eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت صد و پنجاه‌وپنجم | یک قدم تا حقیقت از زبان هانیه صدای شکستن شیشه هنوز در گوشم بود. محمدطاها جلوی من ایستاده بود و امیر چند قدم آن‌طرف‌تر، اطراف خانه را بررسی می‌کرد. ـ هانیه، برو داخل اتاق. ـ ولی... محمدطاها برگشت و نگاهم کرد. ـ لطفاً. همان لحن آرامش کافی بود تا حرفش را گوش کنم. به همراه سارا و زهرا وارد خانه شدیم. پدرم کنار پنجره ایستاده بود. ـ کسی رو دیدید؟ امیر جواب داد: ـ نه. ظاهراً فقط برای ترسوندن بوده. ناگهان چیزی روی زمین دیدم. یک تکه کاغذ. خم شدم و برداشتمش. روی آن نوشته شده بود: «حقیقت رو از پدرت بپرس.» نگاهم را به پدرم دوختم. ـ بابا... پدرم چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: ـ وقتشه بخشی از حقیقت رو بدونی. محمدطاها و امیر هم برگشتند. پدرم ادامه داد: ـ سال‌ها قبل، من روی پرونده‌ای کار می‌کردم که کامران هم یکی از افرادش بود. محمدطاها با تعجب گفت: ـ شما؟ ـ بله. پدرم نفس عمیقی کشید. ـ اما چیزی که کامران می‌خواد، فقط یک مدرک نیست. هانیه پرسید: ـ پس چی می‌خواد؟ پدرم به من نگاه کرد. ـ چیزی که تو قبل از تصادفت دیدی. خشکم زد. ـ من؟ ـ بله. محمدطاها جلو آمد. ـ دقیقاً چی دیده؟ پدرم جواب داد: ـ هانیه، تو قبل از تصادف به بخشی از پرونده دست پیدا کرده بودی. برای همین کامران می‌خواد بهت برسه. ـ ولی من چیزی یادم نیست. ـ شاید حافظه‌ات کامل از بین نرفته. دستم را روی شقیقه‌ام گذاشتم. ناگهان سرم درد گرفت. یک تصویر... یک اتاق تاریک. یک میز. یک پوشه قرمز. و صدای مردی که می‌گفت: ـ «هانیه نباید اینو ببینه.» چشم‌هایم را باز کردم. محمدطاها فوراً کنارم آمد. ـ چی دیدی؟ با صدای لرزان گفتم: ـ یک پوشه... ـ چه رنگی؟ ـ قرمز. محمدطاها و پدرم به هم نگاه کردند. امیر آرام گفت: ـ پس کلید برای همون پوشه بوده. محمدطاها گفت: ـ و کامران هنوز دنبالشه. همان لحظه گوشی یکی از نیروها زنگ خورد. چند ثانیه گوش داد. بعد رو به محمدطاها گفت: ـ موسوی، یه خبر داریم. ـ چی؟ ـ کامران یه پیام جدید فرستاده. محمدطاها گوشی را گرفت. پیام فقط یک جمله داشت: «پوشه رو پیدا کنید؛ وگرنه هانیه رو برای همیشه از دست می‌دید.» سکوت سنگینی خانه را گرفت. محمدطاها گوشی را پایین آورد. این بار نگاهش کاملاً جدی بود. ـ امشب پرونده رو تموم می‌کنیم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۵ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌وششم | پوشه قرمز از زبان هانیه کلمه‌ی «پوشه» مدام در ذهنم تکرار می‌شد. پوشه قرمز... کلید قرمز... کامران... هرچه بیشتر فکر می‌کردم، سرم بیشتر درد می‌گرفت. محمدطاها متوجه شد و گفت: ـ هانیه، به خودت فشار نیار. ـ ولی اگه چیزی یادم بیاد، شاید بتونیم پیداش کنیم. ـ اول سلامت خودت. سارا آهسته گفت: ـ هانیه، محمدطاها درست می‌گه. به سارا نگاه کردم. ـ می‌ترسم دوباره چیزی رو فراموش کنم. محمدطاها چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: ـ این بار اگر چیزی یادت اومد، تنهاش نمی‌مونی. نگاهش کردم. ـ قول؟ ـ قول. --- از زبان محمدطاها امیر نقشه را روی میز باز کرد. ـ طبق اطلاعات پرونده، پوشه احتمالاً هنوز داخل یکی از ساختمان‌های قدیمی نگهداری می‌شه. پدر هانیه گفت: ـ من اون ساختمان رو می‌شناسم. ـ کجاست؟ آدرس را گفت. امیر سریع یادداشت کرد. ـ پس می‌ریم همون‌جا. نگاهم به هانیه افتاد. ـ تو اینجا می‌مونی. هانیه فوراً مخالفت کرد: ـ نه. ـ هانیه... ـ اگه چیزی درباره اون پوشه یادم بیاد، باید خودم اونجا باشم. ـ اونجا امن نیست. ـ ولی این پرونده به گذشته من مربوطه. چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بالاخره گفتم: ـ باشه. امیر با تعجب نگاهم کرد. ـ جدی؟ ـ اما فقط با تیم. هانیه سر تکان داد. ـ قبول. --- از زبان هانیه چند ساعت بعد، جلوی ساختمان قدیمی ایستاده بودیم. ساختمان متروکه به نظر می‌رسید. سارا کنارم بود. ـ هانیه... ـ جانم؟ ـ من فقط یه سؤال دارم. ـ چی؟ ـ چرا هر جا تو می‌ری، یه پرونده جنایی هم همون‌جاست؟ 😂 با وجود اضطرابم خندیدم. ـ نمی‌دونم! محمدطاها برگشت و گفت: ـ خیلی خب، شما دوتا فعلاً شوخی بسه. سارا زیر لب گفت: ـ چشم جناب مأمور اطلاعات! محمدطاها اخم مصنوعی کرد. ـ خانم لاریجانی... سارا خندید. ـ باشه، ساکت شدم! وارد ساختمان شدیم. راهرو تاریک بود. چند قدم جلوتر، ناگهان ایستادم. دستم را روی دیوار گذاشتم. یک تصویر در ذهنم ظاهر شد. من... همین‌جا ایستاده بودم. و کسی پشت سرم گفته بود: ـ «کلید رو بده.» چشم‌هایم را باز کردم. ـ محمدطاها... ـ چی شده؟ به انتهای راهرو اشاره کردم. ـ اونجاست. ـ چی؟ آرام گفتم: ـ پوشه قرمز. محمدطاها به امیر نگاه کرد. همه به سمت اتاق انتهای راهرو حرکت کردند. اما درست وقتی به در رسیدیم... چراغی در انتهای ساختمان روشن شد. و صدای کامران در فضای خالی پیچید: ـ بالاخره رسیدید. هانیه نفسش بند آمد. محمدطاها یک قدم جلو رفت. ـ کامران! صدای خنده‌اش آمد. ـ خوش اومدی، موسوی. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۶ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌وهفتم | رو‌به‌رو از زبان محمدطاها صدای کامران از انتهای راهرو می‌آمد. ـ بالاخره خودت اومدی، موسوی. دستم را بالا آوردم و به نیروها علامت دادم. ـ هانیه، پشت سر من بمون. هانیه آرام گفت: ـ محمدطاها... ـ نترس. اینجا تنها نیستی. امیر با دقت اطراف را بررسی کرد. ـ صدایش از بلندگو میاد. کامران خندید. ـ هنوز هم مثل قبل باهوشی، صالحی. امیر جواب داد: ـ این بار راه فراری برات نمی‌مونه. صدای کامران قطع شد. چند ثانیه بعد، چراغ‌های راهرو روشن شدند. درِ اتاق انتهایی باز بود. روی میز داخل اتاق، یک پوشه قرمز قرار داشت. هانیه با دیدنش یک قدم جلو رفت. ـ همونه... جلویش را گرفتم. ـ صبر کن. ـ چرا؟ ـ ممکنه تله باشه. امیر جلو رفت و با بررسی اولیه گفت: ـ چیزی نمی‌بینم. پوشه را باز کرد. چند برگ داخلش بود. اما صفحه اول... فقط یک عکس بود. عکس پدر هانیه. هانیه با تعجب گفت: ـ بابا؟! صفحه بعد را ورق زدیم. عکس محمدطاها بود. بعد عکس کامران. و بعد... عکس هانیه. اما روی عکس هانیه یک تاریخ قدیمی نوشته شده بود. هانیه با صدای لرزان گفت: ـ این تاریخ... پدرش آرام گفت: ـ روزیه که اولین بار متوجه شدیم کامران هویت واقعی خودش رو پنهان کرده. هانیه به او نگاه کرد. ـ پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتید؟ پدرش جواب داد: ـ چون تو نباید وارد این ماجرا می‌شدی. ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون ساختمان آمد. همه به سمت پنجره برگشتیم. امیر گفت: ـ همه عقب! هانیه دستم را گرفت. ـ محمدطاها! ـ اینجا بمون. ـ نرو! برای لحظه‌ای نگاهم کرد. صدایش آرام شد: ـ برمی‌گردم. بعد همراه امیر به سمت راهرو رفت. --- از زبان هانیه صدای قدم‌هایشان دور شد. من، زهرا و سارا داخل اتاق ماندیم. ناگهان صدای در آمد. خشکم زد. ـ کیه؟ جوابی نیامد. دستگیره آرام پایین رفت. سارا دستم را گرفت. در باز شد. اما کسی پشت آن نبود. فقط یک گوشی روی زمین گذاشته شده بود. صفحه گوشی روشن شد. یک تماس تصویری. نام تماس‌گیرنده: کامران سارا گفت: ـ جواب نده. اما تصویر خودش باز شد. کامران روبه‌روی دوربین نشسته بود. ـ سلام، هانیه. با خشم گفتم: ـ از ما چی می‌خوای؟ لبخند زد. ـ فقط یک چیز. ـ چی؟ نگاهش جدی شد. ـ یادت بیاد اون شب چه کسی کنار پدرت ایستاده بود. قلبم فرو ریخت. تصویر آن اتاق تاریک دوباره در ذهنم ظاهر شد. پدرم... حامد... و مردی که چهره‌اش هنوز برایم مبهم بود. اما این بار... چهره‌اش کمی واضح‌تر شد. چشم‌هایم گرد شد. ـ نه... زهرا پرسید: ـ چی شد؟ لب‌هایم لرزید. ـ من... نگاهم روی تصویر کامران ثابت ماند. ـ اون مرد رو می‌شناسم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۷ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌ونهم | حامد از زبان هانیه همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت شد. اسم حامد هنوز در ذهنم می‌پیچید. حامد... کسی که سال‌ها او را می‌شناختم. کسی که همیشه فکر می‌کردم از خانواده‌مان حمایت می‌کند. به پدرم نگاه کردم. ـ بابا، مطمئنی حامد مرده؟ پدرم آهسته گفت: ـ سال‌ها پیش، بعد از یک عملیات، هیچ اثری ازش پیدا نکردیم. برای همین تصور کردیم... مکث کرد. ـ ...که دیگه زنده نیست. محمدطاها گفت: ـ اگر حامد زنده باشه، باید بفهمیم این سال‌ها کجا بوده. امیر پرونده را برداشت. ـ من پیگیری می‌کنم. سارا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: ـ ولی یه سؤال... همه نگاهش کردیم. ـ اگر حامد از اول با کامران بوده، چرا هانیه رو نکشت؟ سکوت سنگینی افتاد. من به سارا نگاه کردم. ـ شاید... صدایم لرزید. ـ شاید نمی‌خواسته من بمیرم. محمدطاها آرام گفت: ـ یا شاید برای چیزی به تو احتیاج داشته. --- از زبان محمدطاها آن جمله ذهنم را درگیر کرد. «برای چیزی به هانیه احتیاج داشته.» به پوشه قرمز نگاه کردم. داخل آن اطلاعات زیادی بود، اما یک صفحه کاملاً خالی مانده بود. امیر گفت: ـ این صفحه چرا خالیه؟ پدر هانیه نزدیک شد. ـ چون اطلاعات اصلی داخلش نوشته نشده. ـ یعنی چی؟ پدر هانیه گفت: ـ اطلاعات اصلی روی یک حافظه کوچک ذخیره شده بود. نگاهش کردم. ـ کجاست؟ مکث کرد. ـ نمی‌دونم. هانیه ناگهان گفت: ـ من می‌دونم. همه برگشتیم سمتش. ـ چی؟ هانیه دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. ـ یه تصویر یادم اومد. ـ چه تصویری؟ ـ یه جعبه... چشم‌هایش را بست. ـ داخل اتاق پدرم بود. پدرش گفت: ـ کدوم جعبه؟ هانیه آرام جواب داد: ـ جعبه چوبی کوچکی که همیشه قفل بود. پدرش یک‌باره رنگش پرید. ـ امکان نداره... امیر پرسید: ـ چی شده؟ پدر هانیه گفت: ـ اون جعبه سال‌هاست گم شده. سکوت کرد. بعد به هانیه نگاه کرد. ـ آخرین باری که دیدمش... مکث کرد. ـ شب قبل از ناپدید شدن حامد بود. --- از زبان هانیه یک‌باره احساس کردم سرم سنگین شده. تصویر دیگری در ذهنم شکل گرفت. من... یک دختر کوچک‌تر بودم. حامد جعبه چوبی را در دست داشت. پدرم جلویش ایستاده بود. ـ حامد، اینو هیچ‌وقت به کسی نده. حامد گفت: ـ حتی اگر خودم در خطر باشم؟ پدرم جواب داد: ـ حتی اون موقع. تصویر قطع شد. چشم‌هایم را باز کردم. ـ حامد جعبه رو برد. محمدطاها گفت: ـ مطمئنی؟ سرم را تکان دادم. ـ آره. همان لحظه گوشی امیر زنگ خورد. جواب داد. چند ثانیه بعد چهره‌اش جدی شد. ـ کجا؟ سکوت کرد. بعد گفت: ـ مطمئنید؟ تماس را قطع کرد. نگاهش به ما افتاد. ـ یک خبر تازه داریم. محمدطاها پرسید: ـ چی؟ امیر گفت: ـ رد حامد پیدا شده. همه ساکت شدیم. ـ کجاست؟ امیر آدرس را گفت. و بعد اضافه کرد: ـ اما یک مشکل وجود داره... محمدطاها پرسید: ـ چه مشکلی؟ امیر به هانیه نگاه کرد. ـ حامد همین الان داره به سمت خونه هانیه میاد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۹ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصتم | مهمان ناخوانده از زبان هانیه وقتی امیر گفت حامد به سمت خانه ما می‌آید، قلبم تند زد. ـ یعنی الان؟ امیر سر تکان داد. ـ طبق آخرین اطلاعات، بله. محمدطاها فوراً گفت: ـ همه از ساختمان خارج می‌شن. مقصد بعدی خانه هانیه است. سارا با نگرانی گفت: ـ یعنی دوباره باید فرار کنیم؟ با وجود اضطرابم لبخند کوچکی زدم. ـ ظاهراً این داستان قرار نیست بذاره ما یه روز آروم داشته باشیم! سارا گفت: ـ من از اول می‌گفتم زندگی تو زیادی شبیه سریاله! 😂 زهرا دستم را گرفت. ـ بیا. --- از زبان محمدطاها به محض رسیدن به خانه، نیروها اطراف ساختمان مستقر شدند. امیر کنارم ایستاد. ـ اگر حامد واقعاً همکار کامران باشه، احتمالاً برای جعبه میاد. ـ پس جعبه باید همین‌جا باشه. پدر هانیه گفت: ـ نیست. ـ مطمئنید؟ ـ سال‌ها پیش گم شد. هانیه که پشت سرمان ایستاده بود، آرام گفت: ـ شاید گم نشده. برگشتیم سمتش. ـ چی؟ ـ شاید کسی اونو پیدا کرده. پدرش با تعجب نگاهش کرد. ـ هانیه، منظورت چیه؟ ـ یادمه قبل از تصادف، یه جعبه چوبی توی اتاقم بود. زهرا گفت: ـ اتاق خودت؟ ـ آره. محمدطاها پرسید: ـ الان هست؟ هانیه سرش را تکان داد. ـ نمی‌دونم. همه به سمت اتاق رفتیم. هانیه کمد را باز کرد. چند جعبه قدیمی بیرون آورد. هیچ‌کدام نبود. تا اینکه چشمش به یک صندوقچه کوچک افتاد که زیر تخت قرار داشت. خم شد و آن را بیرون کشید. ـ این مال منه؟ پدرش جلو آمد. چند ثانیه به صندوقچه خیره ماند. ـ نه... ـ چی شده؟ صدایش آرام بود. ـ این همون جعبه‌ست. هانیه خشکش زد. ـ یعنی سال‌ها اینجا بوده؟ پدرش سر تکان داد. ـ احتمالاً حامد نتونسته پیداش کنه. محمدطاها گفت: ـ بازش کن. هانیه دستش را روی قفل گذاشت. اما قفل باز نمی‌شد. ـ کلیدش رو ندارم. سارا ناگهان گفت: ـ کلید قرمز! همه به هم نگاه کردیم. اما کلید دیگر دست ما نبود. محمدطاها گفت: ـ کامران برده. همان لحظه... صدای زنگ در آمد. همه ساکت شدند. امیر به نیروها اشاره کرد. ـ هیچ‌کس حرکت نکنه. دوربین را بررسی کردند. مردی پشت در ایستاده بود. پدر هانیه به صفحه نگاه کرد. رنگش پرید. ـ حامد... هانیه نفسش بند آمد. مرد پشت در آرام گفت: ـ می‌دونم جعبه رو پیدا کردید. صدای حامد بود. محمدطاها جلو رفت. ـ حامد، دیگه راه فراری نداری. حامد خندید. ـ من برای فرار نیومدم، موسوی. مکث کرد. ـ اومدم حقیقت رو به هانیه بگم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۰ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و پنجاه‌وهشتم | چهره آشنا از زبان هانیه ـ من اون مرد رو می‌شناسم... صدای خودم را به سختی شنیدم. سارا دستم را گرفت. ـ هانیه، آروم باش. کامران لبخند زد. ـ بالاخره یادت اومد. ـ تو از کجا می‌دونی؟ ـ چون من همون شب اونجا بودم. نفسم بند آمد. تصویر ذهنم دوباره برگشت. باران... پنجره... پدرم... حامد... و آن مرد. این بار صورتش واضح‌تر شد. لب‌هایم لرزید. ـ امکان نداره... کامران پرسید: ـ چی شده؟ آرام گفتم: ـ اون مرد... یکی از آدم‌های مورد اعتماد پدرم بود. کامران خندید. ـ دقیقاً. زهرا جلو آمد. ـ کیه؟ چشم‌هایم را بستم. اسمش را به یاد آوردم. اما قبل از اینکه بگویم، تماس قطع شد. --- از زبان محمدطاها صدای قدم‌ها از انتهای ساختمان می‌آمد. امیر کنارم ایستاد. ـ کسی اینجا نیست. ـ پس اون انفجار چی بود؟ ـ احتمالاً برای منحرف کردن ما. ناگهان صدای بی‌سیم آمد: ـ سرگرد صالحی؟ امیر جواب داد: ـ بله. ـ یک خودرو مشکوک از ساختمان خارج شده. امیر به من نگاه کرد. ـ کامران اینجا نبوده. ـ پس همه‌اش نمایش بوده. برگشتیم سمت اتاق. وقتی وارد شدیم، هانیه را دیدم که رنگش پریده بود. ـ هانیه؟ سرش را بلند کرد. ـ محمدطاها... ـ چی شده؟ چند لحظه نگاهم کرد. ـ چهره اون مرد رو یادم اومد. ـ کدوم مرد؟ ـ همونی که کنار پدرم بود. پدرش جلو آمد. ـ اسمش رو بگو. هانیه با تردید گفت: ـ حامد. سکوت سنگینی اتاق را گرفت. محمدطاها به پدر هانیه نگاه کرد. ـ حامد؟ پدرش آرام گفت: ـ بله. امیر با تعجب پرسید: ـ حامد همون کسی نیست که سال‌ها کنار خانواده شما بوده؟ پدر هانیه سرش را پایین انداخت. ـ چرا. هانیه با ناباوری گفت: ـ پس چرا هیچ‌وقت به من نگفتید؟ پدرش جواب داد: ـ چون فکر می‌کردیم حامد کشته شده. همه ساکت شدیم. هانیه با صدای لرزان پرسید: ـ یعنی... پدرش به او نگاه کرد. ـ حامد زنده است. محمدطاها فوراً گفت: ـ پس کامران تنها نیست. امیر پرونده را بست. ـ و اگر حامد واقعاً با کامران همکاری کرده باشه، این پرونده خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که فکر می‌کردیم. هانیه به پنجره خیره شد. در ذهنش صدای همان شب پیچید: «اگر یک روز اتفاقی برای من افتاد، هانیه نباید بفهمه تو کی هستی.» اما این بار... صدا را شناختم. و فهمیدم آن جمله را چه کسی گفته بود. چشم‌هایم را باز کردم. ـ محمدطاها... ـ بله؟ ـ اون شب، حامد به پدرم قول داده بود از من محافظت کنه. مکث کردم. ـ اما به نظرم... اشکم پایین آمد. ـ همون کسی بود که به کامران اطلاعات می‌داد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۵۸ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌ویکم | حقیقت حامد از زبان هانیه صدای حامد از پشت در می‌آمد. ـ اومدم حقیقت رو به هانیه بگم. قلبم تند می‌زد. به محمدطاها نگاه کردم. او بدون اینکه چشم از در بردارد، گفت: ـ هانیه، پشت سر من بمون. حامد دوباره گفت: ـ اگر می‌خواستید منو دستگیر کنید، خیلی وقت پیش می‌کردید. امیر جواب داد: ـ حامد، دست‌هات رو جایی نگه دار که ببینیم. در آرام باز شد. مردی وارد شد. چهره‌اش خسته بود و چند تار موی سفید میان موهایش دیده می‌شد. همان چهره‌ای که از خاطراتم به یاد آورده بودم. حامد. هانیه آرام گفت: ـ تو... حامد نگاهم کرد. ـ بزرگ شدی، هانیه. صدایم لرزید. ـ چرا؟ ـ چی چرا؟ ـ چرا همه این سال‌ها فکر می‌کردم مردی؟ چشم‌هایش پایین افتاد. ـ چون مجبور بودم ناپدید بشم. محمدطاها گفت: ـ برای کامران کار می‌کردی؟ حامد سرش را بلند کرد. ـ نه. همه ساکت شدند. ـ پس چرا اطلاعات بهش می‌دادی؟ حامد جواب داد: ـ چون می‌خواستم هانیه زنده بمونه. هانیه با ناباوری گفت: ـ من؟ حامد سر تکان داد. ـ کامران دنبال چیزی بود که پدرت نگه داشته بود. وقتی فهمید تو از وجودش خبر داری، تصمیم گرفت ازت استفاده کنه. پدر هانیه گفت: ـ حامد... ـ دیگه وقتشه همه‌چیز رو بگیم. حامد به هانیه نگاه کرد. ـ من عمداً اطلاعات ناقص به کامران می‌دادم تا نتونه به تو برسه. محمدطاها پرسید: ـ پس چرا تعقیبش می‌کردید؟ ـ چون کامران فهمیده بود من بازی دوطرفه می‌کنم. سکوت کرد. ـ برای همین مجبور شدم ناپدید بشم. هانیه اشک‌هایش را پاک کرد. ـ پس چرا بعد از تصادفم برگشتی؟ حامد با ناراحتی گفت: ـ چون فهمیدم حافظه‌ات ممکنه برگرده. ـ و کلید؟ ـ کلید فقط راه ورود به جعبه‌ست. محمدطاها پرسید: ـ داخل جعبه چیه؟ حامد به صندوقچه نگاه کرد. ـ چیزی که کامران برای به دست آوردنش حاضر شده همه‌چیز رو خراب کنه. هانیه آرام پرسید: ـ چی؟ حامد جواب داد: ـ اسامی و مدارک کامل شبکه‌ای که کامران سال‌ها ساخته. امیر گفت: ـ پس این جعبه می‌تونه کل پرونده رو ببنده. حامد سر تکان داد. ـ اگر هنوز اطلاعات داخلش سالم باشه. محمدطاها به هانیه نگاه کرد. ـ باید کلید رو پیدا کنیم. هانیه آهسته گفت: ـ ولی کامران کلید رو داره. حامد لبخند تلخی زد. ـ نه. ـ چی؟ حامد دستش را داخل جیبش برد. یک کلید کوچک قرمز بیرون آورد. هانیه با تعجب به آن خیره شد. ـ پس اون کلیدی که کامران برده چی بود؟ حامد گفت: ـ بدل. محمدطاها با تعجب پرسید: ـ پس کامران هنوز نمی‌دونه کلید واقعی کجاست؟ حامد سر تکان داد. ـ نه. بعد نگاهش را به هانیه دوخت. ـ و فقط یک نفر می‌تونه جعبه رو باز کنه. هانیه با تعجب گفت: ـ چه کسی؟ حامد کلید را به طرفش گرفت. ـ تو. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۱ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌ودوم | جعبه از زبان هانیه کلید را از دست حامد گرفتم. کوچک بود؛ همان کلید قرمزی که در خواب‌هایم دیده بودم. ـ چرا من؟ حامد گفت: ـ چون پدرت جعبه رو طوری آماده کرده بود که فقط با چیزی که تو می‌دونی باز بشه. ـ چی می‌دونم؟ پدرم آرام گفت: ـ یک رمز. به او نگاه کردم. ـ چه رمزی؟ پدرم چیزی نگفت. حامد جواب داد: ـ جمله‌ای که وقتی بچه بودی، خودت انتخاب کردی. سارا با تعجب گفت: ـ یعنی هانیه از بچگی رمز داشته؟! حامد لبخند کوتاهی زد. ـ آن موقع برایش فقط یک بازی بود. دوباره به جعبه نگاه کردم. کلید را داخل قفل گذاشتم. چرخاندم. تق. قفل باز شد. همه ساکت شدند. درِ جعبه را بالا زدم. داخلش یک فلش کوچک، چند برگه قدیمی و یک عکس بود. عکس را برداشتم. پشت عکس نوشته شده بود: «اگر روزی این عکس به دست هانیه رسید، یعنی دیگر نمی‌توانم از او محافظت کنم.» اشکم سرازیر شد. ـ بابا... پدرم نزدیک آمد. ـ دخترم... ـ چرا این‌همه چیز رو ازم پنهان کردید؟ ـ چون می‌ترسیدم این راز زندگی تو رو نابود کنه. محمدطاها آرام گفت: ـ اما حالا دیگه وقتشه حقیقت تموم بشه. --- از زبان محمدطاها فلش را برداشتم. امیر گفت: ـ نباید همین‌جا بازش کنیم. سر تکان دادم. ـ درست می‌گی. حامد ناگهان گفت: ـ خیلی دیر شده. به او نگاه کردم. ـ یعنی چی؟ ـ کامران می‌دونه جعبه پیدا شده. همان لحظه صدای ترمز چند ماشین از بیرون آمد. امیر به سمت پنجره رفت. ـ چند خودرو وارد کوچه شدن. پدر هانیه گفت: ـ کامران. هانیه ترسیده بود. کنارش رفتم. ـ هانیه، نترس. ـ دوباره اومده... ـ این بار فرق داره. ـ چه فرقی؟ ـ این بار ما منتظرش بودیم. امیر بی‌سیم را برداشت. ـ همه نیروها، آماده. صدای کوبیده شدن در ورودی آمد. یک بار. دوباره. بعد صدای کامران: ـ موسوی! من جلو رفتم. ـ بله؟ ـ جعبه رو تحویل بده. ـ دیگه تموم شد، کامران. خندید. ـ هنوز نه. مکث کرد. ـ چون اگر اون جعبه رو باز کنید، چیزی رو می‌بینید که حتی خودتون هم انتظارش رو ندارید. هانیه به جعبه نگاه کرد. ـ محمدطاها... ـ چی؟ ـ فکر کنم می‌دونم منظورش چیه. ـ چی؟ چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ داخل این جعبه فقط پرونده کامران نیست. مکث کرد. ـ فکر کنم راز تصادف من هم توشه. سکوت کردم. و همان لحظه فهمیدم... پرونده واقعی تازه داشت شروع می‌شد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۲ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وسوم | راز تصادف از زبان هانیه به جعبه خیره شده بودم. ـ راز تصادف من؟ حامد آرام سر تکان داد. ـ احتمالاً. محمدطاها گفت: ـ فعلاً هیچ‌چیزی رو قطعی نمی‌دونیم. امیر فلش را از جعبه برداشت. ـ این باید بررسی بشه. صدای کوبیدن در دوباره بلند شد. کامران از پشت در فریاد زد: ـ آخرین فرصت! محمدطاها به نیروها اشاره کرد. ـ همه آماده باشن. بعد رو به من کرد. ـ هانیه، تو و بقیه برید اتاق پشتی. ـ ولی... ـ این بار بحث مأموریت نیست. بحث امنیت توئه. به چشم‌هایش نگاه کردم. همان نگاه آشنایی که مدت‌ها سعی کرده بودم فراموشش کنم. آرام گفتم: ـ باشه. --- از زبان محمدطاها درگیری کوتاهی بیرون ساختمان شکل گرفت. نیروها کامران و افرادش را محاصره کردند. کامران سعی کرد فرار کند، اما راه‌های خروج بسته بود. امیر فریاد زد: ـ کامران! تموم شد! کامران برگشت و برای چند لحظه به ساختمان نگاه کرد. ـ هنوز نه... اما این بار راه فراری نداشت. دستگیرش کردند. من سریع برگشتم داخل. هانیه کنار زهرا و سارا ایستاده بود. همین که من را دید، نفس راحتی کشید. ـ تموم شد؟ ـ کامران دستگیر شده. چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ بالاخره... اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود. چرا تصادف هانیه اتفاق افتاده بود؟ --- از زبان هانیه شب، فلش را بررسی کردند. روی آن چند فایل وجود داشت. یکی از فایل‌ها تاریخ روز تصادف من را داشت. دلم ریخت. ـ این همونه... محمدطاها کنارم نشست. فایل باز شد. تصویر دوربین یک خیابان نمایش داده شد. یک ماشین... ماشین من. چند دقیقه قبل از تصادف، یک خودروی مشکی پشت سرم حرکت می‌کرد. سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت. ـ یعنی تصادف... امیر گفت: ـ باید بیشتر بررسی کنیم. تصویر جلو رفت. در لحظه‌ای که ماشین من از چهارراه عبور کرد، خودروی مشکی مسیرش را تغییر داد. اما چیزی که بعد دیده شد، همه را ساکت کرد. یک نفر از ماشین پیاده شد. صورتش واضح نبود. هانیه با دیدنش سرش درد گرفت. ـ صبر کنید... تصویر را متوقف کردند. من به صفحه خیره شدم. ـ این آدم... محمدطاها پرسید: ـ می‌شناسیش؟ چشم‌هایم را بستم. یک تصویر مبهم در ذهنم شکل گرفت. همان شب بارانی... همان اتاق... همان صدای آشنا. و ناگهان گفتم: ـ این آدم حامد نیست. همه به هم نگاه کردند. ـ پس کیه؟ به تصویر خیره ماندم. چهره‌اش هنوز واضح نبود. اما صدایش... آن صدا را می‌شناختم. آرام گفتم: ـ من صدای این مرد رو قبلاً شنیدم. محمدطاها پرسید: ـ کجا؟ اشکم پایین آمد. ـ روز تصادفم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۳ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وچهارم | صدایی از گذشته از زبان هانیه صدای آن مرد هنوز در ذهنم می‌پیچید. همان لحن... همان آرامش عجیب. چشم‌هایم را بستم و دوباره به تصویر نگاه کردم. ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ صداش رو می‌شناسم. امیر فیلم را عقب برد. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چند ثانیه سکوت کردم. ـ روز تصادف، قبل از اینکه ماشینم منحرف بشه، یکی کنار ماشینم ایستاد. محمدطاها پرسید: ـ چی گفت؟ سعی کردم به خاطر بیاورم. ـ گفت... نفسم را حبس کردم. ـ «هانیه، متأسفم.» همه ساکت شدند. زهرا گفت: ـ یعنی اون آدم قصد کشتنت رو نداشته؟ ـ نمی‌دونم. پدرم آرام گفت: ـ شاید می‌خواسته تو رو بترسونه. امیر گفت: ـ یا شاید تصادف نتیجه یک تعقیب و گریز بوده. محمدطاها به صفحه خیره شد. ـ تصویر رو واضح‌تر کنید. یکی از نیروها فیلم را پردازش کرد. چهره مرد کمی واضح‌تر شد. همه منتظر بودند. تصویر بزرگ شد. هانیه یک قدم عقب رفت. ـ نه... محمدطاها برگشت. ـ چی شده؟ دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ این آدم رو می‌شناسم. زهرا جلو آمد. ـ کیه؟ چشم‌هایم پر از اشک شد. ـ رضا. سکوت. سارا با ناباوری گفت: ـ رضا؟ پسرخاله‌ات؟ سرم را تکان دادم. ـ آره... محمدطاها هیچ حرفی نزد. اما نگاهش روی تصویر ثابت مانده بود. --- از زبان محمدطاها با دیدن تصویر رضا، ذهنم پر از سؤال شد. امیر گفت: ـ باید قبل از هر قضاوتی، تحقیقات کامل انجام بدیم. ـ می‌دونم. به هانیه نگاه کردم. رنگش پریده بود. ـ هانیه، تو هیچ کاری نکن. ـ ولی رضا... ـ اگر بی‌گناه باشه، خودمون ثابتش می‌کنیم. ـ و اگر نباشه؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ اون موقع هم قانون تصمیم می‌گیره. هانیه سرش را پایین انداخت. اما هنوز نمی‌دانست... رضا آن شب کجا بوده و چرا دوربین او را کنار ماشین هانیه ثبت کرده است. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۴ ادامه دارد...
🌙 پارت صد و شصت‌وپنجم | رضا از زبان هانیه تمام شب به تصویر خیره بودم. رضا... پسرخاله‌ام. همان کسی که چند روز قبل به او گفته بودم پیشنهاد ازدواجش را قبول می‌کنم. حالا تصویرش روی صفحه بود؛ کنار همان ماشینی که روز تصادف من تعقیبم کرده بود. سارا آرام گفت: ـ هانیه، هنوز چیزی ثابت نشده. ـ می‌دونم. اما قلبم قبول نمی‌کرد. ـ چرا باید رضا اونجا بوده باشه؟ زهرا کنارم نشست. ـ باید خودش توضیح بده. گوشی‌ام را برداشتم. شماره رضا را گرفتم. چند بوق خورد. جواب داد. ـ هانیه؟ صدایش کاملاً عادی بود. ـ رضا، کجایی؟ چند ثانیه سکوت کرد. ـ خونه. ـ مطمئنی؟ ـ آره. چرا؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ می‌خوام ببینمت. ـ الان؟ ـ آره. ـ باشه. میام دنبالت. تماس را قطع کردم. محمدطاها که آن طرف اتاق ایستاده بود، گفت: ـ تنها نمی‌ری. ـ می‌خوام خودم باهاش حرف بزنم. ـ می‌فهمم. ـ محمدطاها... نگاهم کرد. ـ هنوز نمی‌دونم به چی باور کنم. آرام گفت: ـ لازم نیست الان تصمیم بگیری. فقط حقیقت رو پیدا کن. --- از زبان محمدطاها امیر اطلاعات اولیه را روی میز گذاشت. ـ ماشین متعلق به شرکت رضاست. ـ شرکت خودش؟ ـ بله. ـ و دوربین چی؟ ـ تصویر واضح نیست، اما شباهت زیاده. گفتم: ـ باید مسیر ماشین رو بررسی کنیم. امیر سر تکان داد. ـ شروع کردیم. چند دقیقه بعد یکی از نیروها وارد شد. ـ سرگرد، یک نکته پیدا کردیم. امیر پرسید: ـ چی؟ ـ خودروی رضا در روز تصادف هانیه، از مسیر دیگری وارد منطقه شده. ابروهایم بالا رفت. ـ یعنی؟ ـ یعنی احتمالاً راننده عمداً مسیرش رو تغییر داده. امیر به من نگاه کرد. ـ این دیگه مشکوکه. --- از زبان هانیه رضا روبه‌رویم نشست. ـ چی شده هانیه؟ چند لحظه به صورتش نگاه کردم. ـ روز تصادف من کجا بودی؟ لبخندش محو شد. ـ چرا می‌پرسی؟ ـ فقط جواب بده. سکوت کرد. ـ سر کار بودم. ـ کدوم محل؟ ـ شرکت. ـ تا چه ساعتی؟ ـ هانیه، این سؤال‌ها برای چیه؟ گوشی‌ام را روی میز گذاشتم. تصویر دوربین را نشانش دادم. چهره رضا تغییر کرد. برای چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد. ـ این... ـ خودتی؟ سرش را پایین انداخت. ـ آره. نفسم بند آمد. ـ چرا کنار ماشین من بودی؟ رضا آرام گفت: ـ چون... مکث کرد. ـ چون اون روز فهمیده بودم یکی می‌خواد بهت آسیب بزنه. با ناباوری نگاهش کردم. ـ پس چرا بهم نگفتی؟ رضا جواب داد: ـ چون می‌خواستم قبل از اینکه بفهمی، پیداش کنم. ـ چه کسی؟ رضا به من نگاه کرد. ـ کسی که فکر می‌کنی. ـ کامران؟ سرش را تکان داد. ـ نه. صدایش پایین آمد. ـ کسی نزدیک‌تر از کامران. قلبم فرو ریخت. ـ کی؟ رضا فقط گفت: ـ یکی از آدم‌های خانواده‌ات. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۵ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۶۶ | مردِ ناپدیدشده از زبان هانیه به عکسی که رضا روی میز گذاشته بود خیره شدم. ـ این مرد کیه؟ محمدطاها عکس را برداشت و با دقت نگاه کرد. چهره‌اش جدی شد. ـ اسمش سعید نادریه. ـ می‌شناسیش؟ ـ قبلاً اسمش رو در پرونده‌های قدیمی دیدم. چند سال پیش از نیروهای پرونده پدرت بود. رضا گفت: ـ بعد از ناپدید شدن حامد، سعید هم ناپدید شد. با نگرانی پرسیدم: ـ یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟ محمدطاها جواب داد: ـ احتمال داره. به رضا نگاه کردم. ـ تو از کجا عکسش رو داری؟ رضا مکث کرد. ـ چند روز قبل از تصادفت، دیدمش. ـ کجا؟ ـ نزدیک محل کار هانیه. قلبم فرو ریخت. ـ پس منو می‌شناخته؟ رضا گفت: ـ احتمالاً. محمدطاها آرام پرسید: ـ چرا اون روز کنار ماشین هانیه بودی؟ رضا نگاهش را پایین انداخت. ـ چون وقتی متوجه شدم سعید دنبالش می‌کنه، منم دنبالشون رفتم. ـ و بعد؟ ـ ماشین هانیه تصادف کرد. سکوت کردم. تصاویر پراکنده دوباره به ذهنم برگشت. باران... چراغ ماشین... صدایی پشت سرم... «هانیه، متأسفم.» دستم را روی سرم گذاشتم. محمدطاها فوراً کنارم آمد. ـ هانیه؟ ـ صبر کن... چشم‌هایم را بستم. ـ اون صدا... محمدطاها پرسید: ـ چی؟ چشم‌هایم را باز کردم. ـ صدای سعید نبود. رضا پرسید: ـ پس صدای کی بود؟ آرام گفتم: ـ صدای کسی بود که اون شب داخل ماشین خودش نشسته بود. محمدطاها و رضا هم‌زمان به هم نگاه کردند. گوشی محمدطاها زنگ خورد. جواب داد. چند ثانیه گوش کرد. بعد گفت: ـ کجا؟ سکوت. ـ مطمئنید؟ تماس را قطع کرد. نگاهش به ما افتاد. ـ سعید نادری پیدا شده. نفسم حبس شد. ـ کجاست؟ محمدطاها فقط یک جمله گفت: ـ در تهران. و ظاهراً خودش می‌خواد با هانیه حرف بزنه. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۶۶ ادامه دارد...