eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
16 عکس
21 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همین‌طور که کنار مامان ایستاده بودم، نگاهم به میز شام افتاد. مامان گفت: ـ فاطمه جان، بیا کمک کن میز رو بچینیم. ـ باشه مامان. رفتم سمت آشپزخونه. هنوز چند قدم برنداشته بودم که سنگینی نگاه بابا رو روی خودم حس کردم. برگشتم. بابا چیزی نگفت. فقط با نگاهش به چادرم اشاره کرد... بعد ابروهاش رو بالا انداخت؛ یعنی درش بیار. منظورش رو فهمیدم. اما وانمود کردم چیزی ندیدم. نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان بشقاب‌ها رو می‌چید و من لیوان‌ها رو روی میز گذاشتم. سامیار که داشت از کنار میز رد می‌شد، نگاهی به من انداخت و زیرلب گفت: ـ اوه اوه... ـ چیه؟ ـ هیچی! فقط بابا خیلی عصبانیه. آروم گفتم: ـ می‌دونم. سینی برنج رو آوردم و وسط میز گذاشتم. بعد ظرف خورشت، سالاد و ماست رو کنار هم چیدم. صدای صحبت بابا و آقای رسولی از سالن می‌اومد. هر چند لحظه یک بار، بابا نگاهش به من می‌افتاد. هر بار همان نگاه... چادر رو دربیار. و هر بار جواب من فقط سکوت بود. نه بحث کردم، نه چیزی گفتم. فقط چادرم رو مرتب‌تر کردم. مهمان‌ها سر میز نشستند. آقای رسولی لبخند زد و گفت: ـ ماشاالله، چه دختر خانم مؤدبی. مامان لبخند زد. ـ فاطمه خیلی زحمت کشید. بابا چیزی نگفت. علی روبه‌روی من نشسته بود. گاهی نگاه کوتاهی به اطراف می‌انداخت، اما چیزی نمی‌گفت. آقای رسولی رو به بابا گفت: ـ کامران جان، دخترت خیلی تغییر کرده. قاشق توی دستم ثابت موند. بابا جواب داد: ـ تغییر؟ ـ آره. قبلاً این‌طوری نبود. بابا نگاه کوتاهی به من انداخت. ـ بعضی تغییرها خوب نیستن. سرم رو پایین انداختم. اما چیزی نگفتم. مامان برای عوض‌کردن بحث گفت: ـ غذا بکشید، سرد می‌شه. شروع کردیم به شام خوردن. من سعی می‌کردم آرام باشم، اما دست‌هام کمی می‌لرزید. نه از حضور مهمان‌ها... از اینکه برای اولین بار جلوی بابا، بدون دعوا و فریاد، فقط با ماندن پای انتخاب خودم ایستاده بودم. و نمی‌دانستم این انتخاب کوچک... قرار است بعدها چه بهایی برایم داشته باشد. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ قاشق کوچیکی از برنج برداشتم و مشغول غذا خوردن شدم. سعی می‌کردم به نگاه‌های بابا توجهی نکنم. اما صدای علی باعث شد سرم رو بالا بیارم. ـ شما دوازدهمی هستید؟ نگاهش کردم. ـ بله. لبخند زد. ـ چه رشته‌ای؟ ـ تجربی. ـ می‌خواید دانشگاه چه رشته‌ای بخونید؟ کمی مکث کردم. ـ هنوز دقیق تصمیم نگرفتم. آقای رسولی خندید. ـ علی جان، بذار دختر مردم شامش رو بخوره! علی خندید. ـ خب بابا، کنجکاوم دیگه. بعد دوباره رو به من گفت: ـ مدرسه‌تون خوبه؟ ـ بد نیست. ـ کنکور هم امسال دارید؟ ـ آره. ـ برای کنکور کلاس می‌رید؟ ـ بعضی درس‌ها رو. یک سؤال دیگه پرسید: ـ به چی علاقه دارید؟ لبخند کوچیکی زدم. ـ چرا این‌قدر سؤال می‌پرسید؟ خندید. ـ عادت دارم. دوست دارم آدم‌ها رو بشناسم. برای اولین بار دقیق‌تر نگاهش کردم. علی پسر مرتب و شیک‌پوشی بود. پیراهن ساده و اتوکشیده‌ای پوشیده بود و ساعتش هم به دستش می‌اومد. از اون آدم‌هایی بود که خیلی راحت سر صحبت رو باز می‌کرد. اما من هنوز نمی‌دونستم درباره‌اش چه فکری باید بکنم. ـ خب؟ جواب ندادید. ـ به چی؟ ـ به اینکه به چی علاقه دارید. کمی فکر کردم. ـ کتاب... قرآن... لبخندش برای لحظه‌ای کمرنگ شد. ـ قرآن؟ ـ بله. ـ از کی؟ ـ تازگی بیشتر بهش علاقه‌مند شدم. بابا که تا آن لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی بشقاب گذاشت. نگاهش کردم. چیزی نگفت. فقط همان نگاه آشنایش را به من انداخت. نگاهی که می‌گفت: این بحث رو ادامه نده. من هم ساکت شدم. اما علی انگار متوجه فضای سنگین بین من و بابا نشد. پرسید: ـ مسجد هم می‌رید؟ دستم روی قاشق خشک شد. برای چند لحظه سکوت کردم. بعد آرام گفتم: ـ گاهی. بابا سرش رو بلند کرد. این بار نگاهش تندتر بود. اما من نگاهم رو پایین ننداختم. علی لبخند زد و گفت: ـ جالبه... و دوباره مشغول غذا خوردن شد. من هم چیزی نگفتم. فقط یک حس عجیب داشتم... انگار علی بیشتر از یک مهمان معمولی درباره‌ی من کنجکاو شده بود. و عجیب‌تر اینکه... بابا از این کنجکاوی اصلاً ناراحت به نظر نمی‌رسید. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
۳ پارت تقدیمتون
شخصیت ها زهرا 🌿 دوست صمیمی فاطمه | مذهبی | کسی که اولین قدم فاطمه به سمت مسجد را رقم می‌زند
🌸 فاطمه فرهمند ۱۸ ساله | دانش‌آموز سال دوازدهم | دختر یک خانواده‌ی ثروتمند | لجباز، حساس و مستقل
🖤 علی رسولی پسر شریک تجاری کامران | ثروتمند | خوش‌پوش |دوست صمیمی سامیار/باهوش، شوخ و پرحرف | مردی با هویتی پنهان و زندگی‌ای که هیچ‌کس از آن خبر ندارد
😎 سامیار فرهمند برادر فاطمه | شوخ و صمیمی | اما برخلاف ظاهرش، شدیداً نگران خواهرش/ و دوست صمیمی علی
🤍 رضا پسر مذهبی و بسیجی | از بچه‌های مسجد | آرام و متین | کسی که آرام‌آرام وارد قلب فاطمه می‌شود
🌷 مریم فرهمند مادر فاطمه | آرام و دلسوز | همیشه بین همسر و فرزندانش گرفتار
🖤 کامران فرهمند پدر فاطمه | ثروتمند و قدرتمند | سخت‌گیر و کنترل‌گر | مخالف سرسخت تغییرات مذهبی فاطمه
شخصیت های رمان
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ علی قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و با لبخند گفت: ـ خب، حالا نوبت منه که یه سؤال دیگه بپرسم. خندیدم. ـ شما تمومی ندارید؟ ـ نه! تازه گرم شدم. سامیار از اون طرف میز گفت: ـ مواظب باش، این اگه شروع کنه سؤال پرسیدن تا صبح ول نمی‌کنه. علی خندید. ـ داداش، حسودیت شده؟ ـ به چی؟ ـ به اینکه من دارم با خواهرت حرف می‌زنم. سامیار ابروهاش رو بالا انداخت. ـ نه، فقط دارم بهت هشدار می‌دم! همه خندیدیم. علی واقعاً پسر شیطونی بود. از اون آدم‌هایی که حتی وسط یک جمع رسمی هم می‌تونست با یک جمله همه رو بخندونه. اما پشت اون شوخی‌ها، یک چیز دیگه هم توی رفتارش بود. دقت. حواسش به جزئیات بود. مثلاً وقتی مامان ظرف سالاد رو جابه‌جا کرد، متوجه شد. وقتی بابا وسط حرفش مکث کرد، نگاهش کرد. حتی متوجه شد من تقریباً غذام رو نخوردم. ـ شما چرا چیزی نمی‌خورید؟ متعجب نگاهش کردم. ـ می‌خورم دیگه. ـ نه، از وقتی نشستید سر میز، بیشتر با قاشقتون بازی کردید تا اینکه غذا بخورید! سامیار خندید. ـ گفتم که، این زیادی دقته! علی با شیطنت گفت: ـ خب باید دقیق بود. بابا که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، بالاخره وارد بحث شد. ـ اتفاقاً علی توی کار هم همین‌طوره. آقای رسولی لبخند زد. بابا ادامه داد: ـ شرکتی که با آقای رسولی داریم، چند وقته بیشتر کارهای مدیریتش دست علی افتاده. علی گفت: ـ بابا، شما هم طوری تعریف می‌کنید انگار من مدیرعامل یه شرکت چندملیتی‌ام! آقای رسولی خندید. ـ چرا نباشی؟ خودت می‌دونی چند تا قرارداد سخت رو جمع کردی. بابا سرش رو تکون داد. ـ پسر باهوشیه. خیلی هم دقیق کار می‌کنه. نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت. ظاهرش شاید کمی شیطون و بی‌خیال به نظر می‌رسید، اما حرف‌های بابا تصویر متفاوتی ازش می‌ساخت. کسی که در بیست‌وچندسالگی مسئولیت یک بخش مهم از شرکت رو به عهده گرفته بود. علی متوجه نگاهم شد. با لبخند گفت: ـ چی شد؟ سریع نگاهم رو ازش گرفتم. ـ هیچی. ـ داشتی منو بررسی می‌کردی؟ با تعجب نگاهش کردم. ـ نه! خندید. ـ خب خیالم راحت شد. فکر کردم قراره مصاحبه استخدامی برگزار کنی! سامیار زد زیر خنده. من هم نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. اما بابا ساکت بود. فقط نگاهش بین من و علی می‌چرخید. نگاهی که آن شب معنایش را نمی‌فهمیدم... ولی بعدها فهمیدم بعضی نگاه‌ها، قبل از اتفاقات بزرگ‌تر از خودشان خبر می‌دهند. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...