🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴۰
#از_زبان_فاطمه
سر سفره نشسته بودیم.
مامان غذا میکشید و سامیار مثل همیشه مشغول حرف زدن بود، اما من اصلاً حواسم به حرفهاش نبود.
تمام ذهنم پیش حرفهای چند دقیقه قبل بود.
رضا میخواست برای خواستگاری بیاد.
همین فکر باعث میشد قلبم تندتر بزنه.
مامان چند بار نگام کرد.
بالاخره قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و گفت:
ـ کامران...
بابا سرش رو بلند کرد.
ـ هوم؟
مامان کمی مکث کرد.
ـ یه نفر خوب هست...
سامیار هم ساکت شد.
من با تعجب به مامان نگاه کردم.
ـ چی؟
مامان ادامه داد:
ـ برای فاطمه خواستگار هست.
قاشق توی دستم متوقف شد.
نگاهم بین مامان و بابا چرخید.
بابا اما حتی یک لحظه هم تعجب نکرد.
آروم دستمالش رو روی لبش کشید و با لحنی محکم گفت:
ـ فاطمه برای علیه.
انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریختن.
ـ چی؟!
مامان با نگرانی نگام کرد.
ـ کامران، بذار اول خودش—
بابا حرفش رو برید.
ـ تصمیمم رو گرفتم.
صدای سامیار بلند شد:
ـ بابا، یعنی چی برای علی؟
بابا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ یعنی همون چیزی که شنیدی.
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
ـ ولی بابا... من اصلاً علی رو نمیخوام!
بابا این بار مستقیم نگام کرد.
ـ لازم نیست بخوای.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ اما من...
ـ گفتم تصمیمم رو گرفتم.
مامان با نگرانی گفت:
ـ حداقل بذار فاطمه نظر خودش رو بگه.
بابا محکم جواب داد:
ـ نظرش رو شنیدم.
سامیار با عصبانیت گفت:
ـ ولی این زندگی خودشه!
بابا نگاه تندی بهش انداخت.
ـ سامیار، تو وارد این موضوع نشو.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ علی پسر خوبیه، خانوادهش رو میشناسم، خودمم بهش اعتماد دارم.
سرم رو تکون دادم.
ـ من دوستش ندارم.
بابا خیلی سرد گفت:
ـ دوست داشتن بعداً به وجود میاد.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
تمام خوشحالی چند دقیقه پیشم نابود شده بود.
من فکر میکردم شاید بالاخره رضا...
شاید بالاخره یک نفر برای خواستگاری من بیاد.
اما حالا...
بابا داشت برای آیندهام تصمیم میگرفت.
و بدتر از همه این بود که اسم کسی که انتخاب کرده بود...
علی رسولی بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
~روایت نور ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بیوقت☆ #پارت۱۰ #از_زبان_علی در اتاق باز شد.
دوستان ادامه اش
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۰
صدای باز شدن در، فضای خونه رو عوض کرد.
بابا برگشته بود.
کامران فرهمند بدون اینکه حتی کتاش رو کامل دربیاره، وارد پذیرایی شد.
نگاهش مستقیم افتاد روی من.
ـ فاطمه، بیا تو اتاقم.
قلبم فرو ریخت.
هیچ جوابی ندادم.
فقط آرام از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.
وقتی در اتاق بسته شد، مریم خانم و سامیار به هم نگاه کردند.
ترس توی صورت هردوشون معلوم بود.
سامیار زیر لب گفت:
ـ مامان...
مریم انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.
ـ هیس...
من رفتم سمت سرویس بهداشتی.
شیر آب رو باز کردم تا صدای آب، صداهای داخل خونه رو کمتر به بیرون برسونه.
اما خودم...
گوشم رو تیز کردم.
چند ثانیه بعد صدای بابا از اتاق اومد.
ـ چند بار باید بهت بگم من با این کارات مخالفم؟!
صدای لرزون فاطمه:
ـ بابا... من فقط...
صدای بابا بلندتر شد.
ـ فقط چی؟! گفتم نمیخوام بری مسجد!
بعد صدای ضربهای آمد.
خشکم زد.
دستم روی شیر آب موند.
صدای فاطمه درنمیاومد.
نه گریه...
نه اعتراض...
فقط سکوت.
همین سکوت بیشتر از هر صدایی ترسناک بود.
مریم خانم طاقت نیاورد.
در اتاق رو باز کرد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشه، گفت:
ـ کامران! زشته... این پسر اینجاست، خودت رو کنترل کن!
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای عصبی بابا آمد:
ـ مریم، تو دخالت نکن!
مریم خانم جلوتر رفت.
ـ من مادرشم. چطور دخالت نکنم؟!
سامیار هم از جا بلند شده بود.
علی هنوز در پذیرایی بود.
صدای قدمهایش از دور شنیده شد.
سامیار سریع جلویش رو گرفت و با صدای آهسته گفت:
ـ علی... صبر کن.
علی به صورت سامیار نگاه کرد.
لبخند همیشگیاش دیگر روی صورتش نبود.
ـ چی شده؟
سامیار جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
علی فهمید موضوع جدیتر از یک دعوای خانوادگیه.
از داخل اتاق دوباره صدای مریم آمد:
ـ کامران، بس کن! دخترت ترسیده!
و بعد...
صدای فاطمه خیلی آرام شنیده شد:
ـ مامان...
همین یک کلمه کافی بود.
علی سرش رو بالا آورد.
برای اولین بار آن شب، هیچ شوخیای در چهرهاش نبود.
فقط آرام گفت:
ـ سامیار... در اتاق کجاست؟
سامیار چیزی نگفت.
علی خودش به سمت اتاق رفت.
و من، پشت درِ سرویس بهداشتی، هنوز شیر آب رو باز گذاشته بودم...
اما دیگه صدای آب رو نمیشنیدم.
فقط صدای قلب خودم بود.
تند...
بلند...
و وحشتزده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴۱
#از_زبان_فاطمه
دیگه حتی اشتها نداشتم.
قاشق رو کنار گذاشتم و به بشقابم خیره شدم.
مامان آروم گفت:
ـ فاطمه، یه چیزی بخور دخترم.
سرم رو بالا آوردم.
ـ نمیتونم.
بابا بدون اینکه نگام کنه گفت:
ـ فردا علی و خانوادهش میان.
با شنیدن این جمله، قلبم دوباره فرو ریخت.
ـ فردا؟!
ـ بله.
ـ ولی بابا... من اصلاً آمادگی ندارم!
ـ برای چی باید آماده باشی؟
ـ برای خواستگاری!
بابا بالاخره نگاهم کرد.
ـ خواستگاری نیست که بخوای خودت رو آماده کنی. صحبت خانوادگیه.
سامیار با ناباوری گفت:
ـ یعنی شما از قبل تصمیم گرفتین؟
بابا خیلی خونسرد جواب داد:
ـ مدتهاست.
نگاهم رو به مامان دوختم.
ـ مامان، تو میدونستی؟
مامان چند ثانیه سکوت کرد.
همین سکوت جوابم بود.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ میترسیدم ناراحت بشی.
لبخند تلخی زدم.
ـ الان خیلی خوشحالم، مامان؟
مامان چیزی نگفت.
اشک توی چشمهام جمع شده بود.
من حتی فرصت نکرده بودم دربارهی رضا حرفی بزنم.
حتی فرصت نکرده بودم به بابا بگم که...
من کسی دیگه رو دوست دارم.
بابا از سر سفره بلند شد.
ـ فردا ساعت هفت آماده باش.
ـ برای چی؟
ـ علی و خانوادهش میان.
ـ بابا من نمیخوام!
ایستاد.
ـ فاطمه...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش برایم ترسناکتر از داد زدنش بود.
ـ این بار نمیخوام بحث کنیم.
بعد از چند لحظه اضافه کرد:
ـ علی رو میشناسم. خانوادهش رو میشناسم. از نظر من انتخاب خوبیه.
و از سر سفره دور شد.
من موندم و یک عالمه سؤال.
سامیار آروم کنارم نشست.
ـ فاطمه...
با بغض گفتم:
ـ من رضا رو دوست دارم.
سامیار ساکت شد.
برای اولین بار بود که این جمله رو با صدای بلند جلوی کسی میگفتم.
ـ من سه ماهه ندیدمش، ولی هنوز...
اشکم پایین افتاد.
ـ هنوز دلم میخواد یه روز بیاد و ازم خواستگاری کنه.
سامیار آه کشید.
ـ باید یه راهی پیدا کنیم.
ـ چه راهی؟
جوابی نداشت.
من هم جوابی نداشتم.
فقط یک چیز رو میدونستم.
فردا قرار بود علی وارد خونهی ما بشه...
در حالی که قلب من جای دیگهای بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۲
#از_زبان_فاطمه
تا صبح فقط گریه کردم...
هر بار چشمهام رو میبستم، حرف بابا توی سرم تکرار میشد:
«فاطمه برای علیه.»
هر چی سعی میکردم بهش فکر نکنم، نمیشد.
رضا...
فقط اسمش کافی بود تا دلم بگیره.
من واقعاً دوستش داشتم.
نه از روی لجبازی با بابا، نه برای اینکه بخوام خلاف حرفش رفتار کنم...
واقعاً دوستش داشتم.
اما حالا بابا بدون اینکه حتی نظر منو بپرسه، برای آیندهم تصمیم گرفته بود.
صبح که شد، حتی حوصله نداشتم از جام بلند بشم.
چشمهام رو که توی آینه دیدم، خودم هم ترسیدم.
گود افتاده بود...
قرمز و خسته.
انگار چند سال پیرتر شده بودم.
زیر لب گفتم:
_خدایا... من چی کار کنم؟
جوابی نبود.
فقط سکوت.
لباسم رو پوشیدم و چادرم رو برداشتم.
دستم رفت سمت چادر رنگیای که همیشه با ذوق سر میکردم...
چادر مشکی رو برداشتم.
وقتی جلوی آینه انداختمش روی سرم، با دیدن صورتم خنده تلخی کردم.
_ به قول زهرا شبیه غول شدم !
چشمهام از گریه پف کرده بود و صورتم رنگ نداشت.
اما این بار حتی شوخی خودم هم نتونست حالم رو بهتر کنه.
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
مامان توی آشپزخونه بود.
تا منو دید، چند ثانیه فقط نگام کرد.
_فاطمه...
جواب ندادم.
_دخترم، چیزی بخور.
_میل ندارم مامان.
سامیار هم از کنار آشپزخونه رد شد. تا چشمش به من افتاد، اخماش رفت توی هم.
_فاطمه... تو اصلاً خوابیدی؟
سرم رو پایین انداختم.
_آره.
_دروغ نگو.
چیزی نگفتم.
سامیار آه کشید.
_هنوز به حرف بابا فکر میکنی؟
لبم لرزید.
_مگه میشه فکر نکنم؟
مامان نزدیکم شد و دستم رو گرفت.
_فاطمه، خدا بزرگه.
با بغض گفتم:
_مامان... من رضا رو دوست دارم.
مامان چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
سامیار هم با ناراحتی نگام کرد.
_میدونم.
_ولی بابا حتی نذاشت من حرف بزنم...
اشکم دوباره سرازیر شد.
سریع پاکش کردم.
_من باید برم مدرسه.
سامیار گفت:
_با این چشمات؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_مدرسه که مسابقه زیبایی نیست!
سامیار با وجود ناراحتی، لبخند کوتاهی زد.
_تو حتی وقتی حالت بده هم جواب آماده داری.
_اگه جواب آماده نداشته باشم که باید بشینم گریه کنم.
مامان پیشونیم رو بوسید.
_مواظب خودت باش.
سر تکون دادم و از خونه بیرون رفتم.
تمام مسیر تا مدرسه ساکت بود.
سامیار چند بار خواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
وقتی جلوی مدرسه پیاده شدم، چند نفر از بچهها نگام کردن.
چادر مشکی...
صورت خسته...
چشمهای گودافتاده...
خودم هم میدونستم اصلاً شبیه فاطمهی چند روز پیش نبودم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای زهرا رو شنیدم.
_فاطمه!
برگشتم.
زهرا با عجله سمتم اومد.
همین که چشمش به صورتم افتاد، لبخندش محو شد.
_یا خدا... فاطمه، چی شده؟
سرم رو پایین انداختم.
_هیچی.
_هیچی؟!
دستش رو روی بازوم گذاشت.
_تو دیشب نخوابیدی؟
چیزی نگفتم.
زهرا با نگرانی پرسید:
_بابات فهمیده؟
آهسته گفتم:
_نه...
مکث کردم.
_ولی یه چیز بدتر شده.
_چی؟
به چشمهاش نگاه کردم.
_بابام میخواد منو به علی بده.
زهرا چند لحظه خشکش زد.
_چی؟!
سرم رو پایین انداختم.
_فردا قراره بیان.
زهرا دستم رو گرفت.
_ولی تو رضا رو دوست داری!
لبخند تلخی زدم.
_آره...
چشمهام پر شد.
_مشکل همینجاست.
زهرا چیزی نگفت.
فقط دستم رو گرفت و کنار خودش کشید.
و من برای اولین بار فهمیدم...
گاهی آدم بین چیزی که قلبش میخواد و چیزی که دیگران براش انتخاب کردن، گیر میافته.
و من دقیقاً وسط همین جنگ ایستاده بودم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۳
#از_زبان_فاطمه
زنگ آخر که خورد، وسایلم رو آروم جمع کردم.
تمام مدت کلاس حواسم پیش حرفهای بابا بود.
«امشب میان...»
هر بار یادش میافتادم، قلبم بیشتر میگرفت.
من قرار بود امشب با خانوادهای روبهرو بشم که پسرش رو اصلاً نمیخواستم...
و از طرفی، کسی که دوستش داشتم حتی نمیدونست چه اتفاقی توی زندگی من افتاده.
از مدرسه که بیرون اومدم، چشمم افتاد به ماشین سامیار.
مامان هم کنارش نشسته بود.
تا منو دیدن، پیاده شدن.
مامان با لبخند کوچیکی گفت:
_بیا دخترم.
آروم سوار ماشین شدم.
سامیار از توی آینه نگام کرد.
_سلام خانوم اخمو.
چشم غرهای بهش رفتم.
_سلام.
مامان برگشت طرفم.
_خوبی؟
_آره مامان.
سامیار سریع گفت:
_با این قیافه؟!
_سامیار!
خندید.
_باشه بابا، چیزی نگفتم.
چند لحظه سکوت شد.
مامان بالاخره گفت:
_فاطمه...
_جانم؟
_بیاید بریم برای امشبت چادر بخریم.
متعجب نگاهش کردم.
_چادر؟
مامان لبخند زد.
_آره. بالاخره امشب مهمون داریم.
دلم فرو ریخت.
امشب...
همون امشب.
آروم گفتم:
_مامان، من که چادر دارم.
_میدونم. ولی اون چادر رنگیات برای همچین شبی شاید مناسب نباشه. یه چادر رنگی سفید یا هر نگی که خودت دوست داری مثل همیشه ساده برات میگیریم.
دستم رو روی کیفم گذاشتم.
_مامان...
مکث کردم.
_من نمیخوام امشب برگزار بشه.
لبخند مامان محو شد.
_میدونم دخترم.
سامیار که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:
_اگه دست من بود، اصلاً نمیذاشتم بابا اینطوری تصمیم بگیره.
مامان با نگرانی گفت:
_سامیار...
_چی؟ واقعاً همینه.
بعد رو به من کرد.
_فاطمه، قرار نیست امشب هر اتفاقی افتاد، تو مجبور باشی همون لحظه قبولش کنی.
بهش نگاه کردم.
_ولی بابا تصمیمشو گرفته.
سامیار شونه بالا انداخت.
_تصمیم بابا با زندگی تو فرق داره.
حرفش باعث شد برای اولین بار از صبح، یه نفس عمیق بکشم.
مامان دستم رو گرفت.
_بریم چادر رو بخریم، بعد برگردیم خونه.
آروم سر تکون دادم.
ماشین به سمت بازار حرکت کرد.
من از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم و فقط به یک نفر فکر میکردم...
رضا.
با خودم گفتم:
«کاش ادیشب به جای اسم علی، اسم رضا سر سفره گفته میشد...»
اما ته دلم میدونستم...
امشب قرار بود اتفاقی بیفته که شاید مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر بده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۴
#از_زبان_فاطمه
بعد از چند دقیقه به یکی از بهترین مغازههای عبا و چادر فروشی بازار رسیدیم.
همین که وارد شدم، چشمم افتاد به چادرهای عروس که گوشهای از مغازه آویزون شده بودن.
چادرهای سفید و قشنگ...
با حاشیههای ظریف و طرحهای زیبا.
چند لحظه فقط نگاهشون کردم.
نمیدونم چرا، ولی چشمهام پر از اشک شد.
مامان متوجه شد.
_فاطمه؟
سریع سرم رو پایین انداختم.
_چیزی نیست.
ولی چیزی بود...
هر کدوم از اون چادرها انگار بهم یادآوری میکردن که امشب قراره برای چی آماده بشم.
سامیار کنارم ایستاد و آهسته گفت:
_هی... اینجوری نکن.
_چطوری؟
_انگار دنیا به آخر رسیده.
نگاهش کردم.
_برای من شاید رسیده باشه.
اخماش رفت توی هم.
_فاطمه، علی که آدم بدی نیست.
چیزی نگفتم.
_واقعاً میگم. شاید الان دوستش نداشته باشی، ولی آدم خوبیه. من باهاش رفیقم، میشناسمش.
آروم گفتم:
_من علی رو نمیخوام.
سامیار آه کشید.
_میدونم.
_نه، نمیدونی...
سامیار نگام کرد.
_پس چی رو نمیدونم؟
جوابی ندادم.
مامان مشغول صحبت با فروشنده بود.
یادم افتاد چند وقت قبل مامان توی اتاق بهم گفته بود:
«فاطمه، به کسی چیزی نگو... مخصوصاً به سامیار. بذار فعلاً خودمون بدونیم.»
فقط مامان میدونست.
مامان تنها کسی بود که میدونست من واقعاً چه حسی دارم.
و قرار نبود کس دیگهای بفهمه.
اما...
گاهی آدم وقتی دلش پره، نمیتونه مراقب حرفهاش باشه.
سامیار دوباره گفت:
_فاطمه، حداقل یه فرصت به علی بده. شاید اونقدرا هم که فکر میکنی بد نباشه.
سرم رو بلند کردم.
اشکم رو پاک کردم و بیاختیار گفتم:
_من رضا رو میخوام.
سامیار:
_چی؟
خشکم زد.
خودم هم تازه فهمیده بودم چی از دهنم پریده.
سامیار چند ثانیه نگام کرد.
_رضا کیههه؟!
چشمهام گرد شد.
_هیچی!
_هیچی؟!
_گفتم هیچی!
_نه خانوم! الان اسم یه نفر رو آوردی و بعد میگی هیچی؟!
آروم گفتم:
_سامیار، صدات رو بیار پایین.
خم شد طرفم.
_رضا کیه؟
نگاهی به مامان انداختم.
مامان هنوز با فروشنده حرف میزد.
آهسته گفتم:
_یکی...
سامیار ابرو بالا انداخت.
_یکی یعنی کی؟
_یکی رو میشناسم.
_کجا میشناسیش؟
سکوت کردم.
سامیار یکدفعه چشمهاش گرد شد.
_نکنه همون...
مکث کرد.
_همون مسجدیه؟
قلبم ریخت.
_سامیار!
لبخند شیطنتآمیزی زد.
_پس هست!
_چی هست؟!
_رضا!
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
_خدایا...
سامیار با تعجب گفت:
_تو عاشق شدی؟!
با بغض و خجالت گفتم:
_آرومتر حرف بزن!
سامیار این بار جدی شد.
_فاطمه... جدی میپرسم. رضا کیه؟
نگاهش کردم.
دیگه نمیتونستم مثل قبل انکار کنم.
آهسته گفتم:
_رضا... همون کسیه که توی مسجد میدیدمش.
سامیار چند لحظه ساکت موند.
بعد با ناباوری گفت:
_یعنی تو...
نگاهم رو پایین انداختم.
_آره.
_دوستش داری؟
چشمهام دوباره پر شد.
_خیلی.
سامیار چیزی نگفت.
فقط به من خیره شد.
انگار تازه فهمیده بود تمام این مدت، پشت گریهها و اصرارهای من برای مسجد، یک نفر هم وجود داشته...
کسی که من تمام این مدت دلم میخواست بهش برسم.
اما حالا...
بابا از مدتها قبل تصمیم خودش رو گرفته بود.
حتی به خانواده آقای رسولی هم گفته بود:
«فاطمه برای علیه.»
و من تازه داشتم میفهمیدم چقدر این تصمیم جدی شده.
سامیار آهسته پرسید:
_مامان میدونه؟
سرم رو تکون دادم.
_آره.
_از کی؟
_مدتیه.
سامیار نفس عمیقی کشید.
_پس فقط من خبر نداشتم؟
لبخند تلخی زدم.
_مامان گفته بود به کسی چیزی نگم.
سامیار چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
_خب... حالا من فهمیدم.
نگاهش کردم.
_سامیار...
_چی؟
_تو رو خدا چیزی به بابا نگو.
چهرهاش جدی شد.
_فعلاً چیزی نمیگم.
_قول؟
_قول.
ولی از نگاهش میفهمیدم...
از این لحظه به بعد، ماجرا دیگه فقط بین من و مامان نبود.
حالا سامیار هم از رازی خبر داشت که میتونست تمام نقشههای بابا رو به هم بریزه...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۵
#از_زبان_فاطمه
سامیار هنوز با تعجب نگام میکرد.
_فاطمه...
_جانم؟
آرومتر خم شد سمتم.
_بابا اگه بفهمه، میکشَتت!
با ترس نگاش کردم.
_میدونم...
سامیار سریع گفت:
_پس باید خیلی حواست جمع باشه.
_هستم.
_نه، جدی میگم. مخصوصاً امشب.
با نگرانی پرسیدم:
_چرا امشب؟
_چون علی و خانوادهش میان. اگه بابا بفهمه تو یکی دیگه رو دوست داری، اوضاع خیلی بد میشه.
لبم رو گاز گرفتم.
_من که نمیخوام به علی دروغ بگم...
سامیار آهسته گفت:
_دروغ نگو، ولی خودت هم همهچی رو جلوی همه نریز وسط.
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
بعد انگشت اشارهاش رو بالا آورد و گفت:
_یه چیز دیگه.
_چی؟
_علی.
_علی چی؟
_حواست باشه به علی چیزی نگی.
متعجب نگاهش کردم.
_چرا؟
_چون هنوز نمیدونیم واکنشش چیه. تازه ممکنه حرفی بزنه که بابا بفهمه.
چشمهام رو پایین انداختم.
_سامیار، من حتی نمیخوام علی رو امیدوار کنم.
_پس امشب فقط آروم باش. بذار حرفها زده بشه.
همون لحظه مامان از کنارمون رد شد.
_فاطمه، این چادر رو ببین.
چادر رنگی سادهای رو جلوی من گرفت.
_این چطوره؟
چادر رو گرفتم و نگاهش کردم.
رنگش ملایم بود و حاشیه ظریفی داشت.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_قشنگه.
مامان گفت:
_پس همین رو میبریم.
سامیار زیر لب گفت:
_خوبه، حداقل یکی امروز خوشحال شد!
نگاهش کردم.
_تو هنوز دست برنداشتی؟
خندید.
_نه!
مامان با تعجب پرسید:
_چی شده شما دوتا؟
سامیار سریع گفت:
_هیچی مامان.
من هم چیزی نگفتم.
مامان چادر رو حساب کرد و از مغازه بیرون اومدیم.
تمام مسیر برگشت، چادر روی پام بود.
بهش نگاه میکردم و فکر میکردم...
امشب باید این چادر رو سر کنم.
امشب خانواده علی میان.
امشب شاید برای اولین بار درباره آینده من حرف بزنن.
اما یک نفر هنوز توی قلب من بود.
رضا.
و هیچکس نمیدونست من بین انتخاب خودم و تصمیم بابا، چقدر گیر افتادم.
وقتی به خونه رسیدیم، قبل از اینکه پیاده بشم، سامیار برگشت سمتم.
_فاطمه.
_جانم؟
_یادت نره چی گفتم.
لبخند تلخی زدم.
_نگران نباش.
مکث کردم.
_به علی چیزی نمیگم.
سامیار گفت:
_نه فقط علی...
نگاهش کردم.
_به بابا هم چیزی نگو.
آروم سر تکون دادم.
_باشه.
اما ته دلم میدونستم...
پنهان کردن اسم رضا شاید آسون باشه...
ولی پنهان کردن قلبم، نه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۶
#از_زبان_علی
انگار همهچیز از قبل قرار بود اتفاق بیفته...
اون روزی که بابا با آقای فرهمند حرف زد، من هم اونجا بودم.
بابا رو به آقای فرهمند گفت:
_فاطمه مگه برای علی نیست؟
آقای فرهمند بدون مکث گفت:
_آره.
بابا لبخند زد.
_انشاءالله پسفردا شب مزاحم میشیم. در مورد مهریه، خونه، جشن عقد و این چیزها هم صحبت میکنیم.
مامانم که بابا بهش گفت همون لحظه از خوشحالی نمیدونست چی کار کنه!
انگار مدتها منتظر همین لحظه بودم .
من اما...
فقط ساکت مونده بودم.
نه اینکه خوشحال نباشم.
اتفاقاً قلبم تند میزد.
فاطمه...
همون دختری که دو ماه بود هر بار دلم میخواست ببینمش، پیداش نمیکردم.
حالا قرار بود خانوادهام برای خواستگاریش برن.
قرار شد فاطمه فعلاً چیزی نفهمه.
مامانم هم سریع شروع کرد به برنامهریزی.
قرار شد لباس من و فاطمه رو با هم ست کنیم.
گفتم:
_مامان، رنگش کرمی باشه.
مامان خندید.
_باشه پسرم.
بعد با مادر فاطمه تماس گرفت و گفت:
_برای فاطمه یه چادر کرمی بگیرید.
من هم چیزی نگفتم.
فقط توی دلم به این فکر میکردم که فاطمه با اون چادر چطور میشه...
بعد با مامان و ثریا خانم رفتیم خرید.
اول یه سرویس طلای عروس سفید گرفتیم.
بعد هم یه انگشتر نشون انتخاب کردم.
مامان با ذوق گفت:
_علی، فاطمه که مذهبیه... بیا بریم براش چندتا چیز دیگه هم بگیریم.
گفتم:
_چی؟
_سه تا چادر، دوتا عبا.
رفتیم و خریدیم.
یه چادر مجلسی...
یه چادر عروس...
یه چادر مشکی...
و یه چادر رنگی.
یه دونه هم یه ست چادر نماز و قرآن گرفتیم.
بعد یه ست ساعت چرم هم انتخاب کردیم.
مامان همه اینها رو با وسواس انتخاب میکرد.
اما یه چیزی رو فقط خودش میدونست.
اینکه من نماز میخونم.
از مدتها قبل میدونست.
ولی بهم قول داده بود که به بابا چیزی نگه.
چون اگر بابا میفهمید، معلوم نبود چه واکنشی نشون بده.
وسط خرید، وقتی مامان و ثریا خانم مشغول بودن، یواشکی ازشون فاصله گرفتم.
رفتم یه مغازه دیگه.
چشمم افتاد به یه ست مذهبی.
یه تکه عقیق کوچیک و زیبا بود.
روش نوشته شده بود:
«یا علی»
و اون یکی:
«یا فاطمه»
همون لحظه لبخند زدم.
من از بچگی عاشق امام علی بودم.
اون ست رو برداشتم.
یکی برای خودم...
یکی برای فاطمه.
فقط نمیدونستم آیا اصلاً روزی میرسه که بتونم اینو بهش بدم یا نه.
بعد رفتم گلفروشی.
یه دستهگل سفارش دادم.
بعد کتوشلوارم رو هم گرفتم.
شیرینی خواستگاری رو هم سفارش دادم.
هر چیزی که خریده بودم، تحویل دادم تا داخل یه سبد قشنگ تزیینش کنن.
وقتی فروشنده پرسید:
_برای چه مراسمیه؟
لبخند زدم.
_خواستگاری.
همون یه کلمه عجیب بود.
خواستگاری...
از فاطمه.
دختری که حتی نمیدونستم از دیدن من خوشحال میشه یا نه.
دختری که شاید اصلاً منو نمیخواست.
اما من...
با همه این فکرها، باز هم داشتم برای امشب آماده میشدم.
چون یه چیزی ته دلم میگفت این دختر، خیلی بیشتر از چیزی که من فکر میکنم، قراره وارد زندگی من بشه.
و من هنوز نمیدونستم...
فاطمه با شنیدن اسم من چه حسی پیدا میکنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۷
#از_زبان_فاطمه
از وقتی از بازار برگشته بودیم، دلشوره عجیبی داشتم.
خونه شلوغ شده بود.
مامان مدام این طرف و اون طرف میرفت و وسایل پذیرایی رو آماده میکرد.
سامیار هم هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه میکرد.
من اما...
گوشه اتاق نشسته بودم و به چادر کرمیای که مامان خریده بود نگاه میکردم.
قرار بود امشب سرم کنم.
امشب...
شب خواستگاری من بود.
صدای بابا از راهرو اومد:
_فاطمه!
قلبم ریخت.
_جانم؟
_بیا اتاقم.
چند لحظه همونجا نشستم.
بعد بلند شدم و آروم رفتم سمت اتاق بابا.
در رو بستم.
بابا پشت میزش ایستاده بود.
همین که وارد شدم، با جدیت نگام کرد.
_خوب گوش کن.
سرم رو پایین انداختم.
_بله.
_من از قبل با خانواده آقای رسولی صحبت کردم.
با تعجب سرم رو بلند کردم.
_چی؟
_گفتم فاطمه برای علی.
نفسم حبس شد.
_یعنی... قبل از اینکه اصلاً منو در جریان بذارین؟
با اخم نگام کرد.
_این مهم نیست.
_ولی بابا...
دستش رو بالا آورد.
_امشب قرار نیست بحث کنی.
سکوت کردم.
چند قدم به سمتم اومد.
_حواست رو جمع کن.
صدایش سرد و جدی بود.
_اگه میخوای امشب بدون دردسر بگذره، هیچ حرف اضافهای نمیزنی.
لبهام خشک شده بود.
_اگه ازت پرسیدن نظرت چیه، چی میگی؟
جواب ندادم.
بابا گفت:
_میگی حرف من، حرف بابامه.
چشمهام پر از اشک شد.
_ولی من...
_هیچ ولیای وجود نداره.
سرم رو پایین انداختم.
_فهمیدی؟
خیلی آروم گفتم:
_بله.
_بلندتر.
_بله، فهمیدم.
چند ثانیه نگام کرد.
_مثل آدم جواب مثبت میدی. نمیخوام جلوی خانواده رسولی آبروی منو ببری.
قلبم داشت از جا کنده میشد.
من باید امشب روبهروی خانواده علی مینشستم و وانمود میکردم چیزی رو میخوام که اصلاً نمیخواستم.
رضا...
اسمش توی ذهنم اومد.
دلم میخواست فقط یک بار صدایش رو بشنوم.
یک بار...
بابا دوباره گفت:
_حالا برو آماده شو.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
در رو که بستم، نفسم رو با لرزش بیرون دادم.
سامیار توی راهرو ایستاده بود.
تا چشمش به صورتم افتاد، فهمید چیزی شده.
_فاطمه؟
سرم رو تکون دادم.
_هیچی.
_بابا چی گفت؟
به سختی لبخند زدم.
_گفت امشب باید خوب رفتار کنم.
سامیار چند لحظه نگام کرد.
انگار میخواست بیشتر بپرسه، ولی چیزی نگفت.
من وارد اتاقم شدم.
چادر کرمی رو برداشتم و جلوی آینه ایستادم.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در بلند شد.
قلبم فرو ریخت.
مامان از پایین گفت:
_فاطمه! مهمونا رسیدن.
دستم روی لبه چادر خشک شد.
آروم زیر لب گفتم:
_خدایا...
چشمهام رو بستم.
_کمکم کن امشب خودم رو گم نکنم.
بعد چادر رو سر کردم...
و قدم به سمت پلهها برداشتم.
امشب قرار بود با مردی روبهرو بشم که شاید قرار بود همسر آیندهام باشه...
اما قلب من هنوز جای دیگری بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۸
#از_زبان_علی
از صبح خونه ما شده بود بازار شام!
مامان از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر چند دقیقه یه چیزی رو چک میکرد.
بابا هم کتوشلوارش رو پوشیده بود و جلوی آینه ایستاده بود.
منم لباسهام رو پوشیده بودم و داشتم آماده میشدم.
مامان با ذوق گفت:
_علی، خیلی خوشتیپ شدی!
لبخند زدم.
_بالاخره یه روزی هم باید خوشتیپ باشم دیگه.
بابا از جلوی آینه برگشت سمتم.
_کراواتت کو؟
به گردنم اشاره کردم.
_نمیزنم.
_چرا؟
_گرمه بابا!
بابا اخم کرد.
_علی، امشب خواستگاریه. یه کم رسمی باش.
_بابا کت پوشیدم دیگه!
_کراوات هم بزن.
_گرمه!
مامان خندید.
_بذار راحت باشه.
بابا گفت:
_راحت باشه؟ قراره بره خواستگاری!
گفتم:
_مگه قراره برم جلسه هیئتمدیره؟!
مامان زد زیر خنده.
بابا هم با اخم نگام کرد.
_خیلی بامزهای.
_ممنون!
_تعریف نکردم.
_خواهش میکنم!
مامان دوباره خندید.
بالاخره بابا کوتاه اومد.
_باشه، فقط مرتب باش.
_چشم.
همون موقع سه تا از خدمتکارها وارد شدن.
چند تا جعبه و سبد دستشون بود.
مامان گفت:
_آروم بیاریدشون. وسایل تزیین رو سالم بذارید.
من نگاهی به سبدها انداختم.
گلها، شیرینی، وسایلی که برای خواستگاری گرفته بودیم...
همه آماده بود.
مامان و بابا هم برای مراسم حسابی برنامهریزی کرده بودن.
مامان حتی چند بار وسایل رو چک کرده بود که چیزی کم نباشه.
رفتم سمت سبدی که خودم سفارش داده بودم.
گلها رو نگاه کردم.
یه لحظه یاد فاطمه افتادم.
با خودم گفتم:
«فاطمه الان داره چی کار میکنه؟»
اصلاً خبر داشت امشب قراره خانواده ما برای خواستگاری بیان؟
شاید خوشحال بود...
شاید هم نه.
این فکر آخر باعث شد لبخندم محو بشه.
مامان متوجه شد.
_چی شد؟
_هیچی.
_نگران شدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
_یه کم.
مامان نزدیکم شد.
_طبیعیه پسرم.
_مامان...
_جانم؟
_اگه فاطمه منو نخواد چی؟
مامان چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_اون موقع باید به نظر خودش احترام بذاری.
حرفش توی ذهنم موند.
من واقعاً نمیخواستم کسی رو مجبور کنم.
حتی اگر تمام این مدت منتظر دیدنش بودم.
نگاهم دوباره افتاد به انگشتر نشون.
آروم نفس کشیدم.
امشب...
قرار بود برای اولین بار رسمی روبهروش بشینم.
و شاید همون امشب بفهمم...
اون دختری که مدتهاست بیدلیل ذهنم رو درگیر کرده، اصلاً منو میخواد یا نه.
بابا از پشت سر صدام زد:
_علی! آمادهای؟
برگشتم.
_آره.
مامان لبخند زد.
بابا به ساعتش نگاه کرد.
_پس بریم.
من یه نگاه آخر به سبد گلها انداختم.
دستم رو روی جیب کتم گذاشتم.
و همراه مامان و بابا راه افتادم.
امشب...
شب مهمی بود.
خیلی مهمتر از چیزی که حتی خودم تصور میکردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...