🌙 پارت ۱۷۵ | مردی که نباید زنده میبود
از زبان هانیه
اسم «رضا کاظمی» که آمد، قلبم فرو ریخت.
ـ ولی گفتید مرده!
عمو حمید جواب داد:
ـ همه فکر میکردیم مرده.
محمدطاها کنار پنجره رفت، اما امیر مانعش شد.
ـ صبر کن. اول موقعیتش رو پیدا کنیم.
صدای قدمها از بیرون باغ نزدیکتر شد.
عمو حمید آرام گفت:
ـ اون برای پرونده برگشته.
پدرم پرسید:
ـ بعد از این همه سال؟
ـ بله.
ـ چرا؟
حمید نگاهش را به من دوخت.
ـ چون میدونه هانیه بخشی از حقیقت رو یادش اومده.
دستم سرد شد.
ـ من؟
حمید سر تکان داد.
ـ تو تنها کسی هستی که چهره آدمهای اون شب رو به یاد آورده.
محمدطاها گفت:
ـ پس هدف اصلی، حافظه هانیهست.
صدایی از بیرون آمد:
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
همه ساکت شدیم.
محمدطاها جلو رفت.
ـ سرهنگ کاظمی؟
صدای مرد خندید.
ـ هنوز هم زود نتیجه میگیری.
---
از زبان محمدطاها
امیر بیسیم را برداشت.
ـ نیروها، موقعیت باغ رو پوشش بدید.
بعد رو به من کرد.
ـ نباید بذاریم فرار کنه.
سرهنگ کاظمی دوباره گفت:
ـ من دنبال هانیه نیستم.
هانیه با تعجب گفت:
ـ پس دنبال چی هستید؟
صدای مرد جدی شد.
ـ دنبال چیزی هستم که پدرت سالها از همه پنهان کرده.
پدر هانیه آرام گفت:
ـ دیگه اون مدرک دست من نیست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا برگشتی؟
ـ چون میدونم دست کیه.
همه به هانیه نگاه کردیم.
سرهنگ گفت:
ـ دست دخترته.
هانیه یک قدم عقب رفت.
محمدطاها جلوی او ایستاد.
ـ اگر چیزی میخوای، اول باید از من رد بشی.
صدای خندهای از بیرون آمد.
ـ دقیقاً به همین دلیل بود که از اول نمیخواستم تو وارد این پرونده بشی.
محمدطاها مکث کرد.
ـ منو میشناسی؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
بعد صدای ماشین از دور شد.
امیر گفت:
ـ داره فرار میکنه!
نیروها به سمت خروجی رفتند.
اما حمید ناگهان گفت:
ـ صبر کنید!
همه برگشتیم.
او به هانیه نگاه کرد.
ـ قبل از رفتنش، یه چیز دیگه گفت.
ـ چی؟
حمید آرام جواب داد:
ـ گفت:
«به هانیه بگو فردا ساعت هشت، خودش جواب گذشتهاش رو میفهمه.»
هانیه با نگرانی پرسید:
ـ کجا؟
حمید به جیب کتش دست برد.
یک تکه کاغذ بیرون آورد.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده بود.
و زیر آدرس:
«تنها بیا.»
محمدطاها کاغذ را گرفت.
ـ نه.
هانیه پرسید:
ـ چرا؟
نگاهش کردم.
ـ چون اگر کسی فکر کرده تو رو تنها میفرسته...
کاغذ را تا کردم.
ـ سخت در اشتباهه.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۵
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۶ | قرار ساعت هشت
از زبان هانیه
کاغذ هنوز در دست محمدطاها بود.
ـ من باید برم.
فوراً گفت:
ـ نه.
ـ محمدطاها، شاید این تنها فرصت باشه که بفهمم گذشتهام چی بوده.
ـ و شاید تله باشه.
ـ پس با من بیا.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ من حتماً میام. ولی نه طبق قوانین اون.
سارا که کنار زهرا ایستاده بود، گفت:
ـ بالاخره یکی پیدا شد که به هانیه بگه «تنها نرو» و هانیه هم قبول کنه! 😂
لبخند زدم.
ـ خیلی بامزهای.
سارا گفت:
ـ میدونم!
---
از زبان محمدطاها
صبح روز بعد، ساعت هفتونیم بود.
تیم آماده بود.
امیر گفت:
ـ مکان رو بررسی کردیم. ساختمان قدیمیه، ولی چند دوربین اطرافش فعاله.
ـ خوبه.
ـ فقط یک چیز عجیب داریم.
ـ چی؟
ـ یکی از دوربینها چند دقیقه قبل خاموش شده.
به ساعت نگاه کردم.
هفتوچهلوپنج دقیقه.
ـ یعنی از قبل منتظرمون بودن.
امیر سر تکان داد.
ـ احتمالاً.
هانیه جلو آمد.
ـ آمادهام.
نگاهش کردم.
ـ اگر چیزی غیرعادی دیدی، فوراً برمیگردی.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
---
از زبان هانیه
ساعت هشت دقیقاً وارد ساختمان شدم.
همهجا ساکت بود.
یک راهرو طولانی...
یک در نیمهباز...
و روی دیوار، همان علامتی که در خاطراتم دیده بودم.
قلبم تند زد.
ـ اینجا رو میشناسم...
چند قدم جلو رفتم.
داخل اتاق، یک صندلی و یک میز بود.
روی میز یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت.
دکمه پخش را زدم.
صدای پدرم پخش شد:
ـ «اگر هانیه این صدا رو میشنوه، یعنی حافظهاش برگشته.»
نفس در سینهام حبس شد.
صدای پدرم ادامه داد:
ـ «دخترم، چیزی که باید بدونی اینه که تصادف تو فقط یک حادثه نبود... اما کسی که پشت اون بود، لزوماً دشمن تو نیست.»
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ یعنی چی؟
صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
ـ «اگر میخوای حقیقت رو بفهمی، باید به کسی اعتماد کنی که فکر میکنی ازت فاصله گرفته.»
ضبط متوقف شد.
صدای قدمی پشت سرم آمد.
برگشتم.
محمدطاها در چارچوب در ایستاده بود.
ـ هانیه...
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
لبخند کوچکی زد.
ـ گفتم که تنها نمیذارمت.
اما ناگهان چراغها خاموش شدند.
و صدای قفل شدن در از پشت سرمان آمد.
تق!
محمدطاها به سمت در برگشت.
ـ هانیه، عقب برو.
از تاریکی صدایی آمد:
ـ بالاخره هر دوتون اینجایید.
محمدطاها گفت:
ـ کاظمی؟
صدا خندید.
ـ نه.
مکثی کرد.
ـ کسی که هانیه باید بیشتر از همه ازش میترسید...
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۶
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۷ | کسی که انتظارش را نداشتیم
از زبان هانیه
صدای مرد در تاریکی پیچید.
ـ کسی که هانیه باید بیشتر از همه ازش میترسید...
قلبم تند میزد.
محمدطاها آرام گفت:
ـ هانیه، پشت سر من بمون.
چراغ اضطراری روشن شد.
نور ضعیفی اتاق را روشن کرد.
مردی روبهرویمان ایستاده بود.
خشکم زد.
ـ رضا؟
رضا چند قدم جلو آمد.
ـ هانیه...
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ اومدم قبل از اینکه دیر بشه باهات حرف بزنم.
محمدطاها جدی گفت:
ـ پس چرا ما رو اینجا کشوندی؟
رضا سرش را تکان داد.
ـ من شما رو نکشوندم.
ـ پس کی؟
رضا به ضبط صوت اشاره کرد.
ـ کسی که اون پیام رو فرستاده.
هانیه پرسید:
ـ کی؟
رضا گفت:
ـ حمید.
چشمهایم گرد شد.
ـ عمو؟
رضا ادامه داد:
ـ اون از اول همهچیز رو میدونست.
محمدطاها گفت:
ـ مدرک داری؟
رضا یک فلش کوچک بیرون آورد.
ـ اینو از ماشینش پیدا کردم.
امیر از بیسیم گفت:
ـ موسوی، صداتون میاد؟
محمدطاها جواب داد:
ـ بله.
ـ خروجی شرقی باز شده. میتونید خارج بشید.
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، رضا گفت:
ـ صبر کنید.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون اگر الان برید، دیگه هیچوقت حقیقت رو نمیفهمید.
محمدطاها پرسید:
ـ چه حقیقتی؟
رضا به من نگاه کرد.
ـ تصادف تو به خاطر پرونده نبود، هانیه.
نفسم بند آمد.
ـ پس به خاطر چی بود؟
رضا مکث کرد.
ـ چون کسی میخواست تو رو از تهران خارج کنه.
ـ چه کسی؟
رضا آرام گفت:
ـ محمدطاها.
سکوت.
نگاهم ناخودآگاه به محمدطاها افتاد.
ـ چی...؟
محمدطاها با ناباوری گفت:
ـ رضا، داری چی میگی؟
رضا فلش را بالا گرفت.
ـ مدارکش اینجاست.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد محمدطاها آرام به من نگاه کرد.
ـ هانیه، به من اعتماد کن.
اما برای اولین بار...
در نگاهش چیزی دیدم که نتوانستم بفهمم.
ترس؟
یا نگرانی؟
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۷
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۸ | مدرک
از زبان هانیه
نگاهم بین رضا و محمدطاها میچرخید.
ـ یکیتون باید حقیقت رو بگه.
محمدطاها جلو آمد.
ـ هانیه، من هیچوقت قصد آسیب زدن بهت نداشتم.
رضا گفت:
ـ نگفتم قصد آسیب داشته.
ـ پس چی میگی؟
ـ میگم اون شب، دستور انتقال هانیه صادر شده بود.
محمدطاها اخم کرد.
ـ دستور انتقال امنیتی بود، نه برای آسیب زدن.
رضا فلش را روی میز گذاشت.
ـ پس چرا اسم هانیه بدون اطلاع خودش ثبت شده؟
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
همین سکوت قلبم را لرزاند.
ـ محمدطاها؟
آرام گفت:
ـ چون من مسئول حفاظت از تو بودم.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ چون اگر میفهمیدی، ممکن بود خودت رو در خطر بندازی.
رضا گفت:
ـ و وقتی نقشه انتقال لو رفت، ماشین هانیه دستکاری شد.
سعید که پشت سرمان ایستاده بود، گفت:
ـ این قسمت درسته.
به او نگاه کردم.
ـ یعنی محمدطاها...
سعید گفت:
ـ نه. موسوی عامل تصادف نبوده.
نفس راحتی کشیدم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ من فقط میخواستم تو زنده بمونی.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
ـ چون مأموریت اجازه نمیداد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد به رضا نگاه کردم.
ـ پس چرا منو از محمدطاها ترسوندی؟
رضا جواب نداد.
صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتیم.
عمو حمید وارد شد.
ـ چون رضا همه حقیقت رو نمیدونه.
رضا با عصبانیت گفت:
ـ حمید!
حمید نگاهش کرد.
ـ وقتشه همهچیز رو تموم کنیم.
به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
مکث کرد.
ـ من بودم که دستور انتقالت رو لغو کردم.
خشکم زد.
ـ چرا؟
حمید آرام گفت:
ـ چون فهمیدم کسی که بهش اعتماد کرده بودیم، به ما خیانت کرده.
محمدطاها پرسید:
ـ کی؟
حمید جواب داد:
ـ سرهنگ کاظمی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۸
ادامه دارد...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر گاه خنده ای رو لبانم دیدی؛بدون کار پدرم حسین است!❤️
🌙 پارت ۱۷۸ | مدرک
از زبان هانیه
نگاهم بین رضا و محمدطاها میچرخید.
ـ یکیتون باید حقیقت رو بگه.
محمدطاها جلو آمد.
ـ هانیه، من هیچوقت قصد آسیب زدن بهت نداشتم.
رضا گفت:
ـ نگفتم قصد آسیب داشته.
ـ پس چی میگی؟
ـ میگم اون شب، دستور انتقال هانیه صادر شده بود.
محمدطاها اخم کرد.
ـ دستور انتقال امنیتی بود، نه برای آسیب زدن.
رضا فلش را روی میز گذاشت.
ـ پس چرا اسم هانیه بدون اطلاع خودش ثبت شده؟
محمدطاها چند لحظه سکوت کرد.
همین سکوت قلبم را لرزاند.
ـ محمدطاها؟
آرام گفت:
ـ چون من مسئول حفاظت از تو بودم.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ چون اگر میفهمیدی، ممکن بود خودت رو در خطر بندازی.
رضا گفت:
ـ و وقتی نقشه انتقال لو رفت، ماشین هانیه دستکاری شد.
سعید که پشت سرمان ایستاده بود، گفت:
ـ این قسمت درسته.
به او نگاه کردم.
ـ یعنی محمدطاها...
سعید گفت:
ـ نه. موسوی عامل تصادف نبوده.
نفس راحتی کشیدم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ من فقط میخواستم تو زنده بمونی.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
ـ چون مأموریت اجازه نمیداد.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد به رضا نگاه کردم.
ـ پس چرا منو از محمدطاها ترسوندی؟
رضا جواب نداد.
صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتیم.
عمو حمید وارد شد.
ـ چون رضا همه حقیقت رو نمیدونه.
رضا با عصبانیت گفت:
ـ حمید!
حمید نگاهش کرد.
ـ وقتشه همهچیز رو تموم کنیم.
به من نگاه کرد.
ـ هانیه...
مکث کرد.
ـ من بودم که دستور انتقالت رو لغو کردم.
خشکم زد.
ـ چرا؟
حمید آرام گفت:
ـ چون فهمیدم کسی که بهش اعتماد کرده بودیم، به ما خیانت کرده.
محمدطاها پرسید:
ـ کی؟
حمید جواب داد:
ـ سرهنگ کاظمی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۸
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۷۹ | خیانت
از زبان هانیه
اسم سرهنگ کاظمی که آمد، همه ساکت شدند.
ـ یعنی کاظمی دستور داده بود من منتقل بشم؟
حمید گفت:
ـ بله. اما هدفش حفاظت از تو نبود.
محمدطاها پرسید:
ـ پس هدفش چی بود؟
حمید جواب داد:
ـ میخواست تو رو از پرونده اصلی دور کنه.
رضا با عصبانیت گفت:
ـ چرا من از این چیزها خبر نداشتم؟
حمید نگاهش کرد.
ـ چون اگر میدونستی، خودت رو به خطر میانداختی.
رضا چند لحظه ساکت ماند.
ـ پس چرا ماشین هانیه دستکاری شد؟
حمید گفت:
ـ وقتی انتقال لغو شد، افراد کاظمی فهمیدن هانیه هنوز در تهران میمونه.
هانیه آرام پرسید:
ـ و بعد؟
حمید به من نگاه کرد.
ـ بعد تصمیم گرفتن تو رو بترسونن تا از تهران خارج بشی.
محمدطاها اخم کرد.
ـ اما کار از کنترل خارج شد.
حمید سر تکان داد.
ـ بله.
سعید گفت:
ـ و بعد از تصادف، همه فکر کردند پرونده برای همیشه بسته شده.
به یاد روزهای فراموشیام افتادم.
ـ برای همین من چیزی یادم نمیاومد...
سعید گفت:
ـ ضربه و شرایط بعد از تصادف باعث شد بخشهایی از خاطراتت از دست بره.
---
از زبان محمدطاها
به هانیه نگاه کردم.
سه ماه تلاش کرده بودم همهچیز را از ذهنم کنار بگذارم.
اما حالا دوباره همان نگاهها...
همان نگرانی...
همان هانیهای که نمیتوانستم بیتفاوت از کنارش رد شوم.
هانیه آرام پرسید:
ـ تو چرا بعد از تمام شدن مأموریت رفتی؟
سکوت کردم.
رضا و حمید هم چیزی نگفتند.
بالاخره جواب دادم:
ـ چون فکر میکردم اگر بمونم، دوباره زندگیت رو به خطر میاندازم.
ـ و فکر کردی رفتنت بهتره؟
ـ اون موقع بله.
هانیه اشکش را پاک کرد.
ـ ولی من خیلی گریه کردم.
قلبم فشرده شد.
ـ میدونم.
ـ از کجا؟
ـ مریم بهم گفت.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ پس میدونستی...
ـ آره.
چند ثانیه نگاهمان در هم ماند.
اما قبل از اینکه حرف دیگری بزنیم، صدای امیر از بیسیم آمد:
ـ موسوی، خبر بد.
ـ چی شده؟
ـ کاظمی از محلش خارج شده.
ـ مقصدش؟
امیر مکث کرد.
ـ هنوز مشخص نیست.
بعد صدایش جدیتر شد:
ـ ولی یک پیام برای هانیه گذاشته.
هانیه نزدیک آمد.
ـ چی نوشته؟
امیر گفت:
ـ فقط یک جمله.
«اگر میخواهی بفهمی چرا زنده ماندی، فردا ساعت هشت به بیمارستان قدیمی بیا.»
هانیه به محمدطاها نگاه کرد.
و من همان لحظه فهمیدم...
پروندهای که فکر میکردیم تمام شده، تازه وارد مرحله آخرش شده بود.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۷۹
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۱ | چیزی که هانیه نمیدانست
از زبان هانیه
به محمدطاها خیره ماندم.
ـ تو... منو نجات دادی؟
محمدطاها چیزی نگفت.
دکتر نادری گفت:
ـ روز تصادف، اولین کسی که به محل رسید، محمدطاها بود.
چشمهایم پر از اشک شد.
ـ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
محمدطاها آرام جواب داد:
ـ چون مأموریت اجازه نمیداد.
ـ حتی وقتی فراموشی گرفتم؟
ـ حتی اون موقع.
ـ چرا؟
نگاهش را پایین انداخت.
ـ چون میترسیدم با برگشتن به زندگیت، دوباره بهت آسیب برسه.
سکوت کردم.
تمام آن ماههایی که فکر میکردم تنها ماندهام...
او از دور مراقبم بوده.
دکتر نادری پرونده را باز کرد.
ـ اما یک نکته مهمتر وجود داره.
به او نگاه کردم.
ـ چی؟
ـ وقتی هانیه رو به بیمارستان آوردند، یک نفر قبل از رسیدن آمبولانس بالای سرش بود.
محمدطاها پرسید:
ـ چه کسی؟
دکتر گفت:
ـ حامد.
جا خوردم.
ـ حامد؟
ـ بله. اما او قبل از رسیدن نیروها ناپدید شد.
محمدطاها اخم کرد.
ـ چرا؟
دکتر مکث کرد.
ـ چون چیزی به من داد.
یک پاکت قدیمی از داخل پرونده بیرون آورد.
روی آن نوشته شده بود:
«برای هانیه، وقتی حافظهاش برگشت.»
دستم لرزید.
پاکت را باز کردم.
داخلش یک عکس بود.
عکس من در کودکی...
کنار مادرم...
و مردی که پشت سرمان ایستاده بود.
با دیدن چهرهاش قلبم فرو ریخت.
ـ این...
محمدطاها پرسید:
ـ کیه؟
به عکس خیره شدم.
ـ کاظمی.
دکتر نادری گفت:
ـ و پشت عکس یک جمله نوشته.
عکس را برگرداندم.
با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«هانیه از همان روز اول هدف نبود؛ شاهد بود.»
نفسم بند آمد.
ـ شاهد چی؟
دکتر به در خروجی نگاه کرد.
ـ شاهد اتفاقی که باعث شد تمام این آدمها سالها دنبال یک حقیقت باشند.
ناگهان صدای شکستن شیشه از راهرو آمد.
محمدطاها فوراً جلویم ایستاد.
ـ همه عقب!
دکتر نادری با نگرانی گفت:
ـ کاظمی برگشته.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۱
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۰ | بیمارستان قدیمی
از زبان هانیه
پیام کاظمی هنوز روی صفحه گوشی بود.
«اگر میخواهی بفهمی چرا زنده ماندی، فردا ساعت هشت به بیمارستان قدیمی بیا.»
گوشی را پایین آوردم.
ـ من میرم.
محمدطاها بلافاصله گفت:
ـ تنها نه.
لبخند تلخی زدم.
ـ میدونستم همینو میگی.
سارا از پشت سر گفت:
ـ خب معلومه! شما دو نفر بدون دردسر اصلاً نمیتونید زندگی کنید! 😂
زهرا خندید.
ـ سارا، تو خودت کم دردسر نیستی!
سارا دستهایش را بالا برد.
ـ من؟ من فرشتهام! 😇
برای اولین بار بعد از مدتها خندیدم.
اما ته دلم سنگین بود.
---
صبح روز بعد
ساعت هفت و پنجاه دقیقه جلوی بیمارستان قدیمی ایستادیم.
ساختمان سالها بود تعطیل شده بود.
پنجرههای شکسته، دیوارهای قدیمی و راهروهای تاریک...
محمدطاها کنارم ایستاد.
ـ آمادهای؟
نفس عمیقی کشیدم.
ـ آره.
وارد شدیم.
روی دیوار هنوز تابلوهای قدیمی بخشها دیده میشد.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان صدایی از بلندگوی قدیمی ساختمان پخش شد.
ـ «هانیه...»
خشکم زد.
محمدطاها دستش را بالا آورد.
ـ ایست.
صدا دوباره آمد:
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی برگشتی به جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
قلبم تند زد.
ـ این صدا...
ـ میشناسیش؟
چشمهایم را بستم.
ـ آره.
ـ کیه؟
آرام جواب دادم:
ـ دکتر بیمارستان...
محمدطاها با تعجب نگاهم کرد.
ـ چه دکتری؟
ـ دکتری که بعد از تصادفم منو معاینه کرد.
سکوت کرد.
همان لحظه درِ انتهای راهرو باز شد.
مردی با روپوش سفید بیرون آمد.
من چند قدم جلو رفتم.
ـ شما...
مرد لبخند زد.
ـ سلام هانیه.
نفسم بند آمد.
دکتر نادری.
همان پزشکی که پرونده تصادفم را نوشته بود.
محمدطاها جلو آمد.
ـ شما سالهاست اینجا کار نمیکنید.
دکتر نادری گفت:
ـ درست میگی.
ـ پس چرا ما رو کشوندی اینجا؟
دکتر به من نگاه کرد.
ـ چون حقیقت تصادف هانیه رو فقط من و یک نفر دیگه میدونیم.
ـ چه کسی؟
دکتر مکث کرد.
ـ خود هانیه.
با ناباوری گفتم:
ـ من؟
ـ بله.
ـ ولی من چیزی یادم نمیاد!
دکتر آرام گفت:
ـ دقیقاً.
بعد یک پرونده قدیمی را روی میز گذاشت.
ـ قبل از بیهوشی، هانیه یک جمله به من گفت.
دستم لرزید.
ـ چی گفتم؟
دکتر به چشمهایم نگاه کرد.
ـ گفتی:
«اگر من فراموش کردم، به هیچکس نگو چه کسی منو نجات داد.»
محمدطاها خشکش زد.
من هم دیگر نمیتوانستم حرف بزنم.
دکتر پرونده را بست.
ـ و حالا وقتشه بدونی...
ـ چه کسی منو نجات داد؟
دکتر آرام جواب داد:
ـ محمدطاها.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۰
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۲ | شاهد
از زبان هانیه
صدای شکستن شیشه هنوز در راهرو میپیچید.
محمدطاها دستش را جلوی من گرفت.
ـ هانیه، پشت سر من.
سارا و زهرا که همراه امیر بیرون ساختمان منتظر بودند، از طریق بیسیم خبر گرفتند.
صدای امیر آمد:
ـ موسوی، خروجی شرقی بسته شده. کسی از ساختمان خارج نشه.
دکتر نادری با اضطراب گفت:
ـ باید از اینجا بریم.
ـ چرا؟
ـ چون این بیمارستان فقط محل درمان نبوده.
به او نگاه کردم.
ـ یعنی چی؟
دکتر گفت:
ـ سالها قبل، اینجا جلساتی برگزار میشد که هیچکس ازشون خبر نداشت.
محمدطاها پرسید:
ـ چه جلساتی؟
ـ مربوط به همان پروندهای که پدر هانیه نگه داشته بود.
ناگهان چراغها خاموش شدند.
هانیه نفسش را حبس کرد.
صدای قدمها از انتهای راهرو آمد.
یک قدم...
دو قدم...
محمدطاها آرام گفت:
ـ همه ساکت.
در تاریکی صدایی شنیدیم:
ـ هانیه...
خشکم زد.
صدا آشنا بود.
ـ حامد؟
چراغ اضطراری روشن شد.
اما کسی آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین افتاده بود.
محمدطاها آن را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بفهمی، به اتاق شماره ۷ برو.»
دکتر نادری با دیدن نوشته رنگش پرید.
ـ نه...
ـ چی شده؟
ـ اتاق هفت سالهاست قفل شده.
محمدطاها پرسید:
ـ چرا؟
دکتر آرام گفت:
ـ چون آخرین اتفاق مهم پرونده در همان اتاق رخ داد.
---
چند دقیقه بعد
جلوی اتاق شماره ۷ ایستادیم.
محمدطاها قفل را بررسی کرد.
ـ قفل قدیمیه.
کلید را داخلش گذاشت.
تق.
در باز شد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی، یک میز و یک دستگاه ضبط قدیمی.
هانیه جلو رفت.
دستگاه را روشن کرد.
صدای کودکی پخش شد.
صدای خودم.
ـ «من دیدمش...»
دستم روی دهانم رفت.
صدای کودک دوباره آمد:
ـ «اون مرد به بابا گفت فرار کنه.»
دکتر نادری زیر لب گفت:
ـ یا خدا...
محمدطاها به من نگاه کرد.
ـ هانیه، ادامه بده.
صدای کودک در ضبط گفت:
ـ «بعدش صدای شلیک اومد...»
ضبط چند ثانیه خشخش کرد.
بعد صدای مردی پخش شد.
همه خشکمون زدیم.
صدای کاظمی.
ـ «این دختر نباید چیزی به خاطر بیاره.»
ضبط ناگهان خاموش شد.
هانیه اشک میریخت.
ـ پس من...
محمدطاها آرام گفت:
ـ تو شاهد یک اتفاق بودی.
اما قبل از اینکه جملهاش تمام شود، صدای قفل شدن در آمد.
تق!
از پشت در صدایی شنیدیم:
ـ حالا دیگه همهتون میدونید.
محمدطاها به سمت در برگشت.
ـ کاظمی؟
صدای مرد خندید.
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۲
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۳ | پشت در
از زبان هانیه
صدای کاظمی از پشت در میآمد.
ـ بالاخره فهمیدی، موسوی.
محمدطاها جلوی من ایستاد.
ـ کاظمی، تمومش کن.
خنده کوتاهی کرد.
ـ هنوز فکر میکنی میتونی همهچیز رو کنترل کنی؟
ـ نه. ولی میتونم جلوی فرارت رو بگیرم.
ـ خیلی دیر شده.
دکتر نادری با اضطراب گفت:
ـ کاظمی، این دختر اون موقع فقط یک بچه بود.
صدای کاظمی سرد شد.
ـ دقیقاً. و قرار نبود چیزی یادش بمونه.
من با صدای لرزان پرسیدم:
ـ اون شب چه اتفاقی افتاد؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ پدرت مدارکی داشت که نباید میداشت.
ـ چه مدارکی؟
ـ اسامی کسانی که در یک پرونده بزرگ دست داشتند.
محمدطاها پرسید:
ـ و تو میخواستی مدارک رو ازش بگیری.
ـ بله.
ـ پس چرا هانیه رو هدف قرار دادی؟
صدای کاظمی آرام شد.
ـ من نمیخواستم بهش آسیب برسه.
با ناباوری گفتم:
ـ پس چرا تصادف کردم؟
ـ چون یکی از افراد من بدون دستور من عمل کرد.
محمدطاها اخم کرد.
ـ چه کسی؟
کاظمی جواب نداد.
فقط گفت:
ـ همون کسی که هنوز کنار شماست.
نگاهم بین دکتر نادری و محمدطاها چرخید.
ـ یعنی یکی از ما؟
کاظمی خندید.
ـ دقیقاً.
---
از زبان محمدطاها
حرفهایش میتوانست یک تله باشد.
به هانیه گفتم:
ـ به هیچکس شک نکن تا مدرک داشته باشیم.
امیر از بیسیم گفت:
ـ موسوی، موقعیت کاظمی رو پیدا کردیم.
ـ کجاست؟
ـ پشت ساختمان.
فوراً به سمت در رفتم.
قفل را باز کردم.
اما راهرو خالی بود.
ـ فرار کرده.
امیر گفت:
ـ نه.
ـ چی؟
ـ یک دوربین تصویرش رو گرفته.
تصویر را روی گوشی دیدم.
کاظمی از در پشتی خارج شده بود.
اما قبل از سوار شدن به ماشین، برگشت و به دوربین نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
هانیه کنارم آمد.
ـ چرا لبخند زد؟
تصویر را دوباره نگاه کردم.
دست کاظمی چیزی را نشان میداد.
یک کاغذ.
امیر تصویر را بزرگ کرد.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«نفر چهارم را پیدا کنید.»
هانیه پرسید:
ـ نفر چهارم کیه؟
دکتر نادری آرام گفت:
ـ اگر منظورش پرونده قدیمیه...
مکث کرد.
ـ چهار نفر اصلی بودند.
محمدطاها پرسید:
ـ سه نفرشون رو میشناسیم؟
دکتر گفت:
ـ کاظمی، حامد و من.
سکوت کرد.
ـ نفر چهارم...
صدایش لرزید.
ـ پدرت بود، هانیه.
هانیه خشکش زد.
و همان لحظه فهمیدیم راز اصلی هنوز دستنخورده باقی مانده.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۸۳
ادامه دارد...