🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷
علی قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و با لبخند گفت:
ـ خب، حالا نوبت منه که یه سؤال دیگه بپرسم.
خندیدم.
ـ شما تمومی ندارید؟
ـ نه! تازه گرم شدم.
سامیار از اون طرف میز گفت:
ـ مواظب باش، این اگه شروع کنه سؤال پرسیدن تا صبح ول نمیکنه.
علی خندید.
ـ داداش، حسودیت شده؟
ـ به چی؟
ـ به اینکه من دارم با خواهرت حرف میزنم.
سامیار ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ نه، فقط دارم بهت هشدار میدم!
همه خندیدیم.
علی واقعاً پسر شیطونی بود.
از اون آدمهایی که حتی وسط یک جمع رسمی هم میتونست با یک جمله همه رو بخندونه.
اما پشت اون شوخیها، یک چیز دیگه هم توی رفتارش بود.
دقت.
حواسش به جزئیات بود.
مثلاً وقتی مامان ظرف سالاد رو جابهجا کرد، متوجه شد.
وقتی بابا وسط حرفش مکث کرد، نگاهش کرد.
حتی متوجه شد من تقریباً غذام رو نخوردم.
ـ شما چرا چیزی نمیخورید؟
متعجب نگاهش کردم.
ـ میخورم دیگه.
ـ نه، از وقتی نشستید سر میز، بیشتر با قاشقتون بازی کردید تا اینکه غذا بخورید!
سامیار خندید.
ـ گفتم که، این زیادی دقته!
علی با شیطنت گفت:
ـ خب باید دقیق بود.
بابا که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، بالاخره وارد بحث شد.
ـ اتفاقاً علی توی کار هم همینطوره.
آقای رسولی لبخند زد.
بابا ادامه داد:
ـ شرکتی که با آقای رسولی داریم، چند وقته بیشتر کارهای مدیریتش دست علی افتاده.
علی گفت:
ـ بابا، شما هم طوری تعریف میکنید انگار من مدیرعامل یه شرکت چندملیتیام!
آقای رسولی خندید.
ـ چرا نباشی؟ خودت میدونی چند تا قرارداد سخت رو جمع کردی.
بابا سرش رو تکون داد.
ـ پسر باهوشیه. خیلی هم دقیق کار میکنه.
نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت.
ظاهرش شاید کمی شیطون و بیخیال به نظر میرسید، اما حرفهای بابا تصویر متفاوتی ازش میساخت.
کسی که در بیستوچندسالگی مسئولیت یک بخش مهم از شرکت رو به عهده گرفته بود.
علی متوجه نگاهم شد.
با لبخند گفت:
ـ چی شد؟
سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
ـ هیچی.
ـ داشتی منو بررسی میکردی؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ نه!
خندید.
ـ خب خیالم راحت شد. فکر کردم قراره مصاحبه استخدامی برگزار کنی!
سامیار زد زیر خنده.
من هم نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم.
اما بابا ساکت بود.
فقط نگاهش بین من و علی میچرخید.
نگاهی که آن شب معنایش را نمیفهمیدم...
ولی بعدها فهمیدم بعضی نگاهها، قبل از اتفاقات بزرگتر از خودشان خبر میدهند.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸
از زبان علی
من همیشه جلوی خانواده همین بودم؛
شیطون، زبانباز و کمی هم دردسرساز.
هر وقت دخترهای دوستهای بابا دوروبرمون بودن، عمداً خودم رو بیخیال و بازیگوش نشون میدادم.
اما واقعیت چیز دیگهای بود.
من مذهبی نبودم، ولی آدم بدی هم نبودم.
در کنار مدیریت شرکت، کار دیگری هم داشتم که هیچکس ازش خبر نداشت.
پدر فاطمه همیشه با سپاهیها و بسیجیها مخالف بود؛ اگر میفهمید من برای یک مجموعهی اطلاعاتی کار میکنم، احتمالاً حتی اجازه نمیداد کنار دخترش بنشینم.
پس باید همان علیِ شیطون باقی میماندم.
اما امشب...
چشمم افتاد به فاطمه.
چادر رنگی سادهای سرش بود و خیلی مرتب و بیحاشیه نشسته بود.
نمیدونم چرا، ولی از همان لحظهای که دیدمش، توجهم بیشتر از حد معمول سمتش میرفت.
پدرم بعد از شام بلند شد.
ـ خب، دیگه بریم.
من فوری گفتم:
ـ شما برید، من امشب میمونم پیش سامیار جان.
سامیار با خنده گفت:
ـ مگه خونه نداری؟
ـ دارم، ولی اینجا بیشتر خوش میگذره.
بابام خندید.
ـ هر کاری میخوای بکن.
نگاهم دوباره به فاطمه افتاد.
اون سرش پایین بود و با گوشهی چادر رنگیش بازی میکرد.
نمیدونستم چرا...
اما ته دلم خوشحال بودم که امشب قرار نیست زود تموم بشه.
شاید هنوز خودم هم نمیفهمیدم چرا حضور یک دختر غریبه، اینقدر ذهنم رو درگیر کرده.
ولی یک چیز رو خوب میدونستم...
این دختر با بقیه فرق داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۹
همین که آقای رسولی و خانوادهاش از در بیرون رفتند، سامیار در رو بست و برگشت سمت علی.
با خنده گفت:
ـ خب آقای مدیرعامل، بالاخره امشب گیر ما افتادی!
علی کتش رو درآورد و انداخت روی دستهی مبل.
ـ گیر شما؟ من خودم داوطلبانه اومدم!
سامیار خندید.
ـ آره، مخصوصاً وقتی بابام گفت بریم و تو گفتی «شما برید، من امشب میمونم پیش سامیار جان»!
علی با خونسردی نشست روی مبل.
ـ خب دلم برات تنگ شده بود، داداش.
سامیار دستش رو روی سینهاش گذاشت.
ـ وای... بالاخره یکی منو دوست داره!
علی زد زیر خنده.
مریم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
ـ شما دوتا اگه امشب میخواید بیدار بمونید، حداقل آرومتر حرف بزنید. فاطمه فردا مدرسه داره.
سامیار فوری گفت:
ـ مامان، ما مگه بچهایم؟
مریم نگاهی به علی انداخت.
ـ تو نه، این یکی رو نمیدونم!
علی ابرو بالا انداخت.
ـ خانم فرهمند، من از اول شب در کمال وقار نشستم!
سامیار پرید وسط حرفش:
ـ وقار؟!
بعد زد زیر خنده.
ـ علی، تو اگه یه شب ساکت بشینی باید نگران سلامتیت بشیم!
فاطمه که تا آن لحظه ساکت کنار میز ایستاده بود، نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
علی همان لحظه نگاهش به او افتاد.
فقط چند ثانیه.
اما لبخند فاطمه را دید.
لبخندی کوتاه و بیاختیار.
علی هم لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ بالاخره یکی از حرفای من خوشش اومد.
فاطمه سریع حالت صورتش رو جمع کرد.
ـ من فقط به سامیار خندیدم.
سامیار با اعتراض گفت:
ـ چرا همیشه من قربانی میشم؟!
علی خندید.
ـ چون جذابی، داداش.
فاطمه سرش رو پایین انداخت و مشغول جمع کردن لیوانها شد.
مریم گفت:
ـ فاطمه جان، بذار من جمع کنم.
ـ نه مامان، خودم انجام میدم.
لیوانها رو برداشت و به سمت آشپزخانه رفت.
علی چند لحظه نگاهش کرد.
نه به خاطر ظاهرش...
چیزی در رفتارش برایش جالب بود.
دختر کمحرفی که برخلاف خیلی از دخترهایی که میشناخت، مدام دنبال جلب توجه نبود.
سامیار کنار علی نشست.
آروم با آرنج زد به پهلویش.
ـ هی...
ـ هوم؟
ـ چرا اینقدر به خواهر من نگاه میکنی؟
علی برگشت سمتش.
ـ من؟!
ـ آره، تو!
علی خندید.
ـ داداش، تو زیادی فیلم میبینی.
سامیار با شیطنت گفت:
ـ من چشم دارم!
علی بالش مبل رو برداشت و زد به صورتش.
ـ بخواب بچه!
ـ اووووه! فرار از جواب!
هر دو شروع کردند به خندیدن.
از آشپزخانه صدای فاطمه آمد:
ـ شما دوتا واقعاً ساکت نمیشید؟
سامیار با صدای بلند گفت:
ـ نه!
علی هم گفت:
ـ متأسفانه خیر!
فاطمه با خودش لبخند زد.
اما همان لحظه گوشیاش روی میز لرزید.
پیام زهرا بود:
«فاطمه، فردا بعد مدرسه میای مسجد؟»
فاطمه چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
هنوز صدای پدرش در گوشش بود.
«دیگه نمیخوام اسم مسجد رو توی این خونه بشنوم.»
اما چیزی در دلش میگفت این مسیر رو فقط به خاطر مخالفت پدرش شروع نکرده.
او واقعاً میخواست بیشتر بداند.
بیشتر بفهمد.
بیشتر آن آرامشی را که آنجا تجربه کرده بود لمس کند.
انگشتش را روی صفحه گذاشت و نوشت:
«آره، میام.»
ارسال کرد.
نفس آرامی کشید و گوشی را کنار گذاشت.
نمیدانست این تصمیم ساده، قرار است کمکم زندگیاش را به سمتی ببرد که حتی خودش هم تصورش را نمیکرد...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...