🌙 پارت ۱۶۹ | امضای مرده
از زبان هانیه
به آخرین صفحه خیره شدم.
ـ یعنی چی «به اسم یک فرد مرده»؟
سعید گفت:
ـ یعنی کسی نمیخواسته هویتش مشخص بشه.
محمدطاها گزارش را از دستش گرفت.
ـ این امضا...
سعید گفت:
ـ میشناسیش؟
محمدطاها چند ثانیه به امضا نگاه کرد.
ـ نه.
پدرم اما ناگهان جلو آمد.
چشمهایش روی صفحه ثابت ماند.
ـ من میشناسم.
همه برگشتیم سمتش.
ـ این امضا متعلق به سرهنگ رضا کاظمیه.
هانیه با تعجب گفت:
ـ سرهنگ کاظمی؟!
محمدطاها هم شوکه شده بود.
ـ ولی سرهنگ کاظمی سالها پیش از این پرونده کنار کشید.
پدر هانیه آرام گفت:
ـ دقیقاً.
سعید گفت:
ـ و طبق اسناد رسمی، سالهاست که فوت کرده.
سکوت.
هانیه به کاغذ نگاه کرد.
ـ پس چطور یک هفته پیش امضا کرده؟
امیر که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ یا امضا جعلیه...
مکث کرد.
ـ یا کسی داره از هویت اون استفاده میکنه.
محمدطاها گفت:
ـ باید بفهمیم چه کسی.
---
از زبان محمدطاها
بعد از جلسه، بیرون ساختمان ایستادم.
هانیه کنارم آمد.
ـ محمدطاها؟
برگشتم.
ـ بله؟
ـ ناراحتی؟
لبخند کمرنگی زدم.
ـ یکم.
ـ به خاطر پرونده؟
ـ بیشتر به خاطر اینکه هر بار فکر میکنم همهچیز تموم شده، یه راز جدید پیدا میشه.
هانیه آرام گفت:
ـ منم همین حس رو دارم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ اما این بار نمیخوام فرار کنم.
نگاهش کردم.
ـ یعنی؟
ـ میخوام حقیقت رو تا آخرش بفهمم.
لبخند زدم.
ـ پس با هم میریم.
هانیه سرش را پایین انداخت.
ـ «با هم»؟
ـ اگر خودت بخوای.
لبخند کوچکی زد.
ـ میخوام.
همان لحظه امیر از داخل ساختمان بیرون آمد.
ـ موسوی!
برگشتم.
ـ چی شده؟
امیر گوشیاش را نشانم داد.
ـ تصویر دوربین یک ساختمان قدیمی رو پیدا کردیم.
ـ چی توشه؟
امیر صفحه را باز کرد.
تصویر مردی را نشان داد که وارد ساختمان میشد.
چهرهاش کاملاً مشخص نبود.
اما وقتی بزرگش کردیم...
هانیه نفسش را حبس کرد.
ـ این...
امیر گفت:
ـ میشناسیش؟
هانیه آرام جواب داد:
ـ رضا نیست.
چند ثانیه بعد، تصویر واضحتر شد.
و این بار...
همه او را شناختیم.
حامد.
اما روی تصویر، تاریخ ورودش مربوط به...
همین امروز بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۶۹
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۰ | ردِ حامد
از زبان هانیه
به تصویر خیره مانده بودم.
ـ حامد...
امیر گفت:
ـ تصویر مربوط به امروز صبحه.
ـ ولی حامد همین چند ساعت پیش پیش ما بود!
محمدطاها اخم کرد.
ـ پس چرا دوباره اونجاست؟
سعید جواب داد:
ـ چون احتمالاً اون چیزی رو که دنبالش هستیم، هنوز پیدا نکرده.
هانیه به او نگاه کرد.
ـ چی رو؟
سعید مکث کرد.
ـ نسخه اصلی پرونده.
محمدطاها پرسید:
ـ یعنی پوشه قرمز فقط یک کپی بوده؟
ـ بله.
سعید ادامه داد:
ـ نسخه اصلی، سالها پیش از این ساختمان خارج شده.
امیر پرسید:
ـ دست چه کسیه؟
سعید گفت:
ـ نمیدونم.
هانیه ناگهان گفت:
ـ من میدونم.
همه به او نگاه کردیم.
ـ چی؟
چشمهایم را بستم.
تصویری مبهم در ذهنم آمد.
منِ کوچکتر...
در اتاق پدرم...
یک جعبه...
و پدرم که میگفت:
ـ «این رو فقط وقتی به هانیه بده که بزرگ شد.»
چشمهایم را باز کردم.
ـ نسخه اصلی پیش پدرمه.
پدرم سرش را پایین انداخت.
ـ هانیه...
ـ درسته؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ بله.
قلبم تند زد.
ـ پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
ـ چون میخواستم وقتی بزرگ شدی، خودت تصمیم بگیری.
محمدطاها پرسید:
ـ نسخه اصلی کجاست؟
پدر هانیه گفت:
ـ جایی که هیچکس فکرش رو نمیکنه.
امیر پرسید:
ـ کجا؟
پدر هانیه نگاهش را به هانیه دوخت.
ـ در مدرسهای که مادرت سالها در آن کار میکرد.
هانیه با تعجب گفت:
ـ مدرسه مامان؟
پدرش سر تکان داد.
ـ بله.
---
از زبان هانیه
همان شب راهی مدرسه قدیمی مادرم شدیم.
سارا کنارم بود.
ـ هانیه، فقط یه سؤال.
ـ چی؟
ـ چرا زندگی تو هیچوقت یه روز عادی نداره؟ 😂
خندیدم.
ـ خودمم نمیدونم!
محمدطاها از جلو برگشت.
ـ رسیدیم.
در مدرسه باز شد.
حیاط تاریک بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان چراغ راهرو روشن شد.
روی دیوار، یک کاغذ چسبانده شده بود.
نزدیک رفتم.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر دنبال حقیقت هستی، وارد اتاق مدیر شو.»
سارا زیر لب گفت:
ـ این دیگه اصلاً طبیعی نیست.
محمدطاها جدی شد.
ـ همه عقب.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
در را باز کرد.
داخل اتاق، روی میز یک پوشه قرمز قرار داشت.
اما این بار...
روی پوشه نوشته شده بود:
«پرونده هانیه کریمی ـ محرمانه»
نفسم بند آمد.
ـ این پرونده منِه...
محمدطاها به پوشه نگاه کرد.
ـ و ظاهراً کسی میخواسته ما پیداش کنیم.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمان آمد.
برگشتیم.
و صدایی آرام در تاریکی گفت:
ـ بالاخره پیداش کردید.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۰
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۱ | پرونده هانیه
از زبان هانیه
همه برگشتیم.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
چراغ راهرو صورتش را کامل روشن نمیکرد.
محمدطاها یک قدم جلو رفت.
ـ خودت رو معرفی کن.
مرد آرام گفت:
ـ لازم نیست.
امیر چراغقوه را بالا آورد.
نور روی صورت مرد افتاد.
همه ساکت شدیم.
ـ سعید؟
سعید نادری لبخند کوتاهی زد.
ـ فکر کردید من از شما جدا شدم؟
محمدطاها اخم کرد.
ـ پس چرا اینجا اومدی؟
سعید به پوشه روی میز اشاره کرد.
ـ چون این پرونده برای هانیهست.
به پوشه نزدیک شدم.
ـ داخلش چیه؟
سعید گفت:
ـ جواب خیلی از سؤالهات.
پوشه را باز کردم.
صفحه اول یک گزارش پزشکی بود.
چشمهایم روی تاریخ ثابت ماند.
روز تصادف.
دستم لرزید.
ـ این چیه؟
سعید گفت:
ـ گزارش واقعی تصادفت.
محمدطاها سریع کنارم آمد.
ـ بخون.
صفحه را ورق زدم.
گزارش نوشته بود:
«خودرو پیش از برخورد، از مسیر اصلی منحرف شده است.»
نفس عمیقی کشیدم.
ـ پس تصادف واقعاً عمدی نبوده؟
سعید گفت:
ـ نه کاملاً.
همه نگاهش کردیم.
ـ چی یعنی؟
سعید ادامه داد:
ـ کسی ماشینت رو تعقیب میکرد. اما چیزی که باعث انحراف ماشین شد، یک اتفاق غیرمنتظره بود.
ـ چی؟
سعید به صفحه بعد اشاره کرد.
ـ ترمز خودرو دستکاری شده بود.
سارا با شوک گفت:
ـ چی؟!
زهرا دستم را گرفت.
محمدطاها ساکت ماند.
بعد پرسید:
ـ چه کسی ماشین رو دستکاری کرده؟
سعید جواب نداد.
فقط صفحه آخر را جلو آورد.
یک عکس.
عکس یک نفر کنار ماشین هانیه.
هانیه به تصویر نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
ـ این...
محمدطاها پرسید:
ـ میشناسیش؟
اشکم پایین آمد.
ـ بله.
صدایم لرزید.
ـ این آدم رو روز قبل از تصادف دیدم.
سعید گفت:
ـ اسمش رو میدونی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ رضا.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۱
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۲ | شک
از زبان هانیه
اسم رضا که از دهانم خارج شد، اتاق در سکوت فرو رفت.
محمدطاها به عکس خیره شد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره...
دستم میلرزید.
ـ روز قبل از تصادف، توی پارکینگ دیدمش. فکر کردم اتفاقی اونجاست.
سعید گفت:
ـ و بعدش؟
ـ چیزی نگفت. فقط گفت ماشینت رو برای سرویس میبره.
زهرا با تعجب گفت:
ـ هانیه، تو ماشین رو به رضا سپرده بودی؟
سرم را پایین انداختم.
ـ آره.
محمدطاها آهسته گفت:
ـ پس رضا به ماشین دسترسی داشته.
سعید سر تکان داد.
ـ این فقط یک احتمال جدیه. هنوز مدرک قطعی علیه رضا نداریم.
محمدطاها گفت:
ـ دقیقاً. تا وقتی ثابت نشده، کسی حق نداره قضاوتش کنه.
اما من دیگر آرام نبودم.
تصویر رضا کنار ماشین مدام جلوی چشمم میآمد.
---
از زبان محمدطاها
گوشیام زنگ خورد.
امیر جواب داد.
ـ موسوی، یک خبر جدید داریم.
ـ بگو.
ـ دوربینهای پارکینگ شرکت رضا رو بررسی کردیم.
ـ نتیجه؟
ـ روز قبل از تصادف، رضا حدود چهل دقیقه داخل پارکینگ بوده.
سعید پرسید:
ـ تنها؟
امیر مکث کرد.
ـ نه.
ـ چه کسی همراهش بوده؟
امیر گفت:
ـ یک نفر که هنوز هویتش مشخص نشده.
هانیه پرسید:
ـ حامد؟
ـ نه.
تصویر را برایمان فرستادند.
مردی کنار رضا ایستاده بود.
چهرهاش تار بود.
اما هانیه ناگهان به صفحه خیره شد.
ـ صبر کنید...
محمدطاها گفت:
ـ چی شده؟
هانیه آرام گفت:
ـ این لباس...
ـ چی؟
ـ این مرد رو قبلاً دیدم.
سعید جلو آمد.
ـ کجا؟
هانیه چشمهایش را بست.
ـ همون شب بارونی... کنار پدرم.
همه ساکت شدند.
پدر هانیه که تا آن لحظه چیزی نمیگفت، ناگهان رنگش پرید.
ـ نه...
هانیه به او نگاه کرد.
ـ بابا، تو میشناسیش؟
پدرش جواب نداد.
محمدطاها پرسید:
ـ حاج آقا، این مرد کیه؟
پدر هانیه بالاخره گفت:
ـ برادرم.
سکوت مطلق شد.
هانیه با ناباوری گفت:
ـ عمو؟
پدرش سرش را پایین انداخت.
ـ بله.
ـ ولی من فکر میکردم سالهاست خارج از ایرانه!
پدرش آرام جواب داد:
ـ من هم همین فکر رو میکردم.
سعید به عکس خیره شد.
ـ پس اگر این واقعاً برادر تو باشه...
امیر جملهاش را کامل کرد:
ـ رضا تنها نبوده.
محمدطاها به هانیه نگاه کرد.
ـ و حالا باید بفهمیم عموی تو چه نقشی در این پرونده داشته.
هانیه اشکهایش را پاک کرد.
ـ من جوابش رو پیدا میکنم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ این بار با هم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۲
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۳ | عمویی که برگشته بود
از زبان هانیه
هنوز باورم نمیشد.
ـ بابا... اسم عمو چی بود؟
پدرم چند ثانیه سکوت کرد.
ـ حمید.
اسمش را که شنیدم، چیزی در ذهنم تکان خورد.
یک خانه قدیمی...
یک مرد با کت خاکستری...
و صدایی که میگفت:
ـ «هانیه کوچولو، اینو پیش خودت نگه دار.»
دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
ـ من عمو حمید رو یادمه...
زهرا با تعجب گفت:
ـ تو خیلی کوچیک بودی که اون رفت.
ـ میدونم.
چشمهایم را بستم.
ـ اما یک چیز دیگه هم یادمه.
محمدطاها نزدیک آمد.
ـ چی؟
ـ عمو حمید یک جعبه قرمز داشت.
پدرم ناگهان به من نگاه کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
سعید گفت:
ـ جعبه قرمز؟
سر تکان دادم.
ـ همیشه همراهش بود.
محمدطاها پرسید:
ـ اون جعبه چه شکلی بود؟
توضیح دادم.
سعید با شنیدن مشخصاتش گفت:
ـ همون جعبهایه که سالها دنبالش بودیم.
---
از زبان محمدطاها
همهچیز داشت به هم وصل میشد.
حامد.
رضا.
عموی هانیه.
پرونده قدیمی.
و حالا جعبه قرمز.
امیر گفت:
ـ اگر حمید هنوز زنده باشه، باید پیداش کنیم.
پدر هانیه گفت:
ـ من سالهاست خبری ازش ندارم.
هانیه آرام گفت:
ـ ولی من فکر کنم بدونم کجا میرفته.
همه به او نگاه کردیم.
ـ کجا؟
ـ یک باغ قدیمی خارج تهران.
پدرش با تعجب گفت:
ـ باغ پدربزرگ؟
ـ آره.
ـ اونجا سالهاست متروکهست.
هانیه گفت:
ـ عمو حمید همیشه اونجا میرفت.
امیر سریع گفت:
ـ پس مقصد بعدی مشخصه.
من به هانیه نگاه کردم.
ـ تو میمونی.
فوراً گفت:
ـ نه!
لبخند زدم.
ـ حدس میزدم همینو بگی.
سارا خندید.
ـ هانیه اگه یه بار هم بگی «من میام»، تعجب نمیکنم!
هانیه با خنده گفت:
ـ خب معلومه که میام.
---
چند ساعت بعد...
جلوی باغ قدیمی ایستاده بودیم.
در چوبی نیمهباز بود.
امیر آرام گفت:
ـ کسی اینجاست.
من دستم را روی اسلحهام گذاشتم و جلو رفتم.
صدای قدمی از داخل باغ آمد.
بعد مردی از تاریکی بیرون آمد.
هانیه با دیدنش خشکش زد.
ـ عمو حمید...؟
مرد ایستاد.
نگاهش روی هانیه ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ بالاخره برگشتی، هانیه.
و در همان لحظه...
از پشت سرمان صدای روشن شدن یک ماشین آمد.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۳
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۴ | باغ قدیمی
از زبان هانیه
صدای روشن شدن ماشین باعث شد همه برگردیم.
محمدطاها سریع گفت:
ـ هیچکس حرکت نکنه!
ماشین چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
اما کسی از آن پیاده نشد.
عمو حمید آرام گفت:
ـ شما نباید اینجا میاومدید.
به او نگاه کردم.
ـ پس چرا خودت اینجایی؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون دیگه نمیتونستم فرار کنم.
پدرم جلو آمد.
ـ حمید...
عمو سرش را پایین انداخت.
ـ سالها منتظر این لحظه بودم.
ـ چرا ناپدید شدی؟
عمو به من نگاه کرد.
ـ برای اینکه زنده بمونی.
محمدطاها گفت:
ـ این جمله رو قبلاً هم از حامد شنیدیم.
عمو لبخند تلخی زد.
ـ حامد دروغ نگفته.
سعید پرسید:
ـ پس حقیقت چیه؟
عمو به ساختمان قدیمی باغ اشاره کرد.
ـ همه جوابها اونجاست.
---
از زبان محمدطاها
همراه امیر وارد ساختمان شدیم.
هانیه پشت سرمان بود.
داخل اتاق، یک میز قدیمی و چند جعبه قرار داشت.
عمو حمید یکی از آنها را باز کرد.
پروندههای قدیمی داخلش بود.
ـ اینها مدارک اصلی پروندهان.
امیر یکی از پروندهها را برداشت.
ـ چرا اینها رو نگه داشتی؟
حمید جواب داد:
ـ چون اگر دست کامران میافتاد، خیلیها آسیب میدیدن.
هانیه پرسید:
ـ پس تو با رضا همکاری میکردی؟
حمید نگاهش کرد.
ـ رضا؟
ـ بله.
ـ نه.
هانیه با تعجب گفت:
ـ پس چرا عکسش کنار توست؟
حمید مکث کرد.
ـ چون رضا دنبال حقیقت بود.
همه ساکت شدند.
حمید ادامه داد:
ـ کسی که ماشین هانیه رو دستکاری کرد، رضا نبود.
هانیه نفس راحتی کشید.
ـ پس چه کسی بود؟
حمید به پرونده اشاره کرد.
ـ یکی از افراد کامران.
محمدطاها گفت:
ـ و چرا رضا کنار ماشین بود؟
ـ چون فهمیده بود ماشین دستکاری شده و میخواست هانیه رو پیدا کنه.
هانیه آرام گفت:
ـ پس رضا...
حمید سر تکان داد.
ـ بیگناهه.
---
همان لحظه صدای شلیک از بیرون باغ آمد.
همه خشکشان زد.
امیر گفت:
ـ همه پایین!
محمدطاها هانیه را پشت دیوار برد.
صدای دوم آمد.
حمید با نگرانی گفت:
ـ کامران نیست...
پرسیدم:
ـ پس کیه؟
حمید به پنجره نگاه کرد.
ـ کسی که فکر میکردم سالها پیش مرده.
هانیه با ترس پرسید:
ـ کی؟
حمید فقط یک اسم گفت:
ـ سرهنگ رضا کاظمی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۴
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۵ | مردی که نباید زنده میبود
از زبان هانیه
اسم «رضا کاظمی» که آمد، قلبم فرو ریخت.
ـ ولی گفتید مرده!
عمو حمید جواب داد:
ـ همه فکر میکردیم مرده.
محمدطاها کنار پنجره رفت، اما امیر مانعش شد.
ـ صبر کن. اول موقعیتش رو پیدا کنیم.
صدای قدمها از بیرون باغ نزدیکتر شد.
عمو حمید آرام گفت:
ـ اون برای پرونده برگشته.
پدرم پرسید:
ـ بعد از این همه سال؟
ـ بله.
ـ چرا؟
حمید نگاهش را به من دوخت.
ـ چون میدونه هانیه بخشی از حقیقت رو یادش اومده.
دستم سرد شد.
ـ من؟
حمید سر تکان داد.
ـ تو تنها کسی هستی که چهره آدمهای اون شب رو به یاد آورده.
محمدطاها گفت:
ـ پس هدف اصلی، حافظه هانیهست.
صدایی از بیرون آمد:
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
همه ساکت شدیم.
محمدطاها جلو رفت.
ـ سرهنگ کاظمی؟
صدای مرد خندید.
ـ هنوز هم زود نتیجه میگیری.
---
از زبان محمدطاها
امیر بیسیم را برداشت.
ـ نیروها، موقعیت باغ رو پوشش بدید.
بعد رو به من کرد.
ـ نباید بذاریم فرار کنه.
سرهنگ کاظمی دوباره گفت:
ـ من دنبال هانیه نیستم.
هانیه با تعجب گفت:
ـ پس دنبال چی هستید؟
صدای مرد جدی شد.
ـ دنبال چیزی هستم که پدرت سالها از همه پنهان کرده.
پدر هانیه آرام گفت:
ـ دیگه اون مدرک دست من نیست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا برگشتی؟
ـ چون میدونم دست کیه.
همه به هانیه نگاه کردیم.
سرهنگ گفت:
ـ دست دخترته.
هانیه یک قدم عقب رفت.
محمدطاها جلوی او ایستاد.
ـ اگر چیزی میخوای، اول باید از من رد بشی.
صدای خندهای از بیرون آمد.
ـ دقیقاً به همین دلیل بود که از اول نمیخواستم تو وارد این پرونده بشی.
محمدطاها مکث کرد.
ـ منو میشناسی؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
بعد صدای ماشین از دور شد.
امیر گفت:
ـ داره فرار میکنه!
نیروها به سمت خروجی رفتند.
اما حمید ناگهان گفت:
ـ صبر کنید!
همه برگشتیم.
او به هانیه نگاه کرد.
ـ قبل از رفتنش، یه چیز دیگه گفت.
ـ چی؟
حمید آرام جواب داد:
ـ گفت:
«به هانیه بگو فردا ساعت هشت، خودش جواب گذشتهاش رو میفهمه.»
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ کجا؟
حمید به جیب کتش دست برد.
یک تکه کاغذ بیرون آورد.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
و زیر آدرس:
«تنها بیا.»
محمدطاها کاغذ را گرفت.
ـ نه.
هانیه پرسید:
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون اگر کسی فکر کرده تو رو تنها میفرسته...
کاغذ را تا کردم.
ـ سخت در اشتباهه.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۵
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۶ | قرار ساعت هشت
از زبان هانیه
کاغذ هنوز در دست محمدطاها بود.
ـ من باید برم.
فوراً گفت:
ـ نه.
ـ محمدطاها، شاید این تنها فرصت باشه که بفهمم گذشتهام چی بوده.
ـ و شاید تله باشه.
ـ پس با من بیا.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ من حتماً میام. ولی نه طبق قوانین اون.
سارا که کنار زهرا ایستاده بود، گفت:
ـ بالاخره یکی پیدا شد که به هانیه بگه «تنها نرو» و هانیه هم قبول کنه! 😂
لبخند زدم.
ـ خیلی بامزهای.
سارا گفت:
ـ میدونم!
---
از زبان محمدطاها
صبح روز بعد، ساعت هفتونیم بود.
تیم آماده بود.
امیر گفت:
ـ مکان رو بررسی کردیم. ساختمان قدیمیه، ولی چند دوربین اطرافش فعاله.
ـ خوبه.
ـ فقط یک چیز عجیب داریم.
ـ چی؟
ـ یکی از دوربینها چند دقیقه قبل خاموش شده.
به ساعت نگاه کردم.
هفتوچهلوپنج دقیقه.
ـ یعنی از قبل منتظرمون بودن.
امیر سر تکان داد.
ـ احتمالاً.
هانیه جلو آمد.
ـ آمادهام.
نگاهش کردم.
ـ اگر چیزی غیرعادی دیدی، فوراً برمیگردی.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
---
از زبان هانیه
ساعت هشت دقیقاً وارد ساختمان شدم.
همهجا ساکت بود.
یک راهرو طولانی...
یک در نیمهباز...
و روی دیوار، همان علامتی که در خاطراتم دیده بودم.
قلبم تند زد.
ـ اینجا رو میشناسم...
چند قدم جلو رفتم.
داخل اتاق، یک صندلی و یک میز بود.
روی میز یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت.
دکمه پخش را زدم.
صدای پدرم پخش شد:
ـ «اگر هانیه این صدا رو میشنوه، یعنی حافظهاش برگشته.»
نفس در سینهام حبس شد.
صدای پدرم ادامه داد:
ـ «دخترم، چیزی که باید بدونی اینه که تصادف تو فقط یک حادثه نبود... اما کسی که پشت اون بود، لزوماً دشمن تو نیست.»
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ یعنی چی؟
صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
ـ «اگر میخوای حقیقت رو بفهمی، باید به کسی اعتماد کنی که فکر میکنی ازت فاصله گرفته.»
ضبط متوقف شد.
صدای قدمی پشت سرم آمد.
برگشتم.
محمدطاها در چارچوب در ایستاده بود.
ـ هانیه...
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
لبخند کوچکی زد.
ـ گفتم که تنها نمیذارمت.
اما ناگهان چراغها خاموش شدند.
و صدای قفل شدن در از پشت سرمان آمد.
تق!
محمدطاها به سمت در برگشت.
ـ هانیه، عقب برو.
از تاریکی صدایی آمد:
ـ بالاخره هر دوتون اینجایید.
محمدطاها گفت:
ـ کاظمی؟
صدا خندید.
ـ نه.
مکثی کرد.
ـ کسی که هانیه باید بیشتر از همه ازش میترسید...
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۶
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۷ | کسی که انتظارش را نداشتیم
از زبان هانیه
صدای مرد در تاریکی پیچید.
ـ کسی که هانیه باید بیشتر از همه ازش میترسید...
قلبم تند میزد.
محمدطاها آرام گفت:
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
چراغ اضطراری روشن شد.
نور ضعیفی اتاق را روشن کرد.
مردی روبهرویمان ایستاده بود.
خشکم زد.
ـ رضا؟
رضا چند قدم جلو آمد.
ـ هانیه...
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ اومدم قبل از اینکه دیر بشه باهات حرف بزنم.
محمدطاها جدی گفت:
ـ پس چرا ما رو اینجا کشوندی؟
رضا سرش را تکان داد.
ـ من شما رو نکشوندم.
ـ پس کی؟
رضا به ضبط صوت اشاره کرد.
ـ کسی که اون پیام رو فرستاده.
هانیه پرسید:
ـ کی؟
رضا گفت:
ـ حمید.
چشمهایم گرد شد.
ـ عمو؟
رضا ادامه داد:
ـ اون از اول همهچیز رو میدونست.
محمدطاها گفت:
ـ مدرک داری؟
رضا یک فلش کوچک بیرون آورد.
ـ اینو از ماشینش پیدا کردم.
امیر از بیسیم گفت:
ـ موسوی، صداتون میاد؟
محمدطاها جواب داد:
ـ بله.
ـ خروجی شرقی باز شده. میتونید خارج بشید.
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، رضا گفت:
ـ صبر کنید.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون اگر الان برید، دیگه هیچوقت حقیقت رو نمیفهمید.
محمدطاها پرسید:
ـ چه حقیقتی؟
رضا به من نگاه کرد.
ـ تصادف تو به خاطر پرونده نبود، هانیه.
نفسم بند آمد.
ـ پس به خاطر چی بود؟
رضا مکث کرد.
ـ چون کسی میخواست تو رو از تهران خارج کنه.
ـ چه کسی؟
رضا آرام گفت:
ـ محمدطاها.
سکوت.
نگاهم ناخودآگاه به محمدطاها افتاد.
ـ چی...؟
محمدطاها با ناباوری گفت:
ـ رضا، داری چی میگی؟
رضا فلش را بالا گرفت.
ـ مدارکش اینجاست.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد محمدطاها آرام به من نگاه کرد.
ـ هانیه، به من اعتماد کن.
اما برای اولین بار...
در نگاهش چیزی دیدم که نتوانستم بفهمم.
ترس؟
یا نگرانی؟
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۷
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۸ | مدرک
از زبان هانیه
نگاهم بین رضا و محمدطاها میچرخید.
ـ یکیتون باید حقیقت رو بگه.
محمدطاها جلو آمد.
ـ هانیه، من هیچوقت قصد آسیب زدن بهت نداشتم.
رضا گفت:
ـ نگفتم قصد آسیب داشته.
ـ پس چی میگی؟
ـ میگم اون شب، دستور انتقال هانیه صادر شده بود.
محمدطاها اخم کرد.
ـ دستور انتقال امنیتی بود، نه برای آسیب زدن.
رضا فلش را روی میز گذاشت.
ـ پس چرا اسم هانیه بدون اطلاع خودش ثبت شده؟
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
همین سکوت قلبم را لرزاند.
ـ محمدطاها؟
آرام گفت:
ـ چون من مسئول حفاظت از تو بودم.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ چون اگر میفهمیدی، ممکن بود خودت رو در خطر بندازی.
رضا گفت:
ـ و وقتی نقشه انتقال لو رفت، ماشین هانیه دستکاری شد.
سعید که پشت سرمان ایستاده بود، گفت:
ـ این قسمت درسته.
به او نگاه کردم.
ـ یعنی محمدطاها...
سعید گفت:
ـ نه. موسوی عامل تصادف نبوده.
نفس راحتی کشیدم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ من فقط میخواستم تو زنده بمونی.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
ـ چون مأموریت اجازه نمیداد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد به رضا نگاه کردم.
ـ پس چرا منو از محمدطاها ترسوندی؟
رضا جواب نداد.
صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتیم.
عمو حمید وارد شد.
ـ چون رضا همه حقیقت رو نمیدونه.
رضا با عصبانیت گفت:
ـ حمید!
حمید نگاهش کرد.
ـ وقتشه همهچیز رو تموم کنیم.
به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
مکث کرد.
ـ من بودم که دستور انتقالت رو لغو کردم.
خشکم زد.
ـ چرا؟
حمید آرام گفت:
ـ چون فهمیدم کسی که بهش اعتماد کرده بودیم، به ما خیانت کرده.
محمدطاها پرسید:
ـ کی؟
حمید جواب داد:
ـ سرهنگ کاظمی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۸
ادامه دارد...