🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۴
#از_زبان_فاطمه
بعد از چند دقیقه به یکی از بهترین مغازههای عبا و چادر فروشی بازار رسیدیم.
همین که وارد شدم، چشمم افتاد به چادرهای عروس که گوشهای از مغازه آویزون شده بودن.
چادرهای سفید و قشنگ...
با حاشیههای ظریف و طرحهای زیبا.
چند لحظه فقط نگاهشون کردم.
نمیدونم چرا، ولی چشمهام پر از اشک شد.
مامان متوجه شد.
_فاطمه؟
سریع سرم رو پایین انداختم.
_چیزی نیست.
ولی چیزی بود...
هر کدوم از اون چادرها انگار بهم یادآوری میکردن که امشب قراره برای چی آماده بشم.
سامیار کنارم ایستاد و آهسته گفت:
_هی... اینجوری نکن.
_چطوری؟
_انگار دنیا به آخر رسیده.
نگاهش کردم.
_برای من شاید رسیده باشه.
اخماش رفت توی هم.
_فاطمه، علی که آدم بدی نیست.
چیزی نگفتم.
_واقعاً میگم. شاید الان دوستش نداشته باشی، ولی آدم خوبیه. من باهاش رفیقم، میشناسمش.
آروم گفتم:
_من علی رو نمیخوام.
سامیار آه کشید.
_میدونم.
_نه، نمیدونی...
سامیار نگام کرد.
_پس چی رو نمیدونم؟
جوابی ندادم.
مامان مشغول صحبت با فروشنده بود.
یادم افتاد چند وقت قبل مامان توی اتاق بهم گفته بود:
«فاطمه، به کسی چیزی نگو... مخصوصاً به سامیار. بذار فعلاً خودمون بدونیم.»
فقط مامان میدونست.
مامان تنها کسی بود که میدونست من واقعاً چه حسی دارم.
و قرار نبود کس دیگهای بفهمه.
اما...
گاهی آدم وقتی دلش پره، نمیتونه مراقب حرفهاش باشه.
سامیار دوباره گفت:
_فاطمه، حداقل یه فرصت به علی بده. شاید اونقدرا هم که فکر میکنی بد نباشه.
سرم رو بلند کردم.
اشکم رو پاک کردم و بیاختیار گفتم:
_من رضا رو میخوام.
سامیار:
_چی؟
خشکم زد.
خودم هم تازه فهمیده بودم چی از دهنم پریده.
سامیار چند ثانیه نگام کرد.
_رضا کیههه؟!
چشمهام گرد شد.
_هیچی!
_هیچی؟!
_گفتم هیچی!
_نه خانوم! الان اسم یه نفر رو آوردی و بعد میگی هیچی؟!
آروم گفتم:
_سامیار، صدات رو بیار پایین.
خم شد طرفم.
_رضا کیه؟
نگاهی به مامان انداختم.
مامان هنوز با فروشنده حرف میزد.
آهسته گفتم:
_یکی...
سامیار ابرو بالا انداخت.
_یکی یعنی کی؟
_یکی رو میشناسم.
_کجا میشناسیش؟
سکوت کردم.
سامیار یکدفعه چشمهاش گرد شد.
_نکنه همون...
مکث کرد.
_همون مسجدیه؟
قلبم ریخت.
_سامیار!
لبخند شیطنتآمیزی زد.
_پس هست!
_چی هست؟!
_رضا!
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
_خدایا...
سامیار با تعجب گفت:
_تو عاشق شدی؟!
با بغض و خجالت گفتم:
_آرومتر حرف بزن!
سامیار این بار جدی شد.
_فاطمه... جدی میپرسم. رضا کیه؟
نگاهش کردم.
دیگه نمیتونستم مثل قبل انکار کنم.
آهسته گفتم:
_رضا... همون کسیه که توی مسجد میدیدمش.
سامیار چند لحظه ساکت موند.
بعد با ناباوری گفت:
_یعنی تو...
نگاهم رو پایین انداختم.
_آره.
_دوستش داری؟
چشمهام دوباره پر شد.
_خیلی.
سامیار چیزی نگفت.
فقط به من خیره شد.
انگار تازه فهمیده بود تمام این مدت، پشت گریهها و اصرارهای من برای مسجد، یک نفر هم وجود داشته...
کسی که من تمام این مدت دلم میخواست بهش برسم.
اما حالا...
بابا از مدتها قبل تصمیم خودش رو گرفته بود.
حتی به خانواده آقای رسولی هم گفته بود:
«فاطمه برای علیه.»
و من تازه داشتم میفهمیدم چقدر این تصمیم جدی شده.
سامیار آهسته پرسید:
_مامان میدونه؟
سرم رو تکون دادم.
_آره.
_از کی؟
_مدتیه.
سامیار نفس عمیقی کشید.
_پس فقط من خبر نداشتم؟
لبخند تلخی زدم.
_مامان گفته بود به کسی چیزی نگم.
سامیار چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
_خب... حالا من فهمیدم.
نگاهش کردم.
_سامیار...
_چی؟
_تو رو خدا چیزی به بابا نگو.
چهرهاش جدی شد.
_فعلاً چیزی نمیگم.
_قول؟
_قول.
ولی از نگاهش میفهمیدم...
از این لحظه به بعد، ماجرا دیگه فقط بین من و مامان نبود.
حالا سامیار هم از رازی خبر داشت که میتونست تمام نقشههای بابا رو به هم بریزه...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۵
#از_زبان_فاطمه
سامیار هنوز با تعجب نگام میکرد.
_فاطمه...
_جانم؟
آرومتر خم شد سمتم.
_بابا اگه بفهمه، میکشَتت!
با ترس نگاش کردم.
_میدونم...
سامیار سریع گفت:
_پس باید خیلی حواست جمع باشه.
_هستم.
_نه، جدی میگم. مخصوصاً امشب.
با نگرانی پرسیدم:
_چرا امشب؟
_چون علی و خانوادهش میان. اگه بابا بفهمه تو یکی دیگه رو دوست داری، اوضاع خیلی بد میشه.
لبم رو گاز گرفتم.
_من که نمیخوام به علی دروغ بگم...
سامیار آهسته گفت:
_دروغ نگو، ولی خودت هم همهچی رو جلوی همه نریز وسط.
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
بعد انگشت اشارهاش رو بالا آورد و گفت:
_یه چیز دیگه.
_چی؟
_علی.
_علی چی؟
_حواست باشه به علی چیزی نگی.
متعجب نگاهش کردم.
_چرا؟
_چون هنوز نمیدونیم واکنشش چیه. تازه ممکنه حرفی بزنه که بابا بفهمه.
چشمهام رو پایین انداختم.
_سامیار، من حتی نمیخوام علی رو امیدوار کنم.
_پس امشب فقط آروم باش. بذار حرفها زده بشه.
همون لحظه مامان از کنارمون رد شد.
_فاطمه، این چادر رو ببین.
چادر رنگی سادهای رو جلوی من گرفت.
_این چطوره؟
چادر رو گرفتم و نگاهش کردم.
رنگش ملایم بود و حاشیه ظریفی داشت.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_قشنگه.
مامان گفت:
_پس همین رو میبریم.
سامیار زیر لب گفت:
_خوبه، حداقل یکی امروز خوشحال شد!
نگاهش کردم.
_تو هنوز دست برنداشتی؟
خندید.
_نه!
مامان با تعجب پرسید:
_چی شده شما دوتا؟
سامیار سریع گفت:
_هیچی مامان.
من هم چیزی نگفتم.
مامان چادر رو حساب کرد و از مغازه بیرون اومدیم.
تمام مسیر برگشت، چادر روی پام بود.
بهش نگاه میکردم و فکر میکردم...
امشب باید این چادر رو سر کنم.
امشب خانواده علی میان.
امشب شاید برای اولین بار درباره آینده من حرف بزنن.
اما یک نفر هنوز توی قلب من بود.
رضا.
و هیچکس نمیدونست من بین انتخاب خودم و تصمیم بابا، چقدر گیر افتادم.
وقتی به خونه رسیدیم، قبل از اینکه پیاده بشم، سامیار برگشت سمتم.
_فاطمه.
_جانم؟
_یادت نره چی گفتم.
لبخند تلخی زدم.
_نگران نباش.
مکث کردم.
_به علی چیزی نمیگم.
سامیار گفت:
_نه فقط علی...
نگاهش کردم.
_به بابا هم چیزی نگو.
آروم سر تکون دادم.
_باشه.
اما ته دلم میدونستم...
پنهان کردن اسم رضا شاید آسون باشه...
ولی پنهان کردن قلبم، نه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۶
#از_زبان_علی
انگار همهچیز از قبل قرار بود اتفاق بیفته...
اون روزی که بابا با آقای فرهمند حرف زد، من هم اونجا بودم.
بابا رو به آقای فرهمند گفت:
_فاطمه مگه برای علی نیست؟
آقای فرهمند بدون مکث گفت:
_آره.
بابا لبخند زد.
_انشاءالله پسفردا شب مزاحم میشیم. در مورد مهریه، خونه، جشن عقد و این چیزها هم صحبت میکنیم.
مامانم که بابا بهش گفت همون لحظه از خوشحالی نمیدونست چی کار کنه!
انگار مدتها منتظر همین لحظه بودم .
من اما...
فقط ساکت مونده بودم.
نه اینکه خوشحال نباشم.
اتفاقاً قلبم تند میزد.
فاطمه...
همون دختری که دو ماه بود هر بار دلم میخواست ببینمش، پیداش نمیکردم.
حالا قرار بود خانوادهام برای خواستگاریش برن.
قرار شد فاطمه فعلاً چیزی نفهمه.
مامانم هم سریع شروع کرد به برنامهریزی.
قرار شد لباس من و فاطمه رو با هم ست کنیم.
گفتم:
_مامان، رنگش کرمی باشه.
مامان خندید.
_باشه پسرم.
بعد با مادر فاطمه تماس گرفت و گفت:
_برای فاطمه یه چادر کرمی بگیرید.
من هم چیزی نگفتم.
فقط توی دلم به این فکر میکردم که فاطمه با اون چادر چطور میشه...
بعد با مامان و ثریا خانم رفتیم خرید.
اول یه سرویس طلای عروس سفید گرفتیم.
بعد هم یه انگشتر نشون انتخاب کردم.
مامان با ذوق گفت:
_علی، فاطمه که مذهبیه... بیا بریم براش چندتا چیز دیگه هم بگیریم.
گفتم:
_چی؟
_سه تا چادر، دوتا عبا.
رفتیم و خریدیم.
یه چادر مجلسی...
یه چادر عروس...
یه چادر مشکی...
و یه چادر رنگی.
یه دونه هم یه ست چادر نماز و قرآن گرفتیم.
بعد یه ست ساعت چرم هم انتخاب کردیم.
مامان همه اینها رو با وسواس انتخاب میکرد.
اما یه چیزی رو فقط خودش میدونست.
اینکه من نماز میخونم.
از مدتها قبل میدونست.
ولی بهم قول داده بود که به بابا چیزی نگه.
چون اگر بابا میفهمید، معلوم نبود چه واکنشی نشون بده.
وسط خرید، وقتی مامان و ثریا خانم مشغول بودن، یواشکی ازشون فاصله گرفتم.
رفتم یه مغازه دیگه.
چشمم افتاد به یه ست مذهبی.
یه تکه عقیق کوچیک و زیبا بود.
روش نوشته شده بود:
«یا علی»
و اون یکی:
«یا فاطمه»
همون لحظه لبخند زدم.
من از بچگی عاشق امام علی بودم.
اون ست رو برداشتم.
یکی برای خودم...
یکی برای فاطمه.
فقط نمیدونستم آیا اصلاً روزی میرسه که بتونم اینو بهش بدم یا نه.
بعد رفتم گلفروشی.
یه دستهگل سفارش دادم.
بعد کتوشلوارم رو هم گرفتم.
شیرینی خواستگاری رو هم سفارش دادم.
هر چیزی که خریده بودم، تحویل دادم تا داخل یه سبد قشنگ تزیینش کنن.
وقتی فروشنده پرسید:
_برای چه مراسمیه؟
لبخند زدم.
_خواستگاری.
همون یه کلمه عجیب بود.
خواستگاری...
از فاطمه.
دختری که حتی نمیدونستم از دیدن من خوشحال میشه یا نه.
دختری که شاید اصلاً منو نمیخواست.
اما من...
با همه این فکرها، باز هم داشتم برای امشب آماده میشدم.
چون یه چیزی ته دلم میگفت این دختر، خیلی بیشتر از چیزی که من فکر میکنم، قراره وارد زندگی من بشه.
و من هنوز نمیدونستم...
فاطمه با شنیدن اسم من چه حسی پیدا میکنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۷
#از_زبان_فاطمه
از وقتی از بازار برگشته بودیم، دلشوره عجیبی داشتم.
خونه شلوغ شده بود.
مامان مدام این طرف و اون طرف میرفت و وسایل پذیرایی رو آماده میکرد.
سامیار هم هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه میکرد.
من اما...
گوشه اتاق نشسته بودم و به چادر کرمیای که مامان خریده بود نگاه میکردم.
قرار بود امشب سرم کنم.
امشب...
شب خواستگاری من بود.
صدای بابا از راهرو اومد:
_فاطمه!
قلبم ریخت.
_جانم؟
_بیا اتاقم.
چند لحظه همونجا نشستم.
بعد بلند شدم و آروم رفتم سمت اتاق بابا.
در رو بستم.
بابا پشت میزش ایستاده بود.
همین که وارد شدم، با جدیت نگام کرد.
_خوب گوش کن.
سرم رو پایین انداختم.
_بله.
_من از قبل با خانواده آقای رسولی صحبت کردم.
با تعجب سرم رو بلند کردم.
_چی؟
_گفتم فاطمه برای علی.
نفسم حبس شد.
_یعنی... قبل از اینکه اصلاً منو در جریان بذارین؟
با اخم نگام کرد.
_این مهم نیست.
_ولی بابا...
دستش رو بالا آورد.
_امشب قرار نیست بحث کنی.
سکوت کردم.
چند قدم به سمتم اومد.
_حواست رو جمع کن.
صدایش سرد و جدی بود.
_اگه میخوای امشب بدون دردسر بگذره، هیچ حرف اضافهای نمیزنی.
لبهام خشک شده بود.
_اگه ازت پرسیدن نظرت چیه، چی میگی؟
جواب ندادم.
بابا گفت:
_میگی حرف من، حرف بابامه.
چشمهام پر از اشک شد.
_ولی من...
_هیچ ولیای وجود نداره.
سرم رو پایین انداختم.
_فهمیدی؟
خیلی آروم گفتم:
_بله.
_بلندتر.
_بله، فهمیدم.
چند ثانیه نگام کرد.
_مثل آدم جواب مثبت میدی. نمیخوام جلوی خانواده رسولی آبروی منو ببری.
قلبم داشت از جا کنده میشد.
من باید امشب روبهروی خانواده علی مینشستم و وانمود میکردم چیزی رو میخوام که اصلاً نمیخواستم.
رضا...
اسمش توی ذهنم اومد.
دلم میخواست فقط یک بار صدایش رو بشنوم.
یک بار...
بابا دوباره گفت:
_حالا برو آماده شو.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
در رو که بستم، نفسم رو با لرزش بیرون دادم.
سامیار توی راهرو ایستاده بود.
تا چشمش به صورتم افتاد، فهمید چیزی شده.
_فاطمه؟
سرم رو تکون دادم.
_هیچی.
_بابا چی گفت؟
به سختی لبخند زدم.
_گفت امشب باید خوب رفتار کنم.
سامیار چند لحظه نگام کرد.
انگار میخواست بیشتر بپرسه، ولی چیزی نگفت.
من وارد اتاقم شدم.
چادر کرمی رو برداشتم و جلوی آینه ایستادم.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در بلند شد.
قلبم فرو ریخت.
مامان از پایین گفت:
_فاطمه! مهمونا رسیدن.
دستم روی لبه چادر خشک شد.
آروم زیر لب گفتم:
_خدایا...
چشمهام رو بستم.
_کمکم کن امشب خودم رو گم نکنم.
بعد چادر رو سر کردم...
و قدم به سمت پلهها برداشتم.
امشب قرار بود با مردی روبهرو بشم که شاید قرار بود همسر آیندهام باشه...
اما قلب من هنوز جای دیگری بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۸
#از_زبان_علی
از صبح خونه ما شده بود بازار شام!
مامان از این اتاق به اون اتاق میرفت و هر چند دقیقه یه چیزی رو چک میکرد.
بابا هم کتوشلوارش رو پوشیده بود و جلوی آینه ایستاده بود.
منم لباسهام رو پوشیده بودم و داشتم آماده میشدم.
مامان با ذوق گفت:
_علی، خیلی خوشتیپ شدی!
لبخند زدم.
_بالاخره یه روزی هم باید خوشتیپ باشم دیگه.
بابا از جلوی آینه برگشت سمتم.
_کراواتت کو؟
به گردنم اشاره کردم.
_نمیزنم.
_چرا؟
_گرمه بابا!
بابا اخم کرد.
_علی، امشب خواستگاریه. یه کم رسمی باش.
_بابا کت پوشیدم دیگه!
_کراوات هم بزن.
_گرمه!
مامان خندید.
_بذار راحت باشه.
بابا گفت:
_راحت باشه؟ قراره بره خواستگاری!
گفتم:
_مگه قراره برم جلسه هیئتمدیره؟!
مامان زد زیر خنده.
بابا هم با اخم نگام کرد.
_خیلی بامزهای.
_ممنون!
_تعریف نکردم.
_خواهش میکنم!
مامان دوباره خندید.
بالاخره بابا کوتاه اومد.
_باشه، فقط مرتب باش.
_چشم.
همون موقع سه تا از خدمتکارها وارد شدن.
چند تا جعبه و سبد دستشون بود.
مامان گفت:
_آروم بیاریدشون. وسایل تزیین رو سالم بذارید.
من نگاهی به سبدها انداختم.
گلها، شیرینی، وسایلی که برای خواستگاری گرفته بودیم...
همه آماده بود.
مامان و بابا هم برای مراسم حسابی برنامهریزی کرده بودن.
مامان حتی چند بار وسایل رو چک کرده بود که چیزی کم نباشه.
رفتم سمت سبدی که خودم سفارش داده بودم.
گلها رو نگاه کردم.
یه لحظه یاد فاطمه افتادم.
با خودم گفتم:
«فاطمه الان داره چی کار میکنه؟»
اصلاً خبر داشت امشب قراره خانواده ما برای خواستگاری بیان؟
شاید خوشحال بود...
شاید هم نه.
این فکر آخر باعث شد لبخندم محو بشه.
مامان متوجه شد.
_چی شد؟
_هیچی.
_نگران شدی؟
لبخند کمرنگی زدم.
_یه کم.
مامان نزدیکم شد.
_طبیعیه پسرم.
_مامان...
_جانم؟
_اگه فاطمه منو نخواد چی؟
مامان چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_اون موقع باید به نظر خودش احترام بذاری.
حرفش توی ذهنم موند.
من واقعاً نمیخواستم کسی رو مجبور کنم.
حتی اگر تمام این مدت منتظر دیدنش بودم.
نگاهم دوباره افتاد به انگشتر نشون.
آروم نفس کشیدم.
امشب...
قرار بود برای اولین بار رسمی روبهروش بشینم.
و شاید همون امشب بفهمم...
اون دختری که مدتهاست بیدلیل ذهنم رو درگیر کرده، اصلاً منو میخواد یا نه.
بابا از پشت سر صدام زد:
_علی! آمادهای؟
برگشتم.
_آره.
مامان لبخند زد.
بابا به ساعتش نگاه کرد.
_پس بریم.
من یه نگاه آخر به سبد گلها انداختم.
دستم رو روی جیب کتم گذاشتم.
و همراه مامان و بابا راه افتادم.
امشب...
شب مهمی بود.
خیلی مهمتر از چیزی که حتی خودم تصور میکردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۹
#از_زبان_علی
وقتی رسیدیم، گلها رو خودم برداشتم و مامان هم سبد شیرینی رو گرفت.
بابا زنگ در رو زد.
چند لحظه بعد در باز شد.
وارد خونه شدیم.
چشمم افتاد به فاطمه...
همون لحظه برای چند ثانیه همهچیز از یادم رفت.
چادر کرمی سرش بود و ساکت کنار مامانش ایستاده بود.
انگار هنوز باورش نشده بود که ما واقعاً برای خواستگاری اومدیم.
مامان با لبخند جلو رفت و سلام و احوالپرسی کرد.
من هم گل رو جلو بردم.
فاطمه با مکث گل رو از دستم گرفت.
_ممنون...
لبخند زدم.
_خواهش میکنم.
همون لحظه چند تا از گلهایی که از قبل آماده کرده بودیم، دستم بود.
بیاختیار با شیطنت گفتم:
_خب... حالا یه رسم کوچیک هم داریم!
فاطمه با تعجب نگام کرد.
_چه رسمی؟
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، گلبرگها رو آروم روی سرش ریختم.
یکی...
دو تا...
بعد چند تا دیگه.
فاطمه انگار کاملاً توی شوک بود!
_آقای رسولی!
خندیدم و باز چند گلبرگ دیگه ریختم روی سرش.
_نگران نباشید، گلن!
سامیار از پشت سر خندید.
_علی، دیگه شورش رو درآوردی!
فاطمه بالاخره گل رو محکمتر توی دستش گرفت و با اخم نگام کرد.
_تمومش کن!
خندهام گرفت.
_باشه، باشه!
دستم رو بالا بردم.
_تسلیم!
فاطمه نگاهی به گلبرگهای روی چادرش انداخت.
بعد به من نگاه کرد.
هنوز انگار باورش نمیشد این همه اتفاق یکدفعه افتاده.
مامانم لبخند میزد.
مادر فاطمه هم مشغول خوشامدگویی بود.
من اما فقط به فاطمه نگاه میکردم.
یه حس عجیبی داشتم.
انگار برای اولین بار...
واقعاً روبهروی دختری ایستاده بودم که این مدت ذهنم رو درگیر کرده بود.
ولی نمیدونستم پشت اون سکوت و اون نگاه خسته، چه رازی پنهان شده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
🌿📖 به «روایت نور» خوش اومدی ✨
اگه با بنر «اذان بیوقت» وارد کانال شدی، بذار اول با قهرمان داستان آشنات کنم! 👀🔥
✿ اذان بیوقت ✿
علی؛ یه پزشک، یه پسر شیطون و به قول خودش یه لاتِ درستوحسابی! 😏🔥
پسری که فکر میکرد زندگیش رو خوب میشناسه...
تا وقتی پای فاطمه وارد زندگیش شد؛
یه دختر هجدهساله، مذهبی و چادری که قرار بود همهچیز رو برای علی عوض کنه... 👀🌸
اما چیزی که علی نمیدونه اینه که پشت این آشنایی، رازهایی وجود داره که قراره کمکم فاش بشن! 🖤
📖 اذان بیوقت
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
━━━━━━━━━━━━━━
و قبل از «اذان بیوقت» هم یه رمان دیگه از همین نویسنده داریم: خط سرخ | رمان تمامشده
یه داستان پر از عشق، مذهب، مأموریت، راز و اتفاقهای غیرمنتظره که میتونی کامل و یکنفس بخونیش! 📖🔥
👇🏻 بزن روی پیام سنجاق شده و از پارت اول شروع کن.اول «خط سرخ» رو بخون یا مستقیم برو سراغ «اذان بیوقت»؛فقط حواست باشه... اینجا قرار نیست داستانها ساده پیش برن! 👀🌿خوش اومدی به روایت نور ✨
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۰
#از_زبان_فاطمه
هنوز صدای خندههای علی و سامیار از گوشهی سالن میاومد که صدای در ورودی بلند شد.
همه ناخودآگاه سمت در برگشتن.
پشت سر خانواده رسولی سه تا زن دیگه هم وارد خونه شدن.
هر سه لباسهای یکدست و مرتب پوشیده بودن و توی دست هر کدوم، دو تا وسیلهی تزیینشده بود.
همهچیز اونقدر قشنگ و مرتب بود که چند لحظه فقط بهشون خیره موندم.
جعبههای سفید و کرمرنگ، روبانهای ظریف، گلهای کوچیک و تزیینات طلایی...
به شدت زیبا بود.
ولی برای من؟
انگار داشتن وسایل مراسم ختمم رو میآوردن.
دلم میخواست همونجا بمیرم.
نه اینکه اینقدر راحت لبخند بزنم و وانمود کنم خوشحالم.
فرزانه خانم با لبخند جلو اومد.
_سلام مریم جان، خسته نباشی.
مریم خانم سریع جلو رفت و با لبخند جوابش رو داد.
_سلام فرزانه جان، خوش اومدی.
من فقط ایستاده بودم.
دستهام رو توی هم قفل کرده بودم و سعی میکردم لرزش انگشتهام معلوم نشه.
سامیار کنارم ایستاد و خیلی آروم خم شد طرفم.
_فاطمه...
نگاهش کردم.
_جان؟
_خوبی؟
لبخند مصنوعی زدم.
_آره.
چشمهاش رو ریز کرد.
_دروغ نگو.
لبم رو گاز گرفتم.
قبل از اینکه چیزی بگم، فرزانه خانم با خوشحالی به سمت من اومد.
_فاطمه جان، اینا رو برای تو آوردیم.
نگاهم افتاد به دست اون سه زن.
یکیشون جلو اومد و وسایل رو روی میز گذاشت.
فرزانه خانم با ذوق شروع کرد توضیح دادن.
_این یکی برای امشب...
چشمم افتاد به جعبهای که با روبان کرمرنگ بسته شده بود.
_اینم لباسه...
یکی دیگه رو باز کرد.
من فقط نگاه میکردم.
مریم خانم لبخند میزد، ولی از چشمهاش میشد فهمید خودش هم حال منو میفهمه.
فرزانه خانم ادامه داد:
_گفتم همهچی هماهنگ باشه. علی هم لباسش رو انتخاب کرده.
قلبم فرو ریخت.
علی هم لباسش رو انتخاب کرده بود.
یعنی همهچیز از قبل تصمیم گرفته شده بود.
لباس.
چادر.
حلقه.
گل.
شیرینی.
حتی رنگ لباسها.
فقط یک چیز رو کسی نپرسیده بود...
من چی میخوام؟
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت علی.
اون طرف سالن ایستاده بود و با پدرش حرف میزد.
وقتی نگاه منو دید، لبخند کوچیکی زد.
اما من نتونستم لبخند بزنم.
چشمهام رو پایین انداختم.
تو دلم فقط یک اسم بود.
رضا...
همون اسمی که هیچکس توی این خونه اجازه نمیداد بلند گفته بشه.
همون پسری که حتی نمیدونست من چقدر دوستش دارم.
همون کسی که برای اومدن به خواستگاری آماده شده بود...
ولی حالا قبل از اینکه حتی فرصت کنه وارد این خونه بشه، همهچیز برای من عوض شده بود.
فرزانه خانم جعبهی کوچیکی رو برداشت و به سمتم گرفت.
_فاطمه جان، اینم برای تو.
به جعبه نگاه کردم.
لبخند زدم.
اما لبخندم بیشتر شبیه بغض بود.
آروم گفتم:
_ممنون...
فرزانه خانم با محبت گفت:
_مبارکت باشه دخترم.
همین جمله کافی بود.
گلوم گرفت.
سرم رو پایین انداختم تا کسی اشکهام رو نبینه.
سامیار از کنارم خیلی آروم گفت:
_فاطمه...
جوابش رو ندادم.
چون اگر دهانم رو باز میکردم، احتمالاً فقط یک جمله ازش بیرون میاومد:
من رضا رو میخوام...
و میترسیدم اگر این جمله رو بگم، دیگه هیچچیز مثل قبل نشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...