🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۷
#از_زبان_فاطمه
بعد از اینکه رفتم توی اتاقم، زیاد طول نکشید که مامان صدام زد.
ـ فاطمه جان، بیا ناهار حاضره.
از اتاق بیرون اومدم.
سامیار و آقای رسولی هم توی پذیرایی بودن.
سامیار همین که منو دید، گفت:
ـ فاطمه، بیا که علی داره از گرسنگی میمیره!
آقای رسولی خندید.
ـ به من ربطی نداره، خودش از صبح هی چای خورده!
سامیار زد روی شونهش.
ـ علی، تو اگه یه روز کمتر حرف بزنی، احتمالاً مریض میشی!
ـ تو نگران من نباش، خودت زیادی حرف میزنی.
من آروم گفتم:
ـ شما دوتا از کی اینقدر صمیمی شدین؟
سامیار فوری گفت:
ـ تازگیا!
علی لبخند زد.
ـ آره، داداشت خیلی آدم خوبیه.
سامیار با افتخار گفت:
ـ بالاخره یکی فهمید!
چشم غرهای بهش رفتم.
ـ خیلی هم ذوق نکن.
همون موقع مامان از آشپزخونه صدا زد:
ـ بچهها، غذا سرد میشه!
همه رفتیم سر میز.
ناهار که خوردیم، بابا از جاش بلند شد و ساعتش رو نگاه کرد.
ـ خب، دیگه باید بریم شرکت.
سامیار هم از جاش بلند شد.
علی هم گفت:
ـ منم میام.
بابا نگاه کوتاهی بهش کرد.
ـ تو که از صبح اینجایی.
علی خندید.
ـ بالاخره مدیرعامل باید یه سری به شرکت خودش بزنه!
سامیار خندید.
ـ مدیرعامل؟!
علی زد به بازوش.
ـ چیه؟ تازه فهمیدی؟
سامیار گفت:
ـ نه، ولی هر بار میگی مدیرعامل، قیافت جوری میشه انگار رئیس ناسایی!
علی خندید.
ـ حسودی نکن.
سامیار هم خندید.
بابا سرش رو تکون داد.
ـ شما دوتا راه بیفتین، دیر شد.
سامیار رو به من کرد.
ـ فاطمه، مواظب مامان باش.
ـ باشه.
بعد رو به آقای رسولی گفت:
ـ علی، بریم؟
ـ بریم.
آقای رسولی کیفش رو برداشت.
قبل از رفتن، نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ خداحافظ، خانم فرهمند.
من هم جواب دادم:
ـ خداحافظ، آقای رسولی.
سامیار با لبخند گفت:
ـ فاطمه، به علی سخت نگیر!
اخم کردم.
ـ مگه من کاری به کارش دارم؟
علی خندید.
ـ فعلاً که نه!
ـ آقای رسولی!
ـ بله؟
ـ برید شرکتتون!
سامیار زد زیر خنده.
ـ علی، بدجوری ضایعت کرد!
علی در حالی که میخندید، از در بیرون رفت.
در که بسته شد، برای چند لحظه به سکوت خانه نگاه کردم.
مامان داشت میز رو جمع میکرد.
من هم کمکش کردم.
اما هنوز نمیدونستم...
این رفتوآمدهای سادهی آقای رسولی به خونهی ما، قرار بود کمکم دلیل مهمتری پیدا کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۸
#از_زبان_علی
همین که وارد شرکت شدیم، قیافهی سامیار عوض شد.
تا چند دقیقه قبل داشت توی ماشین با من کلکل میکرد، اما همین که پایش رو داخل شرکت گذاشت، جدی شد.
لبخند زدم.
ـ بهبه... آقای فرهمند! چه جدی!
سامیار زیر لب گفت:
ـ اینجا شرکت بابامه، مسخرهبازی درنیار.
ـ چشم قربان!
کامران که جلوتر از ما راه میرفت، برگشت و نگاهی بهمون انداخت.
ـ شما دوتا قراره همین اول کار شروع کنید؟
سامیار گفت:
ـ تقصیر علیـه.
ـ اِ؟!
نگاهش کردم.
ـ من هنوز هیچی نگفتم!
سامیار خندید.
کامران سرش رو تکون داد و وارد اتاقش شد.
من و سامیار هم به سمت بخش مدیریت رفتیم.
یکی از کارمندها با دیدنم سریع جلو اومد.
ـ آقای رسولی، چند تا پرونده برای امضا آمادهست.
سرم رو تکون دادم.
ـ بذارین روی میزم.
سامیار کنارم ایستاده بود و با تعجب نگاهم میکرد.
ـ تو واقعاً این همه پرونده رو میخونی؟
ـ معلومه.
ـ من بودم نصفش رو میذاشتم برای فردا.
ـ واسه همینه تو مدیرعامل نیستی.
ـ خب خدا رو شکر!
خندیدم و وارد اتاقم شدم.
روی صندلی نشستم و اولین پرونده رو باز کردم.
چند دقیقه نگذشته بود که سامیار اومد داخل.
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
روی صندلی روبهروم نشست.
ـ تو دیشب چرا موندی خونهی ما؟
نگاهم رو از روی پرونده برداشتم.
ـ گفتم که، میخواستم پیش خودت بمونم.
ـ فقط همین؟
لبخند زدم.
ـ یعنی چی؟
ـ نمیدونم... حس میکنم یه چیزی هست.
خودکارم رو روی میز گذاشتم.
ـ سامیار، زیادی فیلم میبینی.
ـ نه جدی میگم.
خندیدم.
ـ من فقط برای رفاقت با تو موندم. همین.
سامیار چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
بلند شد.
ـ راستی...
ـ چی؟
ـ فاطمه ازت خوشش نمیاد.
ابرو بالا انداختم.
ـ من که کاری باهاش ندارم!
ـ میدونم.
ـ پس؟
ـ هیچی، گفتم بدونی.
خندیدم.
ـ خیلی لطف کردی!
سامیار از اتاق رفت بیرون.
دوباره نگاهم افتاد به پروندهها.
اما برای چند ثانیه...
تصویر دیشب جلوی چشمم اومد.
صدای گریهی فاطمه.
صدای آقای فرهمند.
و اون سکوت سنگینی که بعدش روی خونه افتاده بود.
اخمهام ناخودآگاه درهم رفت.
من آدمی نبودم که راحت از کنار چیزی بگذرم.
اما اینجا...
موضوع خانوادهی شریک پدرم بود.
و دخالت کردن میتونست همهچیز رو پیچیده کنه.
گوشیام روی میز لرزید.
نگاهش کردم.
یک پیام کوتاه آمده بود.
فقط چند کلمه.
اما همین چند کلمه کافی بود تا لبخند از صورتم محو بشه.
گوشی رو برداشتم و صفحه رو خاموش کردم.
هیچکس توی شرکت نباید میفهمید پشت این چهرهی معمولی...
چه زندگی دیگری جریان داشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۹
#از_زبان_فاطمه
بعد از رفتن بابا، سامیار و آقای رسولی، خونه یهدفعه ساکت شد.
مامان هنوز مشغول جمع کردن میز بود و من هم کمکش میکردم.
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ بابا کی برمیگرده؟
دستش برای چند لحظه متوقف شد.
ـ نمیدونم عزیزم. احتمالاً عصر.
سرم رو تکون دادم.
لیوانی که دستم بود رو داخل سینک گذاشتم.
ـ مامان...
ـ هوم؟
ـ چرا بابا اینقدر از مسجد رفتنم ناراحته؟
مامان آهی کشید.
ـ فاطمه، بابات بعضی چیزها رو سخت میپذیره.
ـ ولی من که کار بدی نمیکنم.
ـ میدونم.
آروم دستم رو گرفت.
ـ فقط سعی کن فعلاً باهاش درگیر نشی.
نگاهش کردم.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی راه خودت رو آروم برو.
چیزی نگفتم.
شاید حق با مامان بود.
قرار نبود با هر مخالفتی، دعوا راه بندازم.
من فقط میخواستم چیزی رو که تازه پیدا کرده بودم، از دست ندم.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
زهرا بود.
ـ سلام زهرا.
ـ سلام! کجایی؟
ـ خونه.
ـ فردا میای؟
لبخند زدم.
ـ فکر کنم آره.
ـ «فکر کنم» نه! باید بیای.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون خاله مریم گفته فردا قراره یه درس جدید شروع کنیم.
ـ باشه، میام.
بعد از چند ثانیه سکوت، زهرا گفت:
ـ راستی...
ـ باز چی؟
ـ هیچی!
خندیدم.
ـ زهرا، این «هیچی» گفتنت یه روز کار دستم میده!
ـ فقط میخواستم بگم... امروز یه نفر باهات حرف زد.
ـ زهرا!
ـ باشه بابا! قطع میکنم.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی میز گذاشتم و سرم رو تکون دادم.
این دختر قرار بود آخرش منو دیوونه کنه.
اما عجیب این بود که...
خودم هم وقتی اسم رضا میاومد، ناخودآگاه یاد همون جمله میافتادم.
«خوش اومدین.»
لبخند کوچیکی زدم.
ولی سریع خودم رو جمع کردم.
ـ نه فاطمه... این فقط یه سلام و خداحافظی ساده بود.
گوشی رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.
هنوز نمیدونستم...
فردا در مسجد، قرار بود اتفاق سادهای بیفته که این آشنایی کوتاه رو کمی بیشتر کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا کسی رو نصیبم کن که این گونه برایم اشک بریزد🥹❤️🩹
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۰
#از_زبان_فاطمه
غروب شده بود.
مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود و من روی مبل نشسته بودم و دفترم رو ورق میزدم.
صدای باز شدن در اومد.
سرم رو بلند کردم.
بابا بود.
خسته و عصبی وارد خونه شد و کیفش رو روی مبل گذاشت.
ـ سلام بابا.
جوابم رو نداد.
کفشهاش رو درآورد و مستقیم به سمت پذیرایی اومد.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ خسته نباشی کامران.
ـ سلام.
لحنش سرد بود.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
ـ فاطمه.
دفتر رو بستم.
ـ بله؟
ـ امروز مسجد رفتی؟
قلبم فرو ریخت.
آروم گفتم:
ـ بله.
اخماش بیشتر درهم رفت.
ـ چند بار باید بهت بگم؟
ـ بابا من فقط برای کلاس قرآن...
حرفم رو برید.
ـ من نگفتم دلیلش چیه.
ـ ولی من کار بدی نمیکنم.
ـ من تشخیص میدم چی برای تو خوبه.
مامان جلو اومد.
ـ کامران، بذار باهاش آروم صحبت کنی.
ـ مریم، تو دخالت نکن.
نگاهم رو پایین انداختم.
بابا چند قدم جلو اومد.
ـ از امروز دیگه حق نداری بری مسجد.
سرم رو بالا آوردم.
ـ چی؟
ـ شنیدی چی گفتم.
ـ ولی چرا؟
ـ چون من گفتم.
ـ بابا...
صدایش بلندتر شد.
ـ فاطمه!
ساکت شدم.
ـ دیگه حق نداری بری مسجد، فهمیدیی؟
چشمهام پر از اشک شد، ولی سعی کردم گریه نکنم.
ـ ولی من...
ـ گفتم نه!
مامان با نگرانی نگاهم کرد.
ـ کامران، اینطوری باهاش حرف نزن.
بابا برگشت سمت مامان.
ـ من پدرشم. خودم میدونم چطور با دخترم رفتار کنم.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ فردا هم اگر بفهمم رفتی مسجد، خودت میدونی.
لبم رو گاز گرفتم.
آروم گفتم:
ـ چشم.
بابا رفت سمت اتاقش.
همین که دور شد، مامان کنارم نشست.
دستم رو گرفت.
ـ فاطمه...
اشکم بالاخره افتاد.
ـ مامان، چرا؟
ـ عزیزم...
ـ مگه مسجد رفتن چه اشکالی داره؟
مامان چیزی نگفت.
فقط منو در آغوش گرفت.
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
ـ من نمیخوام از چیزی که تازه پیدا کردم دست بکشم.
مامان آهسته گفت:
ـ فعلاً آروم باش.
چشمهام رو بستم.
اما ته دلم...
برای اولین بار یک سؤال جدی شکل گرفت:
اگر قرار بود برای انتخاب سادهای مثل رفتن به مسجد، اینقدر بجنگم...
پس برای انتخابهای بزرگتر زندگیام چه اتفاقی میافتاد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۲
#از_زبان_فاطمه
یک هفته بود که به مسجد میرفتم...
اما رضا رو ندیده بودم.
اولش برام مهم نبود.
با خودم میگفتم شاید سرش شلوغه.
شاید امروز نیومده.
شاید فردا ببینمش.
اما هر روز که وارد حیاط مسجد میشدم، ناخودآگاه نگاهم دنبال یه نفر میگشت.
و هر بار که نبود...
یه چیزی ته دلم خالی میشد.
زهرا چند بار متوجه شد.
ـ فاطمه؟
ـ هوم؟
ـ دنبال کسی میگردی؟
سریع نگاهم رو از حیاط گرفتم.
ـ نه!
لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره بابا.
ـ پس چرا هر بار وارد میشیم اول حیاط رو نگاه میکنی؟
جوابی نداشتم.
فقط شونه بالا انداختم.
اما اون شب، وقتی به خونه برگشتم، فهمیدم مشکل چیه.
روی تختم نشسته بودم و به سقف نگاه میکردم.
هرچی سعی میکردم حواسم رو پرت کنم، نمیشد.
تصویرش...
صدای آرومش...
همون سلامهای کوتاه...
همهشون توی ذهنم میچرخید.
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
ـ خدایا...
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خودم هم از فکری که به ذهنم رسید، جا خوردم.
نکنه...
من عاشق شده بودم؟
قلبم تند زد.
نه!
ولی هرچی بیشتر فکر کردم، بیشتر فهمیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم.
من منتظر دیدنش بودم.
از ندیدنش ناراحت میشدم.
وقتی اسمش میاومد، قلبم یه جور دیگه میزد.
من عاشق رضا شده بودم.
همون شب برای اولین بار وقتی برای نماز ایستادم، ذهنم پر بود از یک آرزو.
بعد از نماز، دستهام رو بالا بردم.
ـ خدایا...
چند لحظه مکث کردم.
گفتنش برام سخت بود.
ـ اگه خیرمه... اگه قسمت منه... خودت راهش رو درست کن.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ من فقط میخوام اگه قراره کسی توی زندگیم باشه... آدم خوبی باشه.
از اون شب به بعد، رضا شد بخشی از فکر و ذکرم.
نه اینکه دیگه به چیزهای دیگه فکر نکنم...
اما هر بار نماز میخوندم، یه گوشه از دعاهام برای اون بود.
هر بار قرآن میخوندم، ته دلم یه آرزو داشتم.
کاش یه روز میشد رضا سهم زندگی من باشه.
خودم میدونستم شاید این فقط یک احساس زودگذر باشه.
شاید اصلاً قسمت من نباشه.
اما قلب آدم همیشه با منطق جلو نمیره.
و من...
برای اولین بار عاشق شده بودم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۱
#از_زبان_فاطمه
از اون روز به بعد، دیگه جلوی بابا حرفی از مسجد نزدم.
اما دست از رفتن هم نکشیدم.
هر بار که بابا سرش گرم کار میشد، مامان یه جوری حواسش رو پرت میکرد و سامیار هم کمکم میکرد تا بتونم خودم رو به مسجد برسونم.
بعضی روزها به بابا میگفتم با زهرا درس دارم.
بعضی روزها هم مستقیم از مدرسه میرفتم مسجد و بعد برمیگشتم خونه.
همهچیز با احتیاط بود.
آروم و بیسروصدا.
روزها یکییکی گذشتند...
یک هفته.
دو هفته.
یک ماه.
و بعد...
دو ماه.
من این دو ماه رو تقریباً همینطوری گذروندم؛
مدرسه، خونه، درس...
و مسجد.
با کمک مامان و سامیار.
توی این مدت، چیزهای زیادی تغییر کرده بود.
دیگه وقتی وارد مسجد میشدم، مثل روزهای اول غریبه نبودم.
خاله مریم منو میشناخت.
بچههای کلاس منو میشناختن.
زهرا هم که از اول کنارم بود، دیگه لازم نبود هر بار دنبالم بیاد.
حتی بعضی روزها خودم زودتر از اون میرسیدم.
از همه مهمتر...
قرآن خوندنم بهتر شده بود.
هر روز که چند صفحه میخوندم، حس میکردم چیزی درونم آرومتر میشه.
اما یک چیز دیگه هم توی این دو ماه اتفاق افتاده بود.
رضا رو بیشتر میدیدم.
نه اینکه اتفاق خاصی بینمون افتاده باشه.
نه.
گاهی توی حیاط مسجد میدیدمش.
گاهی موقع جمع کردن وسایل.
گاهی هم فقط از دور سلامی رد و بدل میشد.
ـ سلام.
ـ سلام.
همین.
اما همین سلامهای کوتاه هم کمکم برام آشنا شده بود.
یک روز زهرا کنارم نشست و گفت:
ـ فاطمه؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی شده.
ـ چی؟
ـ تو دیگه وقتی اسم مسجد میاد، چشمات برق میزنه!
خندیدم.
ـ خب مسجد رو دوست دارم.
ـ فقط مسجد؟
ـ معلومه که فقط مسجد!
زهرا خندید.
ـ باشه خانوم.
ـ چیه؟
ـ هیچی!
ـ باز «هیچی»؟
ـ آره!
هر دو خندیدیم.
اما خودم میدونستم...
مسجد برای من فقط یک ساختمان نبود.
جایی بود که برای چند ساعت میتونستم خود واقعیام باشم.
بدون ترس.
بدون اینکه کسی بگه چه چیزی بپوشم، چه چیزی باور کنم یا چه چیزی رو دوست داشته باشم.
دو ماه گذشته بود...
و من هنوز نمیدونستم این راه قراره منو به کجا برسونه.
فقط میدونستم...
دیگه نمیتونم به عقب برگردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۳
#از_زبان_علی
دو ماه گذشته بود.
دو ماهی که عجیبتر از چیزی بود که فکر میکردم.
اوایلش فکر میکردم ندیدن فاطمه اتفاقیه.
بعد شد چند روز...
بعد یک هفته...
بعد دو هفته.
و حالا نزدیک دو ماه بود که هر بار به بهانهای به خونهی آقای فرهمند میرفتم، خبری ازش نبود.
یه بار برای کاری با سامیار قرار گذاشتم.
یه بار به بهانهی صحبت دربارهی شرکت رفتم.
یه بار هم خود سامیار گفت بیا پیشم.
اما فاطمه نبود.
هر بار هم که میپرسیدم:
ـ فاطمه خونه نیست؟
سامیار خیلی عادی میگفت:
ـ نه، مدرسهست یا رفته بیرون.
و من هم وانمود میکردم برام مهم نیست.
ولی واقعیت؟
داشتم کلافه میشدم.
امروز پشت میز کارم نشسته بودم و به پروندهای خیره شده بودم که ده دقیقه بود حتی یک خطش رو هم نخوانده بودم.
گوشیام زنگ خورد.
مامان بود.
جواب دادم.
ـ سلام مامان.
ـ سلام پسرم، کجایی؟
ـ شرکت.
ـ باز هم شرکت؟
ـ خب کار دارم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ علی، یه موضوعی هست.
همین لحنش کافی بود بفهمم قرار نیست خبر خوبی باشه.
ـ چی شده؟
ـ برای ازدواجت باید یه فکری بکنی.
چشمهام رو بستم.
ـ مامان، باز شروع کردی؟
ـ باز شروع کردم یعنی چی؟ بیستو...
حرفش رو قطع کردم.
ـ مامان، من فعلاً قصد ازدواج ندارم.
ـ تو هیچوقت قصد نداری!
ـ خب شاید واقعاً نداشته باشم.
ـ من یه دختر خوب پیدا کردم.
صاف نشستم.
ـ چی؟
ـ دختر یکی از دوستامه. خانوادهش خیلی خوبن، خودش هم تحصیلکرده و محترمه.
ـ مامان...
ـ فقط یه بار ببینش.
ـ نه.
ـ چرا نه؟
ـ چون نمیخوام.
مامان آه کشید.
ـ علی، تو که نمیتونی تا آخر عمرت فقط کار کنی.
لبخند تلخی زدم.
ـ کی گفته فقط کار میکنم؟
ـ پس چی کار میکنی؟
برای چند ثانیه سکوت کردم.
جواب این سؤال رو نمیتونستم بهش بدم.
ـ هیچی... فقط فعلاً نمیخوام ازدواج کنم.
مامان کوتاه نمیاومد.
ـ من امشب میام شرکت.
اخم کردم.
ـ برای چی؟
ـ میام ببینمت.
ـ مامان!
ـ خداحافظ.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی میز گذاشتم.
پشت صندلی تکیه دادم.
از یک طرف شرکت، جلسهها و هزار جور مسئولیت.
از طرف دیگه مادرم که تصمیم گرفته بود برای من همسر پیدا کنه.
و وسط همهی اینها...
دختری که دو ماه بود سعی میکردم فقط یک بار ببینمش.
فاطمه.
نمیدونستم چرا نبودنش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده.
فقط میدونستم...
این بار اگر دوباره ببینمش، نمیخوام مثل دفعههای قبل فقط از کنارش رد بشم.
اما هنوز نمیدونستم...
دقیقاً وقتی من دنبال دیدن فاطمه بودم، اون در جای دیگری داشت برای رسیدن به آدم دیگری دعا میکرد.
رضا.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۴
#از_زبان_علی
نزدیک ظهر بود که صدای در اتاقم اومد.
ـ بفرمایید.
در باز شد.
سامیار سرش رو آورد داخل.
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ جلسه داری؟
ـ نه.
اومد داخل و روی صندلی روبهروم نشست.
ـ پس بریم یه چیزی بخوریم.
ـ تو مگه شرکت رو ول نمیکنی؟
ـ امروز مرخصی ساعتی از خودم گرفتم!
خندیدم.
ـ عجب مدیری شدی.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
مامان.
با دیدن اسمش آه کشیدم.
سامیار خندید.
ـ باز مامانت؟
ـ آره.
تماس رو جواب دادم.
ـ بله مامان؟
ـ من رسیدم.
اخم کردم.
ـ کجا؟
ـ شرکتت.
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟!
صدای خندهی مامان از پشت تلفن اومد.
ـ بیا پایین.
ـ مامان، قرار نبود بیای!
ـ قرار نبود؟ من که گفتم میام.
تماس قطع شد.
سامیار با تعجب نگاهم کرد.
ـ چی شده؟
ـ مامانمه.
ـ اومده شرکت؟
ـ آره.
سامیار زد زیر خنده.
ـ وایسا ببینم... باز برای زن پیدا کردن اومده؟
ـ دقیقاً!
ـ خدا به دادت برسه.
بلند شدم.
ـ بیا بریم.
وقتی به لابی رسیدیم، مامان روی یکی از صندلیها نشسته بود.
همین که منو دید، بلند شد.
ـ سلام پسرم.
ـ سلام مامان.
بهم نگاه کرد و لبخند زد.
ـ لاغر شدی.
ـ مامان، دو روزه ندیدیم همدیگه!
ـ همین دو روز هم کافیه.
سامیار خندید.
مامان تازه متوجهش شد.
ـ سلام سامیار جان.
ـ سلام خانم رسولی.
مامان رو به من کرد.
ـ این همون دوستته؟
سامیار گفت:
ـ بله.
مامان لبخند زد.
ـ خیلی ازت تعریف کرده.
سامیار با تعجب به من نگاه کرد.
ـ من؟
ـ آره.
ـ چی گفته؟
مامان گفت:
ـ گفته خیلی وقتها با علی بیرونه.
سامیار خندید.
ـ خب راست گفته!
من وسط حرفش پریدم.
ـ مامان، اومدی منو ببری یا بازجویی کنی؟
ـ هیچکدوم.
بعد کیفش رو برداشت.
ـ فقط میخوام امشب باهات دربارهی یه دختر صحبت کنم.
چشمهام رو بستم.
ـ مامان...
ـ فقط گوش بده.
ـ نمیخوام.
ـ هنوز اسمش رو هم نشنیدی!
سامیار زیر لب گفت:
ـ من جای تو بودم فرار میکردم.
نگاهش کردم.
ـ تو ساکت!
مامان خندید.
ـ پس امشب منتظرت هستم.
بعد رو به سامیار گفت:
ـ تو هم اگر تونستی این پسر رو آدم کن.
سامیار خندید.
ـ چشم خانم رسولی، ولی بعید میدونم.
مامان رفت.
چند لحظه به رفتنش نگاه کردم.
سامیار زد روی شونهم.
ـ علی؟
ـ چی؟
ـ جدی جدی نمیخوای ازدواج کنی؟
نگاهش کردم.
ـ فعلاً نه.
ـ چرا؟
جوابی ندادم.
چون خودم هم جواب دقیقی نداشتم.
فقط یک حس عجیب داشتم...
انگار هنوز باید منتظر چیزی میموندم.
یا شاید...
منتظر کسی.
و خودم هنوز نمیفهمیدم چرا هر بار اسم فاطمه توی ذهنم میاومد، این حس بیشتر میشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۵
#از_زبان_فاطمه
دو ماه گذشته بود و من دیگه با مسجد غریبه نبودم.
تقریباً هر روز بعد از مدرسه، مستقیم میرفتم پیش زهرا.
گاهی خاله مریم کلاس داشت، گاهی هم خودمون مینشستیم و قرآن میخوندیم.
اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود...
خودم بودم.
صبحها که بیدار میشدم، اولین چیزی که بهش فکر میکردم نماز بود.
شبها قبل از خواب، قرآنم رو میخوندم.
و بین همهی دعاهایی که میکردم...
یک دعا بیشتر از بقیه تکرار میشد.
ـ خدایا... اگه رضا به صلاحمه، خودت راهش رو برام باز کن.
هیچکس از این دعای من خبر نداشت.
حتی زهرا.
البته زهرا اونقدر باهوش بود که احتمالاً خودش فهمیده بود!
اون روز بعد از کلاس، کنار حیاط مسجد نشسته بودیم.
زهرا یه دفعه گفت:
ـ فاطمه؟
ـ جان؟
ـ تو چرا اینقدر ساکتی؟
ـ خستهام.
ـ دروغ نگو.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی خستهای، کمتر لبخند میزنی.
نگاهش کردم.
ـ تو زیادی منو میشناسی.
ـ خب دو ماهه هر روز باهمیم!
همون لحظه صدایی از پشت سرمون اومد.
ـ سلام.
هر دو برگشتیم.
رضا بود.
قلبم یه لحظه تند زد.
زهرا خیلی عادی جواب داد:
ـ سلام.
من هم آروم گفتم:
ـ سلام.
رضا نگاهی به زهرا انداخت.
ـ خاله مریم گفتن این دفترها رو بذارین داخل.
چند دفتر دستش بود.
زهرا بلند شد.
ـ بده من.
رضا دفترها رو بهش داد.
بعد نگاهش برای لحظهای سمت من برگشت.
ـ حالتون خوبه؟
با کمی مکث گفتم:
ـ بله، ممنون.
ـ خدا رو شکر.
همین.
باز هم یک گفتوگوی کوتاه.
رضا رفت.
زهرا نشست کنارم و با لبخند نگاهم کرد.
ـ چیزی نمیگی؟
ـ درباره چی؟
ـ هیچی.
ـ زهرا!
خندید.
ـ باشه بابا!
سرم رو پایین انداختم.
ولی این بار دیگه نمیتونستم انکار کنم.
با شنیدن صدای رضا...
قلبم هنوز هم همونطور میزد.
و من بیشتر از همیشه مطمئن بودم که این احساس، برای من جدیه.
فقط نمیدونستم...
آیا روزی میرسه که این دعاها جواب بگیرن؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...