🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۲۹
#از_زبان_علی
دو ماه بود که سعی میکردم فاطمه رو ببینم و هر بار یه جوری از دستم در میرفت.
اون روز هم فقط داشتم از جلوی مدرسه رد میشدم که بین جمعیت، یه نفر آشنا چشمم رو گرفت.
فاطمه بود.
برای چند ثانیه ناخودآگاه سرعتم رو کم کردم.
بعد از دو ماه بالاخره دیدمش.
نگاهم رو ازش برنداشتم تا اینکه دیدم به جای اینکه سمت خونه بره، مسیرش رو عوض کرد.
ابروهام بالا رفت.
آروم ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم و از دور دنبالش کردم.
چند دقیقه بعد فهمیدم داره سمت مسجد میره.
با خودم گفتم:
ـ پس هنوزم میاد اینجا...
نمیدونستم چرا، ولی کنجکاو شده بودم.
وقتی نزدیک مسجد رسیدم، فاطمه رو دیدم که کنار یه پسر ایستاده بود و باهاش حرف میزد.
همونجا یه حس عجیبی توی دلم نشست.
پسر رو نمیشناختم.
تا حالا ندیده بودمش.
چند قدم جلو رفتم و گفتم:
ـ سلام... شما اینجا چی کار میکنید؟
فاطمه با تعجب برگشت.
ـ آقای رسولی؟!
ـ بله، خودمم.
نگاهم رفت سمت پسری که کنارش ایستاده بود.
چیزی نگفتم، ولی کاملاً مشخص بود منتظر توضیح فاطمهام.
فاطمه کمی دستپاچه گفت:
ـ مریم خانم یه کاری بهم سپرده بودن.
ـ چه کاری؟
ـ گفتن اسم دخترایی که برای برنامههای مسجد میان رو ثبت کنم... منم لیست رو آماده کردم، داشتم به ایشون تحویل میدادم.
نگاهم دوباره رفت سمت پسر.
فاطمه رو بهش کرد و گفت:
ـ بفرمایید، اینم لیست.
پسر لیست رو گرفت و با آرامش گفت:
ـ ممنون خانم فرهمند. بقیهش رو خودم انجام میدم.
فاطمه لبخند کوچیکی زد.
ـ خواهش میکنم.
همین لبخند ساده...
نمیدونم چرا بیشتر از چیزی که باید توی ذهنم موند.
چند لحظه به اون پسر نگاه کردم.
نه میشناختمش، نه میدونستم اسمش چیه، نه حتی میدونستم چه نسبتی با مسجد داره.
ولی یه چیز برام عجیب بود.
فاطمه کنارش راحت بود.
خیلی راحتتر از وقتی که با من حرف میزد.
نگاهم دوباره روی اون پسر ثابت موند.
پسر متوجه نگاهم شد و خیلی محترمانه سر تکون داد.
من هم جوابش رو دادم، اما ذهنم پر از سؤال شده بود.
فاطمه رو به من کرد:
ـ آقای رسولی، شما اینجا کاری داشتید؟
لبخند کوتاهی زدم.
ـ نه... اتفاقی از اینجا رد میشدم.
دروغ هم نگفته بودم.
واقعاً از اینجا رد میشدم.
فقط چیزی که نمیفهمیدم این بود که چرا دیدن فاطمه کنار یه پسر غریبه اینقدر روی اعصابم رفته بود.
نگاهم برای آخرین بار به اون پسر افتاد.
هنوز اسمش رو نمیدونستم...
اما یه حسی بهم میگفت این آدم قراره بیشتر از چیزی که فکر میکنم وارد ماجراهای زندگی فاطمه بشه.
و من هنوز نمیدونستم چرا از همین حالا، دیدنش کنار فاطمه برام خوشایند نبود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۰
#از_زبان_فاطمه
هنوز کنار درِ مسجد ایستاده بودم که صدای زهرا از پشت سرم اومد.
ـ فاطمه؟
برگشتم.
زهرا با عجله خودش رو بهم رسوند، اما همین که چشمش به آقای رسولی افتاد، قدمهاش کند شد.
نگاهش بین من و اون جابهجا شد.
ـ این آقا کیه؟
قبل از اینکه جواب بدم، آقای رسولی گفت:
ـ علی رسولی.
زهرا خیلی محترمانه سر تکون داد.
ـ سلام.
ـ سلام.
زهرا دوباره آروم کنارم ایستاد و زیر لب گفت:
ـ من که ایشون رو نمیشناسم.
آروم جواب دادم:
ـ آقای رسولی، دوست سامیاره.
زهرا با تعجب نگاهم کرد.
ـ سامیار رو که میشناسم... ولی ایشون رو تا حالا ندیده بودم.
آقای رسولی که انگار حرفمون رو شنیده بود، لبخند زد.
ـ خب، حالا دیگه دیدید.
زهرا لبخند کوتاهی زد.
ـ بله.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
من هنوز نمیفهمیدم چرا آقای رسولی اینجا بود.
نگاهم رفت سمتش.
ـ شما واقعاً اتفاقی از اینجا رد میشدید؟
لبخند کمرنگی زد.
ـ آره.
زهرا خیلی آرام آرنجم زد و زیر لب گفت:
ـ این همون آقای رسولیه که گفتی پسر شریک باباته؟
آروم سر تکون دادم.
ـ آره.
زهرا دوباره نگاهی به علی انداخت و بعد نگاهش رو دزدید.
اما انگار یه چیزی توی ذهنش گیر کرده بود.
چند لحظه بعد رو به من گفت:
ـ فاطمه، بریم داخل؟
ـ آره.
خواستم خداحافظی کنم که صدای علی اومد:
ـ خانم فرهمند.
برگشتم.
ـ بله؟
چند لحظه مکث کرد و گفت:
ـ بهتره زیاد دیر نکنید. ممکنه خانوادهتون منتظرتون باشن.
با شنیدن کلمهی «خانواده»، قلبم فرو ریخت.
بابا...
اگه میفهمید اینجام، دوباره دعوا میشد.
ـ چشم.
زهرا دستم رو گرفت و با خودش کشید.
وقتی چند قدم دور شدیم، آهسته گفت:
ـ فاطمه...
ـ هوم؟
ـ این آقای رسولی چرا اینقدر حواسش به تو بود؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ نمیدونم.
زهرا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ مطمئنی؟
اخم کردم.
ـ زهرا!
خندید.
ـ باشه بابا، چیزی نگفتم!
وارد حیاط مسجد شدیم.
من اما قبل از اینکه وارد سالن بشم، ناخودآگاه برگشتم.
علی هنوز همونجا ایستاده بود.
اما این بار...
نگاهش روی من نبود.
روی پسری بود که چند متر اونطرفتر کنار درِ مسجد ایستاده بود.
همون پسری که من اسمش رو خوب میدونستم...
رضا.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۱
#از_زبان_علی
هنوز توی حیاط مسجد ایستاده بودم.
دلیل موندنم رو خودمم نمیدونستم.
فاطمه با دوستش وارد سالن شد و من نگاهم افتاد به همون پسری که چند لحظه قبل کنار فاطمه بود.
جوان بود، جدی و آروم.
چند نفر از بچههای مسجد دورش بودن و هر کدوم چیزی ازش میپرسیدن.
من هیچ شناختی ازش نداشتم.
حتی اسمش رو هم نمیدونستم.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، رفتاری بود که بقیه باهاش داشتن.
یکی از پسرها گفت:
ـ آقا رضا، این فرمها رو کجا بذاریم؟
سرم کمی چرخید.
آقا رضا؟
پس اسمش رضا بود.
همین.
نه بیشتر.
نه کمتر.
هنوز نمیدونستم چه نسبتی با فاطمه داره.
گوشیم زنگ خورد.
سامیار بود.
جواب دادم:
ـ جانم؟
ـ کجایی علی؟
ـ بیرونم.
ـ کجا؟
نگاهی به مسجد انداختم.
ـ یه کاری پیش اومد.
خندید.
ـ تو و کار پیش اومدنت؟! از کی تا حالا؟
ـ از وقتی تو فضولی میکنی.
ـ خیلی خب آقای مدیرعامل! بیا شرکت، بابا کارت داره.
ـ الان میام.
تماس رو قطع کردم.
قبل از رفتن، یه بار دیگه به داخل مسجد نگاه کردم.
فاطمه رو نمیدیدم.
با خودم گفتم:
«به من چه اصلاً؟»
من فقط اتفاقی از جلوی مدرسه رد شده بودم.
فقط اتفاقی دیدمش.
فقط اتفاقی فهمیدم هنوز به مسجد میاد.
و فقط...
بیدلیل حواسم به یه پسر غریبه جلب شده بود.
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
اما هرچی بیشتر رانندگی میکردم، یه سؤال بیشتر توی ذهنم میچرخید:
رضا کی بود؟
---
#از_زبان_فاطمه
داخل سالن کنار زهرا نشسته بودم.
اما حواسم جمع نمیشد.
زهرا آروم خم شد سمتم.
ـ فاطمه؟
ـ جانم؟
ـ چرا اینقدر فکری شدی؟
ـ هیچی.
ـ به اون آقا فکر میکنی؟
متعجب نگاهش کردم.
ـ کدوم آقا؟
ـ همون آقای رسولی.
اخم کردم.
ـ نه!
زهرا خندید.
ـ پس چرا سرخ شدی؟
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
ـ زهرا، بس کن دیگه!
خندید و گفت:
ـ باشه، باشه.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته پرسید:
ـ راستی... اون پسری که داشتی لیست رو بهش میدادی کی بود؟
قلبم یکدفعه تند زد.
ـ رضا.
زهرا لبخند زد.
ـ آها...
ـ چی آها؟
ـ هیچی.
نگاهش کردم.
ـ زهرا!
ـ فقط میگم وقتی اسمش میاد، حالت عوض میشه.
چیزی نگفتم.
چون میدونستم راست میگه.
نگاهم به قرآن روی پام افتاد.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
من هنوز نمیدونستم قرار بود چه اتفاقی برای آیندهام بیفته...
اما یه چیز رو خوب میدونستم.
من رضا رو دوست داشتم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۲
#از_زبان_فاطمه
از یه چیز میترسیدم...
از اینکه آقای رسولی به بابا بگه منو توی مسجد دیده.
هرچی به خونه نزدیکتر میشدم، قلبم محکمتر میزد.
تمام راه با خودم میگفتم شاید چیزی نگه.
شاید اصلاً براش مهم نباشه.
شاید...
اما وقتی در خونه رو باز کردم، تمام فکرهام توی یه لحظه فرو ریخت.
آقای رسولی اونجا بود.
همین که چشمم بهش افتاد، حس کردم رگ توی خونم خشک شد.
چند قدم جلوتر، بابا روی مبل نشسته بود.
سامیار کنارش بود و مامان هم نزدیک آشپزخونه ایستاده بود.
هر سهتاشون عجیب بودن.
مامان رنگ به صورتش نداشت.
سامیار هم همینطور.
انگار منتظر یه اتفاق بد بودن.
نگاهم روی بابا ثابت موند.
روی میز، یه تکه کاغذ بود.
بابا کاغذ رو برداشت و با صدای سردی گفت:
ـ بیا اینجا.
قدمهام سنگین شده بود.
آروم جلو رفتم.
ـ بله بابا؟
کاغذ رو مقابلم گرفت.
روی کاغذ فقط چند کلمه نوشته شده بود:
«کجا بودی تا الان؟»
سرم رو بالا آوردم.
بابا با همون نگاه خشمگینش بهم خیره شده بود.
ـ جواب بده.
لبهام خشک شده بود.
ـ مدرسه بودم...
سامیار سریع سرش رو پایین انداخت.
مامان هم دستهاش رو به هم قفل کرد.
بابا پوزخند زد.
ـ مدرسه؟
ـ بله.
ـ تا این ساعت؟
چیزی نگفتم.
بابا از جاش بلند شد.
ـ فاطمه، من دیگه بچه نیستم که بخوای با یه دروغ ساده سرم رو گرم کنی.
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد.
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت آقای رسولی.
اون ساکت ایستاده بود.
نگاهش برای چند ثانیه با نگاهم تلاقی کرد.
نمیدونستم چی گفته.
نمیدونستم اصلاً چیزی گفته یا نه.
بابا متوجه نگاهم شد.
ـ چرا به علی نگاه میکنی؟
خشکم زد.
ـ هیچی...
ـ علی وقتی رسید اینجا، یه چیزایی گفت.
مامان با نگرانی گفت:
ـ کامران...
بابا دستش رو بالا آورد.
ـ مریم، تو دخالت نکن.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ خودت بگو کجا بودی؟
اشکم داشت جمع میشد، اما سعی کردم خودم رو نگه دارم.
ـ بابا...
ـ کجا بودی؟!
این بار صدایش بلندتر شد.
سامیار از جاش نیمخیز شد.
ـ بابا، بذار اول—
ـ تو ساکت باش سامیار!
سامیار دوباره نشست.
آقای رسولی همچنان چیزی نمیگفت.
من فقط به یه چیز فکر میکردم...
مسجد.
اگه میگفتم، همهچیز دوباره شروع میشد.
دعوا.
داد و فریاد.
مخالفت.
و شاید بدتر از همه...
بابا میفهمید من هنوز هم به حرفش گوش نمیدم.
سرم رو پایین انداختم.
ـ من...
صدای خودم میلرزید.
ـ من بعد از مدرسه یه جایی رفتم.
بابا نزدیکتر اومد.
ـ کجا؟
چند ثانیه سکوت کردم.
و درست همون لحظه، صدای آقای رسولی بلند شد:
ـ آقای فرهمند...
همه برگشتیم سمتش.
علی با آرامش ادامه داد:
ـ فکر کنم بهتره بذارید خودش توضیح بده.
بابا نگاه تندی بهش انداخت.
ـ من دارم با دختر خودم حرف میزنم.
ـ میدونم.
علی مکث کرد.
ـ فقط گفتم شاید اگه با آرامش بپرسید، راحتتر جواب بده.
برای اولین بار از وقتی وارد خونه شده بودم، تونستم نفس بکشم.
اما هنوز نمیدونستم...
علی قرار بود حقیقت رو به بابا بگه یا نه؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۳
#از_زبان_فاطمه
سکوت سنگینی توی خونه افتاده بود.
بابا چند لحظه نگاهم کرد و بعد رو به سامیار گفت:
ـ از فردا با ماشین من میری و فاطمه رو از مدرسه میاری. فهمیدی؟
سامیار سرش رو بلند کرد.
ـ بابا، خودش میتونه—
ـ گفتم با ماشین من میری و میاریش.
سامیار دیگه چیزی نگفت.
بابا دوباره نگاهش رو سمت من برگردوند.
ـ از فردا مستقیم بعد از مدرسه میای خونه.
آروم گفتم:
ـ چشم...
ـ ساعت یک زنگ میزنم خونه.
قلبم فرو ریخت.
ـ باید خودت تلفن رو برداری.
سرم رو پایین انداختم.
ـ چشم بابا.
بابا چند لحظه ساکت موند.
بعد با صدای سردتری گفت:
ـ ببین فاطمه... فقط به خاطر مادرت دیگه دست روت بلند نمیکنم.
مامان با شنیدن این حرف، آهسته گفت:
ـ کامران...
بابا ادامه داد:
ـ ولی دفعه بعد اگه بفهمم هنوز داری حرف خودت رو میزنی و کاری که گفتم رو انجام نمیدی، دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم.
سامیار با ناراحتی گفت:
ـ بابا، کافیه دیگه.
بابا نگاهش کرد.
ـ تو هم بهتره توی این موضوع دخالت نکنی.
سکوت کردم.
نمیخواستم چیزی بگم که اوضاع بدتر بشه.
بابا آخرین نگاهش رو بهم انداخت و گفت:
ـ فهمیدی؟
لبهام رو به هم فشار دادم.
ـ بله.
مامان جلو اومد و دستم رو گرفت.
دستهاش میلرزید.
آروم گفت:
ـ برو اتاقت فاطمه...
نگاهش کردم.
توی چشمهاش ترس بود.
ترسی که بیشتر از هر حرفی دلم رو میسوزوند.
آروم از کنار همه رد شدم و به سمت اتاقم رفتم.
اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای سامیار رو شنیدم:
ـ مامان... چرا بابا اینطوری شده؟
جوابی نشنیدم.
فقط صدای آهستهی مامان اومد:
ـ نمیدونم سامیار...
در رو بستم.
بهش تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
از فردا دیگه راهی برای رفتن به مسجد نداشتم.
سامیار قرار بود دنبالم بیاد.
بابا ساعت یک زنگ میزد.
و من باید خودم تلفن رو جواب میدادم.
همهی راههایی که برای خودم ساخته بودم، یکییکی بسته میشدن.
اما چیزی که بابا نمیدونست این بود که...
من هنوز تصمیم نداشتم از چیزی که باورش کرده بودم، دست بکشم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۴
#از_زبان_فاطمه
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
چند لحظه طول کشید تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقی افتاده.
نگاهم افتاد به ساعت.
هفت صبح بود.
امروز دیگه خبری از رفتن مخفیانه به مسجد نبود.
طبق دستور بابا، سامیار باید دنبالم میاومد.
آروم از تخت بلند شدم و آماده شدم.
چادرم رو از داخل کمد برداشتم.
همون چادر رنگیای که از روز اول، با وجود همهی مخالفتها، هنوز نگهش داشته بودم.
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد گذاشتمش داخل کیفم.
نه برای اینکه امروز به مسجد برم...
فقط برای اینکه نمیخواستم ازش دست بکشم.
از اتاق بیرون اومدم.
مامان توی آشپزخونه بود.
تا منو دید، لبخند کمرنگی زد.
ـ صبح بخیر دخترم.
ـ صبح بخیر مامان.
صبحانه رو جلوی من گذاشت.
ـ چیزی بخور.
ـ اشتها ندارم.
مامان آهی کشید.
ـ فاطمه...
ـ جانم؟
ـ امروز فقط کاری نکن که بابات دوباره عصبانی بشه.
نگاهش کردم.
ـ مامان، من نمیخوام دعوا کنم.
دستش رو روی دستم گذاشت.
ـ میدونم.
همون موقع صدای سامیار از راهرو اومد:
ـ فاطمه! آمادهای؟
ـ آره.
کیفم رو برداشتم و سمت در رفتم.
سامیار کلید ماشین رو توی دستش چرخوند و گفت:
ـ خب خانم، از امروز بنده شدم راننده اختصاصی شما!
لبخند زدم.
ـ خیلی هم عالی، فقط غر نزن.
ـ من؟ غر؟
ـ آره.
ـ محاله!
خندیدم.
اما خندهم خیلی زود محو شد.
چشمم افتاد به ساعت.
هنوز یک ساعت تا تماس بابا مونده بود.
سامیار متوجه تغییر حالم شد.
ـ نترس.
ـ نمیترسم.
ـ فاطمه...
ـ واقعاً نمیترسم.
آروم گفت:
ـ هرچی شد، من هستم.
نگاهش کردم.
ـ فقط مواظب باش بابا نفهمه میخوای طرف منو بگیری.
لبخند تلخی زد.
ـ این یکی رو نمیتونم قول بدم.
سوار ماشین شدیم.
تمام مسیر مدرسه، ذهنم درگیر یک چیز بود.
مسجد.
رضا.
و اینکه امروز نمیتونستم ببینمش.
به شیشه تکیه دادم و زیر لب گفتم:
ـ خدایا...
سامیار که داشت رانندگی میکرد، پرسید:
ـ چی گفتی؟
سریع گفتم:
ـ هیچی.
اما توی دلم ادامه دادم:
«خدایا... خودت راهی که درسته رو جلو پام بذار.»
---
زنگ آخر که خورد، همهی بچهها با خوشحالی از کلاس بیرون رفتن.
من اما فقط به درِ مدرسه نگاه میکردم.
ماشین سامیار جلوی مدرسه بود.
سوار شدم.
همین که در رو بستم، گوشی سامیار زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
ـ باباست.
قلبم ریخت.
ـ جواب بده.
سامیار تماس رو وصل کرد.
ـ بله بابا؟
چند ثانیه گوش داد.
ـ چشم.
تماس قطع شد.
بهش نگاه کردم.
ـ چی گفت؟
ـ گفت مستقیم بریم خونه.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
مسیر مسجد از سمت راست بود.
ما اما مستقیم به سمت خونه میرفتیم.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم فاصلهی بین من و مسجد خیلی زیاده.
و نمیدونستم...
چند روز دیگه قراره چه چیزی این فاصله رو دوباره به شکل عجیبی تغییر بده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🚨 بالاخره تموم شد! 🚨
📖 رمان «اذانِ بیوقت» به پایان رسید! 🥹❤️
فکر کن فقط با ۱۰۰ تومن میتونی کل رمان رو یکجا داشته باشی و یهشبه بشینیش بخونی! 😍🔥
دیگه منتظر پارتهای روزانه نمونی...
دیگه وسط داستان حرص نخوری که «پارت بعدی کی میاد؟» 😂
💥 VIP فقط ۱۰۰ تومن
⏳ عجله کن که جا نمونی!
اگه میخوای آخر داستان فاطمه و علی رو بدون معطلی بفهمی، الان وقتشه وارد VIP بشی! 👀❤️
📩 برای ورود به VIP:
@montegha_zahra135
~روایت نور ~🌿
🚨 بالاخره تموم شد! 🚨 📖 رمان «اذانِ بیوقت» به پایان رسید! 🥹❤️ فکر کن فقط با ۱۰۰ تومن میتونی کل رم
🎉 به مناسبت جشن امشب و میلاد امام حسن عسکری(ع) 🎉
🔥 فقط تا فردا، رمان با تخفیف ویژه ۸۰ تومن!
اگه مدتهاست میخوای شروعش کنی، الان بهترین فرصته 😍
⏳ تخفیف فقط تا فردا فعاله؛
پس بدو که از تخفیف جا نمونی! 🏃🏻♀️🔥
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۵
#از_زبان_فاطمه
وقتی رسیدیم خونه، هنوز ذهنم پیش مسجد بود.
سامیار ماشین رو پارک کرد و پیاده شد.
من هم کیفم رو برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم.
همین که وارد شدیم، صدای بابا از سالن اومد:
ـ اومدین؟
سامیار جواب داد:
ـ بله بابا.
من چیزی نگفتم.
بابا نگاهش رو سمت من چرخوند.
ـ فاطمه، بیا اینجا.
قلبم دوباره ریخت.
آروم جلو رفتم.
ـ بله؟
ـ امروز مستقیم اومدی؟
ـ بله بابا.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ با سامیار؟
ـ آره.
سرش رو تکون داد.
ـ خوبه.
فکر کردم تموم شده.
اما هنوز جملهی بعدی رو نگفته بود.
ـ گوشیت رو بده.
خشکم زد.
ـ گوشی؟
ـ آره.
گوشی رو از داخل کیفم درآوردم و بهش دادم.
بابا نگاهی به صفحه انداخت.
بعد گفت:
ـ از امروز وقتی مدرسه تموم شد، مستقیم به سامیار زنگ میزنی.
ـ چشم.
ـ اگه برنامهای داشتی، اول به من میگی.
ـ چشم.
ـ و مسجد...
مکث کرد.
ـ اسم مسجد رو هم دیگه توی این خونه نمیخوام بشنوم.
نگاهم رو پایین انداختم.
ـ باشه.
بابا گوشی رو پس داد.
ـ برو استراحت کن.
برگشتم سمت اتاق.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای سامیار اومد:
ـ بابا، یه سؤال.
ایستادم.
سامیار گفت:
ـ اینهمه سختگیری برای چیه؟
بابا جواب داد:
ـ چون من بهتر از تو میدونم چی به صلاح خواهرته.
سامیار چیزی نگفت.
من هم وارد اتاقم شدم و در رو بستم.
کیفم رو روی تخت انداختم.
چادرم هنوز داخلش بود.
آروم بیرونش آوردم.
چند لحظه بهش خیره شدم.
بعد گوشیم رو برداشتم.
پیام جدید داشتم.
از زهرا.
«فاطمه، امروز نیومدی... همهچی خوبه؟»
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
نمیخواستم نگرانش کنم.
نوشتم:
«آره، فقط بابا فهمیده بود.»
جوابش خیلی زود اومد:
«چی گفت؟»
انگشتهام روی صفحه موند.
بعد نوشتم:
«دیگه اجازه ندارم برم مسجد.»
چند ثانیه بعد پیام زهرا اومد:
«یعنی چی؟ 😔»
لبخند تلخی زدم.
«نمیدونم زهرا...»
گوشی رو کنار گذاشتم.
صدای اذان از مسجد محله، خیلی دور و آروم به گوشم رسید.
چشمهام رو بستم.
همون لحظه فهمیدم...
دلتنگی برای مسجد یک طرف...
دلتنگی برای رضا یه طرف دیگه.
و شاید سختترین قسمت ماجرا این بود که من حتی نمیتونستم به کسی بگم چرا اینقدر دلم گرفته.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۶
#از_زبان_فاطمه
اسفند شده بود...
سه ماه گذشته بود.
سه ماهی که حتی یک بار هم نتونسته بودم برم مسجد.
سه ماهی که هر روز صبح با خودم میگفتم شاید امروز بابا کوتاه بیاد...
ولی نیومد.
مدرسه، خونه، درس...
زندگیم خلاصه شده بود توی همین سه چیز.
گاهی شبها قرآنم رو باز میکردم و چند صفحه میخوندم.
اما هر بار که صدای اذان از دور به گوشم میرسید، دلم برای مسجد میگرفت.
برای اون حیاط کوچیک...
برای صدای قرآن...
و بیشتر از همه...
برای رضا.
سه ماه بود ندیده بودمش.
نمیدونستم کجاست، چه کار میکنه یا اصلاً منو به یاد داره یا نه.
همین فکرها باعث شده بود بیشتر توی خودم فرو برم.
اون روز زنگ تفریح، توی حیاط مدرسه کنار زهرا نشسته بودم که یکدفعه با آرنج زد بهم.
ـ عروس خانوم!
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی میگی تو؟!
خندید و گفت:
ـ عروس خانم چطوره؟
ـ کدوم عروس خانم؟!
ـ خودت دیگه!
ـ زهرا، دیوونه شدی؟
قهقهه زد.
ـ سه ماهه قیافت شده مثل آدمایی که عاشق شدن و معشوقشون رفته خارج!
با شنیدن کلمهی «عاشق» صورتم داغ شد.
ـ من عاشق نیستم.
زهرا ابرو بالا انداخت.
ـ آره، معلومه.
ـ واقعاً میگم!
ـ پس چرا هر وقت اسم رضا میاد، صدات عوض میشه؟
ساکت شدم.
زهرا لبخندش رو جمع کرد و آرومتر گفت:
ـ دلت براش تنگ نشده؟
نگاهم رو ازش گرفتم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آهسته گفتم:
ـ چرا...
زهرا لبخند زد.
ـ میدونستم.
ـ ولی سه ماهه ندیدمش.
ـ شاید اونم تو رو ندیده.
ـ شاید اصلاً یادش نباشه من کیام.
زهرا دستم رو گرفت.
ـ فاطمه، تو فقط چند بار باهاش حرف زدی. از کجا میدونی؟
آهی کشیدم.
ـ نمیدونم.
صدای زنگ کلاس بلند شد.
زهرا کیفش رو برداشت و گفت:
ـ پاشو عروس خانوم، بریم سر کلاس!
خندیدم.
ـ اگه یه بار دیگه بگی عروس خانوم، خودت میدونی!
ـ باشه، خانمِ عاشق! 😂
ـ زهرا!
هر دو خندیدیم و وارد کلاس شدیم.
اما وقتی سر جام نشستم، لبخند از صورتم رفت.
دستم رو روی دفترم گذاشتم.
سه ماه بود رضا رو ندیده بودم...
و نمیدونستم این دوری قرار بود تا کی ادامه داشته باشه.
فقط یه چیزی رو نمیدونستم...
همون روزها، یک نفر داشت تصمیمی میگرفت که قرار بود دوباره اسم علی رسولی رو وارد زندگی من کنه...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...