🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۰
#از_زبان_فاطمه
غروب شده بود.
مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود و من روی مبل نشسته بودم و دفترم رو ورق میزدم.
صدای باز شدن در اومد.
سرم رو بلند کردم.
بابا بود.
خسته و عصبی وارد خونه شد و کیفش رو روی مبل گذاشت.
ـ سلام بابا.
جوابم رو نداد.
کفشهاش رو درآورد و مستقیم به سمت پذیرایی اومد.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ خسته نباشی کامران.
ـ سلام.
لحنش سرد بود.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به من دوخت.
ـ فاطمه.
دفتر رو بستم.
ـ بله؟
ـ امروز مسجد رفتی؟
قلبم فرو ریخت.
آروم گفتم:
ـ بله.
اخماش بیشتر درهم رفت.
ـ چند بار باید بهت بگم؟
ـ بابا من فقط برای کلاس قرآن...
حرفم رو برید.
ـ من نگفتم دلیلش چیه.
ـ ولی من کار بدی نمیکنم.
ـ من تشخیص میدم چی برای تو خوبه.
مامان جلو اومد.
ـ کامران، بذار باهاش آروم صحبت کنی.
ـ مریم، تو دخالت نکن.
نگاهم رو پایین انداختم.
بابا چند قدم جلو اومد.
ـ از امروز دیگه حق نداری بری مسجد.
سرم رو بالا آوردم.
ـ چی؟
ـ شنیدی چی گفتم.
ـ ولی چرا؟
ـ چون من گفتم.
ـ بابا...
صدایش بلندتر شد.
ـ فاطمه!
ساکت شدم.
ـ دیگه حق نداری بری مسجد، فهمیدیی؟
چشمهام پر از اشک شد، ولی سعی کردم گریه نکنم.
ـ ولی من...
ـ گفتم نه!
مامان با نگرانی نگاهم کرد.
ـ کامران، اینطوری باهاش حرف نزن.
بابا برگشت سمت مامان.
ـ من پدرشم. خودم میدونم چطور با دخترم رفتار کنم.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ فردا هم اگر بفهمم رفتی مسجد، خودت میدونی.
لبم رو گاز گرفتم.
آروم گفتم:
ـ چشم.
بابا رفت سمت اتاقش.
همین که دور شد، مامان کنارم نشست.
دستم رو گرفت.
ـ فاطمه...
اشکم بالاخره افتاد.
ـ مامان، چرا؟
ـ عزیزم...
ـ مگه مسجد رفتن چه اشکالی داره؟
مامان چیزی نگفت.
فقط منو در آغوش گرفت.
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
ـ من نمیخوام از چیزی که تازه پیدا کردم دست بکشم.
مامان آهسته گفت:
ـ فعلاً آروم باش.
چشمهام رو بستم.
اما ته دلم...
برای اولین بار یک سؤال جدی شکل گرفت:
اگر قرار بود برای انتخاب سادهای مثل رفتن به مسجد، اینقدر بجنگم...
پس برای انتخابهای بزرگتر زندگیام چه اتفاقی میافتاد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۲
#از_زبان_فاطمه
یک هفته بود که به مسجد میرفتم...
اما رضا رو ندیده بودم.
اولش برام مهم نبود.
با خودم میگفتم شاید سرش شلوغه.
شاید امروز نیومده.
شاید فردا ببینمش.
اما هر روز که وارد حیاط مسجد میشدم، ناخودآگاه نگاهم دنبال یه نفر میگشت.
و هر بار که نبود...
یه چیزی ته دلم خالی میشد.
زهرا چند بار متوجه شد.
ـ فاطمه؟
ـ هوم؟
ـ دنبال کسی میگردی؟
سریع نگاهم رو از حیاط گرفتم.
ـ نه!
لبخند زد.
ـ مطمئنی؟
ـ آره بابا.
ـ پس چرا هر بار وارد میشیم اول حیاط رو نگاه میکنی؟
جوابی نداشتم.
فقط شونه بالا انداختم.
اما اون شب، وقتی به خونه برگشتم، فهمیدم مشکل چیه.
روی تختم نشسته بودم و به سقف نگاه میکردم.
هرچی سعی میکردم حواسم رو پرت کنم، نمیشد.
تصویرش...
صدای آرومش...
همون سلامهای کوتاه...
همهشون توی ذهنم میچرخید.
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
ـ خدایا...
چند لحظه سکوت کردم.
بعد خودم هم از فکری که به ذهنم رسید، جا خوردم.
نکنه...
من عاشق شده بودم؟
قلبم تند زد.
نه!
ولی هرچی بیشتر فکر کردم، بیشتر فهمیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم.
من منتظر دیدنش بودم.
از ندیدنش ناراحت میشدم.
وقتی اسمش میاومد، قلبم یه جور دیگه میزد.
من عاشق رضا شده بودم.
همون شب برای اولین بار وقتی برای نماز ایستادم، ذهنم پر بود از یک آرزو.
بعد از نماز، دستهام رو بالا بردم.
ـ خدایا...
چند لحظه مکث کردم.
گفتنش برام سخت بود.
ـ اگه خیرمه... اگه قسمت منه... خودت راهش رو درست کن.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ من فقط میخوام اگه قراره کسی توی زندگیم باشه... آدم خوبی باشه.
از اون شب به بعد، رضا شد بخشی از فکر و ذکرم.
نه اینکه دیگه به چیزهای دیگه فکر نکنم...
اما هر بار نماز میخوندم، یه گوشه از دعاهام برای اون بود.
هر بار قرآن میخوندم، ته دلم یه آرزو داشتم.
کاش یه روز میشد رضا سهم زندگی من باشه.
خودم میدونستم شاید این فقط یک احساس زودگذر باشه.
شاید اصلاً قسمت من نباشه.
اما قلب آدم همیشه با منطق جلو نمیره.
و من...
برای اولین بار عاشق شده بودم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۱
#از_زبان_فاطمه
از اون روز به بعد، دیگه جلوی بابا حرفی از مسجد نزدم.
اما دست از رفتن هم نکشیدم.
هر بار که بابا سرش گرم کار میشد، مامان یه جوری حواسش رو پرت میکرد و سامیار هم کمکم میکرد تا بتونم خودم رو به مسجد برسونم.
بعضی روزها به بابا میگفتم با زهرا درس دارم.
بعضی روزها هم مستقیم از مدرسه میرفتم مسجد و بعد برمیگشتم خونه.
همهچیز با احتیاط بود.
آروم و بیسروصدا.
روزها یکییکی گذشتند...
یک هفته.
دو هفته.
یک ماه.
و بعد...
دو ماه.
من این دو ماه رو تقریباً همینطوری گذروندم؛
مدرسه، خونه، درس...
و مسجد.
با کمک مامان و سامیار.
توی این مدت، چیزهای زیادی تغییر کرده بود.
دیگه وقتی وارد مسجد میشدم، مثل روزهای اول غریبه نبودم.
خاله مریم منو میشناخت.
بچههای کلاس منو میشناختن.
زهرا هم که از اول کنارم بود، دیگه لازم نبود هر بار دنبالم بیاد.
حتی بعضی روزها خودم زودتر از اون میرسیدم.
از همه مهمتر...
قرآن خوندنم بهتر شده بود.
هر روز که چند صفحه میخوندم، حس میکردم چیزی درونم آرومتر میشه.
اما یک چیز دیگه هم توی این دو ماه اتفاق افتاده بود.
رضا رو بیشتر میدیدم.
نه اینکه اتفاق خاصی بینمون افتاده باشه.
نه.
گاهی توی حیاط مسجد میدیدمش.
گاهی موقع جمع کردن وسایل.
گاهی هم فقط از دور سلامی رد و بدل میشد.
ـ سلام.
ـ سلام.
همین.
اما همین سلامهای کوتاه هم کمکم برام آشنا شده بود.
یک روز زهرا کنارم نشست و گفت:
ـ فاطمه؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی شده.
ـ چی؟
ـ تو دیگه وقتی اسم مسجد میاد، چشمات برق میزنه!
خندیدم.
ـ خب مسجد رو دوست دارم.
ـ فقط مسجد؟
ـ معلومه که فقط مسجد!
زهرا خندید.
ـ باشه خانوم.
ـ چیه؟
ـ هیچی!
ـ باز «هیچی»؟
ـ آره!
هر دو خندیدیم.
اما خودم میدونستم...
مسجد برای من فقط یک ساختمان نبود.
جایی بود که برای چند ساعت میتونستم خود واقعیام باشم.
بدون ترس.
بدون اینکه کسی بگه چه چیزی بپوشم، چه چیزی باور کنم یا چه چیزی رو دوست داشته باشم.
دو ماه گذشته بود...
و من هنوز نمیدونستم این راه قراره منو به کجا برسونه.
فقط میدونستم...
دیگه نمیتونم به عقب برگردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۳
#از_زبان_علی
دو ماه گذشته بود.
دو ماهی که عجیبتر از چیزی بود که فکر میکردم.
اوایلش فکر میکردم ندیدن فاطمه اتفاقیه.
بعد شد چند روز...
بعد یک هفته...
بعد دو هفته.
و حالا نزدیک دو ماه بود که هر بار به بهانهای به خونهی آقای فرهمند میرفتم، خبری ازش نبود.
یه بار برای کاری با سامیار قرار گذاشتم.
یه بار به بهانهی صحبت دربارهی شرکت رفتم.
یه بار هم خود سامیار گفت بیا پیشم.
اما فاطمه نبود.
هر بار هم که میپرسیدم:
ـ فاطمه خونه نیست؟
سامیار خیلی عادی میگفت:
ـ نه، مدرسهست یا رفته بیرون.
و من هم وانمود میکردم برام مهم نیست.
ولی واقعیت؟
داشتم کلافه میشدم.
امروز پشت میز کارم نشسته بودم و به پروندهای خیره شده بودم که ده دقیقه بود حتی یک خطش رو هم نخوانده بودم.
گوشیام زنگ خورد.
مامان بود.
جواب دادم.
ـ سلام مامان.
ـ سلام پسرم، کجایی؟
ـ شرکت.
ـ باز هم شرکت؟
ـ خب کار دارم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ علی، یه موضوعی هست.
همین لحنش کافی بود بفهمم قرار نیست خبر خوبی باشه.
ـ چی شده؟
ـ برای ازدواجت باید یه فکری بکنی.
چشمهام رو بستم.
ـ مامان، باز شروع کردی؟
ـ باز شروع کردم یعنی چی؟ بیستو...
حرفش رو قطع کردم.
ـ مامان، من فعلاً قصد ازدواج ندارم.
ـ تو هیچوقت قصد نداری!
ـ خب شاید واقعاً نداشته باشم.
ـ من یه دختر خوب پیدا کردم.
صاف نشستم.
ـ چی؟
ـ دختر یکی از دوستامه. خانوادهش خیلی خوبن، خودش هم تحصیلکرده و محترمه.
ـ مامان...
ـ فقط یه بار ببینش.
ـ نه.
ـ چرا نه؟
ـ چون نمیخوام.
مامان آه کشید.
ـ علی، تو که نمیتونی تا آخر عمرت فقط کار کنی.
لبخند تلخی زدم.
ـ کی گفته فقط کار میکنم؟
ـ پس چی کار میکنی؟
برای چند ثانیه سکوت کردم.
جواب این سؤال رو نمیتونستم بهش بدم.
ـ هیچی... فقط فعلاً نمیخوام ازدواج کنم.
مامان کوتاه نمیاومد.
ـ من امشب میام شرکت.
اخم کردم.
ـ برای چی؟
ـ میام ببینمت.
ـ مامان!
ـ خداحافظ.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی میز گذاشتم.
پشت صندلی تکیه دادم.
از یک طرف شرکت، جلسهها و هزار جور مسئولیت.
از طرف دیگه مادرم که تصمیم گرفته بود برای من همسر پیدا کنه.
و وسط همهی اینها...
دختری که دو ماه بود سعی میکردم فقط یک بار ببینمش.
فاطمه.
نمیدونستم چرا نبودنش اینقدر ذهنم رو درگیر کرده.
فقط میدونستم...
این بار اگر دوباره ببینمش، نمیخوام مثل دفعههای قبل فقط از کنارش رد بشم.
اما هنوز نمیدونستم...
دقیقاً وقتی من دنبال دیدن فاطمه بودم، اون در جای دیگری داشت برای رسیدن به آدم دیگری دعا میکرد.
رضا.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۴
#از_زبان_علی
نزدیک ظهر بود که صدای در اتاقم اومد.
ـ بفرمایید.
در باز شد.
سامیار سرش رو آورد داخل.
ـ علی؟
ـ جان؟
ـ جلسه داری؟
ـ نه.
اومد داخل و روی صندلی روبهروم نشست.
ـ پس بریم یه چیزی بخوریم.
ـ تو مگه شرکت رو ول نمیکنی؟
ـ امروز مرخصی ساعتی از خودم گرفتم!
خندیدم.
ـ عجب مدیری شدی.
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
مامان.
با دیدن اسمش آه کشیدم.
سامیار خندید.
ـ باز مامانت؟
ـ آره.
تماس رو جواب دادم.
ـ بله مامان؟
ـ من رسیدم.
اخم کردم.
ـ کجا؟
ـ شرکتت.
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟!
صدای خندهی مامان از پشت تلفن اومد.
ـ بیا پایین.
ـ مامان، قرار نبود بیای!
ـ قرار نبود؟ من که گفتم میام.
تماس قطع شد.
سامیار با تعجب نگاهم کرد.
ـ چی شده؟
ـ مامانمه.
ـ اومده شرکت؟
ـ آره.
سامیار زد زیر خنده.
ـ وایسا ببینم... باز برای زن پیدا کردن اومده؟
ـ دقیقاً!
ـ خدا به دادت برسه.
بلند شدم.
ـ بیا بریم.
وقتی به لابی رسیدیم، مامان روی یکی از صندلیها نشسته بود.
همین که منو دید، بلند شد.
ـ سلام پسرم.
ـ سلام مامان.
بهم نگاه کرد و لبخند زد.
ـ لاغر شدی.
ـ مامان، دو روزه ندیدیم همدیگه!
ـ همین دو روز هم کافیه.
سامیار خندید.
مامان تازه متوجهش شد.
ـ سلام سامیار جان.
ـ سلام خانم رسولی.
مامان رو به من کرد.
ـ این همون دوستته؟
سامیار گفت:
ـ بله.
مامان لبخند زد.
ـ خیلی ازت تعریف کرده.
سامیار با تعجب به من نگاه کرد.
ـ من؟
ـ آره.
ـ چی گفته؟
مامان گفت:
ـ گفته خیلی وقتها با علی بیرونه.
سامیار خندید.
ـ خب راست گفته!
من وسط حرفش پریدم.
ـ مامان، اومدی منو ببری یا بازجویی کنی؟
ـ هیچکدوم.
بعد کیفش رو برداشت.
ـ فقط میخوام امشب باهات دربارهی یه دختر صحبت کنم.
چشمهام رو بستم.
ـ مامان...
ـ فقط گوش بده.
ـ نمیخوام.
ـ هنوز اسمش رو هم نشنیدی!
سامیار زیر لب گفت:
ـ من جای تو بودم فرار میکردم.
نگاهش کردم.
ـ تو ساکت!
مامان خندید.
ـ پس امشب منتظرت هستم.
بعد رو به سامیار گفت:
ـ تو هم اگر تونستی این پسر رو آدم کن.
سامیار خندید.
ـ چشم خانم رسولی، ولی بعید میدونم.
مامان رفت.
چند لحظه به رفتنش نگاه کردم.
سامیار زد روی شونهم.
ـ علی؟
ـ چی؟
ـ جدی جدی نمیخوای ازدواج کنی؟
نگاهش کردم.
ـ فعلاً نه.
ـ چرا؟
جوابی ندادم.
چون خودم هم جواب دقیقی نداشتم.
فقط یک حس عجیب داشتم...
انگار هنوز باید منتظر چیزی میموندم.
یا شاید...
منتظر کسی.
و خودم هنوز نمیفهمیدم چرا هر بار اسم فاطمه توی ذهنم میاومد، این حس بیشتر میشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۵
#از_زبان_فاطمه
دو ماه گذشته بود و من دیگه با مسجد غریبه نبودم.
تقریباً هر روز بعد از مدرسه، مستقیم میرفتم پیش زهرا.
گاهی خاله مریم کلاس داشت، گاهی هم خودمون مینشستیم و قرآن میخوندیم.
اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود...
خودم بودم.
صبحها که بیدار میشدم، اولین چیزی که بهش فکر میکردم نماز بود.
شبها قبل از خواب، قرآنم رو میخوندم.
و بین همهی دعاهایی که میکردم...
یک دعا بیشتر از بقیه تکرار میشد.
ـ خدایا... اگه رضا به صلاحمه، خودت راهش رو برام باز کن.
هیچکس از این دعای من خبر نداشت.
حتی زهرا.
البته زهرا اونقدر باهوش بود که احتمالاً خودش فهمیده بود!
اون روز بعد از کلاس، کنار حیاط مسجد نشسته بودیم.
زهرا یه دفعه گفت:
ـ فاطمه؟
ـ جان؟
ـ تو چرا اینقدر ساکتی؟
ـ خستهام.
ـ دروغ نگو.
خندیدم.
ـ چرا؟
ـ چون وقتی خستهای، کمتر لبخند میزنی.
نگاهش کردم.
ـ تو زیادی منو میشناسی.
ـ خب دو ماهه هر روز باهمیم!
همون لحظه صدایی از پشت سرمون اومد.
ـ سلام.
هر دو برگشتیم.
رضا بود.
قلبم یه لحظه تند زد.
زهرا خیلی عادی جواب داد:
ـ سلام.
من هم آروم گفتم:
ـ سلام.
رضا نگاهی به زهرا انداخت.
ـ خاله مریم گفتن این دفترها رو بذارین داخل.
چند دفتر دستش بود.
زهرا بلند شد.
ـ بده من.
رضا دفترها رو بهش داد.
بعد نگاهش برای لحظهای سمت من برگشت.
ـ حالتون خوبه؟
با کمی مکث گفتم:
ـ بله، ممنون.
ـ خدا رو شکر.
همین.
باز هم یک گفتوگوی کوتاه.
رضا رفت.
زهرا نشست کنارم و با لبخند نگاهم کرد.
ـ چیزی نمیگی؟
ـ درباره چی؟
ـ هیچی.
ـ زهرا!
خندید.
ـ باشه بابا!
سرم رو پایین انداختم.
ولی این بار دیگه نمیتونستم انکار کنم.
با شنیدن صدای رضا...
قلبم هنوز هم همونطور میزد.
و من بیشتر از همیشه مطمئن بودم که این احساس، برای من جدیه.
فقط نمیدونستم...
آیا روزی میرسه که این دعاها جواب بگیرن؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۶
#از_زبان_فاطمه
از مسجد که بیرون اومدم، زهرا کنارم راه میرفت و هر چند قدم یکبار نگام میکرد.
بالاخره طاقت نیاورد و گفت:
- فاطمه؟
- هوم؟
- یه چیزی میخوام بپرسم.
نگاهش کردم.
- بپرس.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
- چرا وقتی رضا باهات حرف میزنه، یهو ساکت میشی؟
اخم کردم.
- من همیشه ساکتم.
خندید.
- نه عزیزم! تو جلوی من که اینطوری نیستی.
- زهرا...
- جانم؟
- بس کن دیگه!
خندهاش بیشتر شد.
- باشه، باشه... فقط یه سؤال دیگه.
- چی؟
- از رضا خوشت میاد؟
قدمهام ناخودآگاه کند شد.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
زهرا هم خندهاش رو جمع کرد و منتظر جوابم موند.
آروم گفتم:
- نمیدونم.
ابرو بالا انداخت.
- یعنی چی نمیدونی؟
- یعنی... نمیدونم اسم این حس چیه.
زهرا لبخند آرومی زد.
- شاید لازم نیست اسمش رو بدونی. فقط بدون چه حسی داری.
سرم رو پایین انداختم.
- وقتی میبینمش... خوشحال میشم.
- خب؟
- وقتی چند روز نمیبینمش، دلم میگیره.
- خب؟
- وقتی باهام حرف میزنه، تا ساعتها حرفاش توی ذهنمه.
زهرا چیزی نگفت.
من هم بعد از چند لحظه زمزمه کردم:
- فکر کنم...
مکث کردم.
- فکر کنم واقعاً دوستش دارم.
زهرا دستم رو گرفت.
- فاطمه، فقط یه چیز رو یادت نره.
- چی؟
- اگه واقعاً دوستش داری، از خدا بخواه. نه اینکه برای رسیدن بهش از راهی بری که بعداً پشیمونت کنه.
لبخند کوچیکی زدم.
- هر شب از خدا میخوام.
- چی میگی؟
به آسمون نگاه کردم.
- میگم اگه رضا به صلاحمه، خودش راهش رو باز کنه...
همون لحظه گوشیام زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کردم.
بابا.
لبخندم محو شد.
زهرا آروم گفت:
- جواب بده.
دستهام سرد شده بود.
تماس رو وصل کردم.
- بله بابا؟
صدای خشک کامران از اون طرف خط اومد:
- کجایی؟
چشمهام رو بستم.
دروغ گفتن برام سخت بود...
ولی حقیقت رو هم نمیتونستم بگم.
- مدرسه بودم... الان دارم با زهرا برمیگردم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
- زود بیا خونه.
- چشم.
تماس قطع شد.
زهرا نگام کرد.
- فهمید؟
آروم سر تکون دادم.
- نمیدونم...
اما ته دلم یه حس بدی داشتم.
انگار اینبار، پدرم فقط دنبال این نبود که بفهمه کجا میرم...
انگار داشت چیزی رو دربارهی من زیر نظر میگرفت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۷
#از_زبان_فاطمه
وقتی وارد خونه شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب خونه بود.
کیفم رو روی مبل گذاشتم و آروم گفتم:
- مامان؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلوتر رفتم که مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
همین که منو دید، مکث کرد.
- اومدی عزیزم؟
- آره مامان... بابا کجاست؟
چند لحظه نگام کرد و بعد آهسته گفت:
- توی اتاقشه.
همون لحظه صدای بابا از داخل اتاق اومد:
- فاطمه!
دلم ریخت.
- بله بابا؟
- بیا اینجا.
نگاه کوتاهی به مامان کردم.
مامان فقط گفت:
- برو عزیزم.
در اتاق رو باز کردم.
بابا پشت میز نشسته بود و گوشیاش روی میز قرار داشت. همین که وارد شدم، سرش رو بالا آورد.
- بیا بشین.
آروم روی صندلی نشستم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
- امروز بعد از مدرسه کجا بودی؟
قلبم تندتر زد.
- با زهرا بودم.
- کجا؟
مکث کردم.
- کتابخونه.
بابا اخم کرد.
- مطمئنی؟
- بله.
گوشیاش رو برداشت و چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
- من از دروغ بدم میاد، فاطمه.
دستم رو روی زانوم مشت کردم.
- من دروغ نگفتم بابا.
نگاهش رو از گوشی گرفت و مستقیم به من خیره شد.
- پس چرا مدرسه گفته امروز کلاس فوقالعاده نداشتی؟
خشکم زد.
هیچ جوابی نداشتم.
بابا از جاش بلند شد.
- دوباره میپرسم؛ بعد از مدرسه کجا بودی؟
سرم پایین افتاد.
سکوت کردم.
- فاطمه!
لبم رو به هم فشار دادم.
بالاخره با صدای آرومی گفتم:
- مسجد...
چهرهاش درجا تغییر کرد.
- چی گفتی؟
اشک توی چشمهام جمع شد.
- مسجد بودم بابا.
صدایش بالا رفت:
- مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری مسجد؟
- بابا من فقط برای قرآن...
- نگفتم نمیخوام بشنوم؟
همون لحظه مامان وارد اتاق شد.
- آرومتر باهاش حرف بزن.
بابا برگشت سمت مامان.
- تو هم میدونستی؟
مامان سکوت کرد.
بابا با ناراحتی گفت:
- یعنی هر دوتون منو بازی دادین؟
مامان جلو اومد.
- کامران، فاطمه فقط...
- گفتم دیگه دخالت نکن!
من از جام بلند شدم.
- مامان تقصیری نداره.
بابا دوباره سمت من برگشت.
- پس خودت تصمیم گرفتی حرف منو نادیده بگیری؟
اشک از صورتم پایین اومد.
- من فقط میخواستم قرآن بخونم...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد سرد گفت:
- از فردا بعد از مدرسه مستقیم میای خونه.
- ولی بابا...
- هیچ ولیای وجود نداره.
- من نمیخوام از مسجد دست بکشم.
بابا با عصبانیت گفت:
- تا وقتی توی این خونه زندگی میکنی، باید به حرف من گوش بدی!
چیزی نگفتم.
مامان دستم رو گرفت و منو از اتاق بیرون برد.
همین که در بسته شد، خودم رو توی آغوش مامان انداختم.
با گریه گفتم:
- مامان... من نمیخوام دوباره از چیزی که دوست دارم دست بکشم.
مامان موهام رو نوازش کرد.
- عزیزم، آروم باش...
- من فقط میخوام قرآن بخونم... چرا اینقدر سخته؟
مامان آه کشید.
- بعضی تغییرها برای بعضی آدمها ترسناکه.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
- من نمیخوام به خاطر ترس بابا، چیزی رو که پیدا کردم از دست بدم.
مامان چیزی نگفت.
فقط بغلم کرد.
اما من هنوز نمیدونستم...
بابا فقط میخواست رفتن من به مسجد رو متوقف کنه.
و این بار، قرار بود دنبال دلیل این تغییر بگرده.
دنبال آدمی که باعث شده بود دخترش اینقدر عوض بشه...
و اگر میفهمید رضا کیه، شاید همهچیز از همینجا شروع میشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۸
#از_زبان_فاطمه
وقتی وارد خونه شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب خونه بود.
کیفم رو روی مبل گذاشتم و آروم گفتم:
- مامان؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلوتر رفتم که مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
همین که منو دید، مکث کرد.
- اومدی عزیزم؟
- آره مامان... بابا کجاست؟
چند لحظه نگام کرد و بعد آهسته گفت:
- توی اتاقشه.
همون لحظه صدای بابا از داخل اتاق اومد:
- فاطمه!
دلم ریخت.
- بله بابا؟
- بیا اینجا.
نگاه کوتاهی به مامان کردم.
مامان فقط گفت:
- برو عزیزم.
در اتاق رو باز کردم.
بابا پشت میز نشسته بود و گوشیاش روی میز قرار داشت. همین که وارد شدم، سرش رو بالا آورد.
- بیا بشین.
آروم روی صندلی نشستم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
- امروز بعد از مدرسه کجا بودی؟
قلبم تندتر زد.
- با زهرا بودم.
- کجا؟
مکث کردم.
- کتابخونه.
بابا اخم کرد.
- مطمئنی؟
- بله.
گوشیاش رو برداشت و چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
- من از دروغ بدم میاد، فاطمه.
دستم رو روی زانوم مشت کردم.
- من دروغ نگفتم بابا.
نگاهش رو از گوشی گرفت و مستقیم به من خیره شد.
- پس چرا مدرسه گفته امروز کلاس فوقالعاده نداشتی؟
خشکم زد.
هیچ جوابی نداشتم.
بابا از جاش بلند شد.
- دوباره میپرسم؛ بعد از مدرسه کجا بودی؟
سرم پایین افتاد.
سکوت کردم.
- فاطمه!
لبم رو به هم فشار دادم.
بالاخره با صدای آرومی گفتم:
- مسجد...
چهرهاش درجا تغییر کرد.
- چی گفتی؟
اشک توی چشمهام جمع شد.
- مسجد بودم بابا.
صدایش بالا رفت:
- مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری مسجد؟
- بابا من فقط برای قرآن...
- نگفتم نمیخوام بشنوم؟
همون لحظه مامان وارد اتاق شد.
- آرومتر باهاش حرف بزن.
بابا برگشت سمت مامان.
- تو هم میدونستی؟
مامان سکوت کرد.
بابا با ناراحتی گفت:
- یعنی هر دوتون منو بازی دادین؟
مامان جلو اومد.
- کامران، فاطمه فقط...
- گفتم دیگه دخالت نکن!
من از جام بلند شدم.
- مامان تقصیری نداره.
بابا دوباره سمت من برگشت.
- پس خودت تصمیم گرفتی حرف منو نادیده بگیری؟
اشک از صورتم پایین اومد.
- من فقط میخواستم قرآن بخونم...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد سرد گفت:
- از فردا بعد از مدرسه مستقیم میای خونه.
- ولی بابا...
- هیچ ولیای وجود نداره.
- من نمیخوام از مسجد دست بکشم.
بابا با عصبانیت گفت:
- تا وقتی توی این خونه زندگی میکنی، باید به حرف من گوش بدی!
چیزی نگفتم.
مامان دستم رو گرفت و منو از اتاق بیرون برد.
همین که در بسته شد، خودم رو توی آغوش مامان انداختم.
با گریه گفتم:
- مامان... من نمیخوام دوباره از چیزی که دوست دارم دست بکشم.
مامان موهام رو نوازش کرد.
- عزیزم، آروم باش...
- من فقط میخوام قرآن بخونم... چرا اینقدر سخته؟
مامان آه کشید.
- بعضی تغییرها برای بعضی آدمها ترسناکه.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
- من نمیخوام به خاطر ترس بابا، چیزی رو که پیدا کردم از دست بدم.
مامان چیزی نگفت.
فقط بغلم کرد.
اما من هنوز نمیدونستم...
بابا فقط میخواست رفتن من به مسجد رو متوقف کنه.
و این بار، قرار بود دنبال دلیل این تغییر بگرده.
دنبال آدمی که باعث شده بود دخترش اینقدر عوض بشه...
و اگر میفهمید رضا کیه، شاید همهچیز از همینجا شروع میشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۹
#از_زبان_علی
دو ماه بود که سعی میکردم فاطمه رو ببینم و هر بار یه جوری از دستم در میرفت.
اون روز هم فقط داشتم از جلوی مدرسه رد میشدم که بین جمعیت، یه نفر آشنا چشمم رو گرفت.
فاطمه بود.
برای چند ثانیه ناخودآگاه سرعتم رو کم کردم.
بعد از دو ماه بالاخره دیدمش.
نگاهم رو ازش برنداشتم تا اینکه دیدم به جای اینکه سمت خونه بره، مسیرش رو عوض کرد.
ابروهام بالا رفت.
آروم ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم و از دور دنبالش کردم.
چند دقیقه بعد فهمیدم داره سمت مسجد میره.
با خودم گفتم:
ـ پس هنوزم میاد اینجا...
نمیدونستم چرا، ولی کنجکاو شده بودم.
وقتی نزدیک مسجد رسیدم، فاطمه رو دیدم که کنار یه پسر ایستاده بود و باهاش حرف میزد.
همونجا یه حس عجیبی توی دلم نشست.
پسر رو نمیشناختم.
تا حالا ندیده بودمش.
چند قدم جلو رفتم و گفتم:
ـ سلام... شما اینجا چی کار میکنید؟
فاطمه با تعجب برگشت.
ـ آقای رسولی؟!
ـ بله، خودمم.
نگاهم رفت سمت پسری که کنارش ایستاده بود.
چیزی نگفتم، ولی کاملاً مشخص بود منتظر توضیح فاطمهام.
فاطمه کمی دستپاچه گفت:
ـ مریم خانم یه کاری بهم سپرده بودن.
ـ چه کاری؟
ـ گفتن اسم دخترایی که برای برنامههای مسجد میان رو ثبت کنم... منم لیست رو آماده کردم، داشتم به ایشون تحویل میدادم.
نگاهم دوباره رفت سمت پسر.
فاطمه رو بهش کرد و گفت:
ـ بفرمایید، اینم لیست.
پسر لیست رو گرفت و با آرامش گفت:
ـ ممنون خانم فرهمند. بقیهش رو خودم انجام میدم.
فاطمه لبخند کوچیکی زد.
ـ خواهش میکنم.
همین لبخند ساده...
نمیدونم چرا بیشتر از چیزی که باید توی ذهنم موند.
چند لحظه به اون پسر نگاه کردم.
نه میشناختمش، نه میدونستم اسمش چیه، نه حتی میدونستم چه نسبتی با مسجد داره.
ولی یه چیز برام عجیب بود.
فاطمه کنارش راحت بود.
خیلی راحتتر از وقتی که با من حرف میزد.
نگاهم دوباره روی اون پسر ثابت موند.
پسر متوجه نگاهم شد و خیلی محترمانه سر تکون داد.
من هم جوابش رو دادم، اما ذهنم پر از سؤال شده بود.
فاطمه رو به من کرد:
ـ آقای رسولی، شما اینجا کاری داشتید؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ نه... اتفاقی از اینجا رد میشدم.
دروغ هم نگفته بودم.
واقعاً از اینجا رد میشدم.
فقط چیزی که نمیفهمیدم این بود که چرا دیدن فاطمه کنار یه پسر غریبه اینقدر روی اعصابم رفته بود.
نگاهم برای آخرین بار به اون پسر افتاد.
هنوز اسمش رو نمیدونستم...
اما یه حسی بهم میگفت این آدم قراره بیشتر از چیزی که فکر میکنم وارد ماجراهای زندگی فاطمه بشه.
و من هنوز نمیدونستم چرا از همین حالا، دیدنش کنار فاطمه برام خوشایند نبود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...