۱۱ دیگه
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۱
#از_زبان_فاطمه
آروم در اتاقم رو بستم.
همون لحظه پشتم رو به در تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
نفسم میلرزید.
دستم رو روی چادر رنگیام کشیدم.
چادری که چند ساعت قبل با ذوق سر کرده بودم، حالا گوشهای ازش لکهدار شده بود.
نگاهش کردم و زیر لب گفتم:
ـ چرا باید برای چیزی که بهش باور دارم، اینقدر بترسم؟
روی لبهی تخت نشستم.
صدای تلویزیون هنوز از پذیرایی میاومد.
انگار همه سعی میکردن طوری رفتار کنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما من میدونستم افتاده.
خیلی هم افتاده.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
با پشت دست پاکش کردم.
گوشیام رو برداشتم.
پیام زهرا هنوز روی صفحه بود:
«فردا میای مسجد؟»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد نوشتم:
«آره.»
مکث کردم.
این بار اضافه کردم:
«حتماً میام.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
از بیرون صدای سامیار و علی خیلی آرام میاومد.
نمیفهمیدم دربارهی چی حرف میزدن.
اما همین که میدونستم کسی اون بیرون فهمیده چه اتفاقی افتاده، یه حس عجیبی داشتم.
بلند شدم.
چادرم رو با دقت از سرم برداشتم و روی صندلی گذاشتم.
نگاهش کردم.
با خودم گفتم:
ـ من از این چادر دست نمیکشم...
بعد آرام دراز کشیدم.
اما خوابم نمیبرد.
هر بار چشمهام رو میبستم، صدای بابا توی سرم تکرار میشد.
«تا وقتی توی خونهی منی...»
اشک دوباره از چشمم سرازیر شد.
ولی این بار گریه نکردم.
فقط به سقف خیره شدم و برای اولین بار با خودم عهد کردم:
اگر قرار باشه مسیرم رو عوض کنم...
باید به خاطر انتخاب خودم باشه.
نه از ترس کسی.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۲
#از_زبان_فاطمه
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
چشمهام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم.
ـ وای... دیرم شد!
با عجله از تخت پایین اومدم.
دیشب تقریباً تا صبح خوابم نبرده بود و الان چشمهام سنگین بود.
رفتم جلوی آینه.
صورتم خسته بود.
موهام رو مرتب کردم و لباس مدرسهام رو پوشیدم.
چشمم افتاد به چادر رنگی که روی صندلی گذاشته بودم.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
دیشب اتفاقهای زیادی افتاده بود...
ولی هنوز تصمیمم سر جاش بود.
چادر رو برداشتم و با دقت تا کردم و داخل کیفم گذاشتم.
از اتاق بیرون اومدم.
مریم خانم توی آشپزخانه صبحانه آماده میکرد.
تا منو دید، لبخند کمرنگی زد.
ـ صبح بخیر دخترم.
ـ صبح بخیر مامان.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
آروم پرسید:
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
مریم چیزی نگفت.
فقط بشقاب صبحانه رو جلویم گذاشت.
ـ یه چیزی بخور، مدرسه داری.
نشستم.
سامیار هم خوابآلود وارد آشپزخانه شد.
تا چشمش به من افتاد، مکث کرد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد سامیار نشست و خیلی آرام گفت:
ـ فاطمه...
نگاهش کردم.
ـ جانم؟
ـ دیشب...
مریم سریع میان حرفش آمد:
ـ صبحونهتون رو بخورید، دیرتون میشه.
سامیار ساکت شد.
من فهمیدم مامان نمیخواست دوباره دربارهی دیشب حرف بزنیم.
صبحانهام رو خوردم و کیفم رو برداشتم.
موقع خروج از خونه، برای چند لحظه ایستادم.
دستم روی دستگیرهی در بود.
نمیدونستم امروز چه اتفاقی قراره بیفته.
فقط میدونستم بعد از مدرسه...
یک جای مشخص منتظرم بود.
مسجد.
گوشیام رو چک کردم.
پیام زهرا آمده بود:
«من زودتر میام. منتظرتم ❤️»
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
برای اولین بار بعد از دیشب، حس کردم شاید امروز کمی آرامتر باشه.
در رو باز کردم.
و از خونه بیرون زدم.
نمیدونستم این تصمیم ساده...
قراره اولین قدم من برای تغییر زندگیم باشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۳
#از_زبان_فاطمه
زنگ آخر که خورد، انگار تازه نفس کشیدم.
دفترم رو بستم و گذاشتم داخل کیفم.
زهرا از کنار نیمکتم رد شد و گفت:
ـ خب خانم مسجدی، آمادهای؟
لبخند زدم.
ـ آرومتر! یکی بشنوه.
ـ چرا؟ مگه کار بدی میکنی؟
ـ نه... ولی بابام بفهمه، دوباره دعوا میشه.
زهرا شونه بالا انداخت.
ـ قرار نیست همیشه از ترس واکنش بقیه زندگی کنیم.
همین جملهاش باعث شد چند لحظه ساکت بشم.
کیفم رو برداشتم.
ـ بریم.
از مدرسه که بیرون اومدیم، هوای بعدازظهر خنکتر شده بود.
زهرا کنارم راه میرفت و از کلاس قرآن حرف میزد.
ـ امروز قراره دربارهی سورهای که هفته قبل خوندیم صحبت کنیم.
ـ من هنوز خیلی چیزها رو بلد نیستم.
ـ قرار نیست از اول بلد باشی.
لبخند زد.
ـ قرارِ یاد بگیری.
وقتی به مسجد رسیدیم، جلوی در چند نفر ایستاده بودند.
همون حیاط کوچیک و گلدونهایی که دفعه قبل دیده بودم، هنوز همون حس آرام رو بهم میداد.
داخل رفتم.
چادرم رو از کیف بیرون آوردم و سرم کردم.
زهرا نگاهم کرد.
ـ بهت میاد.
دستم رو روی لبهی چادر کشیدم.
ـ هنوز وقتی سرم میکنم، یه کم استرس میگیرم.
ـ عادت میکنی.
وارد شبستان شدیم.
چند دختر همسنوسال خودمون نشسته بودند.
یکی از خانمها قرآنها رو بین بچهها پخش میکرد.
وقتی قرآن رو جلوی من گذاشت، دستم چند لحظه روی جلدش موند.
عجیب بود...
همین چند روز قبل، حتی فکر نمیکردم یک روز بعد از مدرسه مستقیم بیام مسجد.
قرآن رو باز کردم.
صدای تلاوت از بلندگوی کوچک مسجد پخش شد.
آرامش عجیبی توی دلم نشست.
برای چند دقیقه، هیچچیز دیگهای برام مهم نبود.
نه دعوای دیشب...
نه حرف بابا...
نه حتی اینکه وقتی برگردم خونه چه اتفاقی میافته.
فقط من بودم و صدای آیهها.
بعد از کلاس، زهرا کنارم نشست.
ـ خب؟
ـ خب چی؟
ـ حسّت؟
لبخند زدم.
ـ فکر کنم میخوام دوباره بیام.
زهرا با خوشحالی گفت:
ـ میدونستم!
خندیدم.
ـ هنوز چیزی نشدهها!
ـ همین که خودت گفتی دوباره میام، یعنی شده.
نگاهم به حیاط مسجد افتاد.
برای اولین بار حس کردم شاید اینجا فقط یک مسجد نباشه.
شاید جایی باشه که من بتونم خود واقعیام رو پیدا کنم.
اما هنوز نمیدونستم...
چند قدم آنطرفتر، آدمهایی زندگی میکردند که قرار بود خیلی زود وارد قصهی من بشن.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۴
#از_زبان_فاطمه
کلاس که تموم شد، بیشتر بچهها کمکم از شبستان بیرون رفتن.
زهرا کتابهاش رو جمع کرد و گفت:
ـ فاطمه، بیا یه سر حیاط.
ـ چرا؟
ـ میخوام یکی رو بهت معرفی کنم.
با تعجب دنبالش راه افتادم.
همین که وارد حیاط شدیم، زهرا به سمت یکی از خانمها رفت.
ـ سلام خاله مریم.
ـ سلام دخترم.
بعد زهرا رو به من کرد.
ـ این فاطمهست. تازه قراره بیاد کلاسمون.
خانم مریم با لبخند نگاهم کرد.
ـ خوش اومدی عزیزم.
ـ ممنون.
همان لحظه صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد.
هر دو ساکت شدیم.
زهرا آرام گفت:
ـ وقت نمازه.
سرم رو تکون دادم.
برای چندمین بار بود که صدای اذان رو از همین مسجد میشنیدم، اما این بار حس متفاوتی داشت.
خانم مریم گفت:
ـ دخترها برن داخل، آقایون هم برای نماز جماعت میان.
زهرا دستم رو گرفت.
ـ بیا.
هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای چند پسر از سمت ورودی حیاط اومد.
یکی از آنها با عجله وارد شد.
ـ ببخشید، دیر کردم.
زهرا برگشت و نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ اون رضاست.
ناخواسته نگاهم رفت سمتش.
جوانی معمولی بود؛ لباس سادهای پوشیده بود و یک کیف روی دوشش انداخته بود.
نه ظاهر عجیب و غریبی داشت، نه رفتار خاصی.
فقط وقتی وارد حیاط شد، سلام کرد و مستقیم رفت سمت ورودی شبستان آقایان.
زهرا دوباره گفت:
ـ بچههای مسجد رو میشناسه. بعضی وقتها هم توی کارهای مسجد کمک میکنه.
ـ آها.
فقط همین رو گفتم.
اصلاً نمیدونستم چرا زهرا اونقدر با شیطنت نگاهم میکنه.
ـ چیه؟
خندید.
ـ هیچی!
ـ زهرا!
ـ باشه بابا، چیزی نگفتم.
دوباره به سمت شبستان خانمها رفتیم.
من چادرم رو مرتب کردم و نشستم.
صدای اذان هنوز توی مسجد میپیچید.
ولی این بار...
برای اولین بار اسم یک نفر توی ذهنم مونده بود.
رضا.
نمیدونستم چرا.
فقط اسمش یادم مونده بود.
و همین برای دختری مثل من، که تا چند روز پیش حتی جرئت نمیکرد دربارهی رفتن به مسجد حرف بزنه، عجیب بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۵
#از_زبان_فاطمه
نماز که تموم شد، بیشتر بچهها توی حیاط مسجد جمع شده بودن.
من کنار زهرا ایستاده بودم و بطری آبم رو از کیفم درمیآوردم.
زهرا با آرنج آرام زد به دستم.
ـ فاطمه...
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ دوباره شروع کردی؟
خندید.
ـ بابا چرا عصبانی میشی؟
ـ چون هر وقت میگی «هیچی»، معلومه یه چیزی هست!
قبل از اینکه جوابش رو بده، صدایی از پشت سرمون اومد.
ـ ببخشید.
هر دو برگشتیم.
رضا بود.
همون پسری که چند دقیقه قبل اسمش رو شنیده بودم.
نگاهش مستقیم سمت زهرا بود.
ـ این دفتر مال شماست؟
دفتر کوچکی رو به طرف زهرا گرفت.
زهرا دفتر رو گرفت و گفت:
ـ وای! آره، اصلاً حواسم نبود جا گذاشتمش.
رضا لبخند کوتاهی زد.
ـ گفتم شاید دنبالش بگردی.
ـ ممنون.
رضا سرش رو تکون داد و خواست بره.
اما یک لحظه مکث کرد.
نگاهش به من افتاد.
ـ شما تازه اومدین؟
من کمی جا خوردم.
ـ بله.
ـ خوش اومدین.
ـ ممنون.
همین.
فقط همین دو کلمه بین ما رد و بدل شد.
رضا رفت سمت حیاط.
زهرا آرام کنار گوشم گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی رو؟
ـ باهات حرف زد!
ـ خب؟
ـ هیچی!
چشمهام رو ریز کردم.
ـ زهرا...
ـ باشه، باشه! چیزی نمیگم.
کیفم رو برداشتم.
ـ من باید برم خونه.
زهرا گفت:
ـ فردا هم میای؟
لبخند زدم.
ـ اگه بتونم، آره.
از مسجد بیرون اومدم.
در راه، ذهنم درگیر حرفهای دیشب بود.
اما بین تمام فکرهام...
یک جملهی کوتاه مدام برمیگشت:
«خوش اومدین.»
خودم خندیدم.
ـ فاطمه، دیگه داری زیادی فکر میکنی!
گوشیام رو از کیفم بیرون آوردم.
چند تماس بیپاسخ از مامان داشتم.
لبخند از صورتم رفت.
احتمالاً خانه منتظرم بودند.
و نمیدانستم این بار...
وقتی در خانه را باز کنم، چه چیزی انتظارم را میکشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۶
#از_زبان_فاطمه
کل مسیر تا خونه، ذهنم درگیر همون جملهی کوتاه بود.
«خوش اومدین.»
نمیدونستم چرا انقدر توی ذهنم مونده بود.
شاید چون مدتها بود کسی با این آرامش باهام حرف نزده بود.
جلوی در خونه که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و کلید رو انداختم توی قفل.
در رو که باز کردم، صدای خندهی سامیار از پذیرایی میاومد.
ـ بالاخره خانوم خانوما تشریف آوردن!
کفشهام رو درآوردم و وارد شدم.
ـ سلام!
سامیار از روی مبل بلند شد.
ـ سلام خانوم مسجدی!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ مسخره نکن.
خندید.
ـ مگه مسخره کردم؟ افتخار خانوادهای دیگه!
خواستم جوابش رو بدم که صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
ـ اتفاقاً منم موافقم.
خشکم زد.
سرم رو بالا آوردم.
علی روی مبل نشسته بود و یه فنجون چای دستش بود.
هنوز اینجا بود.
نگاهش که به من افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ بالاخره برگشتی.
کیفم رو روی شونهام جابهجا کردم.
ـ شما هنوز اینجایین؟
سامیار سریع گفت:
ـ «شما»؟!
بعد رو به علی کرد.
ـ دیدی؟ دیگه غریبه شدی!
علی خندید.
ـ آره، دیشب داداش سامیار بودم، امروز شدم آقای رسولی.
سامیار زد زیر خنده.
من هم با بیحوصلگی گفتم:
ـ خب شما مهمونین دیگه.
علی ابروش رو بالا انداخت.
ـ مهمون؟
ـ بله.
ـ پس چرا دیشب اجازه دادی روی اون مبل بخوابم؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ من اجازه ندادم!
سامیار از خنده خم شد.
ـ علی جان، خرابش کردی!
لبخند علی بیشتر شد.
ـ خب راست میگه. خودش اجازه نداد، من خودم موندگار شدم.
سرم رو تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.
مامان کنار کابینت ایستاده بود.
همین که منو دید، نفس راحتی کشید.
ـ فاطمه! کجا بودی دختر؟
ـ مسجد بودم مامان.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ میدونستم... فقط نگران شده بودم.
دستش رو گرفتم.
ـ ببخشید که جواب تماستون رو ندادم. گوشیم توی کیفم بود.
مامان چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه به پذیرایی انداخت.
انگار نگران بود بابا بفهمه.
من هم متوجه شدم.
آروم پرسیدم:
ـ بابا خونه نیست؟
مامان سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
ـ رفته شرکت.
نفس راحتی کشیدم.
همون لحظه علی از پذیرایی صدا زد:
ـ خانم فرهمند!
برگشتم.
ـ بله؟
ـ چایی میخورین؟
ـ نه، ممنون.
ـ مطمئنین؟
ـ بله.
سامیار پرید وسط حرفش:
ـ ولش کن علی، تازه از مسجد اومده، بذار نفس بکشه!
علی خندید.
ـ چشم.
کیفم رو برداشتم و خواستم برم سمت اتاقم که صدای علی دوباره بلند شد.
ـ راستی...
برگشتم.
ـ بله؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
این بار خبری از شوخی توی صورتش نبود.
ـ خوبین؟
سؤال سادهای بود.
اما یه لحظه حس کردم منظورش فقط حال امروز من نیست.
یادم افتاد دیشب چطور همهچیز رو شنیده بود.
نگاهم رو پایین انداختم.
ـ خوبم.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ خوبه.
دیگه چیزی نگفت.
من هم رفتم سمت اتاقم.
اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای سامیار رو شنیدم:
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ تو چرا انقدر حواست به فاطمهست؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای خندهی علی اومد.
ـ داداش، حواسم به خواهرت نیست؛ حواسم به مهمونیه که از صبح تا حالا یه لقمه هم درست و حسابی نخورده!
سامیار گفت:
ـ آره؟!
ـ آره.
ـ پس چرا منو نگاه نمیکنی که سه ساعته گرسنهام؟
صدای خندهی هر دو بلند شد.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
در اتاق رو بستم.
پشتم رو به در تکیه دادم.
امروز اتفاق خاصی نیفتاده بود.
نه اتفاق بزرگی.
نه حرف خاصی.
فقط یک مسجد...
یک دوست...
و یک جملهی کوتاه از پسری که حتی درست نمیشناختمش.
اما چیزی ته دلم میگفت...
این روزهای ساده، قرار نیست برای همیشه ساده بمونن.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
از این به ساعت ۱ پارت داریم روزی سه تا
دوستان لطفاً لفت ندید این گسترده ها بخاطر کانال هست با تشکر
نویسنده رمان اذان بی وقت 🌿
🌙🔥 خبر مهم برای همراهان «اذان بیوقت» 🔥🌙
بالاخره زمانش رسید...
📖 رمان «اذان بیوقت»
✍🏻 به قلم نازنین زهرا فرامرزی
از امشب در VIP منتشر میشه و...
⏳ سهشنبه به پایان میرسه!
یعنی فقط چند روز فرصت دارید تا همراه فاطمه و علی، آخرین اتفاقات این قصه رو دنبال کنید... 🥹🤍
💰 هزینه VIP: ۹۰ تومان
برای عضویت در VIP پیام بدید به:
🆔 @montegha_zahra135
🔥 اگه تا آخرش کنار این قصه بودید، این چند روز رو از دست ندید!
#اذان_بی_وقت
#VIP
#پایان_رمان
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۷
#از_زبان_فاطمه
بعد از اینکه رفتم توی اتاقم، زیاد طول نکشید که مامان صدام زد.
ـ فاطمه جان، بیا ناهار حاضره.
از اتاق بیرون اومدم.
سامیار و آقای رسولی هم توی پذیرایی بودن.
سامیار همین که منو دید، گفت:
ـ فاطمه، بیا که علی داره از گرسنگی میمیره!
آقای رسولی خندید.
ـ به من ربطی نداره، خودش از صبح هی چای خورده!
سامیار زد روی شونهش.
ـ علی، تو اگه یه روز کمتر حرف بزنی، احتمالاً مریض میشی!
ـ تو نگران من نباش، خودت زیادی حرف میزنی.
من آروم گفتم:
ـ شما دوتا از کی اینقدر صمیمی شدین؟
سامیار فوری گفت:
ـ تازگیا!
علی لبخند زد.
ـ آره، داداشت خیلی آدم خوبیه.
سامیار با افتخار گفت:
ـ بالاخره یکی فهمید!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ خیلی هم ذوق نکن.
همون موقع مامان از آشپزخونه صدا زد:
ـ بچهها، غذا سرد میشه!
همه رفتیم سر میز.
ناهار که خوردیم، بابا از جاش بلند شد و ساعتش رو نگاه کرد.
ـ خب، دیگه باید بریم شرکت.
سامیار هم از جاش بلند شد.
علی هم گفت:
ـ منم میام.
بابا نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ تو که از صبح اینجایی.
علی خندید.
ـ بالاخره مدیرعامل باید یه سری به شرکت خودش بزنه!
سامیار خندید.
ـ مدیرعامل؟!
علی زد به بازوش.
ـ چیه؟ تازه فهمیدی؟
سامیار گفت:
ـ نه، ولی هر بار میگی مدیرعامل، قیافت جوری میشه انگار رئیس ناسایی!
علی خندید.
ـ حسودی نکن.
سامیار هم خندید.
بابا سرش رو تکون داد.
ـ شما دوتا راه بیفتین، دیر شد.
سامیار رو به من کرد.
ـ فاطمه، مواظب مامان باش.
ـ باشه.
بعد رو به آقای رسولی گفت:
ـ علی، بریم؟
ـ بریم.
آقای رسولی کیفش رو برداشت.
قبل از رفتن، نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ خداحافظ، خانم فرهمند.
من هم جواب دادم:
ـ خداحافظ، آقای رسولی.
سامیار با لبخند گفت:
ـ فاطمه، به علی سخت نگیر!
اخم کردم.
ـ مگه من کاری به کارش دارم؟
علی خندید.
ـ فعلاً که نه!
ـ آقای رسولی!
ـ بله؟
ـ برید شرکتتون!
سامیار زد زیر خنده.
ـ علی، بدجوری ضایعت کرد!
علی در حالی که میخندید، از در بیرون رفت.
در که بسته شد، برای چند لحظه به سکوت خانه نگاه کردم.
مامان داشت میز رو جمع میکرد.
من هم کمکش کردم.
اما هنوز نمیدونستم...
این رفتوآمدهای سادهی آقای رسولی به خونهی ما، قرار بود کمکم دلیل مهمتری پیدا کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۸
#از_زبان_علی
همین که وارد شرکت شدیم، قیافهی سامیار عوض شد.
تا چند دقیقه قبل داشت توی ماشین با من کلکل میکرد، اما همین که پایش رو داخل شرکت گذاشت، جدی شد.
لبخند زدم.
ـ بهبه... آقای فرهمند! چه جدی!
سامیار زیر لب گفت:
ـ اینجا شرکت بابامه، مسخرهبازی درنیار.
ـ چشم قربان!
کامران که جلوتر از ما راه میرفت، برگشت و نگاهی بهمون انداخت.
ـ شما دوتا قراره همین اول کار شروع کنید؟
سامیار گفت:
ـ تقصیر علیـه.
ـ اِ؟!
نگاهش کردم.
ـ من هنوز هیچی نگفتم!
سامیار خندید.
کامران سرش رو تکون داد و وارد اتاقش شد.
من و سامیار هم به سمت بخش مدیریت رفتیم.
یکی از کارمندها با دیدنم سریع جلو اومد.
ـ آقای رسولی، چند تا پرونده برای امضا آمادهست.
سرم رو تکون دادم.
ـ بذارین روی میزم.
سامیار کنارم ایستاده بود و با تعجب نگاهم میکرد.
ـ تو واقعاً این همه پرونده رو میخونی؟
ـ معلومه.
ـ من بودم نصفش رو میذاشتم برای فردا.
ـ واسه همینه تو مدیرعامل نیستی.
ـ خب خدا رو شکر!
خندیدم و وارد اتاقم شدم.
روی صندلی نشستم و اولین پرونده رو باز کردم.
چند دقیقه نگذشته بود که سامیار اومد داخل.
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
روی صندلی روبهروم نشست.
ـ تو دیشب چرا موندی خونهی ما؟
نگاهم رو از روی پرونده برداشتم.
ـ گفتم که، میخواستم پیش خودت بمونم.
ـ فقط همین؟
لبخند زدم.
ـ یعنی چی؟
ـ نمیدونم... حس میکنم یه چیزی هست.
خودکارم رو روی میز گذاشتم.
ـ سامیار، زیادی فیلم میبینی.
ـ نه جدی میگم.
خندیدم.
ـ من فقط برای رفاقت با تو موندم. همین.
سامیار چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
بلند شد.
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ فاطمه ازت خوشش نمیاد.
ابرو بالا انداختم.
ـ من که کاری باهاش ندارم!
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ هیچی، گفتم بدونی.
خندیدم.
ـ خیلی لطف کردی!
سامیار از اتاق رفت بیرون.
دوباره نگاهم افتاد به پروندهها.
اما برای چند ثانیه...
تصویر دیشب جلوی چشمم اومد.
صدای گریهی فاطمه.
صدای آقای فرهمند.
و اون سکوت سنگینی که بعدش روی خونه افتاده بود.
اخمهام ناخودآگاه درهم رفت.
من آدمی نبودم که راحت از کنار چیزی بگذرم.
اما اینجا...
موضوع خانوادهی شریک پدرم بود.
و دخالت کردن میتونست همهچیز رو پیچیده کنه.
گوشیام روی میز لرزید.
نگاهش کردم.
یک پیام کوتاه آمده بود.
فقط چند کلمه.
اما همین چند کلمه کافی بود تا لبخند از صورتم محو بشه.
گوشی رو برداشتم و صفحه رو خاموش کردم.
هیچکس توی شرکت نباید میفهمید پشت این چهرهی معمولی...
چه زندگی دیگری جریان داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۹
#از_زبان_فاطمه
بعد از رفتن بابا، سامیار و آقای رسولی، خونه یهدفعه ساکت شد.
مامان هنوز مشغول جمع کردن میز بود و من هم کمکش میکردم.
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ بابا کی برمیگرده؟
دستش برای چند لحظه متوقف شد.
ـ نمیدونم عزیزم. احتمالاً عصر.
سرم رو تکون دادم.
لیوانی که دستم بود رو داخل سینک گذاشتم.
ـ مامان...
ـ هوم؟
ـ چرا بابا اینقدر از مسجد رفتنم ناراحته؟
مامان آهی کشید.
ـ فاطمه، بابات بعضی چیزها رو سخت میپذیره.
ـ ولی من که کار بدی نمیکنم.
ـ میدونم.
آروم دستم رو گرفت.
ـ فقط سعی کن فعلاً باهاش درگیر نشی.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی راه خودت رو آروم برو.
چیزی نگفتم.
شاید حق با مامان بود.
قرار نبود با هر مخالفتی، دعوا راه بندازم.
من فقط میخواستم چیزی رو که تازه پیدا کرده بودم، از دست ندم.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
زهرا بود.
ـ سلام زهرا.
ـ سلام! کجایی؟
ـ خونه.
ـ فردا میای؟
لبخند زدم.
ـ فکر کنم آره.
ـ «فکر کنم» نه! باید بیای.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون خاله مریم گفته فردا قراره یه درس جدید شروع کنیم.
ـ باشه، میام.
بعد از چند ثانیه سکوت، زهرا گفت:
ـ راستی...
ـ باز چی؟
ـ هیچی!
خندیدم.
ـ زهرا، این «هیچی» گفتنت یه روز کار دستم میده!
ـ فقط میخواستم بگم... امروز یه نفر باهات حرف زد.
ـ زهرا!
ـ باشه بابا! قطع میکنم.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی میز گذاشتم و سرم رو تکون دادم.
این دختر قرار بود آخرش منو دیوونه کنه.
اما عجیب این بود که...
خودم هم وقتی اسم رضا میاومد، ناخودآگاه یاد همون جمله میافتادم.
«خوش اومدین.»
لبخند کوچیکی زدم.
ولی سریع خودم رو جمع کردم.
ـ نه فاطمه... این فقط یه سلام و خداحافظی ساده بود.
گوشی رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.
هنوز نمیدونستم...
فردا در مسجد، قرار بود اتفاق سادهای بیفته که این آشنایی کوتاه رو کمی بیشتر کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...