🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶
قاشق کوچیکی از برنج برداشتم و مشغول غذا خوردن شدم.
سعی میکردم به نگاههای بابا توجهی نکنم.
اما صدای علی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
ـ شما دوازدهمی هستید؟
نگاهش کردم.
ـ بله.
لبخند زد.
ـ چه رشتهای؟
ـ تجربی.
ـ میخواید دانشگاه چه رشتهای بخونید؟
کمی مکث کردم.
ـ هنوز دقیق تصمیم نگرفتم.
آقای رسولی خندید.
ـ علی جان، بذار دختر مردم شامش رو بخوره!
علی خندید.
ـ خب بابا، کنجکاوم دیگه.
بعد دوباره رو به من گفت:
ـ مدرسهتون خوبه؟
ـ بد نیست.
ـ کنکور هم امسال دارید؟
ـ آره.
ـ برای کنکور کلاس میرید؟
ـ بعضی درسها رو.
یک سؤال دیگه پرسید:
ـ به چی علاقه دارید؟
لبخند کوچیکی زدم.
ـ چرا اینقدر سؤال میپرسید؟
خندید.
ـ عادت دارم. دوست دارم آدمها رو بشناسم.
برای اولین بار دقیقتر نگاهش کردم.
علی پسر مرتب و شیکپوشی بود. پیراهن ساده و اتوکشیدهای پوشیده بود و ساعتش هم به دستش میاومد.
از اون آدمهایی بود که خیلی راحت سر صحبت رو باز میکرد.
اما من هنوز نمیدونستم دربارهاش چه فکری باید بکنم.
ـ خب؟ جواب ندادید.
ـ به چی؟
ـ به اینکه به چی علاقه دارید.
کمی فکر کردم.
ـ کتاب... قرآن...
لبخندش برای لحظهای کمرنگ شد.
ـ قرآن؟
ـ بله.
ـ از کی؟
ـ تازگی بیشتر بهش علاقهمند شدم.
بابا که تا آن لحظه ساکت بود، قاشقش رو روی بشقاب گذاشت.
نگاهش کردم.
چیزی نگفت.
فقط همان نگاه آشنایش را به من انداخت.
نگاهی که میگفت:
این بحث رو ادامه نده.
من هم ساکت شدم.
اما علی انگار متوجه فضای سنگین بین من و بابا نشد.
پرسید:
ـ مسجد هم میرید؟
دستم روی قاشق خشک شد.
برای چند لحظه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
ـ گاهی.
بابا سرش رو بلند کرد.
این بار نگاهش تندتر بود.
اما من نگاهم رو پایین ننداختم.
علی لبخند زد و گفت:
ـ جالبه...
و دوباره مشغول غذا خوردن شد.
من هم چیزی نگفتم.
فقط یک حس عجیب داشتم...
انگار علی بیشتر از یک مهمان معمولی دربارهی من کنجکاو شده بود.
و عجیبتر اینکه...
بابا از این کنجکاوی اصلاً ناراحت به نظر نمیرسید.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷
علی قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و با لبخند گفت:
ـ خب، حالا نوبت منه که یه سؤال دیگه بپرسم.
خندیدم.
ـ شما تمومی ندارید؟
ـ نه! تازه گرم شدم.
سامیار از اون طرف میز گفت:
ـ مواظب باش، این اگه شروع کنه سؤال پرسیدن تا صبح ول نمیکنه.
علی خندید.
ـ داداش، حسودیت شده؟
ـ به چی؟
ـ به اینکه من دارم با خواهرت حرف میزنم.
سامیار ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ نه، فقط دارم بهت هشدار میدم!
همه خندیدیم.
علی واقعاً پسر شیطونی بود.
از اون آدمهایی که حتی وسط یک جمع رسمی هم میتونست با یک جمله همه رو بخندونه.
اما پشت اون شوخیها، یک چیز دیگه هم توی رفتارش بود.
دقت.
حواسش به جزئیات بود.
مثلاً وقتی مامان ظرف سالاد رو جابهجا کرد، متوجه شد.
وقتی بابا وسط حرفش مکث کرد، نگاهش کرد.
حتی متوجه شد من تقریباً غذام رو نخوردم.
ـ شما چرا چیزی نمیخورید؟
متعجب نگاهش کردم.
ـ میخورم دیگه.
ـ نه، از وقتی نشستید سر میز، بیشتر با قاشقتون بازی کردید تا اینکه غذا بخورید!
سامیار خندید.
ـ گفتم که، این زیادی دقته!
علی با شیطنت گفت:
ـ خب باید دقیق بود.
بابا که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، بالاخره وارد بحث شد.
ـ اتفاقاً علی توی کار هم همینطوره.
آقای رسولی لبخند زد.
بابا ادامه داد:
ـ شرکتی که با آقای رسولی داریم، چند وقته بیشتر کارهای مدیریتش دست علی افتاده.
علی گفت:
ـ بابا، شما هم طوری تعریف میکنید انگار من مدیرعامل یه شرکت چندملیتیام!
آقای رسولی خندید.
ـ چرا نباشی؟ خودت میدونی چند تا قرارداد سخت رو جمع کردی.
بابا سرش رو تکون داد.
ـ پسر باهوشیه. خیلی هم دقیق کار میکنه.
نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت.
ظاهرش شاید کمی شیطون و بیخیال به نظر میرسید، اما حرفهای بابا تصویر متفاوتی ازش میساخت.
کسی که در بیستوچندسالگی مسئولیت یک بخش مهم از شرکت رو به عهده گرفته بود.
علی متوجه نگاهم شد.
با لبخند گفت:
ـ چی شد؟
سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
ـ هیچی.
ـ داشتی منو بررسی میکردی؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ نه!
خندید.
ـ خب خیالم راحت شد. فکر کردم قراره مصاحبه استخدامی برگزار کنی!
سامیار زد زیر خنده.
من هم نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
اما بابا ساکت بود.
فقط نگاهش بین من و علی میچرخید.
نگاهی که آن شب معنایش را نمیفهمیدم...
ولی بعدها فهمیدم بعضی نگاهها، قبل از اتفاقات بزرگتر از خودشان خبر میدهند.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸
از زبان علی
من همیشه جلوی خانواده همین بودم؛
شیطون، زبانباز و کمی هم دردسرساز.
هر وقت دخترهای دوستهای بابا دوروبرمون بودن، عمداً خودم رو بیخیال و بازیگوش نشون میدادم.
اما واقعیت چیز دیگهای بود.
من مذهبی نبودم، ولی آدم بدی هم نبودم.
در کنار مدیریت شرکت، کار دیگری هم داشتم که هیچکس ازش خبر نداشت.
پدر فاطمه همیشه با سپاهیها و بسیجیها مخالف بود؛ اگر میفهمید من برای یک مجموعهی اطلاعاتی کار میکنم، احتمالاً حتی اجازه نمیداد کنار دخترش بنشینم.
پس باید همان علیِ شیطون باقی میماندم.
اما امشب...
چشمم افتاد به فاطمه.
چادر رنگی سادهای سرش بود و خیلی مرتب و بیحاشیه نشسته بود.
نمیدونم چرا، ولی از همان لحظهای که دیدمش، توجهم بیشتر از حد معمول سمتش میرفت.
پدرم بعد از شام بلند شد.
ـ خب، دیگه بریم.
من فوری گفتم:
ـ شما برید، من امشب میمونم پیش سامیار جان.
سامیار با خنده گفت:
ـ مگه خونه نداری؟
ـ دارم، ولی اینجا بیشتر خوش میگذره.
بابام خندید.
ـ هر کاری میخوای بکن.
نگاهم دوباره به فاطمه افتاد.
اون سرش پایین بود و با گوشهی چادر رنگیش بازی میکرد.
نمیدونستم چرا...
اما ته دلم خوشحال بودم که امشب قرار نیست زود تموم بشه.
شاید هنوز خودم هم نمیفهمیدم چرا حضور یک دختر غریبه، اینقدر ذهنم رو درگیر کرده.
ولی یک چیز رو خوب میدونستم...
این دختر با بقیه فرق داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...