🌙 پارت صد و چهلونهم | کلید قرمز
از زبان هانیه
به پاکت سفید خیره مانده بودم.
دستهایم یخ کرده بود.
ـ زهرا...
زهرا کنارم آمد.
ـ چی شده؟
پاکت را نشانش دادم.
همین که نوشته روی آن را دید، رنگش پرید.
ـ این دیگه شوخی نیست.
بابا از پایین صدایمان زد:
ـ هیچکس به اون پاکت دست نزنه!
چند دقیقه بعد، همه در حیاط جمع شده بودیم.
بابا با احتیاط پاکت را برداشت.
داخلش فقط یک تکه کاغذ بود.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«کلید قرمز هنوز پیش توئه.»
هانیه با تعجب گفت:
ـ من اصلاً نمیدونم کلید قرمز چیه!
زهرا به دفتر نگاه کرد.
ـ شاید یه چیزی باشه که قبل از تصادف میدونستی.
سارا که تازه رسیده بود، با نگرانی گفت:
ـ خب... پس باید پیداش کنیم.
هانیه به او نگاه کرد.
ـ ولی از کجا؟
سارا لبخند کوچکی زد.
ـ از همون جایی که همیشه رازها شروع میشن.
ـ کجا؟
ـ اتاق خودت.
---
از زبان هانیه
به اتاقم برگشتم.
تمام کشوها را گشتم.
کتابها...
کمد...
کیف قدیمی...
هیچ چیز نبود.
تا اینکه چشمم به یک جعبه کوچک افتاد که ته کمد بود.
جعبه را بیرون آوردم.
داخلش چند وسیله قدیمی بود.
یک عکس.
یک خودکار.
و یک کلید کوچک...
قرمز.
نفس در سینهام حبس شد.
ـ پیداش کردم...
زهرا جلو آمد.
ـ هانیه، مطمئنی؟
کلید را در دست گرفتم.
همان لحظه سرم درد گرفت.
یک تصویر کوتاه در ذهنم ظاهر شد.
من در یک اتاق تاریک بودم.
محمدطاها روبهرویم ایستاده بود.
کلید را به من میداد.
ـ اینو هیچوقت گم نکن.
در خواب پرسیدم:
ـ این کلید برای چیه؟
محمدطاها جواب داد:
ـ اگر یه روز من نبودم...
تصویر ناگهان قطع شد.
چشمهایم را باز کردم.
ـ محمدطاها...
سارا پرسید:
ـ چی دیدی؟
به کلید نگاه کردم.
ـ فکر کنم محمدطاها اینو به من داده بود.
زهرا با تعجب گفت:
ـ پس چرا کامران دنبالشه؟
جوابی نداشتم.
اما یک چیز را فهمیده بودم:
این کلید فقط یک کلید معمولی نبود.
---
از زبان محمدطاها
امیر با عجله وارد اتاق شد.
ـ موسوی!
سرم را بلند کردم.
ـ چی شده؟
ـ یه خبر از هانیه داریم.
ـ بگو.
ـ یه کلید قرمز پیدا کرده.
خشکم زد.
ـ چی؟
امیر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ ظاهراً کامران دنبال همون کلیده.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ پس بالاخره پیداش کرد...
امیر با تعجب نگاهم کرد.
ـ تو ازش خبر داشتی؟
نگاهم روی پرونده ماند.
ـ آره.
ـ چرا چیزی نگفتی؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ چون قرار نبود هانیه هیچوقت بفهمه این کلید چیه.
امیر پرسید:
ـ و حالا؟
بلند شدم.
ـ حالا دیگه دیر شده.
ـ برای چی؟
نگاهم را به او دوختم.
ـ کامران میدونه کلید دست هانیهست.
و همان لحظه گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
صدای کامران از آن طرف خط آمد:
ـ موسوی...
سکوت کردم.
ـ این بار دیگه نمیتونی نجاتش بدی.
تماس قطع شد.
من به امیر نگاه کردم.
ـ عملیات شروع شد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۴۹
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهم | حقیقت کلید
از زبان محمدطاها
بعد از تماس کامران، چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
امیر پرسید:
ـ کلید قرمز چیه؟
نگاهم روی پرونده ماند.
ـ یه مدرک.
ـ چه مدرکی؟
ـ اطلاعاتی که میتونه شبکه کامران رو کامل افشا کنه.
امیر با تعجب گفت:
ـ پس چرا هانیه نگهش داشته؟
ـ چون قبل از تصادف، خودش بخشی از پرونده رو دیده بود.
ـ و حافظهاش؟
ـ پاک شده بود... اما احتمالاً ناخودآگاه کلید رو جایی نگه داشته.
امیر آهی کشید.
ـ پس کامران برای همینه که دنبالش افتاده.
سرم را تکان دادم.
ـ و حالا که فهمیده کلید دست هانیهست، دیگه منتظر نمیمونه.
---
از زبان هانیه
کلید را در دستم گرفته بودم.
هنوز نمیفهمیدم چرا دیدن آن، اینقدر خاطرات پراکنده در ذهنم ایجاد میکرد.
سارا گفت:
ـ هانیه، بهتره بدیش به پلیس.
ـ نه.
همه نگاهم کردند.
ـ اول باید بفهمم این کلید دقیقاً برای چیه.
زهرا گفت:
ـ ولی ممکنه خطرناک باشه.
ـ میدونم.
کلید را داخل جیبم گذاشتم.
ـ اما نمیخوام دوباره چیزی رو از من پنهان کنید.
بابا آرام گفت:
ـ هانیه، این بار باید به محمدطاها اعتماد کنیم.
با شنیدن اسمش قلبم لرزید.
ـ محمدطاها؟
ـ اون بیشتر از همه درباره این پرونده میدونه.
گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب ندادم.
دوباره زنگ خورد.
این بار پیام آمد:
«اگر میخواهی بفهمی کلید برای چیست، امشب ساعت ده، به آدرس زیر بیا.»
پایین پیام یک آدرس نوشته شده بود.
سارا با دیدن پیام گفت:
ـ اصلاً نرو!
ـ شاید بتونم بفهمم چه خبره.
زهرا محکم گفت:
ـ هانیه، این دقیقاً همون چیزیه که کامران میخواد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گوشی را کنار گذاشتم.
ـ حق با توئه.
اما در همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد.
همه از جا پریدیم.
بابا فریاد زد:
ـ هیچکس تکون نخوره!
صدای قدمهایی از حیاط شنیده شد.
سارا دستم را گرفت.
ـ هانیه...
آرام گفتم:
ـ کلید...
دستم را داخل جیبم بردم.
اما جیبم خالی بود.
خشکم زد.
ـ نیست!
زهرا با وحشت گفت:
ـ چی نیست؟
ـ کلید!
همان لحظه صدایی از پشت پنجره آمد:
ـ دنبال این میگردی؟
سرم را برگرداندم.
مردی آن طرف پنجره ایستاده بود.
کلید قرمز بین انگشتهایش بود.
لبخند زد.
ـ ممنون که خودت پیداش کردی.
و قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان بدهد...
چراغهای خانه خاموش شدند.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۰
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهویکم | خاموشی
از زبان هانیه
همهجا تاریک شد.
صدای سارا را شنیدم:
ـ هانیه! کنار من بمون!
دستم را گرفت.
ـ اینجام.
صدای قدمهایی از سمت راهرو آمد.
بابا فریاد زد:
ـ همه داخل اتاقها بمونن!
صدای باز شدن در حیاط آمد.
بعد چند ثانیه...
همهچیز ساکت شد.
چراغها دوباره روشن شدند.
اما مردی که پشت پنجره بود، دیگر آنجا نبود.
من به سمت پنجره دویدم.
حیاط خالی بود.
فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.
زهرا آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«کلید رو پس گرفتم. حالا نوبت توئه.»
دستم یخ کرد.
ـ منظورش چیه؟
بابا جواب نداد.
سارا آرام گفت:
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ فکر کنم منظورش اینه که تو هدف بعدی هستی.
---
از زبان محمدطاها
همین که گزارش را شنیدم، از جا بلند شدم.
ـ کلید دزدیده شده؟
امیر گفت:
ـ بله.
ـ هانیه سالمه؟
ـ فعلاً بله.
نفس راحتی کشیدم.
اما فقط برای یک لحظه.
گزارش را دوباره خواندم.
ـ کامران وارد خانه شده؟
ـ احتمالاً نه. یکی از افرادش بوده.
ـ پس کامران هنوز خودش رو نشون نداده.
امیر گفت:
ـ یعنی چی؟
نگاهم را بالا آوردم.
ـ یعنی این فقط مرحله اولشه.
گوشیام را برداشتم.
این بار بدون فکر شماره هانیه را گرفتم.
چند بوق خورد.
جواب داد.
ـ الو؟
صدایش لرزان بود.
ـ هانیه؟
ـ محمدطاها؟
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آرام گفتم:
ـ خوبی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ نه...
صدایش شکست.
ـ راستش میترسم.
دلم میخواست همان لحظه پیشش باشم.
اما فقط گفتم:
ـ گوش کن. هر اتفاقی افتاد، تنها جایی نرو.
ـ چرا؟
ـ چون کامران دوباره برگشته.
سکوت کرد.
ـ تو از کجا میدونی؟
ـ چون کلید رو دزدیده.
صدایش پایین آمد.
ـ پس تو همهچیز رو میدونی؟
مکث کردم.
ـ نه همهچیز.
ـ پس چرا اون روز گفتی فراموشم کردی؟
چشمهایم را بستم.
این سؤال را انتظار نداشتم.
ـ هانیه...
ـ جواب بده.
صدایم آرام شد.
ـ چون فکر میکردم اینطوری امنیتت بیشتره.
چند ثانیه سکوت.
ـ یعنی هنوز...
حرفش نیمهتمام ماند.
من جواب ندادم.
فقط گفتم:
ـ فعلاً فقط مراقب خودت باش.
تماس قطع شد.
امیر نگاهم کرد.
ـ بالاخره فهمیدی نمیتونی فراموشش کنی؟
به پنجره خیره شدم.
ـ من هیچوقت فراموشش نکردم.
---
از زبان هانیه
بعد از تماس، به گوشی خیره ماندم.
پس محمدطاها دروغ گفته بود.
فراموشم نکرده بود.
برای محافظت از من این حرف را زده بود.
اشک از چشمم پایین آمد.
اما قبل از اینکه بتوانم فکر کنم...
گوشی دوباره لرزید.
یک پیام جدید.
از همان شماره ناشناس.
«حالا که فهمیدی محمدطاها هنوز دوستت داره، آماده باش.»
پیام بعدی بلافاصله آمد:
«فردا همهچیز تغییر میکنه.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۱
ادامه دارد...
592.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موافقین شماهم❤️✨
دوستان لطفاً لف ندید 😉🙏
🌙 پارت صد و پنجاهودوم | فردا
از زبان هانیه
تمام شب نتوانستم بخوابم.
پیام کامران مدام جلوی چشمم بود:
«فردا همهچیز تغییر میکنه.»
گوشی را کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم.
اما چیزی که بیشتر از تهدید کامران ذهنم را درگیر کرده بود، حرف محمدطاها بود.
پس واقعاً فراموشم نکرده بود...
همان لحظه صدای زهرا از پشت در آمد:
ـ هانیه؟ بیداری؟
ـ آره.
در باز شد.
زهرا وارد اتاق شد و کنارم نشست.
ـ هنوز به حرفهای محمدطاها فکر میکنی؟
لبخند تلخی زدم.
ـ آره.
ـ میخوای برگردی پیشش؟
چند لحظه سکوت کردم.
ـ نمیدونم.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز ازش ناراحتم.
زهرا آرام گفت:
ـ ناراحتی با دوست نداشتن فرق داره.
به او نگاه کردم.
ـ میترسم دوباره از دستش بدم.
زهرا دستم را گرفت.
ـ این بار حداقل حقیقت رو میدونی.
---
از زبان محمدطاها
صبح زود، جلسه شروع شد.
امیر نقشه را روی میز باز کرد.
ـ آخرین رد کامران اینجاست.
انگشتش را روی نقطهای گذاشت.
ـ احتمال میدیم امشب حرکت کنه.
گفتم:
ـ پس باید قبل از اون پیداش کنیم.
امیر نگاه جدیای به من انداخت.
ـ و هانیه؟
ـ تحت مراقبته.
ـ خودش خبر داره؟
ـ نه.
امیر ابرو بالا انداخت.
ـ هنوز میخوای از دور مراقبش باشی؟
ـ تا وقتی خطر برطرف بشه، بله.
امیر لبخند کوتاهی زد.
ـ تو واقعاً عجیبی، موسوی.
ـ چرا؟
ـ میگی فراموشش کردی، ولی اولین اسمی که تو هر گزارش میپرسی، اسم هانیهست.
جوابی ندادم.
---
از زبان هانیه
ظهر، سارا آمد دنبالم.
ـ خانم دکتر!
خندیدم.
ـ هنوز دکتر نشدم.
ـ مهم نیست. من از الان صدات میکنم خانم دکتر.
بعد جدی شد.
ـ هانیه، امروز تنها بیرون نرو.
ـ چرا؟
ـ مریم بهم گفت یه چیزایی درباره کامران فهمیدن.
ـ مریم؟
ـ آره.
چند لحظه بعد، گوشیام زنگ خورد.
مریم بود.
ـ سلام هانیه.
ـ سلام.
ـ یه چیزی میخوام بهت بگم.
ـ چی؟
ـ محمدطاها قراره امشب برای یک عملیات بره.
قلبم فرو ریخت.
ـ کجا؟
ـ نمیدونم.
ـ خطرناکه؟
مریم سکوت کرد.
همین سکوت جوابم بود.
آرام گفتم:
ـ مواظبش باش.
ـ هانیه...
ـ چی؟
ـ خودت هم مواظب خودت باش.
تماس قطع شد.
به سارا نگاه کردم.
ـ باید یه چیزی رو بهت بگم.
ـ چی؟
ـ فکر کنم هنوز محمدطاها رو دوست دارم.
سارا لبخند زد.
ـ فکر کنم همهمون فهمیده بودیم!
خندیدم.
اما خندهام زیاد طول نکشید.
چون همان لحظه...
صدای ترمز شدیدی از خیابان آمد.
به سمت پنجره برگشتم.
یک ماشین مشکی جلوی خانه توقف کرده بود.
سارا آرام گفت:
ـ هانیه...
دستم را گرفت.
ـ فکر کنم «فردا» زودتر از چیزی که فکر میکردیم رسید.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۲
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهوسوم | شروع تعقیب
از زبان هانیه
ماشین مشکی چند ثانیه جلوی خانه ماند.
نه کسی پیاده شد، نه حرکتی کرد.
سارا پرده را کنار زد.
ـ پلاکش رو نمیبینم.
ـ نزدیک پنجره نرو.
ـ باشه.
همان لحظه ماشین حرکت کرد و از جلوی خانه دور شد.
نفس حبسشدهام را بیرون دادم.
سارا گفت:
ـ شاید فقط یه ماشین معمولی بوده.
سرم را تکان دادم.
ـ بعد از این همه اتفاق، دیگه به «شاید» اعتماد ندارم.
گوشیام را برداشتم.
شماره محمدطاها را باز کردم.
چند ثانیه به اسمش خیره شدم.
بعد تماس گرفتم.
جواب نداد.
دوباره گرفتم.
باز هم بیجواب ماند.
نگران شدم.
ـ چرا جواب نمیده؟
سارا گفت:
ـ شاید توی جلسهست.
ـ یا مأموریت...
همین فکر کافی بود تا قلبم تندتر بزند.
---
از زبان محمدطاها
داخل ماشین، همراه امیر به سمت محل عملیات میرفتیم.
گوشیام روی حالت بیصدا بود.
امیر گفت:
ـ موسوی، ماشین مشکوک پیدا شد.
ـ کجا؟
ـ چند دقیقه قبل اطراف خونه هانیه دیده شده.
فوراً گوشیام را برداشتم.
چند تماس از دسترفته از هانیه داشتم.
قلبم فرو ریخت.
ـ باید مسیر رو عوض کنیم.
امیر گفت:
ـ دستور عملیات چیز دیگهایه.
ـ میدونم.
نگاهش کردم.
ـ ولی اگر اون ماشین مربوط به کامران باشه، هانیه الان در خطره.
امیر چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ باشه. اول امنیت هانیه.
راننده مسیر را تغییر داد.
---
از زبان هانیه
صدای زنگ خانه آمد.
سارا گفت:
ـ من باز میکنم.
ـ نه، صبر کن!
اما سارا به سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد.
ـ کسی نیست.
در را باز نکرد.
چند ثانیه بعد، یک پاکت از زیر در وارد شد.
هر دو به آن خیره شدیم.
سارا آرام گفت:
ـ این دیگه داره زیادی شبیه فیلمها میشه!
پاکت را برداشتیم.
داخلش یک عکس بود.
عکس محمدطاها.
پشت عکس نوشته شده بود:
«میدونی چرا سه ماه رفت؟»
دستم لرزید.
پشت عکس را برگرداندم.
جمله دیگری نوشته شده بود:
«چون پدرت از حقیقتی خبر داشت که محمدطاها نباید میفهمید.»
به زهرا زنگ زدم.
ـ الو؟
صدایم لرزید.
ـ زهرا، باید یه چیزی ازت بپرسم.
ـ چی شده؟
ـ بابا درباره محمدطاها چیزی ازت پنهان کرده؟
زهرا چند لحظه سکوت کرد.
ـ هانیه...
ـ جواب بده.
ـ چرا این سؤال رو میپرسی؟
عکس را نگاه کردم.
ـ چون یکی داره بهم میگه بین بابا و محمدطاها یه راز وجود داره.
آن طرف خط سکوت شد.
و بعد زهرا با صدایی آرام گفت:
ـ هانیه... باید برگردی خونه. همین الان.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۳
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهوچهارم | راز پدر
از زبان هانیه
صدای زهرا از پشت تلفن عجیب بود.
ـ هانیه، گفتم برگرد خونه.
ـ چرا؟
ـ تلفنی نمیتونم توضیح بدم.
ـ زهرا، تو چیزی میدونی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ فقط برگرد.
تماس قطع شد.
به سارا نگاه کردم.
ـ باید بریم.
سارا کیفش را برداشت.
ـ باشه، ولی با ماشین من.
---
وقتی به خانه رسیدیم، زهرا کنار پدرم ایستاده بود.
همین که وارد شدم، مستقیم به پدرم نگاه کردم.
ـ بابا...
سرش را بلند کرد.
ـ جانم؟
عکس محمدطاها را روی میز گذاشتم.
ـ اینو امروز برام فرستادن.
پدرم چند لحظه به عکس نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ از کجا آوردیش؟
ـ پس میشناسیش؟
جواب نداد.
صدایم بالا رفت:
ـ بابا، ازت پرسیدم میشناسیش؟
پدرم نفس عمیقی کشید.
ـ هانیه، بعضی چیزها رو بهتره ندونی.
ـ همین جمله رو همیشه بهم گفتید!
اشکم جمع شد.
ـ من تصادف کردم، فراموشی گرفتم، دفترم رو ازم پنهان کردید... حالا هم یه نفر داره تهدیدم میکنه و شما باز میگید چیزی ندون!
زهرا دستم را گرفت.
ـ هانیه...
دستم را کنار کشیدم.
ـ نه زهرا. این بار میخوام حقیقت رو بدونم.
پدرم بالاخره گفت:
ـ محمدطاها قبل از مأموریت، درباره یک پرونده قدیمی تحقیق میکرد.
ـ چه پروندهای؟
ـ پروندهای مربوط به کامران.
ـ خب؟
پدرم مکث کرد.
ـ در اون پرونده، اسم یکی از آدمهای نزدیک به خانواده ما هم آمده بود.
قلبم فرو ریخت.
ـ کی؟
پدرم نگاهش را پایین انداخت.
ـ هنوز مطمئن نیستیم.
صدای سارا از پشت سرم آمد:
ـ یعنی ممکنه یکی از آدمهای نزدیک هانیه با کامران همکاری کرده باشه؟
پدرم چیزی نگفت.
همان سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندم کرد.
---
از زبان محمدطاها
ماشین جلوی خانه هانیه توقف کرد.
پیاده شدم.
امیر گفت:
ـ یادت باشه، اینجا فقط برای بررسی امنیتی اومدیم.
ـ میدونم.
در باز شد.
هانیه جلوی در ایستاده بود.
همین که چشممان به هم افتاد، چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
بعد آرام گفت:
ـ محمدطاها...
ـ خوبی؟
سرش را تکان داد.
ـ آره.
نگاهش روی صورتم ماند.
ـ چرا برگشتی؟
جواب دادم:
ـ چون تهدیدت کردن.
ـ فقط به خاطر مأموریت؟
مکث کردم.
نگاهش کردم.
ـ هانیه...
اما قبل از اینکه ادامه بدهم، صدای شکستن شیشه از داخل خانه آمد.
همه برگشتیم.
امیر فوراً گفت:
ـ داخل!
و من بدون فکر به سمت هانیه رفتم.
دستش را گرفتم و او را پشت سر خودم قرار دادم.
صدایم آرام بود:
ـ این بار...
نگاهم به داخل خانه بود.
ـ نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۴
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهوپنجم | یک قدم تا حقیقت
از زبان هانیه
صدای شکستن شیشه هنوز در گوشم بود.
محمدطاها جلوی من ایستاده بود و امیر چند قدم آنطرفتر، اطراف خانه را بررسی میکرد.
ـ هانیه، برو داخل اتاق.
ـ ولی...
محمدطاها برگشت و نگاهم کرد.
ـ لطفاً.
همان لحن آرامش کافی بود تا حرفش را گوش کنم.
به همراه سارا و زهرا وارد خانه شدیم.
پدرم کنار پنجره ایستاده بود.
ـ کسی رو دیدید؟
امیر جواب داد:
ـ نه. ظاهراً فقط برای ترسوندن بوده.
ناگهان چیزی روی زمین دیدم.
یک تکه کاغذ.
خم شدم و برداشتمش.
روی آن نوشته شده بود:
«حقیقت رو از پدرت بپرس.»
نگاهم را به پدرم دوختم.
ـ بابا...
پدرم چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ وقتشه بخشی از حقیقت رو بدونی.
محمدطاها و امیر هم برگشتند.
پدرم ادامه داد:
ـ سالها قبل، من روی پروندهای کار میکردم که کامران هم یکی از افرادش بود.
محمدطاها با تعجب گفت:
ـ شما؟
ـ بله.
پدرم نفس عمیقی کشید.
ـ اما چیزی که کامران میخواد، فقط یک مدرک نیست.
هانیه پرسید:
ـ پس چی میخواد؟
پدرم به من نگاه کرد.
ـ چیزی که تو قبل از تصادفت دیدی.
خشکم زد.
ـ من؟
ـ بله.
محمدطاها جلو آمد.
ـ دقیقاً چی دیده؟
پدرم جواب داد:
ـ هانیه، تو قبل از تصادف به بخشی از پرونده دست پیدا کرده بودی. برای همین کامران میخواد بهت برسه.
ـ ولی من چیزی یادم نیست.
ـ شاید حافظهات کامل از بین نرفته.
دستم را روی شقیقهام گذاشتم.
ناگهان سرم درد گرفت.
یک تصویر...
یک اتاق تاریک.
یک میز.
یک پوشه قرمز.
و صدای مردی که میگفت:
ـ «هانیه نباید اینو ببینه.»
چشمهایم را باز کردم.
محمدطاها فوراً کنارم آمد.
ـ چی دیدی؟
با صدای لرزان گفتم:
ـ یک پوشه...
ـ چه رنگی؟
ـ قرمز.
محمدطاها و پدرم به هم نگاه کردند.
امیر آرام گفت:
ـ پس کلید برای همون پوشه بوده.
محمدطاها گفت:
ـ و کامران هنوز دنبالشه.
همان لحظه گوشی یکی از نیروها زنگ خورد.
چند ثانیه گوش داد.
بعد رو به محمدطاها گفت:
ـ موسوی، یه خبر داریم.
ـ چی؟
ـ کامران یه پیام جدید فرستاده.
محمدطاها گوشی را گرفت.
پیام فقط یک جمله داشت:
«پوشه رو پیدا کنید؛ وگرنه هانیه رو برای همیشه از دست میدید.»
سکوت سنگینی خانه را گرفت.
محمدطاها گوشی را پایین آورد.
این بار نگاهش کاملاً جدی بود.
ـ امشب پرونده رو تموم میکنیم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۵
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهوششم | پوشه قرمز
از زبان هانیه
کلمهی «پوشه» مدام در ذهنم تکرار میشد.
پوشه قرمز...
کلید قرمز...
کامران...
هرچه بیشتر فکر میکردم، سرم بیشتر درد میگرفت.
محمدطاها متوجه شد و گفت:
ـ هانیه، به خودت فشار نیار.
ـ ولی اگه چیزی یادم بیاد، شاید بتونیم پیداش کنیم.
ـ اول سلامت خودت.
سارا آهسته گفت:
ـ هانیه، محمدطاها درست میگه.
به سارا نگاه کردم.
ـ میترسم دوباره چیزی رو فراموش کنم.
محمدطاها چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ این بار اگر چیزی یادت اومد، تنهاش نمیمونی.
نگاهش کردم.
ـ قول؟
ـ قول.
---
از زبان محمدطاها
امیر نقشه را روی میز باز کرد.
ـ طبق اطلاعات پرونده، پوشه احتمالاً هنوز داخل یکی از ساختمانهای قدیمی نگهداری میشه.
پدر هانیه گفت:
ـ من اون ساختمان رو میشناسم.
ـ کجاست؟
آدرس را گفت.
امیر سریع یادداشت کرد.
ـ پس میریم همونجا.
نگاهم به هانیه افتاد.
ـ تو اینجا میمونی.
هانیه فوراً مخالفت کرد:
ـ نه.
ـ هانیه...
ـ اگه چیزی درباره اون پوشه یادم بیاد، باید خودم اونجا باشم.
ـ اونجا امن نیست.
ـ ولی این پرونده به گذشته من مربوطه.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
بالاخره گفتم:
ـ باشه.
امیر با تعجب نگاهم کرد.
ـ جدی؟
ـ اما فقط با تیم.
هانیه سر تکان داد.
ـ قبول.
---
از زبان هانیه
چند ساعت بعد، جلوی ساختمان قدیمی ایستاده بودیم.
ساختمان متروکه به نظر میرسید.
سارا کنارم بود.
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ من فقط یه سؤال دارم.
ـ چی؟
ـ چرا هر جا تو میری، یه پرونده جنایی هم همونجاست؟ 😂
با وجود اضطرابم خندیدم.
ـ نمیدونم!
محمدطاها برگشت و گفت:
ـ خیلی خب، شما دوتا فعلاً شوخی بسه.
سارا زیر لب گفت:
ـ چشم جناب مأمور اطلاعات!
محمدطاها اخم مصنوعی کرد.
ـ خانم لاریجانی...
سارا خندید.
ـ باشه، ساکت شدم!
وارد ساختمان شدیم.
راهرو تاریک بود.
چند قدم جلوتر، ناگهان ایستادم.
دستم را روی دیوار گذاشتم.
یک تصویر در ذهنم ظاهر شد.
من...
همینجا ایستاده بودم.
و کسی پشت سرم گفته بود:
ـ «کلید رو بده.»
چشمهایم را باز کردم.
ـ محمدطاها...
ـ چی شده؟
به انتهای راهرو اشاره کردم.
ـ اونجاست.
ـ چی؟
آرام گفتم:
ـ پوشه قرمز.
محمدطاها به امیر نگاه کرد.
همه به سمت اتاق انتهای راهرو حرکت کردند.
اما درست وقتی به در رسیدیم...
چراغی در انتهای ساختمان روشن شد.
و صدای کامران در فضای خالی پیچید:
ـ بالاخره رسیدید.
هانیه نفسش بند آمد.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ کامران!
صدای خندهاش آمد.
ـ خوش اومدی، موسوی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۶
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهوهفتم | روبهرو
از زبان محمدطاها
صدای کامران از انتهای راهرو میآمد.
ـ بالاخره خودت اومدی، موسوی.
دستم را بالا آوردم و به نیروها علامت دادم.
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
هانیه آرام گفت:
ـ محمدطاها...
ـ نترس. اینجا تنها نیستی.
امیر با دقت اطراف را بررسی کرد.
ـ صدایش از بلندگو میاد.
کامران خندید.
ـ هنوز هم مثل قبل باهوشی، صالحی.
امیر جواب داد:
ـ این بار راه فراری برات نمیمونه.
صدای کامران قطع شد.
چند ثانیه بعد، چراغهای راهرو روشن شدند.
درِ اتاق انتهایی باز بود.
روی میز داخل اتاق، یک پوشه قرمز قرار داشت.
هانیه با دیدنش یک قدم جلو رفت.
ـ همونه...
جلویش را گرفتم.
ـ صبر کن.
ـ چرا؟
ـ ممکنه تله باشه.
امیر جلو رفت و با بررسی اولیه گفت:
ـ چیزی نمیبینم.
پوشه را باز کرد.
چند برگ داخلش بود.
اما صفحه اول...
فقط یک عکس بود.
عکس پدر هانیه.
هانیه با تعجب گفت:
ـ بابا؟!
صفحه بعد را ورق زدیم.
عکس محمدطاها بود.
بعد عکس کامران.
و بعد...
عکس هانیه.
اما روی عکس هانیه یک تاریخ قدیمی نوشته شده بود.
هانیه با صدای لرزان گفت:
ـ این تاریخ...
پدرش آرام گفت:
ـ روزیه که اولین بار متوجه شدیم کامران هویت واقعی خودش رو پنهان کرده.
هانیه به او نگاه کرد.
ـ پس چرا هیچوقت بهم نگفتید؟
پدرش جواب داد:
ـ چون تو نباید وارد این ماجرا میشدی.
ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون ساختمان آمد.
همه به سمت پنجره برگشتیم.
امیر گفت:
ـ همه عقب!
هانیه دستم را گرفت.
ـ محمدطاها!
ـ اینجا بمون.
ـ نرو!
برای لحظهای نگاهم کرد.
صدایش آرام شد:
ـ برمیگردم.
بعد همراه امیر به سمت راهرو رفت.
---
از زبان هانیه
صدای قدمهایشان دور شد.
من، زهرا و سارا داخل اتاق ماندیم.
ناگهان صدای در آمد.
خشکم زد.
ـ کیه؟
جوابی نیامد.
دستگیره آرام پایین رفت.
سارا دستم را گرفت.
در باز شد.
اما کسی پشت آن نبود.
فقط یک گوشی روی زمین گذاشته شده بود.
صفحه گوشی روشن شد.
یک تماس تصویری.
نام تماسگیرنده:
کامران
سارا گفت:
ـ جواب نده.
اما تصویر خودش باز شد.
کامران روبهروی دوربین نشسته بود.
ـ سلام، هانیه.
با خشم گفتم:
ـ از ما چی میخوای؟
لبخند زد.
ـ فقط یک چیز.
ـ چی؟
نگاهش جدی شد.
ـ یادت بیاد اون شب چه کسی کنار پدرت ایستاده بود.
قلبم فرو ریخت.
تصویر آن اتاق تاریک دوباره در ذهنم ظاهر شد.
پدرم...
حامد...
و مردی که چهرهاش هنوز برایم مبهم بود.
اما این بار...
چهرهاش کمی واضحتر شد.
چشمهایم گرد شد.
ـ نه...
زهرا پرسید:
ـ چی شد؟
لبهایم لرزید.
ـ من...
نگاهم روی تصویر کامران ثابت ماند.
ـ اون مرد رو میشناسم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۷
ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاهونهم | حامد
از زبان هانیه
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
اسم حامد هنوز در ذهنم میپیچید.
حامد...
کسی که سالها او را میشناختم.
کسی که همیشه فکر میکردم از خانوادهمان حمایت میکند.
به پدرم نگاه کردم.
ـ بابا، مطمئنی حامد مرده؟
پدرم آهسته گفت:
ـ سالها پیش، بعد از یک عملیات، هیچ اثری ازش پیدا نکردیم. برای همین تصور کردیم...
مکث کرد.
ـ ...که دیگه زنده نیست.
محمدطاها گفت:
ـ اگر حامد زنده باشه، باید بفهمیم این سالها کجا بوده.
امیر پرونده را برداشت.
ـ من پیگیری میکنم.
سارا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ ولی یه سؤال...
همه نگاهش کردیم.
ـ اگر حامد از اول با کامران بوده، چرا هانیه رو نکشت؟
سکوت سنگینی افتاد.
من به سارا نگاه کردم.
ـ شاید...
صدایم لرزید.
ـ شاید نمیخواسته من بمیرم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ یا شاید برای چیزی به تو احتیاج داشته.
---
از زبان محمدطاها
آن جمله ذهنم را درگیر کرد.
«برای چیزی به هانیه احتیاج داشته.»
به پوشه قرمز نگاه کردم.
داخل آن اطلاعات زیادی بود، اما یک صفحه کاملاً خالی مانده بود.
امیر گفت:
ـ این صفحه چرا خالیه؟
پدر هانیه نزدیک شد.
ـ چون اطلاعات اصلی داخلش نوشته نشده.
ـ یعنی چی؟
پدر هانیه گفت:
ـ اطلاعات اصلی روی یک حافظه کوچک ذخیره شده بود.
نگاهش کردم.
ـ کجاست؟
مکث کرد.
ـ نمیدونم.
هانیه ناگهان گفت:
ـ من میدونم.
همه برگشتیم سمتش.
ـ چی؟
هانیه دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ یه تصویر یادم اومد.
ـ چه تصویری؟
ـ یه جعبه...
چشمهایش را بست.
ـ داخل اتاق پدرم بود.
پدرش گفت:
ـ کدوم جعبه؟
هانیه آرام جواب داد:
ـ جعبه چوبی کوچکی که همیشه قفل بود.
پدرش یکباره رنگش پرید.
ـ امکان نداره...
امیر پرسید:
ـ چی شده؟
پدر هانیه گفت:
ـ اون جعبه سالهاست گم شده.
سکوت کرد.
بعد به هانیه نگاه کرد.
ـ آخرین باری که دیدمش...
مکث کرد.
ـ شب قبل از ناپدید شدن حامد بود.
---
از زبان هانیه
یکباره احساس کردم سرم سنگین شده.
تصویر دیگری در ذهنم شکل گرفت.
من...
یک دختر کوچکتر بودم.
حامد جعبه چوبی را در دست داشت.
پدرم جلویش ایستاده بود.
ـ حامد، اینو هیچوقت به کسی نده.
حامد گفت:
ـ حتی اگر خودم در خطر باشم؟
پدرم جواب داد:
ـ حتی اون موقع.
تصویر قطع شد.
چشمهایم را باز کردم.
ـ حامد جعبه رو برد.
محمدطاها گفت:
ـ مطمئنی؟
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
همان لحظه گوشی امیر زنگ خورد.
جواب داد.
چند ثانیه بعد چهرهاش جدی شد.
ـ کجا؟
سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ مطمئنید؟
تماس را قطع کرد.
نگاهش به ما افتاد.
ـ یک خبر تازه داریم.
محمدطاها پرسید:
ـ چی؟
امیر گفت:
ـ رد حامد پیدا شده.
همه ساکت شدیم.
ـ کجاست؟
امیر آدرس را گفت.
و بعد اضافه کرد:
ـ اما یک مشکل وجود داره...
محمدطاها پرسید:
ـ چه مشکلی؟
امیر به هانیه نگاه کرد.
ـ حامد همین الان داره به سمت خونه هانیه میاد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۵۹
ادامه دارد...