🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴
ـ مسجد بودم، بابا...
چند ثانیه سکوت پشت خط بود.
بعد صدای خشمگینش بلند شد:
ـ گفتم کجایی، نگفتم چی کار میکنی!
لبم رو گاز گرفتم.
ـ مسجد بودم...
ـ مگه نگفتم مستقیم بیا خونه؟
ـ بابا، فقط رفتم مسجد. کار بدی که نکردم.
صدایش بلندتر شد:
ـ وقتی من میگم مستقیم بیا خونه، یعنی مستقیم بیا خونه!
تماس قطع شد.
چند ثانیه گوشی توی دستم موند.
زهرا با نگرانی گفت:
ـ فاطمه، بهتره امشب تنها نری.
ـ باید برم خونه.
راه افتادم.
تمام مسیر، صدای بابا توی سرم میپیچید.
وقتی به خونه رسیدم، چراغهای سالن روشن بود.
در رو باز کردم.
بابا وسط سالن ایستاده بود.
نگاهش که به چادر مشکی روی سرم افتاد، اخمش بیشتر شد.
ـ این دیگه چیه؟
آروم گفتم:
ـ چادره.
ـ خودم میبینم چیه!
ـ دوستش دارم.
یک قدم جلو آمد.
ـ کی بهت اجازه داده بری مسجد؟
ـ من هجده سالمه، بابا.
ـ تا وقتی توی این خونهای، هر کاری دلت خواست نمیکنی!
ـ ولی این انتخاب خودمه.
همین جمله کافی بود.
صدای سیلی در سالن پیچید.
خشکم زد.
دستم رو روی صورتم گذاشتم و چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
بابا با عصبانیت گفت:
ـ دیگه نمیخوام اسم مسجد رو بشنوم!
چشمهام پر شد.
ـ چرا؟
ـ چون نمیخوام دختر من با این چیزها خودش رو درگیر کنه!
ـ مگه مذهبی بودن جرمه؟
دوباره دستش بالا رفت، اما این بار مامان خودش رو بین ما انداخت.
ـ کامران! کافیه!
مامان دستم رو گرفت.
ـ فاطمه، بیا بالا.
با چشمهای خیس از پلهها بالا رفتم.
پشت سرم صدای بابا رو شنیدم:
ـ امشب مهمون داریم. پایین نیاد!
توی اتاقم، چادرم رو از سرم برداشتم و روی تخت گذاشتم.
گوشهی چادر مشکی رو بین انگشتهام گرفتم.
چند دقیقه فقط بهش خیره موندم.
نمیخواستم از چیزی که باورش کرده بودم دست بکشم.
حتی اگر سخت بود.
حتی اگر بابا مخالف بود.
---
چند ساعت بعد صدای زنگ در اومد.
مامان در اتاقم رو باز کرد.
ـ فاطمه، بیا پایین.
ـ چرا؟
ـ مهمون داریم.
ـ کی؟
ـ آقای رسولی و خانوادهش.
اسمش برام آشنا بود.
یکی از شرکای کاری بابا بود.
چادرم رو مرتب کردم و همراه مامان پایین رفتم.
وقتی وارد سالن شدم، خانوادهای رو دیدم که قبلاً فقط اسمشون رو شنیده بودم.
آقای رسولی بلند شد و با بابا احوالپرسی کرد.
کنارش همسرش نشسته بود و پسری جوان کمی آنطرفتر روی مبل نشسته بود.
مامان آهسته گفت:
ـ فاطمه، این آقای علی رسولی هستن.
نگاهم برای لحظهای به پسر افتاد.
علی فقط سرش رو به نشونهی سلام تکون داد.
ـ سلام.
ـ سلام.
همین.
نه بیشتر.
من اصلاً نمیدونستم...
همین شامی که قرار بود یک مهمانی ساده باشه، بعدها قراره یکی از مهمترین شبهای زندگی من بشه.
و هنوز نمیدونستم مردی که امشب برای اولین بار روبهرویم نشسته...
روزی قرار است شوهر اجباری من باشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵
همینطور که کنار مامان ایستاده بودم، نگاهم به میز شام افتاد.
مامان گفت:
ـ فاطمه جان، بیا کمک کن میز رو بچینیم.
ـ باشه مامان.
رفتم سمت آشپزخونه.
هنوز چند قدم برنداشته بودم که سنگینی نگاه بابا رو روی خودم حس کردم.
برگشتم.
بابا چیزی نگفت.
فقط با نگاهش به چادرم اشاره کرد...
بعد ابروهاش رو بالا انداخت؛ یعنی درش بیار.
منظورش رو فهمیدم.
اما وانمود کردم چیزی ندیدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه.
مامان بشقابها رو میچید و من لیوانها رو روی میز گذاشتم.
سامیار که داشت از کنار میز رد میشد، نگاهی به من انداخت و زیرلب گفت:
ـ اوه اوه...
ـ چیه؟
ـ هیچی! فقط بابا خیلی عصبانیه.
آروم گفتم:
ـ میدونم.
سینی برنج رو آوردم و وسط میز گذاشتم.
بعد ظرف خورشت، سالاد و ماست رو کنار هم چیدم.
صدای صحبت بابا و آقای رسولی از سالن میاومد.
هر چند لحظه یک بار، بابا نگاهش به من میافتاد.
هر بار همان نگاه...
چادر رو دربیار.
و هر بار جواب من فقط سکوت بود.
نه بحث کردم، نه چیزی گفتم.
فقط چادرم رو مرتبتر کردم.
مهمانها سر میز نشستند.
آقای رسولی لبخند زد و گفت:
ـ ماشاالله، چه دختر خانم مؤدبی.
مامان لبخند زد.
ـ فاطمه خیلی زحمت کشید.
بابا چیزی نگفت.
علی روبهروی من نشسته بود.
گاهی نگاه کوتاهی به اطراف میانداخت، اما چیزی نمیگفت.
آقای رسولی رو به بابا گفت:
ـ کامران جان، دخترت خیلی تغییر کرده.
قاشق توی دستم ثابت موند.
بابا جواب داد:
ـ تغییر؟
ـ آره. قبلاً اینطوری نبود.
بابا نگاه کوتاهی به من انداخت.
ـ بعضی تغییرها خوب نیستن.
سرم رو پایین انداختم.
اما چیزی نگفتم.
مامان برای عوضکردن بحث گفت:
ـ غذا بکشید، سرد میشه.
شروع کردیم به شام خوردن.
من سعی میکردم آرام باشم، اما دستهام کمی میلرزید.
نه از حضور مهمانها...
از اینکه برای اولین بار جلوی بابا، بدون دعوا و فریاد، فقط با ماندن پای انتخاب خودم ایستاده بودم.
و نمیدانستم این انتخاب کوچک...
قرار است بعدها چه بهایی برایم داشته باشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶
قاشق کوچیکی از برنج برداشتم و مشغول غذا خوردن شدم.
سعی میکردم به نگاههای بابا توجهی نکنم.
اما صدای علی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
ـ شما دوازدهمی هستید؟
نگاهش کردم.
ـ بله.
لبخند زد.
ـ چه رشتهای؟
ـ تجربی.
ـ میخواید دانشگاه چه رشتهای بخونید؟
کمی مکث کردم.
ـ هنوز دقیق تصمیم نگرفتم.
آقای رسولی خندید.
ـ علی جان، بذار دختر مردم شامش رو بخوره!
علی خندید.
ـ خب بابا، کنجکاوم دیگه.
بعد دوباره رو به من گفت:
ـ مدرسهتون خوبه؟
ـ بد نیست.
ـ کنکور هم امسال دارید؟
ـ آره.
ـ برای کنکور کلاس میرید؟
ـ بعضی درسها رو.
یک سؤال دیگه پرسید:
ـ به چی علاقه دارید؟
لبخند کوچیکی زدم.
ـ چرا اینقدر سؤال میپرسید؟
خندید.
ـ عادت دارم. دوست دارم آدمها رو بشناسم.
برای اولین بار دقیقتر نگاهش کردم.
علی پسر مرتب و شیکپوشی بود. پیراهن ساده و اتوکشیدهای پوشیده بود و ساعتش هم به دستش میاومد.
از اون آدمهایی بود که خیلی راحت سر صحبت رو باز میکرد.
اما من هنوز نمیدونستم دربارهاش چه فکری باید بکنم.
ـ خب؟ جواب ندادید.
ـ به چی؟
ـ به اینکه به چی علاقه دارید.
کمی فکر کردم.
ـ کتاب... قرآن...
لبخندش برای لحظهای کمرنگ شد.
ـ قرآن؟
ـ بله.
ـ از کی؟
ـ تازگی بیشتر بهش علاقهمند شدم.
بابا که تا آن لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی بشقاب گذاشت.
نگاهش کردم.
چیزی نگفت.
فقط همان نگاه آشنایش را به من انداخت.
نگاهی که میگفت:
این بحث رو ادامه نده.
من هم ساکت شدم.
اما علی انگار متوجه فضای سنگین بین من و بابا نشد.
پرسید:
ـ مسجد هم میرید؟
دستم روی قاشق خشک شد.
برای چند لحظه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ گاهی.
بابا سرش رو بلند کرد.
این بار نگاهش تندتر بود.
اما من نگاهم رو پایین ننداختم.
علی لبخند زد و گفت:
ـ جالبه...
و دوباره مشغول غذا خوردن شد.
من هم چیزی نگفتم.
فقط یک حس عجیب داشتم...
انگار علی بیشتر از یک مهمان معمولی دربارهی من کنجکاو شده بود.
و عجیبتر اینکه...
بابا از این کنجکاوی اصلاً ناراحت به نظر نمیرسید.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...