🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۴
#از_زبان_فاطمه
کلاس که تموم شد، بیشتر بچهها کمکم از شبستان بیرون رفتن.
زهرا کتابهاش رو جمع کرد و گفت:
ـ فاطمه، بیا یه سر حیاط.
ـ چرا؟
ـ میخوام یکی رو بهت معرفی کنم.
با تعجب دنبالش راه افتادم.
همین که وارد حیاط شدیم، زهرا به سمت یکی از خانمها رفت.
ـ سلام خاله مریم.
ـ سلام دخترم.
بعد زهرا رو به من کرد.
ـ این فاطمهست. تازه قراره بیاد کلاسمون.
خانم مریم با لبخند نگاهم کرد.
ـ خوش اومدی عزیزم.
ـ ممنون.
همان لحظه صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد.
هر دو ساکت شدیم.
زهرا آرام گفت:
ـ وقت نمازه.
سرم رو تکون دادم.
برای چندمین بار بود که صدای اذان رو از همین مسجد میشنیدم، اما این بار حس متفاوتی داشت.
خانم مریم گفت:
ـ دخترها برن داخل، آقایون هم برای نماز جماعت میان.
زهرا دستم رو گرفت.
ـ بیا.
هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای چند پسر از سمت ورودی حیاط اومد.
یکی از آنها با عجله وارد شد.
ـ ببخشید، دیر کردم.
زهرا برگشت و نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ اون رضاست.
ناخواسته نگاهم رفت سمتش.
جوانی معمولی بود؛ لباس سادهای پوشیده بود و یک کیف روی دوشش انداخته بود.
نه ظاهر عجیب و غریبی داشت، نه رفتار خاصی.
فقط وقتی وارد حیاط شد، سلام کرد و مستقیم رفت سمت ورودی شبستان آقایان.
زهرا دوباره گفت:
ـ بچههای مسجد رو میشناسه. بعضی وقتها هم توی کارهای مسجد کمک میکنه.
ـ آها.
فقط همین رو گفتم.
اصلاً نمیدونستم چرا زهرا اونقدر با شیطنت نگاهم میکنه.
ـ چیه؟
خندید.
ـ هیچی!
ـ زهرا!
ـ باشه بابا، چیزی نگفتم.
دوباره به سمت شبستان خانمها رفتیم.
من چادرم رو مرتب کردم و نشستم.
صدای اذان هنوز توی مسجد میپیچید.
ولی این بار...
برای اولین بار اسم یک نفر توی ذهنم مونده بود.
رضا.
نمیدونستم چرا.
فقط اسمش یادم مونده بود.
و همین برای دختری مثل من، که تا چند روز پیش حتی جرئت نمیکرد دربارهی رفتن به مسجد حرف بزنه، عجیب بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۵
#از_زبان_فاطمه
نماز که تموم شد، بیشتر بچهها توی حیاط مسجد جمع شده بودن.
من کنار زهرا ایستاده بودم و بطری آبم رو از کیفم درمیآوردم.
زهرا با آرنج آرام زد به دستم.
ـ فاطمه...
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ دوباره شروع کردی؟
خندید.
ـ بابا چرا عصبانی میشی؟
ـ چون هر وقت میگی «هیچی»، معلومه یه چیزی هست!
قبل از اینکه جوابش رو بده، صدایی از پشت سرمون اومد.
ـ ببخشید.
هر دو برگشتیم.
رضا بود.
همون پسری که چند دقیقه قبل اسمش رو شنیده بودم.
نگاهش مستقیم سمت زهرا بود.
ـ این دفتر مال شماست؟
دفتر کوچکی رو به طرف زهرا گرفت.
زهرا دفتر رو گرفت و گفت:
ـ وای! آره، اصلاً حواسم نبود جا گذاشتمش.
رضا لبخند کوتاهی زد.
ـ گفتم شاید دنبالش بگردی.
ـ ممنون.
رضا سرش رو تکون داد و خواست بره.
اما یک لحظه مکث کرد.
نگاهش به من افتاد.
ـ شما تازه اومدین؟
من کمی جا خوردم.
ـ بله.
ـ خوش اومدین.
ـ ممنون.
همین.
فقط همین دو کلمه بین ما رد و بدل شد.
رضا رفت سمت حیاط.
زهرا آرام کنار گوشم گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی رو؟
ـ باهات حرف زد!
ـ خب؟
ـ هیچی!
چشمهام رو ریز کردم.
ـ زهرا...
ـ باشه، باشه! چیزی نمیگم.
کیفم رو برداشتم.
ـ من باید برم خونه.
زهرا گفت:
ـ فردا هم میای؟
لبخند زدم.
ـ اگه بتونم، آره.
از مسجد بیرون اومدم.
در راه، ذهنم درگیر حرفهای دیشب بود.
اما بین تمام فکرهام...
یک جملهی کوتاه مدام برمیگشت:
«خوش اومدین.»
خودم خندیدم.
ـ فاطمه، دیگه داری زیادی فکر میکنی!
گوشیام رو از کیفم بیرون آوردم.
چند تماس بیپاسخ از مامان داشتم.
لبخند از صورتم رفت.
احتمالاً خانه منتظرم بودند.
و نمیدانستم این بار...
وقتی در خانه را باز کنم، چه چیزی انتظارم را میکشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۶
#از_زبان_فاطمه
کل مسیر تا خونه، ذهنم درگیر همون جملهی کوتاه بود.
«خوش اومدین.»
نمیدونستم چرا انقدر توی ذهنم مونده بود.
شاید چون مدتها بود کسی با این آرامش باهام حرف نزده بود.
جلوی در خونه که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و کلید رو انداختم توی قفل.
در رو که باز کردم، صدای خندهی سامیار از پذیرایی میاومد.
ـ بالاخره خانوم خانوما تشریف آوردن!
کفشهام رو درآوردم و وارد شدم.
ـ سلام!
سامیار از روی مبل بلند شد.
ـ سلام خانوم مسجدی!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ مسخره نکن.
خندید.
ـ مگه مسخره کردم؟ افتخار خانوادهای دیگه!
خواستم جوابش رو بدم که صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
ـ اتفاقاً منم موافقم.
خشکم زد.
سرم رو بالا آوردم.
علی روی مبل نشسته بود و یه فنجون چای دستش بود.
هنوز اینجا بود.
نگاهش که به من افتاد، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ بالاخره برگشتی.
کیفم رو روی شونهام جابهجا کردم.
ـ شما هنوز اینجایین؟
سامیار سریع گفت:
ـ «شما»؟!
بعد رو به علی کرد.
ـ دیدی؟ دیگه غریبه شدی!
علی خندید.
ـ آره، دیشب داداش سامیار بودم، امروز شدم آقای رسولی.
سامیار زد زیر خنده.
من هم با بیحوصلگی گفتم:
ـ خب شما مهمونین دیگه.
علی ابروش رو بالا انداخت.
ـ مهمون؟
ـ بله.
ـ پس چرا دیشب اجازه دادی روی اون مبل بخوابم؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ من اجازه ندادم!
سامیار از خنده خم شد.
ـ علی جان، خرابش کردی!
لبخند علی بیشتر شد.
ـ خب راست میگه. خودش اجازه نداد، من خودم موندگار شدم.
سرم رو تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.
مامان کنار کابینت ایستاده بود.
همین که منو دید، نفس راحتی کشید.
ـ فاطمه! کجا بودی دختر؟
ـ مسجد بودم مامان.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ میدونستم... فقط نگران شده بودم.
دستش رو گرفتم.
ـ ببخشید که جواب تماستون رو ندادم. گوشیم توی کیفم بود.
مامان چیزی نگفت.
فقط یه نگاه کوتاه به پذیرایی انداخت.
انگار نگران بود بابا بفهمه.
من هم متوجه شدم.
آروم پرسیدم:
ـ بابا خونه نیست؟
مامان سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
ـ رفته شرکت.
نفس راحتی کشیدم.
همون لحظه علی از پذیرایی صدا زد:
ـ خانم فرهمند!
برگشتم.
ـ بله؟
ـ چایی میخورین؟
ـ نه، ممنون.
ـ مطمئنین؟
ـ بله.
سامیار پرید وسط حرفش:
ـ ولش کن علی، تازه از مسجد اومده، بذار نفس بکشه!
علی خندید.
ـ چشم.
کیفم رو برداشتم و خواستم برم سمت اتاقم که صدای علی دوباره بلند شد.
ـ راستی...
برگشتم.
ـ بله؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
این بار خبری از شوخی توی صورتش نبود.
ـ خوبین؟
سؤال سادهای بود.
اما یه لحظه حس کردم منظورش فقط حال امروز من نیست.
یادم افتاد دیشب چطور همهچیز رو شنیده بود.
نگاهم رو پایین انداختم.
ـ خوبم.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ خوبه.
دیگه چیزی نگفت.
من هم رفتم سمت اتاقم.
اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای سامیار رو شنیدم:
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ تو چرا انقدر حواست به فاطمهست؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای خندهی علی اومد.
ـ داداش، حواسم به خواهرت نیست؛ حواسم به مهمونیه که از صبح تا حالا یه لقمه هم درست و حسابی نخورده!
سامیار گفت:
ـ آره؟!
ـ آره.
ـ پس چرا منو نگاه نمیکنی که سه ساعته گرسنهام؟
صدای خندهی هر دو بلند شد.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
در اتاق رو بستم.
پشتم رو به در تکیه دادم.
امروز اتفاق خاصی نیفتاده بود.
نه اتفاق بزرگی.
نه حرف خاصی.
فقط یک مسجد...
یک دوست...
و یک جملهی کوتاه از پسری که حتی درست نمیشناختمش.
اما چیزی ته دلم میگفت...
این روزهای ساده، قرار نیست برای همیشه ساده بمونن.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
از این به ساعت ۱ پارت داریم روزی سه تا
دوستان لطفاً لفت ندید این گسترده ها بخاطر کانال هست با تشکر
نویسنده رمان اذان بی وقت 🌿
🌙🔥 خبر مهم برای همراهان «اذان بیوقت» 🔥🌙
بالاخره زمانش رسید...
📖 رمان «اذان بیوقت»
✍🏻 به قلم نازنین زهرا فرامرزی
از امشب در VIP منتشر میشه و...
⏳ سهشنبه به پایان میرسه!
یعنی فقط چند روز فرصت دارید تا همراه فاطمه و علی، آخرین اتفاقات این قصه رو دنبال کنید... 🥹🤍
💰 هزینه VIP: ۹۰ تومان
برای عضویت در VIP پیام بدید به:
🆔 @montegha_zahra135
🔥 اگه تا آخرش کنار این قصه بودید، این چند روز رو از دست ندید!
#اذان_بی_وقت
#VIP
#پایان_رمان
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۷
#از_زبان_فاطمه
بعد از اینکه رفتم توی اتاقم، زیاد طول نکشید که مامان صدام زد.
ـ فاطمه جان، بیا ناهار حاضره.
از اتاق بیرون اومدم.
سامیار و آقای رسولی هم توی پذیرایی بودن.
سامیار همین که منو دید، گفت:
ـ فاطمه، بیا که علی داره از گرسنگی میمیره!
آقای رسولی خندید.
ـ به من ربطی نداره، خودش از صبح هی چای خورده!
سامیار زد روی شونهش.
ـ علی، تو اگه یه روز کمتر حرف بزنی، احتمالاً مریض میشی!
ـ تو نگران من نباش، خودت زیادی حرف میزنی.
من آروم گفتم:
ـ شما دوتا از کی اینقدر صمیمی شدین؟
سامیار فوری گفت:
ـ تازگیا!
علی لبخند زد.
ـ آره، داداشت خیلی آدم خوبیه.
سامیار با افتخار گفت:
ـ بالاخره یکی فهمید!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ خیلی هم ذوق نکن.
همون موقع مامان از آشپزخونه صدا زد:
ـ بچهها، غذا سرد میشه!
همه رفتیم سر میز.
ناهار که خوردیم، بابا از جاش بلند شد و ساعتش رو نگاه کرد.
ـ خب، دیگه باید بریم شرکت.
سامیار هم از جاش بلند شد.
علی هم گفت:
ـ منم میام.
بابا نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ تو که از صبح اینجایی.
علی خندید.
ـ بالاخره مدیرعامل باید یه سری به شرکت خودش بزنه!
سامیار خندید.
ـ مدیرعامل؟!
علی زد به بازوش.
ـ چیه؟ تازه فهمیدی؟
سامیار گفت:
ـ نه، ولی هر بار میگی مدیرعامل، قیافت جوری میشه انگار رئیس ناسایی!
علی خندید.
ـ حسودی نکن.
سامیار هم خندید.
بابا سرش رو تکون داد.
ـ شما دوتا راه بیفتین، دیر شد.
سامیار رو به من کرد.
ـ فاطمه، مواظب مامان باش.
ـ باشه.
بعد رو به آقای رسولی گفت:
ـ علی، بریم؟
ـ بریم.
آقای رسولی کیفش رو برداشت.
قبل از رفتن، نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ خداحافظ، خانم فرهمند.
من هم جواب دادم:
ـ خداحافظ، آقای رسولی.
سامیار با لبخند گفت:
ـ فاطمه، به علی سخت نگیر!
اخم کردم.
ـ مگه من کاری به کارش دارم؟
علی خندید.
ـ فعلاً که نه!
ـ آقای رسولی!
ـ بله؟
ـ برید شرکتتون!
سامیار زد زیر خنده.
ـ علی، بدجوری ضایعت کرد!
علی در حالی که میخندید، از در بیرون رفت.
در که بسته شد، برای چند لحظه به سکوت خانه نگاه کردم.
مامان داشت میز رو جمع میکرد.
من هم کمکش کردم.
اما هنوز نمیدونستم...
این رفتوآمدهای سادهی آقای رسولی به خونهی ما، قرار بود کمکم دلیل مهمتری پیدا کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۸
#از_زبان_علی
همین که وارد شرکت شدیم، قیافهی سامیار عوض شد.
تا چند دقیقه قبل داشت توی ماشین با من کلکل میکرد، اما همین که پایش رو داخل شرکت گذاشت، جدی شد.
لبخند زدم.
ـ بهبه... آقای فرهمند! چه جدی!
سامیار زیر لب گفت:
ـ اینجا شرکت بابامه، مسخرهبازی درنیار.
ـ چشم قربان!
کامران که جلوتر از ما راه میرفت، برگشت و نگاهی بهمون انداخت.
ـ شما دوتا قراره همین اول کار شروع کنید؟
سامیار گفت:
ـ تقصیر علیـه.
ـ اِ؟!
نگاهش کردم.
ـ من هنوز هیچی نگفتم!
سامیار خندید.
کامران سرش رو تکون داد و وارد اتاقش شد.
من و سامیار هم به سمت بخش مدیریت رفتیم.
یکی از کارمندها با دیدنم سریع جلو اومد.
ـ آقای رسولی، چند تا پرونده برای امضا آمادهست.
سرم رو تکون دادم.
ـ بذارین روی میزم.
سامیار کنارم ایستاده بود و با تعجب نگاهم میکرد.
ـ تو واقعاً این همه پرونده رو میخونی؟
ـ معلومه.
ـ من بودم نصفش رو میذاشتم برای فردا.
ـ واسه همینه تو مدیرعامل نیستی.
ـ خب خدا رو شکر!
خندیدم و وارد اتاقم شدم.
روی صندلی نشستم و اولین پرونده رو باز کردم.
چند دقیقه نگذشته بود که سامیار اومد داخل.
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
روی صندلی روبهروم نشست.
ـ تو دیشب چرا موندی خونهی ما؟
نگاهم رو از روی پرونده برداشتم.
ـ گفتم که، میخواستم پیش خودت بمونم.
ـ فقط همین؟
لبخند زدم.
ـ یعنی چی؟
ـ نمیدونم... حس میکنم یه چیزی هست.
خودکارم رو روی میز گذاشتم.
ـ سامیار، زیادی فیلم میبینی.
ـ نه جدی میگم.
خندیدم.
ـ من فقط برای رفاقت با تو موندم. همین.
سامیار چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
بلند شد.
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ فاطمه ازت خوشش نمیاد.
ابرو بالا انداختم.
ـ من که کاری باهاش ندارم!
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ هیچی، گفتم بدونی.
خندیدم.
ـ خیلی لطف کردی!
سامیار از اتاق رفت بیرون.
دوباره نگاهم افتاد به پروندهها.
اما برای چند ثانیه...
تصویر دیشب جلوی چشمم اومد.
صدای گریهی فاطمه.
صدای آقای فرهمند.
و اون سکوت سنگینی که بعدش روی خونه افتاده بود.
اخمهام ناخودآگاه درهم رفت.
من آدمی نبودم که راحت از کنار چیزی بگذرم.
اما اینجا...
موضوع خانوادهی شریک پدرم بود.
و دخالت کردن میتونست همهچیز رو پیچیده کنه.
گوشیام روی میز لرزید.
نگاهش کردم.
یک پیام کوتاه آمده بود.
فقط چند کلمه.
اما همین چند کلمه کافی بود تا لبخند از صورتم محو بشه.
گوشی رو برداشتم و صفحه رو خاموش کردم.
هیچکس توی شرکت نباید میفهمید پشت این چهرهی معمولی...
چه زندگی دیگری جریان داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۹
#از_زبان_فاطمه
بعد از رفتن بابا، سامیار و آقای رسولی، خونه یهدفعه ساکت شد.
مامان هنوز مشغول جمع کردن میز بود و من هم کمکش میکردم.
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ بابا کی برمیگرده؟
دستش برای چند لحظه متوقف شد.
ـ نمیدونم عزیزم. احتمالاً عصر.
سرم رو تکون دادم.
لیوانی که دستم بود رو داخل سینک گذاشتم.
ـ مامان...
ـ هوم؟
ـ چرا بابا اینقدر از مسجد رفتنم ناراحته؟
مامان آهی کشید.
ـ فاطمه، بابات بعضی چیزها رو سخت میپذیره.
ـ ولی من که کار بدی نمیکنم.
ـ میدونم.
آروم دستم رو گرفت.
ـ فقط سعی کن فعلاً باهاش درگیر نشی.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی راه خودت رو آروم برو.
چیزی نگفتم.
شاید حق با مامان بود.
قرار نبود با هر مخالفتی، دعوا راه بندازم.
من فقط میخواستم چیزی رو که تازه پیدا کرده بودم، از دست ندم.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
زهرا بود.
ـ سلام زهرا.
ـ سلام! کجایی؟
ـ خونه.
ـ فردا میای؟
لبخند زدم.
ـ فکر کنم آره.
ـ «فکر کنم» نه! باید بیای.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون خاله مریم گفته فردا قراره یه درس جدید شروع کنیم.
ـ باشه، میام.
بعد از چند ثانیه سکوت، زهرا گفت:
ـ راستی...
ـ باز چی؟
ـ هیچی!
خندیدم.
ـ زهرا، این «هیچی» گفتنت یه روز کار دستم میده!
ـ فقط میخواستم بگم... امروز یه نفر باهات حرف زد.
ـ زهرا!
ـ باشه بابا! قطع میکنم.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی میز گذاشتم و سرم رو تکون دادم.
این دختر قرار بود آخرش منو دیوونه کنه.
اما عجیب این بود که...
خودم هم وقتی اسم رضا میاومد، ناخودآگاه یاد همون جمله میافتادم.
«خوش اومدین.»
لبخند کوچیکی زدم.
ولی سریع خودم رو جمع کردم.
ـ نه فاطمه... این فقط یه سلام و خداحافظی ساده بود.
گوشی رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.
هنوز نمیدونستم...
فردا در مسجد، قرار بود اتفاق سادهای بیفته که این آشنایی کوتاه رو کمی بیشتر کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا کسی رو نصیبم کن که این گونه برایم اشک بریزد🥹❤️🩹
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۰
#از_زبان_فاطمه
غروب شده بود.
مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود و من روی مبل نشسته بودم و دفترم رو ورق میزدم.
صدای باز شدن در اومد.
سرم رو بلند کردم.
بابا بود.
خسته و عصبی وارد خونه شد و کیفش رو روی مبل گذاشت.
ـ سلام بابا.
جوابم رو نداد.
کفشهاش رو درآورد و مستقیم به سمت پذیرایی اومد.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ خسته نباشی کامران.
ـ سلام.
لحنش سرد بود.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
ـ فاطمه.
دفتر رو بستم.
ـ بله؟
ـ امروز مسجد رفتی؟
قلبم فرو ریخت.
آروم گفتم:
ـ بله.
اخماش بیشتر درهم رفت.
ـ چند بار باید بهت بگم؟
ـ بابا من فقط برای کلاس قرآن...
حرفم رو برید.
ـ من نگفتم دلیلش چیه.
ـ ولی من کار بدی نمیکنم.
ـ من تشخیص میدم چی برای تو خوبه.
مامان جلو اومد.
ـ کامران، بذار باهاش آروم صحبت کنی.
ـ مریم، تو دخالت نکن.
نگاهم رو پایین انداختم.
بابا چند قدم جلو اومد.
ـ از امروز دیگه حق نداری بری مسجد.
سرم رو بالا آوردم.
ـ چی؟
ـ شنیدی چی گفتم.
ـ ولی چرا؟
ـ چون من گفتم.
ـ بابا...
صدایش بلندتر شد.
ـ فاطمه!
ساکت شدم.
ـ دیگه حق نداری بری مسجد، فهمیدیی؟
چشمهام پر از اشک شد، ولی سعی کردم گریه نکنم.
ـ ولی من...
ـ گفتم نه!
مامان با نگرانی نگاهم کرد.
ـ کامران، اینطوری باهاش حرف نزن.
بابا برگشت سمت مامان.
ـ من پدرشم. خودم میدونم چطور با دخترم رفتار کنم.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ فردا هم اگر بفهمم رفتی مسجد، خودت میدونی.
لبم رو گاز گرفتم.
آروم گفتم:
ـ چشم.
بابا رفت سمت اتاقش.
همین که دور شد، مامان کنارم نشست.
دستم رو گرفت.
ـ فاطمه...
اشکم بالاخره افتاد.
ـ مامان، چرا؟
ـ عزیزم...
ـ مگه مسجد رفتن چه اشکالی داره؟
مامان چیزی نگفت.
فقط منو در آغوش گرفت.
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
ـ من نمیخوام از چیزی که تازه پیدا کردم دست بکشم.
مامان آهسته گفت:
ـ فعلاً آروم باش.
چشمهام رو بستم.
اما ته دلم...
برای اولین بار یک سؤال جدی شکل گرفت:
اگر قرار بود برای انتخاب سادهای مثل رفتن به مسجد، اینقدر بجنگم...
پس برای انتخابهای بزرگتر زندگیام چه اتفاقی میافتاد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...