. تماس قطع شد. اما چند ثانیه بعد... یک ماشین مشکی آرام کنار خیابان توقف کرد. قلبم فرو ریخت. همان ماشین. همان پلاک. همانی که چند روز قبل جلوی بیمارستان دیده بودم. در ماشین باز شد. و مردی از آن پیاده شد. من یک قدم عقب رفتم. او فقط یک جمله گفت: ـ خانم کریمی... بعد لبخند زد. ـ بالاخره پیدات کردیم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۵ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وششم | یک بله‌ی عجولانه از زبان هانیه مرد هنوز چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. دستم می‌لرزید. گوشی را برداشتم و سریع شماره رضا را گرفتم. ـ الو؟ صدای رضا که آمد، با عجله گفتم: ـ رضا... ـ هانیه؟ چی شده؟ نفسم را حبس کردم. ـ پیشنهادت رو قبول می‌کنم. چند ثانیه سکوت کرد. ـ کدوم پیشنهاد؟ ـ ازدواج. صدایش تغییر کرد. ـ هانیه، صبر کن... مطمئنی؟ به مردی که روبه‌رویم بود نگاه کردم. ـ آره. ـ الان اتفاقی افتاده؟ ـ فقط... بیا دنبالم. رضا بلافاصله گفت: ـ کجایی؟ آدرس را دادم. ـ ده دقیقه دیگه اونجام. جایی نرو. تماس قطع شد. مرد ناشناس وقتی دید تماس را تمام کردم، یک قدم جلو آمد. ـ تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی... با تعجب نگاهش کردم. ـ چی؟ اما قبل از اینکه ادامه بدهد، صدای بوق ماشین رضا آمد. ماشینش جلوی خیابان توقف کرد. رضا سریع پیاده شد و به سمت من آمد. ـ هانیه! مرد ناشناس چند قدم عقب رفت. رضا کنارم ایستاد. ـ مشکلی پیش اومده؟ به مرد نگاه کردم. اما او در چند ثانیه سوار ماشین شد و با سرعت دور شد. رضا گفت: ـ اون کی بود؟ ـ نمی‌دونم. بعد گوشی‌ام را نشانش دادم. ـ قبلش این پیام‌ها برام اومده بود. رضا پیام‌ها را خواند. چهره‌اش جدی شد. ـ باید به پلیس اطلاع بدیم. ـ می‌ترسم... ـ از چی؟ ـ نمی‌دونم. رضا دستش را روی شانه‌ام گذاشت. ـ دیگه تنها نیستی. --- از زبان هانیه رضا پسرخاله‌ام بود. از بچگی می‌شناختمش. بعدها برای خودش شرکت راه انداخته بود و زندگی مستقلی داشت. همیشه آدم آرامی بود و هیچ‌وقت من را تحت فشار نمی‌گذاشت. اما حالا که پیشنهاد ازدواجش را قبول کرده بودم، یک حس عجیب داشتم. نه خوشحالی کامل... نه پشیمانی کامل. فقط سردرگمی. رضا پرسید: ـ واقعاً می‌خوای با من ازدواج کنی؟ نگاهش کردم. ـ آره. ـ به خاطر اون پیام‌ها؟ سکوت کردم. ـ یا به خاطر محمدطاها؟ چشم‌هایم پر از اشک شد. رضا آهسته گفت: ـ هانیه، جواب واقعی رو به خودت بده. ـ نمی‌دونم... ـ پس عجله نکن. نگاهش کردم. ـ ولی گفتم قبول می‌کنم. ـ قبول کردن پیشنهاد با تصمیم نهایی برای ازدواج فرق داره. لبخند کوچکی زد. ـ من منتظرت می‌مونم تا مطمئن بشی. همان لحظه گوشی رضا زنگ خورد. ـ بله؟ چند لحظه گوش داد. بعد چهره‌اش تغییر کرد. ـ مطمئنی؟ تماس را قطع کرد. به من نگاه کرد. ـ هانیه... ـ چی شده؟ آرام گفت: ـ اون ماشینی که دنبالت بود... مکث کرد. ـ پلاک جعلی داشته. قلبم فرو ریخت. و برای اولین بار فهمیدم آن پیام‌ها... فقط یک تهدید ساده نبودند. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۶ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وهفتم | ردّ کامران از زبان هانیه وقتی رضا گفت پلاک ماشین جعلی بوده، قلبم فرو ریخت. ـ یعنی چی؟ رضا جواب داد: ـ یعنی اون کسی که دنبالت بوده، از قبل برنامه داشته. گوشی‌ام را محکم در دست گرفتم. ـ فکر می‌کنی کامرانه؟ رضا چند ثانیه سکوت کرد. ـ نمی‌خوام بترسونمت، ولی با توجه به چیزهایی که از گذشته‌ات می‌دونم، احتمال داره. اسم کامران که آمد، تمام بدنم سرد شد. همان لحظه تصویرهایی پراکنده در ذهنم ظاهر شد. یک اتاق تاریک... صدای باران... صدای مردی که می‌گفت: ـ این بار دیگه کسی پیدات نمی‌کنه. دستم را روی سرم گذاشتم. ـ هانیه؟ ـ چیزی نیست... چشم‌هایم را بستم. ـ فقط یه تصویر دیدم. رضا با نگرانی گفت: ـ باید بریم یه جای امن. ـ نه. ـ چرا؟ ـ نمی‌خوام فرار کنم. نگاهش کردم. ـ من قبلاً هم از این آدم فرار کردم. این بار می‌خوام بدونم چرا دنبال منه. رضا سرش را تکان داد. ـ باشه. ولی اول باید به محمدطاها اطلاع بدیم. با شنیدن اسمش، قلبم دوباره لرزید. ـ نه. ـ چرا؟ ـ خودش گفت فراموشم کرده. ـ این موضوع دیگه ربطی به رابطه‌تون نداره. این امنیت توئه. سکوت کردم. حق با او بود. --- از زبان محمدطاها گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. ـ بله؟ صدای مردی را شنیدم: ـ موسوی، یه مورد درباره هانیه داریم. یک‌باره جدی شدم. ـ چی شده؟ ـ امروز یک ماشین مشکوک اطرافش دیده شده. پلاک هم جعلی بوده. از جایم بلند شدم. ـ الان کجاست؟ ـ با یکی از بستگانشه. ظاهراً مشکلی براش پیش نیومده. نفس راحتی کشیدم. اما فقط برای چند ثانیه. ـ پرونده رو دوباره باز کنید. ـ دستور مستقیم می‌خوای؟ ـ بله. گوشی را قطع کردم. امیر وارد اتاق شد. ـ چی شده؟ پرونده را برداشتم. ـ کامران برگشته. امیر با تعجب نگاهم کرد. ـ مطمئنی؟ ـ هنوز نه. پرونده را بستم. ـ ولی اگر برگشته باشه، هدف اولش هانیه‌ست. امیر آرام گفت: ـ و تو دوباره وارد این پرونده می‌شی؟ به او نگاه کردم. ـ این بار نه به خاطر گذشته. مکث کردم. ـ به خاطر وظیفه. اما خودم می‌دانستم اگر کوچک‌ترین خطری هانیه را تهدید کند... تمام آن سه ماه فراموش کردن دوباره فرو می‌ریزد. --- از زبان هانیه شب، وقتی به خانه رسیدم، دوباره همان شماره ناشناس پیام داد. این بار فقط یک عکس فرستاده بود. عکس من و رضا... همان لحظه‌ای که کنار خیابان ایستاده بودیم. خون در رگ‌هایم خشک شد. زیر عکس نوشته بود: «ازدواجت مبارک... اگر به روز ازدواج برسی.» گوشی از دستم افتاد. رضا عکس را دید. ـ هانیه... نگاهش کردم. این بار دیگر هیچ شکی نداشتم. کامران برگشته بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۷ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌وهشتم | تهدید از زبان هانیه چند ثانیه فقط به عکس خیره ماندم. عکس من و رضا بود؛ همان عکسی که چند دقیقه قبل گرفته شده بود. یعنی کسی ما را زیر نظر داشت. رضا گوشی را از دستم گرفت. ـ این شماره رو ذخیره نکن. پاکش هم نکن. ـ چرا؟ ـ چون می‌تونه سرنخ باشه. بعد سریع با یکی از آشناهایش تماس گرفت و موضوع را توضیح داد. من روی مبل نشسته بودم و دست‌هایم می‌لرزید. زهرا وارد خانه شد. ـ هانیه؟ چی شده؟ رضا گوشی را به طرفش گرفت. زهرا عکس را دید و رنگش پرید. ـ این... ـ آره، همونه. زهرا کنارم نشست. ـ باید به بابا بگیم. سرم را تکان دادم. ـ بگو. --- از زبان زهرا وقتی بابا عکس را دید، چهره‌اش جدی شد. ـ این عکس امروز گرفته شده؟ رضا گفت: ـ بله. بابا گوشی را روی میز گذاشت. ـ پس کامران فقط برگشته نیست؛ هانیه رو هم زیر نظر گرفته. هانیه آرام پرسید: ـ چرا من؟ بابا چند لحظه سکوت کرد. ـ هنوز نمی‌دونیم. ـ ولی من چیزی از گذشته یادم نمیاد... زهرا به او نگاه کرد. ـ شاید دقیقاً به خاطر همون چیزهایی باشه که هنوز یادت نیومده. هانیه چیزی نگفت. اما همان لحظه یک فکر در ذهنم آمد. دفتر. دفتر خاطرات هانیه. شاید چیزی در آن نوشته شده بود که ما هنوز متوجهش نشده بودیم. --- از زبان محمدطاها پرونده روی میز بود. امیر گفت: ـ یه سرنخ پیدا کردیم. ـ چی؟ ـ یکی از دوربین‌های خیابون، ماشین رو ثبت کرده. تصویر را جلویم گذاشت. به عکس نگاه کردم. همان ماشین مشکی. ـ پلاک؟ ـ جعلی. ـ راننده؟ ـ چهره واضح نیست. چند لحظه سکوت کردم. امیر گفت: ـ یه چیز دیگه هم هست. نگاهش کردم. ـ چی؟ ـ ماشین حدود یک ساعت قبل از تهدید، نزدیک خونه هانیه دیده شده. دستم را روی پرونده گذاشتم. این دیگر یک تهدید ساده نبود. کامران داشت نزدیک‌تر می‌شد. امیر پرسید: ـ موسوی، اگر هانیه قراره با رضا ازدواج کنه، ممکنه روز مراسم هدف قرار بگیره. نگاهم کردم. ـ پس باید از همین الان مراقبت شروع بشه. ـ حتی اگر خودش ندونه؟ ـ مخصوصاً اگر خودش ندونه. --- از زبان هانیه آن شب خوابم نمی‌برد. دفترم کنار تختم بود. بازش کردم. چند صفحه را ورق زدم. ناگهان چشمم به جمله‌ای افتاد که قبلاً ندیده بودم: «اگر اتفاقی برای من افتاد، دنبال کلید قرمز بگرد.» خشکم زد. ـ کلید قرمز؟ چند بار جمله را خواندم. چیزی یادم نمی‌آمد. اما مطمئن بودم این جمله مهم است. دفتر را بستم. و همان لحظه صدای زنگ در آمد. همه ساکت شدند. صدای بابا از پایین آمد: ـ کسی منتظر بودیم؟ زهرا گفت: ـ نه. به پنجره نزدیک شدم. حیاط را نگاه کردم. در تاریکی، چیزی روی زمین افتاده بود. یک پاکت سفید. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود: «هانیه، کلید رو پیدا کردی؟» قلبم ایستاد. چون هیچ‌کس جز من... جمله دفتر را نخوانده بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۸ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و چهل‌ونهم | کلید قرمز از زبان هانیه به پاکت سفید خیره مانده بودم. دست‌هایم یخ کرده بود. ـ زهرا... زهرا کنارم آمد. ـ چی شده؟ پاکت را نشانش دادم. همین که نوشته روی آن را دید، رنگش پرید. ـ این دیگه شوخی نیست. بابا از پایین صدایمان زد: ـ هیچ‌کس به اون پاکت دست نزنه! چند دقیقه بعد، همه در حیاط جمع شده بودیم. بابا با احتیاط پاکت را برداشت. داخلش فقط یک تکه کاغذ بود. روی کاغذ نوشته شده بود: «کلید قرمز هنوز پیش توئه.» هانیه با تعجب گفت: ـ من اصلاً نمی‌دونم کلید قرمز چیه! زهرا به دفتر نگاه کرد. ـ شاید یه چیزی باشه که قبل از تصادف می‌دونستی. سارا که تازه رسیده بود، با نگرانی گفت: ـ خب... پس باید پیداش کنیم. هانیه به او نگاه کرد. ـ ولی از کجا؟ سارا لبخند کوچکی زد. ـ از همون جایی که همیشه رازها شروع می‌شن. ـ کجا؟ ـ اتاق خودت. --- از زبان هانیه به اتاقم برگشتم. تمام کشوها را گشتم. کتاب‌ها... کمد... کیف قدیمی... هیچ چیز نبود. تا اینکه چشمم به یک جعبه کوچک افتاد که ته کمد بود. جعبه را بیرون آوردم. داخلش چند وسیله قدیمی بود. یک عکس. یک خودکار. و یک کلید کوچک... قرمز. نفس در سینه‌ام حبس شد. ـ پیداش کردم... زهرا جلو آمد. ـ هانیه، مطمئنی؟ کلید را در دست گرفتم. همان لحظه سرم درد گرفت. یک تصویر کوتاه در ذهنم ظاهر شد. من در یک اتاق تاریک بودم. محمدطاها روبه‌رویم ایستاده بود. کلید را به من می‌داد. ـ اینو هیچ‌وقت گم نکن. در خواب پرسیدم: ـ این کلید برای چیه؟ محمدطاها جواب داد: ـ اگر یه روز من نبودم... تصویر ناگهان قطع شد. چشم‌هایم را باز کردم. ـ محمدطاها... سارا پرسید: ـ چی دیدی؟ به کلید نگاه کردم. ـ فکر کنم محمدطاها اینو به من داده بود. زهرا با تعجب گفت: ـ پس چرا کامران دنبالشه؟ جوابی نداشتم. اما یک چیز را فهمیده بودم: این کلید فقط یک کلید معمولی نبود. --- از زبان محمدطاها امیر با عجله وارد اتاق شد. ـ موسوی! سرم را بلند کردم. ـ چی شده؟ ـ یه خبر از هانیه داریم. ـ بگو. ـ یه کلید قرمز پیدا کرده. خشکم زد. ـ چی؟ امیر پرونده را روی میز گذاشت. ـ ظاهراً کامران دنبال همون کلیده. چند ثانیه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: ـ پس بالاخره پیداش کرد... امیر با تعجب نگاهم کرد. ـ تو ازش خبر داشتی؟ نگاهم روی پرونده ماند. ـ آره. ـ چرا چیزی نگفتی؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ چون قرار نبود هانیه هیچ‌وقت بفهمه این کلید چیه. امیر پرسید: ـ و حالا؟ بلند شدم. ـ حالا دیگه دیر شده. ـ برای چی؟ نگاهم را به او دوختم. ـ کامران می‌دونه کلید دست هانیه‌ست. و همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. صدای کامران از آن طرف خط آمد: ـ موسوی... سکوت کردم. ـ این بار دیگه نمی‌تونی نجاتش بدی. تماس قطع شد. من به امیر نگاه کردم. ـ عملیات شروع شد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۴۹ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهم | حقیقت کلید از زبان محمدطاها بعد از تماس کامران، چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. امیر پرسید: ـ کلید قرمز چیه؟ نگاهم روی پرونده ماند. ـ یه مدرک. ـ چه مدرکی؟ ـ اطلاعاتی که می‌تونه شبکه کامران رو کامل افشا کنه. امیر با تعجب گفت: ـ پس چرا هانیه نگهش داشته؟ ـ چون قبل از تصادف، خودش بخشی از پرونده رو دیده بود. ـ و حافظه‌اش؟ ـ پاک شده بود... اما احتمالاً ناخودآگاه کلید رو جایی نگه داشته. امیر آهی کشید. ـ پس کامران برای همینه که دنبالش افتاده. سرم را تکان دادم. ـ و حالا که فهمیده کلید دست هانیه‌ست، دیگه منتظر نمی‌مونه. --- از زبان هانیه کلید را در دستم گرفته بودم. هنوز نمی‌فهمیدم چرا دیدن آن، این‌قدر خاطرات پراکنده در ذهنم ایجاد می‌کرد. سارا گفت: ـ هانیه، بهتره بدیش به پلیس. ـ نه. همه نگاهم کردند. ـ اول باید بفهمم این کلید دقیقاً برای چیه. زهرا گفت: ـ ولی ممکنه خطرناک باشه. ـ می‌دونم. کلید را داخل جیبم گذاشتم. ـ اما نمی‌خوام دوباره چیزی رو از من پنهان کنید. بابا آرام گفت: ـ هانیه، این بار باید به محمدطاها اعتماد کنیم. با شنیدن اسمش قلبم لرزید. ـ محمدطاها؟ ـ اون بیشتر از همه درباره این پرونده می‌دونه. گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. این بار پیام آمد: «اگر می‌خواهی بفهمی کلید برای چیست، امشب ساعت ده، به آدرس زیر بیا.» پایین پیام یک آدرس نوشته شده بود. سارا با دیدن پیام گفت: ـ اصلاً نرو! ـ شاید بتونم بفهمم چه خبره. زهرا محکم گفت: ـ هانیه، این دقیقاً همون چیزیه که کامران می‌خواد. چند لحظه سکوت کردم. بعد گوشی را کنار گذاشتم. ـ حق با توئه. اما در همان لحظه... صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد. همه از جا پریدیم. بابا فریاد زد: ـ هیچ‌کس تکون نخوره! صدای قدم‌هایی از حیاط شنیده شد. سارا دستم را گرفت. ـ هانیه... آرام گفتم: ـ کلید... دستم را داخل جیبم بردم. اما جیبم خالی بود. خشکم زد. ـ نیست! زهرا با وحشت گفت: ـ چی نیست؟ ـ کلید! همان لحظه صدایی از پشت پنجره آمد: ـ دنبال این می‌گردی؟ سرم را برگرداندم. مردی آن طرف پنجره ایستاده بود. کلید قرمز بین انگشت‌هایش بود. لبخند زد. ـ ممنون که خودت پیداش کردی. و قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان بدهد... چراغ‌های خانه خاموش شدند. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۰ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌ویکم | خاموشی از زبان هانیه همه‌جا تاریک شد. صدای سارا را شنیدم: ـ هانیه! کنار من بمون! دستم را گرفت. ـ اینجام. صدای قدم‌هایی از سمت راهرو آمد. بابا فریاد زد: ـ همه داخل اتاق‌ها بمونن! صدای باز شدن در حیاط آمد. بعد چند ثانیه... همه‌چیز ساکت شد. چراغ‌ها دوباره روشن شدند. اما مردی که پشت پنجره بود، دیگر آنجا نبود. من به سمت پنجره دویدم. حیاط خالی بود. فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود. زهرا آن را برداشت. روی کاغذ نوشته شده بود: «کلید رو پس گرفتم. حالا نوبت توئه.» دستم یخ کرد. ـ منظورش چیه؟ بابا جواب نداد. سارا آرام گفت: ـ هانیه... ـ چی؟ ـ فکر کنم منظورش اینه که تو هدف بعدی هستی. --- از زبان محمدطاها همین که گزارش را شنیدم، از جا بلند شدم. ـ کلید دزدیده شده؟ امیر گفت: ـ بله. ـ هانیه سالمه؟ ـ فعلاً بله. نفس راحتی کشیدم. اما فقط برای یک لحظه. گزارش را دوباره خواندم. ـ کامران وارد خانه شده؟ ـ احتمالاً نه. یکی از افرادش بوده. ـ پس کامران هنوز خودش رو نشون نداده. امیر گفت: ـ یعنی چی؟ نگاهم را بالا آوردم. ـ یعنی این فقط مرحله اولشه. گوشی‌ام را برداشتم. این بار بدون فکر شماره هانیه را گرفتم. چند بوق خورد. جواب داد. ـ الو؟ صدایش لرزان بود. ـ هانیه؟ ـ محمدطاها؟ چند ثانیه سکوت کردیم. بعد آرام گفتم: ـ خوبی؟ ـ آره. ـ مطمئنی؟ ـ نه... صدایش شکست. ـ راستش می‌ترسم. دلم می‌خواست همان لحظه پیشش باشم. اما فقط گفتم: ـ گوش کن. هر اتفاقی افتاد، تنها جایی نرو. ـ چرا؟ ـ چون کامران دوباره برگشته. سکوت کرد. ـ تو از کجا می‌دونی؟ ـ چون کلید رو دزدیده. صدایش پایین آمد. ـ پس تو همه‌چیز رو می‌دونی؟ مکث کردم. ـ نه همه‌چیز. ـ پس چرا اون روز گفتی فراموشم کردی؟ چشم‌هایم را بستم. این سؤال را انتظار نداشتم. ـ هانیه... ـ جواب بده. صدایم آرام شد. ـ چون فکر می‌کردم اینطوری امنیتت بیشتره. چند ثانیه سکوت. ـ یعنی هنوز... حرفش نیمه‌تمام ماند. من جواب ندادم. فقط گفتم: ـ فعلاً فقط مراقب خودت باش. تماس قطع شد. امیر نگاهم کرد. ـ بالاخره فهمیدی نمی‌تونی فراموشش کنی؟ به پنجره خیره شدم. ـ من هیچ‌وقت فراموشش نکردم. --- از زبان هانیه بعد از تماس، به گوشی خیره ماندم. پس محمدطاها دروغ گفته بود. فراموشم نکرده بود. برای محافظت از من این حرف را زده بود. اشک از چشمم پایین آمد. اما قبل از اینکه بتوانم فکر کنم... گوشی دوباره لرزید. یک پیام جدید. از همان شماره ناشناس. «حالا که فهمیدی محمدطاها هنوز دوستت داره، آماده باش.» پیام بعدی بلافاصله آمد: «فردا همه‌چیز تغییر می‌کنه.» 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۱ ادامه دارد...
سلام به عزیزی من ۱۶ پارت تقدیمتون ۱ پارتم جبرانی اینک دیر پارت گذاشتم
592.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موافقین شماهم❤️✨ دوستان لطفاً لف ندید 😉🙏
🌙 پارت صد و پنجاه‌ودوم | فردا از زبان هانیه تمام شب نتوانستم بخوابم. پیام کامران مدام جلوی چشمم بود: «فردا همه‌چیز تغییر می‌کنه.» گوشی را کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم. اما چیزی که بیشتر از تهدید کامران ذهنم را درگیر کرده بود، حرف محمدطاها بود. پس واقعاً فراموشم نکرده بود... همان لحظه صدای زهرا از پشت در آمد: ـ هانیه؟ بیداری؟ ـ آره. در باز شد. زهرا وارد اتاق شد و کنارم نشست. ـ هنوز به حرف‌های محمدطاها فکر می‌کنی؟ لبخند تلخی زدم. ـ آره. ـ می‌خوای برگردی پیشش؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ نمی‌دونم. ـ چرا؟ ـ چون هنوز ازش ناراحتم. زهرا آرام گفت: ـ ناراحتی با دوست نداشتن فرق داره. به او نگاه کردم. ـ می‌ترسم دوباره از دستش بدم. زهرا دستم را گرفت. ـ این بار حداقل حقیقت رو می‌دونی. --- از زبان محمدطاها صبح زود، جلسه شروع شد. امیر نقشه را روی میز باز کرد. ـ آخرین رد کامران اینجاست. انگشتش را روی نقطه‌ای گذاشت. ـ احتمال می‌دیم امشب حرکت کنه. گفتم: ـ پس باید قبل از اون پیداش کنیم. امیر نگاه جدی‌ای به من انداخت. ـ و هانیه؟ ـ تحت مراقبته. ـ خودش خبر داره؟ ـ نه. امیر ابرو بالا انداخت. ـ هنوز می‌خوای از دور مراقبش باشی؟ ـ تا وقتی خطر برطرف بشه، بله. امیر لبخند کوتاهی زد. ـ تو واقعاً عجیبی، موسوی. ـ چرا؟ ـ می‌گی فراموشش کردی، ولی اولین اسمی که تو هر گزارش می‌پرسی، اسم هانیه‌ست. جوابی ندادم. --- از زبان هانیه ظهر، سارا آمد دنبالم. ـ خانم دکتر! خندیدم. ـ هنوز دکتر نشدم. ـ مهم نیست. من از الان صدات می‌کنم خانم دکتر. بعد جدی شد. ـ هانیه، امروز تنها بیرون نرو. ـ چرا؟ ـ مریم بهم گفت یه چیزایی درباره کامران فهمیدن. ـ مریم؟ ـ آره. چند لحظه بعد، گوشی‌ام زنگ خورد. مریم بود. ـ سلام هانیه. ـ سلام. ـ یه چیزی می‌خوام بهت بگم. ـ چی؟ ـ محمدطاها قراره امشب برای یک عملیات بره. قلبم فرو ریخت. ـ کجا؟ ـ نمی‌دونم. ـ خطرناکه؟ مریم سکوت کرد. همین سکوت جوابم بود. آرام گفتم: ـ مواظبش باش. ـ هانیه... ـ چی؟ ـ خودت هم مواظب خودت باش. تماس قطع شد. به سارا نگاه کردم. ـ باید یه چیزی رو بهت بگم. ـ چی؟ ـ فکر کنم هنوز محمدطاها رو دوست دارم. سارا لبخند زد. ـ فکر کنم همه‌مون فهمیده بودیم! خندیدم. اما خنده‌ام زیاد طول نکشید. چون همان لحظه... صدای ترمز شدیدی از خیابان آمد. به سمت پنجره برگشتم. یک ماشین مشکی جلوی خانه توقف کرده بود. سارا آرام گفت: ـ هانیه... دستم را گرفت. ـ فکر کنم «فردا» زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم رسید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۲ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌وسوم | شروع تعقیب از زبان هانیه ماشین مشکی چند ثانیه جلوی خانه ماند. نه کسی پیاده شد، نه حرکتی کرد. سارا پرده را کنار زد. ـ پلاکش رو نمی‌بینم. ـ نزدیک پنجره نرو. ـ باشه. همان لحظه ماشین حرکت کرد و از جلوی خانه دور شد. نفس حبس‌شده‌ام را بیرون دادم. سارا گفت: ـ شاید فقط یه ماشین معمولی بوده. سرم را تکان دادم. ـ بعد از این همه اتفاق، دیگه به «شاید» اعتماد ندارم. گوشی‌ام را برداشتم. شماره محمدطاها را باز کردم. چند ثانیه به اسمش خیره شدم. بعد تماس گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. باز هم بی‌جواب ماند. نگران شدم. ـ چرا جواب نمی‌ده؟ سارا گفت: ـ شاید توی جلسه‌ست. ـ یا مأموریت... همین فکر کافی بود تا قلبم تندتر بزند. --- از زبان محمدطاها داخل ماشین، همراه امیر به سمت محل عملیات می‌رفتیم. گوشی‌ام روی حالت بی‌صدا بود. امیر گفت: ـ موسوی، ماشین مشکوک پیدا شد. ـ کجا؟ ـ چند دقیقه قبل اطراف خونه هانیه دیده شده. فوراً گوشی‌ام را برداشتم. چند تماس از دست‌رفته از هانیه داشتم. قلبم فرو ریخت. ـ باید مسیر رو عوض کنیم. امیر گفت: ـ دستور عملیات چیز دیگه‌ایه. ـ می‌دونم. نگاهش کردم. ـ ولی اگر اون ماشین مربوط به کامران باشه، هانیه الان در خطره. امیر چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ باشه. اول امنیت هانیه. راننده مسیر را تغییر داد. --- از زبان هانیه صدای زنگ خانه آمد. سارا گفت: ـ من باز می‌کنم. ـ نه، صبر کن! اما سارا به سمت در رفت. از چشمی نگاه کرد. ـ کسی نیست. در را باز نکرد. چند ثانیه بعد، یک پاکت از زیر در وارد شد. هر دو به آن خیره شدیم. سارا آرام گفت: ـ این دیگه داره زیادی شبیه فیلم‌ها می‌شه! پاکت را برداشتیم. داخلش یک عکس بود. عکس محمدطاها. پشت عکس نوشته شده بود: «می‌دونی چرا سه ماه رفت؟» دستم لرزید. پشت عکس را برگرداندم. جمله دیگری نوشته شده بود: «چون پدرت از حقیقتی خبر داشت که محمدطاها نباید می‌فهمید.» به زهرا زنگ زدم. ـ الو؟ صدایم لرزید. ـ زهرا، باید یه چیزی ازت بپرسم. ـ چی شده؟ ـ بابا درباره محمدطاها چیزی ازت پنهان کرده؟ زهرا چند لحظه سکوت کرد. ـ هانیه... ـ جواب بده. ـ چرا این سؤال رو می‌پرسی؟ عکس را نگاه کردم. ـ چون یکی داره بهم می‌گه بین بابا و محمدطاها یه راز وجود داره. آن طرف خط سکوت شد. و بعد زهرا با صدایی آرام گفت: ـ هانیه... باید برگردی خونه. همین الان. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌وچهارم | راز پدر از زبان هانیه صدای زهرا از پشت تلفن عجیب بود. ـ هانیه، گفتم برگرد خونه. ـ چرا؟ ـ تلفنی نمی‌تونم توضیح بدم. ـ زهرا، تو چیزی می‌دونی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ فقط برگرد. تماس قطع شد. به سارا نگاه کردم. ـ باید بریم. سارا کیفش را برداشت. ـ باشه، ولی با ماشین من. --- وقتی به خانه رسیدیم، زهرا کنار پدرم ایستاده بود. همین که وارد شدم، مستقیم به پدرم نگاه کردم. ـ بابا... سرش را بلند کرد. ـ جانم؟ عکس محمدطاها را روی میز گذاشتم. ـ اینو امروز برام فرستادن. پدرم چند لحظه به عکس نگاه کرد. بعد آهسته گفت: ـ از کجا آوردیش؟ ـ پس می‌شناسیش؟ جواب نداد. صدایم بالا رفت: ـ بابا، ازت پرسیدم می‌شناسیش؟ پدرم نفس عمیقی کشید. ـ هانیه، بعضی چیزها رو بهتره ندونی. ـ همین جمله رو همیشه بهم گفتید! اشکم جمع شد. ـ من تصادف کردم، فراموشی گرفتم، دفترم رو ازم پنهان کردید... حالا هم یه نفر داره تهدیدم می‌کنه و شما باز می‌گید چیزی ندون! زهرا دستم را گرفت. ـ هانیه... دستم را کنار کشیدم. ـ نه زهرا. این بار می‌خوام حقیقت رو بدونم. پدرم بالاخره گفت: ـ محمدطاها قبل از مأموریت، درباره یک پرونده قدیمی تحقیق می‌کرد. ـ چه پرونده‌ای؟ ـ پرونده‌ای مربوط به کامران. ـ خب؟ پدرم مکث کرد. ـ در اون پرونده، اسم یکی از آدم‌های نزدیک به خانواده ما هم آمده بود. قلبم فرو ریخت. ـ کی؟ پدرم نگاهش را پایین انداخت. ـ هنوز مطمئن نیستیم. صدای سارا از پشت سرم آمد: ـ یعنی ممکنه یکی از آدم‌های نزدیک هانیه با کامران همکاری کرده باشه؟ پدرم چیزی نگفت. همان سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندم کرد. --- از زبان محمدطاها ماشین جلوی خانه هانیه توقف کرد. پیاده شدم. امیر گفت: ـ یادت باشه، اینجا فقط برای بررسی امنیتی اومدیم. ـ می‌دونم. در باز شد. هانیه جلوی در ایستاده بود. همین که چشممان به هم افتاد، چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدیم. بعد آرام گفت: ـ محمدطاها... ـ خوبی؟ سرش را تکان داد. ـ آره. نگاهش روی صورتم ماند. ـ چرا برگشتی؟ جواب دادم: ـ چون تهدیدت کردن. ـ فقط به خاطر مأموریت؟ مکث کردم. نگاهش کردم. ـ هانیه... اما قبل از اینکه ادامه بدهم، صدای شکستن شیشه از داخل خانه آمد. همه برگشتیم. امیر فوراً گفت: ـ داخل! و من بدون فکر به سمت هانیه رفتم. دستش را گرفتم و او را پشت سر خودم قرار دادم. صدایم آرام بود: ـ این بار... نگاهم به داخل خانه بود. ـ نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۴ ادامه دارد...